صبح دل انگیزی بود. پرنده ها بر بالای برج های هاگوارتز پرواز می کردند. تقویم روی دیوار نزدیک شدن کریسمس را مژده می داد. پیرمردی با ریش بلند در ردایی به رنگ مشکی به این طرف آن طرف می رفت. اتاقی که او در آن بود به شدت به هم ریخته بود. چند چمدان در وسط اتاق قرار داشت. جغد درون قفس مدام هو هو می کرد. پیرمردی تکه چوب خوشکی را در آورد و به آن تکانی داد. لحظه ای طول نکشید که همه چیز مرتب شد. با صدای پاق بلندی پیرمرد از آنجا رفته بود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آلبوس دامبلدور با صدای پاق خفیفی در مقابل درب زهوار در رفته ی خانه اش ظاهر شد، با ملایمت آن را گشود و به محیط سرد و نم گرفته ی خانه قدم گذاشت. کف چوبین خانه را لایه ای از خاک نرم پوشانده بود، مشغله اش در هاگوارتز فرصت سر زدن به آنجا را حتی ماهی یک بار نیز،از او می گرفت.آلبوس با آرامشی که درخور یک استاد هاگوارتز بود ، به طرف شومینه رفت تا شاید بتواند آتشی روشن کند و سرمای ناخوشایندی را که خانه را در بر گرفته بود، اندکی از بین ببرد. ولی هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که کمی آن سو تر، درست در جایی که صندلی راحتی موردعلاقه اش در شرف پوسیدگی بود،پاکت نامه ای را با مهری آشنا دید...
_________________________________________________________________
لحظه ای به آنچه که میدید ، شک کرد. چمدانش از دستش را شد و با صدای گرومپی به زمین خورد. اندکی خاک از فرش نیمداری بلند شد ولی آلبوس تنها به پاکت نامه نگاه میکرد. روی پاکت _که به راستی به مدتی طولانی دست کسی به آن نخورده بود_علامت بسیار آشنایی به چشم میخورد. چندین سال بود که آن علامت را ندیده بود. دیگر در امضایش ، A آلبوس را به آن شکل نمینوشت: یک مثلث با یک دایره که به آن محیط شده بود و خطی که گویی علامت را از وسط به دو نیم میکرد...
مطمئنا با چندین سال قبل تفاوت های بسیاری داشت؛ شاید اگر این نامه را در جوانی اش میدید بسیار ذوق زده میشد. بلاخره خم شد و نامه را از روی صندلی برداشت. دستی به روی علامت کشید . نفس اش در سینه حبس شد و گویی دستش آتش گرفت...
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/05
آخرین ورود: پنجشنبه 4 مهر 1392 13:25
از: ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
پستها:
414

جزئیات کاربر

صبح دل انگیزی بود. پرنده ها بر بالای برج های هاگوارتز پرواز می کردند. تقویم روی دیوار نزدیک شدن کریسمس را مژده می داد. پیرمردی با ریش بلند در ردایی به رنگ مشکی به این طرف آن طرف می رفت. اتاقی که او در آن بود به شدت به هم ریخته بود. چند چمدان در وسط اتاق قرار داشت. جغد درون قفس مدام هو هو می کرد. پیرمردی تکه چوب خوشکی را در آورد و به آن تکانی داد. لحظه ای طول نکشید که همه چیز مرتب شد. با صدای پاق بلندی پیرمرد از آنجا رفته بود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آلبوس دامبلدور با صدای پاق خفیفی در مقابل درب زهوار در رفته ی خانه اش ظاهر شد، با ملایمت آن را گشود و به محیط سرد و نم گرفته ی خانه قدم گذاشت. کف چوبین خانه را لایه ای از خاک نرم پوشانده بود، مشغله اش در هاگوارتز فرصت سر زدن به آنجا را حتی ماهی یک بار نیز،از او می گرفت.آلبوس با آرامشی که درخور یک استاد هاگوارتز بود ، به طرف شومینه رفت تا شاید بتواند آتشی روشن کند و سرمای ناخوشایندی را که خانه را در بر گرفته بود، اندکی از بین ببرد. ولی هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که کمی آن سو تر، درست در جایی که صندلی راحتی موردعلاقه اش در شرف پوسیدگی بود،پاکت نامه ای را با مهری آشنا دید...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آلبوس دامبلدور با صدای پاق خفیفی در مقابل درب زهوار در رفته ی خانه اش ظاهر شد، با ملایمت آن را گشود و به محیط سرد و نم گرفته ی خانه قدم گذاشت. کف چوبین خانه را لایه ای از خاک نرم پوشانده بود، مشغله اش در هاگوارتز فرصت سر زدن به آنجا را حتی ماهی یک بار نیز،از او می گرفت.آلبوس با آرامشی که درخور یک استاد هاگوارتز بود ، به طرف شومینه رفت تا شاید بتواند آتشی روشن کند و سرمای ناخوشایندی را که خانه را در بر گرفته بود، اندکی از بین ببرد. ولی هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که کمی آن سو تر، درست در جایی که صندلی راحتی موردعلاقه اش در شرف پوسیدگی بود،پاکت نامه ای را با مهری آشنا دید...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/6/14 17:31:31
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/6/14 17:43:49
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/6/14 17:43:49
جزئیات کاربر

سلام
هوووم... خوب به خاطر برخی مسائل مثل رعایت نکردن تعادل در سوژه قبلی و طولانی شدن بیش از حد بخش بی اهمیتی از آن و اینا سوژه خراب شد.
برای یادآوری ، پست ها بین سه تا هشت خط ارائه می شود. بگذارید بقیه هم در این کار سهمی داشته باشند و حقشان را ضایع نکنید. هیچ لزومی نیست که پست ها بیشتر از سه خط باشه
در ضمن سعی کنید که در نوشتن داستان با یکدیگر هماهنگی نداشته باشید.
به این نکته توجه کنید که ، هر فردی که پست می زند ، پست هفت نفر قبل از خودش را هم در پستش قرار می دهد. تا با قسمتی که خودش نوشته است ؛ هشت قسمت شود.این کار باعث می شه حجم صفحه زیاد نشه و مشکلی پیش نیاد.
در ضمن با پایان یک فصل ، فصل بعد را خودم شروع می کنم و باید یک خلاصه از فصل اول به اضافه یک چیز ابتکاری که به ذهنم رسیده را به آخر فصل اضافه می کنم.
ســــوژه جدیــــد
داستان به صورت کلی باز هم به گذشته برمی گرده ولی این بار با قدح اندیشه دامبلدور و خاطرات گذشته ، که شرح اولیه آن داده می شود :
سیر داستان بین سال های 1940 تا سال 1945 است. انتهای داستان به متروی لندن بر می گردد. در طی این سال ها گلرت گریندل والد غیبت طولانی خودش را به پایان رسانده و حرکات بزرگ و جدی تری را انجام داده است. در این مدت دامبلدور باید گریندل والد را متوقف می کرد ؛ اما پنج سال حمله اش را به او عقب انداخت. دلایل این کار او ، اعمال گریندل والد ، عکس العمل های وزارت خانه همه می توانند به مرور زمان با سوژه های فرعی وارد داستان شوند. در فصل اول نامه ای از گریندل والد به آلبوس می رسد که می تواند شامل پیشنهاد و یا تهدید هایی باشد. و همچنین عکس العمل آلبوس در برابر نامه و شاید وسوسه ها و تردیدها...
در ضمن دامبلدور ، در این مدت معلم تغییر شکل هاگوارتز است و مدیر پرفسور آرماندو دیپت می باشد. همچنین دامبلدور در آن موقع هشتاد و خرده ای سال داشته است.
وقتی داستان تمام شد و ویرایشات لازم هم بر رویش انجام شد ، در قسمت مقالات سایت قرار خواهد گرفت.
