جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

88 کاربر(ها) آنلاین هستند (60 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
86 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

قدح اندیشه اسلیترین!

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 8 آذر 1387 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل دوم :

حدود یک ماه از ماجرای آن نامه می گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاده بود. هاگوارتز ساکت تر از همیشه زیر خرواری از برف خوابیده بود. امسال تنها یک دانش آموز در هاگوارتز می ماند. در طبقه دوم، در اتاقکی سه گوش انبوه از کتاب، ظروف و قفس های حیوانات، آلبوس دامبلدور وحشت زده از خواب پرید. چوبدستی اش را از روی میز کناری اش برداشت و بر روی تخت نشست. پاهایش را بر روی سنگ های سرد گذاشت و بلند شد.
- کی اونجاست؟
- شوششش..آروم باش دوست من. من هستم گریندل والد.
- چ..چی؟..ت..تو..شوخی بسه!
- آروم. شلوغش نکن. تو که خوشت نمی یاد سر و کله فلیچ پیدا بشه
_________________

_ تو اینجا چی کار می کنی؟ببینم واقعی هستی؟
_بس کن دامبلدور،احمق نباش.

گریندال والد پوزخندی زد و به طرف پنجره رفت و به ارامی ان را گشود.هوای خوش بهاری اتاق کوچک را در بر گرفت و طنین پرنده هایی که بر سر شاخه های بلند نزدیک اتاق می خواندند در اتاق پیچید.

دامبلدور با نگرانی به گریندال والد نگاه کرد که با لبخندی شوم به او خیره شده بود.
__________________________

-بهتره همین الان اینجارو ترک کنی...گلرت

دامبلدور این را گفت و با تکان ساده ی چوبش کتابهایش که با برخورد پای گریندل والد از روی میز افتاده بود دوباره سرجای خودش برگرداند.

_البوس بس کن دیگه ...بهتره گذشته هارو فراموش کنیم ...ما میتونیم با هم کار کنیم...فکرشو بکن گلرت و آلبوس فرمانروایان جامعه ی جادوگری .

آلبوس دامبلدور پوز خندی زد و گفت: تو همین قضیه با هم اختلاف داشتیم . بعد این همه سال اصلا عوض نشدی ...من هیچ وقت دنبال مقام نبودم...گلرت گریندل والد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/8 16:33:40
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 8 آذر 1387 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل دوم :

حدود یک ماه از ماجرای آن نامه می گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاده بود. هاگوارتز ساکت تر از همیشه زیر خرواری از برف خوابیده بود. امسال تنها یک دانش آموز در هاگوارتز می ماند. در طبقه دوم، در اتاقکی سه گوش انبوه از کتاب، ظروف و قفس های حیوانات، آلبوس دامبلدور وحشت زده از خواب پرید. چوبدستی اش را از روی میز کناری اش برداشت و بر روی تخت نشست. پاهایش را بر روی سنگ های سرد گذاشت و بلند شد.
- کی اونجاست؟
- شوششش..آروم باش دوست من. من هستم گریندل والد.
- چ..چی؟..ت..تو..شوخی بسه!
- آروم. شلوغش نکن. تو که خوشت نمی یاد سر و کله فلیچ پیدا بشه
_________________

_ تو اینجا چی کار می کنی؟ببینم واقعی هستی؟
_بس کن دامبلدور،احمق نباش.

گریندال والد پوزخندی زد و به طرف پنجره رفت و به ارامی ان را گشود.هوای خوش بهاری اتاق کوچک را در بر گرفت و طنین پرنده هایی که بر سر شاخه های بلند نزدیک اتاق می خواندند در اتاق پیچید.

دامبلدور با نگرانی به گریندال والد نگاه کرد که با لبخندی شوم به او خیره شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 8 آذر 1387 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل دوم


حدود یک ماه از ماجرای آن نامه می گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاده بود. هاگوارتز ساکت تر از همیشه زیر خرواری از برف خوابیده بود. امسال تنها یک دانش آموز در هاگوارتز می ماند. در طبقه دوم، در اتاقکی سه گوش انبوه از کتاب، ظروف و قفس های حیوانات، آلبوس دامبلدور وحشت زده از خواب پرید. چوبدستی اش را از روی میز کناری اش برداشت و بر روی تخت نشست. پاهایش را بر روی سنگ های سرد گذاشت و بلند شد.
- کی اونجاست؟
- شوششش..آروم باش دوست من. من هستم گریندل والد.
- چ..چی؟..ت..تو..شوخی بسه!
- آروم. شلوغش نکن. تو که خوشت نمی یاد سر و کله فلیچ پیدا بشه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* یک سری توضیح درباره تاریخ ها و زمان هر اتفاق در اینجا داده شده. بقیه توضیحات هم در پست ابتدایی همین سوژه و یک پست در تابلوی اعلانات می باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/9/8 13:25:07
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/9/8 13:26:51
در دست ساخت ...
قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 5 مهر 1387 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل اول
نامه ای از یک دوست


