بازیگران:مانیا.رودی.پرمیس(هان!؟ااا پاتر تویی؟؟هان!؟اه ولش کن اصلا...هان؟!)(تضمین نمیکنم کس دیگه ای نیاد بپره وسط)
فیلمی از:کاری
تهیه کننده:چند بار باید بگم نداریم؟
===
در همون لحظه که توماس در حال چرت و پرت گفتن بود...
مانیا:هاگرید بیا این توماس رو ببر بیرون کلاس ردا فروشی رو میاره پایین الان همه فکر میکنن اینجا تیمارستانه
هاگرید خم میشه که توماس رو برداره که زاخی و یه مشت آدم دیگه وارد میشن
زاخی:
سلام مانیاپرمیس:باز این اومد
زاخی:به تو چه اصلا
پرمیس در حالی که دارکی تر از همیشه شده:به من چه؟
زاخی:
منظورم این بود که...پرمیس اولین چیزی که به دستش میرسه(یه وردنه)رو ورمیداره تا بزنه تو سر زاخی که کاری میپره وسط
کاری:خانم این کارو نکنید گناه داره بچه(زاخی مظلومانه نگاه میکنه)
پرمیس:راست میگی...بچه گناه داره ولی تو که گناه نداری
و محکم با همون وردنه میزنه تو سرش
کاری هم میفته کنار توماس و هر دو با هم دیگه شروع میکنن به چرت و پرت گفتن
توماس:اون خرچنگه رو نگاه کن(و به رودی اشاره میکنه)
رودی:
خرچنگ؟کاری:آره اون کرگردنه رو ببین(به هاگرید اشاره میکنه)
هاگرید:

پرمیس و مانیا:

مانیا:بسه دیگه مشکلمون 2 تا شد
پرمیس:هاگرید بی زحمت این دو تا وردار بنداز بیرون
هاگرید:
باشههاگرید کاری و توماس رو با یه دست بلند کرد و چند بار دور سرش چرخوند بعد از مغازه پرت کرد بیرون
زاخی:
توماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااسو میره بیرون
رودی با تعجب به زاخی نگاه کرد و بعد بلند شد و با فریاد گفت:کاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااری
و خواست بره بیرون که پرمیس گرفتش
پرمیس:کجا عزیزم؟(تو دلش جرات داری برو بیرون)
رودی:هیچی
مانیا:خب هاگرید جون مرسی از کمک حالا میشه پرده ها رو بذاری سر جاش؟
هاگرید:ردا مجانی میدید دیگه؟
پرمیس:آره آره...
یهو مانیا یه چیزی یادش میاد
مانیا تو گوش پرمیس:پرمیس بیخیال هاگرید
پرمیس تو گوش مانیا:چرا؟
مانیا تو گوش پرمیس:چون هاگرید که معمولی نیست رداش قیمتش بیشتر از 3 گالیون میشه
پرمیس با صدای بلند:راست میگی ها
رودی:چی رو راست میگه عزیزم؟
پرمیس:به تو چه
رودی:

مانیا:آخی...

