جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
نوستالژی یک پرنسس!
ارسال شده در: شنبه 6 اسفند 1384 05:14
نمایش جزئیات
آفلاین
نوستالژی یک پرنسس*
چند روز قبل از سفری طولانی بازگشتم. انتظار داشتم غبار زمان سایه سنگین خود را بر همه چیز گسترده و زیر خاکستر فراموشی پنهان کرده باشد. زمانی که وارد قصر آنیا شدم در نهایت تعجب و شگفتی همه چیز مرتب بود. شاخه های گل در گلدان بلورین روی میز چنان تر و تازه بودند که انگار چند لحظه قبل از شاخه جدا شده اند.عکس آنیا هم با همان لطف و دلپذیری نخستین در قاب مینیاتور بدون ذره ای غبار بر سینه دیوار جا خوش کرده بود و همان لبخند دلفریب را بر لب داشت... خدایا چرا در این مدت طولانی گلها خشک نشده اند؟چرا قاب عکس و سایر اشیای اتاق در زیر حجاب سنگینی از گرد و غبار مخفی نشده اند؟

آنیا را در عالم خیال می دیدم که روی مبل راحتی نشسته و با فرشته های تحت فرمانش سرگرم است. صدایش میکنم٬ به آرامی به سویم بر می گردد... مثل یک قو که در سینه دریا می خرامد از جا حرکت میکند . در عمق نگاهش اثری از ملامت نیست ،اما همچنان عمیق و نا آرام است مثل دریا...می خواهم دستش را بگیرم تا مطمئن شوم که خواب نیستم. همین که قدمی به طرفش بر می دارم او را گم می کنم. به قاب عکسش نگاه میکنم . لبخندش ناپدید شده و قطرات مرواریدگون اشک در صدف دیده اش میدرخشد. قلبم فشرده می شود. می کوشم این رویا وکابوس آمیخته به هم رااز خاطرم دور کنم.

فکر میکردم پس از چند ماه دوری وقتی به هاگزمید بر میگردم یادگارهای او را زیر گرد و غبار ناشی از گردش روزگار مدفون یابم. می پنداشتم زمان یادبودهای آنیا را در دلم فرسوده کرده، اما هنوز همه چیز مثل روز اول تر و تازه بود. مثل همان روز که با دریایی از حسرت و ناامیدی به او نارو زدم ٬ ترکش کردم و به امید فراموش کردنش به سفری طولانی گریختم.گویی برای شکنجه دادن من زمان متوقف شده و با این خانه کاری نداشت. اما همه چیز سر جای خودش بود غیر از آنیا که احساس کردم هوای دل او هم مثل من حسابی خراب است! انگار همین دیروز بود که...

-این بار چه خواهی کرد؟ تکلیف من چه می شود؟
-اعتراف میکنم تورا دیوانه وار دوست دارم. اما... با وجود این اگر یک بار دیگر برایم طاقچه بالا بگذاری و وضعیت مرا درک نکنی برای همیشه ترکت خواهم کرد. آنوقت هر دو پشیمان خواهیم شد. او خندید، اما پاسخی نداد. همچنان ساکت و آرام نشسته بود. تنها حرفی که گفت این بود: می دانم که نمی روی!...فریاد زدم می روم و تو طعم پشیمانی را خواهی چشید... او فقط خندید ! به این تصمیم من خنده تمسخر آمیزی زد! چنان مرا پایبند عشق خود می دانست که نمی توانست سخنانم را باور کند.

من هم که فهمیده بودم آنیا هم در زیر خاکستر سکوتش و در پشت نگاه سردش عشق به من را شعله ور نگه داشته هرگز صبر را جایز نمی دانستم. همه چیز باید آماده میشد. اصلا به همسر مشنگم ربطی نداشت که بخواهد باعث این کار شود.باید می رفتم که رفتم و این گریز چند ماه طول کشید. حالا که با کوله باری از نا امیدی بازگشته بودم می دیدم که تصویر جاودانی او ویادبودهای چشم نوازش هستند و گلها هنوز شادابند... به طرف قاب عکسش رفتم. می خواستم جادوی زمان را نابود کنم و آنچه مرا یاد او می اندازد ویران کنم . در حالیکه قطره اشکی روی گونه اش نشسته بود با صدایی که به زمزمه یک چشمه سار شباهت داشت گفت:
-چرا به گلهای بی زبان خشم می گیری؟ آمدی بازهم نارو بزنی؟!

به خودم آمدم. آیا دوباره خیال او در خاطرم حاضر شده تا مرا به سر حد جنون برساند یا خودش در قالب جسمش با من روبرو شده است؟...برای یافتن پاسخ سوالم با دقت به وی نگاه کردم. آنیا با همان زیبایی و طراوت نخستین که داشت در مقابلم ظهور کرده بود.تنها کمی لاغرتر و رنگ پریده تر شده و از دیدگانش اشک سرازیر بود.گونه های گندم گونش لنگرگاهی بود که سفالینه اندیشه ام از شرب مکاشفه آن لبریز می شد. به عشق می مانست به زیبایی گل سرخ !

می ترسیدم به سویش بروم و مثل خیال محو شود . به طرفم آمد٬ دستهایم را گرفت و بر چشمان بارانیش گذاشت و به تلخی اشک ریخت. سرش را روی شانه هایم گذاشت و گفت:اگر دوباره تنهایم نگذاری طعم شیرین عشق را خواهیم چشید. او از تلخی هجران می گفت و من...او می گفت که چگونه هر روز و هر شب به عشق بازگشتم خانه آرایی می کرده و من از مصائب زندگیم می گفتم.او می گفت که باور داشته پرنده رمیده اش روزی به آشیان بازخواهد گشت ومن از عشق به بازگشت ترانه می سرودم.
دلدادگیها به پایان رسید. اکنون آغاز فصل وابستگیهاست!

