جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 30 تیر 1385 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی به آنها نزدیک شدند ،توده ای از چوب جادو ها شکسته و خرد شده را دیدندکه روی زمین افتاده بود....دیگر هیچ چوب دستی ای در هاگوارتز نبود....پسرها مانده بودند توی خوابگاه...

***در خوابگاه پسران***
پسرا همه جلوی در تجمع 10 نفری انجام دادن و تمام وزنشون رو انداختن روی در تا زودتر باز بشه ولی انتظارشون بی فایده بود. در گوشه دیگه کریچر واسه خودش نشسته و در عالم تفکر فرو رفته...
ادی : هوووو کریچ تو هم پاشو بیا اینجا وزنت رو بنداز رو در، شاید بهش فشار بیاد باز بشه!
کریچر : اه یه دقیقه حرف نزن بذار تمرکز کنم، فکر کنم فهمیدم چه جوری میشه بریم بیرون!
یهو همه پسرا از جلوی در حرکت کرده و میفتن رو کریچ!
کریچ : آخ...اوووف....گوشم...هووووو دستتو جمع کن!! اقا لهم کردین....هوووو.......اه پشمالو، جمع کن این پشماتو دیگه همش رفت تو دهنم!

بعد از پنج دقیقه طاقت فرسا پسرا خودشون رو جمع و جور میکنن، کریچ تا سه ساعت داره تف میکنه!

کریچ : یادتونه من تو کمد زندونی بودم و دخترا منو نجات دادن؟
ملت : اوهوم!
کریچ : خب اونا منو از یه سوراخ بیرون کشیدن، اون سوراخ از خوابگاه ما به خوابگاه اونا راه داره، پس میتونیم بریم تو کمد و از راه اون سوراخ یکی یکی بریم بیرون!
اکتا : اصلا چرا از اونجا به اینجا راه داره؟ اونم با یه سوراخ؟!
کریچ : هیوووومک، نمیدونم، در جریان نیستم!
اکتا : نکنه قضیه بیناموسیه؟ سوراخ اونور به کجا میخورد؟
کریچ : به تخت پنی!
اکتا : هی بدبختی، توی این دخترا یه دونه پنی هم بود اخفال نشده بود که اونم به لطف و رحمت الهی این شکلی شد...
دوباره جمعیت فرا ارزشی پسرا حرکت قبلی رو انجام داده و میپرن توی اون کمد، تا جایی که ظرفیت اون کمد تموم میشه و گوپس! از داخل میشکنه!
ادی : ایناهاش، پیدا کردم! همینه! و با دستش سوراخی اندازه یه گالیون نشون میده!
حمید : کریچر جان مطمئنی از این رد شده بودی؟
کریچ : اوهوم!
حمید : به سوء تغذیه اعتقاد داری؟!
کریچ : هیووووم؟ ها نه، بذارین من الان رد میشم شما هم پشت سرم بیاین دیگه!
کریچ از گوش وارد سوراخ میشه و با همیاری پسرها و ساپورت ویژه برادر حمید (!) به خوابگاه دختران پرتاب میشه و از اونجا میره بیرون....
ادی : خب من برم!
ولی هر کاری میکنه رد نمیشه! حتی کمکهای برادر حمید هم بهبودی در این وضعیت بوجود نمیاره.
حمید : اصلا خودم میرم! ولی بازم موفق نمیشه!
یکی یکی تمام پسرها امتحان میکنن ولی باز هم موفق نمیشن و در اونور کریچ متعجبه که چرا این پسرا نمیان بیرون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 30 تیر 1385 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بر باد رفته (من يه موضوعه جديد رو شروع كردم،اگه خواستين خوشحال ميشم ادامه بدينش. اگه هم نه خوب ادامه پست قبلي رو بزنين.مرسي)
(،اسمش رد گم کنیه!)
همه توی خوابگاه نشسته بودند و هرکسی مشغول کاری بود.ققی پرواز میکرد.(این یه نفر استثنا ننشسته) ادی درس می خواند و برادر کتاب معرفت در اخلاق را مطالعه میکرد و بقیه هم خواب بودند که ناگهان،بینز خیلی بی مقدمه وارد خوابگاه شد و گفت:"بچه ها،یه لحظه،لطفا حواستون به من باشه،کارتون دارم!"
بچه ها به بلبلی زدن خود ادامه دادند. بینز:بچه ها گفتم کارتون دارم؟!
همه سرها به طرف بینز چرخید و با بی میلی به او چشم دوختند.
بینز با لبخند:حالاشد....اهم...اهم...زود باشین چوب دستیهاتونو بدین من!
همه:ها؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
بینز:گفتم بدین به من!نترسین نمیخورمشون.
یکی از آن طرف اتاق:تو چی میتونی بخوری که چوب جادو دومیش باشه؟ :دی
بینز:(با لحن غمگین)باشه. هییییییییی...خوب دیگه بدین چوبا رو...
برادر:واسه چی؟
بینز:میخوام باهاشون یه حرکت جدیدی انجام بدم!با رزی قراره امارت هاگوارتز رو با چوب بدون جادو بسازیم!
-تو چند سالته؟
-نمیدونم. ولی بیشتره دوستام بهم میگن عین جوونای بیست ساله میمونی! خوب دیگه ،بدین.
همه چوب دستی هایشان را در آوردند و دادند دست بینز و او رف و دوباره هرکسی به کار خودش مشغول شد.
_____________________

