جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  67 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  144 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  256 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  334 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  235 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1386 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
از نگاه بچه ها توی زندگی ولدی :
( البته قبل از اینکه اون به سمت جادو سیاه بره ) .
ولدی از کوچه ی تاریک دیاگون عبور میکرد . ساعت سه ی نیمه شب بود . میدانست که تنها مرکز کاشت مو در سر پیچ خیابان قرار دارد .
پیچ را دید و ایستاد و به تابلوی انجا خیره ماند .
مرکز کاشت موی پتی گرو
ولدی جلو تر رفت . در انجا را باز کرد و داخل شد .
پیتر : اوه سلام !
پیتر با دیدن ولدی در انجا تعجب کرد . او جوانی بود با موهای مشکی و صورتی بسیار زیبا و پر ابهت ( ابحت , عبهت , عبحت , عبحط , ....؟ ) . پیتر تعجب کرد که او به مرکز کاشت مو امده باشد . زیرا سر ریدل مانند جنگلی بود پر از درخت . ریدل به بالای سرش اشاره کرد و گفت :
_ مو بکار .
سرش را خم کرد . پیتر فریادی زد . وسط سر او درست فرق سرش کچل بود . موهای ریز ریزی در امده بودند ولی بیشتر مثل تیغ کاکتوس بودند تا مو .
_ بفرمایید بنشینید . من چندتا معجون دارم , همه رو امتحان میکنیم ! اثرش فوری است !
پیتر همچنان که حرف میزد خواص معجون ها را میگفت :
_بَبو! ( پست سر یک نوع جانور وحشی. یکی از بهترین روش های تکثیر و رشد مو...!
پیرنه ( گیاهی پنج برگ که قدرت جادویی زیادی دارد و فقط برای رویش مو به کار می رود.....
ولدی : کارتو بکن !
بیست دقیقه ی بعد تمام سر ولدی کچل شده بود .
ولدی : این چه وضعشه ! *
* = اشباه چاپی بود شکلک غلط شد . این بود : ( به دلیلی کچلیش میگم ! )
پیتر : صبر کنید جناب .... الان یه چیز دیگه درست میکنم واسه اتون ....
او به سرعت به سمت ازمایشگاه خود رفت .
ولدی :
* * * *
پنج دقیقه بعد .
ولدی :
پیتر : سرورم .... هیچ چیز به شما نمیسازه .... چطوره که با استفاده از معجون ریشبزی ببافم استفاده کنیم ؟!
ولدی : فقط یک کاری کن این شاخ ها رو از رو سرم بردار !
پیتر دوباره به سمت ازمایشگاه رفت . بالاخره انرا دید .
پیتر : خودشه !
او دستش را دراز کرد و معجون ابی رنگ را برداشت . به سمت ولدی رفت و با قاشق شروع ه ریختن معجون روی سر کچل ولدی کرد .
صدای پاق خفیفی به گوش رسید و بعد ....
یک ریش بزی روی سر ولدی به صورت مارپیچی در امد .
پیتر : فقط یادتون نره که هر روز باید بهش اب بدید !
ولدی :
و در اخر , این بود که ولدمورت کچل گشت .
ولدمورت کچل .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[font=Tahoma][size=large][b][color=3300FF]نیروی جوان > تفکر جوان > ایده های نو > امید ساحره ها و ج�
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1386 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
... ولدي وارد سازمان كاشت مو شد و فرياد زد :
- هيشكي اينجا نيس كه بياد واسه من مو بكاره ؟
ناگهان مردي كوتاه و با دست آهنين از دري در انتهاي سالن وارد شد و گفت :
- چته ؟ ا ... ببخشيد ارباب من با شما نبودم . بفرماييد . مو ؟ مو براتون مي كارم . باشه . بفرماييد بنشينيد .
و ولدي داستان ما بر روي صندلي اي كه مثل صندليهاي سلماني بود نشست و پيتر پتيگرو شروع به كار شد و گفت :
- خب ارباب چه مدل مويي مي خواين ؟
ولدي با ناراحتي گفت :
- ميكروبي !
- چشم ارباب !
و شورع كرد به ماليدن خيارك ها و پس از 5 دقيقه كه كارش تمام شد پوست بخار پز شده را با كمي روغن چرخ به سر ولدي چسباند و گفت :
- وليدي جون حاضره . مي توني بري . 6 ماه ديگه بيا تا ببينمت .
ولدي خنديد و گفت :
- باشه !!! منم برات يه دونه از اون عروسك هاي ايگور ميارم .
و خندان و شادان از سازمان پريد بيرون ...

