شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
گابریل پرسید:کلاوس گفته بودی چند تا مانع هستش؟ کلاوس با انگشتانش شمرد:اون سگی که پاچه مارو میگرفت در برابر اون موجود عجیب.اون تله مخصوص ویولت در برابر پیچک وحشی.اون پسره که نگهبانی میداد در برابر...برابر... چو بشکنی زد:دقیقا!الان نوبت نگهبانه. فلور با تعجب به دیوار داغ دست زد:اما این دیگه چه جور نگهبانیه؟از جاش تکون نمیخوره و ما راحت میتونیم اون رو داغون کنیم. اسکاور با تردید گفت:زیاد مطمئن نباش.از این وروجکی که من میشناسم هر کاری برمیاد.هرچی باشه اون یه مخترعه. گابریل با اطمینان بقیه را کنار زد:برید اون ور ببینم.من یه طلسم بلدم که دیوار رو خورد میکنه. رو به دیوار زمزمه کرد:فیاتامساروس. پرتو صورتی ولی بدرنگی از چوبدستی گابریل خارج شد.همزمان با آن اتفاق عجیبی افتاد.پرتویی دیگر به همان رنگ از دیوار خارج شد.اگر باتیلدا و سرعت عملش نبود.پرتو که حالا با برخورد با دیواری آن را با صدای بلند منهدم کرده بود گابریل را به کام مرگ میکشید. گابریل وحشت زده پرسید:این دیگه چی بود؟ اسکاور عصبانی به او تشر زد:گفتم که ویولت یه مخترعه.تو جونت رو مدیون باتیلدا هستی. کلاوس به آرامی گفت:قبل از ادامه پیدا کردن دعواهاتون باید بهتون هشدار یه خطر جدی رو بدم... *** آنیتا به آرامی زمزمه کرد:ویولته! بدون شک ویولت هم آنیتا را دید چون لحظه ای چشمانش گشاد شد و بعد با مخالفت و به تندی سرش را به چپ و راست حرکت داد.خوشبختانه آن مرد حرکت ویولت و حالت چشمانش را ندید.زیرا در حال لذت بردن از درد و رنجی بود که ایجاد کرده بود. _:تو نمیفهمی.هیچکدوم از بچه ها نمیفهمن.ولی من میدونم چه طوری از اون استفاده کنم.اون رو به من بده. ویولت به آرامی گفت:هرگز نه تو و نه هیچ بنی بشره دستش به اون نمیرسه. مرد فریاد زد:برای یه بار دیگه.کروشیو... اما طلسم به ویولت نخورد.چرا که مرد با احساس خطر ناگهانی برگشت و با منحرف شدن طلسم آن را بر روی آنیتا اعمال کرد.آنیتا فریاد زنان بر روی زمین افتاد و ویولت با غنیمت شمردن وقت خود را به روی مرد پرتاب کرد.با از بین رفتن تمرکز مرد اثر طلسم شکنجه گر از میان رفت.آنیتا از جا برخواست و چوبدستیش را متمرکز کرد.اما هدف قرار دادن مرد غیر ممکن بود.او با ویولت درگیر بود امکان برخورد هر طلسمی با ویولت وجود داشت.در یک لحظه مرد با قدرت ویولت را به سمتی پرتاب کرد و او بعد از برخورد با درختی بی حرکت بر روی زمین افتاد.مرد عصبانی به دنبال چوبدستیش گشت ولی چون آن را نیافت نگاهی سرشار از نفرت بر آنیتا انداخت و در یک آن ناپدید شد.
