جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 12 اسفند 1384 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
_ پدر....نمی توانم تحمل کنم.....
صدای پیر فرزانه آمد که میگوید:
_ نه دخترم.....باید خودشان سعی کنند.....
دختر، عاجزانه گفت:
_ اما پدر...سیاهی و ظلم همه جای را گرفته است....همه دارند از بین میروند!
صدای پیرمرد، کمی جدی شد و گفت:
_ گو ش کن دخترم، تو بعد از من وارث این تاج و تختی، تو نباید از اینجا بری....مفهومه؟؟!!
_ اما...اما پدر....اوناها گناه دارن....
اینبار، صدای پیر مرد بلند شد و با تحکم گفت:
_ دخترم....از روز به دنیا آمدنت، همه کار کردم، اما اینکه بخواهی به زمین بروی،....دیگر غیر ممکن است!!
_ پدر....میدانم...میدانم....اما کمی انصاف داشته باشید.....مردم زمین هیچ نیرویی ندارند....پدر ببینید....
اما حرف دختر، با صدای فریاد پدرش، ناتمام ماند:
_ تو نباید بروی!!!
صدای دختر نیز کمی بلند مینمود:
_ آخر چرا؟؟....آیا کار من، جز نیکی کردن است؟؟
پیر مرد اینبار فریادی کشید، که هیچکس انتظار آنرا از فرمانروای کهکشانها نداشت:
_ اگر بروی....دیگر نباید برگردی !!
دختر نیز، در حالی که سعی میکرد از حق خود دفاع کند پرسید:
_ پدر.....آیا برنگشتن من، چیزی از الهه بودنم، کم میکند؟؟؟
صدای پیر مرد، از خشم میلرزید :
_ اگر به زمین بروی، همانند انسانها، تو را فنا پذیر میکنم.
اینبار، صدای دختر با بغضی در گلو، به گوش رسید:
_ پدر؟؟.....آیا این حرف آخر شماست؟؟؟
_ آری!!
دختر در حالی که سعی میکرد خود را شجاع نشان دهد گفت:
_ پس بدرود، پدر.....پدر....پدر عزیزم.
و صدایی بوسه ای کوتاه به گوش رسید و لحظاتی بعد، هزاران انسان، جسمی نورانی و بزرگ که بسان شهابی غول آسا بود، را دیدند که به سمت آنها می آمد.
لحظاتی چند گذشت که برای انسانها، ده ها سال بود. پیر فرزانه از اتاق تاریک خود، قدم بر جاده ی شیری رنگی گذاشت، که یادگار جدش، هرکول، در دوران نوزادی بود. هوا را با تمام وجودش به درون ریه های خود کشید. هوا بوی خون می داد. این مانند زنگ خطری، برای او بود. پس فریاد زد:
_ ای خادم.....به زمین برو و اوضاع را بررسی کن.
و صدهها انسان، شهابی را دیدند، نه به بزرگی آخرین شهابی که 50 سال پیش، بر زمین فرود آمده بود.
خادم برگشت و با ناراحتی گفت:
_ نیروی دختر شما، رو به تحلیل است، زمین در دست سایاهان است.
پیر خردمند گفت:
_ تا چه حد؟؟
خادم سر به زیر انداخت و گفت:
_ سیاهان، انسانها را به مانند گوسفندان سر می برند و همه جای را خراب میکنند، تو گویی زلزله آمده است.
پیر فرزانه، سر به گریبان فرو برد و پس از چندی، که برای انسانها بسان صدها سال بود، دستور داد:
_ تمامی خادمان، به سوی زمین حرکت کنید و سیاهان را از روی آن بردارید!
اینبار، ده ها انسان، صدها شهاب را دیدند که بر زمین فرود می آیند.
پس از چندی، صدای پیر و شکسته ی دخترانه ای، سکوت تنهایی پیر را شکست:
_ پدر..... متشکرم...
پیرمرد، ابتدا فرزندش را نشناخت، اما پس از لحظه ای تفکر، در پس آن چهره ی پیر و شکسته و خمود، دخترش را دید، پس برای اولین بار، در عمرش گفت:
_ دخترم.....متاسفم.
و باز صلح و شادی در آسمان، و امید به زندگی و عشق در زمین، حکمفرما شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اسفند 1384 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
رشته ی بی پایان نخ نقره ای از بدن زن خارج می شد و زیر پایش چمباتمه می زد! در هم می پیچید و شکل می گرفت .
و این وقتی بود که هیچ نبود! ابر های ارغوانی تازه شروع به جامد شدن کرده بودند و زن - با ریشی که تا زانو هایش می رسید و اندام زنانه اش را می پوشاند - آن جا ، روی یک سحابی دراز کشیده بود!
هستیا - پیر ترین بانوان - فرزند او بود ، و آن گاه که دوران های جهان بر هم می انباشت ، از زن شنیده بود که درست پیش از انفجار ، پیش از آنکه جهان با شعله های آتش از یکدیگر جدا شود ، نخ ها شکل پسر انسان را به خود
گرفته بود و کودکی زنده شده بود!
ترانه ها می گویند که درست در آن دم ، نخستین صدای جهان به گوش رسید ! موسیقی- دیوانه کننده ، بم ، و غلیظ- جاری شد ! کودک دست راست اش را به خلا اطرافش کشید . و آن گاه تنها بادی که رنگ داشت - گاردینور ، باد سپید - کودک را بلعید ، انفجار رخ داد و آن گاه گاردینور کودک را روی زمین استفراغ کرد!
بزاق روی پوستش می لغزید و گلویش زار می زد!
گاردینور او را ترک کرد! آن گاه از میان سایه ای که بر نخستین خاک زمین افتاده بود ، لوثیفیاروس - حفره ی سیاه ملکوت - بر خاست و کودک را بوسید!
کودک زیر این بوسه به سرعت رشد کرد - گفته می شود در عرض شش روز به اندازه ی 1200 سال در جهان کنونی ، سال خورده شد - وشباهت بسیار به زن اعظم یافت!
آن گاه بر خاست و نخستین خانه را ساخت و با اندک موسیقی ای در صدای اش پرسید : چه بنامم این را ؟!
و ترانه می گوید که او هر گز پاسخی نگرفت!

