جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  72 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  302 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  203 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1385 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
زودتر از اونی که فکرش رو بکنی انوجا هستیم هری. فقط کمی صبر کن.
به جمع دوازده نفره خود بازگشتند و بعد از مدتی با تصمیم جدید به سمت هری امدند. دیپارات می کنیم. هرکدوم دست یکی از مار رو بگیرین.
هری دست محمد را گرفت و هرمیون دست سارا را رون هم مثل کنه از مچ دست ارشیا آویزان شد و ناگهان از جا کنده شدند. تفاوت بسیاری با اپارات داشت. خیلی آرامتر و بدون درد بود. خیلی آرام روی زمین فرود آمدن و به راه خود در میان جنگل ادامه دادند. کمی دورتر خانهای با سقف شیروانی به رنگ یفید و به سپیدی بلور پیدا شد. اطراف آن را چند اژدها محاصره کرده بودند و غولهایی که آنجا وجود داشت هری را نگران می کرد. محمد به محض روبرو شدن با این وضعیت سرش را به سمت کوچولو برگرداند و گفت:
این یکی در تخصص توئه. بعد خیلی آرام گفت اون ور تر یه دریاچه هست فکر کنم بشه کمی آب بازی کرد. علی اون چند تا دسته جارو تو هوا رو هم به تو واگذار می کنم امیدوارم خوش بگذره.
کوچولو آرام آرام جلو رفت. وقتی از اختفای درختان بیرون آمد سینه صاف کرد و بدون ترس و واهمه صاف در مقابل آزدها ها ایستاد و صاف توی چشمان آنها نگاه کرد. در این بین هری توانست شعاع نور سرخ رنگی را که از چشمانش تراوش می یافت ببیند. و بعد اژدها به زمین افتاد. مرده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من به ان?
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران. رزن
ارسال شده در: چهارشنبه 23 فروردین 1385 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
احساس ميكنن كه قدرتشون چندين برابر شده، و قدرت انجام كارهايي رو كه قبلا نميتونستند انجام بدن رو دارن.اين احساس در بعضي مواقع خطرناك ميشه."

هرمیون از ارشیا پرسید: یعنی این قدرت واقعی نیست و از بن میره.

ارشیا با لبخند ملیحی ادامه داد: نه در واقع اگر بعد از یک مدت از بین میره ولی ما راهی داریم که این قدرت همیشگی بشه. و تنها فاطمه و یا سارا می تونن اون قدرتو ثبیت می تونه بکنه.

هرمیون رو به هری و رون کرد و گفت: پس به همین دلیل بوده که ولدمورت با فاطمه به اینجا اومده بود.

بهنام گفت: دقیقا. ولی هرمیون. اونطور که تو فکر می کنی نیست. فاطمه برای ولدمورت این کار رو نکرده. و در مورد سئوالی که تو ذهنته باید بگم. که قدرت شما خیلی زیاد شده. الان هری به راحتی میتونه ولدمورت رو شکست بده.

فاطمه به طرف تک تک افراد آمد و دستش را بر روی پیشانی آنها گذاشت و با این کار قدرت هر کدام ابدی شد. فاطمه رو به اعضای محفل کرد و گفت: ولدمورت از اون طرف رفت بعد از این که فهمید شما ها دارید میاید و من قدرت اونو تثبیت نمی کنم. به طرف خانه سارا رفت.

و فکر کنم با افراد یا مرگخواراش الان خونه سارا رو تحت نظر داشته باشن.

