کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
45
نفر همین الان آنلایناند
25 نفر در «انجمن»
3 عضو
42 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 25
-
آرشیو گالری 11
-
بخشهای دیگر 6
اعضای آنلاین
51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
ژاندارمری هاگزمید
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

هنوز لارا توی خونه بود و هیچ یک از اعضای ژاندارمری حتی مایک لوری جرات نداشتند وارد خونه بشن .
مارکوس : چی کار کنیم ؟
سامانتا : حالا مگه همش چند نفر رو کشته ؟ اشکال نداره بهتره بزاریم بره
بلیز : آره فکر خوبیه . تا هممون به طرز فجیعی کشته نشدیم بهتره بریم .
مایک که پشت بقیه قایم شده بود با صدای لرزانی گفت :
- چی چی رو بریم . پس من چطوری سرمو بین مردم بلند کنم . ناسلامتی من رئیس این خراب شدم .
در همون لحظه یه طلسم سبز رنگ از سمت خونه به سمت آنها اومد . و به همین دلیل مایک با دستاش جلوی صورتش رو گفت .
سوزان با لحن کنایه آمیزی گفت :
- سرتو همونجور که الان بالا گرفتی بگیر بالا .
مایک که از این حرف به شدت عصبانی شده بود فریاد زد :
- فکر کردین من میترسم الان نشونش میدم.
مایک از پشت کاراگاهان بیرون پرید اما بلافاصله یکی از طلسم های لارا بهش برخورد کرد و باعث شد که مایک کلش به رنگ سیاه در بیاد .
کاراگاهان
مایک با عصبانیت فریاد زد :
- یا لارا رو دستگیر میکنین یا میدم گراوپی بخوردتون
کاراگاهان
بلیز : وایسین من یه زنگ بزنم به بروبچز اتحاد شاید بتونم یه کاری براتون بکنم .
بلیز موبایلش رو در میاره و شماره ای رو میگیره .
اونور خط صدای پیغام گیر :
- من رودلفم . اگر میخوای شکنجت بدم دکمه شماره یک رو فشار بده . اگر میخوای بکشمت دکمه شماره دو رو فشار بده . اگر میخوای بدمت دست لارا تا اون به طرز فجیعی بکشدت دکمه شماره سه . اگر کار داری وقت ندارم بیخود بوق نزن ولی اگر کار واجب داری بعد از صدای فریادهای شکنجه پیغام خودتو بگو و تا نخوردمت بزن به چاک . دوووووووووهاهاهاها!!!
بلیز در حالی که داشت از ترس از حال میرفت گفت :
- س... سلا..م رودلف ... میشه این لارا رو بیای جمعش کنی
یه دفعه ای رودلف اومد پشت خط :
- چی گفتی لارا ؟ با لارای من چی کار داری ؟ میخوای همچین بزنمت خونت بپاشه به در و دیوار ؟
در همون لحظه بلیز از حال رفت و موبایلش افتاد زمین . کاراگاهان به هم نگاهی انداختند . مارکوس و سامانتا که از سابقه رودلف با خبر بودن آب دهنشونو با هم قورت دادن بقیه هم همینجور بر بر نگاه کردن .
صدای رودلف : هوووی بلیز کوشی ؟ تا از گوشی نکشیدمت اینجا خودت حرف بزن
سرانجام مایک لوری با نگرانی گوشی رو از روی زمین برداشت .
مایک : من رئیس ژاندارمریه هاگزمیدم میخواستم که...
رودلف : پس تو بلیز رو اخبال کردی نه الان.....
مایک
: نه بابا . فقط این لارا یکم عصبانیه نمیتونیم جلوشو بگیریم میشه شما راضیش کنین که ....
رودلف : آخی لارای من عصبانیه .
مایک : آره یکمم زیادی عصبانیه میشه بگین خودشو تسلیم کنه ؟
رودلف : چی خودشو تسلیم کنه ؟ متاسفم برادر من از دست من کاری ساخته نیست
مایک : حالا بیا سعی خودتو بکن .
رودلف : اههههه باشه بابا دو دقیقه صبر کنین من چند نفر رو بکشم اعصابم راحت شه الان میام
چند دقیقه بعد .
رودلف بلند گو رو به دست گرفته :
- لارای خوبم ، عزیزم بیا بیرون
صدای لارا از توی خونه به گوش رسید :
- آخی رودلف تویی ؟
رودلف : آره خودمم
جمعیت
لارا : نه نمیتونم بیام بیرون ، اینا منو دستگیر میکنن !
ناگهان رودلف قاطی کرد . او با خشانت گفت :
- کیا دستگیرت میکنن !!
سپس با خشونت نگاهی به بلیز و مایک و بقیه گلدون ها انداخت ....
جمعیت
رودلف : هوووم بهم نگفته بودین میخواین لارا منو دستگیر کنین . لارای خوبم بیا بیرون دوتایی حالشونو بگیریم .
لارا : باشه اومدم . ولی یادت باشه یه کروشیو طلبت .
رودلف : اصلا صدتا کروشیو طلبم
کاراگاهان با ترس به همدیگه نگاهی انداختند . رودلف و لارا با خشانت جلو میامدند و آنها نیز عقب میرفتند و......
متاسفانه به علت داشتن صحنه های اکشن این قسمت توسط سازمان یونیسف سانسور شد .
در آخر لارا و رودلف فرار میکنن و و کاراگاهان را بیهوش بر زمین برجا میزارن .
------------
هوووم ، چه پست ارزشی ! مایکی جون حالا با خیال راحت ماموریت جدید رو بنویس .
مارکوس : چی کار کنیم ؟
سامانتا : حالا مگه همش چند نفر رو کشته ؟ اشکال نداره بهتره بزاریم بره
بلیز : آره فکر خوبیه . تا هممون به طرز فجیعی کشته نشدیم بهتره بریم .
مایک که پشت بقیه قایم شده بود با صدای لرزانی گفت :
- چی چی رو بریم . پس من چطوری سرمو بین مردم بلند کنم . ناسلامتی من رئیس این خراب شدم .
در همون لحظه یه طلسم سبز رنگ از سمت خونه به سمت آنها اومد . و به همین دلیل مایک با دستاش جلوی صورتش رو گفت .
سوزان با لحن کنایه آمیزی گفت :
- سرتو همونجور که الان بالا گرفتی بگیر بالا .
مایک که از این حرف به شدت عصبانی شده بود فریاد زد :
- فکر کردین من میترسم الان نشونش میدم.