و هستیا از مادر نقل می کند که نخستین صدا - آن موسیقی یگانه - فرموده بود : و تو ای فرزند! بسیار خواهی زیست تا اثبات کنی که روح ات متعلق به ماست! از این رو با تو هرگز سخن نخواهیم گفت تا جهان ات یک سره از آن تو باشد!

آن وقت خانه های بسیار ساخت و هر بار پرسش را تکرار کرد! و هرگز پیاسخی در کار نبود!

ملیون ها سال بعد یک بابایی اومد گفت اسمش رو بذاریم خونه های هگزمید! این بابایی که اومد و اینو گفت ناشناسه! خیلی ها می گن که شاید مرلین بوده و بعضی ها می گن ولدمورت و بعضی ها هم چیزی نمی گن و بعضی ها هم یه چیز های دیگه می گن و بعضی ها هم می گن!
او پذیرفت و راست در همان دم :
ابرها سیاه شدن و از ابر ها خون چکید! از اون به بعد همیشه تو دهکده ی هاگزمید جمعه بود و همه تعطیلات آخر هفته بودن و هی فسق و فجور می کردن و - با ریش ها و کله ها و وب مستر هاشون - بی آبرویی راه می انداختن! و بعد مجوز شون و ازشون پس گرفتن و با خشن ترین حالت ممکن بهشون گفتن :
خجالت بکشین! حالا قفلتون می کنیم تا حساب کار دستتون بیاد!
تازه چرا هیشکی با پای درست نمی ره دست شویی؟! هووووووووم؟!

و این هووووووم آخرین صدای جهان بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/1 20:39:02
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اسفند 1384 08:47
نمایش جزئیات
آفلاین
حقيقت چيست؟


در روزي آفتابي به همراه فرزندانم درون قايق بر روي موجهاي كم خروش دريا شناور بوديم.همه چيز زيبا بود.صداي پچ پچ نوه هايم كه با شوق بسياري همراه بود به گوش ميرسيد.آنها هر از چند گاه با نگاهي حاكي از تعجب انگشت اشاره خود را به سمتي ميگرفتند و ميخنديدند.يكي از آنها برخاست و مشغول نظاره رنگ آبي بي انتهاي دريا شد.در پس موجهاي كوچك و بزرگ دريا موجوداتي نيز در حال آمد و شد بودند.موجوداتي نه چندان عجيب اما متفاوت.در حال صحبت با همسر عزيزم "نيكول" بودم كه جسمي به زير قايق خورد و ضربه حاصل از آن موجب شد تا نوه ام در آب دريا بيفتد.با قدرت كمي كه داشتم دستم را دراز كردم تا او را بگيرم اما به علت پوكي استخوان نتوانستم خود را نگه دارم و به درون آب دريا افتادم.همسرم با تمام وجود داد زد "جرج"

قدرت شنا كردن نداشتم.فرزندم در حال پريدن به آب بود كه موجي آمد و قايق را مترها از من دور كرد.در حال دست و پا زدن به دنبال نوه ام گشتم اما چيزي مرا پايين ميكشيد.صداي مرغان دريايي بالا گرفته بود.توان مقابله با آن را نداشتم.نفس گرفتم و خود را رها كردم.آن چيز مرا به پايين ميكشيد و در اعماق دريا فرو ميبرد.بعد از مدتي هيچ حسي در خود نميافتم.به دنبال نيرويي براي تقلا گشتم اما دير شده بود.من به بالا برميگشتم و جسمم را در پايين ميديدم.هر لحظه از هم بيشتر دور ميشديم.احساس خوشايندي داشتم.نيرويي قوي مرا به بالا فرا ميخواند.هر چه زودتر ميخواستم به بالا برسم.از آب دريا خارج شده و به هوا پا گزاشتم.همينطور بالا ميرفتم.نوه خيسم را ديدم كه در قايق آرام گرفته بود.همسرم هنوز با چهره اي مضطرب به آب دريا خيره شده بود.احساسي به من ميگفت كه بايد بروم.با اراده اي سرشار از شوق به بالا رفتم.در ميان ابرها خاطره هاي گذشته را بياد مي آوردم.دوران سخت زندگي ام را...

وجود ابرها در اطرافم بيانگر آن بود كه هنوز آنقدر بالا نرفته ام.دلم ميخواست زودتر به بالا برسم...

رسيدم...اينجا همان جا بود.خارج شدن نور را از اعماق وجودم حس ميكردم.انگار كه داشتم به نوري سفيد تبديل ميشدم.منبعي مرا به سوي خود جذب ميكرد.تنها خواسته ام رسيدن و يكي شدن با آن بود.اما هاله اي جلوي من را گرفت.در نزديكي منبع بودم كه هاله مرا در برگرفت و فشرد.هر لحظه كوچكتر ميشدم.به گلوله اي از نور تبديل شدم و به پايين فرستاده شدم.براي رسيدن به منبع بايد اين ماموريت را نيز مي پذيرفتم.با شجاعتي سرشار به پايين آمدم.با سرعتي غير قابل تصور به درون چيزي گمارده شدم.من دوباره محدود شده بودم.نيروي كمي داشتم.به منبعي براي يافتن انرژي احتياج داشتم.تنها كاري كه ميتوانستم بكنم گريه بود.با تكان دادن دستانم شروع به گريه كردم.دستاني گرم مرا از حالت خوابيده بلند كرد و در آغوش گرفت.احساسي عجيب داشتم.بسيار عجيب...