هری دیگر آرام و قرار نداشت. از جای ولدمورت با خبر شده بود. رو به محمد کرد و گفت: چقدر تا خونه سارا فاصله داریم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 فروردین 1385 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
محمد میگه: بهتره از ارشیا کمک بگیریم تا براشون توضیح بده. بنابراين رو به ارشيا گفت: "ارشيا جان! تو براشون توضيح بده كه چي شده و چه بلايي داره سرشون مياد."
نگراني را ميشد در چهره تك تك افراد ديد. ارشيا با ديدن چهره‌هاي متعجب آنها لبخندي زد و گفت: "نگران نباشيد. چيز بدي نيست! شما در اينجا، يعني تو اين جنگل، دچار يك نوع افزايش قدرت ميشين. چيز پيچيده‌ايه."
همه با تعجب به صحبتهاي ارشيا گوش ميدادند و صحبتي نميكردند. هرميون با علاقه خاصي به صحبتهاي ارشيا گوش ميداد.گويي كه در كلاس درس نشسته است و يكي از اساتيد در حال تدريس. ارشيا ادامه داد: " ميشه گفت يك جور خود القاييه.يعني اينكه وقتي افراد وارد اين جنگل ميشن، احساس ميكنن كه قدرتشون چندين برابر شده، و قدرت انجام كارهايي رو كه قبلا نميتونستند انجام بدن رو دارن.اين احساس در بعضي مواقع خطرناك ميشه."
ادامه دارد.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خلاصه داستان و ادامه اون
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 فروردین 1385 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
*******************************************
با توجه به درخواست نیک بی سر عزیز من خلاصه داستان را براتون آمده کردم, امیدوارم که خوشتان بیاد و باعث فعال شدن دوباره این تاپیک بشود.
*******************************************
داستان از اونجا شروع میشه که هری در جنگل تاریک بوده که متوجه سیریس میشه. و سیریس داستان زنده بودن خودشو تعریف می کنه. و به هاگوارتز می رن.

در هاگوارتز یک جلسه حضوری برگزار می شود. و همه در جلسه حضور داشتند. همه افراد محفل به اضافه هری و رون و جینی و هرمیون و همچنین فردی به اسم عماد در جلسه حضور داشتند.

مک گوناگل رو به اعضای حاضر در جلسه می گه که ولدمورت به ایران رفته و آنها همه باید به ایران برن. در این جلسه عماد به همه آنها کمک می کنه تا زبان ایرانی ها را یاد بگیرند.

عماد در مورد ایران توضیحاتی میده. همچنین محل مدرسه جادوگری ایران به اسم سورک رو تهران اعلام می کنه و میگه مدیره مدرسه سورک کسی به اسم سارا هست و در شمال کشور ایران زندگی می کند. و سارا مدیره مدرسه گروهی به نام گروه طغیانگر در مدرسه داره که خودش به اونها آموزش داده. همه فردای آن روز بوسیله پورتکی به ایران میرن.

در مدرسه سورک همه با نادیا دختر ایرانی و یکی از اعضای گروه طغیانگر آشنا می شن و بعد مهمانی شروع می شود. آنها در مهمانی با چند نفر از افراد گروه طغیانگر آشنا میشن. از جمله محمد عزیز کرده رئیس مدرسه و بهنام فکر خوان حرفه ای.

همه اعضاء گروه طغیانگر یا 13 نفر گروه قدرت های خاصی دارن. بعد از مهمانی مراسم آتش بازی اجرا شد و از همه خواسته شد تا به سمت سالن جلسات بروند. در اتاق جلسات با افراد بیشتر آشنا می شن. از جمله بیژن که قدرتهای آبی داره, علی متخصص پرواز و فرار و قدرت بکارگیری ابرها رو داره. حسن نامرئی شونده و کننده ماهر. ساسان و سینا دوقلوهایی که قدرت مکمل دارن. نادیا تغییر شکل دهنده و کننده ماهر. سارا کوچلو یکی دیگر از اعضای گروه که متخصص آتشه و فاطمه که فعلا در جلسه حضور نداره و آرشیا که روابط عمومی خوبی داره. قاصدک رئیس تک شاخها. و یک نفر دیگر که بعدن باهاشون آشنا می شیم.