*ببخشید که طولانی شد.یه پست دلی بود که اصلا طنز نیست.ولی باید میزدم.البته این نوع نثر تو سایت رواج نداشته منم زیاد علاقه ای به این سبک نوشتن ندارم.ولی خب آنیاس دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرنسس آنیا در 1384/12/6 6:58:17
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 اسفند 1384 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا تنها در کوچه پس کوچه های خانه های هاگزمید قدم بر میداشت و با نا امیدی به خانه ها نگاه می کرد، گویی سعی داشت گمشده ی خود را درون یکی از آنها بیابد ... گونه هایش مرطوب از اشک چشمانش بود و چشمانش غرق در چشمه ی جوشانی از بخار قلبش !
او بی هدف قدم بر داشته و همچنان گونه های یخ زده اش را با اشکهایش می شست، صورتش در آن هوای سرد پاییزی با قطره های اشک گرم می شد، ولی با نوازش دیگری از دستان سخاوتمند باد، سرما را تا عمق، در وجود خود احساس می کرد. امّا با این وجود، آتشی که هر لحظه با شدت بیشتری درون قلبش زبانه می کشید، خاموش نمی گشت !
نارسیسای بیست ساله بی آنکه از فردای طوفانی اش آگاه باشد، برای گذشته و زمان حالش که در گردباد سرنوشت زیر آواری از باید و نباید ها دفن شده بود، می گریست ... او نمی دانست زمانی خواهد رسید که این احساس خود را به تمسخر خواهد گرفت و چنان مغرور خواهد شد که چیزی جز آئینه ای زیبا در برابر خود نبیند !
ولی او هم اکنون به دنبال پرنده ای می گشت که ماه ها پیش در خرابه ای که برای فرار از گردباد به آن پناه برده بود، یافته بودش !

عقاب کوچکی در گوشه تاریک خرابه کز کرده و وحشت زده به نارسیسا می نگریست و نارسیسا که انتظار نداشت جز خود شخص یا موجود دیگری را در آن خرابه بیابد، شگفت زده لحظه ای چند به عقاب چشم دوخته و سپس با دیدن بال خونین او با ناراحتی گفت: آه این گردباد سهمگین حتی به این پرنده ی کوچک نیز رحم نکرده !
نارسیسا به آرامی به عقاب کوچک نزدیک شد، ولی عقاب ترسیده و خود را عقب کشید، نارسیسا لحظه ای با چشمان آبی اش او را نگاه کرد، گویی میخواست با زبان بی زبانی به او بگوید " نترس می خواهم کمکت کنم " و ...عجبا عقاب لحظه ای که نارسیسا بار دیگر دستان خود را به سویش دراز کرد، خود را به او سپرد !
نارسیسا عقاب را به آرامی در آغوش گرفت و به بال خونین و شکسته او نگاه کرد و با خود گفت " ای کاش ورد ترمیم زخمهای عمیق را می دانستم " ولی افسوس که نارسیسا هنوز آن را یاد نگرفته بود، بنابر این تکه ای از پارچه ی پیراهن خود را کنده و سعی کرد با آن بال شکسته عقاب را ببندد ...
لحظاتی آن دو به یکدیگر نگریستند، چنان که گویی می خواستن با زبان بی زبانی به یکدیگر بفهمانند " چقدر از این آشنایی کوچک خوشحال هستند !!! " ولی صدای بلند هو هوی باد آنها را از جا پراند و نارسیسا در حالی که عقاب کوچک را در آغوش گرفته بود، به نزدیکی یکی از پنجره های شکسته خرابه رفت و هر دو آنها از آن روزن کوچک به طوفانی که همچنان با شدت می وزید چشم دوختند، با این تفاوت که این بار هیچ یک از آنها از فریادهای خشمگین باد، غرش رعد های آسمان و باران تندی که می بارید نمی نترسیدند ! " چرا که آن دو گرمای وجود یکدیگر را احساس می کردند و به یقین میدانستند در آن طوفان هولناک تنها نیستند "
از آن روز به بعد عقاب یکی از دوستان نارسیسای جوان شد و نارسیسا هر جا که می رفت درباره ی دوست کوچکش و اینکه زخمش به آرامی ترمیم می شود، با شادی و شعف وصف ناپذیری صحبت می کرد !
امّا ...
درست زمانی که نارسیسا منتظر دیدن رؤیای خود " پرواز عقاب کوچک در اوج بود ! " ناگهان در یکی از روزهای طوفانی زمانی که هر دو با یکدیگر به دنبال سرپاناهی دیگر می گشتند، نارسیسا با دردی که در قلب خود احساس می کرد و پرده اشکی که جلوی دیدش را گرفته بود، راه خود، و دوست کوچکش را گم کرد !
آری دوست کوچک نارسیسا که با جسمش نمی توانست پرواز کند، ولی روح بزرگش همیشه در آسمانها بود ... گم شد !
پس از طوفان، جسم زنده ی نارسیسا را در بیراهه ای یافتن، ولی روح او همچنان به دنبال عقاب کوچک در ناکجا آباد ها بود !
و هم اکنون او در کوچه پس کوچه های خانه های هاگزمید، جسمش را همراه روح خود ساخته بود، تا بلکه بار دیگر بتواند تنها دوستش را در همان خرابه ای که با یکدیگر آشنا شده بودند، بیابد ...

نارسیسا با دیدن خرابه ای آشنا قلبش در سینه فرو ریخت، با قدمهایی آهسته به در شکسته نزدیک شد و آن را به آرامی گشود، در با صدای بلندی باز شد و نارسیسا با ...

( بیایید دعا کنیم آن عقاب کوچک در آن میعادگاه مقدس باشد، چرا که طوفان ها توان نارسیسا را برای تحمل شکست های پی در پی گرفته است و او قادر به دیدن اتاقکی که دوستش در آن رو به آئینه نشسته، نیست ! )

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این نیز بگذرد !
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 اسفند 1384 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ و پير مرد شالمه بسته در راه بين چاله و خانه در حركت بودند.اطراف به نظر زيبا مي آمد.طوري كه زرنگ ترين انسان ها نيز با ديدن اين مناظر فريب هر چه بود را ميخوردند

سرژ:پدر..چرا دارون رو كشتي؟
پير مرد:وقتش رسيده كه برات توضيح بدم
قدم هايشنا رو آهسته تر كردند
پير مرد: من براي نشون دادن حكمتم هر كاري ميكنم!! چون هر اتفاقي بيافته در نهايت بايد نشون دهنده حكمت من باشه...و دارون هم قطعه كوچكي بود كه بايد كشته ميشد چون من ميخواستم حكمتم رو نشون بدم
سرژ نگران به نظر ميرسيد
پير مرد:ببين پسرم.قبل از تو و بعد از تو هم آدم ها هستن...و به هر وسيله اي قدرت و عظمت خودمو براشون نشون دادم و ميدم.
سرژ:منظورت اينه كه دارون مرد چون تو ميخواستي حكمت خودتو نشون بدي؟
پير مرد:پسر زرنگي هستي.افرين

