جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1404 00:49
نمایش جزئیات
آزادنویسی شبانه

کسی که گابریل نیست

از زبان مالخازار

درد نیست، فقط یک سستی آرام بخش. تابوتی که داخلش دراز کشیده ام را حس می کنم و همین طور دست او را. دستم را گرفته و از تماسش موجی از رگ هایم عبور می کند و وارد قلبم می شود. من زنده ام!

چشمانم را باز می کنم و چشمان آبی او را می بینم که با محبت به من نگاه می کند. چند لحظه فقط نگاهش می کنم بدون آنکه قادر باشم چیزی بگویم و بعد با صدایی خش دار:
"گابریل! چه اتفاقی افتاده؟"

و ترس به درونم می خزد و عضلات صورتم منقبض می شود و چشمانم گشاد. گابریل با صدایی ملایم و تسکین دهنده:
"تو به شدت زخمی بودی، اما هنوز زنده. لوی درمانت کرد."

من سعی می کنم نیم خیز شوم، اما نمی توانم. گابریل دستانش را روی شانه هایم می گذارد و به نرمی جلوی تقلایم را می گیرد.
"لوی مقدار زیادی آرام بخش به تو تزریق کرده. الان فقط باید دراز بکشی."

من:
"گابریل! تو چه کار کردی؟ چرا مرا به اینجا آوردی؟"

او با لبخند:
"این خواسته ی تو بود، مالخازار عزیزم و من چه طور می توانستم اجابتش نکنم؟"

سرم را به علامت نفی تکان می دهم.
"درخواست من دیوانگی بود، من فقط بیش از حد احساساتی شده بودم. اما هنوز مشکلی وجود ندارد، مگر نه؟ همه چیز سر جایش است، درست است؟ من چه مدت بیهوش بودم؟ هنوز جنگ و درگیری ای اتفاق نیفتاده؟"

گابریل دوباره دستم را می گیرد و این بار لبخند از لبانش محو می شود و با حالتی جدی می گوید:
"مالخازار عزیز، این فقط به خاطر تو نیست، به خاطر آمالثورا هم هست. من و لوی در حال تلاش برای متقاعد کردن دربار هستیم. آن ها دیدند که نوکتیرایی ها به سر تو، شاه‌خدایشان چه آورده اند، حالا راضی کردنشان راحت تر است."

من مچ دستش را با دست آزادم می گیرم.
"اما گابریل، آن خون آشام های بی مغز، این یک جنون است. آن ها فقط نیش فرو می کنند و می مکند. نمی توانم برایت توضیح بدهم."

و با درماندگی به او نگاه می کنم. او به من لبخند می زند، این بار قاطعانه‌.
"من می فهمم. دقیقا به همین خاطر است که باید با آن ها بجنگیم. من و تو کنار یکدیگر به این جنون خاتمه می دهیم و تو دوباره بر تخت می نشینی، به عنوان پادشاه نوکتیرا، اما این بار بدون زنجیر."

مدتی به او نگاه می کنم، در حالی که نفس هایی آرام اما اندکی آشفته می کشم و سینه ام بالا و پایین می رود. بعد مچش را رها می کنم. او پتوی مخملی را رویم می کشد و دوباره آن لبخند مهرآمیز را بر لب هایش می نشاند.
"حالا چشمانت را ببند و سعی کن به خواب بروی، مالخازار عزیزم. حتی اگر کابوس به سراغت آمد، به یاد داشته باش که من نه کنارت، که در روحت، در قلبت خانه دارم."

درپوش تابوت را می گذارد و من در تاریکی فرو می روم. پلک هایم انگار خود به خود بسته می شوند و می شنوم که کسی دارد صدایم می زند، کسی که گابریل نیست.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 27 دی 1404 17:41
نمایش جزئیات
دنیای نوکترنال کتدرال: کتاب دوم


۱

تباهی ای که رستگاری می زاید

از زبان سابیس


نسیمی نم گرفته که از دروز سقف و دیوارهای قلعه به داخل نشت می کند. رایحه ی مرگی را دارد که هنوز نیم لبخند حیات بر لبانش جاریست و به یادم می آورد که هنوز وجود دارم.

در اتاقم در نور ضعیف یک شمع رو به روی پنجره بر صندلی گهواره ای ام نشسته ام و روی آن آرام تاب می خورم و می گذارم صدای جیرجیرش با نوای زوزه ی نسیم در هم بیامیزد. نفس می کشم، خس خس کنان و می گذارم قلب سیاهم بتپد.

آیا ممکن است یک خدا بمیرد؟
با تولد این پرسش در ذهنم به خود می لرزم.

تبدیل انسان های نوکتیرا به آن خون آشام های بی مغز جانم را بسیار تحلیل برده، طوری که حس می کنم بخش هایی از وجودم از میان رفته.

و تمام تقلایم بیهوده بود. این را با لبخندی تلخ به یاد می آورم. نوکتیرا در برابر ارتش آمالثورا و لوی نجنگید، تنها در برابر خداشاهش جنگید و آن موجودات بی مغز که مانند حشراتی انگلی بر سر مالخازار ریختند، تنها نمایشی سیرک وار بودند از حقارت. حقارت نوکتیرا و حقارت من.

چیزی در درونم می جوشد. خشم است. از خودم. آیا هنوز هم در ایمان متعفن این مردمان شکوه می بینم؟ یا اینکه فقط می خواهم خوارتر شوند تا روشنایی در کنارشان بیش از پیش جلوه کند؟

و کدام روشنایی؟
تصویر گابریل در ذهنم می درخشد. پادشاه خون آشام آمالثورا. قانون منع خون انسانش. آیا اگر ریسمان های حکومت او سفت تر از قبل شوند، می توانم آرام بگیرم؟

در همین لحظه صدای قدم های شتاب زده ای را بر پله ها می شنوم و لحظاتی بعد الیرا با چشمانی گشاد شده، صورتی منقبض و قطرات عرق بر پیشانی در برابرم ظاهر می شود و با صدایی لرزان می گوید:
"سرورم! اتفاق بدی افتاده."

آه می کشم.
"بله، بدون این اتفاقات تاریک چگونه می توانیم احساس کنیم که معنایی هست؟"

او ناله وار ادامه می دهد:
"جسد شاه مالخازار ناپدید شده."

چشمانم اندکی گشاد می شود، قلب سیاهم تندتر می تپد و ترسی آمیخته به شوق زیر پوستم می دود.
"چه طور این اتفاق افتاد؟"

الیرا:
"ما دور تا دور معبد را پر از نگهبان کرده بودیم، اما با این حال بدون اینکه بفهمیم کسی به داخل نفوذ کرده و جسد شاه مالخازار را با خودش برده."

من در حالی که به نقطه ای نامعلوم خیره شده ام، زمزمه می کنم:
"که این طور."

الیرا که انگار از واکنش آرامم آشفته شده:
"سرورم، این قطعا کار شاه گابریل است و او مسلما به تنهایی انجامش نداده. لوی جادوگر هم کمکش کرده. لوی غمگین و دلمرده بود و می خواست وارد جنگ نشود، اما شاه گابریل حتما با سخنانی پر شور قانعش کرده که به او ملحق شود. و حالا هم حتما آن دو دارند با هم دربار آمالثورا را راضی می کنند که با ما بجنگند. سرورم، ما در خطریم!"

یک ابرویم را بالا می برم.
"این همه بی قراری برای چیست؟ شما از اول هم قرار بود با ارتش آمالثورا و لوی بجنگید."

الیرا لحظه ای سکوت می کند و بعد:
"سرورم، شما باید کمکمان کنید."

اخم هایم را با ملایمت در هم می کشم و با صدایی که آرام است، اما حالتی تهدیدآمیز به نرمی در آن می خزد:
"فکر نمی کنی من همین حالا هم بیش از استحقاقتان به شما کمک کرده ام؟ نمی بینی به چه وضعی دچار شده ام؟"

ابروهای الیرا با حالتی درمانده بالا می رود و گونه هایش سرخ می شود. او جلو می آید و در یک قدمی ام زانو می زند و پایین ردایم را می گیرد.
"لطفا مرا ببخشید، سرورم. من فقط ترسیده ام."

دستم را روی سر پوشیده از موهای سفیدش می گذارم.
"نترس، عزیز من. جنگ پیش رو ایمان را در قلب هایتان راسخ تر خواهد کرد."