صبح دل انگیزی بود. پرنده ها بر بالای برج های هاگوارتز پرواز می کردند. تقویم روی دیوار نزدیک شدن کریسمس را مژده می داد. پیرمردی با ریش بلند در ردایی به رنگ مشکی به این طرف آن طرف می رفت. اتاقی که او در آن بود به شدت به هم ریخته بود. چند چمدان در وسط اتاق قرار داشت. جغد درون قفس مدام هو هو می کرد. پیرمرد تکه چوب خشکی در آورد و به آن تکانی داد. لحظه ای طول نکشید که همه چیز مرتب شد. با صدای پاق خفیفی پیرمرد از آنجا رفته بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آلبوس دامبلدور با صدای پاق خفیفی در مقابل درب زهوار در رفته خانه اش ظاهر شد، با ملایمت آن را گشود و به محیط سرد و نم گرفته ی خانه قدم گذاشت. کف چوبین خانه را لایه ای از خاک نرم پوشانده بود، مشغله اش در هاگوارتز فرصت سر زدن به آنجا را حتی ماهی یک بار نیز، از او می گرفت. آلبوس با آرامشی که درخور یک استاد هاگوارتز بود، به طرف شومینه رفت تا شاید بتواند آتشی روشن کند و سرمای ناخوشایندی را که خانه را در بر گرفته بود، اندکی از بین ببرد. ولی هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که کمی آن سو تر، درست در جایی که صندلی راحتی موردعلاقه اش در شرف پوسیدگی بود، پاکت نامه ای را با مهری آشنا دید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لحظه ای به آنچه که می دید، شک کرد. چمدانش از دستش رها شد و با صدای گرومپی به زمین خورد. اندکی خاک از فرش نیمداری بلند شد ولی آلبوس تنها به پاکت نامه نگاه می کرد. روی پاکت که به راستی به مدتی طولانی دست کسی به آن نخورده بود ؛علامت بسیار آشنایی به چشم می خورد. چندین سال بود که آن علامت را ندیده بود. دیگر در امضایش ، A آلبوس را به آن شکل نمی نوشت: یک مثلث با یک دایره که به آن محیط شده بود و خطی که علامت را از وسط به دو نیم می کرد...
مطمئنا با چندین سال قبل تفاوت های بسیاری داشت ؛ شاید اگر این نامه را در جوانی اش می دید بسیار ذوق زده می شد. بلاخره خم شد و نامه را از روی صندلی برداشت. دستی به روی علامت کشید . نفس اش در سینه حبس شد و گویی دستش آتش گرفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه را از درون پاکتش در آورد و مقابل دیدگانش گرفت. حرکت سریع لبهایش نشان از آن بود که سرعتش در خواندن نامه اعجاب برنگیز است. هر چه به آخر نامه نزدیک تر می شد ؛ تنگی نفس بیشتری را در خود احساس می کرد. آخرین خط را هم خواند. به نقطه ای کور خیره شده بود. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود ؛ اما دستانش می لرزید و یارای پاک کردن آن را هم نداشت...

آلبوس ، قدرت ها برمی گردد. فقط کافی است که ما به گذشته پشت کنیم و آن را فرا بخوانیم


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ناگهان در دلش احساس شومی افتاد احساسی که سالهای زیادی بود آن را تجربه نکرده بود. از آخرین روزی که او را دیده بود، 56 سال می گذشت. قلبش تیری کشید...

افکار دامبلدور

دو جوان هفده هجده ساله بر بالای تپه ای سرسبز نشسته اند و سخت مشغول گفتگوی اند. ناگهان نوجوان چشم آبی از جایش بلند شد و بر سر نوجوان قد بلندتر فریاد زد :
- گلرت بس کن. دیگه نمی خوام چیزی بشنوم. گفتم که نمی تونم خواهرمو ترک کنم، تو که وضعیت منو بهتر میدونی
گلرت لحظه ای لبانش را بهم فشرد و رویش را برگرداند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرش رو از روی نامه بلند كرد. به راستي شايد چنين بود. ميزان تبادل افكارشان، به حدي بود كه به راستي از هم شناخت بي نظيري پيدا كنند. جايي كه آلبوس مجبور بود با برادر خودش سر كند، وجود هم سخن نابغه اي به نام گلرت ، جاي شكر داشت. هيچ وقت كسي را تا به آن حد نزدیک به خودش احساس نمي كرد. نزديك در افكار و عقايد. هدفشان بسيار بلندتر از چيزي بود كه در راهشان قرار داشت.
سوزشي كه در بيني شكسته اش احساس كرد، احساس گرماي به وجودآمده از يادآوري دوست قديمي اش را به سرمايي تبديل كرد كه يك عمر او را مي آزرد. تنها خواهرش، آريانا هيچوقت نبايد در اين راه قرار مي گرفت. آلبوس به پيشاني اش چيني داد. براي خواندن ادامه ي نامه ترديد داشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه را تا کرد و به پاکتش برگرداند. آن را روی میز انداخت و به طرف پنجره حرکت کرد. مردم را که در میان کوچه های هاگزمید قدم می زدند را از نظر گذراند. برف به آرامی به زمین می نشست اما چندی نمی گذشت که محو می شد. درست مانند آلبوس که از درون آب می شد. در سرش جنجالی بود اما بلاخره موفق شد آن را کنار بزند. تصمیمش را گرفت و به سمت کاغذ پوستی و قلم پرش روانه شد. پر طلایی ققنوس به سرعت بر روی کاغذ می لغزید...

گلرت، جوابم مشخص است. هیچ علاقه ای برای پیوستن به تو ندارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه را برداشت و به سمت دفترش در هاگوارتز آپارات کرد. ردایش را در آورد و روی صندلی اش نشست و نامه را مقابلش قرارداد. تق! تق! با اجازه دامبلدور، مک گونگال سراسیمه وارد اتاق شد. در حالیکه دست پسر بچه ای را گرفته بود؛ گفت :

- بار سومشه، چپه کردن پاتیل معجون سر کلاس معجون سازی، گذاشتن گیاههای سمپاش در خوابگاه، اونم در حضور بازرس هاگوارتز. الان فقط یک هفته تا تعطیلات مونده، نمی دونم چرا همچین می کنه ؟!

دامبلدور همچنان با چهره ی مصمم خود به پسرک جوان مقابلش نگاه می کرد. ذره ای پشیمانی در چهره ی پسرک دیده نمی شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دستی به ریش بلند و نقره فامش کشید و با صدای رسا و دلنشینی رو به مک گونگال گفت :

- خودتون تنبیه اش کنین پرفسور .اما پسر جوان خودت می دونی که اگه یک بار دیگه تکرار کنی برای همیشه از مدرسه اخراج می شی.

مک گونگال با عصبانیت دست پسرک را کشید و از اتاق خارج شد. دامبلدور با دیدن برق چشمان پسرک در فکر فرو رفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هنوز در کامل بسته نشده بود که دوباره به طرف داخل چرخید و پیرمرد قد بلندی در آستانه در نمایان گشت. موهای کم پشتی داشت و ردایی زمستانی به تن کرده بود. از شدت سرما بینی اش سرخ و لبهایش کم رنگ شده بود. مردان کهن سال یکدیگر را در آغوش گرفتند.