در جلسه متوجه میشن که یکی از اعضاء گروه طغیانگر به نام فاطمه همراه با تام ریدل رفتن شمال کشور. فاطمه قدرت بدل سازی از خودش
رو داره. از سالن جلسات به اتاق ارتباطات میرن و با فاطمه ملاقات می کنن. و قرار بر این میشه که همه فردا صبح به شمال برن. اونها از طریق کمد محمد به شمال سفر می کنن. و در شمال همدیگر رو گم می کنن. و بعد از انجام شیوه های مختلف همدیگر رو پیدا می کنن.
*******************************************
با توجه به درخواست نیک بی سر عزیز من خلاصه داستان را براتون آمده کردم.
*******************************************
اعضایی که در ایران تا حال حضور دارند:اعضای محفل, هری, جینی, هرمیون, رون

ایرانیها:
سارا مدیره مدرسه سورک
عماد ایرانی و اعضاء 13 نفره گروه طغیانگر به نامهای 1-محمد عزیز کرده سارا. 2- بهنام. 3- بیژن. 4- علی. 5-حسن. 6و7- ساسان و سینا. 8-نادیا. 9-سارا کوچلو. 10- فاطمه. 11- قاصدک. 12- آرشیا 13- فعلا معرفی نشدن و در ادامه داستان مشخص می شود.


******************************************
ادامه داستان طبق سیلابس زیر خواهد بود:
3-در جستجوي ولدمورت= سورك: هري سرنخهايي بدست مياره كه ولدمورت به محل زندگي موسس مدرسه جادوگري سورك رفته. هري به اونجا ميره و با ولدمورت به مبارزه ميپردازه. اون(ولدمورت) فرار ميكنه.

4- پلهاي ويران= اصفهان: دراكو پشيمون ميشه و به سمت هري برميگرده و به هري ميگه كه ولمورت تو اصفهانه. هري و افرادش به اصفهان ميرن و با مرگخورها مبارزه ميكنن، ولي ولدمورت بازم فرار ميكنه.

5- نابودي آثار باستاني=شيراز: با شكنجه كردن يكي از مرگخورها ميفهمن كه ولدمورت به شيراز رفته . اونها هم به شيراز ميرن و با ولد مورت و مرگخورانش مبارزه ميكنن. در اين مبارزه هري شكست ميخوره و به ناچاربه همراه باقيمانده افراد از شيراز به بم ميره.

6-زلزله بم=بم: تو بم هري به تجديد قوا ميپردازه. ولدمورت با غلاماي وفادارش به بم ميان و با اونها مبارزه ميكنه.تو بم شلوغه و بخاطر همين ولدمورت با يك طلسم قوي همه رو به جاي ديگه اي (تبريز) منتقل ميكنه و توي بم جايي كه داشتن مبارزه ميكردن انفجار مهيبي رخ ميده و بسياري از ماگلها ميميرن.

7-بازگشت يك دوست=تبريز:تو تبريز هري و ولمورت به مبارزه ميپردازند كه يك دفعه سرو كله؟!!!!!! دامبلدور پيدا ميشه. هري و دامبلدور با ولدمورت ميجنگند و تا آستانه پيروزي پيش ميرن كه بازم ولدمورت فرار ميكنه.

8- تجديد قوا=تهران: هري و دامبلدور به تهران ميان.توي تهران هري و اعضاي محفل سوالات زيادي از دامبلدور ميپرسن،دامبلدور هم به همه اون سوالات جواب ميده و دوباره فرماندهي محفل رو بدست ميگيره.

9-شب خونين(آخرين نبرد)=سورك:دامبلدور از طريق جاسوساش متوجه ميشه كه ولدمورت به سورك برگشته.اونا از جادوگراي ايران كمك ميگيرن و به سورك ميرن.در اونجا جنگ خونيني انجام ميشه و در اين جنگ هري بسياري از نزديكانش رو از دست ميده.در نهايت هري ولدمورت رو ميكشه و به اين جنگ خونين پايان ميده.

10- پرواز به سوي هاگوارتز:هري به همراه تعدادي از بازماندگان به سمت هاگوارتز حركت ميكنن.

********************************************
********************************************
و حالا ادامه ماجرا
-------------------------------------------

هری متوجه میشه که قدرت های خاصی پیدا کرده و کل افرادی که از هاگوارتز اومده بودند. همین احساس رو دارن.