و لبخند می زنم و حس می کنم نور زندگی در چشمانم روشن می شود. بالاخره دارد اتفاق می افتد. همان چیزی که به آن نیاز داشتم تا بمانم. همان که دنیایم را حیات می دهد. تباهی ای که رستگاری می زاید.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1404 13:36
نمایش جزئیات

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 5 دی 1404 17:03
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

پنجمین (آخرین) داستان از مجموعه داستانای دنباله داری که این مدت مشغولشون بودمو تموم کردم.

اسم آخرین داستانو گذاشتم:
خدای در بند

و اسم مجموعه رو گذاشتم:
ماسگراویت، تاریکی ای که انسان است هنوز

ماسگراویت یه جواهر سیاه کمیابه.

تصمیم دارم این مجموعه رو به انگلیسی ترجمه کنم و بفرستم واسه ناشرای خارجی.

پ ن:
اون بخشایی از 'خدای در بند' رو که هنوز نذاشتم، به زودی میذارم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: چهارشنبه 3 دی 1404 16:33
نمایش جزئیات
مالخازار می خواد شر رو قانون‌ مند کنه.
الیرا و لورنس می‌خوان شر رو مقدس نگه دارن.
و سابیس؟ اون شر رو زیبا می‌خواد: زخم عمیق، طولانی، نمایشی.

تصویر اصلی

جلد پنجم



بخش ۱

به بهای جان تو

از زبان سابیس


قبرهایی محصور با میله های فلزی. اجسادی که سرهایشان از بدن جدا شده و سوزانده شده. اینجا آرامگاهی در نوکتیراست. خون آشام ها به آن می آیند تا به غم های همنوعانشان در گذشته فکر کنند و انسان ها می آیند تا به خدایان درگذشته شان ادای احترام کنند.

مالخازار ملبس به ردا و شنل سیاه مخملی همراه با عده ای از درباریانش دارد به آهستگی از بین قبرها عبور می کند. نور ماه بر صورتش تابیده و نگاهش رو به پایین است، طوری که انگار در داخل گورها و صاحبان رنج کشیده شان سیر می کند، اما من می دانم که دارد به غم های خودش فکر می کند.

من جلو می روم و به او می رسم و دستش را می گیرم و او ناگهان از دنیای داخل ذهنش بیرون می آید و سرش را بالا می گیرد و یک لحظه بهت زده به من نگاه می کند و بعد دستش را به تندی عقب می کشد.
"لرد سابیس! تو اینجا چه کار می کنی؟"

من با صدایی گرفته:
"بیا برویم روی آن نیمکت زیر درخت بید بنشینیم و حرف بزنیم."

چنین می کنیم. من با آهی از سینه ام می نشینم و مالخازار با نگاهی در هم رفته به من کنارم می نشیند.

مالخازار:
"چرا آمده ای اینجا؟ چرا دوباره پلک هایت سرخ و متورم شده و پوستت خاکستری؟ تو که حالت خوب شده بود و خیلی هم خوشحال بودی. برای قلب سیاهت مشکلی پیش آمده؟"

من به او نگاه می کنم. چشمانم خیس می شوند. نمی دانم از عفونت است یا از احساس‌.
"این طور سخن گفتنت یعنی نگران من هستی؟"

چهره اش سخت می شود.
"نگران هستم، اما نه برای تو. گفتم مبادا مشکلی درست کنی."

من:
"از وقتی لوی ترکم کرده، احساس فقدان می کنم. حس می کنم قلب سیاهم در سینه ام نیست، در حالی که هست."

مالخازار:
"تو با او مثل یک تکه وسیله رفتار می کردی. و آن طور که قلب ها را جا به جا کردی، حتی من هم شوکه شده بودم."

من:
"نمی دانم چرا آن طور کردم. چون مست از قدرت خدایی ام شده بودم یا اینکه چون می خواستم او مرا فراموش کند."

مالخازار:
"لرد سابیس، تو واقعا مجنون هستی و تصور می کنی خدای دنیای نوکترنال کتدرال هستی یا فقط وانمود می کنی دیوانه ای؟"

من:
"هیچ کدام. مالخازار، من واقعا همان چیزی هستم که ادعا می کنم."

مالخازار:
"من از نوکتیرایی ها شنیده ام قبل از تبدیل من ادعای خدایی نداشته ای. نکند ضربه ی کاری که با من کردی، باعث شد به این ادعا روی بیاوری؟"

من چند لحظه با گیجی به او نگاه می کنم.
"از آن موقع چیز زیادی به یاد ندارم. اگر هویتم را از آن ها مخفی کرده ام، حتما دلیل خوبی برایش داشته ام. شاید چون تصور می کردم آن ها هنوز آماده نیستند تا حقیقت را بشنوند. تو می دانی، آن ها سابقه ی رفتار خشونت آمیز با خدایانشان را داشته اند."

چند لحظه با چشمان خاکستری عمیقش به من خیره می شود.
"چرا آن کار را با من کردی؟ چرا نگذاشتی مثل یک انسان عادی در کنار خانواده ام زندگی کنم و بمیرم؟"

خودم را به او نزدیک می کنم و دستم را روی بازویش می گذارم.
"چون تو برای یک زندگی عادی ساخته نشده بودی. من از ابتدا سرشتت را برای خدایی شکل داده بودم."

مالخازار با صدایی آهسته طوری که انگار می ترسد درباریانش که با فاصله ای از ما ایستاده اند و چشمان کنجکاوشان را به ما دوخته اند، چیزی بشنوند:
"هیچ چیز غیر معمولی در مورد من وجود ندارد، حتی حالا که خون آشام و فرمانروای نوکتیرا هستم. لرد سابیس، من آن قدر عادی ام که باعث حیرت و وحشت خودم شده ام و ناچارم مثل یک احمق حسم را پشت نقاب غرورم مخفی کنم."

من با صدایی زمزمه وار:
"دقیقا همین حس غم انگیزت است که تو را مناسب جایگاهت کرده. و تو…"

مکث می کنم و او نگاهی تشویق آمیز به من می کند.
"من چه؟"

من:
"تو مهربان هستی."

پوزخند می زند. ادامه می دهم:
"واقعا هستی. هر کسی غیر از تو شاه نوکتیرا بود، با گابریل دشمنی می ورزید."

مالخازار:
"من یک بار با دستان خودم او را به مرگ فرستادم."

من:
"آن هم از طبیعت مهربانت بود، تو به خاطر گادفری، فرزند تبدیلی ات این کار را کردی."

مالخازار:
"آ، تو به حس انتقام جویی می گویی مهربانی."

من:
"و بعد که گابریل برگشت، رابطه ات با او حتی بهتر شد و همروحی اش شدی."

مالخازار:
"من دلایلی برای این کارم داشتم. می خواهم قدرت گابریل حفظ شود و آمالثورا تحت فرمان او بماند. نمی خواهم رسوم نوکتیرا به آنجا بکشد. می بینی؟ من شاه نوکتیرا هستم و باید از صمیم قلب عاشق رسوم اینجا باشم، اما از آن بیزارم. چه طور ممکن است این جایگاه مناسب من باشد؟"

من دست دیگرم را هم روی بازوی او می گذارم.
"اگر دوستش نداری، پس شاید باید تغییرش بدهیم."

ابروهایش در هم می رود.
"چه در ذهنت است؟"

من:
"می خواهم تو مرا دوست داشته باشی."

مالخازار به تندی:
"این ممکن نیست. من هرگز نمی توانم تو را ببخشم."

من:
"اشکالی ندارد. می توانی مرا نبخشی، اما دوستم داشته باشی. من تنها هستم، مالخازار و حس می کنم دارم می میرم."

قطره اشکی سیاه و قیرآلود از گوشه ی چشمم روی گونه ام جاری می شود. مالخازار با نگاهی که آمیخته ای از رقت و انزجار است، به من نگاه می کند.
"چه طور می توان وضعیت نوکتیرا را تغییر داد؟ آن ها بسیار به رسومشان پایبند هستند."

من:
"مالخازار عزیزم، رسوم را من می توانم عوض کنم. فراموش کرده ای؟ کسی که آن ها را پایبند به این رسوم کرد، خود من بودم."

چشمان مالخازار کمی گشاد می شود و لرزش کوچکی بر لب هایش می نشیند، اما دوباره به سرعت کنترلش را به دست می گیرد.
"آ، بله، یک لحظه فراموش کردم نوکتیرایی ها چه قدر برای تو احترام قائلند. آن ها تو را پدر خدای نوکتیرا می نامند."