- آلبوس، دوست من. همین الان از لندن آمدم. چرا برگشتی؟ مگر دو ماه پیش از من نخواستی که یک مرخصی شش ماه برایت فراهم کنم؟

- کریسمس خانه ی دلنشین من، بهترین نقطه دنیاست. اما نظرم عوض شد. آرماندو جان، مثل اینکه من به هاگوارتز گره خورده ام. خوب کارهای وازرتخونه در چه حاله؟ شنیدم که به خاطر مدیریتت وزیر ازت تقدیر کرده!

دامبلدور تصمیم خود را گرفته بود. هر چند موضوع جدید نگرانش کرد اما از نظر او بهترین کار فراموشی بود. باد در پشت شیشه ها زوزه می کشید و دانه های ریز برف، زمین را سفید پوش می کرد.

پایان فصل

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فصل یک با ویرایشات لازم، تمام شد. به احتمال زیاد فصل های بعدی به علت اینکه موضوع بیشتری از یک نامه رو در بر می گیرند، طولانی تر خواهند شد. این تام بودنش در سوژه چندان مهم نیست. چون اون موقع در اولین سال کاری نکرده و در سومین سال از پنج سال تاخیر دامبلدور نسبت به نابودی گریندل والد بوده، که تالار اسرار رو باز کرده که باز این هم ربطی به گریندل والد و دامبلدور نداره و خودش یک داستان دیگه است. به هر حال اگر سوژه خاصی، مدنظرتون هست می تونید در صندوقچه سوژه ساز بیان کنید.

یک چیز دیگه! این فرمایش مستقیم ناظر قبلی، مورفین گانت است، احترام بگذارید.
برای اینکه با مشکل صفحات سفید رو به رو نشیم. لطفا هر نفر، قسمت های هفت نفر قبل از خودش رو در پستش قرار بده. یعنی با قسمت خودش بشه هشت تا تیکه داستان... این یکی هم چون فصل می خواست تموم شه، کل قسمت ها در پست قرار گرفت.

فصل دوم از پست بعد شروع می شه. هر کی خواست شروع کنه. از یک جای معمولی شروع بشه و طوری باشه که اواسط و یا آخر فصل به هیجان برسه.

مجموع پست ها: 10

ریگولس بلک: 2
فنریر گری بک: 2
مورگان الکتو: 1
بلاتریکس لسترنج: 1
کاساندرا تریلانی: 4


با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/7/5 15:48:09
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/7/5 15:55:25
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/7/5 15:59:59
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/7/5 16:04:09
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/7/5 16:10:33
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/7/5 16:41:58
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/7/5 16:43:43
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 5 مهر 1387 11:02
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح دل انگیزی بود. پرنده ها بر بالای برج های هاگوارتز پرواز می کردند. تقویم روی دیوار نزدیک شدن کریسمس را مژده می داد. پیرمردی با ریش بلند در ردایی به رنگ مشکی به این طرف آن طرف می رفت. اتاقی که او در آن بود به شدت به هم ریخته بود. چند چمدان در وسط اتاق قرار داشت. جغد درون قفس مدام هو هو می کرد. پیرمرد تکه چوب خشکی در آورد و به آن تکانی داد. لحظه ای طول نکشید که همه چیز مرتب شد. با صدای پاق خفیفی پیرمرد از آنجا رفته بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آلبوس دامبلدور با صدای پاق خفیفی در مقابل درب زهوار در رفته خانه اش ظاهر شد، با ملایمت آن را گشود و به محیط سرد و نم گرفته ی خانه قدم گذاشت. کف چوبین خانه را لایه ای از خاک نرم پوشانده بود، مشغله اش در هاگوارتز فرصت سر زدن به آنجا را حتی ماهی یک بار نیز، از او می گرفت. آلبوس با آرامشی که درخور یک استاد هاگوارتز بود، به طرف شومینه رفت تا شاید بتواند آتشی روشن کند و سرمای ناخوشایندی را که خانه را در بر گرفته بود، اندکی از بین ببرد. ولی هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که کمی آن سو تر، درست در جایی که صندلی راحتی موردعلاقه اش در شرف پوسیدگی بود، پاکت نامه ای را با مهری آشنا دید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لحظه ای به آنچه که می دید، شک کرد. چمدانش از دستش رها شد و با صدای گرومپی به زمین خورد. اندکی خاک از فرش نیمداری بلند شد ولی آلبوس تنها به پاکت نامه نگاه می کرد. روی پاکت که به راستی به مدتی طولانی دست کسی به آن نخورده بود ؛علامت بسیار آشنایی به چشم می خورد. چندین سال بود که آن علامت را ندیده بود. دیگر در امضایش ، A آلبوس را به آن شکل نمی نوشت: یک مثلث با یک دایره که به آن محیط شده بود و خطی که علامت را از وسط به دو نیم می کرد...
مطمئنا با چندین سال قبل تفاوت های بسیاری داشت ؛ شاید اگر این نامه را در جوانی اش می دید بسیار ذوق زده می شد. بلاخره خم شد و نامه را از روی صندلی برداشت. دستی به روی علامت کشید . نفس اش در سینه حبس شد و گویی دستش آتش گرفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه را از درون پاکتش در آورد و مقابل دیدگانش گرفت. حرکت سریع لبهایش نشان از آن بود که سرعتش در خواندن نامه اعجاب برنگیز است. هر چه به آخر نامه نزدیک تر می شد ؛ تنگی نفس بیشتری را در خود احساس می کرد. آخرین خط را هم خواند. به نقطه ای کور خیره شده بود. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود ؛ اما دستانش می لرزید و یارای پاک کردن آن را هم نداشت...

آلبوس ، قدرت ها برمی گردد. فقط کافی است که ما به گذشته پشت کنیم و آن را فرا بخوانیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ناگهان در دلش احساس شومی افتاد احساسی که سالهای زیادی بود آن را تجربه نکرده بود. از آخرین روزی که او را دیده بود، 56 سال می گذشت. قلبش تیری کشید...

