جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  67 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  182 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 اردیبهشت 1385 17:49
نمایش جزئیات
آفلاین
مثلا ما قرار بوداز جوليا آدم كشي ياد بگيريم يه جنگي را بندازيم
ببين كارمون به كجا كشيد خواستگاريو عقد و عروسيو...اصلا جنگيدن به ما نيومده
======================
ببین لوسیوس من رو گیرز انداختن زودی بروبچه ها رو جمع کن بیا تالار اسلیترین فهمیدی؟
همه كنجكاو(همون فضولي) شده بودن و داشتن يواشكي به حرفاي ولدي گوش مي دادن.
لوسيوس: الو...الو ...
ولدي :الو...بهت گفتم پاشين بياين اينجا يه مشكل پيش اومده
لوسيوس:الو...صدات نمي ياد ... الو
ولدي : اه...آخه اينم شد تلفن... اين تلفنتو بده برتي بات بخر
مايكي:زود باش مي خوام برم تو سايت
لوسيوس:الو...الو
ولدي:الو...بياين اينجا
مايكي:گفتم مي خوام برم تو سايت مگه نمي فهمي...بده من گوشيو ببينم
واينگونه شد كه بالاخره بين ولدي و مايكي دعواشد(حداقل ما يه جنگي بكنيم)
كتك و كتك كاري گيس و گيس كشي (ولدي رفته پيش الكتو مو كاشته) داد و هوار
خلاصه بلرويچ تريپ صفا وفا معرفت رفاقت اينا مياد مايكيو و ولديو جدا كنه
كه يه مشت مي خوره پا چشش قاط ميزنه شديد(از نوع جواديش) حمله ميكنه به ولدي و مايكي
كه يهو تلفن ميفته زمين و صداي تلفن پخش ميشه
لوسيوس:الو...ولدي جووووووون گرفتم ...الان ميايم مشكلو حلش مي كنيم(اين حلشو غليظ گفتا)
بروبچ اسلي:
مايكي در حالي كه پاي ولدي تو دهنش بود زل زد به ولدي
ولدي:
==================
نكته:در تمام مدت دعوا بروبچ اسلي به صورت ناجوانمردانه اي داشتن دعوا رو نگاه مي كردن ( با تخمه)

به عنوان یک تازه کار خوبه ولی باید بیشتر تلاش کنی !
موفق باشی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/5 19:48:50
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/6 21:04:51
تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است.
[size=medium]همه چیز تنه
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 4 اردیبهشت 1385 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دوف دیش دانگ.
لرد به آرامی چشمانش را باز کرد بلیز و بلرویچ بالای سرش بودند و طوری به او نگاه می کردند که انگار جانور جدیدی کشف کرده اند.
ولدی:جولیا .جولیا کجاست.
بلیز با خشانت هرچه تمام تر گفت:اون پیش خواهرهای آسلامیه و تو هم پیش برادرهای آسلامی.فهمیدی؟
صدای ناله هایی از آن طرف اتاق به گوش می رسید:تام.دیدی این ارتش آسلامیون دوباره ما رو از هم جداکردن؟
ولدی که با شنیدن صدای جولیا کمی قدرت گرفته بود سعی کرد خود را آزاد کند اما طناب کوهنوردی رودولف چنان به دورش پیچیده بودند که حتی بلرویچ هم با آن یال و کوپالش نمی توانست آنها را باز کند.
الکتو:این رودولف مگه کوهنوردی هم میکنه؟
لارا:بله این رودی من همه کاری بلده حتی ریش نوردی هم می کنه(ورزش ریش نوردی را آقای آرتیکوس دامبلدور در کودکی اختراع کرده است این ورزش نیاز به هیچ وسیله ای ندارد به جز آلبوس دامبلدور)
ناگهان در اتاق با صدایی گوشخراش شکسته شد و چند تن از خواهران آسلامی از اتاق بیرون افتادند.جولیا که شنل سیاه رنگی برتن داشت از میان گردوغبار بیرون آمد.
- کات!!!!!کی دوباره نمایشنامه رو دستکاری کرده این قسمت مال صحنه ی کافه ی تفریحات سیاهه. دوباره می گیریم.
ولدی:لالقل بذارید به یکی از اقوام جولیا زنگ بزنم که بفهمن جولیا اینجاست.
لارا: زندگی این دو زوج عاشق چه قدر ناراحت کننده است بذارید زنگ بزنه.
الکتوبه آرامی تلفن را روی ولدی انداخت و عقب رفت تا از تشعشعات عاشقانه ی ولدی در امان بماند.
ولدی:من چه جوری زنگ بزنم دستمو که بستین.
الکتو:مشکلی نداره این تلفنه رو از برزیل اوردم با ذهن می تونی شماره بگیری!!!!!
ولدی چشمانش را بست و سعی کرد شماره بگیرد.بعد از چندلحظه شروع کرد به زمزمه کردن(ما براتون با بلندگو صدا رو قابل شنیدن کردیم):ببین لوسیوس من رو گیرز انداختن زودی بروبچه ها رو جمع کن بیا تالار اسلیترین فهمیدی؟

بد ننوشته بودی ولی جای پیشرفت داری .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/5 19:34:33
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 4 اردیبهشت 1385 06:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ونوس لرد را دید و بلافاصله او راشناخت . با چنان نفرتی به او نگاه کرد که ولدی ، سیاه سیاهان - تاریک تاریکان - سیاه ترین تاریکان - تاریکترین سیاهان ، به رنگ سفید یخچالی ( البته با دوتا هویجم روی درش ) در آمد . ولدی کارش تمام بود . او با اداس در افتاده بود .

ونوس : ولدی ، الان می کشمت تا عبرتی بشه برای تو و امثال تو .

ونوس چوبدستی اش را بیرون کشید . بطرف لرد گرفت و ...