من بازوهایش را در میان چنگال دستانم فشار می دهم.
"اگر آن ها دیگر باور نداشته باشند که خون آشام ها خدا هستند، می توانی تصور کنی چه خواهد شد؟"

مالخازار:
"در آمالثورا هم انسان ها خون آشام ها را خدا نمی دانند، اما خون آشام ها وضع خوبی دارند."

لبخند تلخی می زنم.
"آه، مالخازار، این فقط ظاهر امر است. در آمالثورا خون آشام ها در طبقه ی اجتماعی بالاتری هستند نسبت به انسان ها، اما آن ها محکومند به تهذیب های اجباری، چه قانون گابریل را زیر پا گذاشته باشند و چه نه."

چهره ی مالخازار در هم می رود.
"من چنین چیزی نشنیده ام."

من:
"تو از وقتی با گابریل همروحی شده ای، جاسوس هایت را از آمالثورا بیرون آورده ای، معلوم است که چیزی نمی دانی.

گابریل دیگر خون آشام ها را اعدام نمی کند، اما تهذیبشان می کند و اگر سعی کنند به نوکتیرا بگریزند، آن ها را زیر زمین چال می کند که از اعدام هم بدتر است."

رنگ از روی مالخازار می پرد.
"نمی توانم باور کنم که او دارد چنین کاری می کند."

من:
"درباره اش تحقیق کن. و وقتی مطمئن شدی، به من بگو آیا می خواهی خدای انسان ها باشی یا شکارشان؟ چون انتخاب دیگری برایت نیست."

مکث می کنم و بعد:
"من هر کاری که تو بخواهی، انجام می دهم. می خواهم دوستم داشته باشی، حتی اگر به بهای جانت تمام شود."



۲

اگر زجر بکشید

از زبان مالخازار


از بازدید قبور برگشته ایم. من در اتاقم روی نیمکت نشسته ام، در حالی که نفسم تنگ شده و دارم دستمال دور گردن، دستکش ها و جوراب هایم را با حرکتی تند باز می کنم و می کشم و از خودم جدا می کنم تا فشار چنگال های نامرئی بر تنم کم شود.

و بعد لحظه ای مکث می کنم، با حالتی مغموم به کف زمین، مرمرهای سیاه نگاه می کنم و آه می کشم. کاش گادفری اینجا بود. خودم خواستم که برود. از سخنرانی هایش درباره ی دوری از گابریل خسته شده بودم. گابریل! آیا حرف هایی که لرد سابیس درباره ی او زد، واقعیت دارد؟ یا فقط برای تحریک من آن ها را به زبان آورد؟

در افکارم غرقم که صدای ضربه ی ملایمی بر در می آید و بعد اِلَیرا خدمتکارم وارد می شود. او در حالی که چشمان بنفش-سرخش را به من دوخته، جلو می آید. من با لحنی آغشته با سردی و نفرت می گویم:
"به تو نگفتم اجازه داری داخل شوی‌."

الیرا چشمانش را تنگ می کند و لبخندی معنادار به من می زند.
"سرورم! من و بقیه ی درباریان نگران شما هستیم. اخیرا آشفتگی تان بیش از قبل شده. و امشب هم که داشتید در گورستان با چهره ای جدی و کمی ترسیده با لرد سابیس حرف می زدید. داشتید چه می گفتید با او؟"

ابروهایم را در هم می کشم و چشمان خاکستری عمیقم را به او می دوزم. چشمان او ناگهان گشاد می شود، دهانش باز می ماند، عضلات صورتش سفت می شود، رگ پیشانی اش بیرون می زند، کمرش خم می شود و فریادی کوتاه و دردآلود از سینه اش بلند می شود. او با کلماتی بریده می گوید.
"سرورم… خواهش می کنم…"

من:
"شما زیردستان بی شرم خجالت نمی کشید مرا زیر سوال می برید و طوری رفتار می کنید که انگار شما شاهید و من زیردست؟"

خشم مانند مذاب زیر پوستم می جوشد. به یاد حرف لرد سابیس می افتم:
"تو مهربانی."

پوزخند می زنم و می گذارم حرارت مذاب از از پوستم خارج شود و به سوی الیرا برود. پوست الیرا شروع می کند به سرخ شدن و چشمانش گشادتر می شود. او با ترس می گوید:
"سرورم، خواهش می کنم این کار را نکنید."

من:
"آ، بله، بگذار برایت توضیح بدهم داشتم درباره ی چه با لرد سابیس حرف می زدم. داشتم می گفتم دیگر نمی توانم این مراسم بیمارگونه ی نوکتیرا را تاب بیاورم. بله، همین مراسمی که آن را مقدس می نامید.

گذاشتم او مرا با سخنانش وحشت زده کند. که این باور را درونم بکارد که اگر خدا نباشیم، نابود می شویم.

ها! تفصیر از خود من است. اجازه دادم او و شما مردم پست نوکتیرا مرا به بازی بگیرید. شما دون پایه هایی که مرا از زندگی انسانی و خانواده ام جدا کردید و در برابر مقدسات شومتان به زانو درآوردید.

وحشتم مرا مثل یک موش کرده بود. حتی داشتم به این فکر می کردم که فرار کنم و پنهانی به آمالثورا بروم و در یک سرداب متروک لانه کنم و به این منوال ادامه دهم، با این ترس که هر آن ممکن است مرا پیدا کنید و به عنوان یک خدای خائن بسوزانید.

بگذار به تو بگویم، این طور نخواهد شد. حالا برنامه عوض شده."

الیرا در حالی که نفسش بند آمده و نمی تواند از جایش تکان بخورد:
"سرورم… مردم..‌. شما نمی توانید با خواست آن ها مخالفت کنید… و لرد سابیس…"

من لب هایم را به هم می فشارم و لبخندی آمیخته به خشم بر آن ها می نشانم.
"الیرا، لوی از زمانی که از لرد سابیس جدا شده، گروهش را به یک ارتش بدل ساخته. و او از لرد سابیس عزیزتان نفرتی عمیق دارد. اگر شما نوکتیرایی ها بخواهید با من مخالفت کنید، آن ها را به جانتان خواهم انداخت."

الیرا با حیرت:
"شما… می دانید این یعنی چه؟"

من نفسم را از سینه بیرون می دهم.
"آه، بله، یعنی جنگ، خونریزی، زشتی و تعفن. نمی خواهم اینجا را به چنین باتلاقی بدل کنم، اما اگر شما کرم های منفور با من مخالفت کنید، چاره ی دیگری نخواهم داشت.

مراسم خون نوشی باید برچیده شود، بقیه ی مراسم می توانند بمانند. خون آشام ها فقط خون اشرار را می توانند بنوشند. خون نوشی مستقیم از انسان ها باید ممنوع شود؛ خون اشرار محکوم به اعدام گرفته می شود و در اختیار خون آشام ها قرار می گیرد.

حالا برو و شرایط من را به درباریان بگو."

و از بند قدرتم آزادش می کنم. او نفسی را که حبس کرده بود، بیرون می دهد و تلو تلو می خورد و فورا از اتاق خارج می شود.

من نیز از جایم بلند می شوم و به سمت پنجره می روم و بازش می کنم و می گذارم باد سرد مثل شلاقی ظریف آهسته بر صورتم فرود بیاید. حالا مذاب درونم آرام گرفته. لبخند می زنم.
"با من مخالفت کنید. بگذارید جنگ آغاز شود. فقط خون و آتش است که می تواند آرامم کند. اگر زجر بکشید، شاید بتوانم شما را ببخشم."



۳

خون بالا می آورد

از زبان اِلَیرا


نور مهتاب مثل باران است. در حالی که کالسکه پیش می رود و آهنگ تق تق سم اسب ها و چرخش چرخ های چوبی کالسکه در گوشم خوانده می شود، دستم را از پنجره بیرون برده ام و به درخشش مهتاب روی آن نگاه می کنم.
"آن شب هم همین طور بود. او، سرورمان مالخازار را با دست ها و پاهای بسته آورده بودیم و پای مجسمه های خون آشامان گذاشته بودیم. چهره اش ملتمس بود و چشمانش اشکین و خواهش می کرد که رهایش کنیم. منظره ای بود غمناک، اما چیزی باشکوه هم در آن می دیدم، و انگار هم قلبم بزرگ می شد و هم مچاله.

لرد سابیس با آن چشم هایی که زیر پلک های متورم و سوگوارش نظاره می کرد، وارد شد و آن اتفاق مقدس را رقم زد. سرورمان مالخازار را شاه‌خدای ما کرد."