مایک از پشت کاراگاهان بیرون پرید اما بلافاصله یکی از طلسم های لارا بهش برخورد کرد و باعث شد که مایک کلش به رنگ سیاه در بیاد .
کاراگاهان
مایک با عصبانیت فریاد زد :
- یا لارا رو دستگیر میکنین یا میدم گراوپی بخوردتون
کاراگاهان
بلیز : وایسین من یه زنگ بزنم به بروبچز اتحاد شاید بتونم یه کاری براتون بکنم .
بلیز موبایلش رو در میاره و شماره ای رو میگیره .
اونور خط صدای پیغام گیر :
- من رودلفم . اگر میخوای شکنجت بدم دکمه شماره یک رو فشار بده . اگر میخوای بکشمت دکمه شماره دو رو فشار بده . اگر میخوای بدمت دست لارا تا اون به طرز فجیعی بکشدت دکمه شماره سه . اگر کار داری وقت ندارم بیخود بوق نزن ولی اگر کار واجب داری بعد از صدای فریادهای شکنجه پیغام خودتو بگو و تا نخوردمت بزن به چاک . دوووووووووهاهاهاها!!!
بلیز در حالی که داشت از ترس از حال میرفت گفت :
- س... سلا..م رودلف ... میشه این لارا رو بیای جمعش کنی
یه دفعه ای رودلف اومد پشت خط :
- چی گفتی لارا ؟ با لارای من چی کار داری ؟ میخوای همچین بزنمت خونت بپاشه به در و دیوار ؟
در همون لحظه بلیز از حال رفت و موبایلش افتاد زمین . کاراگاهان به هم نگاهی انداختند . مارکوس و سامانتا که از سابقه رودلف با خبر بودن آب دهنشونو با هم قورت دادن بقیه هم همینجور بر بر نگاه کردن .
صدای رودلف : هوووی بلیز کوشی ؟ تا از گوشی نکشیدمت اینجا خودت حرف بزن
سرانجام مایک لوری با نگرانی گوشی رو از روی زمین برداشت .
مایک : من رئیس ژاندارمریه هاگزمیدم میخواستم که...
رودلف : پس تو بلیز رو اخبال کردی نه الان.....
مایک
: نه بابا . فقط این لارا یکم عصبانیه نمیتونیم جلوشو بگیریم میشه شما راضیش کنین که ....رودلف : آخی لارای من عصبانیه .
مایک : آره یکمم زیادی عصبانیه میشه بگین خودشو تسلیم کنه ؟
رودلف : چی خودشو تسلیم کنه ؟ متاسفم برادر من از دست من کاری ساخته نیست
مایک : حالا بیا سعی خودتو بکن .
رودلف : اههههه باشه بابا دو دقیقه صبر کنین من چند نفر رو بکشم اعصابم راحت شه الان میام
چند دقیقه بعد .
رودلف بلند گو رو به دست گرفته :
- لارای خوبم ، عزیزم بیا بیرون
صدای لارا از توی خونه به گوش رسید :
- آخی رودلف تویی ؟
رودلف : آره خودمم
جمعیت
لارا : نه نمیتونم بیام بیرون ، اینا منو دستگیر میکنن !
ناگهان رودلف قاطی کرد . او با خشانت گفت :
- کیا دستگیرت میکنن !!
سپس با خشونت نگاهی به بلیز و مایک و بقیه گلدون ها انداخت ....
جمعیت
رودلف : هوووم بهم نگفته بودین میخواین لارا منو دستگیر کنین . لارای خوبم بیا بیرون دوتایی حالشونو بگیریم .
لارا : باشه اومدم . ولی یادت باشه یه کروشیو طلبت .
رودلف : اصلا صدتا کروشیو طلبم
کاراگاهان با ترس به همدیگه نگاهی انداختند . رودلف و لارا با خشانت جلو میامدند و آنها نیز عقب میرفتند و......
متاسفانه به علت داشتن صحنه های اکشن این قسمت توسط سازمان یونیسف سانسور شد .
در آخر لارا و رودلف فرار میکنن و و کاراگاهان را بیهوش بر زمین برجا میزارن .
------------
هوووم ، چه پست ارزشی ! مایکی جون حالا با خیال راحت ماموریت جدید رو بنویس .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ویژژژژژژژژژژژژژ
نور کور کننده ی قرمز رنگی آنها را وادار به نشستن روی زمین و گرفتن چمشهایشان کرد و یک نیروی نامرئی چوبدستی های آنها را از دستشان بیرون کشید و روی هوا معلق نگه داشت....
بلیز در حالی که چمشمش را گرفته بود نعره زد:
مایک......مایک لوری....
بلیز اینبار با خشونت تمام فریاد زد:
هی سوزان....سامناتا....فریاد بزنید..مایک لوری...مایک گوشهایش خیلی تیزه...می شنوه...
هر سه با هم:
مایک لوری.......مایک لوری......
از آن جانب مارکوس و اسمیت یواش یواش نزدیک می شدند....
ناگهان شون که گویا متوجه آنها شده بود از پشت دو اخگر دردآور به سوی آنها فرستاد....
مارکوس و اسمیت از درد نعره هایی زدند و بیهوش شدند روی زمین مثل ماست ولو شدند....
شون خنده شیطانی و مرگباری کرد.....(
)
حالا دیگر کسی از افراد ژاندارمری نبود که به داد آنها برسه به جز یک نفر...
" مایک لوری"
شون در حالی که چوبدستی اش را غلاف می کرد آستین هایش را بالا می زد و به طرف جسم مارکوس می رفت که یهو صدای باز شدن درب خانه متروکه، شون را وادار به چرخاندن رویش و در آوردن چوبدستی اش کرد....
صدای قدم های استواری همانطور به شون نزدیک می شد....
"- کسی منو صدا کرد؟؟!! -"(
)
او مایک لوری بود....شون شروع به لرزیدن کرد..چون می دانست با یکی از سریع ترین جادوگران در دوئل طرف است....
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
اخگر سبز رنگی از جلوی درب ورودی خانه به سمت شون رفت....شون که به فکر حفظ جانش بود..جا خالی داد و به گوشه ای پرید....
مایک لوری نزدیک شد....شون هم که چاره ای جز دوئل را با او نمی دید چوبدستی اش را چرخاند و فریاد زد:
***""" آواداکداوارا"""***
افسون با سرعت خیره کننده ای به سمت مایک لوری رفت...
اما....
مایک به هوا پرید و یک افسون به سرعت "نور" به طرف شون روانه ساخت....
تق....شون حدود 5 متر آن طرف تر بیهوش روی زمین افتاد...
مایک لوری هم که شاد تشریف داشت....به طرف مارکوس ولو رو زمین رفت....( نمونه شادی مایک:
)
که یهو.......
ادامه دارد.....................
**************************************************
نکته1: نفر بعدی که رول من رو ادامه میده، لطفا ماموریت رو تموم کنه
نکته2: شون پن هم دست لارا بود وتوسط مایک دستگیر شد..این نکته را فراموش نکنید..
شون پن: نمایشنامه خوبی بود...کاراکتر خودت را در آن یک مرد قدرتمند و جنایتکار نشان دادی...فقط زیاد روی چهره های دیگر کاراکترها کاری نکردی...در کل: چون خودت را کاراکتر جنایتکار نشان دادی..نمی تونم تائیدت کنم...
تائید نشد.
نور کور کننده ی قرمز رنگی آنها را وادار به نشستن روی زمین و گرفتن چمشهایشان کرد و یک نیروی نامرئی چوبدستی های آنها را از دستشان بیرون کشید و روی هوا معلق نگه داشت....
بلیز در حالی که چمشمش را گرفته بود نعره زد:
مایک......مایک لوری....
بلیز اینبار با خشونت تمام فریاد زد:
هی سوزان....سامناتا....فریاد بزنید..مایک لوری...مایک گوشهایش خیلی تیزه...می شنوه...
هر سه با هم:
مایک لوری.......مایک لوری......
از آن جانب مارکوس و اسمیت یواش یواش نزدیک می شدند....
ناگهان شون که گویا متوجه آنها شده بود از پشت دو اخگر دردآور به سوی آنها فرستاد....
مارکوس و اسمیت از درد نعره هایی زدند و بیهوش شدند روی زمین مثل ماست ولو شدند....
شون خنده شیطانی و مرگباری کرد.....(
)حالا دیگر کسی از افراد ژاندارمری نبود که به داد آنها برسه به جز یک نفر...
" مایک لوری"
شون در حالی که چوبدستی اش را غلاف می کرد آستین هایش را بالا می زد و به طرف جسم مارکوس می رفت که یهو صدای باز شدن درب خانه متروکه، شون را وادار به چرخاندن رویش و در آوردن چوبدستی اش کرد....
صدای قدم های استواری همانطور به شون نزدیک می شد....
"- کسی منو صدا کرد؟؟!! -"(
)او مایک لوری بود....شون شروع به لرزیدن کرد..چون می دانست با یکی از سریع ترین جادوگران در دوئل طرف است....
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
اخگر سبز رنگی از جلوی درب ورودی خانه به سمت شون رفت....شون که به فکر حفظ جانش بود..جا خالی داد و به گوشه ای پرید....
مایک لوری نزدیک شد....شون هم که چاره ای جز دوئل را با او نمی دید چوبدستی اش را چرخاند و فریاد زد:
***""" آواداکداوارا"""***
افسون با سرعت خیره کننده ای به سمت مایک لوری رفت...
اما....
مایک به هوا پرید و یک افسون به سرعت "نور" به طرف شون روانه ساخت....
تق....شون حدود 5 متر آن طرف تر بیهوش روی زمین افتاد...
مایک لوری هم که شاد تشریف داشت....به طرف مارکوس ولو رو زمین رفت....( نمونه شادی مایک:
)که یهو.......
ادامه دارد.....................
**************************************************
نکته1: نفر بعدی که رول من رو ادامه میده، لطفا ماموریت رو تموم کنه
نکته2: شون پن هم دست لارا بود وتوسط مایک دستگیر شد..این نکته را فراموش نکنید..
شون پن: نمایشنامه خوبی بود...کاراکتر خودت را در آن یک مرد قدرتمند و جنایتکار نشان دادی...فقط زیاد روی چهره های دیگر کاراکترها کاری نکردی...در کل: چون خودت را کاراکتر جنایتکار نشان دادی..نمی تونم تائیدت کنم...
تائید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/01
آخرین ورود: چهارشنبه 27 خرداد 1388 15:51
از: از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
پستها:
998