شش ماه بعد سازمان كاشت مو :

ولدي وارد شد و يه عروسك خاله بازي در دست آمد و گفت :
- سلام پيت ( مخفف پيتر ) . بيا اين عروسك و ببين .
پيتر اومد و گفت :
- ممنون ارباب . بخون ! عروسك قشنگ من قرمز پوشيده توي بقل ولدي جون آبي پوشيده . عروسك من چشماتو باز كن وگرنه يه آودا مي زنم تو كلت . عروسك قشنگ من آبي پوشيده توي بقل ولدي جون بالا مي پره !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيوت اسكمندر در 1386/4/12 22:29:24
ویرایش شده توسط نيوت اسكمندر در 1386/4/12 22:32:46
ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در 1386/4/13 17:29:32
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1386 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
آن شخص به درون اتاق رفت و در رو بست!تابلوی مغازه تعطیل بست را برگرداند و به طرف پیتر آمد!

-آقا چرا در را بستید؟

آن شخصیت دستش را بر روی لبش گذاشت و پیتر را به سکوت فراخواند!لحظه ای سکوت برقرار بود و هر دو شخصیت به یکدیگر نگاه میکردند!ناگهان آن شخصیت شنلش را آورد!او که بود؟عکسش را در پیام امروز دیده بود ولی او را نمیشنواخت!ناگهان دستانش لرزید و به آرامی زیر لب گفت:

-ولدی کچل؟وایییی!
-کچل هفت جد و آبادته!آودا... .
صدایی که گوینده اش نا مشخص بود گفت:
-ولدی تو برای کار دیگه اینجا آمدی!
-هممم!بله بله!من مچل نیستم!فقط یک مقدار از موهام ریخته میخوام اون رو برام درست کنی!

تق تق تق!!