فضاي اطراف را سرمايي آشنا در بر گرفت.ارام ارام از زيبايي محيط كم ميشد.سرژ ناگهان و بسرعت ، حدود 23 دقيقه ، درون چاله اي افتاد.ولي توانست به سنگ بيرون چاله چنگ بزند
پير مرد خونسرد ه نظر ميرسيد
سرژ:كمك...پدر...كمكم كن..
پير مرد خم شد:دستتو بده من
سرژ دستانش را به پير مرد سپرد ، پير مرد شالمه پسته خنده اي وحشتناك كرد كه انسان ارزو ميكرد ناشنوا بود تا صداي خنده را نميشنيد،نابينا بود تا آن دندان ها را نميديد.پير مرد دست سرژ را رها كرد و سرژ به اعماق چاله پرت شد

سرژ:پدر..دستانم را به تو سپردم...چرا رهايم كردي؟(در حال افتادن)
پير مرد:تو هم مثل بقيه بازيچه اي پسرم، بايد نقشتو بازي كني و نقش دارون اون بود و نقش تو هم اين...حكمت من يادت نره پسرم
سرژ در حال گم شدن در سياهي چاله:يعني حكمت تو آيينه رو به در تبديل كرد؟حكمت تو منو توي چاله انداخت؟
پير مرد:افرين
سرژ:من اين حكمت رو نميخوام...لعنت...من دارون رو ميخوام.
پير مرد:بازيگران از خودشون اختياري ندارن.اين كارگردانه كه بهشون ميگه بايد چي كار كنن
سرژ:بازيگران هم ميتونن سرپيچي كنن
پير مرد: براشون گرون تموم ميشه
سرژ:به درك...من ديگه چيزي براي از دست دادن ندارم پدر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 28 بهمن 1384 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
((...جا چتری کهنه و پوسیده در پاگرد طبقه سوم روی زمین افتاده بود و گلدان چینی آبی و طلایی رنگ کنارش را نیز شکسته بود.شون جوان ارام از پله ها بالا میرفت.در انتهای پله ها و در وسط راهرو اتاق پدرش قرار داشت.خانه آشفته بود.همه چیز به هم ریخته بود و خیلی چیزها شکسته شده بودند.شون لرزان آخرین پله را نیز رد کرد و به راهرو رسید.ساعت 2 نیمه شب بود و در بیرون از خانه برف سنگینی میبارید.در اتاق پدر باز بود و شعاع نور ضعیفی که از دورن اتاق میتابید باریکه ای از فرش قرمز راهرو را روشن کرده بود. قلب شون تند تند میزد.نمیدانست چه شده،چرا خانه اینچنین است و چرا پدرش او را در این ساعت خواسته است.شون ترسیده بود.نمیدانست چرا ولی چوب جادویش را محکم در دستش گرفته بود.به در اتاق رسید و با فشار کوچکی آن را باز کرد.پدرش پشت به او روی مبل چرمی قرمز رنگش نشسته بود.
شون با صدایی لرزان گفت:چی شده؟...خونه چرا اینجوریه؟بقیه کجان؟
پدر شون آرام از روی مبل بلند شد و شون را نگاه کرد.شونی که در برابر چشمان پدرش بود،پسری لاغر و قد بلند بود.با موهای خاکستری و نمیه آشفته همیشگی.
پدر:پسرم....ازت خواستم بیای اینجا تا چیزی رو بهت بگم.
شون:چی؟
شون باور نمیکرد.پدرش....که سال ها معاون وزیر سحر و جادو بود اکنون در برابر او ایستاده بود و اشک میریخت.
پدرش با صدای آرام و مطمئنی گفت:این راز رو باید سال ها پیش به تو میگفتم....ولی خودم هنوز اون رو باور نداشتم.ولی الان باید بهت بگم،چون خودم باورش کردم.
شون هیچ چیز از حرف های پدرش نمیفهمید.خواست حرفی بزند اما پدرش او را با حرکت دست ساکت کرد و گفت:هیچی نگو....امشب فقط باید گوش کنی...باید خیلی چیزها رو بدونی.....باید خیلی چیزها رو بهت بگم.
این را گفت و خم شد و از روی میز جلویش یک تکه کاغذ پوستی و یک خنجر یاقوت نشان برداشت.
پدر:شون تو میدونی اینا چیه؟
شون:نه
پدر:میدونی پسرم...خانواده ما خانواده بزرگیه. یه خانواده اصیل.ولی خانواده های اصیل همیشه مشکلاتی دارن و مشکل خانواده ما این خنجر و این کاغذ لعنتیه.
شون:منظورتون رو....
پدر:گفتم فقط گوش کن.....چند قرن پیش یکی از اجداد ما به دنبال جادوی سیاه رفت.اون توی کارش موفق بود اما یه جا اشتباه کرد.نفرینی رو به اشتباه به کار برد که بعد ها معلوم شد روی خودش و تمامی افراد خاندان اثر گذاشته.پسرم،هیچ وقت تا به حال برات سوال پیش نیومده که چرا هیچ کدوم از مرد های خانواده بیشتر از چهل و پنج سال عمر نکردن؟
شون صدایش درنمیامد.از این حرف ها هیچ چیز نمیفهمید.
پدر آرام به طرف شون امد و دستش را روی شانه های او گذاشت و ادامه داد:خاندان ما نفرین شده.شاید درکش برات سخت باشه ولی همه مرد های این خانواده در روز تولد چهل و پنجمین سالشون با این چاقو خودکشی میکنن.
شون:پدر داری چی میگی؟منظورت چیه؟تو....تو.....امروز تولدته....