الکسا که به هن و هن افتاده بود گفت:اینجا چرا سربالایی شد یهو!!! گابریل هم گفت:و هوا هم خیلی گرم شد! راجر با خشم گفت:با شما دوتا وروجکم! بس کنین دیگه! از همون اول دارین غر غر می کنین!! الکسا و گابریل چپ چپ به راجر نگاه کردند و با زحمت به راهشان ادامه دادند.گابریل به آرامی گفت:ولی واقعا گرمه!... اسکاور که در طول سفر خیلی ساکت بود گفت:این دیوارها چرا انقدر داغن؟ گابریل با خوشحالی گفت:بفرمایین نگفتم! فلور و کلاوس هم دستشان را روی دیوار کشیدند او راست می گفت دیوارها به طرز عجیبی داغ بودند! الکسا گفت:یعنی چی می تونه باشه؟! گابریل به طعنه گفت:خب معلومه یکی دیگه از اختراعات مرگبار ویولت خانم! کلاوس و راجر باهم چشم غره ای به گابریل زدند اما چیزی نگفتند... فلور با ترس گفت:من اصلا احساس خوبی ندارم به نظرم خطر داره به ما نزدیکتر می شه!بیاین ادامه بدیم تا دست اون لعنتی به اختراع نرسیده!ما باید...آآخ!! راجر با وحشت گفت چی شد فلور؟!! فلور در حالی که سرش را می مالید گفت:بن بسته! ...
***
آنیتا به آرامی جلو می رفت،می توانست از آن فاصله ی دور بدن موجودی را ببیند،انسان بود یا حیوان؟کمی جلوتر رفت...آن موجود یک مرد بود که روی چیزی خم شده بود...و آن چیز... آنیتا به آرامی زمزمه کرد:ویولته!
=====================
1-بچه ها رسیدن به آخر تونل باید یه راهی پیدا کنن تا دیوارو خراب کنن و از اونجا خارج بشن. 2-ویولت و اون مرده هم اون لحظه درست بالای سر بچه ها تو تونل بودن به خاطر همون دیوارها داغ بودن.اگه ویولت و اون مرده از در دیگه ی تونل وارد بشن درست هم زمان با بچه ها به اختراع می رسن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
احساس می کنم درهر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین
آنیتا لبخند زنان از جا برخواست و اندیشید:فقط کافیه این گرما رو دنبال کنم... چوبدستیش را به حالت آماده باش در دست گرفت و با دست دیگرش رد گرما را دنبال کرد.در نهایت به در سرسرا رسید.با ناامیدی به زمین گل آلود نگاه کرد.آن شخص(هر کس که بود)احتمالا ویولت را از اینجا بیرون برده بود.در نتیجه احتمال پیدا کردن نشانه ای از گرما خیلی خیلی کم بود.با دقت به زمین گلی خیره شد.چند جای پا.امید دوباره در دلش متولد شد.با شادی جای پا را دنبال کرد و در دل اندیشید که شباهت خاصی به شرلوک هولمز دارد!نگاهش جای پا را دنبال کرد.جای پا به ابتدای جنگل ممنوع میرسید.نگاهش روی درختی در عقب دیگر درختان قفل شد و قلبش وحشیانه به قفسه سینه اش کوبید... *** ویولت آرام آرام داشت به هوش میامد.نگاهش روی صورت مرد کریه قفل شد. مرد لبخندی چندش آور زد:سلام زیبای خفته کوچولو!از دست من فرار میکنی؟نزدیک بود دوستای کوچولوت رو به کام مرگ بفرستی! چشمان ویولت پر از اشک شد:هرچی بخوای بهت میدم ولی با بچه ها کاری نداشته باش.اونا که با تو کاری نداشتند. مرد موذیانه پرسید:حتی اون اسلحه نابودگر رو؟ ویولت چشمانش را بست:نه.هرگز.حتی اگه بمیرم.اون اخرتاع بزرگترین اشتباه تموم عمرم بود.در اولین فرصت اون رو از بین خواهم برد. مرد چوبدستیش را بالا آورد:سی لنسیو!دیگه داری حوصله مو سر میبری با این ورورات!نمیخواد ادای قهرمان ها رو در بیاری.اینجا تو تنهایی و بیصدا و من هم آماده انجام طلسم شکنجه گر... زمزمه کرد:کروشیو... غریو بیصدای ویولت... ************************************************** اینم از این.نظرتون چیه که آنیتا بیاد ویولت رو نجات بده و بعدش با هم برن سمت اون اسلحه؟البته خیلی قشنگتر میشه این داستان رو ادامه داد!
