در همين هنگام ليلي پس از مدتها از در تالار وارد شد ....
ليلي به دور اطراف تالار نگاهي انداخت و متوجه بچه ها شد وقتي به سمتشون اومد اندرو زد زير گريه....ليلي اومد كنار اندرو نشست و گفت:
چي شده ؟؟؟ ... چه اتفاقي افتاده؟؟؟ مشكلي به وجود اومده؟؟؟
اندرو چون هنوز داشت گريه ميكرد دنيل يك صدايي از خودش در آورد و گفت:
اهــم......ليلي جسي و استرجس توي تالار اسلاترين اسيرن يك كاري بايد بكنيم!!!!
ليلي به محض شنيدن اين حرف از جا پريد و شروع به راه رفتن كرد.......تا مدتها فقط صداي قدمهاي پاي ليلي به گوش ميرسيد...هيچ كس كوچكترين حرفي نميزد . اندرو هم جلوي خودش رو گرفته بود و ديگه گريه نميكرد.....
*10 دقيقه بعد*
آهـــــــان
همه ي بچه ها از فرياد ناگهاني ليلي از جا پريدن......ليلي دستشو به نشانه پيروزي بلند كرد و گفت:
بچه ها من يك نقشه دارم........بياين......
همه ي بچه ها دور ليلي حلقه زدن و به صحبتهاي اون گوش دادند....
*** تالار عمومي اسليترين***
جسي همچنان بيهوش بود و استرجس هم دستان او را هر لحظه محكم تر ميگرفت.....دراكو از جلوي پنجره كنار اومد و رو به بليز كرد و گفت:
ببين .....بليز حاضري ميخوام يك مراسم اعدام خوبي رو داشته باشيم!!!!
استرجس به صورت رنگ پريده جسي نگاهي انداخت.......با تعجب فرياد زد:
نامرد........مطمئن باش زنده نميموني!!!
دراكو خنده ي بلندي رو سر داد و همزمان گفت:
اي بابا جك گفتي!!! من زنده ميمونم ...تو و اون دختره بايد دعا كنيد زنده در برين
استرجس به جسي نگاهي انداخت ولي .......
بليز و گويل سر و كلوش پپيدا شد .......بليز استرجسو بلند كرد و برد......گويل خواست جسي رو بلند كنه كه فرياد استرجس اونو از جا پروند........
_هوي دست كثيفتو به اون نزن و گرنه با من طرفي!!!!!
بليز باز دوباره به سر استرجس ضربه ي محكمي وارد كرد و باعث شد اون بيهوش شه.......
آي........
گويل با خيال راحت جسي رو بلند كرد و اونو با خودش برد.........
----------------------------------
به نظر ميومد كه 1 ساعت گذشته باشه ....استرجس متوجه غروب آفتاب شد......به اطراف خودش نگاهي انداخت.....درست در كنارش جسي قرار داشت و همچنان بيهوش بود.......
استرجس متوجه طناب دور گردنش شد و ديد دور گردن جسي هم طناب هست......صدايي اونو از جا پروند
_خب استرجس وقتشه بري اون دنيا.......با جسي خداحافظي نكن....با همديگر ميميرين
استرجس سرشو تكون داد و افسوس خورد كه هيچ كدوم از گريفيندوريها به كمكشون نيامده بودن..........
دراكو فرياد زد:حالا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
استرجس فكر كرد مرده است.........هيچ دردي در ناحيه گردنش احساس نميكرد آيا جسي هم همچين احساسي داشت؟!!
بوم...........
هر دوي اونها نقش زمين شدن..........استرجس چشمهاشو باز كرد و دراكو رو در مقابل خودش ديد.....طنابها پاره شده بود.........دراكو اومد بالاي سر جسي و استرجس گفت:
خب ...مثل اينكه طنابها داغون بودن.....ولي خودم ميكشمتون..........اون چوب دستيشو در آورد و بلند كرد.....
ويژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
وردي به دراكو خورد و باعث شد چوب دستيش از دستش بيفته........ليلي و بقيه بچه ها از پشت بوته ها بيرون اومدن.......جسي هم بالافاصله چشماشو باز كرد و گفت:
بهت نشون ميدم دراكو..........
افراد گريفيندوري به سمت اسلاتريني ها ميرفتن...........رون دست استرجس رو باز كرد......استرجس هم دست جسي رو باز كرد و :bigkiss:
دراكو و بقيه افرادش در ميان حلقه گريفيندوريها اسير بودن........
جسي فرياد زد:
حسابشون رو برسيد!!!!!!
هيـــــــــــــــــــــــــــــييييييييي....هورااااااااااااااااااااااااااا........بـــــــــــــوم
*20 دقيقه بعد*
همه ي افراد گريفيندور توي تالار مشغول جشن گرفتن بودن و افراد اسلاتريني توي درمانگاه بودن...........
استرجس دست جسي رو محكم گرفته بود و بهش ميگفت:
خوب حال دراكو رو گرفتيا!!!!!!
جسي كه صورتش سرخ شده بود اشك توي چشماش جمع شد و سرشو پايين گرفت كه استرجس اشكاشو نبينه!!!!!!!
همه ي بچه ها خوشحال بودن كه اسلاترينيها رو شكست داده بودن.......در تالار باز شد........
ادامه دارد.........
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در آخر فقط ميگم كه اين داستان تموم شد و آخر نمايشنامه من نوشتم در تالار باز شد.....
اين جا نشون ميدم كه موضوع جديد داره وارد تالار ميشه......