متن ابتدایی داستان :
صبح دل انگیزی بود. پرنده ها بر بالای برج های هاگوارتز پرواز می کردند. تقویم روی دیوار نزدیک شدن کریسمس را مژده می داد. پیرمردی با ریش بلند در ردایی به رنگ مشکی به این طرف آن طرف می رفت. اتاقی که او در آن بود به شدت به هم ریخته بود. چند چمدان در وسط اتاق قرار داشت. جغد درون قفس مدام هو هو می کرد. پیرمرد تکه چوب خوشکی را در آورد و به آن تکانی داد. لحظه ای طول نکشید که همه چیز مرتب شد. با صدای پاق بلندی پیرمرد از آنجا رفته بود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح اولیه :
خوب این دامبلدور بود و اونجا هاگوارتز و زمانش هم شروع تعطیلات کریسمس ... دامبلدور آپارت کرد و به خونش در هاگزمید رفت. اونجا داخل خونه یک نامه می بینه از گلرت گریندل والد که بعد از پنجاه سال غیبت ، پیداش شده و در اون نامه یک سری چیز نوشته - یک کم تا زمان خوندن نامه طول بکشه بهتره ، مثلا خونش توصیف بشه و از این جور چیزها
ویرایش :
یادم رفت درباره اون نامه بگم !
گلرت هنوز قدرتی بدست نیاورده و گروهی نداره اما دامبلدور می تونه خیلی کمکش کنه ولی نباید خودش رو هم پیش دامبلدور توی اون نامه خراب و کوچک کنه
البته پست ها سه خط باشه بهتره ، تا دیگران هم سهمی داشته باشند.
هوووم... خوب به خاطر برخی مسائل مثل رعایت نکردن تعادل در سوژه قبلی و طولانی شدن بیش از حد بخش بی اهمیتی از آن و اینا سوژه خراب شد.
برای یادآوری ، پست ها بین سه تا هشت خط ارائه می شود. بگذارید بقیه هم در این کار سهمی داشته باشند و حقشان را ضایع نکنید. هیچ لزومی نیست که پست ها بیشتر از سه خط باشه
در ضمن سعی کنید که در نوشتن داستان با یکدیگر هماهنگی نداشته باشید.
به این نکته توجه کنید که ، هر فردی که پست می زند ، پست هفت نفر قبل از خودش را هم در پستش قرار می دهد. تا با قسمتی که خودش نوشته است ؛ هشت قسمت شود.این کار باعث می شه حجم صفحه زیاد نشه و مشکلی پیش نیاد.
در ضمن با پایان یک فصل ، فصل بعد را خودم شروع می کنم و باید یک خلاصه از فصل اول به اضافه یک چیز ابتکاری که به ذهنم رسیده را به آخر فصل اضافه می کنم.
ســــوژه جدیــــد
داستان به صورت کلی باز هم به گذشته برمی گرده ولی این بار با قدح اندیشه دامبلدور و خاطرات گذشته ، که شرح اولیه آن داده می شود :
سیر داستان بین سال های 1940 تا سال 1945 است. انتهای داستان به متروی لندن بر می گردد. در طی این سال ها گلرت گریندل والد غیبت طولانی خودش را به پایان رسانده و حرکات بزرگ و جدی تری را انجام داده است. در این مدت دامبلدور باید گریندل والد را متوقف می کرد ؛ اما پنج سال حمله اش را به او عقب انداخت. دلایل این کار او ، اعمال گریندل والد ، عکس العمل های وزارت خانه همه می توانند به مرور زمان با سوژه های فرعی وارد داستان شوند. در فصل اول نامه ای از گریندل والد به آلبوس می رسد که می تواند شامل پیشنهاد و یا تهدید هایی باشد. و همچنین عکس العمل آلبوس در برابر نامه و شاید وسوسه ها و تردیدها...
در ضمن دامبلدور ، در این مدت معلم تغییر شکل هاگوارتز است و مدیر پرفسور آرماندو دیپت می باشد. همچنین دامبلدور در آن موقع هشتاد و خرده ای سال داشته است.
وقتی داستان تمام شد و ویرایشات لازم هم بر رویش انجام شد ، در قسمت مقالات سایت قرار خواهد گرفت.
متن ابتدایی داستان :
صبح دل انگیزی بود. پرنده ها بر بالای برج های هاگوارتز پرواز می کردند. تقویم روی دیوار نزدیک شدن کریسمس را مژده می داد. پیرمردی با ریش بلند در ردایی به رنگ مشکی به این طرف آن طرف می رفت. اتاقی که او در آن بود به شدت به هم ریخته بود. چند چمدان در وسط اتاق قرار داشت. جغد درون قفس مدام هو هو می کرد. پیرمرد تکه چوب خوشکی را در آورد و به آن تکانی داد. لحظه ای طول نکشید که همه چیز مرتب شد. با صدای پاق بلندی پیرمرد از آنجا رفته بود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح اولیه :
خوب این دامبلدور بود و اونجا هاگوارتز و زمانش هم شروع تعطیلات کریسمس ... دامبلدور آپارت کرد و به خونش در هاگزمید رفت. اونجا داخل خونه یک نامه می بینه از گلرت گریندل والد که بعد از پنجاه سال غیبت ، پیداش شده و در اون نامه یک سری چیز نوشته - یک کم تا زمان خوندن نامه طول بکشه بهتره ، مثلا خونش توصیف بشه و از این جور چیزها
ویرایش :
یادم رفت درباره اون نامه بگم !
گلرت هنوز قدرتی بدست نیاورده و گروهی نداره اما دامبلدور می تونه خیلی کمکش کنه ولی نباید خودش رو هم پیش دامبلدور توی اون نامه خراب و کوچک کنه
البته پست ها سه خط باشه بهتره ، تا دیگران هم سهمی داشته باشند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 16:31:40
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 16:39:19
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 16:42:20
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 16:51:30
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 17:03:58
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 17:18:50
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 18:31:14
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 23:17:22
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 16:39:19
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 16:42:20
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 16:51:30
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 17:03:58
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 17:18:50
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 18:31:14
ویرایش شده توسط كاساندرا تريلاني در 1387/6/14 23:17:22
در دست ساخت ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

تـــوجـــه ، تـــوجـــه | مـــطـــلـــب مـــهـــم | تـــوجـــه ، تـــوجـــه
متن کلی داستان تا بدین جا کاملا در دست است و در حال ادیت بدست مورگان الکتوی عزیزه ! اگر مایلید ادامه دهید رول را !
طبق صحبتهای مکرری که با راجر دیویس کردم و ایشون قبول کردن تا این داستان رو تأیید کنند و در بخش مقالات قرار دهند ، این داستان باید کاملا ادیت بشه و فصل بندی هم بشه ، که همونطور که گفتم مورگان الکتوی عزیز همینکارو دارن می کنن .
اسامی تمامی نویسندگان و کارکنان و ... در مقالات قرار خواهد گرفت !
متن کلی داستان تا بدین جا کاملا در دست است و در حال ادیت بدست مورگان الکتوی عزیزه ! اگر مایلید ادامه دهید رول را !
طبق صحبتهای مکرری که با راجر دیویس کردم و ایشون قبول کردن تا این داستان رو تأیید کنند و در بخش مقالات قرار دهند ، این داستان باید کاملا ادیت بشه و فصل بندی هم بشه ، که همونطور که گفتم مورگان الکتوی عزیز همینکارو دارن می کنن .
اسامی تمامی نویسندگان و کارکنان و ... در مقالات قرار خواهد گرفت !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت. در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود.
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________
پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.