پدر شون را در آغوش میگیره و میگه:بله پسرم.....این سرنوشت ما است....و سرنوشت تو.تو هم روزی به اینجا خواهی رسید....کاریش نمیشه کرد....ولی سعی کن هیچ وقت بچه دار نشی.بذار این نفرین لعنتی با تو تمام بشه پسرم.
شون فریاد میکشید و میخواست خودش را از آغوش پدرش بیرون بکشد.باید جلوی او را میگرفت.نمیفهمید پدرش چرا اینجوری شده اما باید کاری میکرد.پدرش دیوانه شده بود.ممکن بود به خودش صدمه بزند...
شون فریاد زد:پدر.....خواهش میکنم...تو چرا اینجوری شدی؟
ولی لحظه ای بعد صدایش در گلویش خفه شد.شون همانند چوب خشکی به زمین افتاد.پدرش گونه او را بوسید و گفت:متاسفم پسرم...ولی مجبوری این صحنه رو ببینی.
پدرش چاقو را بلند کرد و نوک انگشتش را برید و با خونش چیزی را روی برگه پوستی نوشت.لحظات به سرعت گذشت.شون حتی نمیتواسنت چشمانش را ببندد.فقط لحظه ای چاقو را دید که بالا رفت و ......فریاد شون در سینه اش خفه شد و هیچ وقت هیچ کس آن را نشنید...))
رشته افکارش پاره شد...برف همانند شلاق به صورتش میخورد.راهش را به سختی در میان برف باز کرد تا به جلوی قصر رسید.هاگزمید سرد و برفی بود و خانه های همانند بستنی های زمستانی آرام بودند.اشک های شون بر روی گونه هایش یخ زده بود.شون درون برف زانو زد.برف تا کمرش میرسید.با دستانی لرزان چاقو و کاغذ پوستی را از جیبش درآورد و روی برف گذاشت.ساعت 2 نیمه شب بود و شون به چهل و پنج سالگی رسیده بود.خشمی وصف ناپذیر وجودش را فراگرفته بود.فریاد زد:لعنت به شما.....لعنت به همتون....چرا؟چرا باید این بلا سرم بیاد لعنتی ها....از همتون متنفرم....از همتون متنفرم...
چهل پنج ساله شده بود.زنش...عشقش ترک اش کرده بود.تنها چیزی که در دنیا برایش باقی مانده بود.رفتن زنش ضربه جبران ناپذیری به او زده بود.دوست داشت حداقل در این آخرین لحظه های کنارش بود تا یک بار دیگر او را میدید و یا صدایش را میشنید.اما هیچ کس نبود.شون تنهای تنها بود.همانند تمام چهل و پنج سال گذشته.
دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت.به تنها چیزی که فکر میکرد ازادی بود.میخواست رها شود.میخواست از بند اسارت آزاد شود.تا لحظاتی دیگر میمرد و به آرزویش میرسید.به قصر که در کنارش بود نگاه کرد.قصر خانوادگی پن.قصری که مدتی به موزه تبدیل شده بود و اکنون متروک خاک گرفته فراموش شده بود.خاطره هایش را به یاد آورد.بهترین روزهای عمرش را در موزه گذرانده بود.زمانی که او کنارش بود...
ولی اکنون در آستانه چهل و پنح سالگی او هیچی چیز نداشت.و باید تمام میکرد.نفرینش را و خودش را.از دور سایه کسی را میدید که در برف به سویش میدود و فریاد میکشد.شون نه صدای او را میشنید و نه میخواست بشنود.دست به کارشد.چاقو را از غلاف درآورد و نوک انگشتش را برید.خون همانند آبی که از دل زمین میجوشد فواره زد و به روی برف های سفید ریخت.کاغذ را بالا گرفت و و نامش را با خون بر روی آن نوشت.نماش لحظه ای بر روی کاغذ درخشید و بعد ناپدید شد.دیگر زمانش رسیده بود.چاقو را برداشت.بر روی چاقو هشت خط مورب به موازات هم وجود داشت.هشت خط به نشان هشت نفر از خاندان پن.و تا چند لحظه بعد به نه خط تبدیل میشد.
آن فرد ناشناس با عجله به طرف او میامد و فریاد میکشید.شون او را نمیشناخت.دیگر فرقی نمیکرد.چاقو را بالا گرفت و هر دو دستش را برید.خون همانند آبشار از دست هایش فواره زد و برف های سفید را سرخ رنگ کرد.با صورت به روی برف افتاد.نفسش گرم شده بود و چشمانش سنگین.تمام زندگی اش همانند نقاشی های متحرک از جلوی چشمانش رد شد.در آخرین لحظه احساس کرد دستی شانه هایش را گرفت و برگرداند.دیگر چیزی نفهمید.چشمانش سنگین شد و همه چی تیره و تار شد...
================================
توضیحات:
ببخشید که پست خیلی طولانی بود.تمام اشکالات این پست رو هم قبول دارم ولی احساس میکنم باید اون رو میزدم.متاسفانه این پایان شون پن نیست.نفرین شون پن چیزی بدتر از مرگه.نفرین اون تنهایی...تا ابد تنهای تنها...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 28 بهمن 1384 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
باد آرام آرام می وزید و برگ های زرد درختان را با خود می برد .
پاییز بود پاییزی با تمام زیبای ها اما! دلگیر کننده.
پاسی از شب گذشته بود.شبی تاریک.
قبرستان سردوساکت بود .
اما نه!صدا...