ناگهان صدایی دیگر آمد . تمامی نورهایی که ونوس با خود به ارمغان آورده بود ، محو شد . تصوير مجددا به صورت اسلوموشن و با رنگ قرمز درآمده بود . جسمی با سر و صدای فراوان از آسمان بر زمین نازل شد و دقیقا بر روی ونوس فرود آمد و او را کتاب کرد . آن جسم نبود ، بلکه پیتر پتیگرو بود .

پیتر : یو ها ها ها ... کی می خواست سرور منو اذیت کنه ... یو ها ها ها .

ملت قهرمان اسلی در حالی که از تعجب ، توان حرف زدن را نداشتند ، با دست به بقایای پهن شده ونوس اشاره کردند . ولدی بادیدن پیتر خوشحال شده و اشک شوق سر داد و گفت :

ولدی : کجا بودی تاحالا پیتر . این نامردا نمی زارن من زن بگیرم
پیتر که همچنان در جو نازل شدنش بود با غرور گفت :
- یو ها ها ها ... این جوجه ها نمی زارن سرورم زن بگیره . الان ادبشون می کنم . یو ها ها ها .

پیتر دست به جیب شد و چوبدستی اش را بیرون کشید . بطرف بروبچ اسلی گرفت و ...

بازهم صدایی دیگر آمد ، ولی اینبار نه از نور خبری بود ، نه از صحنه اسلوموشن . جسمی از آسمان بر روی پیتر نازل شد و او را هم همچون ونوس کتاب کرد .

کوییرل : یو ها ها ها ... این آخرین اخطاره . اگه یه باره دیگه چت باکسو با مسنجر اشتباه بگیرین همتونو بلاک مینم . ( چه ربطی داشت ) یو ها ها ها .

ملت قهرمان اسلی :

در همین گیر و دار بود که بازهم صدا آمد . این صدا متفاوت بود . با عظمت بود . همراه با ماگما و شعله های آتش بود . آسمان را شکافت . زوپیس ترک خورد . جهان دگرگون شد . آری او خود عله پاتر بود . عله بر روی کوییرل نازل شد و کتابی دیگر به آرشیو کتابها اضافه کرد .

عله : توی زوپیس من ازدواج ولدی ارزشی بازی همتونو می کشم

عله حرص خورد و حرص خورد و حرص خورد که ناگهان فردی بدون صدا و از این جور سوسول بازی ها بر زمین نازل شد . آن فرد بر روی عله نازل نشد ، بلکه بروی سالازار اسلیترین کبیر نازل شد و او را کتاب کرد ( هر چی فکر کردم دیدم عله که کتاب نمیشه ، این سالازارو کتابش کنیم ) . او دامبل بود .

دامبلدور : آخه چرا ؟! آخه چرا قدرت دست کوچک هاست ؟!

دامبل این را گفت و بهمراه عله پودر شدن رفتن هوا . حال تنها ملت خشمگین اسلی ، بهمراه ولدی و جوایا باقی مانده بودند .

---------------------------------------------

قصه ما بسر رسید ، ارزشی به خونش نرسید .

لردی جان قشنگ بودش . ولی قبول کن که خیلی ارزشی نوشته بودی . به هر حال هر کس توی یه کاری استعداد داره دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/5 19:30:19
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 4 اردیبهشت 1385 04:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- صبر کن ... صبر کن !!!
دراکو در حالی که فرياد میزد دستان خودش رو بالا برد .
- این خاله بنده چه طور بدون اجازه پدرش میخواد ازدواج کنه ؟؟
سالی لحظه ای مکث کرد .
- آدم از تو آیکیوتر نبود که وزير بشه ؟؟ من نماینده حاجی هستم و میگم مشکلی نداره اون وقت توی بی ناموس به من میگی ؟
بلیز به آرومی در گوش بارتی زمزمه میکرد :
- باب مختونو به کار بندازيد دیگه ... اگر این خطبه خونده بشه دیگه نمیشه کاری کردا !!
سالی مجددا شروع کرد .
- جولیا خانم آیا بنده وکیلم شما را در ازای مهريه قتل دوازده ماگول به نیت .... اوهوووووم ... عذر میخوام ! و قتل یک جادوگر به نیت یگانه وزير مردمی ( ) و یک بوسه ی ديمنتور از اون باحالاش به عقد دائم نوه عزيزم ...
سالی در حال کامل کردن خطبه بود اما بچه های اسلیترين در یک جلسه مشغول پیدا کردن راهی برای به هم زدن این مراسم بودند .

دراکو : آقا استووپ ... ما میخوایم قبل از این ازدواج میمون یه مراسم ژانگولر بازی راه بندازيم !!
سالی : ويزير همچین میزنم که آخرين بارت باشه صورت سیفید خودتو اون شکلی ببینیا ...
جولیا در حالی که نمیتونست احساسات خودش رو کنترل کنه ادامه داد :
- من دوست دارم ... چه اشکالی داره ؟ من ژانگولر بازی دوست دارم !
لرد : تو شاید خیلی چیزا دوست داشته باشی ! اههه ...
سالی قند سابیدن خودش رو متوقف کرد ... کله قندهایی که به شکل مار بودند به سالی نگاه میکردند تا دستور رو صادر کنه ...
سالی : به یه شرط ! وزير باید هلی کوفتری بزنه
دراکو به سختی نفس میکشید ...
بلیز : باشه قبول !
دراکو با پشت دست زد تو دهن بلیز !
- بچه جون هلی کوفتری به همین سادگیاست مگه ؟؟
بلرويچ : من یه سی دی آموزش هلی کوفتری زدن دارم !

بچه های اسلی به گوشه اتاق رفتند که یه کامپیوتر دیجیتالی اون بقل بود و بالاش با برچسبی نوشته شده بود :

گیم نت ساعتی 600 !!

سالی : این که میگفت من تا حالا گیم نت نرفتم !!