افکار دامبلدور

دو جوان هفده هجده ساله بر بالای تپه ای سرسبز نشسته اند و سخت مشغول گفتگوی اند. ناگهان نوجوان چشم آبی از جایش بلند شد و بر سر نوجوان قد بلندتر فریاد زد :
- گلرت بس کن. دیگه نمی خوام چیزی بشنوم. گفتم که نمی تونم خواهرمو ترک کنم، تو که وضعیت منو بهتر میدونی
گلرت لحظه ای لبانش را بهم فشرد و رویش را برگرداند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرش رو از روی نامه بلند كرد. به راستي شايد چنين بود. ميزان تبادل افكارشان، به حدي بود كه به راستي از هم شناخت بي نظيري پيدا كنند. جايي كه آلبوس مجبور بود با برادر خودش سر كند، وجود هم سخن نابغه اي به نام گلرت ، جاي شكر داشت. هيچ وقت كسي را تا به آن حد نزدیک به خودش احساس نمي كرد. نزديك در افكار و عقايد. هدفشان بسيار بلندتر از چيزي بود كه در راهشان قرار داشت.
سوزشي كه در بيني شكسته اش احساس كرد، احساس گرماي به وجودآمده از يادآوري دوست قديمي اش را به سرمايي تبديل كرد كه يك عمر او را مي آزرد. تنها خواهرش، آريانا هيچوقت نبايد در اين راه قرار مي گرفت. آلبوس به پيشاني اش چيني داد. براي خواندن ادامه ي نامه ترديد داشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه را تا کرد و به پاکتش برگرداند. آن را روی میز انداخت و به طرف پنجره حرکت کرد. مردم را که در میان کوچه های هاگزمید قدم می زدند را از نظر گذراند. برف به آرامی به زمین می نشست اما چندی نمی گذشت که محو می شد. درست مانند آلبوس که از درون آب می شد. در سرش جنجالی بود اما بلاخره موفق شد آن را کنار بزند. تصمیمش را گرفت و به سمت کاغذ پوستی و قلم پرش روانه شد. پر طلایی ققنوس به سرعت بر روی کاغذ می لغزید...

گلرت، جوابم مشخص است. هیچ علاقه ای برای پیوستن به تو ندارم
__________________________________________________________
نامه را برداشت و به سمت دفترش در هاگوارتز آپارات کرد . ردایش را در آورد و روی صندلی اش نشست ونامه را مقابلش قرارداد.
تق...تق...

-بفرمایین.
مک گونگال سراسیمه وارد اتاق شد و در حالیکه دست پسر بچه ای راگرفته بود گفت :
_ بار سومشه ، چپه کردن پاتیل معجون سر کلاس معجون سازی، گذاشتن گیاههای سمپاش در خوابگاه ریونکلاو این بارهم استفاده از طلسم نابخشودنی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه ، اونم در حضور بازرس هاگوارتز.
دامبلدور همچنان با چهره ی مصمم خود به پسرک جوان مقابلش نگاه میکرد. ذره ای اثر از پشیمانی در چهره ی پسرک دیده نمی شد.
__________________________________
دستی به ریش بلند و نقره فامش کشید و با صدای رسا و دلنشینی رو به مک گونگال گفت
_ خودتون تنبیهش کنین پرفسور .اما پسر جوان خودت می دونی که اگه یک بار دیگه تکرار کنی برای همیشه از مدرسه اخراج میشی نه؟
چشمان پسرک با دیدن مهر روی پاکت نامه (گریندال والد) درخشید و بعد لبخندی لبان باریکش را پوشاند
مک گونگال با عصبانیت دست تام را کشید و از اتاق خارج شد.
دامبلدور با دیدن برق چشمان پسرک در فکر فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 5 مهر 1387 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح دل انگیزی بود. پرنده ها بر بالای برج های هاگوارتز پرواز می کردند. تقویم روی دیوار نزدیک شدن کریسمس را مژده می داد. پیرمردی با ریش بلند در ردایی به رنگ مشکی به این طرف آن طرف می رفت. اتاقی که او در آن بود به شدت به هم ریخته بود. چند چمدان در وسط اتاق قرار داشت. جغد درون قفس مدام هو هو می کرد. پیرمرد تکه چوب خشکی در آورد و به آن تکانی داد. لحظه ای طول نکشید که همه چیز مرتب شد. با صدای پاق خفیفی پیرمرد از آنجا رفته بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آلبوس دامبلدور با صدای پاق خفیفی در مقابل درب زهوار در رفته خانه اش ظاهر شد، با ملایمت آن را گشود و به محیط سرد و نم گرفته ی خانه قدم گذاشت. کف چوبین خانه را لایه ای از خاک نرم پوشانده بود، مشغله اش در هاگوارتز فرصت سر زدن به آنجا را حتی ماهی یک بار نیز، از او می گرفت. آلبوس با آرامشی که درخور یک استاد هاگوارتز بود، به طرف شومینه رفت تا شاید بتواند آتشی روشن کند و سرمای ناخوشایندی را که خانه را در بر گرفته بود، اندکی از بین ببرد. ولی هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که کمی آن سو تر، درست در جایی که صندلی راحتی موردعلاقه اش در شرف پوسیدگی بود، پاکت نامه ای را با مهری آشنا دید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لحظه ای به آنچه که می دید، شک کرد. چمدانش از دستش رها شد و با صدای گرومپی به زمین خورد. اندکی خاک از فرش نیمداری بلند شد ولی آلبوس تنها به پاکت نامه نگاه می کرد. روی پاکت که به راستی به مدتی طولانی دست کسی به آن نخورده بود ؛علامت بسیار آشنایی به چشم می خورد. چندین سال بود که آن علامت را ندیده بود. دیگر در امضایش ، A آلبوس را به آن شکل نمی نوشت: یک مثلث با یک دایره که به آن محیط شده بود و خطی که علامت را از وسط به دو نیم می کرد...
مطمئنا با چندین سال قبل تفاوت های بسیاری داشت ؛ شاید اگر این نامه را در جوانی اش می دید بسیار ذوق زده می شد. بلاخره خم شد و نامه را از روی صندلی برداشت. دستی به روی علامت کشید . نفس اش در سینه حبس شد و گویی دستش آتش گرفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه را از درون پاکتش در آورد و مقابل دیدگانش گرفت. حرکت سریع لبهایش نشان از آن بود که سرعتش در خواندن نامه اعجاب برنگیز است. هر چه به آخر نامه نزدیک تر می شد ؛ تنگی نفس بیشتری را در خود احساس می کرد. آخرین خط را هم خواند. به نقطه ای کور خیره شده بود. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود ؛ اما دستانش می لرزید و یارای پاک کردن آن را هم نداشت...