(ادامه دارد!)
----------------------
----------------------
بي صبرانه منتظر نقدتون هستم!(ببخشيدا)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
نوستالژی یک پرنسس!
ارسال شده در: شنبه 6 اسفند 1384 05:14
نمایش جزئیات
آفلاین
نوستالژی یک پرنسس*
چند روز قبل از سفری طولانی بازگشتم. انتظار داشتم غبار زمان سایه سنگین خود را بر همه چیز گسترده و زیر خاکستر فراموشی پنهان کرده باشد. زمانی که وارد قصر آنیا شدم در نهایت تعجب و شگفتی همه چیز مرتب بود. شاخه های گل در گلدان بلورین روی میز چنان تر و تازه بودند که انگار چند لحظه قبل از شاخه جدا شده اند.عکس آنیا هم با همان لطف و دلپذیری نخستین در قاب مینیاتور بدون ذره ای غبار بر سینه دیوار جا خوش کرده بود و همان لبخند دلفریب را بر لب داشت... خدایا چرا در این مدت طولانی گلها خشک نشده اند؟چرا قاب عکس و سایر اشیای اتاق در زیر حجاب سنگینی از گرد و غبار مخفی نشده اند؟

آنیا را در عالم خیال می دیدم که روی مبل راحتی نشسته و با فرشته های تحت فرمانش سرگرم است. صدایش میکنم٬ به آرامی به سویم بر می گردد... مثل یک قو که در سینه دریا می خرامد از جا حرکت میکند . در عمق نگاهش اثری از ملامت نیست ،اما همچنان عمیق و نا آرام است مثل دریا...می خواهم دستش را بگیرم تا مطمئن شوم که خواب نیستم. همین که قدمی به طرفش بر می دارم او را گم می کنم. به قاب عکسش نگاه میکنم . لبخندش ناپدید شده و قطرات مرواریدگون اشک در صدف دیده اش میدرخشد. قلبم فشرده می شود. می کوشم این رویا وکابوس آمیخته به هم رااز خاطرم دور کنم.

فکر میکردم پس از چند ماه دوری وقتی به هاگزمید بر میگردم یادگارهای او را زیر گرد و غبار ناشی از گردش روزگار مدفون یابم. می پنداشتم زمان یادبودهای آنیا را در دلم فرسوده کرده، اما هنوز همه چیز مثل روز اول تر و تازه بود. مثل همان روز که با دریایی از حسرت و ناامیدی به او نارو زدم ٬ ترکش کردم و به امید فراموش کردنش به سفری طولانی گریختم.گویی برای شکنجه دادن من زمان متوقف شده و با این خانه کاری نداشت. اما همه چیز سر جای خودش بود غیر از آنیا که احساس کردم هوای دل او هم مثل من حسابی خراب است! انگار همین دیروز بود که...

-این بار چه خواهی کرد؟ تکلیف من چه می شود؟
-اعتراف میکنم تورا دیوانه وار دوست دارم. اما... با وجود این اگر یک بار دیگر برایم طاقچه بالا بگذاری و وضعیت مرا درک نکنی برای همیشه ترکت خواهم کرد. آنوقت هر دو پشیمان خواهیم شد. او خندید، اما پاسخی نداد. همچنان ساکت و آرام نشسته بود. تنها حرفی که گفت این بود: می دانم که نمی روی!...فریاد زدم می روم و تو طعم پشیمانی را خواهی چشید... او فقط خندید ! به این تصمیم من خنده تمسخر آمیزی زد! چنان مرا پایبند عشق خود می دانست که نمی توانست سخنانم را باور کند.

من هم که فهمیده بودم آنیا هم در زیر خاکستر سکوتش و در پشت نگاه سردش عشق به من را شعله ور نگه داشته هرگز صبر را جایز نمی دانستم. همه چیز باید آماده میشد. اصلا به همسر مشنگم ربطی نداشت که بخواهد باعث این کار شود.باید می رفتم که رفتم و این گریز چند ماه طول کشید. حالا که با کوله باری از نا امیدی بازگشته بودم می دیدم که تصویر جاودانی او ویادبودهای چشم نوازش هستند و گلها هنوز شادابند... به طرف قاب عکسش رفتم. می خواستم جادوی زمان را نابود کنم و آنچه مرا یاد او می اندازد ویران کنم . در حالیکه قطره اشکی روی گونه اش نشسته بود با صدایی که به زمزمه یک چشمه سار شباهت داشت گفت:
-چرا به گلهای بی زبان خشم می گیری؟ آمدی بازهم نارو بزنی؟!

به خودم آمدم. آیا دوباره خیال او در خاطرم حاضر شده تا مرا به سر حد جنون برساند یا خودش در قالب جسمش با من روبرو شده است؟...برای یافتن پاسخ سوالم با دقت به وی نگاه کردم. آنیا با همان زیبایی و طراوت نخستین که داشت در مقابلم ظهور کرده بود.تنها کمی لاغرتر و رنگ پریده تر شده و از دیدگانش اشک سرازیر بود.گونه های گندم گونش لنگرگاهی بود که سفالینه اندیشه ام از شرب مکاشفه آن لبریز می شد. به عشق می مانست به زیبایی گل سرخ !

می ترسیدم به سویش بروم و مثل خیال محو شود . به طرفم آمد٬ دستهایم را گرفت و بر چشمان بارانیش گذاشت و به تلخی اشک ریخت. سرش را روی شانه هایم گذاشت و گفت:اگر دوباره تنهایم نگذاری طعم شیرین عشق را خواهیم چشید. او از تلخی هجران می گفت و من...او می گفت که چگونه هر روز و هر شب به عشق بازگشتم خانه آرایی می کرده و من از مصائب زندگیم می گفتم.او می گفت که باور داشته پرنده رمیده اش روزی به آشیان بازخواهد گشت ومن از عشق به بازگشت ترانه می سرودم.
دلدادگیها به پایان رسید. اکنون آغاز فصل وابستگیهاست!