این ها را همچون رویا در حالی که چشمان بنفش‌سرخم را به دوردست دوخته ام، به زبان می آورم، و بعد آه می کشم.
"اما حالا چرا این گونه می کند؟ آیا شاه گابریل و منش فرشته وارش روی او تاثیر گذاشته؟"

کالسکه مقابل عمارت لرد لورنس، ارشد دربار می رسد و من پیاده می شوم. به نمای سرخ و رگه های خاکستری ساختمان نگاه می کنم و بعد به سمت ورودی می روم و در می زنم. ولتریس، خدمتکار لورنس با موهای مواج بلند و قهوه ای روشنش و چشمان میشی رنگی که هم غمگین است و هم نگران، در را برایم باز می کند و مرا به سمت پذیرایی راهنمایی می کند، جایی که لرد لورنس، با موهای قهوه ای تیره و صاف و بلندش، چانه ی نوک تیز و چشمان یخی اریبش روی کاناپه لم داده، با ردایی نامرتب از جنس حریر آستردار و به رنگ شیری با طرح شکوفه های سرخ که درست بسته نشده و فقط گره ای شل لبه های آن را روی هم نگه داشته. در دست او یک جام است، نگاهش نامتمرکز است و جویبار ظریفی از خون از دهانش جاریست. در این لحظه بوی تعفنی از پشت کاناپه بلند می شود و وارد بینی ام می شود و من ناخودآگاه دستم را بالا می برم و روی دهان و بینی ام می گذارم. بوی جنازه است. مگسی از پشت کاناپه پرواز می کند و جلو می آید و از کنارم رد می شود. لورنس سکسکه ای می کند و با صدای کسی که انگار داروی خواب آور خورده و با لحنی معترض می گوید:
"الیرا! چرا به اینجا آمدی؟ مگر نگفتم مشکل را به لرد سابیس بگو؟ مگر قرار نبود شاه مالخازار یا محکوم شود و یا فرار کند و من شاه بشوم؟ مگر لرد سابیس قول نداده بود؟"

من پاسخ نمی دهم و فقط سعی می کنم نفسم نکشم تا بوی تعفن بیهوشم نکند. لورنس به چشمان گشاد شده و صورت منقبضم نگاه می کند و داد می زند:
"ولتریس! کجایی تو؟ مگر نگفتم این جسد ملعون را از اینجا ببری؟"

ولتریس دوان دوان وارد می شود.
"سرورم! من هم به شما گفتم. دیگر در قبرستان پشت عمارت جایی برای دفن کردن اجساد نیست."

صورت لورنس سرخ می شود و با خشم می گوید:
"خب ببرش یک قبرستان دیگر."

ولتریس:
"نمی شود، سرورم. خطرناک است، ممکن است کسی ببیند."

لورنس جامش را پایین می آورد و با خشم بر میز رو به رویش می کوبد. قطرات خون از جام بر رومیزی ابریشمی سپید رنگ می ریزند.
"فورا این جسد را از اینجا ببر تا خودت را هم به او ملحق نکرده ام."

ولتریس با حالتی آشفته و گونه هایی سرخ:
"همین حالا، سرورم."

و پشت کاناپه می رود و جسد را بلند می کند و وقتی دارد از کنارم رد می شود، من به چشمان باز و بی حرکت، پوست کبود و زخم روی گردن آن نگاه می کنم.

ولتریس که می رود، لورنس به من اشاره می کند که بیایم روی مبل مقابلش بنشینم. چنین می کنم و بعد شروع می کنم به حرف زدن:
"حالا که شاه مالخازار برایمان شرط گذاشته و گفته اگر رعایت نکنیم، جنگ به پا می کند، لرد سابیس هم تصمیم گرفته دخالت نکند."

چشمان لورنس گشاد می شود.
"اما این یعنی نابودی ما. قطعا شاه گابریل هم تصمیم می گیرد در جنگ به شاه مالخازار ملحق شود و آن وقت ما چه داریم؟ یک گروه مفلوک از انسان ها و خون آشام ها که انگار در خلسه ای دائمی به سر می برند. ما در میدان نبرد شانسی نداریم."

من با هیجان به جلو خم می شوم.
"چه اشکال دارد برای آرمان های مقدسمان بجنگیم؟"

لورنس یک لحظه طوری به من نگاه می کند که انگار مجنون شده ام. من ادامه می دهم:
"فکرش را بکنید، لرد. اگر در جنگ برنده شوید، مردم نوکتیرا بهتر شما را به عنوان شاهشان می پذیرند."

لورنس سکسکه ی دیگری می کند.
"اما چه طور می خواهیم بجنگیم؟ همه ی آن ها شاه مالخازار، لوی، شاه گابریل، چه طور می توانیم در برابر آن ها و ارتششان شانسی داشته باشیم؟"

من یک لحظه مکث می کنم و بعد:
"لرد سابیس گفت نمی جنگد، اما شاید اگر از او درخواست کنیم، برایمان ارتشی فراهم کند. من گمان نمی کنم تماشای یک جنگ نابرابر و عاری از چالش برایش جالب باشد."

لورنس همان طور که در فکر فرو رفته، جامش را بلند می کند و به لب می برد.
"آه، بله، او زخم و خونریزی را عمیق و طولانی دوست دارد."

لبخند می زنم‌.
"انسان های نوکتیرا تا الان فقط خونشان را به ما تقدیم می کردند، اما حالا این فرصت را دارند که در دستان لرد سابیس و با نیروی قلب سیاه ورز داده شوند و به جنگجو بدل شوند."

لورنس که حالا چشمانش یکی به بالا و یکی به پایین نگاه می کند، با تکان سر حرفم را تایید می کند و بعد خم می شود و روی میز خون بالا می آورد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 دی 1404 15:20
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

داستان 'تهذیب گابریل': جلد چهارم نوکترنال کتدرال

خلاصه:
شاه گابریل برای تهذیب به نوکترنال کتدرال می رود، اما تنها روح او نیست که در آستانه ی دگرگونیست.

--

نمایشنامه ها و داستان های نوکترنال کتدرال

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 1 دی 1404 15:44
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

هر دفعه که یه جلدو تموم می کنم، به خودم میگم ممکنه این آخریش بوده باشه؟ حس می کنم خشک شدم.

اما یه کم بعد شخصیت ها میان پیشم و از دردهاشون میگن و از اشتیاقشون، و من دوباره شروع می کنم به ایده پردازی.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: یکشنبه 30 آذر 1404 16:36
نمایش جزئیات
رهایی ای که شیرین نیست، نه واسه کسی که اسارت تبدیل به غذاش شده. در واقع اون هنوز آزاد نشده.

جلد چهارم تموم شد، با یه مهر تایید به شرارت زیرپوستی گابریل که تهذیب رو به سلامت پشت سر گذاشت و سیستم فاسد آمالثورا رو زنده نگه داشت، لوی که با درد آزاد شد، اما اسیر موند. سابیس که خداییشو پس گرفت و مالخازار که خدایی اونو انکار کرد.

تصویر اصلی

تهذیب گابریل: جلد چهارم نوکترنال کتدرال

--

۶ (پایانی)

در آسمان شب پرواز می کنم

از زبان لوی


در نیمه تاریک اتاقم پشت میز نشسته ام و روی تک شمع آن خم شده ام و با حالتی ملتمسانه به آن نگاه می کنم، طوری که انگار تنها چیزیست که برایم باقی مانده و من از او خواهش می کنم که نرود. اما حالا شمع تقریبا به انتهایش رسیده و شعله ی ضعیفش دارد می لرزد.

به لرد سابیس فکر می کنم و به قلب سیاه. به قدرت های مستقلی که به دست آورده ام. و سینه ام تیر می کشد. اما چرا؟ نگرانی و دلهره ام از چیست؟ لرد هنوز برای اعمال جادو به وجود من نیاز دارد. شاید می ترسم، چون فکر می کنم او وجود قدرت های مستقلم را یک تهدید می بیند و ترجیح می دهد واسطه اش چنین موهبتی در اختیار نداشته باشد.

اصلا نکند مرا یک خیانتکار ببیند؟ نکند تصور کند من عمدا در مسیر استقلال گام برداشته ام تا خود را از او جدا کنم؟

با بی قراری شمع را برمی دارم و از جایم بلند می شوم و از اتاق بیرون می روم. از راهرویی طویل عبور می کنم و به راه پله قدم می گذارم، اما همین طور که دارم پیش می روم، شمع ناگهان خاموش می شود. مدتی آشفته در ظلمات می مانم و به صدای تپش قلب سیاه در سینه ام گوش می دهم تا اینکه به خاطر می آورم که من قدرت دارم. نوری را از درونم به نوک انگشتانم جاری می کنم و در حالی که اطرافم را هاله ای روشن فرا گرفته، به سمت اتاق لرد سابیس می روم و در می زنم.
"سرورم، می توانم بیایم داخل؟"

لرد با صدایی آرام پاسخ می دهد:
"البته."