بهنام که فکر همه رو خونده بود و فهمیده بود چه احساسی دارند. رو به محمد میگه: فکر کنم فهمیدن بهتره بگی چی شده. و اونها الان دارای چه قدرتهایی هستند و علتش رو هم به اونا بگی.

محمد میگه: بهتره از ارشیا کمک بگیریم تا براشون توضیح بده .........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: یکشنبه 7 اسفند 1384 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
صداي حبس شدن نفس جيني رو شنيد و زير لب گفت : مرگخوار!!!!
محمد كه گيج شده بود گفت: چي؟ مرگخوار!
هرميون گفت:آره ،مرگخوار.اونا از ياران ولدمورت هستند.
رون كه داشت با موهاي پيشانيش بازي ميكرد گفت:آره.اونا از جادوگراي خطرناكي هستند.هر كاري از دستشان بر مي آيد.
فاطمه به آرامي خنديد.همه افراد برگشتند و به او نگاه كردند.
فاطمه با دستپاچگي گفت:اوه،ببخشيد.منظوري نداشتم.ببينيد بچه ها ما الان يك قدم از تام جلوييم.مي تونيم از اين موقعيت به بهترين نحو استفاده كنيم.
هري از جايش بلند شد و به سمت افراد در بند رفت و گفت:آره.فاطمه راست ميگه.ما يك قدم جلوتريم.تنها كار ما اينه كه بريم و بقيه رو پيدا كنيم.اونوقت ميتونيم.........
ناگهان سكوت كرد و به روبرو خيره شد.
جيني به سمت هري رفت و دست راست هري را گرفت و گفت: اونوقت چي هري؟هري.هري با توام.!
هري كه به نظر ميرسيد از جاهاي دور دستي برگشته است گفت:ها؟با مني؟
از ظاهر جيني پيدا بود كه ناراحت است.گفت:تو حالت خوبه هري؟
هري به سمت بقيه برگشت و ديد كه همه دارند به او نگاه ميكنند.با دستپاچگي گفت:آره. من خوبم.مشكلي نيست.
بهنام چشمكي به هري زد و محمد را با خود به كناري برد.
وقتي محمد به جمع برگشت لبخندي به صورت داشت.به سمت هري رفت و به پشتش زد و گفت:من با توام رفيق.ميتوني رو منم حساب كني.من همه جوره در خدمت توام.فقط قبلش بايد با هم هماهنگ بشيم.
هري از اين حرفهاي محمد تعجب كرد. ناگهان به ياد بهنام افتاد.لبخندي زد و گفت:باشه.و به بهنام نگاهي كرد و ادامه داد:من بايد اين كار رو ازت ياد بگيرم.