__________________________________________________________________
ده دقیقه ای بیدار شده و در حال آماده کردن دفترچه ی گیاه شناسی اش بود . بوته را که در طول هفته ی پیش به عنوان تکلیف کاشته و بزرگ کرده بود را از کنار تختش برداشت و مقداری پودر مخلوط از تخم کدو تنبل و عصاره ی تعدادی گیاه دیگر را ، به رویش ریخت ؛ چند ثانیه ای طول نکشید که اندازه ی بوته دو برابر شد و چندین گل بر آورد . لبخند مرموزانه ای زد و به آرامی گفت :
- قول می دم که بوته ی هیچ کس مثل مال من نمی شه ، عصاره ی مخلوط اسلاگهورن ، چیز محشریه
سپس بوته را سر جایش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی به راه افتاد .
__________________________________________________________________
به آرامی به سمت تالاری که اتاق ضروریات قرار داشت حرکت می کرد . بلاتریکس با پیراهن بلند ابی با استین های پف دار لبخند شیرینی زده بود و انتونین و گویل به او پوزخند می زدند و رودولف در مقابل ان ها از بلاتریکس دفاع می کرد . تام به ارامی با خود گفت:
- من چه می خواهم؟یک اتاق که مارا از دید همه پنهان کند.!
درب نارنجی رنگ روی دیواره ی سمت راست پدیدار شد و تام و همراهانش وارد اتاق ضروریات شدند .
__________________________________________________________________
تام همه جا را به دقت ناظره کرد . گویا در جستجوی محل مناسبی برای صحبت با دیگران بود . سپس گوشه ای را برگزید و گفت :
- بچه ها دنبالم بیاین
آنتونین و بقیه که آن جا برایشان تازگی داشت ، سری تکان دادند و پشت تام ریدل جوان به راه افتادند .
گویل گفت :
- تام ، یک گروه مخفی و سرّی ، خیلی عالیه ! من خیلی از این جور چیزها خوشم می یاد .
تام گفت :
- بهتره که لذتش رو ببری ، چون در آینده ای نه چندان دور همه ما را می شناسند .
سپس لبخندی مرموزانه زد و به راه افتاد .
__________________________________________________
همه رو به تام ایستاده و به او نگاه می کردند . همچنان بلاتریکس به خاطر مسخره شدن توسط آنتونین و گویل ناراحت به نظر می رسید . گویل که هیجان در وجودش موج می زد رو به آنتونین گفت :
- حالا می خوایم چی کار کنیم ؟
- نمی دونم . تام ؟
تام ریدل جوان گفت :
- باید چند تا ورد رو تمرین کنیم . از همین ورد های ساده شروع می کنیم . البته امروز نه ! از هفته ی دیگه ، قبلش من باید یک سری تحقیق انجام بدم ، دارم روی چند تا کتاب مطالعه می کنم .
_________________________________________________________
سپس طوری که هر سه نفر صدایش را بشنوند گفت : از این به بعد ما به تمرین جادوی سیاه باستانی می پردازیم.جادویی که همه ی مارا به سمت خود فرا می خواند.جادوی قوی که روزی همه دنیا را تصرف می کند.من از این پس لردولدمورت هستم اما شما نباید جلوی اساتید یا دانش اموزان من را با این اسم صدا کنید....! روزی ابوهت من و گروهم به اندازه ای می رسد که مرا سرورم می خوانید.و روزی می رسد که همگان از بردن اسم من وحشت می کنند.
تالاری وجود دارد که سالازار اسلیترین ان را بنا کرد.تالاری مخفی که جانور مضمون اسلیترین وفادار به صاحبش در ان خفته است.سالازار اسلیترین اصیل زاده ی دنیای جادوگری از هاگوارتز رفت ولی نواده ی اصیل او راهش را ادامه می دهد و با باز کردن ان تالار همه ی دورگه هارا نابود می کند.!
بلاتریکس به ارامی گفت :لرد سیاه،بنظرت اون شخص کیه؟!
تام فریاد زد :من هستم .،من ...لرد ولدمورت
__________________________________________________________________
یک هفته بعد در انتهای کتابخانه
از اتفاقات پیش آمده ناراضی به نظر می آمد . هر بار که تصمیم به تشکیل جلسه ای می گرفت ، بقیه بهانه ای آورده و جیم می شدند . یک هفته به کندی سپری شده بود ؛ نمرات پیشگویی اش پایین آمده ، در درس معجون سازی به طرز چشمگیری افت تحصیلی پیدا کرده بود . حالا هم خسته بر روی صندلی های خشک کتابخانه نشسته و در حال خواندن کتاب معجون سازی پیشرفته بود ، از سی امتیاز نمی توان چشم پوشی کرد و با توجه به وضعیتش در درس معجون سازی این تحقیق می توانست کمک بزرگی به او کند .
------------------------------------------------------------------------
همچنان در فکر بود و ریشهای تازه سبز شده ی چانه ی خود را می خارند ناگهان فکری به ذهنش رسید
-بهتره اول با پرفسور اسلاگهورن مشورت کنم بلاتریکس:چیزی شده تام؟بلا این جمله را درحالیکه کتابی قطور را درون کتابخانه به زور جا می داد گفت .......تلپ.... بلا گفت:میشه اون کتابو به من بدی تام؟
و با انگشتان کشیده و استخوانی اش از بالای نردبان کتابخانه به کتاب اشاره کرد تام:خودت برش دار واز روی کتاب رد شد وبا گامهای بلند از کتابخانه بیرون رفت.........
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________
پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.
__________________________________________________________________
ده دقیقه ای بیدار شده و در حال آماده کردن دفترچه ی گیاه شناسی اش بود . بوته را که در طول هفته ی پیش به عنوان تکلیف کاشته و بزرگ کرده بود را از کنار تختش برداشت و مقداری پودر مخلوط از تخم کدو تنبل و عصاره ی تعدادی گیاه دیگر را ، به رویش ریخت ؛ چند ثانیه ای طول نکشید که اندازه ی بوته دو برابر شد و چندین گل بر آورد . لبخند مرموزانه ای زد و به آرامی گفت :
- قول می دم که بوته ی هیچ کس مثل مال من نمی شه ، عصاره ی مخلوط اسلاگهورن ، چیز محشریه
سپس بوته را سر جایش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی به راه افتاد .
__________________________________________________________________
به آرامی به سمت تالاری که اتاق ضروریات قرار داشت حرکت می کرد . بلاتریکس با پیراهن بلند ابی با استین های پف دار لبخند شیرینی زده بود و انتونین و گویل به او پوزخند می زدند و رودولف در مقابل ان ها از بلاتریکس دفاع می کرد . تام به ارامی با خود گفت:
- من چه می خواهم؟یک اتاق که مارا از دید همه پنهان کند.!
درب نارنجی رنگ روی دیواره ی سمت راست پدیدار شد و تام و همراهانش وارد اتاق ضروریات شدند .
__________________________________________________________________
تام همه جا را به دقت ناظره کرد . گویا در جستجوی محل مناسبی برای صحبت با دیگران بود . سپس گوشه ای را برگزید و گفت :
- بچه ها دنبالم بیاین
آنتونین و بقیه که آن جا برایشان تازگی داشت ، سری تکان دادند و پشت تام ریدل جوان به راه افتادند .
گویل گفت :
- تام ، یک گروه مخفی و سرّی ، خیلی عالیه ! من خیلی از این جور چیزها خوشم می یاد .
تام گفت :
- بهتره که لذتش رو ببری ، چون در آینده ای نه چندان دور همه ما را می شناسند .
سپس لبخندی مرموزانه زد و به راه افتاد .
__________________________________________________
همه رو به تام ایستاده و به او نگاه می کردند . همچنان بلاتریکس به خاطر مسخره شدن توسط آنتونین و گویل ناراحت به نظر می رسید . گویل که هیجان در وجودش موج می زد رو به آنتونین گفت :
- حالا می خوایم چی کار کنیم ؟
- نمی دونم . تام ؟
تام ریدل جوان گفت :
- باید چند تا ورد رو تمرین کنیم . از همین ورد های ساده شروع می کنیم . البته امروز نه ! از هفته ی دیگه ، قبلش من باید یک سری تحقیق انجام بدم ، دارم روی چند تا کتاب مطالعه می کنم .
