نمی خواستند به هم دیگر خیره شوند! هر سه خسته، تشنه و گرسنه، بدون نیرو و کل ناراحتی های بدنی تا روحی را در آغوش خود گرفته بودند و متاسفانه وقتی میخواستند کمی به خودشان بیایند، دست هایشان با ناراحتی ها و... پیوند خورده بود. از چشم ماتیلدا با ضربه ی فنی_ حرفه ای آملیا خون می آمد و کبود شده بود. صورتش پر از زخم بود که ادوارد آن را به وجود آورده بود.
ادوارد هم کوهی بلند، حاصل زدن تلسکوپ آملیا در سر او به وجود آمده بود. و کمرش هم بخاطر جاخالی دادن از طلسم های ماتیلدا، درد گرفته بود! و زخم های کوچکی هم برداشته بود. اما خیلی وخیم نبود!
و آخرین نفر... او وضعش بدتر از آن دو بود.دست هایش از شدت کاراته بازی تاول زده بود. وقتی هم که میخواست با پا به ادوارد بکوبد، در اثر رفتن چوبدستی در پاهایش _ حتی با وجود کفش_ پاهایش خونریزی میکرد و موضوع بدتری وجود داشت. ماتیلدا در مدت جنگ، مدام طلسم تبدیل شدن به سوسک را فریاد میزد. ولی بخاطر گفتن طلسم پشت سر هم، یک بار طلسمش را اشتباه گفت و بدبختانه همان به آملیا برخورد کرده بود که حاصلش، آملیا_ سوسکی شده بود!
زیر پاهایش پاهای سوسک هم اضافه شده بود. بالای سرش دو شاخک پانزده سانتی متری رشد کرده بود. و البته نصف بدنش، به جای سفید برفی بودنش، به سیاه سوخته ترین فرد... سوسکی تبدیل شده بود. و البته هیچکس از این موضوع _ حتی خودش_ خبر نداشت! چون شاید اگر دقت کرده باشید، اولین جمله ی رول، عدم نگاه کردن بود!
بالاخره از نشستن روی زمین و نگاه کردن به آن، خسته شدند. آملیا اولین نفری بود که نگاه خود را از زمین بر گرفت. و به دو نفر چشم دوخت!
- من و ستاره هام میگیم... دقیقا برای چی اینکارو کردیم؟ یا به قول پروفسور... این چکار بی عشقی بود؟!
بابا ما محفلی هستیم. اینکارا برا مرگخواراست! پاشین بریم پیش پنه که تنهاش گذاشتیم!
ادوارد هم سرش را بالا آورد و وقتی به آملیا چشم دوخت...
- جیغغغغغغغ!
آملیا در متعجب شد:
- چی شده چرا جیغ میزنی؟! آخه مگه پسرا هم جیغ میزنن؟!
- آملیا... تت...و نصفت سوسو...ک شد...ه!
- چی؟! تلسکوپ کجایی؟!
او تلسکوپش را زیر درختی پیدا کرد. مثل اینکه در تلسکوپش انواع آینه ها را داشت. وقتی به خود خیره شد، جیغ بنفش تیره... تیره تر... تیره تر تر...
- ماتیلدااااااا!
ماتیلدا تازه به خود آمده بود و سریع به آملیا خیره شد. و... مات و مبهوت ماند. و بعد زیر لبی گفت:
- خرابکاری کردم به شدت!
- ماتیلدا!!
- هان؟!
- درستم کن. منو به آملیای پروف تبدییییل کنننن!
- داد نزنننن!
ماتیلدا هنوز نمیتوانست باور کند واقعا اینکار را کرده بود. معمولا به شکل تهدید بود... اما تا حالا واقعی نشده بود! او سریع خود را جمع و جور کرد و چوبدستیش را در آورد و گفت:
- چند لحظه به من مهلت بده یادم بیاد!
- واییییی!!
ماتیلدا برای چند لحظه چشمانش را بست. اما بعد لحظه ای، صدای جیغی شنیده شد. او با چشم های بسته گفت:
- دِ جیغ نزن آمی!
- ستاره ها میگن که من جیغ نمیزنم!
اما صدای جیغ بلندتر شد. ادوارد گفت:
- حس میکنم این از اون جیغای پنه با...
- فرار کنید!!
جمله ی دوم برای شخصی به نام پنه لوپه بود. و بله... ماجرای خفاش ها هم به اینجا رسید. و آملیا شانس نداشت. چون وقتی نزدیک بود ماتیلدا به یاد بیاورد، پنه آمده بود. اما پنه را تنها ندیدند. بلکه با گادفری، رون و هاگرید دیدند! پس یعنی به دردسر افتاده بودند. پس سه نفر غرب هم دوپای دیگر از مرلین آباد قرض گرفتند و بعد... مثل بقیه فرار کردند!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