وینکی طبق معمول باز داشت این طرف و آن طرف می رفت و بی کار بود که جلوی چشمانش چیزی برق زد.به طرف آن شی براق رفت و دید که یک کلید سفالی روی زمین بود.آن را برداشت."یعنی این کلید کجا میتونه باشه این موقع شب،روز،بعد از ظهر،عصر...؟!!"
و مثل بی کارها جلوی تک تک در ها رفت و کلید را امتحان کرد.و کلید درست در جا کلیدی خوابگاه پسرها جا گرفت و با یک چرخش در قفل شد.تا آمد در را باز کند، کلید براق سفالی خرد شد و چیزی از آن نماند، " ا..کلید یه بار مصرف بود،چه جالب!" ناگهان متوجه کارش شد ....به طرف خوابگاه دخترها دوید.
________________________

توی خوابگاه پسرها:
ادی:من میرم یه سر ،ببینم آوریل چی کار میکنه!
بقیه:نمیدونن چی بگن.
ادی به سمت در رفت اما در باز نشد.با مشت لگد،کله و ... در باز نشد که نشد.از بقیه یاری خواست. ولی باز در چی شد؟ باز نشد که نشد!
ققی:چقدر شما زورتون زیاده!ضایع ها مثلا شما جادوگرید اون چوب جادو تون واسه دکور نیست که!....ببینین!...آها...آها..
دست به سمت جیب خود برد و بسی ضایع شد.
همه:وای....یعنی حالا چی کار میتونیم بکنیم این موقع؟!
همه برای ساعاتی بس طولانی فکر کردند.(با تریپ ای کی یوسان!(درست نوشتم؟))
ناگهان برادر گفت:یافتم دوستان !من دیروز برای گردش و تفریحات یه سری زدم به قزوین،و مردم خوب آن خاک و بوم که ببینم اوضاع چه طوره! سر راه یه وسیله خریدم به اسم موبایل...ببینین!
همه:مااااااااا!!!!!!!!
-من میخوام بازی کنم!
-آقا بیاین اس.ام. اس بازی بی خیال رول پلیینگ شیم!چه طوره؟
(از پشت صحنه: آقا یعنی چی؟کار ما لنگ میمونه!میام موبایلو میگیرما"،به هم نریز برنامرو!)
-باشه بابا.
ادی:بچه ما گیر کردیم!
همه:ا؟؟؟؟؟؟؟!!!!
ادی:برادر زنگ بزن به خوابگاه دخترا ،یکیشون بیاد یاری کنه ما رو درو باز کنه!
-آخه چه طوری؟ اونا که موبایل ندارن!
برادر:نگران نباش من برای هرکدومشون یکی سوغاتی آوردم که...خوب سوغاتی آوردم.
شماره را میگیرد.
-(از اون طرف)بله؟یعنی کی میتونی باشی؟
-منم ،برادر!
-من خواهرم نه برادر!
-جمله رو اشتباه خوندی!ببین بین برادر و منم یه کاما هستش.(رو به اون طرف)آقا این رولا رو یه یه ربع زود تر بدین بخونن که این طوری پسندیده تره!(با تلفن)برادر اسم بنده س!
-ااا؟؟؟!!سلام ،خوبی؟
صدای همه پسرا:کمکک.ما گیر کردی!
-!؟
برادر:یکی بیاد در خوابگاهو باز کنه ما گیر کردیم!
-باشه اومدیم.
________________________