آلبوس ، قدرت ها برمی گردد. فقط کافی است که ما به گذشته پشت کنیم و آن را فرا بخوانیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ناگهان در دلش احساس شومی افتاد احساسی که سالهای زیادی بود آن را تجربه نکرده بود. از آخرین روزی که او را دیده بود، 56 سال می گذشت. قلبش تیری کشید...

افکار دامبلدور

دو جوان هفده هجده ساله بر بالای تپه ای سرسبز نشسته اند و سخت مشغول گفتگوی اند. ناگهان نوجوان چشم آبی از جایش بلند شد و بر سر نوجوان قد بلندتر فریاد زد :
- گلرت بس کن. دیگه نمی خوام چیزی بشنوم. گفتم که نمی تونم خواهرمو ترک کنم، تو که وضعیت منو بهتر میدونی
گلرت لحظه ای لبانش را بهم فشرد و رویش را برگرداند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرش رو از روی نامه بلند كرد. به راستي شايد چنين بود. ميزان تبادل افكارشان، به حدي بود كه به راستي از هم شناخت بي نظيري پيدا كنند. جايي كه آلبوس مجبور بود با برادر خودش سر كند، وجود هم سخن نابغه اي به نام گلرت ، جاي شكر داشت. هيچ وقت كسي را تا به آن حد نزدیک به خودش احساس نمي كرد. نزديك در افكار و عقايد. هدفشان بسيار بلندتر از چيزي بود كه در راهشان قرار داشت.
سوزشي كه در بيني شكسته اش احساس كرد، احساس گرماي به وجودآمده از يادآوري دوست قديمي اش را به سرمايي تبديل كرد كه يك عمر او را مي آزرد. تنها خواهرش، آريانا هيچوقت نبايد در اين راه قرار مي گرفت. آلبوس به پيشاني اش چيني داد. براي خواندن ادامه ي نامه ترديد داشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه را تا کرد و به پاکتش برگرداند. آن را روی میز انداخت و به طرف پنجره حرکت کرد. مردم را که در میان کوچه های هاگزمید قدم می زدند را از نظر گذراند. برف به آرامی به زمین می نشست اما چندی نمی گذشت که محو می شد. درست مانند آلبوس که از درون آب می شد. در سرش جنجالی بود اما بلاخره موفق شد آن را کنار بزند. تصمیمش را گرفت و به سمت کاغذ پوستی و قلم پرش روانه شد. پر طلایی ققنوس به سرعت بر روی کاغذ می لغزید...

گلرت، جوابم مشخص است. هیچ علاقه ای برای پیوستن به تو ندارم
__________________________________________________________
نامه را برداشت و به سمت دفترش در هاگوارتز آپارات کرد . ردایش را در آورد و روی صندلی اش نشست ونامه را مقابلش قرارداد.
تق...تق...

-بفرمایین.
مک گونگال سراسیمه وارد اتاق شد و در حالیکه دست پسر بچه ای راگرفته بود گفت :
_ بار سومشه ، چپه کردن پاتیل معجون سر کلاس معجون سازی، گذاشتن گیاههای سمپاش در خوابگاه ریونکلاو این بارهم استفاده از طلسم نابخشودنی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه ، اونم در حضور بازرس هاگوارتز.
دامبلدور همچنان با چهره ی مصمم خود به پسرک جوان مقابلش نگاه میکرد. ذره ای اثر از پشیمانی در چهره ی پسرک دیده نمی شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/7/5 0:37:28
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/7/5 0:41:57
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 30 شهریور 1387 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح دل انگیزی بود. پرنده ها بر بالای برج های هاگوارتز پرواز می کردند. تقویم روی دیوار نزدیک شدن کریسمس را مژده می داد. پیرمردی با ریش بلند در ردایی به رنگ مشکی به این طرف آن طرف می رفت. اتاقی که او در آن بود به شدت به هم ریخته بود. چند چمدان در وسط اتاق قرار داشت. جغد درون قفس مدام هو هو می کرد. پیرمرد تکه چوب خشکی در آورد و به آن تکانی داد. لحظه ای طول نکشید که همه چیز مرتب شد. با صدای پاق خفیفی پیرمرد از آنجا رفته بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آلبوس دامبلدور با صدای پاق خفیفی در مقابل درب زهوار در رفته خانه اش ظاهر شد، با ملایمت آن را گشود و به محیط سرد و نم گرفته ی خانه قدم گذاشت. کف چوبین خانه را لایه ای از خاک نرم پوشانده بود، مشغله اش در هاگوارتز فرصت سر زدن به آنجا را حتی ماهی یک بار نیز، از او می گرفت. آلبوس با آرامشی که درخور یک استاد هاگوارتز بود، به طرف شومینه رفت تا شاید بتواند آتشی روشن کند و سرمای ناخوشایندی را که خانه را در بر گرفته بود، اندکی از بین ببرد. ولی هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که کمی آن سو تر، درست در جایی که صندلی راحتی موردعلاقه اش در شرف پوسیدگی بود، پاکت نامه ای را با مهری آشنا دید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لحظه ای به آنچه که می دید، شک کرد. چمدانش از دستش رها شد و با صدای گرومپی به زمین خورد. اندکی خاک از فرش نیمداری بلند شد ولی آلبوس تنها به پاکت نامه نگاه می کرد. روی پاکت که به راستی به مدتی طولانی دست کسی به آن نخورده بود ؛علامت بسیار آشنایی به چشم می خورد. چندین سال بود که آن علامت را ندیده بود. دیگر در امضایش ، A آلبوس را به آن شکل نمی نوشت: یک مثلث با یک دایره که به آن محیط شده بود و خطی که علامت را از وسط به دو نیم می کرد...
مطمئنا با چندین سال قبل تفاوت های بسیاری داشت ؛ شاید اگر این نامه را در جوانی اش می دید بسیار ذوق زده می شد. بلاخره خم شد و نامه را از روی صندلی برداشت. دستی به روی علامت کشید . نفس اش در سینه حبس شد و گویی دستش آتش گرفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه را از درون پاکتش در آورد و مقابل دیدگانش گرفت. حرکت سریع لبهایش نشان از آن بود که سرعتش در خواندن نامه اعجاب برنگیز است. هر چه به آخر نامه نزدیک تر می شد ؛ تنگی نفس بیشتری را در خود احساس می کرد. آخرین خط را هم خواند. به نقطه ای کور خیره شده بود. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود ؛ اما دستانش می لرزید و یارای پاک کردن آن را هم نداشت...

