جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  183 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1385 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سرژ وقتی دید که روی زمین پر از موهای سفید، سیاه، زرد، قرمز و غیره شده از بین ملت راه باز کرد، اما یه دفعه همه ی مردم به سمتش حمله ور شدن و این بار برخلاف دفعه ی قبلی به موهای خودشون دست نزدن بلکه به ریش سرژ پناه آوردن. هرکدومشون سعی می کردن اول از همه ریش سرژ رو اسموت کنن.
سرژ ریشش رو با دست راست گرفته بود و با دست چپ ملت بیکار رو به عقب هول می داد. با سختی اعلام می کرد: بابا گفتم خود اسموتی... چرا میاین ریش من رو اسموت کنین؟! ... هی یکی اون اعلامیه رو برداره... !
تو همون لحظه بود که یه دفعه صدای آهنگی گوشخراش ملت رو خاموش کرد. همه شون مثل انسان های اولیه به موبایلی که از ریش سرژ به روی زمین سر خورد بود نگاه می کردن. انگار که تا حالا چنین وسیله ای ندیده بودن.
- این دیگه چیه؟
- وای عجب آهنگی داره...
- من دیده بودم گذاشته بود رو گوشش...
موبایل سرژ با آهنگی که مخلوطی از راک، عربی و بندری بود، روی زمین تکون می خورد. همه از جلوش راه باز کرده بودن. بعضی ها از ترسش همدیگر رو به آغوش کشیده بودند و... :bigkiss: (صحنه سیاه شد)
سرژ همون طوری که نفس نفس می زد، روی زمین خم شد و موبایلش رو که به اندازه ی زلزه ی 5 ریشتری می لرزید، گرفت و جواب داد.
سرژ: هااااا؟!
حمید قزوینی: ها و... اومدم اون جا... قلیون ها رو هم با سانتورم آوردم...
سرژ: اوکی... بفرست تو...
بعد از اون سرژ احساس کرد که صدا خیلی نزدیک شده. وقتی هم که برگشت حمید قزوینی رو دید که با سانتور آخرین سیستم پشتش وایساده بود. روی سانتور بدبخت هم پر بود از قلیون.
سرژ موبایلش رو خاموش کرد. دستش رو توی ریش به هم ریختش فرو برد و به طرف سانتور به راه افتاد. نزدیکی های اون بود که یه دفعه حمید قزوینی جلوش رو گرفت و در حالی که تو صورت سرژ می زد، گفت: نه... نه... تو باید ترک کنی... نباید بکشی...
سرژ:
بالاخره سرژ هر طور بود خودش رو از دست اون نجات می ده و با آخرین سرعت به طرف سانتور خیز برمی داره. بعد هم از سانتور آویزون می شه تا قلیون ها رو برداره. اما سانتور ضد حال می زنه و با یه لگد سرژ رو به گوشه ای پرت می کنه.
اون هم به دیوار رستوران سه دسته جارو برخورد می کنه. بعد از اون هم دوباره موبایلش از ریشش بیرون می افته و با صدایی مثل صدای شکستن روی زمین می افته...
- مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد... مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد... لطفاً بعداً تماس بگیرید... the
سرژ با عصبانیت بلند می شه و موبایل رو زیر پاش خورد می کنه و موبایل خاموش می شه...
- مشترک مورد نظر خاموش می باشد...
بعد هم بی اعتنا به اون به طرف حمید قزوینی می ره. اما تو همون لحظه مردم هجوم میارن به سمت موبایل سرژ تا ببینن چی هست... سرژ هم پوزخند می زنه و دوباره و این بار با احترام از حمید فاصله می گیره و به طرف سانتورش می ره...
--------------------------------------
چقدر ارزشی شد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1385 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت سنگین و خوفناک، همچنان پایدار بود...