*ببخشید که طولانی شد.یه پست دلی بود که اصلا طنز نیست.ولی باید میزدم.البته این نوع نثر تو سایت رواج نداشته منم زیاد علاقه ای به این سبک نوشتن ندارم.ولی خب آنیاس دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرنسس آنیا در 1384/12/6 6:58:17
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 اسفند 1384 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا تنها در کوچه پس کوچه های خانه های هاگزمید قدم بر میداشت و با نا امیدی به خانه ها نگاه می کرد، گویی سعی داشت گمشده ی خود را درون یکی از آنها بیابد ... گونه هایش مرطوب از اشک چشمانش بود و چشمانش غرق در چشمه ی جوشانی از بخار قلبش !
او بی هدف قدم بر داشته و همچنان گونه های یخ زده اش را با اشکهایش می شست، صورتش در آن هوای سرد پاییزی با قطره های اشک گرم می شد، ولی با نوازش دیگری از دستان سخاوتمند باد، سرما را تا عمق، در وجود خود احساس می کرد. امّا با این وجود، آتشی که هر لحظه با شدت بیشتری درون قلبش زبانه می کشید، خاموش نمی گشت !
نارسیسای بیست ساله بی آنکه از فردای طوفانی اش آگاه باشد، برای گذشته و زمان حالش که در گردباد سرنوشت زیر آواری از باید و نباید ها دفن شده بود، می گریست ... او نمی دانست زمانی خواهد رسید که این احساس خود را به تمسخر خواهد گرفت و چنان مغرور خواهد شد که چیزی جز آئینه ای زیبا در برابر خود نبیند !
ولی او هم اکنون به دنبال پرنده ای می گشت که ماه ها پیش در خرابه ای که برای فرار از گردباد به آن پناه برده بود، یافته بودش !

عقاب کوچکی در گوشه تاریک خرابه کز کرده و وحشت زده به نارسیسا می نگریست و نارسیسا که انتظار نداشت جز خود شخص یا موجود دیگری را در آن خرابه بیابد، شگفت زده لحظه ای چند به عقاب چشم دوخته و سپس با دیدن بال خونین او با ناراحتی گفت: آه این گردباد سهمگین حتی به این پرنده ی کوچک نیز رحم نکرده !
نارسیسا به آرامی به عقاب کوچک نزدیک شد، ولی عقاب ترسیده و خود را عقب کشید، نارسیسا لحظه ای با چشمان آبی اش او را نگاه کرد، گویی میخواست با زبان بی زبانی به او بگوید " نترس می خواهم کمکت کنم " و ...عجبا عقاب لحظه ای که نارسیسا بار دیگر دستان خود را به سویش دراز کرد، خود را به او سپرد !
نارسیسا عقاب را به آرامی در آغوش گرفت و به بال خونین و شکسته او نگاه کرد و با خود گفت " ای کاش ورد ترمیم زخمهای عمیق را می دانستم " ولی افسوس که نارسیسا هنوز آن را یاد نگرفته بود، بنابر این تکه ای از پارچه ی پیراهن خود را کنده و سعی کرد با آن بال شکسته عقاب را ببندد ...
لحظاتی آن دو به یکدیگر نگریستند، چنان که گویی می خواستن با زبان بی زبانی به یکدیگر بفهمانند " چقدر از این آشنایی کوچک خوشحال هستند !!! " ولی صدای بلند هو هوی باد آنها را از جا پراند و نارسیسا در حالی که عقاب کوچک را در آغوش گرفته بود، به نزدیکی یکی از پنجره های شکسته خرابه رفت و هر دو آنها از آن روزن کوچک به طوفانی که همچنان با شدت می وزید چشم دوختند، با این تفاوت که این بار هیچ یک از آنها از فریادهای خشمگین باد، غرش رعد های آسمان و باران تندی که می بارید نمی نترسیدند ! " چرا که آن دو گرمای وجود یکدیگر را احساس می کردند و به یقین میدانستند در آن طوفان هولناک تنها نیستند "
از آن روز به بعد عقاب یکی از دوستان نارسیسای جوان شد و نارسیسا هر جا که می رفت درباره ی دوست کوچکش و اینکه زخمش به آرامی ترمیم می شود، با شادی و شعف وصف ناپذیری صحبت می کرد !
امّا ...
درست زمانی که نارسیسا منتظر دیدن رؤیای خود " پرواز عقاب کوچک در اوج بود ! " ناگهان در یکی از روزهای طوفانی زمانی که هر دو با یکدیگر به دنبال سرپاناهی دیگر می گشتند، نارسیسا با دردی که در قلب خود احساس می کرد و پرده اشکی که جلوی دیدش را گرفته بود، راه خود، و دوست کوچکش را گم کرد !
آری دوست کوچک نارسیسا که با جسمش نمی توانست پرواز کند، ولی روح بزرگش همیشه در آسمانها بود ... گم شد !
پس از طوفان، جسم زنده ی نارسیسا را در بیراهه ای یافتن، ولی روح او همچنان به دنبال عقاب کوچک در ناکجا آباد ها بود !
و هم اکنون او در کوچه پس کوچه های خانه های هاگزمید، جسمش را همراه روح خود ساخته بود، تا بلکه بار دیگر بتواند تنها دوستش را در همان خرابه ای که با یکدیگر آشنا شده بودند، بیابد ...

نارسیسا با دیدن خرابه ای آشنا قلبش در سینه فرو ریخت، با قدمهایی آهسته به در شکسته نزدیک شد و آن را به آرامی گشود، در با صدای بلندی باز شد و نارسیسا با ...