همه از خوابگاه دختر ها شروع به دویدن کردند.وینکی هم برای رد گم کنیپشت سر آنها.
ناگهان همه جلوی در خوابگاه استوپ زدند و به در خیره شدند.اما وینکی که حواسش نبود با سرعت به طرف در رفت. به آن کوبید.با سر،دست،پا،مشت و... و موقعی که میخواست برای صدمین بار به در بکوبد صدایی از آن طرف شنیده شد:"یکی به وینکی بگه این قدر تابلو رد گم کنی نکنه!"
الکسا آرام آمد و در گوش وینکی چیزی گفت و وینکی با خجالت عقب ایستاد.
الکسا با صدای بلند:ادی؟بقیه شما زنده این؟
از پشت در:آره
الکسا:اه...حیف شدکه...
از پشت در:خوب،بدوین با جادو درو باز کنین!
دختها:ها؟!!!!!!!1ما که چوب جادو نداریم همش دست رزی!
از پشت در: خوب برین بگیرین ازش.
همه رفتند پیش زی و بینز. از دور صدای آنها به گوش میرسید.
رزی:تو به همش ریختی!بلد نیستی واسه چی...(...)بی ادبیه!
بینز:(...)
وقتی به آنها نزدیک شدند ،توده ای از چوب جادو ها شکسته و خرد شده را دیدندکه روی زمین افتاده بود....دیگر هیچ چوب دستی ای در هاگوارتز نبود....پسرها مانده بودند توی خوابگاه...
(خودم از این موضوع زیاد خوشم نیومد،ولی اگه تبدیلش کنین به یه چیز درست حسابی خوشحال میشم.مرسی!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه چیز همینه...
Only Raven
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 23 تیر 1385 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بینز : تو خوابگاه پسرا بهتون میگم
اکتا : آخه احمق مگه تو پست قبلیش ندیدی که دزی رفته به سمت خوابگاه دختران تا گیتار رو بیاره
بینز : راست میگیا اون رفته
جان : آره اون الان با ماست ولی اونا نمیدونن به خاطر همین راحت میره و گیتار رو برامون میاره
اکتا : حالا مگه این گیتار چه ارزشی داره
بینز : برای ما ارزشی نداره که برای اون بدبختا ارش داره مگه ندیدی این آوی همش میخونه هر کاری میخواهید بکنید اما گیتارمو ازم نگیرید
لحظاتی سکوت برقرار میشه
دقایقی بعد
اکتا و بینز و جان تو خوابگاه نشستن و دارن صحبت میکنن
بینز : راستی بچه ها میدونید این آنی چه کارایی بر ضد ما کرده ؟
اکتا : نه چه کارایی کرده ؟
جان :مگه ازش کاری هم برمیاد آخه این کاره نیست
بینز : شما ها هنوز نمیدونید اون کیه رفته پیش دومبول زیرآب زده که اینا رو باید فلان کنیم بهمان کنیم فکر میکنه من نمیفهمم
جان : تو از کجا فهمیدی با این مغز کوچیکت
اکتا : راست میگه تو هیچی نمیفهمی چطور اینو فهمیدی
بینز : ببینید این آنیتا اینقدر از مرحله پرته که این چیزا رو نمیفهمه آب بخوره من میفهمم تازه یه سری تهدیدات هم افرادی رو کرده که اینا میخوان بلاک بشن باهاشون همکاری نکنین
اکتا : نه چی میگی ؟؟؟
جان : نه ؟؟؟
بینز : آره دیگه فعلا ما باید حواسمون باشه آتو دست این یارو ندیم
جان : خوب حالا باید چیکار کنیم ؟
بینز : خوب الان باید منتظر این دزی باشیم تا ماموریتمون رو انجام بده بعدش هم برنامه ها دارم برای این یارو
بینز و جان و اکتا به شدت خنده های شیطانی میکنن
دم در خوابگاه دختران
دزی به خوابگاه دختران وارد میشه