سرژ مدتی در محوطه میدان اصلی هاگزمید منتظر ماند سپس بعد از اینکه مطمئن شد مونتاگ رفته فریاد زد: آزاده....اگه اینا بخوان جلوی ما رو بگیرن بد می بینند....قاچاقی کار می کنیم....
سپس سرژی دست در ریشش کرد و یک عدد موبایل بیرون کشید....
و مشغول شماره گرفتن شد:
0912دویسد و شونزده..578.هزار و سنگ و چوب...
سرژ: الو نور ممد! خوفی بابا...
نور ممد: چطوری ریشک خوشگلم....
سرژ: بد نیستم...خوفیم...ببین مشت عباس هست؟
نور ممد: رفته دست به آب، مرلین رو هم با افتابه اش برده....
سرژ: ای بابا، میلاد دامبل چی؟
نور ممد: پارتیه....
سرژ: حمید قزوینی؟
نور ممد: ها..هست..اینجاست..گوشی رو تو ریشت نگه دار....
- خیش..فیش..قیژژژ
حمید قزوینی: هان..بنال...
سرژ: سلام..چطوریه؟ راستش سفارش 20 قلیون برا کافه رزمرتا داشتم....
حمید قزوینی: هوی، ممنوعه....مگه نشنیدی...
سرژ: اخه..همینه دیگه..قاچاقی می خوام....
حمید قزوینی: باشه مشتی...ولی شرط داره....
سرژ: بگو....
قیژژژژ ویژژژ قاچچچ سیتتتتت
- الو سلام گلم....
- سلام اسگلم...خوبی؟
سرژ: اه..باز خط و رو خط شد...ای بابا..خانم قطع کن...
واژژژژژژژژژژ
حمید قزوینی: خب حله؟
سرژ: چی حله؟ یه بار دیگه بگو بینم....
حمید قزوینی: گفتم که...باید دفعه بعدی که میایی قزوین با دست زنگ بزنی، زنگ من هم رو زمینه دیگه...با پا زنگ نزنی یه وقت ها....
سرژ: ای شیطون...باشه...همین حالا بیار...
سپس سرژ موبایلش را خاموش کرد و داخل ریشش فرو برد...
سرژ سپس از ریشش اعلامیه ای در آورد و زد رو دیوار و رفت گوشه ای نشست...
ملت جلو اومدن و خوندن:
خود اسموتی
خویشتن را اسموت کنید، بدون درد، بدون لیزر، بدون وسیله، تحت نظر پزشک متخصص سرژ تانکیان...
همه به سمت سرژ حمله ور شدن....
نیم ساعت بعد:
ملت: ( ملت در حال کندن موهای خویشتن)
سرژ: من گفتم خود اسموتی کنید نه اینقدر دیگه...بسه بابا ریشه موهاتون رفت....وای...

ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1385 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
« چند روز بعد »

- هی... این جا رو نگاه کنین.
- این دیگه چیه؟
- مثه این که اعلامیست. توش چی نوشته؟
- یکی با صدای بلند بخونه.
- یعنی در مورد چی می تونه باشه؟!
همهمه ای جلوی در کافه ی مادام رزمرتا – سه دسته جارو - ایجاد شده بود. صدای افراد از هر طرف به گوش می رسید. یکی فریاد می زد و دیگری جیغ. محیط بیش از اندازه شلوغ شده بود. بیش تر دانش آموزان هاگوارتز و حتی دیگر افراد حاضر در دهکده ی هاگزمید جلوی در کافه ایستاده بودند. به نظر می رسید در حال خواندن اعلامیه ای از طرف ستاد مرکزی آسلام بودند.
یک نفر در میان جمعیت فریاد زد: یکی اون رو بخونه دیگه.
ناگهان فردی از دور نمایان شد که با قدم هایی بلند و شمرده سعی می کرد خود را زودتر به محل اجتماع جادوگران برساند. صدای قدم های رعب آورش بر هیاهوی افراد غلبه می کرد. بیش تر مردم با دیدن او ساکت شدند. بعد از چند لحظه دیگر صدایی از هیچ نقطه و از هیچ کسی برنخاست. سکوت همه جا را در برگرفت. حتی زمزمه ای هم به گوش نمی رسید.