صدایی از آخرین قبر قبرستان می امد!!!صدای کندن...کندن قبر.
بیل در حال کندن قبری بود که دوهفته از دفنش نمی گذشت .
او با لباسش عرق صورتش را پاک کرد:
_دیگه تموم شد!
در تابوت را باز کرد
بیل از دیدن جواهرات جسد خوشحال شد:
_عجب بوی لذت بخشی.
با بی رحمی تمام جواهرات زن را برداشت...حلقه ،گردنبند،گوشوارها و...
دوازده روز بود که این کار را شروع کرده بود و این دوازدهمین قبر او بود،به نظر خودش این کار لذت بخشترین کار دنیا بود. اما!همان شب کابوسی دید... مردها وزنهایی که او را به مرگ تهدید می کردند.
-با ترس ازخواب بلند شد !!!دستایش می لرزید عرق کرده بود ... بعد از چند دقیقه حالش بهتر شد و با خود فکر کرد، شاید !!!شایدآنها روحهای جسدهایی بودند که من ازشان دزدی کرده بودم!!!
بیل با ناباوری به خودگفت:
_نه...نه. بیل تو که خرافاتی نبودی روح که وجود نداره (او به روح و قیامت و ... اعتقاد نداشت).
--------------------------------------------

ساعت دوشب بود داشت اماده می شد تا به قبرستان بره. برای اولین بار دلهره داشت یا شاید می ترسید. برای تسکین خود می گفت: روح وجود نداره ... روح وجود نداره...روح وجود نداره...
از خانه بیرون رفت هوا هنوز سرد بود (به سردی دل من) کوچه خلوت خلوت بود.چراغ های خانه ها خاموش بود.
بعد از چند دقیقه به قبرستان رسید. یکدفعه پیرزنی روبروی او ظاهر شد.
پیرزن: این آخریشه... آخریش
و از کنار بیل رد شد، حالا دیگه بیل واقعا ترسیده بود.
یک صدا بهش میگفت برگرد ... ولی صدایی قوی تر بهش میگفت: تو ترسو نبودی!
بیل برنگشت !!! او وارد قبرستان شد جدیدترین و زیبا ترین قبر را پیدا کرد و شروع به کندن قبر کرد،طلا و جواهرات جسد را برداشت و به خانه رفت، دیگه نمی ترسید بلکه خوشحال خوشحال بود.
طلا ها را روی میز گذاشت و به طرف رختخوابش رفت .
بیل خوابید.
بازهم کابوس دید اما ایندفعه آن زن و مردها او را کشتند.
بیل از خواب پرید وحشت کرده بود حدود یک ساعت در اتاقش قدم زد ...کمی مشروب خورد و خوابید.
صبح روز بعد جسد تکه تکه شده ی بیل در 13 نقطه ی قبرستان پیدا شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتیموس کراوچ(پسر) در 1384/11/28 22:15:56
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 28 بهمن 1384 01:56
نمایش جزئیات
آفلاین
پيتر داشت راه مي رفت.در ميان يك كوچه...در ميان يك خيابان...توي جنگل...اما چيزي را نمي ديد تنها مي دانست كه دارد راه مي رود و بايد راه برود.
از بالاي يك درخت چيزي بر روي زمين درست جلوي پايش افتاد.شايد براي اولين بار بود كه مي ايستاد.از روي زمين برش داشت.يك مخروط كاج بود.با كنجكاوي نگاهش كرد.
صدايي از بالاي سرش شنيده شد.
- به چي نگاه مي كني اي انسان!!!
- تو كي هستي!؟
- من يك فرشتم.
فرشته به آرمي در كنار پيتر پايين آمد.بال نداشت.مو هم نداشت.اما شبيه انسان ها بود.صداي ملايمي داشت.پيتر بار ديگر به فرشته نگاه كرد و باز هم به راه افتاد.
نمي دانست چه مدتيست كه مي رود.2 سال ؟5 سال؟ يا شايد هم از بچگيش...باز هم رفت...از جنگل هاي اطراف دهكده خارج شد.اما باز هم چيزي نديد.داشت به بيرون از دهكده پا مي گزاشت.
- چرا انقدر عجله داري!؟
بازهم فرشته بود!!!گويي اين مزاحم مزحك و كوچولو قصد نداشت تا دست از سرش بر داره.بي اعتنا دوباره رد شد.
- من هيچ وقت نفهميدم شماها آخرش كجا مي رين!؟
حرف ساده اي بود.خيلي پيش پا افتاده تر از خيلي چيزهايي كه پيتر تابحال ديده بود.با اين حال دوباره وايستاد.به چشماي فرشته خيره شد.برق مي زدن...برقي كه چشماي خودش هم در بچگي داشتند.
- اين راه كجا مي ره؟!
براي اولين بار به جاده نگاه كرد.انتها نداشت.هيچ چيز نداشت.به پشت سرش نگاه كرد به جنگل...ولي اونجا جنگلي نبود.فقط جاده بود....
- اينجا هيجا نمي ره!
صداي كي بود!؟صداي پيتر بود يا صداي فرشته؟!
ولي هر كسي كه بود پيتر رو متوجه كرد.در اين راه چيزي نبود.مقصدي هم نبود.اون اومده تا راه بره....فقط بايد راه مي رفت...ولي به جايي نمي رسيد.نبايد هم مي رسيد!!!
ولي چرا پيتر توي اين راه تنها بود!؟چرا هيچ آدم ديگه اي هيچ جادوگر ديگه اي توي اين جاده ها و خيابان ها نبود!؟
فرشته هنوز هم داشت نگاهش مي كرد.اون هيچ وقت با وجود اين همه سال نمي فهميد كه چرا آدمهايي كه توي اين جادن اين شكلين؟
پيتر روي زمين نشست.زمين بود؟!بر روي هوا بود!؟توي آب بود؟!
فرقي نداشت.
چوب دستيش رو در آورد.شروع كرد به خنديدن.با صداي بلندي مي خنديد.به فرشته مي خنديد....به خودش مي خنديد...
چوبش رو به سمت خودش گرفت.به بالاي سرش نگاه كرد.دنبال چي مي گشت؟!آسمون؟!ولي اون كه مي دونست آسمون يخ بسته...خورشيد؟!اون مي دونست كه خورشيد هم پنهان شده.....
- آواداكداورا!
بدن بي جانش روي زمين افتاد.بدنش گرم بود.روي گوشه ي لبش هنوز هم اثر خنده بود.
فرشته هم سرش رو رو به آسمون گرفت.بعد دوباره به پيتر نگاه كرد...
ولي پيتر نبود...چيزي روي زمين نبود...
اصلا اونجا زمين بود!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 بهمن 1384 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام فکر و ذکرش رفتن به آنجا بود . خیلی وقت بود که به اون جا فکر میکرد . نمی توانست فکر رفتن رو از سرش بیرون کند . تصمیم خودش را گرفته بود . می خواست خودشو به اونجا برسونه ... انگار این تنها هدفش تو زندگی بود .
بالاخره به راه افتاد ، فقط با یک دست لباس نه چیز دیگری همراه برداشت و نه کسی را مطلع کرد . اصلا کسی را نداشت که بخواهد به او خبر بدهد تا نگران نشود . لباس هایش حاکی از بدبختی و بی توجهی صاحبش به دنیا بود ،فقط تنش را می پوشاند .
قصد داشت با قطار مسافرت کند . این اولین سفرش بود . تا به حال به خود زحمت مسافرت را نداده بود . در ایستگاه به افراد خیره شده بود و متعجب به آنها نگاه می کرد . از نظرش این همه تلاش که مردم انجام می دادند بی فایده بود .
آخر چرا ؟ چرا باید کسی وقتش را در این جا تلف کند ؟
به یاد آورد که خودش با نگاه کردن به آنها نیز همین کار را انجام میدهد ، پس به راه افتاد . به اولین لوکوموتیو-ران که رسید با او به صحبت پرداخت . پولش را به او داد . این پول حاصل پس انداز و صرفه جویی های چند ماهه ی او بود . همه را به او داد. تا به حال از نزدیک موجودی این چنین ندیده بود . وای ! با خود گفت ،انسان چه کار ها که نمی کند .
او برای مسافرت یک قطار باربری را انتخاب کرده بود . نه به خاطر پول کمی که داشت ، بلکه به خاطر این که نمی خواست با کسی تا هنگام رسیدن به مقصدش صحبت کند . داخل واگنی نشست و در را بست . از آن جا تا وقتی که در واگن باز شد و نور مهتاب چهره ی او را روشن کرد ، به نتیجه ی سفرش فکر میکرد .