تو گوشه ی خوابگاه آنی نشسته و داره به عاقب خودش فکر میکنه
آوی هم نشسته برا خودش آهنگ خوشکلا باید برقصن رو تمرین میکنه
ادی هم که رسما به دخترها پیوسته نشسته و داره خودشو آرایش میکنه
دزیره به سمت ادی میره
دزی : ادی داری چیکار میکنی
ادی : دارم خودمو خوشکل میکنم برا این شوهر گلم که داره اونور میخونه
دزی : خاک بر سرت تو خجالت نمیکشی رسما دختر شدی قبلا دختر نما بودی ولی حالا دیگه
ادی : مگه دختر بودن چشه ؟ دخترا خوشکلن تازه لوس هم هستن تازه ملوس هم هستن تازه دخترای ریون همشون تیریپ خفنن من از پسری که هیچ خیری ندیدم ولی به جاش الان که دختر شدم همه بهم توجه میکنن کلی حال میکنم
دزی : دیگه با این کارت دختر بودن رو هم خز کردی
........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=0000FF]بينز نام
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1385 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
پشت در خوابگاه دختران
اکتاویوس در حالیکه چند تا تیکه کاغذ دستش گرفته داره داد میزنه:خونه دار و بچه دار ،بوقکشو بردارو بیار،بدو که اتیش زدم به مالم.ادی ماکای 15 گالیون.
یکی از در میاد بیرون.
اکتاویوس:راضی بودید جناب.
یارو:اره ولی زیاد نق میزد.
اکتاویوس یه چیزی رو تو دفترچه یاداشت کرد وگفت:ادمش میکنم.شما فردا شب با خیال راحت بیاید.
صف شلوغی تشکیل شده بود و همه میخواستن بلیط بخرن.اکتاویوس داد زد:نفر شماره 13 بره تو.
اکتاویوس همین جوری داشت بلیط میفروخت.
شرخرا:4 تا بلیط بدید.
اکتاویوس:ببین ما تک نفره کار میکنیم.اینجوری بهمون فشار میاد.و اگرم فشار بیاد دیگه بازده کافی رو نداریم.
شرخرا:مثل اینکه تو حالیت نیست.یادت نیست چه بلایی سر دزیره اوردیم؟
اکتاویوس:البته یه استثناهایی هم پیش میاد.چون ادی ماکای قبوله.نوبتتون رو واسه شب میزنم که در کمال ارامش به همه چی برسید.فقط امونش ندید.
نفر بعدی میاد بلیط بگیره.
اکتاویوس:خدای من تویی رزمرتا؟
مادام رزمرتا:مگه چیه؟
اکتاویوس:من هیچ وقت اجازه همچین کاری رو نمیدم.همجنس بوقی؟امکان نداره.
مادام رزمرتا:من پول زیادی بهت میدم.
اکتاویوس:ااااااا...،مثلا چقدر؟
مادام رزمرتا:25 گالیون.
اکتاویوس:اوه اوه این ادی چی داره مگه؟خیله خب.نوبتتو گذاشتم واسه 6 تا 6 و نیم بعد از ظهر.
نفر بعدی از اتاق خارج میشه.
اکتاویوس:خوش گذشت؟چقدر زود تموم شد؟
یارو(شماره دو):هوم.خوب بود.خب ما اینیم دیگه.
ادی از داخل اتاق داد میزنه:اکتا پس این نفر بعدی چی شد؟
اکتاویوس:واه واه!یه خورده صبر داشته باش چقدر اتیشت تنده!نفر شماره 14 بره تو.
یه دفعه سرو کله بینز و جان پیدا میشه.بینز مثل همیشه یه پس گردنی به اکتاویوس میزنه و بعدش گفت:واسه من دکون وا کردی؟اینجا چه غلطی میکنی؟بدو بیا بریم خوابگاه پسران.
اکتاویوس:نمیدونی این ادی چقدر واسمون سود داشته!کلی پل تو جیب زدم.
جان:راست میگی؟میشه منم بیام؟
اکتاویوس:قدمت روی تخم چشام.
بینز:استغفرالله ها!میشه خفه شید؟یه نقشه ای دارم.تادزیره بره گیتارو برداره بیاره ما هم باید اونو عملی کنیم.
جان:چی هست؟
بینز:تو خوابگاه پسران بهتون میگم.




