پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

153
نفر همین الان آنلاین‌اند 34 نفر در «انجمن»
0 عضو 153 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

57 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

گردهمایی الف دال

نوع تاپیک: غیر رول

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
دوشنبه 6 اسفند 1386 21:43
عضویت
1384/12/19
پست‌ها
146
نام : الیور وود
amir_harrypotter7@yahoo.com
نام نمایشنامه : حلقه ی اسرار امیز

هری و دوستانش پایان تعطیلات امثال را در خانه ی ویزلی ها می گذراندند چند شب پیش هری خواب یک حلقه را دید وجای زخمش به شدت درد گرفته بود واو از خواب بیدار شده بود .
هری در حال خارج شدن از اطاق خواب بود که ناگهان چشمش به یک صندوق چه ی کوچک طلایی رنگ افتاد .
هری : این دیگه چیه تا به حال ندیده بودمش ؟!
وبعد ان را لمس کرد ، با لمس کردن ان هری به محلی دیگر منتقل شد .
هری : اینجا دیگه کجاست حتما صندوق یک کلید پرواز بوده ... انگار اینجا رو دیده بودم ...
ناگهان ... دختری با مو های بلند طلایی ظاهر شد
دختر : ازت نمی ترسم مرگ خوار لعنتی !!
هری : من مرگ خوار نیستم . اسم من هری پاتره .
دختر : تو همون هری پاتر معروفی ...( دختر خودش را معرفی نکرد) پس سریع فرار کن الان اسمشو نبر داره با یک حلقه به قدرت وحشتناکی دست پیدا می کنه .
ای هری این چیه تو دستت ؟
هری : نمی دونم
دختر : تو این را از کجا اوردی این همون صندوقی که اگر حلقه توش قرار بگیره قدرت اون حلقه خنثی می شه .
هری : ببخشید میشه چوب دستیت را به من قرض بدی ؟
دختر : مخوای با ... اون ... اون... بجنگی
هری : ببخشید میشه لطفا چوب دستیت را به من قرض بدی ؟
دختر : باشه
هری او را ترک کرد وبه طرف مرگ خواران رفت .
هری : ای مرگ خوارهای عوضی دیونه من اینجام هری پاتر پسری که از اربابتونو ضعیف کرد
مرگ خواران : کروسیو ... اوادا کدورا ... کروسیو ... اوادا کدورا
هری : اکسیو
ولدرمورت : اکسیو

حلقه داشت به کنار هری می امد که ناگهان با ورد ولدرمورت در هوا معلق ماند ...
پس از چند دقیقه :
ناگهان نور شدیدی ایجاد شد و جای زخم هری درد بیش از حدی گرفت وهری را به عقب پرتاب کرد
ولی !!!!!!!!!!!!!
حلقه در دست او بود
دختر : هری صندوق را بگیر
هری صندوق را گرفت و به خانه ی ویزلی ها بازگشت
هری وقتی به خانه بازگشت صدای پای رون وهرمیون را شنید که داشتند به اطاق می امدند
هرمیون : اتفاقی افتاده هری ؟
رون : اون صندوق پیش تو چیکار می کنه اون اختراع جدید فرد وجرج ، هر کدومش سه سیکل قیمت داره اگه اونو بپوشی انگشت ادمو به انگشت گرگینه تبدیل می کنه .
-------------------------------------------------------------- -----------------------------------------
هری نمی دانست انچه برای او رخ داده است خواب بود یا رویا یا حقیقت ولی مطمئن بود دیگر ان کابوس را نمی بیند ولی در آخر نفهمید آن نور شدید چه بود که نجاتش داد . امکان داشت روح مادرش باشد !!!!!
که دوباره او را نجات داده باشد !!!! شاید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/11/23
آخرین ورود
چهارشنبه 21 تیر 1396 04:35
عضویت
1384/10/10
پست‌ها
993
ببخشید آقای اوتو بگمن
یه سوال داشتم:
میشه نمایشنامه ایی که برای عضویت می نویسیم ربطی به ارتش الف دال نداشته باشه؟!!
یه اسنثنایی که میشه قائل شد!!!!