( بیایید دعا کنیم آن عقاب کوچک در آن میعادگاه مقدس باشد، چرا که طوفان ها توان نارسیسا را برای تحمل شکست های پی در پی گرفته است و او قادر به دیدن اتاقکی که دوستش در آن رو به آئینه نشسته، نیست ! )

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این نیز بگذرد !
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 اسفند 1384 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ و پير مرد شالمه بسته در راه بين چاله و خانه در حركت بودند.اطراف به نظر زيبا مي آمد.طوري كه زرنگ ترين انسان ها نيز با ديدن اين مناظر فريب هر چه بود را ميخوردند

سرژ:پدر..چرا دارون رو كشتي؟
پير مرد:وقتش رسيده كه برات توضيح بدم
قدم هايشنا رو آهسته تر كردند
پير مرد: من براي نشون دادن حكمتم هر كاري ميكنم!! چون هر اتفاقي بيافته در نهايت بايد نشون دهنده حكمت من باشه...و دارون هم قطعه كوچكي بود كه بايد كشته ميشد چون من ميخواستم حكمتم رو نشون بدم
سرژ نگران به نظر ميرسيد
پير مرد:ببين پسرم.قبل از تو و بعد از تو هم آدم ها هستن...و به هر وسيله اي قدرت و عظمت خودمو براشون نشون دادم و ميدم.
سرژ:منظورت اينه كه دارون مرد چون تو ميخواستي حكمت خودتو نشون بدي؟
پير مرد:پسر زرنگي هستي.افرين

فضاي اطراف را سرمايي آشنا در بر گرفت.ارام ارام از زيبايي محيط كم ميشد.سرژ ناگهان و بسرعت ، حدود 23 دقيقه ، درون چاله اي افتاد.ولي توانست به سنگ بيرون چاله چنگ بزند
پير مرد خونسرد ه نظر ميرسيد
سرژ:كمك...پدر...كمكم كن..
پير مرد خم شد:دستتو بده من
سرژ دستانش را به پير مرد سپرد ، پير مرد شالمه پسته خنده اي وحشتناك كرد كه انسان ارزو ميكرد ناشنوا بود تا صداي خنده را نميشنيد،نابينا بود تا آن دندان ها را نميديد.پير مرد دست سرژ را رها كرد و سرژ به اعماق چاله پرت شد