ورژن بیناموسیش خیلی بالا بود! توی رول اصلی سایت، همچینی چیزایی ننویسی! با بینز هم بودم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/4/21 16:41:09
یک زن چیزی ج
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1385 05:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دزیره : ماااامی
اکتا به صورت کاملا بیناموسی به دزی نگاه میکنه
اکتا : تا شب باید اینجا بمونی
جان هم خنده ی بیناموسی سر میده و بینز در این زمان یه پس گردنی به جفتشون میزنه
بینز : مگه خودتون خوار مادر ندارین برین گم شین تا من اینو یه جا قایم کنم تا شب بشه بتونه ماموریت رو انجام بده
اکتا و جان میرن دم در ورودی تا مراقب اوضاع باشن
بینز هم دزیره رو زیر تخت قایم میکنه تا شب بشه و زمان ماموریت فرا برسه
ساعاتی بعد
پسرا تو رخت خواب خودشون خوابیدن ادی هم طبق معمول داره خواب بی ناموسی میبینه
ادی : جان ببخشید جون بیا پیشم بمون
بینز با یه حرکت بیصدا از رختخوابش بیرون میاد و میره زیر تخت پیش دزیره
بینز زیر تخت پیش دزیره
بینز با صدای آروم
بینز : دزی جون الان میای بوووووووق
دزی از خواب میپره : چی چی و بووووووق
بینز : میدونی چقدر منتظر بووووووق بودم حالا دیگه بیا
دزی : باب مگه تو تالار کم بووووووق هست اومدی سراغ من
بینز : آخه بووووق تو دست اوله منم تو رو دوست دارم
دزی : ببین یا الان گم میشی یا تا هزار میشمرم بعد جیغ میکشم
بینز که یکمی میترسه دزیره رو از زیر تخت بیرون میاره یه پس گردنی به جان و اکتا میزنه و چهار نفری از خوابگاه بیرون میرن
بعد از نیمه شب بیرون خوابگاه
بینز : خوب دزی باید بری اون گیتار آوی رو بیاری میدونی که هی میخونه این گیتارمو ازم نگیر بیاریش میتونیم ازشون باج گیری کنیم
دزی : باشه براتون میارم ولی قضیه ی بووووووق رو فراموش کنین
جان : آخه میدونی چیه
بینز بهش چشم غره میره
جان : باشه بووووق تمومه میریم بازار آزاد
اکتا : منم میام
بینز : خاک بر سرتون که هنوز آدم نشدین خوب دزی جون برو گیتار این یارو رو بیار
دزی به سمت خوابگاه دختران روانه میشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1385/4/21 5:48:07
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1385/4/21 5:51:17
[b][color=0000FF]بينز نام
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1385 05:12
نمایش جزئیات
آفلاین
اوه مای گاد...خیلی ترسناک شدن اینا...
======================
دزیره خودشو جمع میکنه و به حالت خفنی رو تخت میشینه..
دزیره: ببینید..من اصلا از ته دل نمیخوام این کارو...
بینز: حالا که گروگان مایی...اگه هم بخوای فرار کنی ما بازم اینارو بیهوش میکنیم و بوووق..

