جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
40
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 3 خرداد 1392 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم



- حالا چیکار کنیم؟ اگه بخوایم ببریم بندازیم دور که می فهمه! اونوقت هممون عازم بهشت مورگانا میشیم.
- من میگم برداریم به جاش یه چیز دیگه بزاریم.
- مثلا چی؟
- من از هوگو یکم چای گرفتم. . .
- چای بزاریم؟ فکر کردی ارباب فرق چای رو با اون نمیفهمه؟
- فقط چای که نمیزاریم. یکم از این، یکمم از این میزاریم. اینجوری بهتره، کم کم ترکش میدیم. هی مقدارش رو کمتر میکنیم.
- ای وای من! اون دیگه چیه؟
- هیسسسس! الآن ارباب رو بیدار میکنی . . . یادت میاد ارباب گفته بود نجینی توی تالار کثیف کاری میکنه ما باید تمیز کنیم؟
- خب؟
- خب که دیروز نوبت من بود.
- می خوای ارباب رو چیز خور کنی؟
- نه که الآن نیست!


- شما اینجا چیکار میکنین؟
- ارباب؟
- ارباب؟
- ارباب و . . . ! گفتم اینجا چیکار میکنین؟
- چیز ارباب . . . من میخواستم قبل از بیدار شدنتون اتاقتون رو تمیز کرده باشم. نارسیسا هم اومد کمکم.
- کنار میز من چیکار میکنین؟
- خب اینجا هم کثیف شده . . . تففف . . . آهان تمیز شد.
جاگسن یه تف انداخت رو میز و با آستین تمیز کرد.
- نگا ارباب داره برق میزنه!
- کروشیو جاگسن! میز منو تفی میکنی؟

جاگسن یک شیشه پاک کن روی تاقچه ی اتاق ارباب دید و اومد که روی میز بزنه صدای فریاد ارباب بلند شد:
- ای وای من . . . با شامپوی من میخوای میز رو پاک کنی؟ آه . . . که من چه جوری درخواست تو رو برای مرگخوار شدن تایید کردم . . . ول کن نمیخواد! ساعت چنده؟
- ساعت هشت و نیمه، ارباب!
- خب، از اونجا داروی نجینی رو بهم بده.
- چی رو ارباب؟
- داروی نجینی. چند وقت پیش یهو دیدم دخترم، تمام پوستش ریخته بیرون، رو زبونش لکه های سیاه دراومده . . . از طرفی هم رودل کرده. . . منم بردمش پیش این شفا دهنده ها. بعد نگو این میرفته آشپزخونه، اون هوگوی موقرمزی ورمی داشته بهش چای می داده، دخترم هم به چایی حساسیت داره . . . تازه مگه من صد دفعه به شما نگفتم تند تند تالار رو تمیز کنید؟ هر چی رو زمین می ریخت،می خورد، دخترم رودل کردو مزاجش بهم ریخت. . . حقته یه آوادا حرومت کنم ولی نه، اول اون داروی نجینی رو بده!
نارسیسا:
جاگسن:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1392/3/3 12:52:58
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 3 خرداد 1392 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول:

- جاگسن روی صندلی ارباب دنبال چی می گردی؟
- .... لعنت به لنگه کفش مرلین... نارسیسا.... سکتم دادی!
- جواب منو ندادی، داشتی چیکار می کردی؟
- هیس! صداتو بیار پایین. الانه که لرد سیاه رو از خواب بپرونی!
- گفتم...
- باشه باشه بهت می گم. امان از زن جماعت!