مردم با دیدن چهره ی آن فرد توانستند او را بشناسند. او مونتاگ بود که با چهره ای خوددار در میان سیلی از مردم راه باز می کرد. خود را به اعلامیه رساند. پشت به آن ایستاد و به مردمی نگریست که حالا چند قدمی از او دور شده بودند.
مونتاگ سرش را به طرف اعلامیه چرخاند، سپس دستش را بالا آورد و با خشونت اعلامیه را از دیوار کافه جدا کرد. تنها نصف کاغذ در دستان مونتاگ دیده می شد و نیمه ی دیگر هنور روی دیوار خودنمایی می کرد.
مونتاگ سرش را مغرورانه بلند کرد. صدایش را صاف کرد و گفت: این رو من چند روز پیش توی کافه ی سه دسته جارو اعلام کردم. اما متاسفانه زیاد بهش توجه نشد برای همین تصمیم گرفتم این جا اعلامیه رو بچسبونم و به نظر می رسه این کار من از استقبال بیش تری برخوردار بود...
سخنش را قطع کرد. زیر چشمی به اعلامیه نگاهی انداخت و ادامه داد: بر اساس این اعلامیه استعمال قلیان و یا هر ماده ی دخانیاتی دیگری ممنوع می باشد.
صدای اعتراض از بعضی از مردم برخاست. یکی از آن ها که به نظر می رسید اسمش سرژ باشد، فریاد زد: آخه چرا؟
مونتاگ با حرکت دست همه را خاموش کرد. با چهره ای در هم کشیده گفت: این از طرف مراجع تقلید جوامع جادوگریه و به من مربوط نمی شه.
سپس اعلامیه را به صورت نامنظم دوباره سر جایش چسباند و از آن جا دور شد. از پشت سر او صداها و حرف های مختلفی به گوش می رسید که حتی اگر یکی از آن ها به گوش مونتاگ می رسید، همگی باید خانه هایشان را به قصد آزکابان ترک می کردند. ولی بعد از آن تنها چیزی که باقی ماند سکوتی سنگین بود!
---------------------------------------------------
ببخشید دوستان من بالاخره نفهمیدم کدوم رو باید ادامه بدم. ولی به هر حال آخرین پست رو ادامه دادم. هر چند که موضوش برای من گنگ بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: چهارشنبه 7 تیر 1385 10:56
نمایش جزئیات
آفلاین
بزن بزن در کافه رزمرتا ( )

در یک روز آفتابی، زیر آفتابه مرلین، در دهکده هاگزمید، در کافه بی کلاس رزمرتا، بروبچز جمع بودند. شهردار اعظم، مستر جانسون در حال کشیدن قلیانی با طعم بز کوهی بود....
جانسون با عشق دائما می گفت: به به...
این طرف، دالاهوف، رئیس ژاندارمری هاگزمید خشمناک به یه نفر که گویا مجرم بود و روی زمین افتاده بود نگاه می کرد:
دالاهوف: پس حرف نمی زنی هان...
مجرم تفی زیبا مخلوط با خون و غیرو، بر روی صورت دالاهوف انداخت و بعد خنده های شیطانی ای سر داد..
مجرم:
دالاهوف:

5 دقیقه بعد...
- آخ..وای..نزن...لعنتی..له شدم...نزن..آی..ننه...نزن...آخ...وای..اوه..
دالاهوف: تف هم که میندازی..حرف بزن یا الله....
مجرم: باشه...آخ..نزن...کمر درد گرفت...اوخ...
دالاهوف: واقعا برات متاسفم، کمری هم که هستی..خاک بر اون سر خالیت کنم....حرف بزن..بنال...