دزیره:
جان: خب بابا از ترس مرد دختر مردم...بذارین حرفشو بزنه..
دزیره: ببینید...خیلی خوب باشه..منم با شما..

بینز: یا ها ها ها ها...
اکتاووس: پس باید امشب بری گیتاره آوریلو بیاری تو خوابگاه ما...
دزیره: نــــــــــــــــــــــــــــــه

بینز: بچه ها؟ آماده این بوووق؟
دزیره: نه نه ...باشه گیتارشو میارم..
بینز: و باهاشون یک کلمه حرف نمیزنی..
دزیره:
بینز : اصلا غیب میشی میر و میای...وسایلتم جمع کن بیار اینجا

دزیره : عصبانی میشه دست میکنه تو جیب دامنش...اما چوب دستیش نیست..
بینز دست میکنه تو جیبش و چوبدستیه دزیره رو درمیاره و میگه:
این برای احتیاط پیش ما میمونه..

دزیره:
بینز و دو دستیار بوقش:
دزیره : ماااامی.....
+++++++++++++++++++++
آدم فروشیو دارین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دزیره در 1385/4/21 5:28:34
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1385 04:58
نمایش جزئیات
آفلاین
دزیره اینا:
بینزی اینا:
بینز به سمت ادی و دزیره و آنی میره
بینز : ببینم شماها با ماها در افتادید
آنیتا زبونش بند اومده
آنیتا : نه م م م م ن نبود د د د م این ا د د د د ی و د ز ز ز ز ی بودن
بینز یه اشاره به افراد گروه میکنه و همه با هم افسون بیهوشی رو اجرا میکنن سه نفر بیهوش میشن
بینز : خوب با اینا چیکار کنیم
اکتا : بزنیم تو چششون مخصوصا اون آنی رو
جان : نه اون خیلی بی ارزشه من میگم این ادی رو بزنیم ناک اوت کنیم
بعد از این دو نفر سه نفر نظرشون به دزیره میوفته که به حالت ناجوری بیهوش شده و هوش از سر پسرا میره
بینز : اوهوع اینو گیر آوردم بالاخره
اکتا : ایول به چنگش آوردیم
جان : جان ببخشید جون میگم اینو ببریم
بینز : آخه کودن فکر کردی اینو همینجوری ول میکنم برم سراغ این دو تا
بینز و اکتا و جان به طرز کاملا بیناموسی دزیره رو به بیرون از تصویر منتقل میکنن

دقایقی بعد
خوابگاه پسران
بینز و اکتا و جان نشستن و به طرز بیناموسی دارن به دزیره که بیهوشه نگاه میکنن و دزیره هم به طرز کاملا بیناموسی بیهوش شده و کلا فضا بیناموسیه دیگه بینز کم کم داره خودشو به دزیره نزدیک میکنه
بینز : جان ببخشید جون . بچه ها خوب شد ورود بعضیا رو ممنوع کردیم الان با این تنهاییم و بوووووق
اکتا : آره جان ببخشید جون .الان داریم حالشو میبریم بهدشم بووووووق
اکتا : جان ببخشید جون اولین بوووووقو کی میزنه
بینز : آخه احمق پس من چیکاره ام بووووووقچی اصلی منم بووووق اول مال من بعدش اگر به شما برسه نوبت تعیین میکنم
دزیره کم کم به هوش میاد و خودشو جمع و جور میکنه
بینز : دزیره آماده شو
دزیره : برا چی ؟
بینز : برا بوووووق دیگه اول هم نوبت خودمه
دزیره : جون جان نکنین این کارو یعنی با من یا به من بووووق نزنین یا نکنین
بینز : برا چی همه چیز آماده ی بوووووقه
دزیره : ببینید مگه شماها با این ناظرا و ناظردوستا مشکل ندارین
بینز : چرا
دزیره : خوب من کمکتون میکنم تا دخلشونو بیارین
بینز : چطوری ؟
دزیره : حالا بهتون میگم
جان : پس بوووووق چی ؟
بینز : خاک بر سرت فقط به فکر بوووووقی اول باید حساب اون بوقیا رو برسیم . خوب دزی راه حلتو بگو
........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1385/4/21 5:14:13
[b][color=0000FF]بينز نام
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1385 02:54
نمایش جزئیات
آفلاین
اوه مای گاد...که میفتین با بیل و کلنگ به جون من هان؟!؟؟!؟!؟!
گروه ضربتی؟؟ اوه مای گاد...اوه مای گاد...اوه مای گااااد
==============================
اونطرف ...جایی در بین گل و گیاه و تاپاله ی گاو و گوسفند..
دزیره و آنیا و آوریل و الکسا و ادی و جمعی از افراد مثبت و خوووب(!)دوره هم جمع شدن...
دزیره تو دستش یه فنجون چایی هستش..
رو به بقیه خاله زنکا (!) میکنه و میگه..
دزیره: ببینید...من فکر میکنم این بوقا دارن یه نقشه ای واسه ما میکشن...من اینو حس میکنم..
آوریل: هووووورت(!)...ببین دزیره تو هیچ وقت حست درست کار نمیکرد...تورو خدا بی خیال..ما که حالشونو گرفتیم..دیگه کاری به کارمون ندارن...
دزیره : واه...کی گفته!!؟ این بینز از اون بی ناموساست!!!هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده تا بیان شناسه هممونو بلاک کنن...
الکسا: شناسه ؟ بلاک؟ من فکر میکنم حال خودشو بگیرن اول از همه..
آنیتا: دزیره حق داره..میخواین به ددی بگم که بندازتشون از هاگوارتز بیرون؟
ادی: داری از قدرتت سو استفاده میکنی؟(!)
دزیره: تورو خدا ببین کی داره این حرفو میزنه...