صدای در آمد و پیتر به طرف در رفت!ناگهان ولدمورت دستانش را بر روی شانه پیتر گذاشت و او را از راه رفتن منع کرد!پیتر هم که انگار او اربابش بود(نبود؟)ایستاد و به طرف تخت رفت و با دستانش به لرد گفت که بر روی آن بخوابد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1386/4/12 19:11:18
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1386 17:42
نمایش جزئیات
آفلاین
چندین جوان در حالی که تلنگری میخوردند از درون قدح اندیشه با نگاه هایی پر از تعجب به سازمان کاشت مو پرت شدند!
انواع گیاه های زنده و درر حال تحرک ، در حالی که با دندان های تیزاشن هوایکنار را می بریدند ، و یا گیاه ها بسیار بزرگ که هر از گاهی آب لزج و سفید رنگی از آنها بیرون می آمد و هزاران گیاه دیگر در جای جای آن مکان قرار داشت.گویا کسی که در آنجا مشغول هب کار بود وقت کافی برای تنظیم وسایل نداشت...
و بالاخره جوانانی که با رداهای مختلف در آنجا ایستاده بودند توانستند پیتر پتی گرو جوان را در لباسی سفید در حالی که روی سر مردی خم شده بود ببینند.
جشم هایش برق میزد و مثل حال کم فروغ و بی حال نبود...موهایش پرپشت و به جای دست آهنی اش یک دست معمولی قرار داشت.
او به بیمار کچلی که روی تختی دراز میکشید گفت : آها ... خب ببینم ، چند وقته شروع به کندن موهات کردی؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
پیرمرد : از وقتی که دوازدهمین بچم به دنیا اومده
پیتر پتی گرو جوان با انگشتانش بر روی دسته ی صندلی ای که بر رویش نشسته بود ضرب گرفت ، سپس گفت : اوهوم!شما باید گیاه شمبلیله زرد رنگی رو بخوری که برات تجویز میکنم ... اون وقت خیلی زود خوب میشی.این گیاه باعث میشه که دیگه موهات رو نکنی چون به نظرم رشد موهات هیچ عیبی نداره فقط خودت یک مدت ممکنه بپری به این و اون که این گیاهی رو که برات مینویسم باعث میشه دیگه چموش نشی
مرد بیمار با فروتنی هرچه تمام تر نسخه را گرفت و از در بیرون زد.
پیتر پتی گرو جوان آهی از سر آسودگی کشید و به پشتی صندلی اش تکیه کرد ولی ناگهان در باز شد و شخصی با شنل بلند و دماغی که فقط جزوی از صورتش بود در آستانه در پدیدار شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
شناسه قدیم من : بورگین
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: دوشنبه 19 تیر 1385 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
از آنجا که کسی در این امر خطیر شرکت ننمود من در راستای این هدف بزرگ پست دیگری نواختم
********************************************
و تکه ای از ریش بلند دامبل را چید.دامبل که نمی توانست باور کند از طرف پسرش ضربه خورده با حرکتی ناگهانی از هوش رفت
مطالبی که در زیر قید می شود اندکی از کابوس های دامبل در حالت بیهوشیست که توسط دستگاه ((خواب کش))استخراج شده اند:
همه جا سیاه رنگه و آنیتا در حالی که بال میزنه در هوا به پرواز درمیاد
-نه نه نه آنیتا تو نباید ادای اون پدر رپرت رو در بیاری کاری نکن بفرستمت تو گروه قق بازی
- هر هر دومبل دامبل تو فکر کردی من از این تهدیدهای پوچ تو می ترسم؟؟؟؟؟؟؟
- لاقل از من نمی ترسی از کفیه بترس کفی میگه کفیه دیگه طاقت نداره می خواد همه چیز رو افشا کنه
همه جا تاریک و تار میشه و دامبل احساس سرمای شدید بهش دست میده.و بعد از مدتی چهره ی آرتیکوس و. مونتاگ جلوی روش نمایان میشه.دامبل به سختی نفس میکشه و سعی میکنه خونسردیش رو حفظ کنه اما در لحظه ای رعب انگیز دامب از سعی می کنه که خودش رو از دست طناب هایی هایی که دورش پیچیده شده نجات بده اما تنها اتفاقی که میفته اینه که متوجه میشه مقداری ریش یا بهتر سات بگوییم کوهی از روش در زیر پایش ریخته شده
دامبل: باور نمی کنم نــــــــــــــه
دامبل با سرعتی باور نکردنی شروع به انجام حرکاتی بوقی کرد که در آخر باعث شد که در اثر ضربات مشت به له شدگی مفرط دچار شود.
دامبل: آرتی تو چه جوری با من این کار کردی؟؟؟
آرتیکوس قلابی یا در واقع الکتوی ناقلابی یک آینه ی میگیره جلوی صورت دامبل
دامبل:جــــــــــــــــــیغ جیغ ریش هام ریش هام
اما بعد از لحظه ای دامبل لبخندی پیروزمندانه میزنه و میگه:من از معجون فرمولاسیون مخصوص رشد مو استفاده می کنم،هر چی هم اسموتم کنید بازم آواتار ریشی دادم هر هر کر کر تازشم اگه بلاکتون نکردم (البته لازم به ذکر است که این شکلک دارای معایبی است زیرا که دامبل دست هایش بسته بود!!!!!!)
آرتیکوس قلابی:فکر کردی ،ما هم پشتیبانانی بس عظیم داریم هر هر هر کر کر کر(نکته ی کنکوری:آرتیکوس قلابی بیشتر از دامبل خندید)
در همین لحظه ماروولو ارزشی = پیتر اولد=زاخاریس اسمیت (این عجوبه ی قرن)لب به سخن می گشاید:و در ضمن ما هم فرمولاسیون مخصوص ضد رشد موداریم که می تونه تا 15 سال کچلت کنه
زاخاریس دست می کنه تو جیبش و یه بطری کوچیک در میاره که روش نوشته:معجون ضد رشد مو(سفارشی برای مراکز اسموت گاهی)
زاخی( هرچه پیش میرود صمیمی تر می شویم)تمام مواد موجود در بطری رو به صورت و کله ی کچل دامبل می مالونه
دامبل:نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
و اینچنین شد که دامبل فریادی بلند تر از فریاد سرژ کشید و اسموت شد و همچنین آرتیکوس اصلی بعد از آزادی دامبل از طرف پدرش طرد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1385 10:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب من این پست رو در ادامه ی پست شماره 110 مونتاگ توی تاپیک ماجراهای دامبل و خانواده نوشتم(شاید ناظر زیر پستم رو ویرایش کنه و بگه:پست نسبتا خوبی بود ولی ای کاش به جای دیگه ربطش نمی دادی)
_________________________________________________
دامبلدور در حالی که هنوز در حال بندری رقصیدن بود و موسیقی هایی که مردم معترض در مقابل درب خانه اش می خواندند او را به شدت در جو قرار داده بود با خنده به آرتیکوس(از نوع قلابیش) گفت:پسرم چرا آوردیم اینجا لاقال می ذاشتی جلوی اعتراض مردم رو بگیرم حالا معلوم نیست سر زن و دخترم چه بلایی بیاد
آزتیکوس قلبای در حالی که سعی می کرد ریش بلند دامبلدور باعث زمین خوردش نشود گفت:نه مشکلی نیست آبجی آنیتا داغونشون می کنه