:::::::::::::::::
صدای در واگن او را از جا پراند . کسی با صدای خشن که گویی می خواست او را بترساند گفت : این جا مقصد توست . زود پیاده شو و از این جا برو .
آه .... عجب لحظات خوبی بود این لحظات سکوت. کاش این سکوت تا ابد ادامه داشت ، تا ابد ...
پیاده شد و به راه افتاد . . . به دهکده ای که پیش رویش بود نگاه کرد . در آن موقع صبح حتما همه در خواب بودند . او هم همین را می خواست ... تنهایی برای رسیدن به هدف .
قدمهایش را تند تر کرد و سعی کرد به بی نتبجه ماندن کارش فکر نکند ... بادی ملایم شروع به وزیدن کرد . در همین موقع خورشید طلوع کرده بود ... کاش این طور نمی شد . الان همه ی اهالی او را می دیدند و او این را دوست نداشت . چیزی که دنبالش بود را خیلی راحت پیدا کرد ، قبرستان .
به آن جا رفت و سعی می کرد که به مردم توجهی نکند . به راهش ادامه داد ... حالا بین قبور اسمی را جست و جو میکرد .
آن را پیدا کرد . . . حتما خودش بود . به سویش رفت و کنار سنگ قبر زانو زد . رویش را خواند : گری گانت 1757 - 1820 با صدای آروم گفت : پدر بزرگ....
روی سنگ را پاک کرد . الان خیالش راحت شده بود . احساس می کرد ، الان دیگر کسی او را به چشم یک بچه که از روی هوس به دنیا آمده است نمی نگرد . این نشان از اصالت او داشت . حتما خانوداهی آبرومندی داشت. کسی الان او را به چشم یک ولگرد نمیدید.
در این هنگام حس می کرد می تواند انتقام چند ساله ی خود را از مردم بگیرد . همه باید می فهمیدند که او کیست . او با حس انتقام دو چندان از قبرستان به بیرون آمد و زیر لب گفت : ماروولو همه منتظر تو هستند. . .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند .
برتول برشت


Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 بهمن 1384 00:43
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ در خانه اش،در كلبه اي ميان قبرستان هاگزميد روي صندلي بدون پايه ولي استوار، نشسته بود و فقط در آيينه قدي كه به ديوار جلويش نصب شده بود چهره پر موي خود را نگاه ميكرد.نميدانست چرا هر چه سعي ميكند نميتواند روي چهره اي تمركز كند و چهره خود را به وضوح ببيند.
اتاقي كه سرژ در آن بود به دليل چاغ هاي فروزان فراواني كه در اطرافش ، نوراني بود...اما سرژ به دليل خيره شدن و تمركز يش از حد بر چهره خود در آيينه اطراف را تيره ميديد!و هر لحظه بر تيرگي افزوده ميشد.
هر لحظه لاغر تر ميشد، ضعيف تر.موهايش ميريخت.جوشهاي چركين روي صورتش متولد ميشدند كه بسيار دردناك بودند.اما سرژ فقط به چهره غير قابل روئيتش نگاه ميكرد.

ايينه با صداي مهيبي، صدايي كه تا زماني كه نشنويم نميتوانيم تصور كنيم تبديل به در شد.در باز شد و بيرون خونه مشخص.
نيرويي كه سرژ را وادار به بلند شدن ميكرد بسيار قوي تر از ميلي بود كه ميگفت بايست و نرو و به اطرافت نگاه كن.
به پايين نگاه كرد.پاهايش را ديد كه راه ميرفتند.قدم بر زمين بيرون خانه گذاشت.در اولين قدم كفشهاي رو فرشيش سوخت.موهايش ميريخت،جوشهاي چركين ، بيشتر از ظاهر خود چرك بيرون ميدادند و صورتش را وحشتناك كرده بودند.به جلو حركت كرد.هر قدم كه به جلو ميرفت زمين و هواي اصراف سرد تر ميشد....در صحراي(كه هوا گرگ ميش بود) روبرويش در دوردست آتشي ميديد ،با هر قدم بر آرزوي رسيدن به آتش و نجات از سرما مي افزود...تمام تنش از سرما ميلرزيد و هر لحظه آتش دوردست با وسوسه گرماي خود بر شتاب حركت سرژ در راهي كه هر لحظه سرد تر ميشد مي افزود
سرژ دوان روي تكه چوبي به رنگ لجن پا گذاشت.چوب شكست و سرژ بدون فرياد به ناگاه درون چاله اي به عمق 1 متر افتاد.با اينكه فقط عمق چاله يك متر بود ولي افتادنش گويي يك ماه و شايد يك ماه و چند روز طول كشيد.به سختي به ته چاله خورد زوزه كشيد. زوزه اي كه خودش با شنيدن آن گوشهايش را گرفت.اميد داشت ديگر صداي خود را نشنود ولي صدا را از درون خود ميشنيد....اي كاش ناشنوا بود كه صداي خود را نميشنيد... ولي اگر لال بود ديگر زوزه اي نمكشيد كه نخواهد بشنود و اگر وجود نداشت اصلا نيازي به لال بودنش نبود.
بلند شد....سردش بود.تلاش كرد از چاله بيرون بياييد.اما نميتوانست.اطراف چاله را لجن ها ليز كرده بودند.در چاله نشست و بي اميد به موشهاي سياه پوش درون چاله نگريست!!

_دريكوو اونجايي؟...دريكو....دريكس...درسر...دسرژ.....سرژ...سرژژژ.سرژ...سرژ
صداي زني غريب بود كه گويي بدنبال پسرش ميگشت
سرژ بلند شد و بيرون چاله چهره نارسيسا را ديد.