آوریل: تعدادمون کمه...باید به بقیه هم بگیم...
الکسا : پس داریم تیم تشکیل میدیم دیگه نه؟
دزیره: هوووم..تیم؟

بعد یه هورت دیگه از فنجونش میکشه و میگه..
دزیره: فکرشو نکرده بودم...

آنیتا : خب بینید..جو گیزر نشین..اصلا نیازی به اینکار نیست...به مدیر میگم خودش میدونه با اونا...

آوریل: بعدا میگن ما کم آوردیم...
دزیره: خب بچه ها فقط یه چیزیو بگم؟
ملت: چه چیزیو؟
دزیره : که چوبدستیاتونو در آرین

یه هو از بین برگها جان و اکتا و بینز و یه عده نره خر میریزن به گفتار گاه (!)

دزیره اینا:
بینزی اینا:
......
....
..ادامه دارم؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دزیره در 1385/4/21 3:41:25
ویرایش شده توسط دزیره در 1385/4/21 4:39:10
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1385 02:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بروبچز گروه ضربت تقريبا برنامه ي دومشون رو شروع كرده بودند.مهمترين افرادي كه باعث ميشدن تالار همينطور بمونه چند نفر بودن.
دوربين از بين پيچ و خم هاي تالار با سرعت سرسام آوري رد ميشه و به پايگاه گروه ضربت ميرسه.دخمه اي تاريك كه در پرده اي سفيد رنگ عكس هاي چند نفر ديده ميشد.
بينز كنار پرده ايستاده بود.وبا چوب بلندي عكس اول رو نشون داد.
بينز:نفر اول.سردسته ي آشوبگرا.ناظر تالار.فرزند مدير.يك مجود خبيث.ويراستار.دشمن با نويسندگان جوان.چشم ديدن بالايي خودش رو نداره.هدفش ساختن تالار و سايت به بهترين نحو ممكنه هست.نام....آنيتا دامبلدور.جنسيت مونث.خوصيات اخلاقي....دختري نازك مارنجي.نميدونم چطوري مردم ازش خوششون مياد؟موجودي بي ثبات....هنوز دانشمندان بعد از قرن ها تحقيقات خو نتونستن شخصيتش رو بفهمن.اين كه اون يه دختره كار ما رو سخت كرده.به خاطر همين اون رو گذاشتم به عهده ي شكارچي دخترا....يعني جان خودمون كه دل خوشي ازش نداره.(در همين موقع خنده ي شيطاني بر لبان جان نقش ميبنده و اعضاي گروه ضربت به او نگاه ميكنن)
بينز:نفر دوم....يك الف....از مهمترين اهداف.كه با اينكه يك بار شكست خورده ولي هنوز ميگه من ناظرا رو دوست دارم.از بزرگترين اشوبگرا و ناظر دوستا.يك دختر.پدر مادرش رو نميشناسم.يك مجود خبيث.ويراستار نيست اما بدتر از ويراستاره....چون ويراستارها رو دوست داره.دشمن با نويسندگان ارزشي و فرا ارزشي.دشمن فعالان.او هم مثل سردسته اش چشم ديدن افراد بالايي رو نداره.جنسيت مونث.با اين تفاوت كه چشم ديدن فعال ها رو هم نداره.هدف آنيتا رو دنبال ميكنه.خصوصيات اخلاقيش هم اصلا به دردمون نميخوره.چون خصوصيات اخلاقي نداره.نام....دزيره
يدفعه جان دستش رو ميبره بالا.
بينز:بله؟
جان:يك چيزي رو در مورد خصوصيات آنيتا فراموش كرديد....فكر ميكنه با همه تفاوت داره.و اين نشون دهنده ي شباهت زيادش با عام ترين افراده كه روانشناسان مشنگي بهش رسيدن.
بينز:خيلي ممنون.شخص دوم رو به حقيقي ترين دشمنش يعني اكتا جون سپرديم كه با شكسي كه دفعه ي قبل بهش وارد كرد بايد حساب كارش رو كرده باشه.
اكتا سري تكون ميده و باز لبخند شيطاني در بين دو نفر ردوبدل ميشه.بينز نيز از ياري آنها چشم پوشي نميكنه.