درون مرکز کاشت مو
ماروولو در حالی که هم مشغول رسیدگی به تاپیک های قفل شده بود و هم هر از چند وقتی نگاهی به بیرون می انداخت تا از آمدن قربانی مطلع شود با دیدن دو نفر که یکی دامبل و دیگری آرتیکوس بود خودش را نیشگونی گرفت تا اگر خواب است بیدار شود ماروولو با خنده داد زد:مونتاگ مونتاگ
چیزی محکم به زیر میز ماروولو خورد و صدای مونتاگ در فضا طنین انداز شد:چیه ماروولو؟؟
ماروولو که هیچ مونتاگی در اطرافش نمی دید و سخت در عجب مانده بود با ناله گفت:مونتاگ توی کجایی؟؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
چیزی محکم به پای ماروولو خورد و ماروولو را مجبور کرد تا پایین پایش را نگاه کند.ماروولو نگاهی به پایین پایش انداخت و متوجه پنگوئن کوچکی که به تازگی مونتاگ شده بود شد.ماروولو همه چیز را به یاد آورد مشکل از آواتار مونتاگ بود
ماروولو لبخندی صمیمانه زد و گفت:مونتاگ جان آواتارت خیلی نازه ولی یه مشکلاتی برات به وجود میاره این دامبل هم همین الان اومد ،تو برو به طور موقت عوضش کن

در نزدیکی مرکز کاشت مو
آلبوس و آرتیکوس قلابی همین طور پچ پچ می کردند و می خندیدند تا اینکه آلبوس متوجه مغازه ای که پیش رو داشتند شد و خنده از صورتش پرید چه طور ممکن بود!!پسرش او را به سمت این مغازه ی وحشتناک ببرد؟؟
آلبوس در جا ایستاد و با نگاهی موشکافانه به آرتیکوس نگاهی انداخت و گفت:آرتیکوس تو را می خوای منو ببری به اون اسموت گاه
آرتیکوس چوبدستی اش را که مستقیما به طرف دامبلدور بود را نشان داد و جواب داد:به خاطر ایــــــــــن
آلبوس هنگامی متوجه چوبدستی شد که طلسمی قرمز رنگ به سویش روانه شده بود
چشمان آلبوس سیاهی رفت و روی سنگفرش خیابان از هوش رفت
آخرین چیزی را که دیده بود یاد نمی برد،پسرش او را طلسم کرده بود