کلاوس با صورتی کبود در حالی که به سختی نفس میکشید غلت زنان روی زمین افتاد.راجر به سرعت به سمت کلاوس رفت تا وضعیت سلامتیش را کنترل کند. اسکاور به سرعت راجر را کنار زد و دست کلاوس را که به سختی سرفه میکرد دو گردن خود انداخت و حرکت کرد:بهتره بریم.ما هیچ خبر نداریم که اون موجود وحشتناک تا کی بیهوشه. گابریل بدور از چشم کلاوس گفت:ویولت هم که دیگه قاتل شد و رفت... فلور نگاه ملامت باری به گابریل انداخت و فرمان داد:برو.اینقدر هم قر نزن.تو حتی نمیدونی خود ویولت الان تو چه وضعیه... *** مرد سیاهپوش بدن بی حرکتی را به زحمت دنبال خود میکشید:لعنت به این دخترای پررو.خیال کردن کشکی کشکیه!اون اختراع مال منه تا دنیا رو تصاحب کنم. ویولت را از روی شانه اش پایین آورد و محکم به درختی در محوطه جنگل ممنوعه کوباند:اینجا آروم بگیر.میخوام ببینم چه جوری میتونی جای اون اسلحه رو قایم کنی؟ ویولت را به درخت بست و ادامه داد:میدونی گاهی اوقات طلسم شکنجه گر با ورد بی صدا گر خوب کار میکنه. لبخندی شیطانی بر لبش نقش بست. ********** آنیتا کم مانده بود منفجر شود:یعنی چی؟یکی از بچه ها تحت درمان شما بوده و شما زرتی گذاشتید ببرنش؟ مادام پامفری به تندی گفت:میبخشید دختر آقای دامبلدور.ولی ما چه میدونستیم که یه دانش آموز عادی رو میان میدزدند؟اون هم مثل بقیه بچه ها بود. طعنه«دختر آقای دامبلدور»آنیتا را بیش از پیش عصبانی کرد:بله کاملا معلومه.مطمئنا اگه به جای اون دختر بیگناه الان هری پاتر تو درمانگاه بود یه مو از سرش کم نمیشد. مادام پامفری فریاد زد:برو بیرون.تو داری تموم سابقه کاری من رو زیر سوال میبری.بیرون.برو بیرون. آنیتا دل شکسته به دیوار بیرون از درمانگاه تکیه زد و آرام آرام به حالت نشسته در آمد.به همین راحتی.حالا معلوم نبود ویولت بودلر در کدام گوشه از این مدرسه درندشت پنهان بود و_سعی کرد این فکر را از ذهنش بیرون کند_درد میکشید.دستش را به زمین تکیه داد و بلا فاصله آن را برداشت.زمین به طرز عجیبی داغ بود.اخم هایش در هم رفت.این گرما هیچ معنایی نداشت جز این که: فلاش بک* ویولت دوان دوان وارد خوابگاه دختران میشود:آنیتا ورد جدیدم رو دیدی؟ آنیتا با بی حوصلگی سرش را از روی کتاب بلند میکند:چی هست؟ ویولت کلماتی را زمزمه میکند و پرتویی قرمز رنگ به سوی زمین روانه میشود.آنیتا دستش را بر روی زمین میگذارد و فریاد حیرتش به هوا میرود. ویولت با شادی خندید:داغه نه؟اختراع جدیدمه.ورد نشانه گذار.برا علامت گذاری و تا وقتی که باطل کننده اش رو زمزمه نکنم به دنبال صاحب چوبدستی تا هر جا که بخواد کشیده میشه... فلش فوروارد آنیتا لبخندی میزند و از جا برمیخیزد... ************************************************** گفتم شاید اگه آنیتا هم تو داستان باشه به ما افتخار پست زدن رو بده! *=میشه تو رول جدی از فلش بک و فوروارد استفاده کرد؟
بله ویولت جان میشه! در واقع فلش بک و فلش فوروارد دو تا روشن برای نشون دادن اتفاقات گذشته! البته بیشتر فلش بکه که جدیه! فلش فوروارد اصولا جنبه ی طنز داره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مادام رزمرتا در 1385/12/19 16:14:28