_________________________________________________________
سپس طوری که هر سه نفر صدایش را بشنوند گفت : از این به بعد ما به تمرین جادوی سیاه باستانی می پردازیم.جادویی که همه ی مارا به سمت خود فرا می خواند.جادوی قوی که روزی همه دنیا را تصرف می کند.من از این پس لردولدمورت هستم اما شما نباید جلوی اساتید یا دانش اموزان من را با این اسم صدا کنید....! روزی ابوهت من و گروهم به اندازه ای می رسد که مرا سرورم می خوانید.و روزی می رسد که همگان از بردن اسم من وحشت می کنند.
تالاری وجود دارد که سالازار اسلیترین ان را بنا کرد.تالاری مخفی که جانور مضمون اسلیترین وفادار به صاحبش در ان خفته است.سالازار اسلیترین اصیل زاده ی دنیای جادوگری از هاگوارتز رفت ولی نواده ی اصیل او راهش را ادامه می دهد و با باز کردن ان تالار همه ی دورگه هارا نابود می کند.!
بلاتریکس به ارامی گفت :لرد سیاه،بنظرت اون شخص کیه؟!
تام فریاد زد :من هستم .،من ...لرد ولدمورت
__________________________________________________________________
یک هفته بعد در انتهای کتابخانه
از اتفاقات پیش آمده ناراضی به نظر می آمد . هر بار که تصمیم به تشکیل جلسه ای می گرفت ، بقیه بهانه ای آورده و جیم می شدند . یک هفته به کندی سپری شده بود ؛ نمرات پیشگویی اش پایین آمده ، در درس معجون سازی به طرز چشمگیری افت تحصیلی پیدا کرده بود . حالا هم خسته بر روی صندلی های خشک کتابخانه نشسته و در حال خواندن کتاب معجون سازی پیشرفته بود ، از سی امتیاز نمی توان چشم پوشی کرد و با توجه به وضعیتش در درس معجون سازی این تحقیق می توانست کمک بزرگی به او کند .
------------------------------------------------------------------------
همچنان در فکر بود و ریشهای تازه سبز شده ی چانه ی خود را می خارند ناگهان فکری به ذهنش رسید
-بهتره اول با پرفسور اسلاگهورن مشورت کنم بلاتریکس:چیزی شده تام؟بلا این جمله را درحالیکه کتابی قطور را درون کتابخانه به زور جا می داد گفت .......تلپ.... بلا گفت:میشه اون کتابو به من بدی تام؟
و با انگشتان کشیده و استخوانی اش از بالای نردبان کتابخانه به کتاب اشاره کرد تام:خودت برش دار واز روی کتاب رد شد وبا گامهای بلند از کتابخانه بیرون رفت.........
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
جزئیات کاربر

یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت. در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود.
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________
پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.
__________________________________________________________________
ده دقیقه ای بیدار شده و در حال آماده کردن دفترچه ی گیاه شناسی اش بود . بوته را که در طول هفته ی پیش به عنوان تکلیف کاشته و بزرگ کرده بود را از کنار تختش برداشت و مقداری پودر مخلوط از تخم کدو تنبل و عصاره ی تعدادی گیاه دیگر را ، به رویش ریخت ؛ چند ثانیه ای طول نکشید که اندازه ی بوته دو برابر شد و چندین گل بر آورد . لبخند مرموزانه ای زد و به آرامی گفت :
- قول می دم که بوته ی هیچ کس مثل مال من نمی شه ، عصاره ی مخلوط اسلاگهورن ، چیز محشریه
سپس بوته را سر جایش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی به راه افتاد .
__________________________________________________________________
به آرامی به سمت تالاری که اتاق ضروریات قرار داشت حرکت می کرد . بلاتریکس با پیراهن بلند ابی با استین های پف دار لبخند شیرینی زده بود و انتونین و گویل به او پوزخند می زدند و رودولف در مقابل ان ها از بلاتریکس دفاع می کرد . تام به ارامی با خود گفت:
- من چه می خواهم؟یک اتاق که مارا از دید همه پنهان کند.!
درب نارنجی رنگ روی دیواره ی سمت راست پدیدار شد و تام و همراهانش وارد اتاق ضروریات شدند .
__________________________________________________________________
تام همه جا را به دقت ناظره کرد . گویا در جستجوی محل مناسبی برای صحبت با دیگران بود . سپس گوشه ای را برگزید و گفت :
- بچه ها دنبالم بیاین
آنتونین و بقیه که آن جا برایشان تازگی داشت ، سری تکان دادند و پشت تام ریدل جوان به راه افتادند .
گویل گفت :
- تام ، یک گروه مخفی و سرّی ، خیلی عالیه ! من خیلی از این جور چیزها خوشم می یاد .
تام گفت :
- بهتره که لذتش رو ببری ، چون در آینده ای نه چندان دور همه ما را می شناسند .
سپس لبخندی مرموزانه زد و به راه افتاد .
__________________________________________________
همه رو به تام ایستاده و به او نگاه می کردند . همچنان بلاتریکس به خاطر مسخره شدن توسط آنتونین و گویل ناراحت به نظر می رسید . گویل که هیجان در وجودش موج می زد رو به آنتونین گفت :
- حالا می خوایم چی کار کنیم ؟
- نمی دونم . تام ؟
تام ریدل جوان گفت :
- باید چند تا ورد رو تمرین کنیم . از همین ورد های ساده شروع می کنیم . البته امروز نه ! از هفته ی دیگه ، قبلش من باید یک سری تحقیق انجام بدم ، دارم روی چند تا کتاب مطالعه می کنم .
_________________________________________________________
سپس طوری که هر سه نفر صدایش را بشنوند گفت : از این به بعد ما به تمرین جادوی سیاه باستانی می پردازیم.جادویی که همه ی مارا به سمت خود فرا می خواند.جادوی قوی که روزی همه دنیا را تصرف می کند.من از این پس لردولدمورت هستم اما شما نباید جلوی اساتید یا دانش اموزان من را با این اسم صدا کنید....! روزی ابوهت من و گروهم به اندازه ای می رسد که مرا سرورم می خوانید.و روزی می رسد که همگان از بردن اسم من وحشت می کنند.
تالاری وجود دارد که سالازار اسلیترین ان را بنا کرد.تالاری مخفی که جانور مضمون اسلیترین وفادار به صاحبش در ان خفته است.سالازار اسلیترین اصیل زاده ی دنیای جادوگری از هاگوارتز رفت ولی نواده ی اصیل او راهش را ادامه می دهد و با باز کردن ان تالار همه ی دورگه هارا نابود می کند.!
بلاتریکس به ارامی گفت :لرد سیاه،بنظرت اون شخص کیه؟!
تام فریاد زد :من هستم .،من ...لرد ولدمورت
__________________________________________________________________
یک هفته بعد در انتهای کتابخانه
از اتفاقات پیش آمده ناراضی به نظر می آمد . هر بار که تصمیم به تشکیل جلسه ای می گرفت ، بقیه بهانه ای آورده و جیم می شدند . یک هفته به کندی سپری شده بود ؛ نمرات پیشگویی اش پایین آمده ، در درس معجون سازی به طرز چشمگیری افت تحصیلی پیدا کرده بود . حالا هم خسته بر روی صندلی های خشک کتابخانه نشسته و در حال خواندن کتاب معجون سازی پیشرفته بود ، از سی امتیاز نمی توان چشم پوشی کرد و با توجه به وضعیتش در درس معجون سازی این تحقیق می توانست کمک بزرگی به او کند .