داخل می شوم و در اتاق مکعب مستطیلی و طویل لرد سابیس قرار می گیرم. فرش های خز بلند جگری و سیاه زیر پایم هستند و تابلوهای نقاشی ای از افراد نزدیک به لرد روی دیوار است. شاه گابریل، شاه مالخازار، گادفری، دومینیک مورن، آریل، نیل، بنجامین، ناتان، لوسیندا، پطروس و رزالی همگی هستند. همه غیر از من. قلب سیاه در سینه ام می لرزد و هاله ی روشن اطرافم سوسو می زند. لرد سابیس که انتهای اتاق رو به پنجره ی باز و در میان پرده های حریر سیاهی که در باد تکان می خورند، ایستاده، رویش را به سمت من برمی گرداند. من از این سوی اتاق به او نگاه می کنم و حس می کنم چیزی درست نیست. پلک می زنم و جلو می روم و وقتی آن قدر نزدیک می شوم که بتوانم صورتش را به خوبی ببینم، چشمانم گشاد می شود و عضلات صورتم منقبض می شود و دهانم باز می ماند.

پوست لرد سابیس حالا خاکستری و بیمارگونه نیست. سفید مرمریست و سرشار از حیات. و پلک هایش؟ دیگر متورم و سرخ نیستند و چشمان خاکستری روشنش درخشان و قاب گرفته با پلک هایی که دیگر فشار نمی آورند، به من خیره شده. بر لبانش لبخندی آرام اما کمی مکار حک شده.

لرد سابیس:
"چرا وحشت زده به نظر می رسی، لوی عزیز؟ تو قبلا می خواستی مرا درمان کنی. حالا خوشحال نیستی که حالم خوب است؟"

من با لکنت:
"اما چه طور این اتفاق افتاد؟"

لبخند لرد سابیس حجیم تر می شود.
"به زودی خواهی فهمید.

تو برای چه به اینجا آمدی؟ می خواستی چیزی به من بگویی؟"

لحظاتی فقط به او نگاه می کنم و بعد تلوتلو خوران به عقب می روم و روی زمین می افتم و هاله ی روشن اطرافم خاموش می شود. لحظاتی در تاریکی می مانم و در حالی که نفس های بریده می کشم و قلب سیاه درون سینه ام با بی قراری می تپد، لرد سابیس با شمعی روشن کنارم ظاهر می شود. از جایم می پرم و می لرزم. او با حالتی پدرانه و محبت آمیز نگاهم می کند و دستش را روی بازویم می گذارد.
"چه شده، لوی عزیزم؟"

او این جمله را نرم و مهربانانه به زبان می آورد و من با شنیدنش به هق هق می افتم و اشک هایم از چشمانم جاری می شود.
"سرورم، چرا تصویر من روی دیوارهای اتاقتان نیست؟"

او دستش را دورم حلقه می کند.
"تو همیشه کنارم هستی، قلبت در سینه ی من می تپد، چرا یک عکس نیمه جان از تو را با خودم داشته باشم؟"

من:
"سرورم، من خیلی ترسیده ام!"

لرد سابیس:
"چرا، عزیز من؟"

من:
"فکر می کنم چیزی بین من و شما از دست رفته."

لرد سابیس لحظه ای به چشمانم خیره می شود و در حالی که لبخند از لبانش محو شده، آه می کشد.
"ریسمان پیوندها همیشه باقی نمی مانند، لوی عزیزم‌، مهم نیست چه قدر محکم آن ها را بافته باشیم."

من:
"این ظالمانه است. من این گونه حس می کنم، در حالی که قلب شما هنوز در سینه ی من و قلب من در سینه ی شماست."

لرد سابیس:
"وقتی یک ریسمان پاره می شود، ما می توانیم یک ریسمان دیگر ببافیم و جایش بگذاریم، اما این دومی هرگز مثل اولی نخواهد شد."

من:
"این اتفاق نباید می افتاد. من نمی خواستم قدرت های مستقل داشته باشم."

لرد سابیس:
"اما من خوشحالم که تو آن ها را به دست آوردی. قبلا به این فکر می کردم که وقتی دوباره قلب خودت را داشته باشی، زندگی به عنوان یک انسان عادی برایت سخت خواهد بود."

چشمانم گشاد می شود.
"سرورم، این حرف ها چیست که می زنید؟ نگویید که می خواهید همه چیز را تمام کنید. این منصفانه نیست. شما ناگهان و بی هیچ مقدمه ای در زندگی من ظاهر شدید و قلبم را از سینه ام بیرون کشیدید و قلب خودتان را جایش گذاشتید. حالا این بی رحمانه است که بخواهید آن را پس بگیرید."

لرد سابیس:
"لوی، این زندگی ای که من برایت ساخته ام، مرگ است. من مثل یک انگل از روح تو می خورم."

من:
"بله، اما من نمی توانم طور دیگری ادامه دهم. زهری که از شما در من می ریزد، تبدیل به غذای روحم شده."

لرد سابیس دستش را از من آزاد می کند و بلند می شود.
"بیا به تالار غذاخوری برویم. آن بشکه ی پر از خون را که گوشه ی اتاق است، هم بیاور. امشب آخرین شب تهذیب گابریل است. باید خوشحال باشیم و جشن بگیریم."

من بلند می شوم و به گوشه ی اتاق می روم و بشکه را با اشاره ی دستم بلند می کنم و بعد به همراه آن و لرد سابیس به تالار غذاخوری می رویم، جایی که خون آشام ها پشت میز به انتظار نشسته اند. چهره ی همگی آن ها رنگ پریده و خاکستریست، لب هایشان خشک و پوسته پوسته و چشمانشان بی فروغ و گود رفته است، اما گابریل در این میان تبدیل به چیزی شده که قابل شناسایی نیست، مگر از موهای بلند مجعد و طلایی و ردای سپیدش. گوشت صورت او آب رفته و پوستش قهوه ای و چروکیده شده و به استخوان هایش چسبیده. اما نگاه چشمان آبی او هنوز هشیار است. آیا او به آن چیزی که می خواسته رسیده یا فقط از درون خالی شده؟

ما به میز می رسیم و لرد سابیس شروع می کند به حرف زدن:
"عزیزان من، لحظات سخت به پایان رسیدند…"

نمی تواند حرفش را ادامه دهد، چون می بیند که همه چه طور با چشمان گشاد شده به او خیره شده اند. لبخند می زند.
"آه، بله، می دانم، حیرت کرده اید. این خون آشام پیر بالاخره درمان شده. و این اتفاق میمون را مدیون کسی نیست جز…"

خم می شود و دستش را روی شانه ی گابریل می گذارد.
"من این را مدیون تو می دانم، گابریل عزیز."

و بعد نگاهش را از روی بقیه عبور می دهد.
"و البته تک تک شما. رنجی که در این چند شب متحمل شدید، کثافات درون مرا پاک کرد و سلامتی ام را به من برگرداند."

چشمانش برق می زند.
"و فقط آنچه می بینید، نیست."

سینه ام تیر می کشد و تعادلم را از دست می دهم و زانوهایم خم می شوند، اما لرد سابیس بازویم را می گیرد و دوباره مرا سر جایم ثابت می کند. مالخازار در حالی که مردمک چشمانش از عطش بی قرار شده و نمی تواند روی لرد سابیس تمرکز کند، با صدایی خسته و دردآلود و کمی نگران می گوید:
"از چه داری حرف می زنی، لرد سابیس؟"

لرد سابیس:
"بگذارید اول اختتامیه ی تهذیب گابریل عزیز را برگزار کنیم، بعد به شما خواهم گفت."

یک جام را از روی میز برمی دارد و داخل بشکه فرو می کند و از خون پرش می کند و آن را به دست گابریل می دهد. گابریل جام را همان طور نگه می دارد، بدون آنکه به سمت دهانش ببرد و بنوشد. همه با حالتی منتظر به او نگاه می کنند. او نگاهش را با حالتی غم آلود از روی آن ها عبور می دهد و بعد شروع می کند به هق هق. جام در دستش می لرزد و قطرات خون از آن روی ردای سپیدش می ریزند.

مالخازار رو به او:
"گابریل، این گونه نباش. تو باید خون آشامان درگذشته را شاکر باشی که عقلت را از دست نداده ای.