پنج دقیق بعد

- نه بابا!
- به جان خودم!
- برو کنار ببینم. تا با چشمای خودم نبینم باورم نمیشه!
- خب بیا نگاه کن... درست پشت اون نوار سبز-مشکیه یه درز کوچیک هست با دقت از لاش نگاه کن.
- نه... باورم نمیشه!!!!
- دیدی گفتم!
- یعنی.... یعنی لرد سیاه هم!
- نمی دونم.
- اصلا تو از کجا از وجود این چیزای با خبر شدی؟
- خب دو روز پیش وقتی ارباب اینجا نشسته بود و اجازه داد گوشه رداش رو ببوسم، بوشو حس کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 خرداد 1392 10:29
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم(پایانی)
بارتی که کل بدنش از خون قرمز شده بود،از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه.در نتیجه نگاهی ذوق زده ادغام با تشکر به نارسیسا انداخت...
لرد:حالا چی هست این هفت سنگ؟؟؟
بلا نارسیسا،کاشف بازی رو هل داد جلو لرد.نارسیسا که از ترس رنگ به رخسار نداشت،با ترس و لکنت جواب داد:
-س...سرورم...ه...همونطور که از اسم این با...بازی معلومه،ب...با هفت تا سنگ بازی میشه...(افکت غش کردن)
-اینو که خودمم میدونستم چطور بازی کنیم؟؟؟
ملت یادشون رفته بود در مورد قوانین بازی فکر کنن...
-چیزه ارباب...
-آره چیزه...هفت تا سنگه دیگه،همین
لرد هرچی چاقو تو دستش بود رو به طرف بارتی پرت کرد و بارتی مث بچه های مشنگ که تو بازی"داژبال"جاخالی میدن،جاخالی داد...
لرد داد زد:
-یعنی چی همین؟؟؟کروشیو ملت اسلی...
آیلین که میدید اوضاع هر دقیقه وخیم تر میشه،خودشو از بین جمعیت به لرد رسوند.
-سرورم،هفتا سنگو رو هم میزاریم بعد بایدبا یه چیزی مث توپ بزنیدشون تا بیوفتن و...
واینگونه بود که قوانین و طرز بازی هفت سنگ،اختراع شد و توسط آیلین پرنس،برای لرد،توضیح داده شد...
لرد:بدک نیست پاشید برید هفتا سنگ پیدا کنید...یادتون نره که باید حتما سبز باشه وگرنه یه طلسم همون رنگی حرومتون میکنم
در عرض یه ثانیه کل تالار گرد و خاک شد و ملت هرکدوم تلاش میکردن برای نجات جونشون سنگ سبز پیدا کنن.در این گیرودار و گیس و گیس کشی،لوسیس در تلاش برای بهوش آوردن نارسیسا بود...
-سیسی...پاشو...سیسی؟؟؟...دراکو تو چرا اینجاوایسادی؟؟؟برو سنگ پیدا کن...
دراکو با عجله پرید وسط جمعیت گیس و گیس کشان.
لرد بلند داد زد:
-بااااااااارتی...اییییییییییییییییییییوان بیاید اینجا ببینم
بارتی با بدنی خونین و مشتی پر از زمرد های سبز کوچیک و ایوان یا استخون های شکسته و دنده هایی که چاقو های لرد بینشون گیر کرده بود،با سرعت برق و باد جلو لرد ظاهر شدند...
-بله ارباب...
-بارتی بیا جمجمه این اسکلت رو بکن تا ازش به عنوان توپ استفاده کنیم!!!
ایوان که در حال جمع کردن استخون های افتادش بر اثر ترس بود،نگاهی وحشت زده به بارتی انداخت...
بارتی:ار..ارباب آخه...
لرد:آخه بی آخه...سر پیچی از دستور ارباب؟؟؟بت یه همچین کروشیویی بزنم که...
بارتی که بقیه جمله را حفظ بود،قبل از تموم شدن حرف لرد فورا دست به کار شد...
-ترق
بارتی:ب...بفرمایید ارباب...
لرد جمجمه ایوان رو از دست بارتی قاپید و رو به ملت کرد.
-بسته دیگه...گفتم هفتا نه هفتاد تا...
ملت باشنیدن صدای لرد،هفتا سنگ رو رو هم گذاشتن و اینگونه بود که برای اولین بار هفت سنگ به شیوه جادوگرا توسط لرد سیاه بازی شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1392/3/1 10:34:54
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1392/3/1 10:59:10
به یاد اما دابز!

I'm bad.And that's good
I'll never be good.And that's not bad


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1392 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول


آن روز عجیب ترین روز سپری شده در تالار عمومی اسلیترین بود. . . چراکه هیچ اتفاق خاصی نیافتاده بود. نه دعوایی! نه کشت و کشتاری! هیچی.
لرد ولدمورت: عجب روز مسخره ای!. . . ایوان وایسا جلوی من! . . . نه احمق جون بچسب به دیوار.
لرد ظاهرا یه تفریح برای خودش پیدا کرده بود. چاقو هارو دونه دونه پرت میکرد به سمت ایوان.
لرد: خورد به دستش نجینی! . . . خورد به پاش! . . . اَه، یکم بیا جلوتر . . . خورد به شیکمش. . . . بیا جلوتر. . . . خورد به قلبش. . . بلا دستت طلا! اون دیگه مرده یکم بیارش جلو . . . نگهش دار، داره میوفته! . . . داشتی حرکتو؟ داشتی دخترم؟ صاف خورد وسط دو ابروش!