سرژ:پدر..دستانم را به تو سپردم...چرا رهايم كردي؟(در حال افتادن)
پير مرد:تو هم مثل بقيه بازيچه اي پسرم، بايد نقشتو بازي كني و نقش دارون اون بود و نقش تو هم اين...حكمت من يادت نره پسرم
سرژ در حال گم شدن در سياهي چاله:يعني حكمت تو آيينه رو به در تبديل كرد؟حكمت تو منو توي چاله انداخت؟
پير مرد:افرين
سرژ:من اين حكمت رو نميخوام...لعنت...من دارون رو ميخوام.
پير مرد:بازيگران از خودشون اختياري ندارن.اين كارگردانه كه بهشون ميگه بايد چي كار كنن
سرژ:بازيگران هم ميتونن سرپيچي كنن
پير مرد: براشون گرون تموم ميشه
سرژ:به درك...من ديگه چيزي براي از دست دادن ندارم پدر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 28 بهمن 1384 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
((...جا چتری کهنه و پوسیده در پاگرد طبقه سوم روی زمین افتاده بود و گلدان چینی آبی و طلایی رنگ کنارش را نیز شکسته بود.شون جوان ارام از پله ها بالا میرفت.در انتهای پله ها و در وسط راهرو اتاق پدرش قرار داشت.خانه آشفته بود.همه چیز به هم ریخته بود و خیلی چیزها شکسته شده بودند.شون لرزان آخرین پله را نیز رد کرد و به راهرو رسید.ساعت 2 نیمه شب بود و در بیرون از خانه برف سنگینی میبارید.در اتاق پدر باز بود و شعاع نور ضعیفی که از دورن اتاق میتابید باریکه ای از فرش قرمز راهرو را روشن کرده بود. قلب شون تند تند میزد.نمیدانست چه شده،چرا خانه اینچنین است و چرا پدرش او را در این ساعت خواسته است.شون ترسیده بود.نمیدانست چرا ولی چوب جادویش را محکم در دستش گرفته بود.به در اتاق رسید و با فشار کوچکی آن را باز کرد.پدرش پشت به او روی مبل چرمی قرمز رنگش نشسته بود.
شون با صدایی لرزان گفت:چی شده؟...خونه چرا اینجوریه؟بقیه کجان؟
پدر شون آرام از روی مبل بلند شد و شون را نگاه کرد.شونی که در برابر چشمان پدرش بود،پسری لاغر و قد بلند بود.با موهای خاکستری و نمیه آشفته همیشگی.
پدر:پسرم....ازت خواستم بیای اینجا تا چیزی رو بهت بگم.
شون:چی؟
شون باور نمیکرد.پدرش....که سال ها معاون وزیر سحر و جادو بود اکنون در برابر او ایستاده بود و اشک میریخت.
پدرش با صدای آرام و مطمئنی گفت:این راز رو باید سال ها پیش به تو میگفتم....ولی خودم هنوز اون رو باور نداشتم.ولی الان باید بهت بگم،چون خودم باورش کردم.
شون هیچ چیز از حرف های پدرش نمیفهمید.خواست حرفی بزند اما پدرش او را با حرکت دست ساکت کرد و گفت:هیچی نگو....امشب فقط باید گوش کنی...باید خیلی چیزها رو بدونی.....باید خیلی چیزها رو بهت بگم.
این را گفت و خم شد و از روی میز جلویش یک تکه کاغذ پوستی و یک خنجر یاقوت نشان برداشت.
پدر:شون تو میدونی اینا چیه؟
شون:نه
پدر:میدونی پسرم...خانواده ما خانواده بزرگیه. یه خانواده اصیل.ولی خانواده های اصیل همیشه مشکلاتی دارن و مشکل خانواده ما این خنجر و این کاغذ لعنتیه.
شون:منظورتون رو....
پدر:گفتم فقط گوش کن.....چند قرن پیش یکی از اجداد ما به دنبال جادوی سیاه رفت.اون توی کارش موفق بود اما یه جا اشتباه کرد.نفرینی رو به اشتباه به کار برد که بعد ها معلوم شد روی خودش و تمامی افراد خاندان اثر گذاشته.پسرم،هیچ وقت تا به حال برات سوال پیش نیومده که چرا هیچ کدوم از مرد های خانواده بیشتر از چهل و پنج سال عمر نکردن؟
شون صدایش درنمیامد.از این حرف ها هیچ چیز نمیفهمید.
پدر آرام به طرف شون امد و دستش را روی شانه های او گذاشت و ادامه داد:خاندان ما نفرین شده.شاید درکش برات سخت باشه ولی همه مرد های این خانواده در روز تولد چهل و پنجمین سالشون با این چاقو خودکشی میکنن.
شون:پدر داری چی میگی؟منظورت چیه؟تو....تو.....امروز تولدته....
پدر شون را در آغوش میگیره و میگه:بله پسرم.....این سرنوشت ما است....و سرنوشت تو.تو هم روزی به اینجا خواهی رسید....کاریش نمیشه کرد....ولی سعی کن هیچ وقت بچه دار نشی.بذار این نفرین لعنتی با تو تمام بشه پسرم.
شون فریاد میکشید و میخواست خودش را از آغوش پدرش بیرون بکشد.باید جلوی او را میگرفت.نمیفهمید پدرش چرا اینجوری شده اما باید کاری میکرد.پدرش دیوانه شده بود.ممکن بود به خودش صدمه بزند...
شون فریاد زد:پدر.....خواهش میکنم...تو چرا اینجوری شدی؟
ولی لحظه ای بعد صدایش در گلویش خفه شد.شون همانند چوب خشکی به زمین افتاد.پدرش گونه او را بوسید و گفت:متاسفم پسرم...ولی مجبوری این صحنه رو ببینی.
پدرش چاقو را بلند کرد و نوک انگشتش را برید و با خونش چیزی را روی برگه پوستی نوشت.لحظات به سرعت گذشت.شون حتی نمیتواسنت چشمانش را ببندد.فقط لحظه ای چاقو را دید که بالا رفت و ......فریاد شون در سینه اش خفه شد و هیچ وقت هیچ کس آن را نشنید...))
رشته افکارش پاره شد...برف همانند شلاق به صورتش میخورد.راهش را به سختی در میان برف باز کرد تا به جلوی قصر رسید.هاگزمید سرد و برفی بود و خانه های همانند بستنی های زمستانی آرام بودند.اشک های شون بر روی گونه هایش یخ زده بود.شون درون برف زانو زد.برف تا کمرش میرسید.با دستانی لرزان چاقو و کاغذ پوستی را از جیبش درآورد و روی برف گذاشت.ساعت 2 نیمه شب بود و شون به چهل و پنج سالگی رسیده بود.خشمی وصف ناپذیر وجودش را فراگرفته بود.فریاد زد:لعنت به شما.....لعنت به همتون....چرا؟چرا باید این بلا سرم بیاد لعنتی ها....از همتون متنفرم....از همتون متنفرم...
چهل پنج ساله شده بود.زنش...عشقش ترک اش کرده بود.تنها چیزی که در دنیا برایش باقی مانده بود.رفتن زنش ضربه جبران ناپذیری به او زده بود.دوست داشت حداقل در این آخرین لحظه های کنارش بود تا یک بار دیگر او را میدید و یا صدایش را میشنید.اما هیچ کس نبود.شون تنهای تنها بود.همانند تمام چهل و پنج سال گذشته.
دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت.به تنها چیزی که فکر میکرد ازادی بود.میخواست رها شود.میخواست از بند اسارت آزاد شود.تا لحظاتی دیگر میمرد و به آرزویش میرسید.به قصر که در کنارش بود نگاه کرد.قصر خانوادگی پن.قصری که مدتی به موزه تبدیل شده بود و اکنون متروک خاک گرفته فراموش شده بود.خاطره هایش را به یاد آورد.بهترین روزهای عمرش را در موزه گذرانده بود.زمانی که او کنارش بود...
ولی اکنون در آستانه چهل و پنح سالگی او هیچی چیز نداشت.و باید تمام میکرد.نفرینش را و خودش را.از دور سایه کسی را میدید که در برف به سویش میدود و فریاد میکشد.شون نه صدای او را میشنید و نه میخواست بشنود.دست به کارشد.چاقو را از غلاف درآورد و نوک انگشتش را برید.خون همانند آبی که از دل زمین میجوشد فواره زد و به روی برف های سفید ریخت.کاغذ را بالا گرفت و و نامش را با خون بر روی آن نوشت.نماش لحظه ای بر روی کاغذ درخشید و بعد ناپدید شد.دیگر زمانش رسیده بود.چاقو را برداشت.بر روی چاقو هشت خط مورب به موازات هم وجود داشت.هشت خط به نشان هشت نفر از خاندان پن.و تا چند لحظه بعد به نه خط تبدیل میشد.
آن فرد ناشناس با عجله به طرف او میامد و فریاد میکشید.شون او را نمیشناخت.دیگر فرقی نمیکرد.چاقو را بالا گرفت و هر دو دستش را برید.خون همانند آبشار از دست هایش فواره زد و برف های سفید را سرخ رنگ کرد.با صورت به روی برف افتاد.نفسش گرم شده بود و چشمانش سنگین.تمام زندگی اش همانند نقاشی های متحرک از جلوی چشمانش رد شد.در آخرین لحظه احساس کرد دستی شانه هایش را گرفت و برگرداند.دیگر چیزی نفهمید.چشمانش سنگین شد و همه چی تیره و تار شد...
================================
توضیحات:
ببخشید که پست خیلی طولانی بود.تمام اشکالات این پست رو هم قبول دارم ولی احساس میکنم باید اون رو میزدم.متاسفانه این پایان شون پن نیست.نفرین شون پن چیزی بدتر از مرگه.نفرین اون تنهایی...تا ابد تنهای تنها...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 28 بهمن 1384 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
باد آرام آرام می وزید و برگ های زرد درختان را با خود می برد .
پاییز بود پاییزی با تمام زیبای ها اما! دلگیر کننده.
پاسی از شب گذشته بود.شبی تاریک.
قبرستان سردوساکت بود .
اما نه!صدا...