پرمیس:خب هاگرید نه نمیخواد زحمت بکشی ما خودمون یه کاریش میکنیم
هاگرید:باشه
و میخواد بره که کاری در رو باز میکنه
کاری:سلام خاله قورباغه...
مانیا و پرمیس:
رودی:کاری جون برو بیرون الان این دو تا نصفت میکنن
کاری:من فقط اومدم بگم...
پرمیس:
چی؟کاری:میذاری بگم خاله...
مانیا:ادامه نده حرفت رو
کاری:هان؟آهان...میخواستم بگم...چنجر داره؟(اثرات فیلم های تلویزیون)
مانیا:
کاری:نه نه شوخی کردم میخواستم پرده هاتون رو بذارم سر جاش خاله قور...
مانیا:
سیریش د والکاری محکم میخوره به دیوار اتاق خیاطی و دیواره میریزه پایین پری های خیاط پیدا میشن
رودی و هاگرید:
وای پری
همون لحظه مادام ماکسیم وارد میشه
مادام ماکسیم:که پری هان؟بیا اینجا ببینم
مانیا و پرمیس و مادام ماکسیم:
هاگرید و رودی:الفرار...
مادام ماکسیم:اااا سلام مانیا و پرمیس حالتون خوبه؟
مانیا و پرمیس که اصلا رودی رو یادشون رفته شروع میکنن داستان پرده ها رو برای مادام ماکسیم تعریف میکنن
مادام ماکسیم:بدین من براتون بذارم سر جاش
مانیا:بفرمایید
و پرده ها رو میده دست مادام ماکسیم
پرمیس هم نردبون رو میگیره که مادام ماکسیم بره بالاش
بعد از چند لحظه...
مانیا:کی نمک ریخت رو سرمون؟
پرمیس:مانیا دوباره مثل خواهران عجیب نکن سقف ریخت
مانیا:فکر نکنم چون من احساس کردم رفتیم پایین
پرمیس و مانیا از جاشون بلند شدند و به بالای سرشون نگاه کردند به صورت عجیبی 20 متر زیر زمین بودند
مادام ماکسیم:خیلی ببخشید فکر میکنم مال وزن سنگینم بود
مانیا و پرمیس:
مادام ماکسیم هم مثل هاگرید و رودی در میره
صدایی از اون بالا:مانیا دخترم عزیزم الهی...
مانیا:آخ جون بابا سالازار
پرمیس:آخه من از دست شما چی کار کنم؟
مانیا:عجب...
بدیم پرده ها رو بابا سالازارم؟پرمیس:جمله ت از لحاظ دستوری غلطه
مانیا:پس چی بگم؟
پرمیس:باید بگی بدیم پرده ها رو بابا سالازارم؟
مانیا:
منم که همینو گفتمپرمیس:نه تو...
سالازار:دخترکم کجایی؟
پرمیس:جواب بابات رو بده الان خودش رو میکشه
مانیا:بله بابا جونم؟
سالازار:کجایی؟
مانیا:این پایین
بعد از چند ساعت تلاش بی وقفه سالازار مانیا و پرمیس میان بیرون(من نمیدونم مادام ماکسیم چطور رفت بیرون؟)
مانیا:بابایی یه چیزی بگم؟
سالازار:حتما بازم یه چیزی میخوای؟(مراجعه شود به کنفرانس های شبانه که هر چی شد مانیا هم میخواد)
مانیا:

سالازار:واییییییی عزیزم بوگو چی میخوای؟
مانیا:خواهشن این پرده ها رو بذار سر جاش
سالازار به بالای نردبون نگاه میکنه بعد میگه:ببخشید دخترم ولی الان متوجه شدم یه قرار مهم با حاجی دارم....
و به سرعت میره
پرمیس:
اینم از بابا سالازار تومانیا:خیلی هم خوبه دلت بخواد...
پرمیس:دلم نخواد؟
مانیا:...
صدایی آشنا:در آسلام گفته ان جنگ دو هوو شگون ندارد
مانیا:
مگه بابای من با تو قرار نداشت؟حاجی:سالازار؟نه...

پرمیس:بفرما...حاجی یه سوال داشتم
حاجی:بوگو خواهر آسلامی
پرمیس:میشه این پرده ها رو بذارین سر جاش؟
حاجی هم به بالای نردبون نگاه میکنه و میگه:من؟چیزه...من فقط اومدم بگم این رودی رو بگیرین داشت خیابون گردی میکرد...در ضمن همین الان یادم اومد با سالازار قرار دارم...
و به سرعت میره
مانیا:که داشتی خیابون گردی میکردی؟
رودی:شما کردین دنبالم
پرمیس:رودی دیگه نمیتونی در بری بیا این پرده ها رو بذار سر جاش
رودی غش میکنه...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

حالا خیلی راحت میگی که یادم...
ولی آشنا میزنه!