مجرم خواست که حرف بزنه اما از آن طرف رزمرتا با خشم به سمت آنها آمد و با عصبانیت و صدایی خفن بلند گفت: اهوی، دالاهوف، شما مگه بازداشتگاه ندارید تو ژاندارمری خودتون که تو کافه من همه چی رو ریختید به هم....هان...جواب بده دگه....
دالاهوف پوزخندی زد و گفت: ژاندارمری؟ این دولت چیز شده مگه وام ساخت مجدد ژاندارمری رو میده....
در همین موقع صدای دعوا به گوش رسید...دو نفر اون ور داشتند دعوا می کردند...ادی و سرژی....
ادی: خیلی خری سرژ، تمالم زحمت های منو روو با ریشت هدر دادی...بی خاصیت...
سرژ: بیا بابا ...
ادی: بی ادب، بی ناموس، دیگه نییدونم....
سرژ فرصت نداد و مشت زیبا بر صورت ادی خوابوند، بادمجان اندازه بادمجان های بوته های حیاط خونه ویزلی ها روی گونه خوشگل ادی سبز شد....
ادی که روی زمین افتاده بود، بلند شد، چوبدستی اش را بیرون کشید و فریاد زد: آواکاردالاما....
هیچ اتفاقی نیفتاد....سرژ با صدای بلندی خندید:
- خک بر سرت، هنوز ورد رو هم بلد نیستی، غلط املایی داری، کفی برو تو تاپیک غلط املایی به کوییرل بگو...این بابا هنوز هیچی بلت نیست....
کفی که کنار سرژ بود گفت: ببخشید سرژی جون، اون تاپیک پاک شد....
سرژ یهو خنده هاش تموم شد و مثل آدم های ضایع شده به ملت نگاه کرد.....
یهو درب کافه باز شد و مونتاگ آمد تو، در حالیکه نامه ای در دست داشت، با صدای رسا جلو آمد و خواند:
توجه..توجه...
طبق دستور مراجع تقلید جوامع جادوگری، حاج کلین و داش حمید قزوینی و همچنین ستاد مرکزی آسلامسیون حاجی و مملی، زین پس استعمال قلیان حرام است.
تایید شده توسط عله اعظم

از ته کافه جانسون در حالیکه قلیان به دست بود آن را محکم به صورت سرژ کوبید و فوری فریاد زد: دالاهوف، همه خونه مونه ها رو بازرسی کن...ناموس و اینا هم مهم نیست...هر کی قلیان داشته باشه..افسون بارانش کن...

ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: شنبه 13 خرداد 1385 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
کافه ساکت بود
کسی حرفی نمی زد
زیرا کسی اصلا نبود!!
مادام رزمرتا آرام و بی سر و صدا به جمع کردن ظرف های روی میز ها ادامه میداد
شب بود و کافه تازه تعطیل شده بود
شبی زمستانی و سرد ..................
باد و بوران فضای بیرون را گرفته بود و رزمرتا به این فکر می کرد که فردا صبح زور مجبور است برفهای جلوی در را با پارو تمیز کند تا مشتریان بتوانند داخل شوند
وقتی که کارهایش تمام شد تصمیم گرفته برای خود قهوه ای بریزد و چراغ های کافه را خاموش کرد و در حال بالا رفتن از پله ها به سوی اتاقش بود که ناگهان..................
سر و صدای زیاد از بیرون می آمد
به احتمال زیاد دعوا شده بود یا کسی در هاگزمید زیادی بالا انداخته بود..........................
با خود فکر کرد که چه آدم های بی ملاحظه ای پیدا می شوند...........
دوباره به بالا رفتن از پله ها ادامه داد که کسی محکم به در شیشه ای کافه کوبید..............
فریاد میزد و کمک می خواست ...........
صدای زنی بود.............
رزمرتا با خود فکر کرد که تا چند لحظه ی دیگر اثرات باقی مانده نیز می رود و او به حالت اول باز می گردد
اما صدای او را به دقت گوش کرد...............