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________
پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.
__________________________________________________________________
ده دقیقه ای بیدار شده و در حال آماده کردن دفترچه ی گیاه شناسی اش بود . بوته را که در طول هفته ی پیش به عنوان تکلیف کاشته و بزرگ کرده بود را از کنار تختش برداشت و مقداری پودر مخلوط از تخم کدو تنبل و عصاره ی تعدادی گیاه دیگر را ، به رویش ریخت ؛ چند ثانیه ای طول نکشید که اندازه ی بوته دو برابر شد و چندین گل بر آورد . لبخند مرموزانه ای زد و به آرامی گفت :
- قول می دم که بوته ی هیچ کس مثل مال من نمی شه ، عصاره ی مخلوط اسلاگهورن ، چیز محشریه
سپس بوته را سر جایش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی به راه افتاد .
__________________________________________________________________
به آرامی به سمت تالاری که اتاق ضروریات قرار داشت حرکت می کرد . بلاتریکس با پیراهن بلند ابی با استین های پف دار لبخند شیرینی زده بود و انتونین و گویل به او پوزخند می زدند و رودولف در مقابل ان ها از بلاتریکس دفاع می کرد . تام به ارامی با خود گفت:
- من چه می خواهم؟یک اتاق که مارا از دید همه پنهان کند.!
درب نارنجی رنگ روی دیواره ی سمت راست پدیدار شد و تام و همراهانش وارد اتاق ضروریات شدند .
__________________________________________________________________
تام همه جا را به دقت ناظره کرد . گویا در جستجوی محل مناسبی برای صحبت با دیگران بود . سپس گوشه ای را برگزید و گفت :
- بچه ها دنبالم بیاین
آنتونین و بقیه که آن جا برایشان تازگی داشت ، سری تکان دادند و پشت تام ریدل جوان به راه افتادند .
گویل گفت :
- تام ، یک گروه مخفی و سرّی ، خیلی عالیه ! من خیلی از این جور چیزها خوشم می یاد .
تام گفت :
- بهتره که لذتش رو ببری ، چون در آینده ای نه چندان دور همه ما را می شناسند .
سپس لبخندی مرموزانه زد و به راه افتاد .
__________________________________________________
همه رو به تام ایستاده و به او نگاه می کردند . همچنان بلاتریکس به خاطر مسخره شدن توسط آنتونین و گویل ناراحت به نظر می رسید . گویل که هیجان در وجودش موج می زد رو به آنتونین گفت :
- حالا می خوایم چی کار کنیم ؟
- نمی دونم . تام ؟
تام ریدل جوان گفت :
- باید چند تا ورد رو تمرین کنیم . از همین ورد های ساده شروع می کنیم . البته امروز نه ! از هفته ی دیگه ، قبلش من باید یک سری تحقیق انجام بدم ، دارم روی چند تا کتاب مطالعه می کنم .
_________________________________________________________
سپس طوری که هر سه نفر صدایش را بشنوند گفت : از این به بعد ما به تمرین جادوی سیاه باستانی می پردازیم.جادویی که همه ی مارا به سمت خود فرا می خواند.جادوی قوی که روزی همه دنیا را تصرف می کند.من از این پس لردولدمورت هستم اما شما نباید جلوی اساتید یا دانش اموزان من را با این اسم صدا کنید....! روزی ابوهت من و گروهم به اندازه ای می رسد که مرا سرورم می خوانید.و روزی می رسد که همگان از بردن اسم من وحشت می کنند.
تالاری وجود دارد که سالازار اسلیترین ان را بنا کرد.تالاری مخفی که جانور مضمون اسلیترین وفادار به صاحبش در ان خفته است.سالازار اسلیترین اصیل زاده ی دنیای جادوگری از هاگوارتز رفت ولی نواده ی اصیل او راهش را ادامه می دهد و با باز کردن ان تالار همه ی دورگه هارا نابود می کند.!
بلاتریکس به ارامی گفت :لرد سیاه،بنظرت اون شخص کیه؟!
تام فریاد زد :من هستم .،من ...لرد ولدمورت
__________________________________________________________________
یک هفته بعد در انتهای کتابخانه
از اتفاقات پیش آمده ناراضی به نظر می آمد . هر بار که تصمیم به تشکیل جلسه ای می گرفت ، بقیه بهانه ای آورده و جیم می شدند . یک هفته به کندی سپری شده بود ؛ نمرات پیشگویی اش پایین آمده ، در درس معجون سازی به طرز چشمگیری افت تحصیلی پیدا کرده بود . حالا هم خسته بر روی صندلی های خشک کتابخانه نشسته و در حال خواندن کتاب معجون سازی پیشرفته بود ، از سی امتیاز نمی توان چشم پوشی کرد و با توجه به وضعیتش در درس معجون سازی این تحقیق می توانست کمک بزرگی به او کند .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/4/4 0:44:22
در دست ساخت ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/03/19
آخرین ورود: یکشنبه 24 شهریور 1387 02:58
از: تالار با شکوه اسلیترین
پستها:
39

یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت. در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود.
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________
پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.
__________________________________________________________________
ده دقیقه ای بیدار شده و در حال آماده کردن دفترچه ی گیاه شناسی اش بود . بوته را که در طول هفته ی پیش به عنوان تکلیف کاشته و بزرگ کرده بود را از کنار تختش برداشت و مقداری پودر مخلوط از تخم کدو تنبل و عصاره ی تعدادی گیاه دیگر را ، به رویش ریخت ؛ چند ثانیه ای طول نکشید که اندازه ی بوته دو برابر شد و چندین گل بر آورد . لبخند مرموزانه ای زد و به آرامی گفت :
- قول می دم که بوته ی هیچ کس مثل مال من نمی شه ، عصاره ی مخلوط اسلاگهورن ، چیز محشریه
سپس بوته را سر جایش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی به راه افتاد .
__________________________________________________________________
به آرامی به سمت تالاری که اتاق ضروریات قرار داشت حرکت می کرد . بلاتریکس با پیراهن بلند ابی با استین های پف دار لبخند شیرینی زده بود و انتونین و گویل به او پوزخند می زدند و رودولف در مقابل ان ها از بلاتریکس دفاع می کرد . تام به ارامی با خود گفت:
- من چه می خواهم؟یک اتاق که مارا از دید همه پنهان کند.!
درب نارنجی رنگ روی دیواره ی سمت راست پدیدار شد و تام و همراهانش وارد اتاق ضروریات شدند .
__________________________________________________________________
تام همه جا را به دقت ناظره کرد . گویا در جستجوی محل مناسبی برای صحبت با دیگران بود . سپس گوشه ای را برگزید و گفت :
- بچه ها دنبالم بیاین
آنتونین و بقیه که آن جا برایشان تازگی داشت ، سری تکان دادند و پشت تام ریدل جوان به راه افتادند .
گویل گفت :
- تام ، یک گروه مخفی و سرّی ، خیلی عالیه ! من خیلی از این جور چیزها خوشم می یاد .
تام گفت :
- بهتره که لذتش رو ببری ، چون در آینده ای نه چندان دور همه ما را می شناسند .
سپس لبخندی مرموزانه زد و به راه افتاد .
__________________________________________________
همه رو به تام ایستاده و به او نگاه می کردند . همچنان بلاتریکس به خاطر مسخره شدن توسط آنتونین و گویل ناراحت به نظر می رسید . گویل که هیجان در وجودش موج می زد رو به آنتونین گفت :
- حالا می خوایم چی کار کنیم ؟
- نمی دونم . تام ؟
تام ریدل جوان گفت :
- باید چند تا ورد رو تمرین کنیم . از همین ورد های ساده شروع می کنیم . البته امروز نه ! از هفته ی دیگه ، قبلش من باید یک سری تحقیق انجام بدم ، دارم روی چند تا کتاب مطالعه می کنم .