مادام پامفری نگاهی متاثرانه به او انداخت:متاسفم دخترکم.ظاهرا اون رو به زور بردند. آنیتا در جا خشکش زد…یعنی چی؟منظورتون اینه که اونو دزدیدن؟ مادام پامفری با ناراحتی گفت:متاسفم ولی احتمالا همین طوره. آنیتا با وحشت گفت:کی؟کی این اتفاق افتاد؟ مادام پامفری گفت:هیچی نمی دونم عزیزم. خودت رو نگران نکن بازرس ها همه جا رو می گردن تو بهتره بری استراحت کنی! ** فلور رو به باتیلدا گفت:زود باش باتی!اون چی گفت؟ باتیلدا که هول شده بود گفت:اون...اون می گفت که من همیشه تویه اختراعاتم یه قسمتی رو درست می کنم که اگه برام مشکل ساز شد بتونم خنثی ش کنم،معمولا هم اون قسمت رو پایین بدنه اختراعم قرار می دم!و... گابریل حرف او را قطع کرد و گفت:اما اینکه اختراع نیست یه گیاه زنده ست! باتیلدا به سرعت گفت:می دونم...بذار جمله م رو کامل کنم...ویولت گفت من این کارو از یه گیاه الهام گرفتم!بعید نیست اون گیاه همین پیچک غول آسا باشه! صدای جیغ الکسا آنها را به خودشان آورد...الکسا با ترس فریاد کشید:داره خفه می شه! صورت کلاوس بی چاره از شدت درد سرخ شده بود و به سختی نفس می کشید...گیاه کمی خود را جابه جا کرد و همه با وحشت قسمتی نرم و لزج را در روی قسمتی از بدن او مشاهده کردند. راجر فریاد زد: خودشه!چوبدستیش را آماده کرد و به بقیه نگاه کرد،همه چوب ها را بالا آوردند و منتظر شدند موجود دوباره خود را تکان دهد،گیاه دوباره جا به جا شد...اسکاور فریاد زد:حــــــــــالا!!! موجی از طلسمهای یکسان به سمت بدن پیچک رفت و به او برخورد کرد.گیاه لحظه ای بی حرکت ماند و سپس با صدای گرومپ بلندی رو زمین افتاد و کلاوس را رها کرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
احساس می کنم درهر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین
آنیتا قدم زنان به این سو و آن سوی تالار میرفت. کریچر که از این همه قدم زدن سرش گیج رفته بود فریاد زد:بسه دیگه آنیت.حوصله همه رو سر برد. آنیتا با اضطراب لبش را گاز گرفت:تقصیر خودم نیست کریچ.نمیتونم آروم بگیرم. پنه لوپه*لبخندی زد:پس بیاید سرمون رو گرم کنیم.چه طوره یه سر به کتابخونه بزنیم؟شاید کتاب غریو بیصدا رو پیدا کردیم. آنیتا با نگرانی دستانش را بر هم فشرد:نه.بهتره تو و رزی و اشی با هم برید کتابخونه.وینکی و کریچ و بینز بمونن اینجا و مواظب باشند.من و جان هم بریم ویولت رو ببینیم.شاید به هوش اومده باشه. جان با تردید گفت:شاید بهتر باشه من اینجا بمونم.آخه اگه یکی حمله کنه از دوتا جن خونگی و یه روح**چه کاری برمیاد؟ آنیتا سری تکان داد و همراه با پنه لوپه.رزمرتا و اش ویندر از تالار خارج شد.سپس راهش را به سمت درمانگاه کج کرد.هرچه به درمانگاه نزدیکتر میشد سر و صدا و شلوغی بیشتر میشد.هنگامی که به درمانگاه رسید مادام پامفری و چند تن از پروفسور ها را دید که با عجله این سو و آن سو میرفتن و سعی میکردند به این آشفته بازار نظمی بدهند.درمانگاه به هم ریخته بود چنان که گویی صحنه یک درگیری هولناک بود.آنیتا تک تک تخت ها را برانداز کرد ولی ویولت را نیافت. با نگرانی جلو رفت:مادام پامفری ویولت بودلر کجاست؟ مادام پامفری نگاهی متاثرانه به او انداخت:متاسفم دخترکم.ظاهرا اون رو به زور بردند. آنیتا در جا خشکش زد... ************************************************** *=به نظرم بهتره تو متن جدی نویسی اسم رو شکسته نکنیم. **= من حوصله ام سر رفت.منم بیارید تو بازی.فقط یادتون نره من نمیدونم که شما از اختراع من و دالان مخفی خبر دارید و یه راست میرم جنگل ممنوعه.(اگه از دست اونایی که من رو به زور بردند نجات پیدا کنم.)