چند ثانیه قبل
لودو وارد شد و لرد را دماغ در دماغ . . . ببخشید صورت ارباب در دماغ ایوان دید که چاقویی رو وسط پیشونیش پیاده کرده بود.
ارباب: داشتی حرکتو؟داشتی دخترم؟ خورد وسط دوتا ابروش! . . . واووووو . . . .آه لودو بیا وایسا اونجا!
ملت اسلیترین خودشون رو تو اتاقی حبس کرده بودن و در مورد این موضوع مشورت میکردن.
لوسیوس: نمیشه. باید یه بازی پیدا کنیم وگرنه تا صبح نسل همه اصیل ها منقرض میشه. این اربابی که من میبینم بعد از ما نسل هرچی جادوگر منقرض میکنه.
بارتی گفت: خب حالا میگین چیکار کنیم؟
در همین هنگام در باز شد و بلا وارد شد. رو به بارتی کرد و گفت: نوبت توئه پاشو!
بارتی با چهره ی از بقیه کمک می خواست و ملت با چهره ی معذوریت خودشونو بیان میکردن.
از داخل تالار صدای جیغ های بارتی می اومد.
نارسیسا در حالی که داشت چندتا سنگ زمردی سبز رو می نداخت بالا و قبل از افتادنشون تو هوا می قاپید گفت: چه کنم؟ چیکار کنم؟ بازی رو از کجا پیدا کنم؟ کاشکی میدونستم! کاشکی می دونستم.
دراکو گفت: ساختن هورکراکس هم از علایق ارباب! چه طوره بگیم یه چندتا دیگه بسازه؟ جهت تفریح!
دالاهوف: نه دیگه اون خز شده. تازه هفتا از اونا ساخته. هفتا! کم نیست که هفتا!
نارسیسا با خود زمزمه میکرد: هفتا . . . سنگ . . . هفتا . . . سنگ . . . هفتا سنگ . . . هفت سنگ! :zogh: . . . یافتم، هفت سنگ!
همه جمع شدن و با هم رفتن تو سالن عمومی.
لوسیوس صداش رو صاف کرد و گفت: اوهوم . . . ارباب ما به طور کاملا اتفاقی یه بازی کشف کردیم! می خواین معرفی کنیم؟ :pretty:
لرد: نکنه برای اینکه با من چاقو بازی نکنین رفتین بازی اختراع کردین؟
جاگسن: نه ارباب همون طور که ذکر کردیم، به طور کاملا اتفاقی کشفش کردیم!
لرد: می دونین اگه بازیی باشه که خوشم نیاد چیکارتون میکنم؟
جمعیت همه با هم:صد البته!
لرد: حالا اسم بازیش چیه؟
نارسیسا:هفت سنگ ارباب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1392/2/31 23:51:45
ویرایش شده توسط اما دابز در 1392/2/31 23:55:32
I don't know which me that I love ... got no reflection!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1392 03:07
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم(پایانی)

در حالی که ایوان درحال فکر کردن بود، صدای وحشتناکی به گوش رسید.
-راه رو باز کنید.ارباب میخوان برن بخوابن.

ملت اسلی کنار کشیدند.لرد سیاه جلوی در رفت.با اشاره لرد وینسنت کراب که پشت ردای لرد را گرفته بود جلو پرید.تعظیمی کرد و رو به در گفت:
-سبزینه!

لرد سیاه نگاه مخوفی به وینسنت انداخت.
-اسم رمز رو اشتباه گفتی.خجالت نمیکشی ارباب رو با این وضعیت جلوی در نگه داشتی؟زود باش درستشو بگو.همین الانشم به اندازه کافی ابهتمون خدشه دار شده!

وینسنت دوباره کلمه سبزینه را تکرار کرد، ولی اتفاقی نیفتاد.حتی با امتحان کردن کلمات سخیفی چون زردینه و سرخینه و آبینه هم در باز نشد.لرد رو به ایوان کرد.
-این در چه مرگشه؟نکنه اصیل زادگی ما رو تشخیص نمیده؟

ایوان با ترس و لرز جواب داد:
-نه ارباب...اسم رمز رو نمیدونیم.متاسفانه نمیتونیم بریم از اساتید کمک بگیریم.شما اگه ممکنه به کمک علامت شوم یکی از اساتید محترم مرگخوار رو احضار بفرمایید.