بيرون از خانه متروكه ماركوس كه بي جان روي زمين افتاده بود سعي مي كرد از جايش بلند شود و به ساختمان بازگردد .
در داخل خانه شون به سمت سامانتا حركت مي كرد سوزان و سامانتا هيچ راه فراري نداشتند در حاليكه شون چوبدستي اش را به سمت سامانتا مي گرفت سوزان متوجه چوب بلندي در پشت سرش شد .
شون چوبدستي اش را بالا آورد و فرياد زد :كرشيو
سامانتا از فرط درد جيغ مي كشيد و شون لذت فنا ناپذيري از مشاهده ي اين تصوير در خود احساس مي كرد اما تمام توجه سوزان به چوب بزرگ بود سوزان در يك لحظه ي سريع توانست چوب را بدست آورد و با ضربه ي محكم يبر فرق سر پن بكوبد . شون رو ي زمين بي حركت ماند . سامانتا كه سعي مي كرد تعادل خود را حفظ كند با كمك بليز سعي كرد از محل حادثه بگريزد .
سامانتا :بايد سريع فرار كنيم ببين مي توني چوب دستي هامون رو پيدا كني .
سوزان و بليز كوركورانه به دنبال چوب دستي هايشان گشتند و عاقبت آن را در كنار شون يافتند .
هر سه با سرعت هرچه تمام تر از اتاق پر از جسد بيرون رفتند هنگامي كه بليز در را پشت سرش مي بست شون تكان شديدي خود و به هوش آمد .
بيرون از خانه
ماركوس تقريبا ايستاده بود اما درست زماني كه نزديك بود دوباره به زمين برخورد كند دستاني بازوانش را گرفت و او را سر پا نگاه داشت .
ماركوس دنبال فرد گشت اما سرگيجه اش نمي كذاشت درست اطراف را نگاه كند اما صدايش را شناخت
اسميت :چه خبر شده ماركوس بقيه كجان ؟ من رفتم به يك ياز خونه خالي ها سر بزنم . هي تو چته ؟
اسميت وردي را زير لب زمرمه كرد كه باعث شد حال ماركوس بهتر شود و بعد از توضيح ماجرا توسط ماركوس هر دو به سمت منزل متروكه به راه افتادند .
در داخل خانه سوزان و سامانتا به همراه يبليز سريع حركت مي كردند شون پن به دنبال آنها حركت مي كرد پن با حركت سريع چوب دستي اش طلسمي را به سمت آنها روانه كرد كه به خطا رفت و ديوار كهنه ي خانه را ويران كرد سوزان به سمت راهروي كناريش حركت كرد قفل يك اتاق خالي را شكاند و همه به درون آن قدم گذاشتند هر سه به شدت نفس مي زدند سامانتا كه سعي مي كرد اكسيژن بيشتري را به داخل ريه هايش منتقل كند بريده گفت :بايد چوب دستيش رو مي گرفتيم بنــــــــــــگ
تنها كاري كه بليز توانست بكند طلسم كردن در بود شون به پشت در ي رسيده بود كه كاراگاه ها در پشت آن پناه گرفته بودند شون كه با شدت به در ضربه مي زد گفت : درسته كه در رو طلسم كرديد اما خيلي دوام نمي ياره منتظر مرگتون باشين .
بليز و سامانتا و سوزان هر سه با قدم هاي لرزان پشت در ايستاده بودند و چوبدستي هايشان را به سمت آن گرفته بودند كه ...
در داخل خانه شون به سمت سامانتا حركت مي كرد سوزان و سامانتا هيچ راه فراري نداشتند در حاليكه شون چوبدستي اش را به سمت سامانتا مي گرفت سوزان متوجه چوب بلندي در پشت سرش شد .
شون چوبدستي اش را بالا آورد و فرياد زد :كرشيو
سامانتا از فرط درد جيغ مي كشيد و شون لذت فنا ناپذيري از مشاهده ي اين تصوير در خود احساس مي كرد اما تمام توجه سوزان به چوب بزرگ بود سوزان در يك لحظه ي سريع توانست چوب را بدست آورد و با ضربه ي محكم يبر فرق سر پن بكوبد . شون رو ي زمين بي حركت ماند . سامانتا كه سعي مي كرد تعادل خود را حفظ كند با كمك بليز سعي كرد از محل حادثه بگريزد .
سامانتا :بايد سريع فرار كنيم ببين مي توني چوب دستي هامون رو پيدا كني .
سوزان و بليز كوركورانه به دنبال چوب دستي هايشان گشتند و عاقبت آن را در كنار شون يافتند .
هر سه با سرعت هرچه تمام تر از اتاق پر از جسد بيرون رفتند هنگامي كه بليز در را پشت سرش مي بست شون تكان شديدي خود و به هوش آمد .
بيرون از خانه
ماركوس تقريبا ايستاده بود اما درست زماني كه نزديك بود دوباره به زمين برخورد كند دستاني بازوانش را گرفت و او را سر پا نگاه داشت .
ماركوس دنبال فرد گشت اما سرگيجه اش نمي كذاشت درست اطراف را نگاه كند اما صدايش را شناخت
اسميت :چه خبر شده ماركوس بقيه كجان ؟ من رفتم به يك ياز خونه خالي ها سر بزنم . هي تو چته ؟
اسميت وردي را زير لب زمرمه كرد كه باعث شد حال ماركوس بهتر شود و بعد از توضيح ماجرا توسط ماركوس هر دو به سمت منزل متروكه به راه افتادند .
در داخل خانه سوزان و سامانتا به همراه يبليز سريع حركت مي كردند شون پن به دنبال آنها حركت مي كرد پن با حركت سريع چوب دستي اش طلسمي را به سمت آنها روانه كرد كه به خطا رفت و ديوار كهنه ي خانه را ويران كرد سوزان به سمت راهروي كناريش حركت كرد قفل يك اتاق خالي را شكاند و همه به درون آن قدم گذاشتند هر سه به شدت نفس مي زدند سامانتا كه سعي مي كرد اكسيژن بيشتري را به داخل ريه هايش منتقل كند بريده گفت :بايد چوب دستيش رو مي گرفتيم بنــــــــــــگ
تنها كاري كه بليز توانست بكند طلسم كردن در بود شون به پشت در ي رسيده بود كه كاراگاه ها در پشت آن پناه گرفته بودند شون كه با شدت به در ضربه مي زد گفت : درسته كه در رو طلسم كرديد اما خيلي دوام نمي ياره منتظر مرگتون باشين .
بليز و سامانتا و سوزان هر سه با قدم هاي لرزان پشت در ايستاده بودند و چوبدستي هايشان را به سمت آن گرفته بودند كه ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پنهان شده ام
پشت ابر چشمهايم...
باران در اتاق من است...
خالي هاي اتاقم را
از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
پشت ابر چشمهايم...
باران در اتاق من است...
خالي هاي اتاقم را
از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
جزئیات کاربر