و تو رنج کشیدی و دوام آوردی. انتظار داشتی به چه برسی که نرسیده ای و حالا به خاطرش عزا گرفته ای؟"

گابریل لب های پلاسیده اش را می گزد.
"آه، بله حق با توست، مالخازار. روح من الان آشفته است و نمی تواند تشخیص بدهد که چه حسی داشته باشد."

و جام خون را به لب می برد و به آرامی از آن می نوشد. بقیه با حالتی که انگار در خلسه فرو رفته باشند، به او نگاه می کنند و وقتی جام او خالی از خون می شود، لرد سابیس رو به من می گوید:
"بیا تهذیب شده و همراهانش را تیمار کنیم."

و ما جام ها را برمی داریم و در بشکه فرو می کنیم و از خون پر می کنیم و به دست آن ها می دهیم. آن ها می نوشند و لرد سابیس هم همراهی شان می کند، در حالی که من به جمع این خون نوشان خیره مانده ام و حس می کنم روحم کم کم دارد از فرق سرم پایین می لغزد تا به نوک پاهایم برسد و مرا ترک کند. خون آشام ها می نوشند و پوست مرده و چشمان بی فروغشان کم کم رنگ می گیرد، در حالی که من حس می کنم سوزن هایی ریز دارند در پوست و گوشتم فرو می روند و با دستانی لرزان جام هایشان را دوباره و دوباره از خون پر می کنم و به دستشان می دهم.

در نهایت در حالی که بشکه از خون خالی شده و پوست گابریل و همراهانش مرمری و صاف شده و چشمانشان غم آلود اما پر حیات است، من بالاخره می توانم خودم را روی یکی از صندلی ها رها کنم و نفس دردآلودم را از سینه بیرون دهم.

در این لحظه لرد سابیس که همچنان ایستاده، لبخندی حجیم به لب می آورد و رو به ما می گوید:
"این چیزیست که می خواستم به شما نشان دهم، عزیزانم."

گزشی را در سینه ام، قلب سیاه حس می کنم و بدنم به تکان درمی آید و با چشمان گشاد شده می بینم که چه طور خونی سیاه و غلیظ از من خارج می شود و مثل موجودی زنده کف تالار به حرکت درمی آید. بقیه هم از جاهایشان بلند می شوند و با حیرت به موجود قیرمانند که کف زمین می خزد و دارد کم کم رو به بالا می رود و به خودش شکل می گیرد، نگاه می کنند.

موجود قیرمانند دست ها و پاهایی درمی آورد، شکل یک انسان را به خود می گیرد و رنگش کم کم تغییر می کند. حالا یک مرد برهنه با چشمان سیاه نگران و موهای مشکی صاف و بلند آنجا ایستاده. راهب پطروس با شگفتی رو به او می گوید:
"ایتاچی! این واقعا خود تو هستی؟"

لرد سابیس با لبخند و برقی در چشمانش می گوید:
"بله، این راهب ایتاچی خودت است. انگل ها او را خورده بودند، اما من دوباره او را به زندگی برگرداندم."

مالخازار به چهره ی شوکه ی من نگاه می کند و بعد رو به لرد سابیس:
"تو این کار را به تنهایی انجام دادی؟!"

لرد سابیس:
"بله مالخازار عزیز. آنچه طی این روزها و شب ها به شما رفت، جسم و روح مرا شفا داد."

چهره ی مالخازار با حالتی منزجر در هم می رود.
"نفرت انگیز است!

همه ی این ها به خاطر خودت بود؟ این سیرک به اصطلاح تهذیب؟"

لرد سابیس:
"این طور نیست، مالخازار عزیزم. من هم به اندازه ی شما از این واقعه متعجب شدم."

نفسش را بیرون می دهد.
"حالا، من خدای نوکترنال کتدرال قدرت هایم را دوباره به دست آورده ام."

مالخازار پوزخند می زند.
"دوباره آن حرف های عجیبت را شروع نکن. تو می توانی فقط یک خون آشام - جادوگر کهن باشی."

پطروس رومیزی را از روی میز جمع می کند و از جایش بلند می شود و به سمت ایتاچی می رود و او را با آن می پوشاند. لرد سابیس با حرکتی ناگهانی روی من خم می شود و یک دستش را داخل سینه ی من می برد و یک دستش را داخل سینه ی خودش و قلب سیاه را از من و قلب مرا از خودش بیرون می کشد و آن ها را جا به جا می کند. این بار آن قدر سریع که فرصت نمی کنم فریاد بکشم.

اما حالا که تمام شده، با تنی لرزان از جایم بلند می شوم و نگاهم را به لرد سابیس می دوزم و صورتم در هم جمع می شود و دهانم به فریادی بلند باز می شود، طوری که دیوارها می لرزند و شیشه های پنجره ها خرد می شود و پایین می ریزد.

و بعد من به شکل کلاغی سیاه درمی آیم و به سمت پنجره بال می زنم و از کتدرال خارج می شوم و در آسمان شب به پرواز درمی آیم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 29 آذر 1404 17:30
نمایش جزئیات
نسخه ی اولیه ی این بخش رو یه مقدار تغییر دادم تا واسه انتشار رسمی و ساخت اقتباس مانعی ایجاد نشه.
ولی دلیلش فقط این نبود. می خواستم تمرکز مخاطب رو عناصر زبانی و مسائل فلسفی داستان باشه و عناصر بصری خیلی خشونت آمیز یا نقد مستقیم مفاهیم اعتقادی حواسشو پرت نکنه.

می تونین حدس بزنین نسخه ی اولیه چه چیزایی داشته که تغییرش دادم؟

تصویر اصلی

تذهیب گابریل: جلد چهارم نوکترنال کتدرال

--

۵

از فرشته می نوشد

از زبان مالخازار


یک تالار طویل با نور کم رنگ آبی از دسته شمع هایی آویزان از سقف که انگار متعلق به این دنیا نیستند. تزئینات انتهایش از دو قطعه ی مکعب مستطیلی میز مانند تشکیل شده و مجسمه هایی از خون آشامان مرده با اندازه های متوسط و با بال های فرشتگان روی آن قرار دارد. در حالی که آهسته اما بی قرار مقابل تزئینات قدم می زنم، به آن ها نگاه می کنم و می لرزم.

در این لحظه گادفری وارد می شود، همراه با یک جام پر از خون در دستش.

گادفری:
"او ملبس به ردایی سپید بود.‌ موهایش بلند و مجعد و طلایی و چشمانش آبی. ظاهری فرشته گون داشت، اما من می توانستم رایحه ی تاریکی اش را بچشم. چشمانش کمی گشاد شده بودند و لب هایش کمی باز مانده بودند، اما در هر حال با قدم هایی نسبتا استوار به سمتم آمد. او یک شرور آلوده به قتل بود."

جلو می آید و جام را به دستم می دهد. من آن را بالا می برم و بر دهان می گذارم، اما نمی نوشم. نگاهم در چشمان کهربایی و گربه وار گادفری گره می خورد که با حالتی تشویق آمیز به من خیره شده.

جام را پایین می آورم. عضلات صورت گادفری انگار از هم باز می شود.

گادفری:
"چه شد، سرورم؟ نمی خواهید خون شرور را بچشید؟"

روی یک چارپایه مقابل محراب می نشینم.
"این درست نیست که من، شاه نوکتیرا در نوکترنال کتدرال و آن هم وقتی نزدیکان شاه آمالثورا و مخصوصا لرد سابیس در اینجا هستند، از قانون تخطی کنم و در مراسم خون ننوشم و مخصوصا خونی را که خودش مایل به تسلیم نبوده."

گادفری:
"اما هم من و هم شما به خوبی می دانیم آن انسان های قربانی نوکتیرا بیشتر تحت تسلط اغوای خون آشامی اند تا اراده ی خودشان. و لرد سابیس و شاه گابریل و نزدیکان او؟ آن ها خودشان هم پیشینه ی تاریکی در رعایت قوانین دارند.

مشکل شما چیز دیگریست، سرورم. چشمانتان گود رفته. پوستتان رنگ باخته و خاکستری شده. لب هایتان دارد می لرزد. بدنتان به رعشه افتاده. و چرا؟

به خاطر کسی که یک بار او را به دام مرگ انداختید، اما حالا دارید از تماشای نابودی اش رنج می کشید."

من چشمانم را تنگ می کنم و به او می دوزم.
"آن بار به خاطر تو گابریل را به مرگ فرستادم."