صدایی از آخرین قبر قبرستان می امد!!!صدای کندن...کندن قبر.
بیل در حال کندن قبری بود که دوهفته از دفنش نمی گذشت .
او با لباسش عرق صورتش را پاک کرد:
_دیگه تموم شد!
در تابوت را باز کرد
بیل از دیدن جواهرات جسد خوشحال شد:
_عجب بوی لذت بخشی.
با بی رحمی تمام جواهرات زن را برداشت...حلقه ،گردنبند،گوشوارها و...
دوازده روز بود که این کار را شروع کرده بود و این دوازدهمین قبر او بود،به نظر خودش این کار لذت بخشترین کار دنیا بود. اما!همان شب کابوسی دید... مردها وزنهایی که او را به مرگ تهدید می کردند.
-با ترس ازخواب بلند شد !!!دستایش می لرزید عرق کرده بود ... بعد از چند دقیقه حالش بهتر شد و با خود فکر کرد، شاید !!!شایدآنها روحهای جسدهایی بودند که من ازشان دزدی کرده بودم!!!
بیل با ناباوری به خودگفت:
_نه...نه. بیل تو که خرافاتی نبودی روح که وجود نداره (او به روح و قیامت و ... اعتقاد نداشت).
--------------------------------------------

ساعت دوشب بود داشت اماده می شد تا به قبرستان بره. برای اولین بار دلهره داشت یا شاید می ترسید. برای تسکین خود می گفت: روح وجود نداره ... روح وجود نداره...روح وجود نداره...
از خانه بیرون رفت هوا هنوز سرد بود (به سردی دل من) کوچه خلوت خلوت بود.چراغ های خانه ها خاموش بود.
بعد از چند دقیقه به قبرستان رسید. یکدفعه پیرزنی روبروی او ظاهر شد.
پیرزن: این آخریشه... آخریش
و از کنار بیل رد شد، حالا دیگه بیل واقعا ترسیده بود.
یک صدا بهش میگفت برگرد ... ولی صدایی قوی تر بهش میگفت: تو ترسو نبودی!
بیل برنگشت !!! او وارد قبرستان شد جدیدترین و زیبا ترین قبر را پیدا کرد و شروع به کندن قبر کرد،طلا و جواهرات جسد را برداشت و به خانه رفت، دیگه نمی ترسید بلکه خوشحال خوشحال بود.
طلا ها را روی میز گذاشت و به طرف رختخوابش رفت .
بیل خوابید.
بازهم کابوس دید اما ایندفعه آن زن و مردها او را کشتند.
بیل از خواب پرید وحشت کرده بود حدود یک ساعت در اتاقش قدم زد ...کمی مشروب خورد و خوابید.
صبح روز بعد جسد تکه تکه شده ی بیل در 13 نقطه ی قبرستان پیدا شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتیموس کراوچ(پسر) در 1384/11/28 22:15:56
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: جمعه 28 بهمن 1384 01:56
نمایش جزئیات
آفلاین
پيتر داشت راه مي رفت.در ميان يك كوچه...در ميان يك خيابان...توي جنگل...اما چيزي را نمي ديد تنها مي دانست كه دارد راه مي رود و بايد راه برود.
از بالاي يك درخت چيزي بر روي زمين درست جلوي پايش افتاد.شايد براي اولين بار بود كه مي ايستاد.از روي زمين برش داشت.يك مخروط كاج بود.با كنجكاوي نگاهش كرد.
صدايي از بالاي سرش شنيده شد.
- به چي نگاه مي كني اي انسان!!!
- تو كي هستي!؟
- من يك فرشتم.
فرشته به آرمي در كنار پيتر پايين آمد.بال نداشت.مو هم نداشت.اما شبيه انسان ها بود.صداي ملايمي داشت.پيتر بار ديگر به فرشته نگاه كرد و باز هم به راه افتاد.
نمي دانست چه مدتيست كه مي رود.2 سال ؟5 سال؟ يا شايد هم از بچگيش...باز هم رفت...از جنگل هاي اطراف دهكده خارج شد.اما باز هم چيزي نديد.داشت به بيرون از دهكده پا مي گزاشت.
- چرا انقدر عجله داري!؟
بازهم فرشته بود!!!گويي اين مزاحم مزحك و كوچولو قصد نداشت تا دست از سرش بر داره.بي اعتنا دوباره رد شد.
- من هيچ وقت نفهميدم شماها آخرش كجا مي رين!؟
حرف ساده اي بود.خيلي پيش پا افتاده تر از خيلي چيزهايي كه پيتر تابحال ديده بود.با اين حال دوباره وايستاد.به چشماي فرشته خيره شد.برق مي زدن...برقي كه چشماي خودش هم در بچگي داشتند.
- اين راه كجا مي ره؟!
براي اولين بار به جاده نگاه كرد.انتها نداشت.هيچ چيز نداشت.به پشت سرش نگاه كرد به جنگل...ولي اونجا جنگلي نبود.فقط جاده بود....
- اينجا هيجا نمي ره!
صداي كي بود!؟صداي پيتر بود يا صداي فرشته؟!
ولي هر كسي كه بود پيتر رو متوجه كرد.در اين راه چيزي نبود.مقصدي هم نبود.اون اومده تا راه بره....فقط بايد راه مي رفت...ولي به جايي نمي رسيد.نبايد هم مي رسيد!!!
ولي چرا پيتر توي اين راه تنها بود!؟چرا هيچ آدم ديگه اي هيچ جادوگر ديگه اي توي اين جاده ها و خيابان ها نبود!؟
فرشته هنوز هم داشت نگاهش مي كرد.اون هيچ وقت با وجود اين همه سال نمي فهميد كه چرا آدمهايي كه توي اين جادن اين شكلين؟
پيتر روي زمين نشست.زمين بود؟!بر روي هوا بود!؟توي آب بود؟!
فرقي نداشت.
چوب دستيش رو در آورد.شروع كرد به خنديدن.با صداي بلندي مي خنديد.به فرشته مي خنديد....به خودش مي خنديد...
چوبش رو به سمت خودش گرفت.به بالاي سرش نگاه كرد.دنبال چي مي گشت؟!آسمون؟!ولي اون كه مي دونست آسمون يخ بسته...خورشيد؟!اون مي دونست كه خورشيد هم پنهان شده.....
- آواداكداورا!
بدن بي جانش روي زمين افتاد.بدنش گرم بود.روي گوشه ي لبش هنوز هم اثر خنده بود.
فرشته هم سرش رو رو به آسمون گرفت.بعد دوباره به پيتر نگاه كرد...
ولي پيتر نبود...چيزي روي زمين نبود...
اصلا اونجا زمين بود!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=large][color=003300][font=Georgia]و ازش پرسيدم كه:خ
Re: خانه های هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 بهمن 1384 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام فکر و ذکرش رفتن به آنجا بود . خیلی وقت بود که به اون جا فکر میکرد . نمی توانست فکر رفتن رو از سرش بیرون کند . تصمیم خودش را گرفته بود . می خواست خودشو به اونجا برسونه ... انگار این تنها هدفش تو زندگی بود .
بالاخره به راه افتاد ، فقط با یک دست لباس نه چیز دیگری همراه برداشت و نه کسی را مطلع کرد . اصلا کسی را نداشت که بخواهد به او خبر بدهد تا نگران نشود . لباس هایش حاکی از بدبختی و بی توجهی صاحبش به دنیا بود ،فقط تنش را می پوشاند .
قصد داشت با قطار مسافرت کند . این اولین سفرش بود . تا به حال به خود زحمت مسافرت را نداده بود . در ایستگاه به افراد خیره شده بود و متعجب به آنها نگاه می کرد . از نظرش این همه تلاش که مردم انجام می دادند بی فایده بود .
آخر چرا ؟ چرا باید کسی وقتش را در این جا تلف کند ؟
به یاد آورد که خودش با نگاه کردن به آنها نیز همین کار را انجام میدهد ، پس به راه افتاد . به اولین لوکوموتیو-ران که رسید با او به صحبت پرداخت . پولش را به او داد . این پول حاصل پس انداز و صرفه جویی های چند ماهه ی او بود . همه را به او داد. تا به حال از نزدیک موجودی این چنین ندیده بود . وای ! با خود گفت ،انسان چه کار ها که نمی کند .
او برای مسافرت یک قطار باربری را انتخاب کرده بود . نه به خاطر پول کمی که داشت ، بلکه به خاطر این که نمی خواست با کسی تا هنگام رسیدن به مقصدش صحبت کند . داخل واگنی نشست و در را بست . از آن جا تا وقتی که در واگن باز شد و نور مهتاب چهره ی او را روشن کرد ، به نتیجه ی سفرش فکر میکرد .