صدایی از پشت سرشان گفت:مطمئنی همش کار لارا بوده؟
هر سه با ترس به پشت سرشان برگشتند.هیچ کس پشت سرشان نبود.فقط راهرو کثیف و خاک گرفته و سطل اشغال واژگون جلوی رویشان قرار داشت.
مارکوس فریاد زد:کی آنجاست؟خودت رو نشون بده و گرنه...
قبل از اینکه مارکوس جمله اش را تمام کند باد تندی جلوی رویشان شروع به وزیدن کرد و شخصی درست در وسط آن باد پدیدار شد.شنل بلند مشکی پوشیده بود و کلاهش را بر روی سرش انداخته بد.
سامانتا خواست شخص را خلع سلاح کند اما قبل از آنکه حرکتی بکند چوب دستی هر سه نفرشان به هوا رفت و ناپدید شد.
مارکوس فریاد زد:تو لارایی...خودت رو تسلیم کن.
شخص مرموز وحشیانه خندید و گفت:واقعاً که...چه مامورهایی.شما ها فرق بین صدای یک جادوگر و ساحره را تشخیص نمیدین؟
این رو گفت رو کلاه شنلش را از سر برداشت.زیر آن کلاه شون پن با چشمانی به سرخی آتش منتظر عکس العمل آنها بود.
سوزان فریاد زد:تو...تویی خائن لعنتی؟
شون قدم زنان به انها نزدیک شد و گفت:آره جوجه کاراگاه.من شون پن هستم.کسی که اون قدر ابله نبود که ارمان های یه جادوگر پیر خرفت رو ادامه بده.کسی که به ندای اربابش پاسخ مثبت داد.
مارکوس خواست به طرف شون حمله کند اما با نیرویی نامرئی به هوا بلند شد و به زمین افتاد.سوزان و سامانتا به طرف مارکوس رفتند.مارکوس فریاد زد:تو یه خائن پستی...تو سه تا از دوست های من رو کشتی عوضی...خودم میکشمت.
شون وحشیانه قهقه زد و گفت:سه تا از دوست هات؟به این جسد ها نگاه کن.هفت،هشت تاش رو خودم سلاخی کردم...
سوزان با وحشت به شون نگاه کر.باور نمیکرد کسی بتواند چند نفر را به چنین حالت فجیعی بکشد و خونسرد از کشتن انها حرف بزند. کلامی برای توصیف او پیدا نمیکرد.فریاد زد:کثافت آشغال...
شون چوب دستیش رو بالا اورد و فریاد زد:کریشیو...
سه مامور از درد به خودشان میپیچیدند و فریاد میزدند.شون همانجا بالای سرشان ایستاده و میخندید.بعد از چند لحظه دست از شکنجه برداشت.سه مامور از درد نای بلند شدن نداشتند.شون به آنها نزدیک شد و گفت:من با شما ها خیلی کار دارم بچه ها!
خودش را به مارکوس رساند و یقه او را گرفت و از زمین بلند کرد.مارکوس طاقت حرکت کردن نداشت.با خشم نگاهی به شون انداخت و به صورتش تف کرد. شون با خشم مارکوس را از زمین بلند کرد و او را از پنجره بیرون انداخت.پنجره شکسته شد و مارکوس از آن به بیرون پرت شد.شون به طرف سامانتا و سوزان برگشت و گفت:حالا نوبت شما هاست بچه ها...
صدای تق تق هنوز درون اتاق میپیچید...
هر سه با ترس به پشت سرشان برگشتند.هیچ کس پشت سرشان نبود.فقط راهرو کثیف و خاک گرفته و سطل اشغال واژگون جلوی رویشان قرار داشت.
مارکوس فریاد زد:کی آنجاست؟خودت رو نشون بده و گرنه...
قبل از اینکه مارکوس جمله اش را تمام کند باد تندی جلوی رویشان شروع به وزیدن کرد و شخصی درست در وسط آن باد پدیدار شد.شنل بلند مشکی پوشیده بود و کلاهش را بر روی سرش انداخته بد.
سامانتا خواست شخص را خلع سلاح کند اما قبل از آنکه حرکتی بکند چوب دستی هر سه نفرشان به هوا رفت و ناپدید شد.
مارکوس فریاد زد:تو لارایی...خودت رو تسلیم کن.
شخص مرموز وحشیانه خندید و گفت:واقعاً که...چه مامورهایی.شما ها فرق بین صدای یک جادوگر و ساحره را تشخیص نمیدین؟
این رو گفت رو کلاه شنلش را از سر برداشت.زیر آن کلاه شون پن با چشمانی به سرخی آتش منتظر عکس العمل آنها بود.
سوزان فریاد زد:تو...تویی خائن لعنتی؟
شون قدم زنان به انها نزدیک شد و گفت:آره جوجه کاراگاه.من شون پن هستم.کسی که اون قدر ابله نبود که ارمان های یه جادوگر پیر خرفت رو ادامه بده.کسی که به ندای اربابش پاسخ مثبت داد.
مارکوس خواست به طرف شون حمله کند اما با نیرویی نامرئی به هوا بلند شد و به زمین افتاد.سوزان و سامانتا به طرف مارکوس رفتند.مارکوس فریاد زد:تو یه خائن پستی...تو سه تا از دوست های من رو کشتی عوضی...خودم میکشمت.
شون وحشیانه قهقه زد و گفت:سه تا از دوست هات؟به این جسد ها نگاه کن.هفت،هشت تاش رو خودم سلاخی کردم...
سوزان با وحشت به شون نگاه کر.باور نمیکرد کسی بتواند چند نفر را به چنین حالت فجیعی بکشد و خونسرد از کشتن انها حرف بزند. کلامی برای توصیف او پیدا نمیکرد.فریاد زد:کثافت آشغال...
شون چوب دستیش رو بالا اورد و فریاد زد:کریشیو...
سه مامور از درد به خودشان میپیچیدند و فریاد میزدند.شون همانجا بالای سرشان ایستاده و میخندید.بعد از چند لحظه دست از شکنجه برداشت.سه مامور از درد نای بلند شدن نداشتند.شون به آنها نزدیک شد و گفت:من با شما ها خیلی کار دارم بچه ها!
خودش را به مارکوس رساند و یقه او را گرفت و از زمین بلند کرد.مارکوس طاقت حرکت کردن نداشت.با خشم نگاهی به شون انداخت و به صورتش تف کرد. شون با خشم مارکوس را از زمین بلند کرد و او را از پنجره بیرون انداخت.پنجره شکسته شد و مارکوس از آن به بیرون پرت شد.شون به طرف سامانتا و سوزان برگشت و گفت:حالا نوبت شما هاست بچه ها...
صدای تق تق هنوز درون اتاق میپیچید...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ماركوس و سامانتا به سرعت بطرف صدا حركت ميكنن....بليز بارنگ پريده تعقيبشون ميكنه.
سه جادوگر به آرامي وارد خانه متروكه ميشن.
-سووووزاااان؟؟؟سوزان؟؟
جوابي شنيده نميشه.
هواي خانه به طرز عجيبي سرد بود ولي چيزي كه باعث لرزش آنها ميشد سكوت ترسناكي بود كه گهگاهي با صداي چكه قطرات آب شكسته ميشد..
بليز با ترس و احتياط از پله هاي خانه بالا رفت درحاليكه چوبدستي خودشو محكم در دستش گرفته بود.
ماركوس و سامانتا به دنبال بليز حركت ميكنن..
بالاخره به بالاي پله ها ميرسن.
در طبقه بالا چند اتاق ديده ميشد.اتاق روبرو به نظر خالي ميومد...ولي دو اتاق ديگه هم وجود داشت.
بليز با دقت به روبرو خيره شد....
چشمهاش كم كم به تاريكي عادت كرد. جلوي در يكي از اتاقها چيز عجيبي مثل يك رداي مچاله شده ديده ميشد كه زنده به نظر ميرسيد.
ماركوس:اون چيه؟داره ميلرزه.جلوتر نرين.ممكنه خطرناك باشه.
بليز آرام آرام به ردا نزديك ميشه و...
-سوزان.اين تويي؟چه اتفاقي افتاده؟چرا ميلرزي؟
سوزان كه به نظر ميرسيد از چيزي به شدت وحشت كرده قادر به جواب دادن نبود..در حاليكه ميلرزيد بطرف يكي از اتاقها اشاره كرد.
سامانتا بالاخره به خودش جرات ميده و در اتاق رو باز ميكنه.
جيغي بلندتر از صداي جيغ سوزان سكوت وحشتناك خونه رو ميشكنه....
بليز با وحشت بطرف سامانتا ميدوه:چي شده؟
سامانتا به داخل اتاق اشاره ميكنه.
در داخل اتاق 6 صندلي با نظم خاص چيده شده بود.
صداي تليك تليكي كه سوزان شنيده بود هنوز به گوش ميرسيد..ولي اينبار منبع صدا مشخص بود...15 جسد كه به طرز وحشتناكي تكه تكه شده و از سقف آويزان شده بودند با نسيمي كه از پنجره ميوزيد تكان ميخوردند و برخورد اجساد با صندلي صداي تليك تليك رو ايجاد ميكرد.
سوزان هنوز ميلرزيد.سامانتا زير لب زمزمه كرد:اين وحشيانه ترين كاريه كه تا بحال ديدم.
بليز:اين فقط كار يه نفر ميتونه باشه...لارا..اون اينجا بوده.ما دستگيرش ميكنيم.
سه جادوگر به آرامي وارد خانه متروكه ميشن.
-سووووزاااان؟؟؟سوزان؟؟
جوابي شنيده نميشه.
هواي خانه به طرز عجيبي سرد بود ولي چيزي كه باعث لرزش آنها ميشد سكوت ترسناكي بود كه گهگاهي با صداي چكه قطرات آب شكسته ميشد..
بليز با ترس و احتياط از پله هاي خانه بالا رفت درحاليكه چوبدستي خودشو محكم در دستش گرفته بود.
ماركوس و سامانتا به دنبال بليز حركت ميكنن..
بالاخره به بالاي پله ها ميرسن.
در طبقه بالا چند اتاق ديده ميشد.اتاق روبرو به نظر خالي ميومد...ولي دو اتاق ديگه هم وجود داشت.
بليز با دقت به روبرو خيره شد....
چشمهاش كم كم به تاريكي عادت كرد. جلوي در يكي از اتاقها چيز عجيبي مثل يك رداي مچاله شده ديده ميشد كه زنده به نظر ميرسيد.
ماركوس:اون چيه؟داره ميلرزه.جلوتر نرين.ممكنه خطرناك باشه.
بليز آرام آرام به ردا نزديك ميشه و...
-سوزان.اين تويي؟چه اتفاقي افتاده؟چرا ميلرزي؟
سوزان كه به نظر ميرسيد از چيزي به شدت وحشت كرده قادر به جواب دادن نبود..در حاليكه ميلرزيد بطرف يكي از اتاقها اشاره كرد.
سامانتا بالاخره به خودش جرات ميده و در اتاق رو باز ميكنه.
جيغي بلندتر از صداي جيغ سوزان سكوت وحشتناك خونه رو ميشكنه....
بليز با وحشت بطرف سامانتا ميدوه:چي شده؟
سامانتا به داخل اتاق اشاره ميكنه.
در داخل اتاق 6 صندلي با نظم خاص چيده شده بود.
صداي تليك تليكي كه سوزان شنيده بود هنوز به گوش ميرسيد..ولي اينبار منبع صدا مشخص بود...15 جسد كه به طرز وحشتناكي تكه تكه شده و از سقف آويزان شده بودند با نسيمي كه از پنجره ميوزيد تكان ميخوردند و برخورد اجساد با صندلي صداي تليك تليك رو ايجاد ميكرد.
سوزان هنوز ميلرزيد.سامانتا زير لب زمزمه كرد:اين وحشيانه ترين كاريه كه تا بحال ديدم.
بليز:اين فقط كار يه نفر ميتونه باشه...لارا..اون اينجا بوده.ما دستگيرش ميكنيم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