- كلاوس! كلاوس! همه با چشمان از وحشت گشاد شده و لحن عصبي نام كلاوس را فرياد مي زدند. پيچك او را از مچ پا گرفته بود و با خود بالا مي برد. دور يك درخت بلند و قطور پيچيده شده بود و سر بزرگ و دهان مانندش وحشيانه تاب مي خورد. مايع غليظ و بدبويي از آن سر سبز رنگ به پايين ريخت. دزيره به موقع الكسا را كنار كشيد تا آن چيز لزج تهوع آور بر رويش نريزد. همه با چهره هاي در هم كشيده شده از مايع دور شدند و مي دانستند كه بايد مواظب ريخته شدن آن بر سرهايشان هم باشند. ناگهان صداي جيغ كلاوس بلندتر شد. پيچك حالا طبق پيش بيني كه كرده بودند، مي خواست او را به اطراف بكوبد. چوبدستي هايشان را بالا گرفتند و سعي كردند هرچه به ذهنشان مي رسد، به سمت سر آن جاندار نفرت انگيز نشانه روند. وردها به بدنش برخورد مي كردند اما انگار كه به يك اژدها زده شده بودند و هيچ كدام اثري نداشتند! فلور كه از ترس رنگ صورتش سفيد شده بود، فرياد كشيد: - چي كار كنيم؟ كلاوس نگفت چه جوري از دست اون راحت شده بود! راجر هم با صداي لرزاني گفت: - هيچ وردي اثر نداره! بياين با هم يه چيزي رو بگيم. شايد اين جوري تاثير داشته باشه. پس همه كنار هم ايستادند تا وردي را كه باعث خواب آلودگي مي شد، اجرا كنند. پيچك مثل اين كه فعلا كلاوس را به عنوان يك اسباب بازي در نظر گرفته بود! چون حالا فقط او را آرام تكان مي داد و خيلي كم به اطراف مي زد.
- 1...2...3! همه ورد را فرياد زدند و آن را به سمت پيچك فرستادند. ورد به آن برخورد كرد...اما فقط باعث گيجي كم و موقتي شد. از تاسف و نااميدي روي زمين ولو شدند و به خاك مشت زدند. ديگر نمي دانستند چه كار مي توانند كنند. ناگهان باتيلدا از جا پريد. انگار در چشمانش جرقه اي زده شد! و دستانش از هيجان مي لرزيدند. با صداي بلندي گفت: - يه چيزي يادم اومد كه ممكنه كمكمون كنه! اون روز كه ويولت درباره ي اختراعش حرف مي زد، يه چيزي از دهنش پريد! اگر اون رو به اين پيچكه ربط بديم شايد بتونيم كلاوس رو نجات بديم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي؛ و اگرچه
الکسا با ترس پرسید:کلاوس گفتی مرحله بعد چی بود؟ اسکاور به جای کلاوس پاسخ داد:معلق شدن تو هوا.همه وایسید.باید در باره مرحله بعد بیشتر بدونیم.کلاوس توضیح بده. کلاوس شروع به توضیح دادن کرد:ببینید.ویولت یه تله اختراع کرد که همین که پام رو توش گذاشتم من رو تو هوا سر و ته کرد ولی این پایان ماجرا نبود.چون تله هه مدام من رو به این ور و اون ور میکوبوند.البته این رو در نظر داشته باشید که این چیزایی که ویولت برای این اختراع انتخاب کرده صد برابر بدتر هستند. گابریل با عصبانیت تمام لگدی به سنگی که کنارش بود زد:این خواهر دیوونه تو! کلاوس به او پرید:از خواهر من این طور صحبت نکن! گابریل با داد و فریاد گفت:چرا که نه؟محافظ های اون داشتند من و الکسا رو میکشتند.اون اونقدر فکر نکرد که شاید اونی که میخواد اختراع رو بگیره دوست خودش باشه؟یعنی یه مخترع باهوش... صدایش را به طرز تمسخر آمیزی نازک کرد:اونقدر نمفهمه که جون انسانها عزیزه؟ چشمان کلاوس پر از اشک شد:چه طور میتونی درباره اون اینطوری صحبت کنی؟اون میخواسته تو رو از خطر اصلی حفظ کنه! گابریل همچنان که با عصبانیت این سمت و آن سمت میرفت فریادی زد:اون احتمالا خواسته ما رو از کل خطراتی که تو دنیا وجود داره حفظ... این بار نیز قرعه به نام گابریل افتاد تا اختراع ویولت را آزمایش کند.او میرفت تا پایش را داخل یک پیچک وحشی گردان بگذارد. کلاوس فریاد زد:نه! به سمت گابریل شیرجه زد.گابریل به گوشه ای پرتاب شد و پیچک با وزوزی آرام کلاوس را در آغوش کشید... ===================================== پیچک گوشتخواره؟نه بهتره این طوری نباشه.اون فقط استخونای طرفش رو خورد میکنه.حالا که کلاوس گیر افتاده بهتره باتی با توجه به شناختش از ویولت اون رو نجات بده! به به!قاتل هم شدیم!