به نظر نمی آمد که در حالت عادی نباشد
به یک دفعه تصمیمش را گرفت
به سوی در شتافت و قفل آن را باز کزد
زن بیچاره آرام گرفت
خود را در آغوش رزمرتا انداخت و گریه کرد
به سختی گریه کرد................................
وقتی که آرام شد ماجرا را برای رزمزتا تعریف کرد...........:
===================
من به همراه دوستم برای گردش در شب به هاگزمید آمده بودنم
کسی در آن حوالی نبود و ما با آرامش قدم میزدیم
نا گهان فردی لاغر و ترکه ای با صورت پوشیده به سمت ما حمله ور شد
اول قصد او را نفهمیدیم
اما بعد متوجه شدیم که او شوهر من است
من و او مدتها بود با هم قهر بودیم
از رفتارش خوشم نمی آمد.......................
تا اینکه متوجه شدم مرگخوار است......
دوستم با او درگیر شد
به من گفت فرار کن و من تا می توانشتم دویدم تا به اینجا رسیدم و چون می دانستم که صاحب اینجا خانوم است از شما کمک خواستم...........................................
دوستم هنوز آن بیرون است.....................
نمی دانم چه بر سرش آمده
اگر همراه من بیایید....................
=============
دختری زیبا بر روی زمین افتاده بود............
چهره اش از وحشت سفید بود
و چشمانش باز
در کنارش نامه ای بود
============
این اولین انتقام من از تو بود........................
برگرد
به دستور لرد سیاه برگرد..............................................
وگرنه خواهی دید......................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می دونی اینا رو من چند وقت پیش نوشتم؟؟؟؟؟اما چون عتیقه شدن قیمتین عوضشون نمی کنم!!

-------------
كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1385 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده



یکی جدید نوشتم، خیلی وقت بود اینجا پست نخورده بود، یه داستان جدید شروع کردم.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

با فرا رسیدن ماه می، هاگزمید شلوغ تر شد، این شلوغی در آن فصل آن هم در آن گرمی هوا و شرایط نه چندان جالب جوی کمی عجیب بود، اما این مغازه ها هاگزمید بودند که برای اجناس خود تخفیف 50% قائل شده بودند و موجب، شده بودند تا همگان به این دهکده سرار جادویی بیایند.

در روزی از این روزها، جمعی از اساتید هاگوارتز جهت تفریح و به صرف نوشیدنی جادویی در کافه سه دسته جارو، عازم هاگزمید شدند، در جاده هاگوارتز به سمت هاگزمید، دامبلدور به همراه مک گونگال و دالاهوف و فیلت ویک و اسنیپ در حال پیاده روی بودند، صحبت گرمی میان دامبلدور و دالاهوف سر جنجال های اخیر وزارت بر پا بود، پرفسور مک گونگال بدون هیچ صحبتی و با چهره کاملا جدی پشت سر همه حرکت می کرد، در این طرف پرفسور اسنیپ و فیلت ویک، گویا در مورد چند تن از دانش آموزان راونکلاوی صحبت می کردند، وقتی به انتهای جاده و خود دهکده هاگزمید رسیدند، همگی ایستادند تا ببینند از کدام طرف باید داخل دهکده شد، چون با آن ازدحام جمعیت جای نفس کشیدن هم پیدا نمی شد.