بدین ترتیب سوزان و بلیز از دفتر ژاندارمری خارج شدند . و برای جاسوسی به خیابون هاگزمید قدم گذاشتند .
در راه
سوزان : چی شد که باعث شد تو بیای عضو ژاندارمری بشی ؟
بلیز با خشانت نگاهی به سوزان انداخت و گفت :
- منو به زور آوردن توی این کار خودم مایل نبودم
سوزان با خوشحالی گفت :
- یعنی انقدر تو کاراگاه خوبی هستی که به زور برگردوندنت سر کار ؟
بلیز
مدتی گذشت ، دو جاسوس به خیابون اصلیه هاگزمید رسیدند و تا اون لحظه سوزان داشت از چگونگی کاراگاه شدنش حرف میزد :
- آره دیگه بعد خلاصه پروفسور مک گونگال بهم گفت که من استعداد کاراگاهی دارم و میتونم این حرفه رو پیش بگیرم . یه چیزی از درونم میگفت که من توی این کار موفق میشم ......
بلیز هم فقط با علامت سر حرفهای سوزان رو تایید میکرد
ناگهان چشم بلیز به فروشگاه مادام رزمرتا افتاد و یادش افتاد که خیلی وقته سری به اونجا نزده برای همین گفت :
- اااام .... ببخشید حرفتو قطع میکنم . اینجا بهتره از هم جدا بشیم . چون میدونی که کارمون سریعتر پیش میره .
سوزان
بلیز در حالی که به چند خونه متروکه اشاره میکرد گفت :
- تو برو اونجا رو بگرد منم میرم فروشگاه مادام رزمرتا رو میگردم !
سوزان : معمولا کارهای سخت رو پسرها انجام میدن . من چطوری برم اون خونه ها رو بگردم
بلیز که دلش برای نوشیدنی های مادام رزمرتا لک زده بود با بی تابی گفت :
- اتفاقا گشتن فروشگاه سخت تره ، من یه چیزی میدونم میگم دیگه . من توی این چیزا تجربم بیشتره
سوزان
بدین ترتیب دو کاراگاه از هم جدا شدند . بلیز با خوشحالی به سمت مغازه مادام رزمرتا راه افتاد و سوزان با نگرانی به سمت خونه های متروکه
گیییژژژژژژ گیژژژژژژژژ گیژژژژژژژژز
سوزان به آرامی در حالی که چوبدستیش رو در دستش میفشرد در یکی از خونه های متروکه رو باز کرد .
خونه بی نهایت کثیف تاریکی بود ، چرا که نور خورشید راهی برای نفوذ در آن خانه رو پیدا نمیکرد . بیشتر قسمت های خونه به خصوص روی دیوارها تار عنکبوت بسته شده بود و حشرات زیادی مثل سوسک و مارمولک و ..... بر روی دیوار و زمین به چشم میخوردند .
سوزان به آرامی در رو بست و سپس آب دهنش قورت داد و آروم وارد شد . صدای گامهایش در همه جای خونه پخش میشد ، انگار چند نفر هم زمان با او در حال راه رفتن بودن .
سوزان با ترس و وحشت خودشو به یکی از پله ها که به طبقات بالا منتهی میشد رساند . و دستش رو به آرامی روی نرده گذاشت . اما به علت فرسودگی خانه نرده از جاش درومد و با صدای مهیبی روی زمین خورد .
سوزان که به شدت داشت میلرزید با خودش گفت :
- نمیدونم بلیز داره الان چی کار میکنه !
در همون لحظه در کافه مادام رزمرتا .
بلیز گوشه دنجی رو برای خودش انتخاب کرده بود و در حالی که پاهاش رو روی میز گذاشته بود با اشتیاق سرگرم خوردن نوشیدنی اش بود .
در خانه متروکه
سوزان با وحشت داشت از پله ها بالا میرفت . با اینکه آن روز یه روز زمستانی بود اما سوزان به شدت عرق کرده بود که این عرق بخاطر گرما نبود ، بلکه بخاطر ترس بود !
سوزان آروم چوبدستیش رو بالا گرفت . کاملا اطمینان داشت که از یکی از اتاق ها صدایی میاید . سوزان که به وضوح میتوانست ضربان قلبشو حس کنه . به آرامی به اولین اتاق نزدیک شد و به درون آن نگاهی انداخت . اتاق کاملا خالی بود .
سوزان به دو اتاق دیگر نگاه کرد که در پیش رویش قرار داشت . چاره ای ندشت ، احتمالا صدا از یکی از آن دو اتاق بود . سوزان به اتاق بعدی نزدیک شد و آروم به درون آن سرک کشید . اما آن اتاق هم خالی بود .
تنها یه اتاق دیگه باقی مونده بود . سوزان حتم داشت که صداها از آن اتاق است . به آرامی به اتاق نزدیک شد . صدای تلیک تلیکی از اتاق شنیده میشد . سوزان آماده شد که به درون اتاق هجوم بیاره ......
در همون لحظه در کافه .
مارکوس و سامانتا وارد شدند .
مارکوس
: بلیز اینجا چی کار میکنه !
سامانتا : من فکر کردم رفته ماموریت !
هر دو با سرعت به سمت میز بلیز رفتند . مارکوس پرید یقه بلیز و گرفت و فریاد زد :
- تو اینجا چی کار میکنی ؟
بلیز
: شما اینجا چی کار میکنین ؟
سامانتا : پس سوزان کجاست ؟
بلیز : راستش ما از هم جدا شدیم قرار شد من اینجا رو بگردم
مارکوس : بله دارم میبینم ، سوزان کجا رفته ؟
بلیز با نگرانی به اطرافش نگاه کرد کاملا مشخص بود که نمیخواهد به این سوال جواب بدهد . سرانجام در حالی که سرخ شده بود از پنجره خونه های متروکه رو نشون داد و زیر لب گفت :
- اونجا !!
مارکوس و سامانتا
بلیز
مارکوس نعره زد :
- خجالت بکش ! تو این کار رو دادی دست یه دختر ! حیف که همین الان از مایک جدا شدم وگرنه .......
ناگهان صدای جیغ بنفشی از درون خانه های متروکه شنیده شد که بی تردید متعلق به سوزان بود .....
در راه
سوزان : چی شد که باعث شد تو بیای عضو ژاندارمری بشی ؟
بلیز با خشانت نگاهی به سوزان انداخت و گفت :
- منو به زور آوردن توی این کار خودم مایل نبودم
سوزان با خوشحالی گفت :
- یعنی انقدر تو کاراگاه خوبی هستی که به زور برگردوندنت سر کار ؟
بلیز
مدتی گذشت ، دو جاسوس به خیابون اصلیه هاگزمید رسیدند و تا اون لحظه سوزان داشت از چگونگی کاراگاه شدنش حرف میزد :
- آره دیگه بعد خلاصه پروفسور مک گونگال بهم گفت که من استعداد کاراگاهی دارم و میتونم این حرفه رو پیش بگیرم . یه چیزی از درونم میگفت که من توی این کار موفق میشم ......
بلیز هم فقط با علامت سر حرفهای سوزان رو تایید میکرد
ناگهان چشم بلیز به فروشگاه مادام رزمرتا افتاد و یادش افتاد که خیلی وقته سری به اونجا نزده برای همین گفت :
- اااام .... ببخشید حرفتو قطع میکنم . اینجا بهتره از هم جدا بشیم . چون میدونی که کارمون سریعتر پیش میره .
سوزان
بلیز در حالی که به چند خونه متروکه اشاره میکرد گفت :
- تو برو اونجا رو بگرد منم میرم فروشگاه مادام رزمرتا رو میگردم !
سوزان : معمولا کارهای سخت رو پسرها انجام میدن . من چطوری برم اون خونه ها رو بگردم
بلیز که دلش برای نوشیدنی های مادام رزمرتا لک زده بود با بی تابی گفت :
- اتفاقا گشتن فروشگاه سخت تره ، من یه چیزی میدونم میگم دیگه . من توی این چیزا تجربم بیشتره
سوزان
بدین ترتیب دو کاراگاه از هم جدا شدند . بلیز با خوشحالی به سمت مغازه مادام رزمرتا راه افتاد و سوزان با نگرانی به سمت خونه های متروکه
گیییژژژژژژ گیژژژژژژژژ گیژژژژژژژژز
سوزان به آرامی در حالی که چوبدستیش رو در دستش میفشرد در یکی از خونه های متروکه رو باز کرد .
خونه بی نهایت کثیف تاریکی بود ، چرا که نور خورشید راهی برای نفوذ در آن خانه رو پیدا نمیکرد . بیشتر قسمت های خونه به خصوص روی دیوارها تار عنکبوت بسته شده بود و حشرات زیادی مثل سوسک و مارمولک و ..... بر روی دیوار و زمین به چشم میخوردند .
سوزان به آرامی در رو بست و سپس آب دهنش قورت داد و آروم وارد شد . صدای گامهایش در همه جای خونه پخش میشد ، انگار چند نفر هم زمان با او در حال راه رفتن بودن .
سوزان با ترس و وحشت خودشو به یکی از پله ها که به طبقات بالا منتهی میشد رساند . و دستش رو به آرامی روی نرده گذاشت . اما به علت فرسودگی خانه نرده از جاش درومد و با صدای مهیبی روی زمین خورد .
سوزان که به شدت داشت میلرزید با خودش گفت :
- نمیدونم بلیز داره الان چی کار میکنه !
در همون لحظه در کافه مادام رزمرتا .
بلیز گوشه دنجی رو برای خودش انتخاب کرده بود و در حالی که پاهاش رو روی میز گذاشته بود با اشتیاق سرگرم خوردن نوشیدنی اش بود .
در خانه متروکه
سوزان با وحشت داشت از پله ها بالا میرفت . با اینکه آن روز یه روز زمستانی بود اما سوزان به شدت عرق کرده بود که این عرق بخاطر گرما نبود ، بلکه بخاطر ترس بود !
سوزان آروم چوبدستیش رو بالا گرفت . کاملا اطمینان داشت که از یکی از اتاق ها صدایی میاید . سوزان که به وضوح میتوانست ضربان قلبشو حس کنه . به آرامی به اولین اتاق نزدیک شد و به درون آن نگاهی انداخت . اتاق کاملا خالی بود .
سوزان به دو اتاق دیگر نگاه کرد که در پیش رویش قرار داشت . چاره ای ندشت ، احتمالا صدا از یکی از آن دو اتاق بود . سوزان به اتاق بعدی نزدیک شد و آروم به درون آن سرک کشید . اما آن اتاق هم خالی بود .
تنها یه اتاق دیگه باقی مونده بود . سوزان حتم داشت که صداها از آن اتاق است . به آرامی به اتاق نزدیک شد . صدای تلیک تلیکی از اتاق شنیده میشد . سوزان آماده شد که به درون اتاق هجوم بیاره ......
در همون لحظه در کافه .
مارکوس و سامانتا وارد شدند .
مارکوس
: بلیز اینجا چی کار میکنه !سامانتا : من فکر کردم رفته ماموریت !
هر دو با سرعت به سمت میز بلیز رفتند . مارکوس پرید یقه بلیز و گرفت و فریاد زد :
- تو اینجا چی کار میکنی ؟
بلیز
: شما اینجا چی کار میکنین ؟ سامانتا : پس سوزان کجاست ؟
بلیز : راستش ما از هم جدا شدیم قرار شد من اینجا رو بگردم
مارکوس : بله دارم میبینم ، سوزان کجا رفته ؟
بلیز با نگرانی به اطرافش نگاه کرد کاملا مشخص بود که نمیخواهد به این سوال جواب بدهد . سرانجام در حالی که سرخ شده بود از پنجره خونه های متروکه رو نشون داد و زیر لب گفت :
- اونجا !!
مارکوس و سامانتا
بلیز
مارکوس نعره زد :
- خجالت بکش ! تو این کار رو دادی دست یه دختر ! حیف که همین الان از مایک جدا شدم وگرنه .......
ناگهان صدای جیغ بنفشی از درون خانه های متروکه شنیده شد که بی تردید متعلق به سوزان بود .....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