" نیم ساعت بعد "
سالی چهار زانو روی زمین نشسته و در حال بازی کردن با مار خودش هست
لرد و جولیا هم در حال گپ و لا ... زدن هستند و کلی کرکره خنده راه انداختن !
بلیز : خوب دوستان همگی ساکت ... وزير میخواد سخنرانی کنه .
دراکو : به افتخار این ازدواج فرخنده وزير میخواد هلی کوفتری بزنه !
بارتی و بلرويچ سوت میزدند ... ایدی و مارولو هم کف میزدند .
بلیز یه پیپ از جیبش در اورد و در دهان مبارک وزير قرار داد .
سالی : پیپ ؟؟

دراکو پکی به اون زد و لحظه ای بعد صدای موسیقی هوی متال سالن رو منفجر کرد ... همه جا تاريک شده بود و نورهای جادويی از همه طرف محوطه عروس و داماد رو روشن میکردند ...
دراکو با یک حرکت انتحاری روی زمین خوابید و شروع کرد به هلی کوفتری زدن ... همین طور نزدیک و نزدیک تر شد !!
سالی کفش بريده بود و با موزيک سر خودش رو تکون میداد ...
سالی : آها آها ... آها آها !!
لرد داشت عشق میکرد اما از عاقبت شوم خودش خبر نداشت !

ناگهان تمام صحنه تاريک شد و اهنگ شوم و وحشتناکی پخش شد .

کارگردان : آقا کات ... وقتی همه جا تاريک باشه که کسی نمیبینه !
لحظه ای همه چیز متوقف شد .
دراکو : خوب با دوربینای مادون قرمز بگیريد !
کارگردان : آها ببخشید ... اقا ضبط میشه ! سه .. دو .. یک .. حرکت !

تصوير به صورت اسلوموشن و با رنگ قرمز دیده میشد .
دراکو آهسته روی سرش میچرخید و به سالی نزدیک میشد و سالی هم اسلوموشن دست میزد و حال میکرد اما لحظه ای بعد ...
دراکو در حالی که میچرخید با کف پا محکم به صورت سالی کوبید ! صحنه ها اهسته تر از قبل پخش میشد ... از زوایای مختلف این برخورد به نمایش در میومد !
ماری که نزديک سالی بود به داخل حلق سالی رفت و جولیا که به دلیل تاريک بودن نمیتونست چیزی رو ببینه فقط حال میکرد .
سالی نقش زمین شد .
جولیا : آخ چه حالی میده اینجا !!

لحظه ای بعد همه جا روشن شد ... بلیز و بلرويچ با خشانت بالای صندلی لرد و جولیا ایستاده بودند ... ایدی و مارولو دست و پای سالی رو محکم بسته بودند و دراکو ، یک عدد تیغ کینگزلی نشان در دست داشت و لبخند میزد .
تصاوير از حالت اسلوموشن خارج شد ...
سالی : ای نامرد .. تو که میگفتی بلد نیستی ناکس !
بلیز با کف دست محکم تو دهن سالی زد و مار تا ته وارد حلق سالی شد .
دراکو لبخند شومی زد .
- خوب اول از بزرگتر ها شروع میکنیم ... سالی کله مبارک رو بیار جلو ببینم !! تو ملت رو تحريک میکردی منو اسموت کنن دیگه ؟؟
سالی در حالی که سعی میکرد ابهت قبل خودش رو حفظ کنه سعی میکرد حرف بزنه اما ماری که تو حلقش بود نمیذاشت .
دراکو : بلیز اون ماری که تو دهنشه در بیار ببینم چی میگه !
بلیز مار رو بیرون کشید .
بلیز به آرومی به ایدی : چه مار کلفتی داره ... نگاه کن !
ایدی یه مار با چوبدست خودش ایجاد کرد اما به محض اینکه مار سالازار رو دید ، مارخجالت کشید و دوباره نابود شد .
سالی : منو ببخش دراکو ! دیگه از این غلطا نمیکنم !!
دراکو به سمت سالی حرکت کرد اما صدایی از غیب وارد شد .

تو اجازه این کار رو نداری ... ازادی فروم شعار این سایته !!

مارولو : تو کی هستی ؟؟

من اتشفشانم ... هیچ کس حق نداره مديرای سابق رو اذیت کنه وگرنه ...
دراکو در حالی که خون خونش رو میخورد کینگزلی نشان رو با خشم به سمت سالی پرتاب کرد اما یک وجب بالاتر از لاله گوش سمت چپ سالی به دیوار فرو رفت .
بلرويچ : خوب بعد از سالی نوبت لرده
لرد با ترس فرياد زد : نه من قول میدم که با جولیا ازدواج نکنم !! قول میدم که خودم با چوب دست خودم بکشمش !!
جولیا جیغ وحشتناکی زد و محکم به دهن لرد کوبید .
ایدی : دمش گرم
لرد هم بلافاصله با پشت دست تو دهن جولیا کوبید آما ...

یک ثانیه بعد در سالن با ضربه محکمی شکسته شد .
دوباره همه چیز به حالت اسلوموشن در اومد ...
نورهای جادويی این بار با اتحاد و همدلی روی فردی که جلوی در ایستاده بود خیره شدند .
چهره ای خشانت بار به چشمان لرد زل زده بود .

ونوس : کی جرات کرده به یه ساحره توهین کنه ؟؟!

رعد و برقی از وجود ونوس به چراغهایی که از سقف آويزون شده بود برخورد کرد و همگی روشن شدند .
بلرويچ : الهم صل ... !