_________________________________________________________
سپس طوری که هر سه نفر صدایش را بشنوند گفت : از این به بعد ما به تمرین جادوی سیاه باستانی می پردازیم.جادویی که همه ی مارا به سمت خود فرا می خواند.جادوی قوی که روزی همه دنیا را تصرف می کند.من از این پس لردولدمورت هستم اما شما نباید جلوی اساتید یا دانش اموزان من را با این اسم صدا کنید....! روزی ابوهت من و گروهم به اندازه ای می رسد که مرا سرورم می خوانید.و روزی می رسد که همگان از بردن اسم من وحشت می کنند.
تالاری وجود دارد که سالازار اسلیترین ان را بنا کرد.تالاری مخفی که جانور مضمون اسلیترین وفادار به صاحبش در ان خفته است.سالازار اسلیترین اصیل زاده ی دنیای جادوگری از هاگوارتز رفت ولی نواده ی اصیل او راهش را ادامه می دهد و با باز کردن ان تالار همه ی دورگه هارا نابود می کند.!
بلاتریکس به ارامی گفت :لرد سیاه،بنظرت اون شخص کیه؟!
تام فریاد زد :من هستم .،من ...لرد ولدمورت
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________
پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.
__________________________________________________________________
ده دقیقه ای بیدار شده و در حال آماده کردن دفترچه ی گیاه شناسی اش بود . بوته را که در طول هفته ی پیش به عنوان تکلیف کاشته و بزرگ کرده بود را از کنار تختش برداشت و مقداری پودر مخلوط از تخم کدو تنبل و عصاره ی تعدادی گیاه دیگر را ، به رویش ریخت ؛ چند ثانیه ای طول نکشید که اندازه ی بوته دو برابر شد و چندین گل بر آورد . لبخند مرموزانه ای زد و به آرامی گفت :
- قول می دم که بوته ی هیچ کس مثل مال من نمی شه ، عصاره ی مخلوط اسلاگهورن ، چیز محشریه
سپس بوته را سر جایش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی به راه افتاد .
__________________________________________________________________
به آرامی به سمت تالاری که اتاق ضروریات قرار داشت حرکت می کرد . بلاتریکس با پیراهن بلند ابی با استین های پف دار لبخند شیرینی زده بود و انتونین و گویل به او پوزخند می زدند و رودولف در مقابل ان ها از بلاتریکس دفاع می کرد . تام به ارامی با خود گفت:
- من چه می خواهم؟یک اتاق که مارا از دید همه پنهان کند.!
درب نارنجی رنگ روی دیواره ی سمت راست پدیدار شد و تام و همراهانش وارد اتاق ضروریات شدند .
__________________________________________________________________
تام همه جا را به دقت ناظره کرد . گویا در جستجوی محل مناسبی برای صحبت با دیگران بود . سپس گوشه ای را برگزید و گفت :
- بچه ها دنبالم بیاین
آنتونین و بقیه که آن جا برایشان تازگی داشت ، سری تکان دادند و پشت تام ریدل جوان به راه افتادند .
گویل گفت :
- تام ، یک گروه مخفی و سرّی ، خیلی عالیه ! من خیلی از این جور چیزها خوشم می یاد .
تام گفت :
- بهتره که لذتش رو ببری ، چون در آینده ای نه چندان دور همه ما را می شناسند .
سپس لبخندی مرموزانه زد و به راه افتاد .
__________________________________________________
همه رو به تام ایستاده و به او نگاه می کردند . همچنان بلاتریکس به خاطر مسخره شدن توسط آنتونین و گویل ناراحت به نظر می رسید . گویل که هیجان در وجودش موج می زد رو به آنتونین گفت :
- حالا می خوایم چی کار کنیم ؟
- نمی دونم . تام ؟
تام ریدل جوان گفت :
- باید چند تا ورد رو تمرین کنیم . از همین ورد های ساده شروع می کنیم . البته امروز نه ! از هفته ی دیگه ، قبلش من باید یک سری تحقیق انجام بدم ، دارم روی چند تا کتاب مطالعه می کنم .
_________________________________________________________
سپس طوری که هر سه نفر صدایش را بشنوند گفت : از این به بعد ما به تمرین جادوی سیاه باستانی می پردازیم.جادویی که همه ی مارا به سمت خود فرا می خواند.جادوی قوی که روزی همه دنیا را تصرف می کند.من از این پس لردولدمورت هستم اما شما نباید جلوی اساتید یا دانش اموزان من را با این اسم صدا کنید....! روزی ابوهت من و گروهم به اندازه ای می رسد که مرا سرورم می خوانید.و روزی می رسد که همگان از بردن اسم من وحشت می کنند.
تالاری وجود دارد که سالازار اسلیترین ان را بنا کرد.تالاری مخفی که جانور مضمون اسلیترین وفادار به صاحبش در ان خفته است.سالازار اسلیترین اصیل زاده ی دنیای جادوگری از هاگوارتز رفت ولی نواده ی اصیل او راهش را ادامه می دهد و با باز کردن ان تالار همه ی دورگه هارا نابود می کند.!
بلاتریکس به ارامی گفت :لرد سیاه،بنظرت اون شخص کیه؟!
تام فریاد زد :من هستم .،من ...لرد ولدمورت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

فصل یک
آغازی برای مرگـخـــواران
یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت. در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود.
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________
پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.
__________________________________________________________________
ده دقیقه ای بیدار شده و در حال آماده کردن دفترچه ی گیاه شناسی اش بود . بوته را که در طول هفته ی پیش به عنوان تکلیف کاشته و بزرگ کرده بود را از کنار تختش برداشت و مقداری پودر مخلوط از تخم کدو تنبل و عصاره ی تعدادی گیاه دیگر را ، به رویش ریخت ؛ چند ثانیه ای طول نکشید که اندازه ی بوته دو برابر شد و چندین گل بر آورد . لبخند مرموزانه ای زد و به آرامی گفت :
- قول می دم که بوته ی هیچ کس مثل مال من نمی شه ، عصاره ی مخلوط اسلاگهورن ، چیز محشریه
سپس بوته را سر جایش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی به راه افتاد .
__________________________________________________________________
به آرامی به سمت تالاری که اتاق ضروریات قرار داشت حرکت می کرد . بلاتریکس با پیراهن بلند ابی با استین های پف دار لبخند شیرینی زده بود و انتونین و گویل به او پوزخند می زدند و رودولف در مقابل ان ها از بلاتریکس دفاع می کرد . تام به ارامی با خود گفت:
- من چه می خواهم؟یک اتاق که مارا از دید همه پنهان کند.!
درب نارنجی رنگ روی دیواره ی سمت راست پدیدار شد و تام و همراهانش وارد اتاق ضروریات شدند .
__________________________________________________________________
تام همه جا را به دقت ناظره کرد . گویا در جستجوی محل مناسبی برای صحبت با دیگران بود . سپس گوشه ای را برگزید و گفت :
- بچه ها دنبالم بیاین
آنتونین و بقیه که آن جا برایشان تازگی داشت ، سری تکان دادند و پشت تام ریدل جوان به راه افتادند .
گویل گفت :
- تام ، یک گروه مخفی و سرّی ، خیلی عالیه ! من خیلی از این جور چیزها خوشم می یاد .
تام گفت :
- بهتره که لذتش رو ببری ، چون در آینده ای نه چندان دور همه ما را می شناسند .
سپس لبخندی مرموزانه زد و به راه افتاد .