به نام عدالت
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
سامانتا ولدمورت: نمایشنامه ات رو خوندم ولی اشکلاتی داشت که به راحتی قابل رفع است. یکی غلط املایی یکی هم فضا سازی کمی ضعیف که میشه با تمرین نماشنامه نویسی تو همین تاپیک برطرف ساخت. لذا سختگیری نمیکنم..چون اطمینان دارم هر روز سطح نمایشنامه نویسی ات داره بالا میره پس.......::
تائید شد...
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
سوزان بونز: نمایشنامه نسبتا خوبی بود، اما فقط در قسمت فضاسازی کمی ضعف داشتید چون من چندان نتوانستم فضای توصیفی شما رو در نمایشنامه تون تصور کنم. خب اگه قول بدی که روی فضاسازی کمی جالب تر فکر کنی و در نمایشنامه هایت ازفضاسازی جالب تر استفاده کنی، حرفی نیست...
تائید شد..
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
هیپزیبا اسمیت: نمایشنامه ات خیلی جالب توجه نبود، فاقد فضاسازی لازمه بود..یعنی دیالوگ ها به مراتب بیشتر از توصیه محیط بود...در اول نمایشنامه ات انقدر تند گذشتی که معلوم نشد چی به چی شد...
در کل اگر از شکلک هم استفاده کنی شاید بتونی چهره کاراکترها رو توصیف کنی..فضا سازی رو هم به نسبت دیالوگ ها یکسان کن...
من موقتا به طور مشروط قبولتان می کنم به شرطی که نمایشنامه بعدی شما نکات که ذکر کردم درش رعایت شده باشد... ...
تائید شد...( مشروط)
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
افراد ژاندارمری:
مایک لوری، رئیس و فرمانده کل
مارکوس فلینت، مئاون و فرمانده عملیات
بلیز زابینی، بازرس و رئیس اطلاعات
گتافیکس، گروه عملیات و گشت ( اخراج شده)
سامانتا ولدمورت، گروه عملیات و گشت
سوزان بونز، گروه عملیات و اطلاعات
هیپزیبا اسمیت، گروه عملیات و گشت
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
خب رول رو تموم می کنم...وقت عملیات و ماموریت بعدیه...
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
ماموریت سوم
دستگیری لارا لسترانج( مئاون شهردار هاگزمید، به جرم قتل آبرفورث دامبلدور)
دوشنبه
17 مارس 2006
ساعت: 17:00
ژاندارمری هاگزمید
اتاق جلسات
همه افراد ژاندارمری در اتاق جلسات بودند، غیر از گتافیکس که اخراج شده بود چون پدرخوانده باند مافیا هاگزمید بود و تحت تعقیب قرار داشت...
سامنتا و هیپزیبا و بلیز و سوزان در اول میز جلسات در حال بحث و گفتگو سیاسی بودند..گویا بحثشان سر اسموت گرایی در این اواخر بوده...در سر میز مارکوس فلینت در حال بررسی برگه های ماموریت بود و آنها را مرتب می کرد و گویی انگاز سخت گیج شده بود و نمی دانست چه می خواهد بکند...
در انتهای میز به فاصله پنج متر، مایک لوری روی صندلی نشسته بود و پیام امروز را جلویش گرفته بود و می خواند....
مارکوس فلینت از جایش بلند شد و گفت:
اهم...ببخشید...لطفا ساکت چون می خوام شرح ماموریت رو بگم... ;-)
همه به غیر از لوری که سرگرم روزنامه خوندن بود، سرشان را به طرف فلینت چرخاندند و ساکت شدند..
فلینت ادامه داد:
..خب..این ماموریت ما دستگیری لارا لسترانجه...
بلیز:
مارکوس: چیه چرا اینجوری نیگا می کنی...
بلیز: مگه لارا مئاون شهردار هاگزمید نیست...؟؟؟ :-?
مارکوس: هیس...وایستا الان همه چی رو میگم...
و ادامه داد:
لارا لسترانج به جرم قتل ابرفورث دامبلدور، برادر آلبوس دامبلدور که برای بازرسی شهرداری به هاگزمید آمده بود از لارا ایراد گرفته و حکم اخراجش رو صادر کرده و لارا هم ایشون رو با افسون مرگ کشتن و در رفته اند..
اما نکته اینجاست...که به محض قتل آبرفورث، لارا هیچ فراری نتونسته بکنه چون کلی بادیگارد آبرفورث و ماموران اطلاعات وزارت ، هاگزمید رو از تمام طرفا محاصره کرده...و لارا نتونسته از هاگزمید خارج بشه..این حالت همچنان پایدار مونده و لارا تو یکی از همین سوراخ موراخ های هاگمید قائم شده...
لارا لسترانج:
بلیز: خب ما باید چیکار کنیم....؟؟؟؟
مارکوس: هیچی اینقدر می گردید تا پیدایش کنید...
هیپزیبا: و اگه نگردیم...
مارکوس: هیچی..فقط اخراج می شید..همین..
هیپزیبا: نه بابا ...
مایک یهو از ته میز نعره زد:
زن بابا...زهر مار...اگه فقط یک بار دیگه حرفای فلینت رو قطع کنید بابای همتون رو در میارم...
بلیز:
مارکوس:
هیپزیبا:
سوزان:
سامانتا:
مایک: فریاد رو حال کردید...
مارکوس: متشکرم مایک...خب..خب..بلیز تو با سوزان می رید جاسوسی و کسب اطلاعات..اسمیت تو با سامنتا می رید گشت زنی تا پیدایش کنید....من خودم با جناب رئیس هم تو میدان اصلی منتظر هستیم...یا الله شروع کنید..دیگه...
و چرخید و از اتاق خارج شد...و پشت سر او هم مایک لوری با خشم بیرون رفت...
ادامه دارد................
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
نکته: لارا لسترانج رو در پست ششم دستگیر کنید...
فراموش نکنید لارا به این راحتی ها گیر نمی افته..
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
سامانتا ولدمورت: نمایشنامه ات رو خوندم ولی اشکلاتی داشت که به راحتی قابل رفع است. یکی غلط املایی یکی هم فضا سازی کمی ضعیف که میشه با تمرین نماشنامه نویسی تو همین تاپیک برطرف ساخت. لذا سختگیری نمیکنم..چون اطمینان دارم هر روز سطح نمایشنامه نویسی ات داره بالا میره پس.......::
تائید شد...
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
سوزان بونز: نمایشنامه نسبتا خوبی بود، اما فقط در قسمت فضاسازی کمی ضعف داشتید چون من چندان نتوانستم فضای توصیفی شما رو در نمایشنامه تون تصور کنم. خب اگه قول بدی که روی فضاسازی کمی جالب تر فکر کنی و در نمایشنامه هایت ازفضاسازی جالب تر استفاده کنی، حرفی نیست...
تائید شد..
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
هیپزیبا اسمیت: نمایشنامه ات خیلی جالب توجه نبود، فاقد فضاسازی لازمه بود..یعنی دیالوگ ها به مراتب بیشتر از توصیه محیط بود...در اول نمایشنامه ات انقدر تند گذشتی که معلوم نشد چی به چی شد...
در کل اگر از شکلک هم استفاده کنی شاید بتونی چهره کاراکترها رو توصیف کنی..فضا سازی رو هم به نسبت دیالوگ ها یکسان کن...
من موقتا به طور مشروط قبولتان می کنم به شرطی که نمایشنامه بعدی شما نکات که ذکر کردم درش رعایت شده باشد... ...
تائید شد...( مشروط)
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
افراد ژاندارمری:
مایک لوری، رئیس و فرمانده کل
مارکوس فلینت، مئاون و فرمانده عملیات
بلیز زابینی، بازرس و رئیس اطلاعات
گتافیکس، گروه عملیات و گشت ( اخراج شده)
سامانتا ولدمورت، گروه عملیات و گشت
سوزان بونز، گروه عملیات و اطلاعات
هیپزیبا اسمیت، گروه عملیات و گشت
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
خب رول رو تموم می کنم...وقت عملیات و ماموریت بعدیه...
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
ماموریت سوم
دستگیری لارا لسترانج( مئاون شهردار هاگزمید، به جرم قتل آبرفورث دامبلدور)
دوشنبه
17 مارس 2006
ساعت: 17:00
ژاندارمری هاگزمید
اتاق جلسات
همه افراد ژاندارمری در اتاق جلسات بودند، غیر از گتافیکس که اخراج شده بود چون پدرخوانده باند مافیا هاگزمید بود و تحت تعقیب قرار داشت...
سامنتا و هیپزیبا و بلیز و سوزان در اول میز جلسات در حال بحث و گفتگو سیاسی بودند..گویا بحثشان سر اسموت گرایی در این اواخر بوده...در سر میز مارکوس فلینت در حال بررسی برگه های ماموریت بود و آنها را مرتب می کرد و گویی انگاز سخت گیج شده بود و نمی دانست چه می خواهد بکند...
در انتهای میز به فاصله پنج متر، مایک لوری روی صندلی نشسته بود و پیام امروز را جلویش گرفته بود و می خواند....
مارکوس فلینت از جایش بلند شد و گفت:
اهم...ببخشید...لطفا ساکت چون می خوام شرح ماموریت رو بگم... ;-)
همه به غیر از لوری که سرگرم روزنامه خوندن بود، سرشان را به طرف فلینت چرخاندند و ساکت شدند..
فلینت ادامه داد:
..خب..این ماموریت ما دستگیری لارا لسترانجه...
بلیز:

مارکوس: چیه چرا اینجوری نیگا می کنی...