نارسيسا:اونجا چي كار ميكني بچه؟ بيا دستمو بگير و بيا بالا...زودباش دستمو بگير...دير ميشه ها...
سرژ دستان يخ زده اش را دراز كرد و دستان گرم نارسيسا را گرفت با كمك او از چاله بيرون امد...بدن نارسيسا گرم بود....نارسيسا سرژ را در آغوش گرفت...سرژ در هنگام آغوش گرفتن صداي خس خسي شنيد.نفس هاي آشنا كه فقط مخصوص يكي بود.
از نارسيسا جدا شد و به او نگريست.ولي پير مردي قوز كرده را ديد.سرژ نميتوانست باور كند.به اطراف نگاه كرد.آفتاب طلوع كرده بود.لجن هاي اطراف چاله تبديل به گل هاي زيباي شده بودند
سرژ نميتوانست تصور كند كه پير مرد شالمه بسته را در آغوش گرفته بود.
پير مرد با صداي خس خسي گفت:بيا پسرم...
سرژ دست پير مرد را گرفت:ميام...ولي قول بده توي راه بهم ميگي چرا آيينه ام تبديل به در شد
پير مرد:پسرم اينقدر عجول نباش...بالاخره بهت ميگم...همراه من بيا
سرژ:چشم پدر...
خودش نفهميد چرا اينگونه رفتار كرد.لحن صدايش مانند پسر 7 ساله شايد هم پسر 40 ساله مينمود كه حرف پدرش را گوش ميداد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1384/11/25 9:47:38
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 21 بهمن 1384 09:56
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سرد است. بسیار سرد. بیش از اندازه سرد. چرا اینقدر سرد؟ هوا سرد است! انگار که هیچ چیز وجود نداشته. چرا که همه چیز سرد شده. بخار طولانی و سفیدی که از دهان پیرمرد خارج می شود کم از دود سیاه و غلیظ قطار هاگوارتز ندارد. پاهای پیرمرد اگر چه با جادوی بخاری پارس خزر گرم بود اما همچنان سوز سرما بر آن فشار می آورد. پیرمرد عصا به دست و لنگ لنگان پیش می رفت. انگار مجسمه ای قدیمی و کهن. ریش بلندش از سرما خشک شده و برف ها را پارو می کرد، اما انگار پیرمرد یخ زده تر از اینها بود که بتواند ریش را جمع و جور کند. به ناگه از حرکت باز ایستاد. چشمانش آرام و آرام در حدقه می گشت و اطراف را زیر نظر داشت. جایی که او ایستاده بود در واقع لبه یک دیوار دو متری بود. برف تا بالای دیوار بالا آمده و تشخیص حتی دیوارها غیرممکن می نمود. تنها یک قدم اشتباه پیرمرد را در دریایی از برف می انداخت و عمر عزیزش را می گرفت. پیرمرد نیز این را می دانست اما شاید دیر! چرا که متوجه شد پای راستش دیگر روی آن لبه محو نیست و بله درون برفهای سست قرار دارد. ثانیه ای نگذشت که پیرمرد با سر به درون برف ها افتاد. برف های سپید و سرد. حال پیرمرد به زمین رسیده بود و رویش را برف می پوشاند. حتی اگر تیزبین ترین جادوگران نیز به آن جا می آمدند نمی توانستند او را بیابند. پس پیرمرد به خواب ابدی فرو می رفت. چیزی نمانده بود که روح از تنش جدا شود. صدای گوش خراشی از دور می آمد. چیزی شبیه... شبیه.... شبیه یک موتور؟ آری آن یک موتور بود! اما نه یک موتور معمولی! بلکه موتوری که یک عدد ققنوس آن را می راند. موتوری که با شتاب 10 در حرکت بود و برفها را می روفاند و پیش می آمد. پشت سرش موجی از آتش بیرون می آمد و تمامی برفها را ذوب میکرد. دقیقا از روی مکانی که پیرمرد زیر برفها مدفون شده بود گذشت و برفهای روی سر پیرمرد نیز همچون باقی، ذوب شدند. اما آیا فقط برفها بودند که با آتش موتورسوار ذوب می شدند؟ جواب روشن است! گرمای بیش از 2000 درجه تنها دو متر برف را ذوب نمیکند! اینجاست که ما پیرمرد را می بینیم که ریش مشتعلش را گرفته و به دور خود میچرخد. انگار نه انگار که استخوان پایش نای کشیدن او را نداشت. در آن حوالی کافه رنگ و رو رفته ای را دید و به سرعت به درونش شتافت. اینجا اولین بار است که صدای پیرمرد را می شنویم:
- آآآآآآآآآآآآآآآآآیییی.... منو بگیرین!! یکی یه سطل آب بیاره!! ریشم سوخت!!!
پیرزنی متعجب با یک حرکت چوبدستی ریش آتشفشان پیرمرد را خاموش کرد.
- متشکرم رزمرتا.. فکر کردم دیگه کار ریشم تمومه!
پیرزن که از تشکر پیرمرد ذوق زده شده بود او را فراخواند تا بنشیند. سپس برایش نوشیدنی گرم آورد.
رزمرتا پرسید: اینجا چه میکنی مرلین؟ خیلی وقته نبودی...
- مهاجرت! رفته بودم جزایر قناری تا یه کم پوستم برنزه بشه! ارواح خاک عمم!!! با این برفی که اینجا اومده هر چی رشته بودم پنبه شد.
مرلین پیر که ردای سفری سفیدش را در می آورد کمی نوشیدنی اش را مزه مزه کرد.
یک ساعت بعد.
مرلین پس از خوردن نوشیدنی ردای سفری اش را و سپس عصایش را به دست گرفت و گفت: بیشتر از این نمیتونم بمونم. از مصاحبت شما خوشوقتم مادام!
و قبل از شنیدن خداحافظی مادام رزمرتا از کافه خارج شد و به باد سرد و هوای سرد و اینقدرها سرد و بخارهای سرد و سوز سرد پیوست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: شنبه 8 بهمن 1384 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
در يك شب زمستاني،سرژي رفت تو گلستاني.كنار اون گلستان، يه جايي بود چه بوستاني
با اينكه ساعت دو نصف شب بود.... ولي همه جاي بوستان مشخص بود.....روي درش قبرستان هاگزميد نوشته بود...ولي سرژي نفهميد چرا اينجا به اين بوستاني اسمش شده قبرستاني؟
سرژي در كودكي از پير مردي شالمه بسته شنفته بود ....كه هميشه بايد دلت رو از اونجا زدود.....هيچ وقت نبايد واردش بشي چون كه ممكنه معلوم بشي...سرژي هنوزنفهميد كه پير مرد چي ميگفت؟هنوز نفهميد كه اون زمان چي شنفت؟
ولي اين بار ديگه بزرگ شده بود...ريش سبيلش در اومده بود...در ضمن.ديگه پير مرد هم پيشش نبود....كه با ترس فريب دلش رو از اونجا بزدود.
تصميم گرفت كه بره تو...بره تو تا مشخص بشه بر او...چه چيزي معلوم ميشه؟ايا واقعا حرف پير مرد ميشه؟
پاشو تو گزاشت با شجاعت...هيج وقت با خودش نبود با صداقت...خودش رو توي يك باغي كه دورتادورش ديوار كشيده شده پيدا...آيا واقعا سرژي تونست خودش رو كنه پيدا؟
هر قدمي كه برميداشت يدونه جسد يخي از تو قبر ها بيرون ميزد...انگاري كه از توي قبر گل يخ هاي بزرگ بيرون ميزد
فقط چشماي جسد ها حركت ميكردن...طوري كه با قلب آدم بازي ميكردن...سرژي نميتونست بفهمه كه منظورشون چيه؟ آيا داره خودش رو معلوم ميكنه يا شده ديوونه؟
جلوتر يك قبر كنده شده بود...از آب يخ پر شده بود....سرژي بي اراده پاشو گزاشت توي قبر...هيچ فكر نميكرد كه ادم اينگونه بره زير قبر...آبش يخ يختر ميشد...سرژي تنش سردتر ميشد...لرزيد لرزيد تا نفسش ديگه نيومد...اب ،يخ شد و جونش بالا اومد