آلبوس ، قدرت ها برمی گردد. فقط کافی است که ما به گذشته پشت کنیم و آن را فرا بخوانیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ناگهان در دلش احساس شومی افتاد احساسی که سالهای زیادی بود آن را تجربه نکرده بود. از آخرین روزی که او را دیده بود، 56 سال می گذشت. قلبش تیری کشید...

افکار دامبلدور

دو جوان هفده هجده ساله بر بالای تپه ای سرسبز نشسته اند و سخت مشغول گفتگوی اند. ناگهان نوجوان چشم آبی از جایش بلند شد و بر سر نوجوان قد بلندتر فریاد زد :
- گلرت بس کن. دیگه نمی خوام چیزی بشنوم. گفتم که نمی تونم خواهرمو ترک کنم، تو که وضعیت منو بهتر میدونی
گلرت لحظه ای لبانش را بهم فشرد و رویش را برگرداند.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرش رو از روی نامه بلند كرد. به راستي شايد چنين بود. ميزان تبادل افكارشان، به حدي بود كه به راستي از هم شناخت بي نظيري پيدا كنند. جايي كه آلبوس مجبور بود با برادر خودش سر كند، وجود هم سخن نابغه اي به نام گلرت ، جاي شكر داشت. هيچ وقت كسي را تا به آن حد نزدیک به خودش احساس نمي كرد. نزديك در افكار و عقايد. هدفشان بسيار بلندتر از چيزي بود كه در راهشان قرار داشت.
سوزشي كه در بيني شكسته اش احساس كرد، احساس گرماي به وجودآمده از يادآوري دوست قديمي اش را به سرمايي تبديل كرد كه يك عمر او را مي آزرد. تنها خواهرش، آريانا هيچوقت نبايد در اين راه قرار مي گرفت. آلبوس به پيشاني اش چيني داد. براي خواندن ادامه ي نامه ترديد داشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه را تا کرد و به پاکتش برگرداند. آن را روی میز انداخت و به طرف پنجره حرکت کرد. مردم را که در میان کوچه های هاگزمید قدم می زدند را از نظر گذراند. برف به آرامی به زمین می نشست اما چندی نمی گذشت که محو می شد. درست مانند آلبوس که از درون آب می شد. در سرش جنجالی بود اما بلاخره موفق شد آن را کنار بزند. تصمیمش را گرفت و به سمت کاغذ پوستی و قلم پرش روانه شد. پر طلایی ققنوس به سرعت بر روی کاغذ می لغزید...

گلرت، جوابم مشخص است. هیچ علاقه ای برای پیوستن به تو ندارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با توجه به تداخلی که در قسمت سن این دو نفر و تاریخ ها به وجود آمده. این فایل که پیوست شده همه چیز را توضیح می دهد.

قدح اندیشه- تاریخ ها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/30 17:48:00
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/30 17:49:53
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/30 17:55:09
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/30 17:59:28
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/30 23:59:17
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 28 شهریور 1387 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح دل انگیزی بود. پرنده ها بر بالای برج های هاگوارتز پرواز می کردند. تقویم روی دیوار نزدیک شدن کریسمس را مژده می داد. پیرمردی با ریش بلند در ردایی به رنگ مشکی به این طرف آن طرف می رفت. اتاقی که او در آن بود به شدت به هم ریخته بود. چند چمدان در وسط اتاق قرار داشت. جغد درون قفس مدام هو هو می کرد. پیرمرد تکه چوب خشکی در آورد و به آن تکانی داد. لحظه ای طول نکشید که همه چیز مرتب شد. با صدای پاق خفیفی پیرمرد از آنجا رفته بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آلبوس دامبلدور با صدای پاق خفیفی در مقابل درب زهوار در رفته ی خانه اش ظاهر شد، با ملایمت آن را گشود و به محیط سرد و نم گرفته ی خانه قدم گذاشت. کف چوبین خانه را لایه ای از خاک نرم پوشانده بود، مشغله اش در هاگوارتز فرصت سر زدن به آنجا را حتی ماهی یک بار نیز، از او می گرفت. آلبوس با آرامشی که درخور یک استاد هاگوارتز بود، به طرف شومینه رفت تا شاید بتواند آتشی روشن کند و سرمای ناخوشایندی را که خانه را در بر گرفته بود، اندکی از بین ببرد. ولی هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که کمی آن سو تر، درست در جایی که صندلی راحتی موردعلاقه اش در شرف پوسیدگی بود، پاکت نامه ای را با مهری آشنا دید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لحظه ای به آنچه که می دید، شک کرد. چمدانش از دستش رها شد و با صدای گرومپی به زمین خورد. اندکی خاک از فرش نیمداری بلند شد ولی آلبوس تنها به پاکت نامه نگاه می کرد. روی پاکت که به راستی به مدتی طولانی دست کسی به آن نخورده بود ؛علامت بسیار آشنایی به چشم می خورد. چندین سال بود که آن علامت را ندیده بود. دیگر در امضایش ، A آلبوس را به آن شکل نمی نوشت: یک مثلث با یک دایره که به آن محیط شده بود و خطی که علامت را از وسط به دو نیم می کرد...
مطمئنا با چندین سال قبل تفاوت های بسیاری داشت ؛ شاید اگر این نامه را در جوانی اش می دید بسیار ذوق زده می شد. بلاخره خم شد و نامه را از روی صندلی برداشت. دستی به روی علامت کشید . نفس اش در سینه حبس شد و گویی دستش آتش گرفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه را از درون پاکتش در آورد و مقابل دیدگانش گرفت. حرکت سریع لبهایش نشان از آن بود که سرعتش در خواندن نامه اعجاب برنگیز است. هر چه به آخر نامه نزدیک تر می شد ؛ تنگی نفس بیشتری را در خود احساس می کرد. آخرین خط را هم خواند. به نقطه ای کور خیره شده بود. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود ؛ اما دستانش می لرزید و یارای پاک کردن آن را هم نداشت...