وقتی آلبوس چشمانش را باز کرد همه جا تیره و تار بودسر و صدا
های نامفهوم،سمفونی گیج کننده ای به وجود آورده بودند که ممکن بود هر لحظه موجب بیهوش شدندش شوند
کم کم اطرافش را بهتری میدید و صداها را بهتر میشنید حال می توانست مونتاگ را با هیکلی درشت و قدی بلند در مقابلش ببنید
سعی کرد از جایش بلند شود اما زنجیر های محکمی که دور تا دورش پیچیده شده بودند مانع از این کار میشدند
مونتاگ خنده ای کرد و چوبدستی آلبوس را که در گوشه ای افتاده بود شکست
آلبوس ناله کرد و به این صورت در آمد
آرتیکوس هم با خنده قیچی تیزی که در دست داشت تکه ای از ریش بلند دامبلدور را چید

ادامه دارد..........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: پنجشنبه 11 خرداد 1385 17:43
نمایش جزئیات
آفلاین
الکتو یا بهترم بگیم آرتیگوس رفت دمبال معجون درست کردن( تو زیر زمینه مغازه) ماروولو (بابا بزرگه) هم که بیکار بود همون جا پشت میز نشست
مونتاگ هم که کماکان بیهوش پخش زمین بود
ماروولو چشمش به مونتاگ میفته و میخواد به هوش بیاردش ولی چون اهل آب قند درست کردن این جور مسخره بازی ها نیست چوبدستی رو میگره سمت مونتاگ و ((آگومانتی))
انگار شلنگ آتشنشانی گرفتن روی مونتاگ بدبخت یهو عین فنر از جاش میپره و به اطرافش نیگاه میکنه
در همین لحظه یه ساحره با یه پسر کوچیک(بچش) میاد تو مغازه

ساحره رو به ماروولو: سلام آقا من میخوام این بچه رو اسموت کنم چون هاگواتز برای ثبت نامش ایراد گرفته (اسموت شی دامبل با این مدرسه ت)
ماروولو: خانوم ما فعلا وقتمون پره شما برو بعدا بیا
ساحره: ها یعنی چی کسی اینجا نیست که
ماروولو: همین که گفتم یا میری یا پست رو ویرایش میکنم اسمت رو حذف میکنم
ساحره : پس من کی بیام

ماروولو رو به مونتاگ: اوی پسر بپر اون دفتر رو که روی میز کار منه بیار
مونتاگ که حس جواب دادن نداشت رفت و دفتر رو آورد و ماروولو یه نیگاه به دفتره انداخت و برای 3 ماه دیگه به ساحره وقت داد و ساحره از مغازه رفت بیرون

در همین لحظه بلوریچ با یه دست از لباس های آرتیگوس وارد مغازه شد
بلوریچ : این الکتو کجاس براش لباس گرفتم
ماروولو: مونتاگ برو الکتو رو صداش کن
مونتاگ که جرعت حرف زدن نداشت رفت تو زیر زمین و چند دقیقه بعد با الکتو که کاملا شبیه آرتیگوس بود برگشت ( ولی خدایش موی یشمی خال خال پشمی به الکتو بیشتر میاد) و اولین چیزی که این دو تا دیدن ماروولو بود که داشت به بلوریچ ایراد میگرفت

ماروولو: این چه لباس های که خریدی ...
الکتو که میخاست بحث رو تموم کنه پرید وسط حرف ماروولو گفت: با من چیکار دارید
ماروولو

بلوریچ: بیا این لباس های آرتیگوس رو بپوش فقط عجله کن چون هنوز نمیدونیم چطوری دامبلدور رو بکشونیم اینجا
الکتو فورا میره به دفتر کار ماروولو تا لباس ها رو عوض کنه(لازم به ذکر است که نیگاه خشم آلود ماروولو بدرقه ی راهش شد )

الکتو بعد از تعویض لباس از اتاق خارج میشه و یه حالتی شبیه به توی صورت ملت ایجاد میکنه