با تشکر
سارا اوانز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
شنبه 9 تیر 1386 23:12
عضویت
1384/08/16
پست‌ها
286
نقل قول:
با توجه به اینکه لرد سیاه برگشته و دنبال من هم هست فکر جوونی هامو کردم و گفتم بیام توی گروهتون ممکنه مقداری پیر باشم ولی دلم جوونه


دیگه دارید عصبانیم میکنیدا ,دوست عزیز نمیدونی مگه گفتم پسته بیخودی نزنید .سن شما اصلا ملاک نیست بلکه اول باید دانش آموز هاگوارتز باشید و مخالف ولدمورت
و همچنین فعالیت کردن در ارتش

دیگه تو ارتش پست بیخودی نبینم و گرنه به شدت بر خورد خواهد شد


مدیر ارتش..... اوتو بگمن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فعلا با این حال میکنیم...


شخصیت جدید
آخرین ورود
جمعه 15 تیر 1386 00:43
عضویت
1384/11/03
پست‌ها
10
با توجه به اینکه لرد سیاه برگشته و دنبال من هم هست فکر جوونی هامو کردم و گفتم بیام توی گروهتون ممکنه مقداری پیر باشم ولی دلم جوونه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Nima:
NICK NAMES: Gemini.Clemenza.Narcisa.
تولد نقش
1396/09/23
آخرین ورود
شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
عضویت
1384/08/27
پست‌ها
1323
براوو!!!!
آفرین مارکوس!!!
همه چیز رعایت شده بود!!!
فقط امیدوارم توی ارتش تلاش مداوم داشته باشی و از این بهتر بنویسی.
تایید شد................آنیتا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
آخرین ورود
دوشنبه 27 مهر 1394 02:15
عضویت
1384/07/15
پست‌ها
328
روز و شب در گذر بود ولی هیچ یک از این روز ها به روزی نمی رسد که برف با ملایمت در مقابل پنجره خودنمایی کرده و در حال رقص بود... در این روز که بهترین روز مارکوس فلینت بود اتفاقات متعددی رخ داد....
صبح همان روز....
همه ی اعضای الف.دال با چشمانی خواب آلود به سرسرای بزرگ امده بودند چون دیشب تا اوایل امروز صبح در حال تمرین در اتاق ضروریات بودند...
مارکوس که امروزه خود را خیلی به این الف.دالی ها نزدیک کرده بود و چند جلسه همراه با ان ها به جلسات رفته بود به این جلسات علاقه مند شده بود و این شد که مارکوس در بعد از ظهر همان روز از انیتا در خواست عضویت در الف.دال را کرد اما انیتا گفت:فعلا چند جلسه بیا حالا بهت میگم که عضو شدی یا نه...
مارکوس دیگر تمام فکرش در این بود که در این جلسات باید چطور خود نمایی کند و به همین دلیل شروع به تمرین چند طلسم کرد تا پیش بقیه ی اعضا کم نیاورد....
اما روز بعد که مارکوس با این که تا نیمه شب بیدار بود خیلی سر حال بود و خیلی سریع خود را به بقیه ی اعضا رساند و به ان ها گفت: مگه نمی خواین امروز برین جلسه ی الف.دال....
رزمرتا که از همه به مارکوس نزدیک تر بود در جواب به او گفت: اخه اگه کمی فکر کنی می فهمی که اگه ما الان بریم تویه جلسه اونوقت کی بره تویه کلاسا به جای ما؟
مارکوس که متوجه ی سوتیه ضایعه ( ببخشید که از این لفظ استفاده میشه ) خود شد و سریع خود را جمع کرد و از ان ها دور شد تا به کلاس های اسلایترینی ها برود....