ادامه دارد........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=000066]من ديگه تو امضام هيچي نميزارم. هيچي هم نميگم.
به يه نوع ج�
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: چهارشنبه 26 بهمن 1384 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
هری تعجب میکرد که این اتفاقات در چند صدم ثانیه اتفاق افتاد.
محمد به پشت هري زد و گفت:زياد سخت نگير رفيق،اين افراد اصلا لايق دلسوزي نيستند.
هري گفت:نه من داشتم به چيز ديگه اي فكر ميكردم.
از آن طرف فاطمه صدا زد :محمد بيا!!!!!
هري و محمد به سرعت به سمت فاطمه رفتند.
محمد رو به فاطمه كرد و گفت:چيه فاطمه؟چي شده؟
هري به زمين نگاه كرد و از تعجب سر جايش ميخكوب شد!
كم كم همه افراد دور آنها جمع شدند و به جايي كه فاطمه اشاره كرده بود با تعجب نگاه ميكردند!!!!!!
فاطمه به يكي از آن افرادي كه در بند بودند اشاره ميكرد!!
هرى خم شد و با نوك چوب دستي پارچۀ پاره شده دستش را كنار زد.
صداي حبس شدن نفس جيني رو شنيد و زير لب گفت : مرگخوار!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lee jordan در 1384/11/26 19:57:38
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: جمعه 21 بهمن 1384 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
اوه هری. میدونی چقدر عوض شدی؟ به نظر من از وقتی به اینجا اومدیم به روحیه جن طلبی تو اضافه شده.
متاسفم هرمیون اما من باید یه کار ناتموم رو تموم کنم که دامبلدور به خاطر اون جون خودش رو از دست داد به نظرت میتونم آروم باشم؟
بسه. جر و بحث نکنین.
همه با هم به سمتی که جینی نشان داده بود رفتند. مردانی سفید پوش در آن منطقه نشسته بودند و در دست هریک از آنها چیزهایی مانند شمشیر وجود داشت. یکی از آنها در حالی که داشت رادارش را جمع میکرد ره به کسی که به نظر هری رئیسشان بود کرد و گفت:
دارن میان باید بهش خبر بدیم. همین الان در دریچه گذشتن اما تعدادشون کم شد...
نترس اینجا هستیم.
هری نگاهی به پشت خود انداخت و در کمال تعجب محمد را در کنار گروهش دیدی اما به این گروه کسی اضافه شده بود. دخترکی بود که بر خلاف دیگران چادر به سر نداشت. یک روسری قرمز رنگ به سر کرده بود و شنل سیاه رنگی به پشتن داشت. اما آن را دور خود جمع کرده بود. علی خیلی فاطمه دستانش را به سمت گیاهان اطراف آنها گرفت و چیزی زیر لب زمزمه کرد. قاصدک از سمتی دیگکر به همراه تک شاخهای زیبایی از راه رسید. محمد بدون فوت وقت خیلی سریع تغییر شکل داد و توهمی ترسناک از اژدهایی بزرگ بوجود آورد. علی هم دستانش را دراز کرد و افراد دشمن را در هاله ای از جنس آب فرو برد. داشتند خفه می شدند تا اینکه سلاح هایشان را زمین انداختند و تسلیم شدند. هری تعجب میکرد که این اتفاقات در چند صدم ثانیه اتفاق افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من به ان?
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: جمعه 21 بهمن 1384 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
اونهاشن دارن ميان . شما دوتا کجا بودين ؟
رون نگاهي به خواهرش كرد و گفت:من چندصد متري اينجا ظاهر شدم،بعد از نيم ساعت هري رو ديدم.الان هم شما رو پيدا كرديم.
هرميون كه تا آن لحظه ساكت بود رو به هري كرد و گفت:هري به نظر تو ما الان كجاييم؟با بقييه خيلي فاصله داريم؟
هري كمي فكر كرد و گفت:فكر نكنم كه با بقيه افراد زياد فاصله داشته باشيم.يك چيزي،يك كسي به من ميگه كه اونا همين نزديكيا هستن!
رون گفت:بيا از همين روش براي اونا هم استفاده كنيم.
جيني خيلي محكم گفت:نه!!!!!!
اين كار خيلي خطرناكه.
هري:چرا جيني؟
براي اينكه وقتي من و هرميون داشتيم دنبال شما ميگشتيم با چند نفر برخورديم،كه از ظاهرشون معلوم بود دوست نيستن.براي همين خيلي آهسته از كنارشون رد شديم كه ناگهان روبان موي من باز شد و به سمت شما اومد.بقيه ماجرا رو هم كه ميدونين.