لرد سیاه با عصبانیت چوب دستیش را بیرون کشید.ایوان آماده مرگ شد.ولی لرد به طرف در برگشت.
-نمیشه!اینجا مدرسه اس.آرامش اصیل زادگان به هم میخوره.ضمن اینکه مطمئنم به این بهانه کل امتیازاتونو کم میکنن.شک ندارم که کار اون دمبل بی مصرفه.خواسته ما رو اذیت کنه.تنها راهش اینه که در رو منفجر کنم.فردا صبح مجبور میشن تعمیرش کنن...نمیتونن بذارن اینجوری بمونه که!

ملت اسلیترین آن شب بدون در خوابیدند...ولی پیش بینی لرد درست از اب در نیامد.کادر مدرسه حاضر به تعمیر در نشدند.تلاشهای لرد و اصیل زادگان برای تعمیر در به جایی نرسید.در طلسم شده بود!
لرد سیاه و ملت اسلی مجبور شدند چندین شب متوالی در مقابل چشمان کنجکاو بیگانگان هافلی و گریفی و ریونی در تالاری بی در زندگی کنند.تا اینکه با وساطت سوروس اسنیپ در تعمیر شد.


چند روز بعد:


-راه رو باز کنید.ارباب میخوان برن هواخوری.

ملت اسلی کنار کشیدند.لرد سیاه جلوی در رفت.با اشاره لرد وینسنت کراب که پشت ردای لرد را گرفته بود جلو پرید.تعظیمی کرد و رو به در گفت:
-سبزینه!

لرد سیاه نگاه مخوفی به وینسنت انداخت.
-اسم رمز رو اشتباه گفتی.خجالت نمیکشی ارباب رو با این وضعیت جلوی در نگه داشتی؟زود باش درستشو بگو.همین الانشم به اندازه کافی ابهتمون خدشه دار شده!اصلا من نمیفهمم.برای خروج از تالار برای چی رمز گذاشتن!:vay:

وینسنت دوباره کلمه سبزینه را تکرار کرد، ولی اتفاقی نیفتاد.حتی با امتحان کردن کلمات سخیفی چون زردینه و سرخینه و آبینه هم در باز نشد.لرد رو به ایوان کرد.
-این در چه مرگشه؟نکنه اصیل زادگی ما رو تشخیص نمیده؟

بقیه داستان را به سادگی میشد حدس زد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 15 دی 1391 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول


-زود باش آستوریا.من همه تکالف دیروزم رو باید انجام بدم.وگرنه مک گونگال دویست امتیار به گریف میده.همین دیروز سی و شش امتیاز بهشون اضافه کرد.فقط به این دلیل که من دکمه هامو درست نبسته بودم.
آستوریا با شنیدن حرف ایوان سرعتش را بیشتر کرد.ولی وقتی که جلوی در تالار رسیدند متوجه وضعیت غیر عادی شدند.تعداد زیادی از دانش آموزان اسلیترین پشت در جمع شده بودند.ایوان به سختی راهش را باز کرد و گفت:بکشین کنار.خواهش میکنم.من باید سریع خودمو به خوابگاه برسونم.اصلا شما برای چی اینجا جمع شدین؟
صدایی با تمسخر جواب داد:داریم تابلوی جلوی در رو تماشا میکنیم.تا حالا متوجه شدی چقدر خوشگله؟
ایوان به تابلو رسید و کمی به آن نگاه کرد.هیچ زیبایی خاصی نداشت.با عجله اسم رمز را گفت و طبق عادت بطرف در رفت ولی با برخود سرش با در ورودی متوجه شد که مشکلی وجود دارد!

ایوان:این در چشه؟چرا باز نشد؟
بلاتریکس:ما هم نمیدونیم.دو ساعته داریم تلاش میکنیم.همه اسمای رمز رو امتحان کردیم ولی نشد.ظاهرا یکی عوضش کرده.در باز نمیشه.