بلیز: مگه لارا مئاون شهردار هاگزمید نیست...؟؟؟ :-?
مارکوس: هیس...وایستا الان همه چی رو میگم...
و ادامه داد:
لارا لسترانج به جرم قتل ابرفورث دامبلدور، برادر آلبوس دامبلدور که برای بازرسی شهرداری به هاگزمید آمده بود از لارا ایراد گرفته و حکم اخراجش رو صادر کرده و لارا هم ایشون رو با افسون مرگ کشتن و در رفته اند..
اما نکته اینجاست...که به محض قتل آبرفورث، لارا هیچ فراری نتونسته بکنه چون کلی بادیگارد آبرفورث و ماموران اطلاعات وزارت ، هاگزمید رو از تمام طرفا محاصره کرده...و لارا نتونسته از هاگزمید خارج بشه..این حالت همچنان پایدار مونده و لارا تو یکی از همین سوراخ موراخ های هاگمید قائم شده...
لارا لسترانج:

بلیز: خب ما باید چیکار کنیم....؟؟؟؟

مارکوس: هیچی اینقدر می گردید تا پیدایش کنید...

هیپزیبا: و اگه نگردیم...

مارکوس: هیچی..فقط اخراج می شید..همین..

هیپزیبا: نه بابا ...

مایک یهو از ته میز نعره زد:
زن بابا...زهر مار...اگه فقط یک بار دیگه حرفای فلینت رو قطع کنید بابای همتون رو در میارم...

بلیز:

مارکوس:

هیپزیبا:

سوزان:

سامانتا:

مایک: فریاد رو حال کردید...

مارکوس: متشکرم مایک...خب..خب..بلیز تو با سوزان می رید جاسوسی و کسب اطلاعات..اسمیت تو با سامنتا می رید گشت زنی تا پیدایش کنید....من خودم با جناب رئیس هم تو میدان اصلی منتظر هستیم...یا الله شروع کنید..دیگه...
و چرخید و از اتاق خارج شد...و پشت سر او هم مایک لوری با خشم بیرون رفت...
ادامه دارد................
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
نکته: لارا لسترانج رو در پست ششم دستگیر کنید...
فراموش نکنید لارا به این راحتی ها گیر نمی افته..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مایک لوری در 1385/1/7 17:46:24
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/01
آخرین ورود: چهارشنبه 27 خرداد 1388 15:51
از: از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
پستها:
998

با اومدن اين صداي همه ي افراد حاضر در ژاندارمري ترسيدند مايك كه مي ترسيد بره ببينه چه خبر شده به سوزان خيره شد و گفت:خوب مي خوام لياقتت رو ثابت كني و نشون بدي شجاعي برو ببينم چي شده ؟
سوزان سعي كرد خودش رو جمع و جور كنه و آروم به طرف صدا حركت كرد
تقريبا نزديك راهرو رسيده بود كه جيغ گوشخراشي كشيد و به طرف راهرو دويد
سوزان:دختره ي خل تو اينجا چي كار مي كني ؟؟
همراه سوزان اسميت آمده بود در حالي كه يه كوچولو به هم ريخته شده بود
مايك نگاه تيزي به اسميت انداخت و گفت: مهموني تشريف مي بردين ؟
هپزيبا سعي كرد ظاهرش رو مرتب كنه و رو به سوزان گفت : من آخر ياد نمي گيرم درست غيب و ظاهر شم داشتم مي رفتم سر كارم آب حوض بكشم
هپزيبا نگاهي به اتاق مي اندازه و نگاهش روي پوستر درخواست كار ثابت مي مونه
وقتي متن رو كامل مي خونه صاف مي ايسته و دستش رو از شونه سوزان بر مي داره و به آقايون محترم نگاه مي كنه .
مايك و بليز و همچنين سامانتا به هم خيره مي شن
هپزيبا :هوم فرمتون كجاست ؟ مي خوام پرش كنم (واي خداي من ديگه دوران آب حوض كشي به سر رسيد )
مايك كه گوش هاي تيزي داشته از اين حرف اسميت تعجب مي كنه :چيزي گفتين ؟
اسميت:نه من اشتباه كردي بابا
سامانتا كه اوضاع رو خراب مي بينه سعي مي كنه هپزيبا رو از نظرش منصرف كنه :كارش زياد دندون گير نيست ها
اما قبل از اينكه كسي بتونه كاري كنه هپزيبا يكي از فرمها رو از روي ميز برمي داره و شروع مي كنه به پر كردن اما تو اوليش مي مونه
بر مي گرده و به سوزان نگاه مي كنه
هپزيبا :هي سوزان نام و نام خانوادگي يعني چه ؟؟
سوزان:نمي دونم هرچي مي خوا ي پر كن بريم
و بنابراين بعد از چند دقيقه هپزيبا فرم پر شدش رو تحويل مي ده به اين مضمون
نام و نام خانوادگي: هپزيبا اسميت
سابقه كار:هوم اولش كه فقط شير مي خوردم بعد مجسمه مي شكوندم بعد يكم رفتم مدرسه الانم دارم آب حوض مي كشم اگه خونتون حوض داره من رو خبر كنين البته عضو اچ سي او هم بودم و محفل ققنوس و جلسات اد هوم يه سري قابليت هايي هم دارم چون نواده ي هلگا هافلپافم ولي نمي دونم چين تا حالا كشفشون نكردم
علت تقاضاي كار: واسه اسنكه ني ني خسته شد بسكه آب حوض كشيد ني ني سطلش سوراخه ني ني پول قاقالي لي مي خواد ني ني شكلاتاش ته كشيده ني ني ...
ـــــــــــــــ
هميشه اولين گاه واقعا سخته من كه توش مشكل دارم اما باور كنين نوشته هام اينقدر مزخرف نيستن
سوزان سعي كرد خودش رو جمع و جور كنه و آروم به طرف صدا حركت كرد
تقريبا نزديك راهرو رسيده بود كه جيغ گوشخراشي كشيد و به طرف راهرو دويد
سوزان:دختره ي خل تو اينجا چي كار مي كني ؟؟
همراه سوزان اسميت آمده بود در حالي كه يه كوچولو به هم ريخته شده بود
مايك نگاه تيزي به اسميت انداخت و گفت: مهموني تشريف مي بردين ؟
هپزيبا سعي كرد ظاهرش رو مرتب كنه و رو به سوزان گفت : من آخر ياد نمي گيرم درست غيب و ظاهر شم داشتم مي رفتم سر كارم آب حوض بكشم
هپزيبا نگاهي به اتاق مي اندازه و نگاهش روي پوستر درخواست كار ثابت مي مونه
وقتي متن رو كامل مي خونه صاف مي ايسته و دستش رو از شونه سوزان بر مي داره و به آقايون محترم نگاه مي كنه .
مايك و بليز و همچنين سامانتا به هم خيره مي شن
هپزيبا :هوم فرمتون كجاست ؟ مي خوام پرش كنم (واي خداي من ديگه دوران آب حوض كشي به سر رسيد )
مايك كه گوش هاي تيزي داشته از اين حرف اسميت تعجب مي كنه :چيزي گفتين ؟
اسميت:نه من اشتباه كردي بابا
سامانتا كه اوضاع رو خراب مي بينه سعي مي كنه هپزيبا رو از نظرش منصرف كنه :كارش زياد دندون گير نيست ها
اما قبل از اينكه كسي بتونه كاري كنه هپزيبا يكي از فرمها رو از روي ميز برمي داره و شروع مي كنه به پر كردن اما تو اوليش مي مونه
بر مي گرده و به سوزان نگاه مي كنه
هپزيبا :هي سوزان نام و نام خانوادگي يعني چه ؟؟
سوزان:نمي دونم هرچي مي خوا ي پر كن بريم
و بنابراين بعد از چند دقيقه هپزيبا فرم پر شدش رو تحويل مي ده به اين مضمون
نام و نام خانوادگي: هپزيبا اسميت
سابقه كار:هوم اولش كه فقط شير مي خوردم بعد مجسمه مي شكوندم بعد يكم رفتم مدرسه الانم دارم آب حوض مي كشم اگه خونتون حوض داره من رو خبر كنين البته عضو اچ سي او هم بودم و محفل ققنوس و جلسات اد هوم يه سري قابليت هايي هم دارم چون نواده ي هلگا هافلپافم ولي نمي دونم چين تا حالا كشفشون نكردم
علت تقاضاي كار: واسه اسنكه ني ني خسته شد بسكه آب حوض كشيد ني ني سطلش سوراخه ني ني پول قاقالي لي مي خواد ني ني شكلاتاش ته كشيده ني ني ...
ـــــــــــــــ
هميشه اولين گاه واقعا سخته من كه توش مشكل دارم اما باور كنين نوشته هام اينقدر مزخرف نيستن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پنهان شده ام
پشت ابر چشمهايم...
باران در اتاق من است...
خالي هاي اتاقم را
از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
پشت ابر چشمهايم...
باران در اتاق من است...
خالي هاي اتاقم را
از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/02
آخرین ورود: چهارشنبه 8 آذر 1396 22:44
از: همون شهري كه پشت درياهاست فقط يك قايق بايد بسازين!
پستها:
115