هري گفت:اونا دقيقا كجا هستند؟
هرميون به سمت شمال اشاره كرد و گفت:اونا 200،300 متري اينجان.
خيلي خوب.به سمت شمال ميريم!
رون گفت:چي؟به سمت شمال ميريم؟يعني چي؟تو عقلت رو از دست دادي؟ها!!!!!
هري:نه.ولي ما بايد بريم و تا ميتونيم از اونا اطلاعات بيشتري بدست بياريم!! اگه بخايم با اونا بجنگيم،بايد اطلاعات كاملي داشته باشيم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=000066]من ديگه تو امضام هيچي نميزارم. هيچي هم نميگم.
به يه نوع ج�
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 بهمن 1384 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
رون كه از ديدن هري هم خوشحال شده بود و هم متعجب گفت:من گم شده بودم.از يك جاي عوضي سر در آوردم
هری که حسابی گيج شده بود گفت :
- تو ديگه چرا تو که تو امتحان غيب و ظاهر شدن تابستون قبول شدی اين اصلا منطقینيست .
رون گفت :
- فکر کنم خودشون درست حسابی بلد نبودن چجوری بايد از کمد استفاده کنن وقتی يک جادوگر از وسايل مشنگی استفاده کنه بهترين از نميشه ازش توقع داشت .
هری به حرفهای رون توجه نکرد فکر راهی بود که بتونه به ديگران رو پيدا کنه .
رون که متوجه شد هری به حرفاش گوش نميده گفت :
- ميگم ميتونيم از طلسم برس به دستم استفاده کنيم
وسيله از هر طرف اومد همون طرفی ميريم نظرت چيه ؟
هری يهو گفت :
- هان چي گفتی ؟
رون محکم کوبوند تو سر هری گفت :
- کسی خونه نيست ؟
هری گفت :
خوب چرا ميزنی يک بار ديگه بگو .
رون با دلخوری نقششو برای بار دوم گفت هری با تعجب به رون نگاه ميکرد و با خودش ميگفت :
- اگر هرميون نباشه مغز رون بهتر کار ميکنه .
قرار شد اول روبان سر جينی رو صدا کنند بعد از چند دقيقه يک روبان مخمل مشکی از شمال غربی به طرفشون اومد و هری روبان تو هوا قاپيدو در همون جهت شروع به دويدن کرد بعد ۲ دقيقه روبان از دست هری فرار کرد و خيلی آروم شروع به دور شودن از اونها کرد .هری رون که خدا رو شکر ميکردند که جينی متوجه موضوع شده با خوشحالی روبان تعقيب کردن در حدود ۴ دقيقه به راهشون ادامه دادند تا بالاخره سايه چند نفر از پشت درختها ديدن .
روبان زودتر از اونا به جينی رسيد جينی که برق شادی تو چشماش موج ميزد گفت :
- اونهاشن دارن ميان . شما دوتا کجا بودين ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/11/19 16:53:51
من کی هستم
Re: داستانهای ده خطی: هری پاتر در ایران
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 بهمن 1384 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
محمد راست می گفت!
ایران برای خودش بهشتیه. فقط باید همه جاشو بشناسي.
وقتي خوب به اطرافش نگاه كرد متوجه شد كه داخل جنگ هستند.هري به اطرافش نگاه كرد،ولي كسي رو نديد!
يعني چه؟پس بقييه كجان؟چرا نيومدن؟
20 دقيقه منتظر شد ولي كسي ظاهر نشد!
هري با خودش فكر كرد كه حتما نتونسته خوب اون تصوير رو تجسم كنه و اين جا ظاهر شده!
ترسيد.كجا ظاهر شد؟اينجا كجاست؟
با خودش گفت :اگه اينجا بمونم كه كاري درست نميشه.من كه گم شدم.حركت ميكنم شايد بتونم بقيه رو پيدا كنم.
هري صحبت محمد رو به ياد آورد كه مي گفت:فاطمه الان شمال كشوره.پس به سمت شمال حركت كرد.
10 دقيقه از راه رفتنش ميگذشت كه از دور ديد كسي داره به سمت اون مياد.
پشت بوته ها مخفي شد.وقتي اون شخص ناشناس نزديك شد نفس راحتي كشيد و گفت:رون ؟!!!
تو اينجا چيكار ميكني؟
رون كه از ديدن هري هم خوشحال شده بود و هم متعجب گفت:من گم شده بودم.از يك جاي عوضي سر در آوردم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دارن.شان در 1384/11/18 19:43:32
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/11/19 16:50:55
[size=large][color=000066]من ديگه تو امضام هيچي نميزارم. هيچي هم نميگم.
به يه نوع ج