فرداشبش يخ اب شد....سرژي ما از توي اب بيرون شد...رفت توي شهر به هر كي كه ميرسيد...بدون سلام طلسم اوداكداورا را روش مي ريسد
تا اونجاي كه صرف يك ساعت سرژي تك...شده بود آدم كش درجه يك...با خودش فكر كرد كه چه خوب شد رفت تو بوستان...قبرستان هم چقدر بود خودنشان...فهميده بود پير مرده شالمه بسته چي ميگفت...به نظر چرت پرت نميگفت..راست ميگفت...
سرژي خودش رو پيدا كرده بود...ذات اصلي كثيف خودشو رو كرده بود...و فهميد فقط بازيچه مدعي پاكي بود


با توجه به این که نویسنده، استاد بنده هستند و برگردن من ناچیز، حق پدری و ابا اجدادی در زمینه نقد دارن، نقد پست ایشان کمی دور از ادب و رسم مرشدی و بچه مرشدی است، بنابر این بنده به زبان خود ایشان، به زبان ( سیر از گشنه خبر نداره ) پستشان را نقد خواهم کرد، به امید آنکه دینی را که بر گردن دارم ادا کرده و حق چندین قرن استادی ایشان را بپردازم !
یک " و " به عنوان وحشتناک تقدیم استاد عزیز می شود و دلایلی را که مانع از دریافت " ض " به عنوان ضعیف شده، ذکر خواهد شد !
نکته اول: پیرمرد شالمه بسته دقیقا تا زمانی که ریش و سیبیل سرژ رو صورت مبارکش سبز نشده بود کنارش بود، چون اون موقع سرژ کوچولو مثل همه ی ما یه عقل کوچولو داشت و چشماش فقط رنگهای شاد رو تشخیص میداد، امّا بعد از رشد ریش و سیبیل های کذایی به میزان حجم مغز مبارکش هم اضافه شده و این باعث شد چشماش رنگهای غمگین و کثیف رو هم ببینه، ( سیب سرخ حوا یادت نره ! ) با وجود چنین دیدی متاسفانه سرژِ ما مثل همه ی ما دیگه قادر نبود حضور پیرمرد شالمه بسته به خوبی کنار خودش احساس کنه و فکر کرد اون رفته، برای اینکه رنگ لباسای پیرمرد شالمه بسته شاد بود، ولی سرژی مثل همه ی ما حالا فقط رنگهای سیاه و غمگین رو می دید ! ولی پیرمرد همیشه کنارش بود و حتی بعضی وقتا وقتی سرژ خسته می شد، اونو بغل می کرد. ( اون موقع بود که جا پاشون روی شنها فقط یکی می شد ) خب با توجه به این نکته مهم که نویسنده عزیز کاملا فراموشش کرده اولین انتقاد رو بر این پست وارد می کنم !!
نکته دوم: پیرمرد شالمه بسته به سرژی مثل همه ی ما یک قطب نما داده بود، تا راهش رو پیدا کنه، ولی بعضی وقتا این قطب نما در اثر بالا پایین شدن دمای هوا از کار می افته و در این وقته که تو اون تاریکی بدون وجود ستاره ها نمی شه راه رو پیدا کرد و ...
انتقاد دوم، نویسنده عزیز فراموش کرده یادی از این قطب نما بکنه و همه تقصیرها رو انداخته گردن پیرمرد شالمه بسته !!
نکته سوم: انتقاد نیست ! " با خودش فكر كرد كه چه خوب شد رفت تو بوستان...قبرستان هم چقدر بود خودنشان...فهميده بود پير مرده شالمه بسته چي ميگفت...به نظر چرت پرت نميگفت..راست ميگفت... " هبوط انسان از بهشت به زمین ( این تشبیه واقعا قابل تحسینه ) البته به نظر بچه مرشد !
نکته چهارم: قبر و قبرستان نارسیسا مثل مال سرژه ! وجود نارسیسا یکی نیست دو تاست، دو تا روح داره ! یکی سیاه، یکی سفید. روح سیاهش حامی زیادی داره که قدرت زیادی هم دارن همیشه پیش هستن و ازش دفاع میکنن، بهش غذا می دن و نمی ذارن حتی ذره ای لاغر بشه، اما تنها حامیان روح سفیدش یه قطب نماست و یه پیرمرد که وقتی نارسیسا خسته می شه بغلش می کنه ! و حالا من بچه مرشد ( دلم میخواد مثل استادم فریاد بزنم ! که ما هم قبر قبرستون تو رو داریم و تو هم اون دو تا روح ما رو داری، فقط الان به خاطر هوای بد قطب نمات کار نمی کنه و حامیان روح دومت با تمام قدرت دارن در برابر عشق پیرمرد شالمه بسته ایستادگی میکنن تا رنگ سیاه لاغر نشه ! )
کته پنجم: " سرژي خودش رو پيدا كرده بود...ذات اصلي كثيف خودشو رو كرده بود ... و فهميد فقط بازيچه مدعي پاكي بود " یک دوست گفت " از کجا معلوم همون فکر خوب رو شیطان تو سرمون نذاشته باشه " و حال من می گم: " از کجا معلوم همین فکر بد رو شیطان تو سرمون نذاشته باشه " ( تو همین تاریکی هست که به اون قطب نما احتیاج داریم )
گذشته از نمره ای که به این پست دادم و این نقدهای نامفهومی که کردم، پستت مثل همیشه آک و تک بود ! ( کلمات مناسب تری پیدا نکردم ) امیدوارم نقد شاگردت نیز کمی از نوشته ات نداشته باشه ... در ضمن روح سفیدت خیلی وقته سه تا حامی داره !
( اگر این نقد آش و لاش باعث ناراحتی و رنجش شما شده لطفا به من اطلاع بدید، در کثری از ثانیه پاک خواهد شد !!! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا بلک(مالفوی) در 1384/11/9 0:36:09