دامبلدور رو به اسنیپ و فیلت ویک و مک گونگال کرد و گفت: من پیشنهاد می کنم شما از طرف جنگل داخل شوید، دوری از پشت بزنید، دوستم هربرت، گفته بود که قسمت شرقی به سمتخروجی از جنگل خلوت خلوته.. از اونجا برید.. در کافه سه دسته جارو همیدیگه رو می بینیم... اسنیپ سر تائیدی تکان داد و به سمت جنگل های پردرخت هاگزمید رفت و پشت سر او مک گونگال با همان قایفه جدی در حالیکه صحبتش با فیلت ویک شروع شده بود، داخل جنگل شدند، اما دامبلدور و آنتونی هم یا مرلین گفتند و داخل ازدحام جمعیت شدند، در ابتدا کمی راحت تر پیشروی کردند اما کمی که به مرکز دهکده رسیدند حتی به سختی قدم برمی داشتند، در همین هنگام بود که دالاهوف به دامبلدور گفت: آلبس..موافقی از سوت ایست ژاندارمری استفاده کنم...

دامبلدور سر تائید به نشانه توافق تکان داد، پس دالاهوف دست در ردایش کرد و سوت قرمز رنگی با نشان ژاندارمری در آورد و در آن دمید. صدای سوت به قدری بلند بود که حتی در نواحی اطراف دهکده هم شنیده می شد. همه جمعیت از شدت صدای سوت، گوش هایشان را گرفتند و تقریبا سکوتی برقرار شد. دالاهوف به خودش آمد و با صدای رسا و طنین اندازی گفت: همگی متفرق شوید، تجمع ممنوع. حالا دور بشید. از مرکز دهکده دور بشید. این یک اخطاره.. ، تجمع در مرکز دهکده ممنوع... همه بلافاصله از ترس اینکه توسط دالاهوف و افرادش که در کنار گوشه های مغازه گشت می زدند، جریمه بشوند فوری متفرق شدند.

اکنون در مرکز دهکده فقط دالاهوف و دامبلدور به همراه افراد ژاندارمری هاگزمید حاضر بودند، مغازه داران به دالاهوف نگاه های چپ چپ کردند و ناراحت از این بودند که اجنساشان با حضور دالاهوف حتی با تخفیف هم زیاد فروش نخواهد کرد. دالاهوف دستی برای افرادش تکان داد و به همراه دامبلور به سمت شرق دهکده و کافه سه دسته جارو راه افتادند که هوز چند قدم برنداشته بودند که ناگهان....

ادامه دارد.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 28 اسفند 1384 11:23
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از 2 روز كه مادام ارشام رو خوب كرد هر سه نفر وارد مغازه ميشن و با هم مشغول بحث ميشن ارشام كه روي صورتش آثار لواشك هنوز مونده بود ميگه:آخه مك عزيز تو سايت كه لواشك نميدن به افرادي كه زياد نظر بدن بر بري ميدن ما هم كه ديديم تو داري لج مياري رفتيم با هم فكر كرديم چيكار كنيم و خواستيم بكشيمت بعد نظر مون عوض شد و 1 درجه پايين تر اومديم كه يه لواشك جوش جوشي در ست كنيم كه الان اثارش رو رو صورتم ميبيني جرج هم كه تو اين گونه موارد وارده
مك كه داشت لحظه به لحظه از عصبانيت قرمز تر ميشد گفت:ميخواستين من رو به اين حالت در بياريد من ميدونم باهاتون چي كار كنم
بعد يك مبايل از جيبش در مياره و زنگ ميزنه و ميگه :الو سلام خوبي تا 10 دقيقه ديگه اينجا باش ميخوايم يك نوت بوك و 2 عدد انسان رو تخريب كنيم زود بياي ها
جرج كه تا اين لحظه فقط در حال گوش كردن و تعجب 2 چندان بود گفت:مك اين يارو كيب ود كه واسش تيليف زدي
مك با نيش خندي گفت:اين فلور دلا كور بزرگ بود
جرج:
آرشام:
جرج و آرشام با هم:اي مكه دلاور تو دريا ها شناور ما داريمت باور ميخوايم بريم با خاور ........................