در همون حين كه مايك داشت سامانتا رو ثبت نام ميكرد از بيرون صداي دو نفر ميومد كه داشتن باهم جر وبحث ميكردن
_يعني چي نميشه من الان ميرم تو ....برو كنار
در باز شد و ماركوس به همراه يه دختر ديگه وارد اتاق شدن
دختر يه نگاهي به سامانتا انداخت و گفت: شمايين؟
سامانتا كه از حرف دختر هيچي نفهميده بود همين جوري بر برنگاه ميكرد.
دختر سامانتا رو با خشونت كنار زد و گفت:نه ...انگار شما نيستين بر اونور ....
ودستشو به سمت مايك دراز كرد و گفت:سلام شما آقاي لوري هستين ديگه ....من سوزان بونزم از آشنايي باهاتون خوشبختم ...
و بدون اينكه به مايك اجازه ي صحبت كردن رو بده فرمي رو كه رو ميز مايك بود رو برداشت و تند تند شروع كرد به نوشتن.
ماركوس:
..ببخشين چي كار داشتين؟
سوزان با بي اعتنايي در همون حال كه داشت فرم روپر ميكرد گفت:خب معلومه اومدم براي استخدام ....(وفرم رو از رو ميز برداشت و داد دست مايك)..بفرمايين اينم فرم استخدام
مايك بدون ابنكه چيزي بگه يه نگاهي به فرم انداخت:
نام ونام خانوادگي:سوزان بونز
سابقه كار:تا حالا چند تا موش كثيفودستگير كردم!
علت تقاضاي كار در ژاندارمري:گرسنگي. بيچارگي.بدبختي.
مايك در حالي كه به فرم نگاه ميكرد بلكه چيزي ازش دستگيرش شه گفت:موش كثيف؟!...كلمه ي رمزيه؟يعني چي اونوقت؟
سوزان كه سعي داشت فرم رو از مايك بگيره گفت :خب...موش موشه ديگه ...اگه منظورتون نوعشه بايد بگم كه براي من اصلا مهم نيست هر جوري باشه مي گيرم صحرايي جنگلي خال دار بي خال..........
ماركوس كه خندش گرفته بود درو باز كرد و به سمت بيرون اشاره كرد وبه سوزان گفت:اشتباه اومدين اينجا ژاندارمريه نه سازمان موشگيري كه!
سوزان: يعني هيچ راهي نداره من چايي هم خوب دم ميكنما ....آقا تو رو خدا من 48 منهاي 47 ساعته كه چيزي نخوردم!بيكارم !
ماركوس كه انگار دلش سوخته بود گفت:ببينم جز اين كارا كار ديگه اي هم بلدي؟
سوزان كه حسابي ذوق كرده بود با عجله گفت:بله...بله .من ازآمادگي كنگفو كار كردم !در ضمن.. اينو نميشه بلند گفت آقا در گوشتو بيار.........
مايك كه از همه به سوزان نزديكتر بود رفت تا ببينه سوزان چي ميگه بعد از چند ثانيه از جاش پريد وگفت:واقعا
...نه بابا ..خب اينو اينجا مينوشتين
سوزان:خوب فكر كردم مهم نباشه
مايك:يعني دستگيري ؟(نويسنده:يعني سوزان بونز چه كسي را دستگير كرده كسي چه ميداند؟آيا پسر شجاع به خانه اش باز ميگردد؟منتظر شماره ي بعدي مجله ي خانواده ي زرد باشيد)مهم نيست اون وقت گرفتن موش مهمه؟
سوزان كه مي خواست مظلوم نمايي كنه گفت:خوب من نميدونم تازه كارم ديگه
ماركوس كه كنجكاوانه مايك رو نگاه ميكرد پرسيد:بالاخره چي شد؟
مايك:نميدونم.....صداي چي بود؟
صدايي از راهرو اومد كه شبيه به انفجار كسي يا چيزي بود.......
_يعني چي نميشه من الان ميرم تو ....برو كنار
در باز شد و ماركوس به همراه يه دختر ديگه وارد اتاق شدن
دختر يه نگاهي به سامانتا انداخت و گفت: شمايين؟
سامانتا كه از حرف دختر هيچي نفهميده بود همين جوري بر برنگاه ميكرد.
دختر سامانتا رو با خشونت كنار زد و گفت:نه ...انگار شما نيستين بر اونور ....
ودستشو به سمت مايك دراز كرد و گفت:سلام شما آقاي لوري هستين ديگه ....من سوزان بونزم از آشنايي باهاتون خوشبختم ...
و بدون اينكه به مايك اجازه ي صحبت كردن رو بده فرمي رو كه رو ميز مايك بود رو برداشت و تند تند شروع كرد به نوشتن.
ماركوس:
..ببخشين چي كار داشتين؟سوزان با بي اعتنايي در همون حال كه داشت فرم روپر ميكرد گفت:خب معلومه اومدم براي استخدام ....(وفرم رو از رو ميز برداشت و داد دست مايك)..بفرمايين اينم فرم استخدام
مايك بدون ابنكه چيزي بگه يه نگاهي به فرم انداخت:
نام ونام خانوادگي:سوزان بونز
سابقه كار:تا حالا چند تا موش كثيفودستگير كردم!
علت تقاضاي كار در ژاندارمري:گرسنگي. بيچارگي.بدبختي.
مايك در حالي كه به فرم نگاه ميكرد بلكه چيزي ازش دستگيرش شه گفت:موش كثيف؟!...كلمه ي رمزيه؟يعني چي اونوقت؟
سوزان كه سعي داشت فرم رو از مايك بگيره گفت :خب...موش موشه ديگه ...اگه منظورتون نوعشه بايد بگم كه براي من اصلا مهم نيست هر جوري باشه مي گيرم صحرايي جنگلي خال دار بي خال..........
ماركوس كه خندش گرفته بود درو باز كرد و به سمت بيرون اشاره كرد وبه سوزان گفت:اشتباه اومدين اينجا ژاندارمريه نه سازمان موشگيري كه!
سوزان: يعني هيچ راهي نداره من چايي هم خوب دم ميكنما ....آقا تو رو خدا من 48 منهاي 47 ساعته كه چيزي نخوردم!بيكارم !
ماركوس كه انگار دلش سوخته بود گفت:ببينم جز اين كارا كار ديگه اي هم بلدي؟
سوزان كه حسابي ذوق كرده بود با عجله گفت:بله...بله .من ازآمادگي كنگفو كار كردم !در ضمن.. اينو نميشه بلند گفت آقا در گوشتو بيار.........
مايك كه از همه به سوزان نزديكتر بود رفت تا ببينه سوزان چي ميگه بعد از چند ثانيه از جاش پريد وگفت:واقعا
...نه بابا ..خب اينو اينجا مينوشتينسوزان:خوب فكر كردم مهم نباشه
مايك:يعني دستگيري ؟(نويسنده:يعني سوزان بونز چه كسي را دستگير كرده كسي چه ميداند؟آيا پسر شجاع به خانه اش باز ميگردد؟منتظر شماره ي بعدي مجله ي خانواده ي زرد باشيد)مهم نيست اون وقت گرفتن موش مهمه؟
سوزان كه مي خواست مظلوم نمايي كنه گفت:خوب من نميدونم تازه كارم ديگه
ماركوس كه كنجكاوانه مايك رو نگاه ميكرد پرسيد:بالاخره چي شد؟
مايك:نميدونم.....صداي چي بود؟
صدايي از راهرو اومد كه شبيه به انفجار كسي يا چيزي بود.......
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آخرين برگ سفر نامه ي باران اين است -------كه زمين چركين است
((شفيعي كدكني))
((شفيعي كدكني))
جزئیات کاربر

به نام عدالت
ژاندارمری هاگزمید ثبت نام می کند
همه ساحر و ساحره هایی که خود را توانمند برای همکاری با ژاندارمری می بینند،با ارسال فرم
زیر و یک نمایشنامه ی کوتاه و سفید منتظر تائید یا عدم تائیدشان باشند.
نام و نام خانوادگی:
سابقه کار:
علت تقاضای کار در ژاندارمری:
نکته: نمایشنامه شما باید ادامه نمایشنامه های ما باشد و در آخر برایش ادامه ای بگذارید...
با تشکر
ریاست ژاندارمری
***********************************************
این پست من فقط جهت راهنمایی مجدد دوستان تازه وارد بوده و فاقد هرگونه
ارزش دیگری در راستای نمایشنامه نویسی در این تاپیک بوده. لطفا نمایشنامه
مارکوس فلینت رو ادامه دهید.
ژاندارمری هاگزمید ثبت نام می کند
همه ساحر و ساحره هایی که خود را توانمند برای همکاری با ژاندارمری می بینند،با ارسال فرم
زیر و یک نمایشنامه ی کوتاه و سفید منتظر تائید یا عدم تائیدشان باشند.
نام و نام خانوادگی:
سابقه کار:
علت تقاضای کار در ژاندارمری:
نکته: نمایشنامه شما باید ادامه نمایشنامه های ما باشد و در آخر برایش ادامه ای بگذارید...
با تشکر
ریاست ژاندارمری
***********************************************
این پست من فقط جهت راهنمایی مجدد دوستان تازه وارد بوده و فاقد هرگونه
ارزش دیگری در راستای نمایشنامه نویسی در این تاپیک بوده. لطفا نمایشنامه
مارکوس فلینت رو ادامه دهید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