بلوریچ: کوپ خود آرتی شده
مونتاگ:اره اصلا مو نمیزنه
ماروولو: چه جلب

الکتو: حالا چطوری باید دامبلدور رو گول بزنم؟

__________________________________
آقایون و خانوم های مرگخوار ارزشی بازی در نیارین لطفا تا این تاپیگ قفل نشه

توضیح مخصوص افراد مشابه گراوپی: ما اینجا می خواهیم دامبلدور را اسموت کنیم لطفا ارزش بازی در نیارین و با چند تا پست قوی و قابل خوندن داستان رو جلو ببرید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: پنجشنبه 11 خرداد 1385 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان:مرکز کاشت مو در سه روز ونصفه ای
زمان:8 ماه بعد از آخرین اسموت
همه جا خاک گرفته و کثیف بود قیچی ها و تیغ ها زیر خروارها خاک ناپدید شده بودند و تنها گاهی اوقات در اثر تابش نور خورشید در میان خاک ها مشخص می شدند در مغازه به طرز فجیهی پلمپ شده بود به طوری که حتی حشرات هم نمی توانستند وارد یا خارج شوند کف مغازه را موهای سفید و سیاه و یشمی و خال خال پشمی پوشانده بود سوسک ها با شادی روی زمین حرکت می کردند
شییییییییغ
نور شدیدی از طرف در وارد مغازه شد سوسک ها که چندین ماه پیش آن قدر نور ندیده بود خود را در تاریکی فرو بردند
صدای داد و فریادهایی پر از ذوق و دلخوشی به گوش رسید:هورااااا
بالاخره باز شد بالاخره بازشد
الکتو و مونتاگ دو صاحب قدیمی مغازه ی اسموت یا به اصطلاح کاشت مو در حالی که غرق در شادی بودند وارد مغازه شدند و پشت سر آن دو ماروولو وارد مغازه شد
ماروولو با صدایی رئیس مآبانه گفت:این دفعه کوتاه اومدم باز کردم
الکـتو گفت:دستت درد نکنه حالا خدافظ
ماروولو نیشخندی زد و با صدایی شیطانی گفت:فکر کردی من از اینجا میرم کمن تا ابد همین جا می مونم تا دیگه از خرابکاری ها نکنین زودی باشید برید دفتر من رو حاضر کنید
الکتو مونتاگ اول خواستند کاری نکنند ولی چوب دستی ماروولو که که به طرز خطر ناکی قرار داشت منصرفشان کرد
مونتاگ چوب دستی اش را تکانی داد و همه جا از وجود سوسک و مو های سیاه و سفید و یشمی و خالا خال پشمی و همین طور سوسکها خالی شد(دانشمندان ما هم اکنون در حال تفکر روی ورد پاک کننده ی مونتاگ هستند)
مونتاگ بعد از انجام این کارش مثل الکتو به طرف اتاقی خالی و البته بی اندازه کوچک رفت مونتاگ با بی حالی در اتاق را بست