رنگ از چهره ی گادفری می پرد و چشمانش کمی گشاد می شود. او با لکنت می گوید:
"چرا این گونه سخن می گویید؟

نکند روحتان به گابریل پیوند خورده بود، حتی قبل از اینکه از خون هم بنوشید و همروحی یکدیگر شوید؟"

آه می کشم.
"حالا که به این نقطه رسیده ایم، حالا که گابریل دارد از عطش در تابوتش به خود می لرزد، و من اینجا پایین مجسمه های درگذشتگان نشسته ام، چرا اعتراف نکنم؟

بله، گادفری، من از قبل به او پیوند خورده بودم. مثل قطعه ای از تاریکی که روشنایی را می بیند و ناخودآگاه به آن وصل می شود."

چشمانش گشادتر می شود.
"اما سرورم، گابریل روشنایی نیست. فقط بقیه را فریب داده تا باور کنند هست."

لبخند تلخی به لب می آورم.
"چه می گویی؟ او حتی خبر از روشنایی اش و نور ویرانگری که در روح های دیگر می تاباند، ندارد."

گادفری:
"حتی اگر او نور باشد، نوری شرور است. خون آشامی که با خودش این گونه می کند، چه طور می توان انتظار داشت به بقیه رحم کند؟

گابریل قصد کرده روحش را تذهیب کند تا گناهان گذشته اش در حق بقیه را جبران کند، اما نیش هایی که حالا دارد در تن خودش فرو می کند، بعدا چون دشنه ای در قلب بقیه فرو خواهد رفت."

من:
"باید به تو بگویم، آنچه شرح دادی، آرزوی من است. قلبم ترجیح می دهد او کینه توز و انتقامجو شود تا یک تکه گوشت و استخوان بی حس در تابوت."

گادفری:
"سرورم! نکند این ها را می گویید، چون از زندگی تان بیزار شده اید و گابریل را مثل ابزاری برای پایان دادن به آن می بینید؟"

مکث می کند و صورتش در هم می رود و لب هایش را به هم می فشارد.
"و این تقصیر من است. من باید از شما مراقبت می کردم، اما در چیزهای دیگر غرق شدم. در انتقام ناتان، در اشتیاق رزالی، در نفرین لوسیندا، در زهد دومینیک مورن.

و ریشه ی همه این ها گابریل است.

تمام بدبختی های این دنیا از او شروع شد. قبل از پادشاهی او همه چیز آرام بود."

من:
"بله، آرام بود. مثل یک باتلاق کثیف و متعفن. حالا گابریل مثل یک سیل آمده تا همه چیز را بشوید و پاک کند."

رگ پیشانی گادفری متورم می شود و لکه هایی سرخ بر گونه هایش می نشینند. او جام را با حرکتی تند از دستم می گیرد و بعد روی میز دوم تزئینات می جهد و بالای سر مجسمه ها می ایستد. من با چشمان گشاد شده به او نگاه می کنم.
"داری چه کار می کنی؟"

او با لحنی خشم آلود پاسخ می دهد:
"می خواهم این شرور را بنوشم، اما در یک مراسم، همان طور که سنت نوکتیرای عزیزمان است."

و شروع می کند به ریختن خون داخل جام روی مجسمه ها. من با حرکتی تند از روی چارپایه بلند می شوم.
"تمامش کن، گادفری!"

گادفری از آن بالا با چشمان کهربایی شعله ور به من نگاه می کند.
"چرا سرورم؟ این طور مراسم را دوست ندارید؟ دلتان می خواهد صف های طویل از خون آشامان دورتان باشند تا خودتان را نبینید؟"

گادفری به جاری کردن خون روی مجسمه ها ادامه می دهد، تا اینکه آن ها در سرخی مدفون می شوند. او جام را مثل یک تکه آشغال دور ریختنی به پایین پرت می کند و بعد پشت یک مجسمه زانو می زند و نیش هایش را در آن فرو می کند و شروع می کند به نوشیدن چیزی که مخلوط سنگ است و خونی که در آن رسوخ کرده.

من با حالتی هشداردهنده:
"از آن ننوش، مریض می شوی."

او به حرف من توجهی نمی کند و به نوشیدن ادامه می دهد. من به سمتش می روم و بازویش را می گیرم و او را از تزئینات پایین می کشم. او چند لحظه تلوتلو می خورد و بعد مقابل من می ایستد. من دستم را بالا می برم و سیلی محکمی بر او می نوازم و او بر زمین می افتاد، کنار جام.

من:
"حالا مراسم تکمیل شد، مگر نه، گادفری؟"

و رویم را برمی گردانم و از تالار بیرون می روم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آذر 1404 15:10
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

تذهیب گابریل: جلد چهارم نوکترنال کتدرال

--

۴

آب آهنی که هستم

از زبان گابریل


پهنه ی وسیع و تاریک آسمان. رگه هایی مشتعل و مذاب مانند که در آن جاری اند و انگار مرا فرا می خوانند. ستاره ی دنباله داری که عبور می کند. سوزشی در قلبم. دستم را به سمت سینه ام می برم. آن آسمان بدنم است و آن جویبارهای مذاب رگ های خالی از خونم که دارند آتش می گیرند. درپوش تابوتم بالا می رود. آریل بالای سرم ایستاده. چشمان درشت و قهوه ای اش اشک آلودند، اما دیگر چندان معصوم نیستند. او کنارم می نشیند.
"گابریل، آن رویایم که برایت تعریف کردم را به یاد می آوری؟"

با صدایی خشک می گویم:
"آنکه تو را داخل تابوت گذاشتم و به شعله ها سپردم؟"

سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نه، همان که روی چمن ها دراز کشیده بودی، خالی از خون."

من:
"آه، یادم آمد. چمن های پناهگاه سایه سر."

بغضی در گلویم جمع می شود، اما جسم خشکم اشکی در چشمانم نمی جوشاند. دستم را بالا می آورم و دست آریل را می گیرم.
"آریل! ای کاش به آن زمان برمی گشتیم. کاش الان در پناهگاه سایه سر بودیم و من همان مددکار انسان بودم و تو همان خون آشامی که از او مراقبت می کردم."

آریل دست آزادش را جلو می آورد و روی سرم می گذارد.
"الان هم همان جا هستیم. تو روی چمن های حیاط دراز کشیده ای. من بدنت را از خون خالی کرده ام تا تبدیلت کنم. اما…"

اشک از چشمانش روی گونه هایش جاری می شود.
"این کار را نمی کنم."

لبخندی تلخ به لب می آورم.
"خوب است. اینجا با جسمی سبک می مانم، یک انسان خالی از خون که دارد به مرگ می رود، نه خیلی سریع، اما نه خیلی هم آهسته، نه مثل یک خون آشام که دارد تذهیب می شود."

سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد و همان طور که هق هق می کند، بلند می شود و می رود.

این بار نیل می آید و کنارم می نشیند.
"گابریل، یادت هست که وقتی خون آشام شدم، چه طور ترکم کردی و از من فاصله گرفتی؟"

من:
"بله نیل، به یاد دارم."

نیل:
"گفتی چون تحمل نداری ببینی که چه طور با اراده ی خودم قدم به تباهی گذاشته ام."

سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم.
"دلیلش این نبود. تنهایت گذاشتم، چون به تو حسادت می کردم. تو چیزی را به دست آورده بودی که من آرزویش را داشتم، اما جراتش را نداشتم."

نیل:
"و من خون حیوان می نوشیدم تا به تو ثابت کنم که پاک هستم، اما نبودم، نیستم."

دستش را جلو می آورد و دست مرا می گیرد و چشمان سبزش را به من می دوزد.
"گابریل، من فهمیدم فقط یک راه برای پاکی ما هست."

من:
"آن چیست؟"

نیل:
"چیزی که تو الان داری به دستش می آوری، اما من جراتش را ندارم."

خم می شود و دهانش را روی گوشم می گذارد و زمزمه می کند:
"مرگ."

و دستم را رها می کند و بلند می شود و می رود.

این بار مالخازار می آید، با ابروهایی در هم کشیده و چشمان خاکستری ای که انگار سایه ای در آن ها افتاده. کنارم می نشیند.
"گابریل، من چیزی برایت آورده ام."

من:
"چه چیزی؟"

مالخازار:
"تو از ما تقاضا داشتی وقتی مجنون شدی، آن را به تو بدهیم، اما من می خواهم اکنون آن را به تو بدهم، در حالی که گابریل هستی، یک فرشته، اما زخم خورده. می خواهم این آخرین چیزی باشد که از تو در ذهنم می ماند."