شعار ها كه تموم شد مك با حالتي غرور معابانه (از ادبيات شاگي) ميگه:نه دوستان من رو نميتونيد ...كنيد خودتونيد
جرج كه عصبي شده بود تا به حال اون روي خودش رو نشون نداده بود و نوتبوك را از ارشام ميگيره و ميزاره رو ميز و ميگه :حالا نگاه كنيد اودااااااااااااااااااا
با چنان سرعتي تايپ ميكنه كه تمام افرادي كه در كافه بودند صداي تايپ رو ميشنون و بر ميگردن كه ببينن چي كار داره ميكنه اين جرج(از ادبيات شاگي)
آرشام كه متعجب مونده بود گفت :چي كار داري ميكني جرج
جرج در حال تايپ جوابش رو ميده :مگه نميبيني دارم تايپ ميكنم
مك(ككو مك رو نميگمها مك كينن خودمون اين هم از ادبيات شاگي هستش) : مثلا با تايپ ميخواي به جنگه فلور دلاكور بزر گ بري
جرج كه هم جنان در حال تايپ بود با حالتي شاگي معابانه ميگه:حالا واسا و نيگاه كن ببين چي ميشه
بعد در همون حالت تايپ رو به آرشام ميكنه و ميگه تا الان 128 تا نظر دادم ميخوام بربري زياد برنده بشم كه به فلور باج بدم كه ما رو نزنه و تازه بهش كامپيوتر ياد بدم كه خودش هم نظر بده
در همين لحظه يك كاميون بربري مياد گوشه پنجره و مك ميره تو كما و ميگه:بابا من كم اوردم و خودمو نميتونم نيگه دارم ولي با فلور چي ميكنيد
بعد با يك جهش از روي ميز ميپره و پنجره رو باز ميكنه و ميپره تو كاميون شروع به خوردن ميكنه لحظه اي بعد فلور در كناره در ايستاده و به سوي ميز مي ايد
او چرا مي ايد ؟
او چه خواهد كرد؟
آيا او ميكشد؟.......................................
-----------------------------------------------------------------
بچه ها حالا ادامه بديد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: یکشنبه 28 اسفند 1384 09:14
نمایش جزئیات
آفلاین
مک خودشو میندازه وسط:من لواشک می خوام!
جرج:چی کار کنم؟
مک:بخر!
جرج:نداره!
آرشام:بربرک می خوای؟(بربری یه کوچک)
مک مثل بچه های 6 یا 7 ساله پاشو می کوبه به زمین و می گه اگه تا یه ربع دیگه لواشک نداشته باشین......
جرج:چی کار کنیم ارشام؟این یه چیزی بگه حتما می کنه!
ارشام:بیا بریم پشت مغازه من یه فکری دارم!
مک کینن:
جرج به همراه ارشام میرن پشت مغازه که یه حیاط خلوتی داشت و پر از آتشغال بود.
جرج:می خوای چی کار کنی؟؟؟؟
آرشام:لواشک مگه نمی خواست ....می خوام درست کنم!!!
جرج:با اینا؟
ارشام:اره!
یه ساعت میگذره و کلی کار می کنن و عرق میریزن که لواشک با ارم استاندارد بین المللی جادوگران درست میشه......کاملا بهداشتی با مواد تازه و خوشمزه.
جرج:خدایا به امید تو!
ارشام:ترسو کاری نمی تونه بکنه!
میان طرف در اصلی یه مغازه.درو باز میکنن میبینن مک کینن یه دستشو بالش سرش کرده خوابیده و داره از دهنش اب میچکه!
_ارشام:سرفه!
مک کینن یه متر میپره هوا ...
مک کینن: لواشکم کو؟
ارشام:بیا!
مک:از کجا خریدیش؟
ارشام:سر قبر من می فرختن!
مک:
ارشام:بخور دیگه!
مک کینن:میل ندارم
ارشام از درون:ای کته کله بخور!
اوضاع و احوال اون جا تو جرج اثر کرده بود و قاط زده بود:من.....تو....او....ما....شما....ایشان!
مک کینن:مرسی که اینو برام خریدی
ارشام:باشه!