مکان:مرکز کاشت مو در سه روز و نصفه ای
زمان:دو ساعت بعد از ورود دو یا بهتر است بگوییم سه صاحب مغازه
مونتاگ و الکتو چشمانشان را بستند و روی زمین سفت دراز کشیدند .ماروولو قدم زنان به طرف اتاق خالی گذشته رفت و با چیزی که اصلا انتظارش را نمی کشید مواجه شد
ماروولو گفت:ایـــــــــــن چــــــــیه؟
الکتو گفت:دفتر کارته دیگه!!تشکر بلد نیستی؟؟
ماروولو نگاهی به میز چوبی بسه پایه و صندلی عهد عتیق و چراغ پدر بزرگی که در اتاق قرار داشتند انداخت و با بی حالی که کمتر از الکتو مونتاگ نبود خودش ر روی صندلی ول کرد.خدا را شکر می کرد که لااقل اتاق بی سر صداست
صدای فریادی بلند به گوش رسید:جواتم آی جواتم جوات جواتم جواتم
مونتاگ با سرعت بر از جا پرید که از فردی به خستگی مونتاگ بعید بود.مونتاگ که مطمئن بود صاحب صدا بلرویچ است به سمت بلرویچ رفت و در گوشش چیزی زمزمه کرد بلرویچ بعد از شنیدن زمزمه های مونتاگ فورا ساکت شد و چشمانش را به طرز فجیهی گرد کرد(شما هیچ گاه نمی فهمید مونتاگ در گوش بلرویچ چه گفته این را مطمئن باشید)
بلرویچ از جیبش روزنامه ای درآورد و آن را به مونتاگ و الکتو نشان داد مونتاگ در ابتدا متوجه هیچ چیز نشد ولی با دیدن عکس دامبلدور که کاپی در دست داشت دهانش از تعجب باز ماند و دهان الکتو هم به بازی دهان مونتاگ شد.زیر عکس باحروف درشت نوشته شده بود:آلبوس دامبلدور برای اولین بار در تاریخ برنده ی جایزه ی بهترین پرورش ریش دنیا شد مریلن اعتقاد دارد در داوری این مسابقات تقلبی رخ داده
مونتاگ با صدا گوشخراشی فریاد زد:آژیر بنفش آژیر بنفش خطر در کمینه
مونتاگ و بلرویچ و الکتو همین طور ناظر محترم دور میز بزرگی که در مغازه قرارداشت نشستند.الکتو صدایش را صاف کرد و با لحنی رسمی گفت:دوستان من همون طور که مستحضر هستید دامبلدور بعد از آخرین اسموت دوباره ریش درآورده!!!!
مونتاگ داد زد:من اعتراض دارم آقا!!!
بلرویچ با صدایی که دیگر جواتی نبود گفت:به چی اعتراض داری؟؟؟
مونتاگ کاغذی از جیبش در آورد که رویش نوشته بود:سرکاری بود
مشتی محکم روانه مونتاگ شد که با اصابت به صورت مونتاگ او را بیهوش روی زمین انداخت.
الکتو گفت:متاسفانه باید بدون مونتاگ ادامه بدیم خوب من دامه ی صحبت هام رو میگم.ما باید راهی پیدا کنیم تا دامبلدور را اسموت کنیم امـــــــــا!!!دامبلدور دیگه به دست ما نمیفته چون یه بار زهر اسموت شدن رو چشیده چه راه حلی دارید؟؟؟
بلرویچ بی هیچ حرفی یک لیوان که حاوی آب معدنی بود را خورد و سپس بطری از جیبش بیرون آورد و محلول درون بطری را در لیان ریخت سپس یه ذره مو را که می شد تشخیص داد متعلق به آرتی است را در لیوان ریخت لیوان جلز و ولزی کرد و محلول درونش به طلایی گرایید
بلریوچ با صدای آلن دولنی گفت:سوالی نیست؟؟؟؟
ماروولو گفت:چرا هست!!!کی می خواد شبیه آرتی بشه تا دامبل رو بیاره؟؟؟
بلرویچ نگاهی به خودش کرد و سرش را تکان داد و سپس نگاهی به ماروولو کرد و اینبار هم سرش را تکان داد سپس همگی نگاهی به مونتاگ کردند و سرشان را تکان دادند الکتو نگاهی به اطرافش کرد و نامی که کسی به غیر از خودش را ندید به ناچار لیوان را سر کشید
الکتو طعم بدی را که به یک بار به دهانش راه یافته بود را حس می کرد طعمی که بی شباهت به طعم بادمجان گندیده نبود
الکتو روی زمین افتاد و غلطی زد سپس صورتش و بعد از صورتش تمامی بدنش شروع به لرزیدن کرد و بعد از مدتی آرتیکوس از جایی که قبلا الکتو دراز کشیده بود بلند شد
ارتیکوس یا همان الکتو گفت:فقط لباس های ارتی کمه!
بلرویچ خنده ای جواتی کرد و گفت:بابا جون این آرتی که لباس بنجل همش می پوشه الان میرم برات سه دست می خرم میام تا من میرم دو سه تا از این معجون تعجون برای خودش درست کن