اما تا شب ان روز که حدودا ساعت هشت بود هیچ اتفاق مهمی رخ نداد ولی الان دیگه وقت جلسه بود به همین دلیل مارکوس به سراغ اعضا رفت ولی کسی را پیدا نکرد تا این که ناچار خود به طرف اتاق ضروریات رفت ولی در ان جا نیز کسی نبود و به همین خاطر در انجا منتظر ماند....
اما بعد از چند دقیقه یادش افتاد که اگه همین جا بایستد و منتظر ان ها بماند یکی از استادان او را دیده و از همه چیز با خبر خواهند شد و به همین خاطر به اتاق ضروریات رفت و با سه بار قدم زدن و فکر کردن به مکانی برای جلسات الف.دال ناگهان در باز شد و او وارد شد ولی این دفعه از دفعات قبل فرق داشت....
اتاق تاریک بود و مارکوس به ناچار در همان نزدیکیای در نشست و منتظر ماند تا کسی بیاید و با او به تمرین بپردازد....
اما مارکوس کم کم خواب چشمانش را تصاحب ( دیکته؟ ) می کرد و در همین میان چراغ ها روشن شدند و مارکوس شکه شد و خواب از سرش پرید....همین که به روبرو نگاه کرد تمام اعضا را دید که به دور او دایره ای زده بودند....
مارکوس بعد از چند دقیقه متوجه شده بود که در درمانگاه است قبل از این که به فکر فرو رود صدایی رشته ی افکارش را پاره کرد که این صدای انیتا بود که می گفت: مارکوس,تو وقتی اومدی تو اتاق ضروریات ما اون تو بودیم ولی می خواستیم سورپرایزت کنیم که قبل از این کار تو از شدت هیجان بیهوش شدی
مارکوس چند روزی را در درمان گاه گذراند و بعد در روز های بعد مرتب در جلسات الف.دال شرکت کرد
_____________________________________________________________________________
تاییده؟
امیدوارم که خوب باشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
تولد نقش
1396/09/23
آخرین ورود
شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
عضویت
1384/08/27
پست‌ها
1323
آفرین
ولی بازم که از داستان خودت بود!!!
ولی عیبی نداره!!!
وقتی خوب مینویسی چه میشه کرد!!!
تایید شد.......آنیتا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
آخرین ورود
چهارشنبه 11 خرداد 1390 10:59
عضویت
1384/09/26
پست‌ها
251
شيني داشت از پنجره ي برج گريفيندور به برفي كه ميباريد نگاه ميكرد بچه ها همه به غير از اعضاي ارتش دامبلدور به هاگزميد رفته بودن.
شيني كه سرما خورده بود به دستور هري در هاگوارتز مانده بود.
اين در حالي بود كه شيني گريه كرده بود .غر زده بود. به هري التماس كرده بود وبا او قهر كرده بود .
اما تنها چيزي كه هري گفته بود اين بود(شيني تو هيچ جا نميري وگرنه نميزارم عضو ارتش دامبلدور بشي).
شيني هم با ناراحتي مانده بود .
الان هم اعضاي ارتش در اتاق ضروريات جلسه داشتن و چون شيني عضو نبود در تالار مانده بود)
شيني از روزي كه وارد هاگوارتز شده بود علاقه ي شديدي به هري پيدا كرده بود و اين در حالي بود كه نيمي از پسران هاگوارتز خواهان او بودن و براي جلب توجه او گروه هاي مختلفي تشكيل ميدادن تا شيني را عضو ان كنند .
اما هيچ كدام از اين گروه ها مثل براي هري خوب و شلوغ و پر طرفدار نبود.
كاترين بالا خره تصميمش رو گرفت به خودش گفت(ميرم جلسشون رو به هم ميزنم تا به زورم شده عضو بشم)
شال گردن قرمز و طلائيش را برداشت و از تالار عمومي بيرون رفت .
در راه كسي نبود .همه به هاگزميد رفته بودن .
ناگهان كسي صدايش كرد (واي نه بازم اين مافوي)