او به سمت الکسا می رفت و با صدایی بلند خرناس می کشید... الکسا که مشغول حرف زدن بود ناگهان از دیدن این صحنه از صحبت باز ماند و خشکش زدحتی توان تکان دادن خودش را هم نداشت! آنیتا با وحشت فریاد کشید:الک فرار کن!...بچه ها یه کاری بکنید!! فلور و کلاوس که مشغول جا به جا کردن بدن زخمی گابریل بودند با هم فریاد کشیدند:گیجش کنین! چو و اسکاور به دو طرف موجود رفتند و طلسمهایی را روانه اش کردند...اما طلسم ها هیچ اثری نداشتند و برای او همچون نیش یک پشه بودند! الکسا با ناامیدی ناله ای کرد و گفت:نه جلو نیا!خواهش می کنم!نه!!! کلاوس به آن موجود کریه نگاه کرد...مغزش به شدت در حال کار کردن بود... در ذهنش کتابی را در به نام "فراموش شدگانِ خطرناک" را ورق می زد... با خود گفت:یه ذره دیگه...اونا موجودات فراموش شده ای هستند که همه فکر می کنند نسلشان نابود شده و تنها چیزی که آنان را برای مدتی از پای در می آورد... آره آره...وبا صدای بلندی خطاب به بقیه گفت:آب!به سمتش آب بپاشین!"آلیبون"* ها تحمل آب رو ندارن اونا... امااسکاور و چو به او فرصت ادامه ی بحث را ندادند و به سرعت فواره ای از آب زلال بر سر و روی "آلیبون" ریختند...موجود نعره ای بلند کشید و جلز ولزکنان با صدایی مهیب بر زمین افتاد! الکسا که نزدیک بود از وحشت سکته کند گفت:نزدیک بودا!! آنیتا با خوشحالی گفت:باید از کلاوس تشکر کنیم!خدا رو شکر به خیر گذشت!! فلور گریه کنان گفت:پس خواهرمن چی می شه!؟ آنیتا که گابریل را فراموش کرده بود با ترس گفت:خیلی آسیب دیده؟ کلاوس گفت:به سرش ضربه خورده اون لعنتی کوبوندش به دیوار! الکسا گفت:حالا باید چی کارش کنیم؟ اسکاور با وقار جلو آمد و گفت:بذارین من ببینمش.روی زمین کنار گابریل نشست موهای طلایی اش را کنار زد و طلسمی را به سمت سرش فرستاد! فلور جیغ کشید:احمق چی کار کردی اگه درست عمل نکنه چی!! اما فلور اشتباه می کرد گابریل به آرامی چشمانش را باز کرد و با گیجی به افراد بالای سرش نگاه کرد و پرسید: موفق شدیم؟ فلور با خوشحالی فریاد زد:آره گابر!!ما نابودش کردیم! کلاوس متذکر شد: البته موقتا،چون دوباره به هوش میاد... یک ربع بعد آنها دوباره به راهشان ادامه دادند،آنیتا باندی را به دور سر گابریل پیچیده بود تا از خونریزی آن جلوگیری کند...دوباره به نظم قبلی در حال راه رفتن بودند که ناگهان راجر پرسید:این صدای وزوز مسخره چیه؟؟ ...