صورتم در هم جمع می شود. اشک از چشمانم روی گونه هایم جاری می شود. سعی می کنم جلوی هق هقم را بگیرم.
"باشد. من هم همین را می خواهم. آنی که برایم آورده ای را همین حالا به من بده."

یک جام را از زیر ردایش درمی آورد و آن را به سمت دهانم می آورد. دهانم را باز می کنم و می گذارم محتویات جام در آن سرازیر شود.

آه، هم شور است و هم شیرین. هم می گزد و هم نوازش می کند. هم می میراند و هم زنده می کند.

چشمانم گشاد می شود.
"این زهر نیست، خون است!"

با دست جام را به سمتی پرت می کنم و بعد می بینم کسی که کنارم نشسته، مالخازار نیست، لوسیندا است. من داشتم خواب می دیدم.

به صورت ترسیده ی لوسیندا نگاه می کنم و بعد به بطری شکسته ای که وسط اتاق افتاده. آب دهانم را قورت می دهم. با صدایی لرزان می گویم:
"تو… داشتی چه کار می کردی؟"

جواب نمی دهد و در حالی که دستش هنوز در هوا مانده، طوری که انگار بطری هنوز بین انگشتانش است، با چشمان گشاد شده و دهان باز به من نگاه می کند. به سختی نیم خیز می شوم، دستانم را روی لبه های تابوت می گذارم، خودم را بالا می کشم و بلند می شوم و به سمت میز مستطیلی گوشه ی اتاق می روم و کاسه ای که روی آن است را جلو می کشم و دستم را داخل حلقم فرو می برم و عق می زنم و می گذارم خون از معده ام، گلویم بالا بیاید و داخل کاسه بریزد.

"چرا این کار را کردید؟"

رویم را برمی گردانم و لوسیندا را می بینم که ایستاده، با دستانی مشت کرده و چهره ای که از غم و خشم مچاله شده. دستم را به سمتش دراز می کنم. او یک لحظه مکث می کند، اما بعد می آید کنارم می ایستد و می گذارد او را در آغوش بگیرم.

من:
"عزیزم، تو باید به من اعتماد کنی. من قبلا هم روزه ی خون گرفته ام، این بار فقط کمی طولانی تر است. الان ضعف دارم، اما لحظاتی دیگر مخلوط آب و آهن می نوشم و حالم بهتر می شود."

چشمان آبی معصومش را که حالا پر از اشک شده، به من می دوزد و با حالتی آمیخته به شک می گوید:
"شما واقعا می توانید این کار را انجام بدهید، پدربزرگ؟"

من با لحنی اطمینان دهنده:
"البته که می توانم."

لوسیندا:
"اما از ظاهر بقیه طور دیگری می خوانم. و پدرم، گادفری، قبل از اینکه به نوکترنال کتدرال بیاییم، به من گفت شما دارید به مرگ می روید، چون چاره ی دیگری ندارید."

من او را کمی در آغوشم می فشارم.
"جانم، در این تذهیب، من دارم گابریل هایی که بودم را کنار می گذارم و به یک گابریل جدید تبدیل می شوم. آن ها نمی دانند من دقیقا چه خواهم شد، خودم هم نمی دانم. همین آن ها را وحشت زده کرده."

لوسیندا:
"من اهمیتی نمی دهم که شما به چه چیزی تبدیل شوید. فقط می خواهم بمانید، پیش من، زنده."

من لبخند مهربانی به او می زنم و پیشانی اش را می بوسم.
"می مانم، عزیزم، همیشه."

او هم لبخند می زند و دستانش را دورم حلقه می کند و مرا به خودش می فشارد و بعد از اتاق بیرون می رود و من با حالتی گیج به سمت تابوتم می روم و در آن می نشینم و به این فکر می کنم که کدام یک از ما به دیگری دروغ گفته؟

*

به تالار غذاخوری می روم، جایی که همراهانم پشت میز طویل به انتظارم نشسته اند. پلک های آن ها متورم و سرخ شبیه پلک های لرد سابیس شده و چشمانشان مرطوب است. من با لبخند پشت میز می نشینم و به خنجر و دوازده جام خالی و جامی که پر از ترکیب آب و آهن است، نگاه می کنم و بعد دوباره رویم را به همراهانم برمی گردانم.
"چرا چشمانتان این طور شده؟ گریه کرده اید؟ به خاطر من؟"

مالخازار هوا را به شدت از بینی اش بیرون می دهد.
"این قدر خودت را تحویل نگیر. ما به زیارت قبور خون آشامان درگذشته در قبرستان پشت کتدرال رفته بودیم و به یاد رنج های آن ها اشک ریختیم."

نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و شروع می کنم به خندیدن.
"تو؟ زیارت درگذشتگان؟ کاش مرا بیدار می کردی و با خودت می بردی تا چهره ات را موقع سخن گفتن با گورها ببینم. حتما وقتی داشتی با آن ها حرف می زدی، یاد من افتادی و فکر کردی به آن ها می پیوندم و اشک آلود شدی، هان؟"

مالخازار اخم هایش را در هم می کشد.
"من فقط به زیارتشان رفته بودم، دیوانه نیستم که با ارواح حرف بزنم. به علاوه ما الان در مراسم تذهیب جنابعالی هستیم. خنده فرو بنشان و جدی باش، شاه گابریل."

من لبخند مهربانی به او می زنم.
"چشم، جناب شاه مالخازار. من الان با جدیت تمام این جام آب آهن بهشتی را برمی دارم و می نوشم."

و دستم را به سمت جام آب آهن دراز می کنم، اما دومینیک مورن دستم را می گیرد و مانعم می شود. به او نگاه می کنم و یک ابرویم را پرسشگرانه بالا می برم.
"چه شده، دومینیک مورن؟"

چشمان طلایی و سوزانش را با جدیت به من می دوزد.
"سرورم، تا کنون برایم روشن شده جز من هیچ کدام از افرادی که اینجا هستند، صادقانه موفقیت شما در تذهیب را نمی خواهند."

مالخازار پوزخند می زند.
"آ، عجب نابغه ای هستی تو، راهب دومینیک مورن. راست می گویی. ما بیشتر مایلیم جلوی دیوانه شدنش را بگیریم، اما خب با وجود تو در کنارش کارمان راحت نیست."

دومینیک مورن سرش را آرام به سمت او برمی گرداند و سرش را به نشانه ی احترام رو به او خم می کند، اما با نگاهی سرد و پاسخی هم به او نمی دهد. بعد دوباره رویش را به سمت من برمی گرداند.
"بگذارید من محتویات این جام را آزمایش کنم و مطمئن شوم که حتی یک قطره خون هم در آن نیست."

من:
"باشد، این کار را بکن."

و موقع گفتن این جمله پیچشی را در سینه ام حس می کنم. دومینیک مورن جام را به سمت دهانش می برد و من می بینم که روی پیشانی بقیه ی همراهانم قطرات عرق نشسته و عضلات صورتشان سفت شده و نگاهشان خیره به میز.

دومینیک مورن مخلوط آب آهن را آهسته مزه مزه می کند و بعد جام را به همان آرامی روی میز می گذارد و نگاه قضاوتگرانه اش را از روی تک تک حاضران می گذراند.
"آب آهن خالص است، خون در آن نیست."

و من می بینم که عضلات صورت همراهانم شل می شود و نفس هایشان با حالتی آسوده از بینی شان خارج می شود. من جام آب آهن را برمی دارم و شروع می کنم به نوشیدنش، در حالی که تمام توجه و تمرکزم را روی طعم و روح آن گذاشته ام تا بتوانم قطره خون احتمالی خیانتکار را شناسایی کنم.

می نوشم و می نوشم، اما جز آهن چیزی حس نمی کنم. آیا حسم درست است یا به خاطر کمبود خون توانایی تشخیصم را از دست داده ام؟ آیا شک دومینیک مورن فقط یک نمایش بود و او نیز همدست بقیه ی همراهانم است؟ آیا من دارم واقعا تذهیب می شوم یا فقط خودم و نزدیکانم را دلقک کرده ام و کتدرال را سیرک؟

جام خالی را بر میز می گذارم و آستینم را بالا می زنم و خنجر را برمی دارم و رگ مچم را سوراخ می کنم و می گذارم مقداری از مخلوط آب آهن از آن در جام ها سرازیر شود. همراهانم جام ها را دست به دست می کنند و در سکوت محتویاتش را می نوشند. من به آن ها نگاه می کنم و حس می کنم تنها یک شبح هستم و گابریل واقعی آب آهنیست که دارد از گلویشان پایین می رود.