لرد نگاهی از ترس و التماس به دراکو انداخت اما تمام بچه های تالار در یک صف انتهای اتاق به دیوار تکیه داده بودند و با انگشت لرد رو نشون میدادند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 4 اردیبهشت 1385 02:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت اسلیترین میان به سمت ولدی حرکت کنن که نا گهان همه شمع های تالار خاموش میشه! تاریکی همه جا رو در بر میگیره! همه با دیدن قیافه ولدمورت، متوحش در جای خودشون میخکوب میشن! ولدمورت زیر چشمی به انها نگاه میکرد و لبخند شیطانی و کمرنگی روی لبانش نقش بسته بود!
در های تالار به یک باره از هم باز شدند و و نور شدید رعد و برق پیکره بلند قامت شخصی را در جلوی در نمایان کرد!
با تمام شدن نور رعد پیکره نیز ناپدید شده بود! شمع ها به ارامی یکی پس از دیگر روشن شدند! بلیز و بارتیموس نگاهی به یک دیگر انداختند، همه گیج شده بودند! سکوتی عمیق به وجود آمده بود گویی هیچکس جرات شکستنش را نداشت! به جز!

یک باره صدای قدم های آرام از آن طرف تالار اسلیترین شنیده شد! تق . . .تق . . . تق!
همه نگاها برگشت! ولدمورت قدمی به جلو برداشت و گفت
ولدمورت : لرد اسلیترین! خوشحالم اینجا هستید!
سالازار با نگاهی خیره و وحشی با صدایی سرد و نخراشیده گفت
سالازار : مثل اینکه به موقع رسیدم!
همهمه ای در بین اهالی تالار به وجود آمد! در این بین وزیر که در حال این پا اون پا کردن بود با کی تردید جلو آمد و گفت!
وزیر : اهم سلام عرض شد جناب اسلیترین! بذارید خودم رو معرفی کنم بنده وزیر سحر و جادو دراکو ملفوی هستم!
سالازار به طرف منبع صدا برگشت و نگاهی به وزیر انداخت 1 و گفت
سالازار : وزیر ؟ اگه تو وزیری چرا کله ات اسموت نیست؟
دراکو با شنیدن این جمله از کوره در رفت و شروع کرد به داد و هوار!
دراکو : ای بابا ولم کنید هی گیر دادین اسموت اسموت این سالازار هم بعد از شونصد سال از قبر در اومده گیر داده چرا اسموت نیستی!
ملت در تایید حرف دراکو پوزخندی زدند و به سمت سالازار برگشتند که ببینند عکس العمل وی چیست! با تعجب متوجه شدن که سالازار ناپدید شده. نگاه ها در گوش کنار تالار به دنبال سالازار میگشت که ناگهان سالازار از پشت سر وزیر در فاصله یک قدمی اش در حالی که چوب دستی اش را بیرون کشیده بود و به سمت او نگاه داشته بود گفت
سالازار : بگو ببینم هلی کوپتری چی؟ بلدی هلی کوپتری بزنی ؟
وزیر که با دیدن چوب دستی سالازار به تته پته افتاده بود گفت
وزیر : چی چی کوپتری ؟ من فقط یه بار هواپیما سوار شدم! اونم داشتم میرفتم از آذربایجان غربی دیدن کنم! منتها هواپیما خراب شد وسط راه از زابل سر در آوردم! ولی هیلی کوفتری بلت نیستم!
سالازار با خنده ای مرموز پرسید : پیپ چی ؟ بلدی پیپ بکشی ؟ موهاتو بنفش میکنی بیای میتینگ؟
وزیر که کلافه شده بود و جرات نداشت داد و فریاد بکنه گفت : نه نه نه من فقط وزیرم ، نه هوی متالم نه رپم و تازه گیم نت هم نمیرم!
سالازار با بی حوصلگی پرسید : بابات هم که ماکسیما نداره لابد!؟
وزیر : نع یدونه لیموزین داره! همین
سالازار در حالی که چوب دستی شو به طور تهدید امیزی تکون میداد دوباره پرسید
سالازار : گیتار برقی چی ؟ بلدی آهنگای سیستم او ا داون رو بزنی؟
وزیر : نه! بلت نیستم!
سالازار با خنده گفت
سالازار : پس جنابعالی چطوری وزیر شدی؟ نه کله ات اسموته نه هلی کوپتری بلدی بزنی نه پیپ میکشی نه موهاتو بنفش میکنی نه هوی متالی نه رپی گیم نت هم که نمیری بابات هم که ماکسیما نداره گیتار برقی هم که بلد نیستی بجاش شیپور میزنی! چطوری وزیر شدی؟
هان هان هان ؟
وزیر : هان ؟ نی دونم!
سالازار قیافه اش رو میکشه تو هم

سالازار : اه نی دونم رو بجای لیلون تو بگی چقدر مزخرف میشه!
-=-=-=-
نگاهی به ملتی که دارن به حرفای وزیر و سالازار گوش میدن
ارزشی ها :
قدیمی ها :
-=-=-=-
سالازار در حال تفکری عمیق گفت
سالازار : خوب نوه گرامی مثل اینکه زیر سرت بلند شده و میخوای بری داخل مرغها!
ولدمورت که تا آن لحظه در حال راز و نیاز با جولیا بود ، مانند کسی که بهش برق وصل کرده باشن از جا میپره و با رنگ و روی پریده! ( دور از جون نوه ام عینهو میت ) گفت
ولدمورت : با اجازه بزرگتر ها البته!
سالازار که از با ادب بودن نوه اش کلی سر کیف آمده بود با لبخندی ملیح گفت
سالازار: خوب خوب مبارک باشه عروس خانوم کی باشن!؟
ولدمورت در حالی که ذوق مرگ شده بود جلویا رو جلو میاره و میگه ایناهاش!
سالازار نگاه حاجیانه ای به جولیا میندازه و بعد سرش رو پایین میندازه و میگه
سالازار : خواهرم حجابتو درست کن! عروس من باید محجبه باشه!
جولیا که هنوز فاصله اش با ولدی دو هزارم میلی متر بود یک گام به عقب رفت و حجابشو مرتب کرد