ایوان که همچنان به فکر تکالیفش بود پرسید:خب چرا نمیرین کمک بیارین؟به پروفسور اسنیپ اطلاع بدین.
بلاتریکس:اینم امتحان کردیم.ولی اون مک گونگال آی کیو طلسمی تو راهرو کار گذاشته که از ساعت نه شب به بعد فقط میشه بطرف در ورودی حرکت کرد.اگه برعکسشو امتحان کنی پرتت میکنه همینجا!
ایوان به فکر فرو رفت.باید راهی برای باز کردن در پیدا میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 6 مرداد 1391 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم

آستوریا پس از اتمام توضیحاتش، سرجایش در میان حلقه ی اسلی ها بازگشته و تمام حواسش را معطوف نگاه کردن به پاکت کرد. لرد سیاه لحظه ای با تعجب به جمع یارانش خیره شد و پس از اتمام لحظه () لحظه ای دیگر تامل کرد تا ابهتش را باز سازی کند، سپس به شیوه ی بازیکنان هاکی ایوان را به گوشه ای شوت کرده، در جای او ایستاد و به پاکت چشم دوخت.

-خب از اونجایی که آستوریا امروز موهاشو شونه نکرده، باید پاکت رو باز کنه، بدو.
آستوریا دستی به موهایش که بر حسب تصادف آنروز کاملا صاف و بدون کوچکترین گره ای روی شانه هایش ریخته بود، کشید.

-ببخشید ارباب اما...
-چــــی؟؟ پراژکتور تو چشم ایوان! رو حرف من حرف زدی؟؟ بدو پاکت رو باز کن و سالازار به دادتون برسه که چیز جالبی توش نباشه.
آستوریا با حالت به سمت پاکت رفت و با نوک چوبدستی ضربه ای به پاکت زد؛ دود غلیظی سراسر تالار را پوشاند که پس از ثانیه ای به شکل یکی از دوقلو های ویزلی درآمد و روبه لرد سیاه گفت:

-وای کاش میتونستین ببینین وقتی نصف روز به یه پاکت سرکاری زل میزنین قیافه هاتون چه دیدنی میشه
و پس از سردادن قهقه ای، جزیی از هوای تالار شد. پس از گذشت پانزده ثانیه، ملت اسلی با صدای دندان قروچه و تق و توق انگشتان ارباب، از حالت بهت زدگی خارج شدند.

-خب...که بخاطر این پاکت به ورود ارباب بی توجهی کردین دیگه...درسته؟!
ملت که به رنگ گچ دیوار درآمده بودند، نفری یک قدم به عقب برداشتند و بارتی با فریاد"ارباب پشت سر تونو" و به جان خریدن عاقبت سرکار گذاشتن لرد سیاه، به ملت فرصتی کوتاه برای فرار از کروشیو های دردناک اربابشان داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1391/5/6 13:08:17
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 مرداد 1391 02:22
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول


لرد سیاه مغرورانه وارد تالار شد.ولی ملت اسلی برخلاف همیشه توجهی به او نکردند.لرد سیاه که به ضایع شدن عادت نداشت کروشیویی بطرف جمع فرستاد که بطور اتفاقی به ایوان روزیه برخورد.
ملت اسلیترین که وسط تالار دور چیزی جمع شده بودند، چند ثانیه ای به جیغ وو داد و پیچ و تاب خوردن ایوان نگاه کردند و دوباره روی شیء مرموز تمرکز کردند.
لرد با دیدن این همه بی اعتنایی فریادی کشید.
-هی!من وارد شدم.کسی متوجه نشد؟اصلا اون چیه گذاشتین اون وسط زل زدین بهش؟چه چیزی میتونه جالب توجه تر از ارباب باشه؟

آستوریا به پاکت زرد رنگی که در میان حلقه اسلی ها قرار داشت اشاره کرد.
-ارباب اینه...یه پاکت!

لرد با عصبانیت پرسید:
-پاکت؟از هر طرف نگاه کنی ارباب جالبتر از یه پاکته!خب؟چی هست؟مال کیه؟

آستوریا با صدایی ضعیف جواب داد:
-نمیدونیم ارباب.روش چیزی نوشته نشده.نه اسم و نه آدرس.راستش جرات نمیکنیم بازش کنیم...آخه...تکون میخوره!:worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: چهارشنبه 18 اسفند 1389 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم :


جمعیت اسلایترین دو تا دور تخت لرد سیاه نشسته بودند و همانطور که باهمدیگه روشهای مختلف بیدار کردن لرد را بررسی میکردند ، نگاهشان با وحشت و نگرانی از لرد سیاه به ساعت اتاقش تغییر میکرد . نجینی در فواصل دو ثانیه ای خرناس میکشید و دراکو سعی میکرد نگاهش به نیش لرزان مار غول پیکر که از دهانش آویزان بود و با هر خرناس تکان میخورد نیفتد .