__________________________________________________
همه رو به تام ایستاده و به او نگاه می کردند . همچنان بلاتریکس به خاطر مسخره شدن توسط آنتونین و گویل ناراحت به نظر می رسید . گویل که هیجان در وجودش موج می زد رو به آنتونین گفت :
- حالا می خوایم چی کار کنیم ؟
- نمی دونم . تام ؟
تام ریدل جوان گفت :
- باید چند تا ورد رو تمرین کنیم . از همین ورد های ساده شروع می کنیم . البته امروز نه ! از هفته ی دیگه ، قبلش من باید یک سری تحقیق انجام بدم ، دارم روی چند تا کتاب مطالعه می کنم .
آغازی برای مرگـخـــواران
یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت. در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود.
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________
پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.
__________________________________________________________________
ده دقیقه ای بیدار شده و در حال آماده کردن دفترچه ی گیاه شناسی اش بود . بوته را که در طول هفته ی پیش به عنوان تکلیف کاشته و بزرگ کرده بود را از کنار تختش برداشت و مقداری پودر مخلوط از تخم کدو تنبل و عصاره ی تعدادی گیاه دیگر را ، به رویش ریخت ؛ چند ثانیه ای طول نکشید که اندازه ی بوته دو برابر شد و چندین گل بر آورد . لبخند مرموزانه ای زد و به آرامی گفت :
- قول می دم که بوته ی هیچ کس مثل مال من نمی شه ، عصاره ی مخلوط اسلاگهورن ، چیز محشریه
سپس بوته را سر جایش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی به راه افتاد .
__________________________________________________________________
به آرامی به سمت تالاری که اتاق ضروریات قرار داشت حرکت می کرد . بلاتریکس با پیراهن بلند ابی با استین های پف دار لبخند شیرینی زده بود و انتونین و گویل به او پوزخند می زدند و رودولف در مقابل ان ها از بلاتریکس دفاع می کرد . تام به ارامی با خود گفت:
- من چه می خواهم؟یک اتاق که مارا از دید همه پنهان کند.!
درب نارنجی رنگ روی دیواره ی سمت راست پدیدار شد و تام و همراهانش وارد اتاق ضروریات شدند .
__________________________________________________________________
تام همه جا را به دقت ناظره کرد . گویا در جستجوی محل مناسبی برای صحبت با دیگران بود . سپس گوشه ای را برگزید و گفت :
- بچه ها دنبالم بیاین
آنتونین و بقیه که آن جا برایشان تازگی داشت ، سری تکان دادند و پشت تام ریدل جوان به راه افتادند .
گویل گفت :
- تام ، یک گروه مخفی و سرّی ، خیلی عالیه ! من خیلی از این جور چیزها خوشم می یاد .
تام گفت :
- بهتره که لذتش رو ببری ، چون در آینده ای نه چندان دور همه ما را می شناسند .
سپس لبخندی مرموزانه زد و به راه افتاد .
__________________________________________________
همه رو به تام ایستاده و به او نگاه می کردند . همچنان بلاتریکس به خاطر مسخره شدن توسط آنتونین و گویل ناراحت به نظر می رسید . گویل که هیجان در وجودش موج می زد رو به آنتونین گفت :
- حالا می خوایم چی کار کنیم ؟
- نمی دونم . تام ؟
تام ریدل جوان گفت :
- باید چند تا ورد رو تمرین کنیم . از همین ورد های ساده شروع می کنیم . البته امروز نه ! از هفته ی دیگه ، قبلش من باید یک سری تحقیق انجام بدم ، دارم روی چند تا کتاب مطالعه می کنم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/26 19:51:14
در دست ساخت ...
جزئیات کاربر

یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت. در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود.
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________
پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.
__________________________________________________________________
ده دقیقه ای بیدار شده و در حال آماده کردن دفترچه ی گیاه شناسی اش بود . بوته را که در طول هفته ی پیش به عنوان تکلیف کاشته و بزرگ کرده بود را از کنار تختش برداشت و مقداری پودر مخلوط از تخم کدو تنبل و عصاره ی تعدادی گیاه دیگر را ، به رویش ریخت ؛ چند ثانیه ای طول نکشید که اندازه ی بوته دو برابر شد و چندین گل بر آورد . لبخند مرموزانه ای زد و به آرامی گفت :
- قول می دم که بوته ی هیچ کس مثل مال من نمی شه ، عصاره ی مخلوط اسلاگهورن ، چیز محشریه
سپس بوته را سر جایش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی به راه افتاد .
__________________________________________________________________
به آرامی به سمت تالاری که اتاق ضروریات قرار داشت حرکت می کرد . بلاتریکس با پیراهن بلند ابی با استین های پف دار لبخند شیرینی زده بود و انتونین و گویل به او پوزخند می زدند و رودولف در مقابل ان ها از بلاتریکس دفاع می کرد . تام به ارامی با خود گفت:
- من چه می خواهم؟یک اتاق که مارا از دید همه پنهان کند.!
درب نارنجی رنگ روی دیواره ی سمت راست پدیدار شد و تام و همراهانش وارد اتاق ضروریات شدند .
__________________________________________________________________
تام همه جا را به دقت ناظره کرد . گویا در جستجوی محل مناسبی برای صحبت با دیگران بود . سپس گوشه ای را برگزید و گفت :
- بچه ها دنبالم بیاین
آنتونین و بقیه که آن جا برایشان تازگی داشت ، سری تکان دادند و پشت تام ریدل جوان به راه افتادند .
گویل گفت :
- تام ، یک گروه مخفی و سرّی ، خیلی عالیه ! من خیلی از این جور چیزها خوشم می یاد .
تام گفت :
- بهتره که لذتش رو ببری ، چون در آینده ای نه چندان دور همه ما را می شناسند .
سپس لبخندی مرموزانه زد و به راه افتاد .
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________
پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.
__________________________________________________________________
ده دقیقه ای بیدار شده و در حال آماده کردن دفترچه ی گیاه شناسی اش بود . بوته را که در طول هفته ی پیش به عنوان تکلیف کاشته و بزرگ کرده بود را از کنار تختش برداشت و مقداری پودر مخلوط از تخم کدو تنبل و عصاره ی تعدادی گیاه دیگر را ، به رویش ریخت ؛ چند ثانیه ای طول نکشید که اندازه ی بوته دو برابر شد و چندین گل بر آورد . لبخند مرموزانه ای زد و به آرامی گفت :
- قول می دم که بوته ی هیچ کس مثل مال من نمی شه ، عصاره ی مخلوط اسلاگهورن ، چیز محشریه
سپس بوته را سر جایش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی به راه افتاد .
__________________________________________________________________
به آرامی به سمت تالاری که اتاق ضروریات قرار داشت حرکت می کرد . بلاتریکس با پیراهن بلند ابی با استین های پف دار لبخند شیرینی زده بود و انتونین و گویل به او پوزخند می زدند و رودولف در مقابل ان ها از بلاتریکس دفاع می کرد . تام به ارامی با خود گفت:
- من چه می خواهم؟یک اتاق که مارا از دید همه پنهان کند.!
درب نارنجی رنگ روی دیواره ی سمت راست پدیدار شد و تام و همراهانش وارد اتاق ضروریات شدند .
__________________________________________________________________
تام همه جا را به دقت ناظره کرد . گویا در جستجوی محل مناسبی برای صحبت با دیگران بود . سپس گوشه ای را برگزید و گفت :
- بچه ها دنبالم بیاین
آنتونین و بقیه که آن جا برایشان تازگی داشت ، سری تکان دادند و پشت تام ریدل جوان به راه افتادند .
گویل گفت :
- تام ، یک گروه مخفی و سرّی ، خیلی عالیه ! من خیلی از این جور چیزها خوشم می یاد .
تام گفت :
- بهتره که لذتش رو ببری ، چون در آینده ای نه چندان دور همه ما را می شناسند .