سالازار : آفرین عروس گلم! خوب برین بشینین اون بالا که من عقدتون کنم!
وزیر که بعد از اون همه سوال جواب یکم آروم شده بود دوباره جوش اورد
وزیر : ملت چرا نشستین تالار شده فلسطین این سالازار از نا کجا آباد پیداش شده داره این دوتا رو عقد غیر آسلامی میکنه!
همه ملت بلند میشه چند نفر با صدای بلند نارضایتی خودشون رو اعلام میکنند! و صداهایی هماون وسط در میاد که میگفت آسلام در خطره و ضد آسلامی نمیشه و از این حرف!
سالازار بعد از اینکه خوب به این حرفا گوش کرد اشاره ای به ولدمورت کرد!
*-*-*-*-*-*-*-*-**-*
صحنه آهسته! آهنگ می تی کومون
ولدمورت از جیب رداش یه علامت در میاره و داد میزنه

میدون در مقابل چه کسی هستین! مامور مخصوص منکرات قزوین ! سالازار اسلیترین ! احترام بگذارید!
دلینگ دلینگ دیدیلینگ دلنگ دولونگ تق!
پیام های بازرگانی..
ریش تراش مسرژ و شرکا با ده هزار سال گارنتی! و کارایی بالا برای تمامی اقشار جامعه!

-* آفتابه مرلین نشان ! مجهز به بمب ساعتی!


خوب دیگه بسه کات!
-=-=-=-=-=--=-=-=-=-
همه دوباهر ملت: بابا این خودش آسلامه ! مطمئنید قضیه خالی بندی نیست؟ نه بابا مگه علامته رو ندیدی عکس حاجی داری روش بود! چه جلب! پس عقدشون قبوله به پای هم پیر شن
!
ولدمورت به جلوی تالار رفت و روی صندلی کنار جولیا نشست
سالازار جلو آمد و با چوب دستی دو تا کله قند به شکل مار بالا کله شون ظاهر کرد! و شروع کرد به خوندن!
سالازار : الکهت و من البخت و یکی داماد خوش بخت و بیچاره جولیای بد بخت و غیره ....
آیا این عقد کامل میشود!
آیا ولدمورت از این قضیه مطلع است!
چرا این پست من انقدر ارزشی بود ؟
-=-=-=-=-=--=-
چند نکته! : اول اینکه سعی کنید پستتون رو راحت بزنید! یعنی چی یعنی اینکه نشینید دوساعت فکر کنید که چی بزنید ! نسبت به پستی که خوندین صفحه پاسخ خود سایت رو باز کنید و هرچی که به ذهنتون اومد بنویسین بعدش یه بار از اول بخونینش و جاهایی رو که به نظرتون خوب نمیاد حذف یا چیز خاصی رو که به نظرتون رسیده اضافه کنید! (یادتون نره از پستتون قبل زا ارسال یه کپی بگیرید)
نکته دوم اینکه وقتی وارد سایت میشید و میبیند تاپیکی که شما توش فعالیت داشتین پست جدید خورده! ازش ساده نگذرین و نذارین تاپیک یکی دو روز با یه پست باقی بمونه! نمونه مثال من یک پست تو جادوی سیاه زدم امروز روز دوم که باز پست خودمو خوندم! نیازی نیست حتما یه پست ادبی و طنز خفن بزنین! مهم اینه که چیزی بزنین که به دل خواننده و از همه مهمتر به دل خودتون بشینه! اینطوری شاید یه چیزی از آب در بیاد! البته من خودم هم همچین پستهام خوب نیست ها جسارت بر استادان فن نمی کنم! خوش باشین و موفق
یا حق!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/5 19:25:17
نمایشنا
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 3 اردیبهشت 1385 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
متن نامه :
اینجانب وزیر مردمی یگانه وزیری که زیر بار اسموت شدن و آستکبار نمیرود و .... ای بابا چرا میزنی ؟ خوب باشه باشه . آقا جووون مادرتون بیاین به این وزیر مردمی و خواهرش کمک کنین . این دو عاشق و معشوق مارو گروگان گرفتن !