آلبوس ، قدرت ها برمی گردد. فقط کافی است که ما به گذشته پشت کنیم و آن را فرا بخوانیم


______________________________________________________________________

ناگهان در دلش احساس شومی افتاد احساسی که سالهای زیادی بود آن را تجربه نکرده بود. از آخرین روزی که اورا ندیده بود 21 سال میگذشت.قلبش تیری کشید...
(درون افکار دامبلدور)
دو جوان 18,17 ساله بر بالای تپه ی سرسبزی نشسته اند و سخت مشغول گفتگوی اند و دستان خود را هر از چند گاهی به سمتی پرت میکنند.ناگهان نوجوان چشم آبی از جایش بلند شد و بر سر نوجوان قد بلند تری فریاد زد:
-گلرت بس کن ، دیگه نمی خوام چیزی بشنوم ، گفتم که نمی تونم خواهرمو ترک کنم ، تو که وضعیت منو بهتر میدونی...
گلرت لحظه ای لبانش را بهم فشرد و رویش را برگرداند.
(پایان افکار)
قلبش تندتر میزد و سعی میکرد ادامه ی نامه را با دقت بیشتری بخواند ولی ضربان قلبش موجی در بدنش ایجاد میکرد که تمرکز را از او میگرفت.
....وآن را فرا بخوانیم. وقتی یاد اون روزها میفتم که چه روزهای تلخ و شیرینی رو با هم گذروندیم خودبه خود احساسقدرت طلبی اون روزها تمام بدنمو فرامیگیره و آرزو میکنم ای کاش بازم میتونستم تو رو ببینم و افکار و اندیشه هامو بهت بگم چون آلبوس فقط تو بودی که منو درک میکردی ...

____________________________________________________________

سرش رو از نامه بلند كرد. به راستي شايد چنين بود. ميزان تبادل افكارشان با هم اوج در جواني شان ، به حدي بود كه به راستي از هم شناخت بي نظيري پيدا كنند. جايي كه آلبوس مجبور بود با برادر بزباز خودش سر كند ، وجود هم سخن نابغه اي به نام گلرت ، جاي شكر داشت. هيچ وقت كسي را تا به آن حد به خودش احساس نميكرد؛ نزديك در افكار و عقايد .هدفشان بسيار بلندتر از چيزي بود كه در راهشان قرار داشت.
سوزشي كه در بيني شكسته اش احساس كرد ، احساس گرماي به وجودآمده از يادآوري دوست قديمي اش را به سرمايي تبديل كرد كه يك عمر او را مي آزرد...تنها خواهرش ، آريانا هيچوقت نبايد در اين راه قرار ميگرفت.آلبوس به پيشاني اش چيني داد. براي خواندن ادامه ي نامه ترديد داشت...



-----
پ.ن: هوم ! من فكر كنم كه آلوبس و گلرت در سال هاي آخر هاگوارتز با هم آشنا شدن و نميتونن 12 سالشون باشه. من اصلاح كردم كه ديگه اشتباه نشه.
آلبوش هم تو 40 سال پيش نبايد 80 سالش باشه ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/29 0:03:55
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/29 0:05:38
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در 1387/6/29 0:07:46
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1387 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
ا ریش بلند در ردایی به رنگ مشکی به این طرف آن طرف می رفت. اتاقی که او در آن بود به شدت به هم ریخته بود. چند چمدان در وسط اتاق قرار داشت. جغد درون قفس مدام هو هو می کرد. پیرمرد تکه چوب خشکی در آورد و به آن تکانی داد. لحظه ای طول نکشید که همه چیز مرتب شد. با صدای پاق خفیفی پیرمرد از آنجا رفته بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آلبوس دامبلدور با صدای پاق خفیفی در مقابل درب زهوار در رفته ی خانه اش ظاهر شد، با ملایمت آن را گشود و به محیط سرد و نم گرفته ی خانه قدم گذاشت. کف چوبین خانه را لایه ای از خاک نرم پوشانده بود، مشغله اش در هاگوارتز فرصت سر زدن به آنجا را حتی ماهی یک بار نیز، از او می گرفت. آلبوس با آرامشی که درخور یک استاد هاگوارتز بود، به طرف شومینه رفت تا شاید بتواند آتشی روشن کند و سرمای ناخوشایندی را که خانه را در بر گرفته بود، اندکی از بین ببرد. ولی هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که کمی آن سو تر، درست در جایی که صندلی راحتی موردعلاقه اش در شرف پوسیدگی بود، پاکت نامه ای را با مهری آشنا دید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لحظه ای به آنچه که می دید، شک کرد. چمدانش از دستش رها شد و با صدای گرومپی به زمین خورد. اندکی خاک از فرش نیمداری بلند شد ولی آلبوس تنها به پاکت نامه نگاه می کرد. روی پاکت که به راستی به مدتی طولانی دست کسی به آن نخورده بود ؛علامت بسیار آشنایی به چشم می خورد. چندین سال بود که آن علامت را ندیده بود. دیگر در امضایش ، A آلبوس را به آن شکل نمی نوشت: یک مثلث با یک دایره که به آن محیط شده بود و خطی که علامت را از وسط به دو نیم می کرد...
مطمئنا با چندین سال قبل تفاوت های بسیاری داشت ؛ شاید اگر این نامه را در جوانی اش می دید بسیار ذوق زده می شد. بلاخره خم شد و نامه را از روی صندلی برداشت. دستی به روی علامت کشید . نفس اش در سینه حبس شد و گویی دستش آتش گرفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه را از درون پاکتش در آورد و مقابل دیدگانش گرفت. حرکت سریع لبهایش نشان از آن بود که سرعتش در خواندن نامه اعجاب برنگیز است. هر چه به آخر نامه نزدیک تر می شد ؛ تنگی نفس بیشتری را در خود احساس می کرد. آخرین خط را هم خواند. به نقطه ای کور خیره شده بود. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود ؛ اما دستانش می لرزید و یارای پاک کردن آن را هم نداشت...