سپس لبخندی مرموزانه زد و به راه افتاد .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/20 20:42:24
در دست ساخت ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/03/19
آخرین ورود: یکشنبه 24 شهریور 1387 02:58
از: تالار با شکوه اسلیترین
پستها:
39

یک روز از مرخصی تام از درمانگاه می گذشت. در این مدت او خود را بر روی اهدافش متمرکز کرده بود . باید آنچنان ابهتی پیدا می کرد که حتی جادوگران قدرتمند هم با به زبان آوردن اسمش ، ترس را در وجود خودشان می یافتند . باید همه را مطیع و فرمانبردار خود می کرد . تام ریدل جوان فقط به یک چیز می اندیشید ؛ و آن قدرت بود.
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________
پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.
__________________________________________________________________
ده دقیقه ای بیدار شده و در حال آماده کردن دفترچه ی گیاه شناسی اش بود . بوته را که در طول هفته ی پیش به عنوان تکلیف کاشته و بزرگ کرده بود را از کنار تختش برداشت و مقداری پودر مخلوط از تخم کدو تنبل و عصاره ی تعدادی گیاه دیگر را ، به رویش ریخت ؛ چند ثانیه ای طول نکشید که اندازه ی بوته دو برابر شد و چندین گل بر آورد . لبخند مرموزانه ای زد و به آرامی گفت :
- قول می دم که بوته ی هیچ کس مثل مال من نمی شه ، عصاره ی مخلوط اسلاگهورن ، چیز محشریه
سپس بوته را سر جایش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی به راه افتاد .
.....................................................
به آرامی به سمت تالاری که اتاق ضروریات قرار داشت حرکت می کرد.بلاتریکس با پیراهن بلند ابی با استین های پف دار لبخند شیرینی زده بود و انتونین و گویل به او پوزخند می زدند و رودولف در مقابل ان ها از بلاتریکس دفاع می کرد.تام به ارامی با خود گفت :من چه می خواهم؟یک اتاق که مارا از دید همه پنهان کند.!
درب نارنجی رنگ روی دیواره ی سمت راست پدیدار شد و تام و همراهانش وارد اتاق ضروریات شدند
__________________________________________________________________
درهمان حال نجواکنان می گفت: قدرت قـدرت
ناخودآگاه صدایـش بلند و بلنـدتر می شد، تا جایی که گویل هم خوابگاهی اش از خواب بیدارشد:
- چی شده تام !؟
تـام از روی شادمـانی خندید و گفت: یادته هـفتۀ قبل، دامبلـدور توی تالار عمـومی طلسمـت کرد؟
__________________________________________________________________
گویل به آرامی گفت : نمی تونی این نکته رو مدام به من یاداور نشی؟
تام لبخندی زد و گفت : تو هم نیاز به یک دوست داری.تو هم یک اصیل زاده ی اسلترینی هستی.ایا حاضری به گروه دوستی من بیای؟
گویل با تعجب به تام خیره شده بود.پسری که علاقه دوستی با هیچ کسی را نداشت اکنون به او پیشنهاد دوستی داده بود.با صدای ارامی گفت : بــله
تام گفت :خوبه،فردا صبح زود همه جلوی در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه جمع شین . می گن اتاقی هست که مارو مخفی میکنه . اونجا هرچی بخوایم هست . توی این اتاق جلساتمون رو برگزار می کنیم . بقیه اعضای گروه دوستی هم می آیند . یادت نره اسم گروه ما مرگخوارانه و اسم مستعار من هم لرد ولدمورت ، یادت نره گویل هیچ کس نباید اینو بفهمه .!
سپس چشمانش را برهم گذاشت و به خوابی عمیق فرو رفت و اجازه ی پرسیدن سوال به او نداد!
__________________________________________________________________
پلک هایش به آرامی از یکدیگر جدا شد و نفس عمیقی کشید . فضای خوابگاه نشان می داد که خیلی زود از خواب بیدار شده است . حدس می زد که هنوز خورشید طلوع نکرده . درجایش نشست و به اطراف نگاهی انداخت . دنی مثل همیشه در حالی که نصف بدنش جایی را برای خود در تخت نداشت ؛ ولو شده و خرناس هایش فضای خوابگاه را پر می کرد . لبخند ای زد و از روی تختش بلند شد . با آرامش ردای سبز رنگش را پوشید و به طرف تالار حرکت کرد . بلاتریکس روی یکی از صندلی های سبز تالار نشسته و غرق در افکارش به جایی نگاه می کرد . تام می دانست که بهتر است ، کاری به کارش نداشته باشد . پس به سمت در خروجی حرکت کرد . در جهت راه مخفی روانه شد تا یکی از کتاب ها را بردارد و مطالعه بر روی آن را شروع کند .
__________________________________________________________________
هنگامی که در درمانگاه بستری بود ، حرف هایی را که بین پرفسور مری تاوات و مک گوناگل رد و بدل شد را شنید بود . به خوبی به یاد داشت که زن قد بلند و پیر رو به مری تاوات گفت : " قفس حیوانات را به کنار جنگل ممنوعه منتقل کنید . "
در ضمن روز قبل هم نگاهی به آن جا انداخت و با دیدن یک عقرب در قفس از این بابت مطمئن شد . سرعتش را بیشتر کرد و وارد اتاق پیشگویی شد . از آن جا وارد راهرو ، سپس دریچه و کتاب ها ...
یکی از کتب که از بقیه پر محتوا تر به نظر می آمد را برداشت و از زیر برج خارج شد . تغییر شکل کتاب به یک عدد شکلات قورباغه ای کار ساده ای بوده و باید این را مدیون دامبلدور می دانست که تغییر شکل را به آنها به خوبی درس داد . به سمت خوابگاه در حرکت بود تا شروع به مطالعه ی کتاب کند . قدرت در انتظارش بود.
__________________________________________________________________
در خوابگـاه شمعی روشن بود و رودولف لسترنـج در حال انجام تکالیفش بود.
- اه، رودولف تو همیـشه تکالیـفت رو بعـد از نیمه شـب مینویسی!؟
- خودت که میدونی، تـام. تکالیف تـاریخ جادوگری همیشه زیاده.
- ولـی مثل اینکه تو هنوز یک صفحـه هم ننوشتی! بهرحـال فردا بعد از کلاس تاریخ، من میرم اتاق ضـروریات. تو هـم مرگخـواران رو بیار.
- بـلاتریکس و دالاهوف ؟
- و گـویل.
دستـش را در جیب ردایش فرو بـرد، پس از اینکه مطمئن شد، شکـلات قورباغه ای در جیبش است، به خواب فرو رفت.
__________________________________________________________________
ده دقیقه ای بیدار شده و در حال آماده کردن دفترچه ی گیاه شناسی اش بود . بوته را که در طول هفته ی پیش به عنوان تکلیف کاشته و بزرگ کرده بود را از کنار تختش برداشت و مقداری پودر مخلوط از تخم کدو تنبل و عصاره ی تعدادی گیاه دیگر را ، به رویش ریخت ؛ چند ثانیه ای طول نکشید که اندازه ی بوته دو برابر شد و چندین گل بر آورد . لبخند مرموزانه ای زد و به آرامی گفت :
- قول می دم که بوته ی هیچ کس مثل مال من نمی شه ، عصاره ی مخلوط اسلاگهورن ، چیز محشریه
سپس بوته را سر جایش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی به راه افتاد .
.....................................................
به آرامی به سمت تالاری که اتاق ضروریات قرار داشت حرکت می کرد.بلاتریکس با پیراهن بلند ابی با استین های پف دار لبخند شیرینی زده بود و انتونین و گویل به او پوزخند می زدند و رودولف در مقابل ان ها از بلاتریکس دفاع می کرد.تام به ارامی با خود گفت :من چه می خواهم؟یک اتاق که مارا از دید همه پنهان کند.!
درب نارنجی رنگ روی دیواره ی سمت راست پدیدار شد و تام و همراهانش وارد اتاق ضروریات شدند
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