============== چیز خاصی نیست که بگم، فقط اون وزوز ها صدای یه چیز دیگه ست که ویولت سر راهشون گذاشته!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
احساس می کنم درهر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب ناگهان می روید از زمین
کلاوس با ناراحتی این پا و آن پا کرد:بچه ها!یه چیزی رو از همین اول راه بگم.به هر حال هممون میدونیم که من سال اولیم و خب هر چی باشه ورد های زیادی نمیدونم و شاید سربار... چو با قاطعیت حرف کلاوس را برید:هیچ چیزی به نام سربار وجود نداره.همه ما به دلایلی اینجا هستیم. الکسا به شوخی گقت:به جز من که الکی خوشم! و با چشم غره چو نیشش بسته شد. اسکاور تصمیم گرفت رهبری را در دست بگیرد:موضوع مهم نحوه حرکتمونه.ما نباید همینطوری بزنیم به قلب دشمن.2 نفر از عقب ساپورت کنن و عقب رو بپان.2 نفر راست و 2 نفر چپ.3 نفر هم چشمشون به جلو باشه.دو نفر عقبی کلاوس و گابریل.راست فلور باتی.چپ دزیره و الکسا و جلو هم من و راجر و چو. بچه ها آرایش مربع شکلی به خود گرفتند. اسکاور تذکر داد:به آرومی حرکت میکنیم.حواستون به نفر بغلیتون باشه.به محض دیدن هر حرکت مشکوک بدون خجالت فریاد بکشید و... الکسا با عصبانیت گفت:بسه دیگه!تو داری هممون رو مضطرب میکنی.مهم اینه که خونسردیمونو حفظ کنیم و شب هم دندونامون رو مسواک بزنیم! حرکت هوشمندانه الکسا همه را به خنده انداخت.راجر همانطور که جلو جلو میرفت از کلاوس پرسید:تا حالا شده خواهرت بخواد یه چیزی رو از دست تو یا خواهر کوچولوتون سانی پنهان کنه؟ و بعد از شنیدن جواب مثبت کلاوس پرسید:براش تدابیر امنیتی به کار نبرده؟ کلاوس متفکرانه عینکش را به عقب سر داد:چرا!یه بار میخواست یکی از اختراعاتش رو به من نشون نده.منم کنجکاوی کردم و نمیدونید چه بلایی به سرم اومده!اول یه سگ بهم حمله کرد.بعد تو هوا معلق شدم و بعد با مخ خوردم زمین.سر آمد همش هم زندونی شدن به دست نگهبانی بود که واسه اختراعش گذاشته بود!ویولت مغرورانه خندید و بهم گفت:یادم نره که همیشه از این روش استفاده کنم... صدای جیغ گوشخراشی هوا را میشکافد و به گوش چو میرسد.چو به سرعت برمیگرددوکلاوس با وحشت به دختری خون آلود در کنارش اشره میکند.فلور به سرعت جلو میرود و دخترک را برمیگرداند. فلور هم شیون سر میدهد:گابریل! چو اما انگشت اشاره کلاوس را تعقیب میکند و به موجودی با هیکل سیاه ولی بسیار بزرگ میرسد. همه با وحشت عقب عقب میروند و الکسای وحشتزده میپرسد:تو گفتی خواهرت همیشه از همون ترتیب استفاده میکنه؟ موجود فربانی بعدی را انتخاب میکند.او... ===================================== به قول ویولت نکات: 1-گابریل نمرده.حیفه کسی که یه عالمه اینجا پست زده به این زودی بره بیرون.فقط زخمی شده. 2-یادتون نره ویولت دوباره از همون ترتیب استفاده میکنه.فقط در ابعاد وحشتناکتر.چون میخواد این محافظ های وحشتناک نذارن که کسی دستش به اختراعی وحشتناکتر برسه. 3-میتونید واسه اون موجود از یه اسم ساختگی استفاده کنید.بعد به علت این که کلاوس زیاد کتاب میخونه بگید یه توضیح وحشتناکی در موردش به بچه ها بده. موفق باشید!