دركو مالفوي جلو پريد و گفت (سلا م شيني وقت داري؟)
(نه ندارم)
(صبر كن ميخوام ازت بخوام عضو گروه ما بشي)
شيني همون طور كه با بي اعتنايي از پله ها بالا رفت كفت(چه گروهي)
(تازه تشكيلش دادم من رئيسشم اسمش هم وارث اسليترين)
(خوب كه چي؟)
بيا عضو شو پشيمون نميشي)
كاترين با عصبانيت گفت(ببين مالفوي من دوست دختر هري هستم و هري دشمن تو پس تو دشمن من هم هستي حالا برو و حرف اضافه نزن)
دركو با ناراحتي و عصبانيت دور شد.
جلوي فرشينه كه رسيد ا.د راتصور كرد و دري جلويش ظاهر شد .
چشمش به اسامي عضو شدگان خورد .
ليست بلند بالايي بود.
ناگهان چشمش به چيزي خورد كه دلش ميخواست از خوشحالي پرواز كنه پايين ليست نوشته بود .
(عضو افتخاري شيني)
شيني در را به سرعت باز مرد همه با يك كيك منتظرش بودن .
هري جلو رفت او را بوسيد و گفت(هم تولدت مبارك هم به ارتش دامبلدور خوش اومدي)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشحالم كه دوباره برگشتم.
تولد نقش
1396/09/23
آخرین ورود
شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
عضویت
1384/08/27
پست‌ها
1323
آفرین مادام!!!!
اینه!!!
خوشم اومد
فضاسازی، دیالوگ ها؛ همه چیز عالی بود
توی ارتش بهتر از ایناها بنویس
تایید شد............آنیتا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
آخرین ورود
پنجشنبه 4 اسفند 1384 18:19
عضویت
1384/04/24
پست‌ها
127
باران به شدت مي باريد و باد سردي وزيدن گرفته بود به دليل باران فراوان كافه سه دسته جارو حسابي شلوغ بود رزي گوشه اي به تنهايي نشسته بود و فكر مي كرد دنبال يك كار هيجان انگيز مي گشت.كاري كه هم مفيد باشد و هم جالب سرگرم كننده
صداي در بلند شد رزي سرش بالا كرد تا ببيند چه كسي وارد شده دختري بود كه رزي او را مي شناخت قبلا او را در هاگوارتز ديده بود دختر جلو امد و روي تك صندلي خالي روبه روي رزي نشست رزي نجوا كنان گفت:آنيتا؟؟
دختر سرش را بلند كرد و گفت:با من بوديد مادام؟؟
رزي:تو دختر دامبلدور هستي؟؟
دختر:بله.مگه شما منو مي شناسيد؟
رزي:امكان داره كسي تو و پدرت رو نشناسه؟
دختر:نييدونم (با لهجه بخونيد!!!) مي شه به من يك نوشدني كره اي بديد؟؟؟ خيلي عجله دارم بايد زودتر برگردم هاگوارتز ...

رزي سري تكان داد و ليواني بر از معجون كره اي داغ و كف كرده جلوي او گذاشت.بخاري كه از ليوان بلند مي شد چهره ي سرد و يخ زده دختر را گرم كرد انيتا دستش را دور ليوان حلقه كرد و اندكي از ان نوشيد

اني:فوق العاده است مرسي مادام چه قدر مي شه؟؟
رزي:فكرش رو هم نكن اين دفعه رو مهمون من باش..............مي شه يك سؤالي ازت بپرسم؟؟ چرا سرت شلوغه؟؟؟
اني كمي صدايش را اروم تر نمود و گفت:رياست الف دال رو بر عهده دارم ...

ديگر صداي انيتا را نشنيد قلبش از شادي مي لرزيد اون سرگرمي جديدي پيدا كرده بود او مي خواست عضو الف دال شود همين امشب اين كار را مي كرد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=66CCFF]دامبلدور عزيز بدان هر جا كه باشي تا پاي جان ازت حمايت مي كنيم و به تو وفادار خواهيم ماند !!!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.