همگی با تعجب به هم خیره شدن . اما در کمال تعجب ملت اسلایترینی که این موضوع رو دوربین مخفی و شوخی از جانب وزیر مردمی تلقی میکردند به خاطر اینکه خفن جلوه بدن . شروع کردن به خالی بستن !
بلیز : ایول خدا کنه دخل وزیر مردمی رو بیارن . خودم تنها ناظر این خراب شده میشم
ماروولو : اره خوبه .
دیانا : تازه ارث و میراثشم به من میرسه .
لرد بلرویچ : پس بچه ها بریم به کارامون برسیم .
همگی خواستن به طرز ارزشی تالار رو ترک کنند اما صدایی آنان رو از حرکت باز داشت .
- کجا دارین میرین بیاین مارو نجات بدین !
در همون لحظه جولیا و لرد در حالی که دراکو و ایدی رو گروگان گرفته بودند از گوشه تالار وارد شدند .
( نکته : بخاطر رعایت نکات آسلامی جولیا ایدی رو گرفته بود و لرد هم دراکو رو گرفته بود )
لرد در حالی که دراکو رو از پشت نگه داشته بود گفت :
- حالا دیگه توی تالار به من اردنگی میزنید هان ؟ حالا من میرم نارسیسا رو میارم هان ؟ حالا من گریه میکنم ؟ بسه دیگه خجالت بکشین ارزشی بازی رو به نهایتش رسوندین .
همه اسلایترینی ها
بلیز : جناب لرد ببخشید دیگه تکرار نمیشه .
بارتی : بابا بی خیال ، گذشته ها گذشته . میخوای از این به بعد بریم همچین خانه ریدلارو فعال کنیم تا ملت سفید کف کنن ؟
لرد : نه لازم نکرده ؟ حالا برای من بازی در میارین ؟
ملت ارزشی
لرد : باشه پس منم بازی در میارم . آقا یا منو زن میدین یا هیچی میزنم وزیر مردمی و خواهرشو میکشم
جولیا : راست میگه من احساس لردی عزیز رو درک میکنم .
لرد : اوه جولیا !
جولیا : عزیزم .
و در یک حرکت بی ناموسی لرد و جولیا به هم روی میارن . :bigkiss:
ملت
بلیز : دوربین مخفیه ؟ ایول آقا بزنین بکشینش . بلکه یه چیزی هم به ما برسه . ضمنا خونمونم نزدیکه هر وسیله ای خواستید بگید براتون بیارم . تبر ... اره برقی .. قمه ... چاقو ....کلاشینکوف !!!
همه : آره راست میگه .
ملت شجاع اسلایترینی بی تفاوت به دراکو ایدی برگشتند تا از تالار بیرون برن .
جولیا و ولدی
لرد با تعجب نگاهی به ملت انداخت . ناگهان دراکو فریاد زد :
- هوووی من وزیر مردمیم . بلیز همین الان وصیت میکنم . یا منو نجات میدین یا اینکه دیگه با من حرف نمیزنی !
بلیز در سرجاش میخکوب شد . مگه دوری وزیر رو هم میشد تحمل کرد ؟
بلیز : ای وزیر . ای نفس . ای اسموت شده . ای کچل !!! ( پاچه خواری مدل جدید ) ببینم موضوع جدیه ؟
دراکو : آره دیگه مگه من با این بدترکیب شوخی هم دارم
ملت اسلایترینی : ما فکر کردیم دوربین مخفیه !
ملت در یک حرکت فوق ارزشی روی پاشنه پاشون چرخیدن و روبه روی جولیا و لرد قرار گرفتن .
بلیز : هووووی ولدی ، دراکو رو به ما برگردون !
لرد : تا منو زن ندین دراکو رو نمیبینین .
رودلف : اگر یه تار مو از دراکو کم شه من میدونم با تو !
لرد : دراکو که مو نداره !
ملت قهرمان اسلایترینی چوبدستی های خودشونو کشیدند و به سمت جولیا لرد نشونه رفتن .
لرد : اهووووو حالا برای من چوبدستی میکشین ؟ به ریش مرلین دیگه کمتر از دو زن راه نداره !
جولیا : شوهر عزیزم ازت حمایت میکنم !
ملت قهرمان اسلی در یک حرکت انتحاری خواستند که به لرد و عیالش حمله کنن اما ناگهان متوجه شدند که دراکو به آنها علامت میدهد .
... دوربین روی دستان وزیر مردمی زوم کرده ... دراکو با دستانش آروم به آنها فهموند که چوبدستی هاشونو بندازن زمین . ملت نیز به حرفای دراکو گوش دادند و همین کار رو کردند . دراکو به آرامی چشمکی زد .
لرد : آهان ... حالا شد ! خوب حالا همه شما باید یه پست بزنید تا منو جولیا به هم برسید وگرنه
بلیز : امکان نداره من تذکر دادم که شما نباید به هم برسین من ناظر اینجام !
لرد : پس دیگه عمرا اگر ....
ناگهان دراکو رو به ایدی فریاد زد :
-حالا......
سپس هر دو در مقابل چشمان حیرت زده ملت در یک حرکت انتحاری شروع به خلع سلاح کردن لرد و جولیا کردند و درگیری ارزشی در تالار رخ داد ......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 3 اردیبهشت 1385 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
شدیدا از انتقادهای شدید بلیز متشکرم!(واج آرایی حرف ش )حرف غیر رول من هم فقط یک پیشنهاد حقیرانه بود.وگرنه که من خودم اخر ارزشی نویسی هستم(قابل توجه ارزشی نویسان دلخور )
-------------------------------------
اوضاع لرد کم از وضعیت های بحرانی رودلف هنگام رویارویی با لارا نداشت.جولیا شنلش را اهسته تکان داد و از لا بلای ان چوبدستیش بیرون افتاد.
لرد بدون فکر در حالیکه احساس میکرد چیزی جای قلب مثل گلوله کاموا بالا و پایین میپرد،قدم به سوی جولیا گذاشت که....
با یک حرکت فوق العاده انتحاری روی زمین افتاد. این اولین باری بود که میشد لرد را در ان وضعیت دید.
جولیا چوبدستیش را بی وقفه کشیده و افسون شکنجه را زیر لب خواند که البته با مقاومت لرد روبه رو شد.همه گیج شده بودند و احساس میکردند وارد بازی پیچیده ای شده اند!
در یک لحظه موجی از انواع طلسمهای سیاه در اتاق پیچید و بچه های اسلی برای اینکه از این حمله در امان بمانند به سرعت از تالار خارج شدند.
<<<<<<<یک ساعت بعد>>>>>>>>>
در تالار همزمان با حبس نفس در سینه ها باز شد.تا چند لحظه فقط نور سبز رنگی از درون تالار چشم را اذیت میکرد.جوری که هیچکس قادر به دیدن جایی نبود.که یکدفعه دو سایه بدنبال هم از تالار خارج شدند.(نمیدونم چرا خوشم میاد افراد رو سریع از نمایش خارج کنم؟! )
دراکو و پشت سر او آیدی جزو اولین نفراتی بدند که به خود جرئت وارد شدن به تالار را دادند.
<<<<<<<نیمساعت بعد>>>>>
بچه های اسلی همچنان منتظر بازگشت دوستانشان بودند که کاسه صبر بلیز لبریز (نثر مسجع!)شد و با لحنی امرانه سکوت را شکست:
-"فکر نمیکنید باید بریم دنبالشون؟"
همه:
بلیز:
-"عجب دوستای فداکار و مهربونی!"
سپس با گامهای استوار قدم به تالار گذاشت.دیگر خبری از نورهای سبز رنگ نبود.تالار گوئی خاک مرده بر آن پاشیده باشند،در سکوت و ارامش بسر میبرد.تکه چوبهای سوخته،پرده های پاره شده و رنگهای پاشیده شده به در و دیوار خبر از جنگی تن به تن و وحشتناک میداد.بلیز به دنبال دراکو و آیدی سراسر تالار را دور می زد و غرولند کنان زمزمه میکرد:
-"انگار آب شدند رفتند تو زمین "
ناگهان کسی از جمع بچه ها که همراه بلیز وارد تالار شده بودند داد زد:
-"بچه ها نگاه کنین....دو تا یادداشت روی پیش بخاری تکون میخوره."
همه بچه ها دور پیش بخاری جمع شدند و کنجکاوانه به یادداشتی که حالا در دستهای ریگولوس قرار داشت زل زده بودند. بلرویچ دست نوشته را از دست ریگولوس قاپید و شروع به خواندن کرد.در همین حین بچه ها پی به دستخط و امضای نویسنده برده و منتظر یک فاجعه بودند........
------------------------------
چی شد؟!پست نیمه ارزشی نیمه جدی!امیدوارم ایندفعه پست نیمه ارزشی من اشکالات گذشته را نداشته باشد.
با احترام
A.M