خارج از رول:دوستان عزیز این تاپیک دوباره راه افتاده بعضیتون معنیش را می دونید و بعضی هم که نمی دونید فکر نکنم بفهمید خوب با اینمه لطفا دیگه پست های ارزشی نزنید
یه خواهش هم از ناظر دارم و اون هم اینه که لطفا بذار که یه خرده این تاپیک توی خارج از مغازه ادامه داشته باشه و البته از موضوع نحرف نمیشه
اسم این عملیات هست رگ سازی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: یکشنبه 31 اردیبهشت 1385 10:00
نمایش جزئیات
آفلاین
الکتو:مورفین چرا سوت می زنی؟؟؟
مورفین:همین جوری!!برای متفاوت بودن
الکتو سرش را برگرداند و چشمش به یک آدم افتاد که کله اش نصف بدنش بود
الکتو:وای!!این دیگه کیه
بلرویچ:دامبله
الکتو که کمی شکه شده بود به یاد آورد که دامبل را اسموت کرده اند و از آنجا که ریش دامبل نصف کله اش را در بر می گرفت دامبل این ریختی شده بود
الکتو:بندازینش بیرون جن خاکی رو!!!نزدیک بود سکته کنم
دقیقا بعد از تمام شدن حرف الکتو صدای بلندی نیز به گوش رسید و بعد از آن صدا دیگ دامبل در اتاق نبود
الکتو:یه نفر رو برای اسموت انتخاب کردم
بلرویچ:کیو
الکتو:سار....
ناگهان صدای عربده ای از آسمان بلند شد:چه کسی جرئت کرده خوران آسلامی را اسموت کند؟؟؟؟؟
الکتو:هیچ کی حاجی شوخی کردم ما می خوایم اوتو بگمن رو اسموت کنیم هم از موهاش خوشم اومده و هم از امضاش
دهان همه ی اعضای اسموت گران مقیم مرکز از تعجب باز مانده بود و البته الکتو به آنها حق می داد چرا که بهترین انتخاب اوتو بود
بلرویچ:اما اون که شاخ داشت تو آخرین امضاش
صدای مونتاگ که انگار از ته چاه می آمد به گوش رسید:شاخش بیخودی بود خالی بندی مفرط
مورفین :مونتاگ تو کجایی؟؟؟
مونتاگ:به توچه
بلرویچ:من زنگ می زنم به اوتو
الکتو: ومن هم ورود عضو تازه وارد((مورفی))ن را خوشماد عرض می کنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای کاشت مو در سه روز و نصفه ای(سرژی که بازگشت)
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1385 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین:عزیزم چه مدلی می خوای ؟

دامبل:مدله کفتری پشت بلند ...

بلرویچ:بزارید من اینو بکشم داره اذیتم می کنه

مونتاگ قیچی خود را در می اورد در گوشه الکتو :اول کوتاش میکنیم بعد اسموتش می کنیم

مورفین :خوب یه تیک اف لازم داریم بلرویچ رو کن

یهک تیک اف بسیار زیبا را در صحنه میبینیم و ارتی رو زمین ولو میشه ومارولو از کاره پسرش حال میکنه

دامبل :پسرم عزیزم چی شد


الکتو :هیچی قراره اول تو بعد اون اسموت شین موهاهاهاها

مونتاگ :قیچیه خود را به هم میزند و شروع میکنه به اسموت کاری

دامبل با مقداره زیادی تقلا مونتاگ رو کنار میزنه و به طرف در میدووه

مورفین:بلرویچ برو تو کارش

در یک عملیاته بسیار انتحاری دامبل تیک اف میشه و میوفته زمین

مورفین:بیاریدش وزنش کنیم
مونتاگ:برایه چی
مورفین :بعد می فهمی
240 کیلو
بلرویچ دامبل رو میزاره رو میزه کار و شروع میکنن

مونتاگ :خمیر ریش
الکتو میده دستش
مونتاگ:تیغ
الکتو میده بهش
مورفین با دستمال عرقه مونتاگ رو خشک می کنه

دامبل بعد از عملیته اسموت تبیل به چوبه پشمک میشه
مورفین :بیاریدش وزنش کنیم
58

مونتاگ:

الکتو:

بلرویچ:

مورفین:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1385/2/28 22:37:54
همیشه وقتی از فردی نتیجه میگیرید که او را به نتیجه ی اخرش یعنی مرگ برسانید
نیکولو ماکیاولی
تصویر تغییر اندازه داده شده