آلبوس ، قدرت ها برمی گردد. فقط کافی است که ما به گذشته پشت کنیم و آن را فرا بخوانیم
_________________________________________________________________

ناگهان در دلش احساس شومی افتاد احساسی که سالهای زیادی بود آن را تجربه نکرده بود. از آخرین روزی که اورا ندیده بود 21 سال میگذشت.قلبش تیری کشید...
(درون افکار دامبلدور)
دو نوجوان 12 ،13 ساله بر بالای تپه ی سرسبزی نشسته اند و سخت مشغول گفتگوی اند و دستان خود را هر از چند گاهی به سمتی پرت میکنند.ناگهان نوجوان چشم آبی از جایش بلند شد و بر سر نوجوان قد بلند تری فریاد زد:
-گلرت بس کن ، دیگه نمی خوام چیزی بشنوم ، گفتم که نمی تونم خواهرمو ترک کنم ، تو که وضعیت منو بهتر میدونی...
گلرت لحظه ای لبانش را بهم فشرد و رویش را برگرداند.
(پایان افکار)
قلبش تندتر میزد و سعی میکرد ادامه ی نامه را با دقت بیشتری بخواند ولی ضربان قلبش موجی در بدنش ایجاد میکرد که تمرکز را از او میگرفت.
......وآن را فرا بخوانیم. وقتی یاد اون روزها میفتم که چه روزهای تلخ و شیرینی رو با هم گذروندیم خودبه خود احساسقدرت طلبی اون روزها تمام بدنمو فرامیگیره و آرزو میکنم ای کاش بازم میتونستم تو رو ببینم و افکار و اندیشه هامو بهت بگم چون آلبوس فقط تو بودی که منو درک میکردی ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/6/25 19:32:03
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 شهریور 1387 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح دل انگیزی بود. پرنده ها بر بالای برج های هاگوارتز پرواز می کردند. تقویم روی دیوار نزدیک شدن کریسمس را مژده می داد. پیرمردی با ریش بلند در ردایی به رنگ مشکی به این طرف آن طرف می رفت. اتاقی که او در آن بود به شدت به هم ریخته بود. چند چمدان در وسط اتاق قرار داشت. جغد درون قفس مدام هو هو می کرد. پیرمرد تکه چوب خشکی در آورد و به آن تکانی داد. لحظه ای طول نکشید که همه چیز مرتب شد. با صدای پاق خفیفی پیرمرد از آنجا رفته بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آلبوس دامبلدور با صدای پاق خفیفی در مقابل درب زهوار در رفته ی خانه اش ظاهر شد، با ملایمت آن را گشود و به محیط سرد و نم گرفته ی خانه قدم گذاشت. کف چوبین خانه را لایه ای از خاک نرم پوشانده بود، مشغله اش در هاگوارتز فرصت سر زدن به آنجا را حتی ماهی یک بار نیز، از او می گرفت. آلبوس با آرامشی که درخور یک استاد هاگوارتز بود، به طرف شومینه رفت تا شاید بتواند آتشی روشن کند و سرمای ناخوشایندی را که خانه را در بر گرفته بود، اندکی از بین ببرد. ولی هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که کمی آن سو تر، درست در جایی که صندلی راحتی موردعلاقه اش در شرف پوسیدگی بود، پاکت نامه ای را با مهری آشنا دید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لحظه ای به آنچه که می دید، شک کرد. چمدانش از دستش رها شد و با صدای گرومپی به زمین خورد. اندکی خاک از فرش نیمداری بلند شد ولی آلبوس تنها به پاکت نامه نگاه می کرد. روی پاکت که به راستی به مدتی طولانی دست کسی به آن نخورده بود ؛علامت بسیار آشنایی به چشم می خورد. چندین سال بود که آن علامت را ندیده بود. دیگر در امضایش ، A آلبوس را به آن شکل نمی نوشت: یک مثلث با یک دایره که به آن محیط شده بود و خطی که علامت را از وسط به دو نیم می کرد...
مطمئنا با چندین سال قبل تفاوت های بسیاری داشت ؛ شاید اگر این نامه را در جوانی اش می دید بسیار ذوق زده می شد. بلاخره خم شد و نامه را از روی صندلی برداشت. دستی به روی علامت کشید . نفس اش در سینه حبس شد و گویی دستش آتش گرفت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه را از درون پاکتش در آورد و مقابل دیدگانش گرفت. حرکت سریع لبهایش نشان از آن بود که سرعتش در خواندن نامه اعجاب برنگیز است. هر چه به آخر نامه نزدیک تر می شد ؛ تنگی نفس بیشتری را در خود احساس می کرد. آخرین خط را هم خواند. به نقطه ای کور خیره شده بود. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته بود ؛ اما دستانش می لرزید و یارای پاک کردن آن را هم نداشت...

آلبوس ، قدرت ها برمی گردد. فقط کافی است که ما به گذشته پشت کنیم و آن را فرا بخوانیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/19 21:16:35
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/19 22:41:14
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/19 22:50:55
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/19 22:57:40
در دست ساخت ...

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.