مک:ولی من چون خیلی دوست دارم می دمش به تو
ارشاماز درون:
مک کینن اینو گفت ولواشک و گرفت طرف ارشام:بیا بخور
_من؟
_اره
_میل ندارم بعدا می خورم!
_الان بخور!
_نه
_چی ی ی ی ی !وقتی گفتم بخور باید بخوری!
_گفتم نمی خورم مثلا میخوای چی کار کنی؟
_می خورونم!
جرج اونجا ولو شد..............بعد هز تلاش های مکرر مک ارشام اون لواشک و خوردوالانم تو پیش مادام پامفری یه......در اخر باید از این داشتان نتیجه گرفت که هرکی لواشک درست کنه برا مردم خودش میخوره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 26 اسفند 1384 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
گفت:ما كه تازه شروع كرده بوديم
آرشام با حالتي عجيب جواب داد :اين نون بر بري واسه شما نيست واسه خودمه كه اينقدر خوب مينويسم
جرج گفت:من رو كه ميبي ني نون بر بري ندارم تو سايت فقت چرتو پرت نوشتم البته تو اين مدت كوتاهي كه نوت بوك تو دستم بود
مك كينن گفت:پسر تو مگه چقدر پست زدي تو اين 10 دقيقه اي كه بهت نوت بوك رو دادم
جرج كه داشت فكرميكرد در حالتي خم وايستاد و گفت:من رو كه ميبيني در هر 10 دقيقه 30 پست ميزنم هر كدوم هم 2 كلمه .منم ميخوام نون بر بري بگيرم
ملت كه كف كرده بودن با هم گفتن:مرگ بر زد ولايت فقيح........
تكبير ها كه تموم شد آرشي گفت :من واسه شما ها هم يك نوت بوك ميخرم سور بهتون ميدم حال كنيد چون من بردم
جرج كه حسوديش گرفته بود گفت :منم ميخوام
و پا هايش را به زمين ميزد
پرسي نگاهي به برادرش كرد و گفت مثل من پست بزن 1 ختي بهتره
و همه با هم داد زدن اي ارشام قهرمان امشبو اينجا بمان...................
ارشام رو به ملت كرد و گفت :من مخلص شماهستم .......امشب هم اينجا ميمونم..........
----------------------------------------------------------------------
ارشام عزيز واقعا منظور من رو خوب فهميدي دستت درد نكنه حالا ادامه بده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم
Re: كافه سه دسته جارو
ارسال شده در: جمعه 26 اسفند 1384 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تیپ مشنگ خیلی خنده دار بود.
یه شلوار لی ابی پوشیده بود که جلوش سفید شده بود و به جای کفش یه گیوه تو پاش بود که روی گیوه نوشته بود آل استار.روی تی شرتش هم نوشته بود دیزل.
جرج یه نگاه به مک کینن کرد و زدند زیر خنده.
مک کینن زیر لب گفت:این چه ادمه خزیه.به جای ردا ببین چی پوشید.نگاه کن یه چیزی هم تو دستشه.به نظرت اون چیه تو دستش جرج؟
جرج یه نگاهی به دست مشنگه کرد و گفت :نون بربریه.
مک کینن گفت:ای کیوت اندازه کرمه فلوبره.اون دستش رو نگفتم.اون یکی دستش منظورم بود.
جرج به اون یکی دست مشنگ نگاه کرد و گفت :اون نوت بوکه .
و خودش نفهمید که این کلمه رو بلند اعلام کرده.
مشنگ صدای ویزلی رو شنید و به او نگاه کرد.
و جرج تازه مشنگ رو شناخت.
ارشی:جرج ویزلی عزیز بالاخره نون بربری رو بردم.دیدی مهم زیاد نظر دادن نیست.مهم ارزشی نوشتنه.
مک کینن که گیج شده بود......
----------------------------------------------------------------چ
به قول جرج ویزلی.حالا ادامه بده......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به