:::::::::::::::::
صدای در واگن او را از جا پراند . کسی با صدای خشن که گویی می خواست او را بترساند گفت : این جا مقصد توست . زود پیاده شو و از این جا برو .
آه .... عجب لحظات خوبی بود این لحظات سکوت. کاش این سکوت تا ابد ادامه داشت ، تا ابد ...
پیاده شد و به راه افتاد . . . به دهکده ای که پیش رویش بود نگاه کرد . در آن موقع صبح حتما همه در خواب بودند . او هم همین را می خواست ... تنهایی برای رسیدن به هدف .
قدمهایش را تند تر کرد و سعی کرد به بی نتبجه ماندن کارش فکر نکند ... بادی ملایم شروع به وزیدن کرد . در همین موقع خورشید طلوع کرده بود ... کاش این طور نمی شد . الان همه ی اهالی او را می دیدند و او این را دوست نداشت . چیزی که دنبالش بود را خیلی راحت پیدا کرد ، قبرستان .
به آن جا رفت و سعی می کرد که به مردم توجهی نکند . به راهش ادامه داد ... حالا بین قبور اسمی را جست و جو میکرد .
آن را پیدا کرد . . . حتما خودش بود . به سویش رفت و کنار سنگ قبر زانو زد . رویش را خواند : گری گانت 1757 - 1820 با صدای آروم گفت : پدر بزرگ....
روی سنگ را پاک کرد . الان خیالش راحت شده بود . احساس می کرد ، الان دیگر کسی او را به چشم یک بچه که از روی هوس به دنیا آمده است نمی نگرد . این نشان از اصالت او داشت . حتما خانوداهی آبرومندی داشت. کسی الان او را به چشم یک ولگرد نمیدید.
در این هنگام حس می کرد می تواند انتقام چند ساله ی خود را از مردم بگیرد . همه باید می فهمیدند که او کیست . او با حس انتقام دو چندان از قبرستان به بیرون آمد و زیر لب گفت : ماروولو همه منتظر تو هستند. . .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آن چه ثابت و برجاست ، ثابت و برجا نیست . دنیا این چنین که هست نمی ماند .
برتول برشت