بلاتریکس که کنار تخت لرد ایستاده بود بدون اینکه پلک بزند به اسنیپ خیره شده بود :

-

- " موضوع چیه ؟ "

با صدای اسنیپ افراد تالار سکوت کرده و به چشمان خوشحال و مرموز بلاتریکس نگاه کردند .

- " چی شده بلا ؟ "

بلاتریکس که انگار فکر خوشایندی رو زیر زبونش مزه مزه میکرد به طرف اسنیپ حرکت کرد و رو به بقیه گفت :

" شما همگی مستحق یک هفته بی غذایی هستید چون نکته مهمیو درباره لرد سیاه فراموش کردین ؛ اینکه بینی حساس لرد ، نسبت به بوی انسان سوخته از هر بویی حساستره . "

-

حال نگاه جمعیت از روی بلاتریکس تغییر کرد و روی اسنیپ خیره شد . بلاتریکس با خونسردی ادامه داد :

" داشتم فکر میکردم مطمئنا باعث افتخار اسنیپه که بخواد به خاطر دستور باارزش لرد سیاه خودشو فدا کنه و این مرگ افتخار آمیزو برای همیشه در پرونده خودش ثبت کنه . "

- نه نـــه ! من راه حلای بهتری داره به ذهنم میرسه . همین الان فرمول یه معجون معرکه به ذهنم رسیده . من جزو مرگخوارای باارزش لردم . نـــــــه ! نـــــــــــــ ...

اسلایترینیها به طرف اسنیپ پریدند و دست و پای او را محکم به تخت لرد بسته و صدایش را با بستن چسب ضخیمی بدور دهانش خفه کردند . لوسیوس مالفوی به بقیه نگاه کرد و همگی با ساعت که یک دقیقه به هشت را نشان میداد نگاه کرده و سپس با رضایت سرشان را تکان دادند . سپس لوسیوس با جادوی کوچکی اسنیپ را آتش زد . دود غلیظی از آن بلند شد . لرد دماغ بی حالتش را جمع کرد ، کش و قوسی به بدنش داد و درحالی که نجینی را محکمتر در آغوشش میفشرد چشمانش را باز کرد ، به ساعت نگاه کرد و با حرکتی سریع روی تخت نشست و فریاد زد :

" سوروس ؟! هنوز آماده نشدی ؟ امروز قرار ملاقات مهمی دارم و میخوام خیلی سریع برام معجون مرکب درست کنی و خودتو به شکل دامبلدور دربیاری و همراهم بیای ! "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1389/12/18 15:12:55
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1389/12/18 15:15:59
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1389/12/18 15:37:49
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: شنبه 14 اسفند 1389 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول:


-سرورم؟
-ارباب؟
-لردسیاه؟
-آخرین نواده اسلیترین بزرگ؟
-تام ریدل؟


آستوریا با ناامیدی آهی کشید.
-فایده ای نداره.هر کاری کردم بیدار نشد.ساعت نزدیک هشته.

دراکو مادرش را کنار زد و به تختخواب لرد سیاه نزدیک شد. لرد سیاه درحالیکه نجینی را در آغوش گرفته بود به خواب عمیقی فرو رفته بود.
-ارباب؟میگن مالی ویزلی خودشو فدای بچه هاش کرده و شما الان صاحب هفت تا کله زخمی بجز هری پاتر شدین...ارباب؟لرد؟شنیدم یه جراح ماهر بینی به هاگوارتز اومده؟متخصص کاشت مو اومده؟!...اصلا دستگاه برنزه کننده اومده؟!...دامبلدور با درخواست کار شما در هاگوارتز موافقت کرده؟!....نخیر! تکون نمیخوره.خواب این همیشه اینقدر سنگین بود؟میگم چطوره روش آب بپاشیم؟بابام منو اینجوری بیدار میکرد.یا یه پاکت دم گوشش بترکونیم؟اینم موثره!یا بلا با موهاش دماغ شو قلقلک بده؟

پیشنهادهای خطرناک دراکو بلافاصله توسط بقیه اسلیترینیها رد شد.

ملت اسلیترینی بعد از ساعتها تلاش از بیدار کردن لرد کاملا ناامید شده بودند.ولی همه آنها به خوبی به یاد می آوردند که شب گذشته لرد سیاه به تک تک انها سفارش کرده بود که قبل از ساعت هشت بیدارش کنند.مجبور بودند راهی کم خطر برای بیدار کردن لرد سیاه پیدا کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!