بينز:نفر سوم.از خبيث ترين افراد تالار.خواننده.خز خون.به درد نخور خون.جوات خون.كه جديدا چادر سرش كرده كه ملت ضريبي نشناسنش.از دشمنان حقيق ارزشي ها.به هيچ پستي دقت نميكنه.هدف سردسته رو دنبال ميكنه.دشمن تمام نويسندگان.از افراد قديمي كه با تازه واردان به شدت دشمنه...جنسيت مونث.از نبود فرد با قدرت استفاده كرده و به تخت قدرت مينشينه.انساني فوق به درد نخور.با تحقيقاتي كه دانشمندان بر روي اين موجود كردن از علم خودشون كاسته شده.اين فرد رو به شخصه از بين ميبرم.نام.....آوريل لاوين.
اين بار لبخند شيطاني وسيع تر بود.
بينز:نفر چهارم.ناظر تالار.يم فرد كاملا بي ارزش.فكر نميكنم كه لازم باشه به شخص خاصي ماموريت داده بشه.نام....ادي ماكاي.البته نبايد ناديده گرفت....كه تمام پست ها رو پاك ميكنه....و اين بزرگترين ضرر ماست.(مدتي سكوت)سوالي نيست؟
كسي جوابي نميده و اكتا از جاش بلند ميشه.
اكتا:به نظرتون كي ميتونيم تالار رو از وجود چنين مزاحماني پاك كنيم؟
بينز:به زودي عزيزم.....به زودي....
سپس دوباره سكوت ميكنه.يك نفر از ته مجلس شروع به صحبت ميكنه....
_ببخشيد پروفسور.....افرادي كه بايد نابود كنيم همينان؟
بينز:نه عزيزم.....در حال حاظرجاسوسان ما در تمام تالار در حال تحقيق هستند تا فرادي همچون اينان رو پيدا كنند و به ما معرفي كنند.اينها مهمترين ها هستند.
جان:ببخشيد ميتونيم از افسون هاي اختراعي هم استفاده كنيم؟؟؟؟
بينز:با كمال ميل اين پيشنهادت رو جواب مثبت ميدم.چون لازمه بعضيا ادب بشن.
ملت گروه ضربت:
####به شدت ادامه دارد####
با شما هستم اي ضربي ها
و شما بقيه:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 تیر 1385 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اکتاویوس از راه پنجره به همراه چند تا ادم کت و کلفت وارد خوابگاه شد.رو به اون مردا گفت:خوب شد از در ورودی وارد نشدیم.اونجا رو قرق کرده ن.
دزیره اون گوشه داره برنامه شو اجرا میکنه.و به نظرش میرسه که اوضاع داره خطرناک میشه.
اکتاویوس روشو به دزیره کرد و گفت:من خودم که زورم به هیشکی نمیرسه.مجبور شدم برم دو سه تا از این شر خرا بیارم تا تالارو پاکسازی کنن.مگه ما نگفتیم که هیچکس از کسانی که ناظر طلبه نباید وارد تالار بشه؟بدون اجازه اومدی داری واسه ما برنامه هم اجرا میکنی؟اونم پخش زنده؟
شرخرا اماده اون گوشه وایساده بودن.
اکتاویوس رو به شر خرا:خود نامردشه.برید تا میخوره بزنیدش.اخر سر هم از همین پنجره پرتش کنید پایین تا درس عبرتی واسه بقیه باشه.
اکتاویوس واسه خودش یه دلستر باز کرد و شرخرا افتادن با بیل و کلنگ به جون دزیره.

نیم ساعت بعد
بینز و جان به همراه اکتاویوس در خوابگاه داشتن برنامه ریزی میکردن و نقشه میکشیدن.
اکتاویوس:من تونستم لونا رو هم راضی کنم به ما بپیونده.
بینز:خوبه!جان هم تونسته سرافینا رو راضی کنه.
جان:من هرچی بگم اون گوش میده.من و اون با هم خیلی تفاهم داریم.
بینز:خب ماموریت اولمونو به خوبی انجام دادیم.
این بار باید تا چند روز اینده تالار پاکسازی بشه.میخوام تا چند هفته اینده اینجا به مرکز فعالیت ارزشی ها تبدیل بشه.
اکتاویوس:اوکیه!چند نفرو تازه استخدام کردم که میتونن هرکسی رو از جلو پامون بردارن.
بینز:پس اقدام بعدی پاکسازی تالار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک زن چیزی ج