پستت خوب بود و نمیشد ازش ایرادی گرفت . ولی آخرشو یکم ناجور تموم کردی . خوب فکر مارم بکن ما چطوری باید ادامش بدیم ؟ به هر حال هنوز جای پیشرفت داری .
موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/3 16:17:22
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/3 19:31:51
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 2 اردیبهشت 1385 04:42
نمایش جزئیات
آفلاین
جولیا ترسناک بود . او خوش هیکل بود اما در چهره اش آثار زخم و سوختگی های شدید وجود داشت . چشمانش نوری نداشت ، خاموش خاموش . لباس جنگجویان آپاچی به تن داشت و همچون آنان خطرناک بنظر می رسید . او با تمام زنانی که اسلیترینی ها تا بحال دیده بودند ، متفاوت بود. بدون شک جولیا در کشتن و خونریزی حرفه ای بود . او دهان گشود و با صدایی کلفت که بی شباهت به خرناس اژدها نبود ، گفت :

- دراکو منو آورده اینجا که از شما قاتلای حرفه ای بسازم . حالا بسازم یا نسازم ؟

آن اندک نفرات از ملت قهرمان و شجاع اسلیترین که بهوش آمده بودند به آرامی و با ترس و لرز گفتند :

- نساز نساز ... نه نه نه ! بساز بساز .

جولیا بدون معطلی دست بکار شد و کتابی قطور را از درون بقچه اش بیرون آورد . او تازه لای کتاب را باز کرده بود که فردی در یک حرکت انتحاری ، وحشیانه وارد تالار شد . او کسی نبود جز ولدی . ( گیر نده دیگه بلیز یه جور اومد دیگه مهم داستانه )

ولدی : آه ... آه ای ملت قهرمان اسلی ، ندایی مرا بدینجا فراخواند . ندایی از اعماق وجودم . آن ندا چه بود .

ملت قهرمان اسلی :

ولدی به اطرافش نگاهی انداخت . او جولیا را یافت . ناگهان غوغایی در ذهنش متولد شد . غوغایی به سپیدی ریش دامبل و به سیاهی قلب جولیا . غوغا در ذهنش نمی گنجید ، ذهنش را شکافت و به درون قلبش رسوخ کرد . گشت و گشت و گشت ... بازم گشت ولی قلبی نیافت ، سپس شاکی شد و بگفت :

غوغا : هومک ! باب ولدی تو که قلب نداری بیخیال شو ، مردیکه سیاه ، مارو گذاشتی سر کار

آری . به ذهن خود اعتماد کنید ، درست حدس زدید ، ولدی عاشق شده بود ...

-----------------------------------

اینم یه سوژه جدید ، عشقی سیاه . گفتم با یه سبک جدید بنویسم . حیف بود ما توی تالار یه ولدی و خانواده نداشته باشیم .

ایول ارزشی بازی رو به نهایتش رسوندین . خلاصه اگر دیدین ولدی فردا اومد دمه در خونه شما زد همتونو به طرز وحشیانه ای ترور کرد نگین نگفتی ها !!!
موضوعش قشنگ بود ببینیم چی میشه .

توجه : ولی در هیچ حالتی نباید جولیا و لرد به هم برسن . یادتون نره !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/2 15:54:14
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/2 16:01:11
دلبستگی من به پیکان جوانان گوجه ایم [size=large][color=000066]و[/color
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 1 اردیبهشت 1385 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
یه چیزی رو به ایدی تو رول ها ثابت شده که ارزشی جنگیدن خیلی جذاب تر از جدی جنگیدنه !!!
در رولی که مینویسم افراد لرد مرگخوارا نیستن کسایی دیگه ای هستن وبمستراو کریچرو ....
-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

دراکو دست بلیز و بلرویچ را گرفت و بلندشان کرد بعد به سمت کاناپه ی خاک گرفته رفت، روی آن نشستو 1 ساعت تمام بدون هیچ حرکتی فکر کردو فکر کرد ...
ناگهان با سرعت از روی کاناپه بلند شد :
- یافتم به طرف بارتی رفت و با یک ضربه ی انتحاری زیر پایی ( فته پا ) به او زد بارتی نقش بر زمین شد .
دراکو :
- ما باید در درس طلسم ها مهارت زیادی پیدا کنیم البته از نوع سیاهش .
بارتی که ضایع شده بود:
- خوب چرا منو زدی؟
دراکو توجهی به او نکرد و با قدم های بلند از تالار بیرون رفت.
بارتی از زمین بلند شد:
- دراکو خل شده بود ؟؟؟ یکی نیست بگه طلسم ها چه ربطی به زیر پایی ( فته پا ) داره؟
بلرویچ هم تو ژست بود( شکل این آدما که تو فکر میرن):
-خل نشده بود یه راهی چیزی پیدا کرده بود ! خیلی تو فکر بود .
ماروولو :
- اینجوری نمی شه ما باید خودمونو قوی کنیم ! قدرت ما باید از افراد لردم بیشتر شه!
ناگهان در تالار باز شد ،اول کسی وارد, نشد بعد چند ثانیه دراکو چستو چابک وارد تالار شد
دراکو خوشحالتر از وقتی بود که از تالار رفته بود :
- بچه ها همونطور که گفتم یافتم ! یافتم! ایشون جولیا هستن خواهر ناتنی ماردم .
بچه ها با تعجب به جایی که دراکو اشاره میکرد نگاه کردند ولی کسی نبود .
دراکو :
- ا ببخشید جولیا شنلو بردار اینا خودین !
ناگهان چیزی کنار دراکو ظاهر شد !! چیز که یه انسان بسیار وحشتناک.
از نه نفر بچه های اسلی هشت و نیم نفر غش کردن( بلرویچ نصفه غش کرده بود )
دراکو توجه ای نکرد:
- ایشون طلسم های سیاهو به ما درس میدن به شرطی که نگیم تو تالار میان.( این خانوم مجرمه تحت تعقیبه)

هوووم . بارتی جان پستت اشکال خاصی نداشت . به عبارتی دیگر عالی نبود ولی پست خوبی بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/2 15:42:42
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود.
مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود.
مواظب رفتارت
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 1 اردیبهشت 1385 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستان عزیز نمیخواهید از ارزشی نوشتن دست بردارید؟یا لااقل این لرد رو ول کنید.هرچی تو کتاب از لرد سیاه خوشم اومد اینجا کلا ضایع شد!
----------------------------------------

رنگ از روی لرد ولدمورت پرید.یکی دیگر از بچه های اسلی بسمت او حمله ور شده بود.حالا لرد بدو،مایکل بدو...بچه ها از این همه خشونت مایکل به هیجان امدند و افتادند دنبال لرد که یکدفعه....
قهرمانان اسلی جاخوردند.تمام مرگخوارها شنل پوشیده و دست به سینه در وسط اتاق دور تادور لرد سیاه را گرفته بودند .حتی بلیز و بلرویچ هم در بین انها به چشم می خوردند.همه اسلیها که از این حرکت انتحاری غافلگیر شده بودند یک قدم به عقب برداشتند.در چهره هیچکدام از شنل پوشان مرگخوار اثری از اضطراب دیده نمیشد جز بلرویچ و بلیز که در جای خود این پا و ان پا میشدند.
لرد که بار دیگر اقتدار خود را به دست اورده بود قاطعانه شروع به صحبت کرد:
-"اسلیها سزای اینکارتان را میبینید...مرگخواران من هم از این قاعده مستثنا نیستند."
سپس در حلقه مرگخواران چرخید و از نظرها ناپدید شد و بدنبال ان همه کسانی که به اراده او وارد تالار شده بودند.
همه در تعجب این قدرت رنگ باخته بودند و هیچ کس توان صحبت کردن نداشت.بعداز چند دقیقه با شنیدن ناله های خس خس مانندی بچه ها به خود امدند.بلرویچ و بلیز روی زمین غلت میزدند و اظهار ناتوانی میکردند:
-"نه لرد...خواهش میکنم...نه"
-"من کاری نکردم فقط مجبورم کردند که...اخ..."
دراکو روی ان دو خم شد و با چند سیلی انهارا به هوش اورد.سپس با غرور خاصی گفت:
-"اینطوری دست خالی نمیشه با اون جنگید.قدرت تماما دست او افتاده و با دل دل کردن یالاف زدن نمیشه اون رو سر جاش بشونیم.من مطمئنم اون هنوز این دور و اطرافه..."
آیدی سر تکان داد و افزود:
-"برای سرکوبش نیاز به یه کودتاس...یک همکاری دست جمعی علیه خائنین"
همه درتایید حرف ان دو سرشان رابه علامت مثبت تکان دادند.
این بار اسلیها می خواستند با یک اتحاد قوی ،قدرت و برتریشان را به همگان ثابت کنند.در چهره هیچ کدام اثری از خوشحالی یا لودگی دیده نمیشد. بلکه همه مصمم بودند که خود را نشان دهند.
بار دیگر صدایی از گوشه دیوار شنیده شد که تحکم میکرد.....
-------------------
خواهشا اگر قراره بجنگید،ارزشی نجنگید.افت کلاسه!
با احترام
A.M

هوووم . هر کس یه جوری دوست داره بنویسه . و همچنین هرکس یه جور سبک نوشته رو دوست داره بخونه . مهم ارزشی نویسی یا جدی نویسی نیست . مهم اینه که خواننده موقع خوندن رول شما راضی باشه و سرگرم بشه . پس لطفا به نوشته های هم زیاد کار نداشته باشین . هرکس هرجور میخواد بنویسه . مهم اینه که قشنگ بنویسید و من لذت ببرم البته یه حد و مرزی رو هم رعایت کنید تا این لرد ما انقدر از کتک خوردنش ( منظورم نحوه نوشتن شما ) ناراضی نباشه . یعنی کلا سعی کنید طنز با قاعده رو بکار ببرید .
نوشته شما هم بد نبود . حداقل فضا سازی خوبی داشت ولی چند نکته هست که با واقعیت جور در نمیاد .
اولیش اینه که در اینجا مرگخواران خودمونیم یعنی کسانی که عضو ارتشن . پس اون شنل پوشا کین دیگه ؟
موضوع دوم اینکه توی هاگوارتز هیچ کس نمیتونه غیب و ظاهر بشه . توی کتاب زبون هرمیون مو دراورد انقدر این جمله رو تکرار کرد باز بیاین بگین لرد غیب شد
موفق باشید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/1 20:19:38
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر