جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  197 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 27 مهر 1386 14:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد

برگهاي نارنجي رنگ پاييزي چرخ زنان از شاخه هاي خود جدا شده و همراه باد به سمت قطار قرمز رنگ حركت كردند.
برگ زرد رنگي از پنجره وارد كوپه شد. دانگ پنجره كوپه را با اكراه بست. دورا در حالي كه بلوز بافتني اش را از داخل چمدان خارج ميكرد، گفت:
- هوا چقدر سرد شده!
دنيس از روبروي او در حالي كه دستهايش را تكان ميداد گفت:
- ديوانه سازها افتادن دنبالمون.
اريكا با آرنجش به او كوبيد و گفت:
- شوخي نكن دنيس!
درك نگاهي به او انداخت كه كتاب قطوري در دست داشت و با اخمي بر ابرو آن را ميخواند.
- چي داري ميخوني اريكا؟ هنوز كه درسهامون شروع نشده.
اريكا موهايش را از روي صورتش كنار زد و گفت:
- امسال فرق ميكنه! ما سال ششمي شديم و درسهامون فوق العاده سخت شده.
مرلين خميازه اي كشيد و به راهروي قطار نگاهي انداخت:
- اين چرخ دستي وامونده چرا نمياد؟ من دارم از گشنگي ميميرم.
دورا در حاليكه كه هنوز مي لرزيد از جا بلند شد و گفت:
- من ميرم ببينم چرا نيومده. شايد گرمم بشه!

...

- ساعت چند مي رسيم؟ درك پرده هاي پنجره رو بده كنار ببينم خورشيد رفته يا نه!
- خودت اين كارو بكن. مگه نميبيني چراغهاي كوپه رو روشن كردن؟! خب شب شده ديگه.
دانگ در حالي كه بند كفشهايش را مي بست گفت:
- تقريبآ نيم ساعت ميشه كه نيمي رفته دنبال چرخ دستي؛ چرا اينقدر دير كرد؟
اريكا در حالي كه كتابش را مي بست و چشمهايش را ميماليد، از جا بلند شد تا رداي مدرسه را از چمدانش در بياورد.
- الان برميگرده. لابد يكي از دوس پسراشو تو يكي از كوپه ها ديده و رفته اونجا!
دانگ سرخ شد! اريكا پشت به او بود و لبخند شيطنت آميز روي لبانش از ديد دانگ پنهان بود. دنيس پوزخند زد و به چهره ي دانگ خيره شد. دانگ با ترديد، رو به دنيس گفت:
- مـ... منظورش كيه؟
دنيس در حالي كه پوزخندش بزرگ ميشد، جواب داد:
- جمع بست؛ گقت دوست پسراش!
دانگ كه طوري وانمود ميكرد كه انگار حرف او را نشنيده از جا بلند شد و گفت:
- ميرم ببينم چرا دير كرده.
دانگ از كنار مرلين كه چرت ميزد گذشت و از كوپه خارج شد. اريكا خنده كنان به دنيس چشم دوخت. دنيس گفت:
- آفرين، داري ياد ميگيري!
درك بيخيال از جا بلند شد تا پرده ها را كنار بدهد.
- كار جالبي نبود. دوست داري با هم دعوا كنن؟ هر چند حقشه... هي بچه ها، تا حالا نديدم قطار از چنين جايي بگذره!
اريكا به سمت پنجره چرخيد و دهانش از تعجب باز ماند. از جا بلند شد تا بهتر ببيند.
- خداي من، اينجا ديگه كجاست؟

زمين انگار خونين رنگ بود. زميني نا هموار و پر از چاله و بر آمدگي! درختاني زرد رنگ و بوته اي كه تيغ هاي سياه رنگش برق ميزد؛ و عجيبتر از همه آسماني بود كه همچون چمن سبز رنگ بود!

دنيس كه سعي ميكرد تمسخر را به جاي حيرت در صدايش جاي دهد، گفت:
- اين بك گراند جديد پنجرمون است. مجازي است!
اريكا كه مشخص بود سعي ميكند حرف دنيس را باور كند، رو به درك گفت:
- ممكنه! پنجره رو باز كن.
درك با ترديد پنجره را به سمت داخل كشيد و به سرعت به سرفه افتاد. هوا بوي پلاستيك سوخته ميداد!
دنيس كه همچنان نمي خواست باور كند، گفت:
- بابا بيخيال. بيايد بريم تو راهرو تا بك گراند هاي پنجره هاي ديگه رو بهتون نشون بدم.
دنيس به سمت در كوپه رفت و در حالي كه پاي مرلين را كه همچنان خواب بود، كنار ميزد؛ در كوپه را باز كرد و وارد راهرو شد.
راهرو سر تا سر خالي بود و صداي خنده و جيغ و داد بچه ها به گوش نمي رسيد. تمامي پنجره هاي راهرو همان منظره ي عجيب و رعب انگيز را نشان ميداد. اريكا صداي نااميدي از كنار گوش دنيس در آورد. نگاهي به كوپه هاي ديگر انداخت و ديد كه پرده هاي تمامي آنها كشيده شده و چيزي قابل رويت نيست. درك متعجبانه پرسيد:
- اينجا چرا اينقدر سوت و كور است؟
دنيس به سمت يكي از كوپه ها رفت و گفت:
- بزا ببينم اين چيزايي رو كه ما ميبينيم بقيه هم ميبينن! شايد توهم زديم.
اريكا بازوي دنيس را گرفت و گفت:
- بزا اول بريم دنبال دانگ و دورا، چرخ دستي و خانمي كه اون رو ميگردونه هميشه ميرن جاي راننده قطار و اونجا ميمونن. من نگرانم... بزا اول اونها رو پيدا كنيم!


----------------------------------

هين... فك كنم سوژه رو فهميديد! قطار هاگوارتز داره به يه مقصد ديگه ميره؛ جايي خيلي وحشتناك و عجيب. سرنشين هاش هم عوض شده. يعني به غير از اين شش تا هافلپافي بقيه كوپه ها از موجودات عجيب ديگه اي پر شده!
پست هاي اينجا جدي است! لطفا كسي طنز ننويسه! لطفآ سوژه رو خراب نكنيد!
شش نفر بچه هاي تو كوپه اينها هستن: دنيس، اريكا، ماندانگاس، نيمفادورا، درك، مرلين مك كين.
اين پست اغازين بود زياد شد. بقيه انقدر طولاني ننويسن.
با دقت و وسواس پست بزنيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1386/7/27 14:27:39
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 شهریور 1386 05:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ورونيکا، درک، دنيس، بورگين ، دانگ و پیوز به ژرفنای تاریکی جنگل فرو می رفتند. آنها همچنان به سمت دژ سرافرازی که در برابرشان بود پیش می رفتند که ناگهان چهار صدای بلند مانند شلیک گلوله شنیده شد. هافلپافی ها ناگهان به هم چسبیدند و دست یکدیگر را فشردند. ترس مانند اسید درونشان را می سوزاند و جلو می رفت.
صدای خش خشی از برگ ها شنیده شد. هافلپافی ها آرام و صدا شروع به پیش رفن کردند تا اینکه ناگهان صدایی آشنا به آرامی و با خس خس گفت :« هی ! »
ورونيکا، درک، دنيس، بورگين ، دانگ و پیوز برگشتند. ارنی ، سامانتا ، لودو و اما پشت سرشان بودند. وقت و موقعیت سلام و احوال پرسی را نداشتند. ورونیکا فقط گفت : « زودباشید ! »
همه با هم به راه افتادند و در جنگل پیش رفتند. کم کم تراکم درختان کم می شد و نور اندک مهتاب از رخنه های میان برگ ها به جنگل نفوذ می کرد.
دقایقی بعد ده هافلپافی ، قسم خورده برای نجات دوستشان در برابر دژ مرگ ایستاده بودند. به دژ عظیم می نگریستند ، نمی دانستند چه باید بکنند ؟ تا اینکه سرانجام لودو به حرف آمد : « همه می دونیم که باید بریم ! »
و همه سر تکان دادند. به راه افتادند. به در رسیدند. لودو آرام گفت : « آلوهامورا ! »
در باز شد. همه به آرامی وارد شدند. مقداری به دیوار های سنگی دژ نگریستند و پس از آن به یکدیگر نگاه کردند ... با دیدن چهره های هم به یاد آوردند که برای دوستشان آمده ، اما هنوز قدم اول را بر نداشته بودند که صدای سرد ، خشن و کلفتی از پشت سرشان گفت : « صبر کنید ببینم ...

<><><><><><><><><><><><><><><>

حتما نقد بشه !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/6/6 6:05:54
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1386 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ورونيکا، درک، دنيس، بورگين و دانگ با عظمی راسخ به سمت قلعه عظیم مقابلشان حرکت می کردند. ابر های پراکنده کم کم آسمان سیاه شب را فرا می گرفت.
ورونیکا و دنیس جلوتر از همه حرکت می کردند و پشت سرشان درک ، بورگین و دانگ می آمدند.
کم کم محوطه شیب پیدا کرد و سر بالایی طولانیی روبروی آنها ظاهر شد. قدرتشان با هر قدم تحلیل می رفت تا اینکه سرانجام به دیوار های بلند و سنگی دژ مرگ رسیدند. دیوار ها از تکه های نامساوی سنگ تشکیل شده بود. سیاه بود و سرد و در میان افق های سیاه آسمان گم میشد. دنیس گفت : « حالا چیکار کنیم ؟ »
درک جلو آمد و گفت : « به نظرم اولین کاری که باید بکنیم اینه ، تا حالا حتما بقیه کارشون رو توی دیاگون تموم کردن و مرگخوار ها الان دارن با فنجان میان اینجا ، پس قایم میشیم تا هم از دید مرگخوار ها پنهان باشیم و هم بقیه به ما برسن ! »
ورونیکا با سر تایید کرد و دیوار سنگی بلندی را نشان داد که درختان طویلی پشت آن نمایان بود. باد در میان درختان زوزه می کشید و آنها را مانند شلاق بر ه می کوبید. بورگین با ناراحتی آب دهانش را قورت داد و به دنبال بقیه وارد تاریکی بیکران جنگل شد ...

همان لحظات کوچه دیاگون

لودو از پشت به زمین افتاد. اما فریاد کشید : « چیکارش کردی ؟ » و باعث شد تعداد زیادی از رهگذران دیاگون برگردند و به آنها نگاه کنند. اما نگرانی اما دیری نپایید. لودو چشمانش را باز کرد. اینبار چشمانش بی روح و مرموز نبود ، چشمان جذاب و خندان همیشگی لودو بود.
مرگخواری که گویا سرگروه بود گفت : « خوب ، فکر می کنم نوبت اون فنجون باشه ! »
ارنی با تظاهر به ناراحتی فنجان را آرام آرام جلو برد ، شاید بهترین نمایش زندگی اش را در آن لحظه بازی کرد. اشک از چشمان ارنی جاری شد. فنجان را به سینه مرگخوار کوبید و به بقیه گفت : « بهتره بریم ! »
سپس رو به مرگخوار گفت : « ما کجا می تونیم اریکا رو تحویل بگیریم ؟!»
مرگخوار قهقهه ای تهویلش داد و فنجان را در دستش محکم کرد و گفت : « دیگه هیچوقت اون و نمی بینید ! » و سپس با دو دوست دیگرش ناپدید شد !
ارنی به بقیه گفت : « زودباشین ... باید بریم دژ مرگ ! »
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/4/6 21:43:11
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1386 09:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در کمال تعجب همگان جعبه ای که در دستان ارنی داشت بدون هیچ حرکتی در جای خود باقی ماند!
اما زیر لب زمزمه کرد: پیوز ... کارخودشه!
سامانتا اولین نفری بود که از شوک در آمد و سپس خطاب به مرگ خواری که رو به رویش ایستاده بود گفت : مطمئن باش اگه یکم دیگه خلاف تر عمل بکنین خودمون روتون طلسمی میریم که تمامی جادوگرانی که اینجا هستند شمارو ببیند.
سپس در حالیکه نیم نگاهی به لودو می انداخت ادامه داد : شما اون رو خوب کنید و ما هم فنجانی رو که میخواین بهتون میدیم!

یکی از مرگ خواران در حالیکه سری به علامت تصدیق تکان می داد چوبش را به طرف لودو دراز کرد...

فرسخ ها آن طرف تر ... اطراف دژ مرگ!
ظلمتی دهشتناک بر منطقه حکم فرما بود...
بادی ملایم در میان درختان می وزید و باعث میشد که صداهای نالان وحشتناکی ایجاد شود.
جغد های سفید و هزاران هزار جانور دیگر با چشم های قرمز و خونین به چندین هافلپافی که چوب بدست در یک جا ایستاده بودند خیره شده و منتظر فرصتی بودند که به آنها حمله کرده و لاشه اشان را ببرند!
ماه سعی میکرد هر طور که شده نورش را از میان ابرهایی که به صورت هاله دور و برش را گرفته اند بیرون بیاید و نور خود را بر همگان آشکار کند...
قلعه ای عظیم و سنگی با برج و باروهایی کشیده هراسی عظیم را در دل هرکسی که آن منظره را میدید بر می انگیخت.

بورگین به سختی آب دهانش را قورت داد و به ورونیکا که در کنارش بود و دست کمی از حال او نداشت گفت : هنوز هم مطمئنی که باید به راهمون ادامه بدیم؟
در صدایش میشد هراس و وحشتی عظیم را به وضوح حس کرد...
ولی تنها یک چشم غره از طرف ورونیکا کافی بود تا او به جوابش برسد!

کمی بعد هافلپافی ها دوباره شروع به حرکت کردند بی آنکه بدانند چه حوادثی در انتظارشان است...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 28 خرداد 1386 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظات اما ، سامانتا و ارنی در حالی که لودو را به دنبال خود می کشیدند به سمت محوطه هاگوارتس حرکت کردند. خیلی زودتر از چیزی که فکر می کردند و با وجود سنگینی لودو آنها به در خروجی محوطه هاگوارتس رسیدند و بلافاصله بعد از عبور کردن از در خروجی به جلوی در مهمانخانه پاتیل درزدار آپارات کردند!!
ارنی فنجان تقلبی را در جعبه ای بزرگ قرار داده بود و با احتیاط دنبال خود می آورد.
اما ، سامانتا و ارنی لودو را به دنبال خود به داخل پاتیل درزدار کشیدند.
سر انجام به حیاط پشتی پاتیل درزدار رفتند. . وقتی اما چوبدستی اش را به دیوار زد و دیوار حیاط کشافته شد کوچه ای پر رفت و آمد ، شلوغ با ساختمان های عجیب و غریب و ساکنان وحشتناک ظاهر شد.
خون آشام ها می رفتند و می آمدند و جادوگران با جارو یا با پای پیاده در کوچه این طرف و آن طرف می رفتند.
هوا صاف شده بود. و کمکم خورشید در افق غرب آسمان پنهان می شد.
اما و سامانتا در حالی که لودو را می کشیدند به دنبال ارنی به داخل کوچه رفتند و به سمت بستی فروشی فلورین فرتسکیو به راه افتادند.
دقیقا وقتی رو بروی در بستی فروشی رسیدند از دور مرگخوارانی را دیدن که با لباس مرگخوار و ماسک به سمت آنها می آمدند.
اما گفت : « چرا مردم اونها رو نمی گیرند ؟ »
جواب شنیده شد : « چون ما طلسم توهم زا روی خودمون اجرا کردیم ... فقط شما ما رو می بینید. »
مرگخواری که این رو گفته بود منتظر عکس العمل بچه ها نشد و بلافاصله گفت : « اون فنجان کجاست.» و به جعبه درون دستان ارنی خیره شد.
اما به لودو اشاره کرد و گفت : « اول باید اون رو به حالت عادی بر گردونید ! »
سر دسته مرگخواران قهقه ای سر داد و سپس با خشونت گفت : « ما اول باید فنجان رو ببینیم ! »
سامانتا گفت : « ما هرگز اون گنجینه رو به دست شما نمی دیم ... مگر اینکه لودو رو از شر اون طلسم رها کنید ... »
دیر شد بود : « آکسیو فنجان هافلپاف »
-------------------------------------------------------
فکر می کنم بهتره داستان دیاگون رو با داستان دژ مرگ به صورت موازی پیش ببریم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/28 23:50:40
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/3/29 13:47:29
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/29 16:18:14
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/3/29 16:36:31
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 27 خرداد 1386 11:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- ب...ب... بچه­ها... بدويـــــــد!
دانگ تنها کسی بود که پس از ديدن آن جانور توانست جمله­ای بر زبان راند و سپس پاهايش را به حرکت درآورده، شروع به دويدن نمايد. دنيس و درک نيز کمی بعد از حالت خلسه خارج گشتند و در حين فرار از دندان­هاي تيز و کشنده­ی جانور، بورگين را که هنوز خشکش زده بود به دنبال خود کشاندند. ورونيکا ناخودآگاه فرياد ميزد و طی مسيری زيگزاگ مانند از آنچه در چند متر عقب­تر انتظارش را مي­کشيد، دور ميشد.
هر چند آن­ها نتوانستند صورت جاندار را به وضوح مشاهده کنند اما تشخيص اينکه هيولايي عظيم­الجثه در تعقيبشان بود چندان دشوار نمي­نمود.
با هر گامی که برمي­داشت درخت­ها را واژگون کرده و سنگريزه­ها را به لرزه در مي­آورد. نفس گرمش را بر گردن­هايشان احساس مي­کردند؛ با يک حرکت سريع مي­توانست همه­ی آن­ها را درجا ببلعد اما گويا قصد بازی با شام­هاي کوچکش را داشت.
گاهي با پنجه­هاي برنده­اش مسيرشان را مي­بست و گاه با حالتی دهشتناک در تاريکي کنارشان به حرکت در مي­آمد و برق سرخ رنگ چشمانش را به نمايش مي­گذاشت.
- ما مي­ميريم! اين هيولا همه­مونو درسته قورت ميده... اوه، خدای من!
ورونيکا که ديگر توانی برای دويدن نداشت اين جمله را فرياد زد. اما دنيس به چند متر جلوتر اشاره نمود و با اميدواری گفت:
- نه. اونجا درخت­ها و پيچک­هاي زيادی هست... مي­تونيم جا بذاريمش!
حق با او بود. جانور مي­توانست درخت­های پراکنده را پشت سر گذارد اما در ناحيه­ای متمرکز از درخت و پيچک دچار مشکل مي­گشت.
سرانجام با رداهاي چاک­چاک و صورت­هاي خراشيده از آن منطقه خارج شدند... آری، بالاخره به مرکز جنگل رسيدند. جايي که خالی از هر گونه پوشش گياهي بود و نور خورشيد زمين هموارش را طلايي رنگ مي­ساخت.
- بهتره قبل از اينکه سر و کله­ی اون جونور پيدا بشه آپارات کنيم!
ورونيکا، درک، دنيس، بورگين و دانگ کنار يکديگر ايستادند. ذهنشان را از هر گونه فکر و احساس خالی نموده و با اراده­ای پولادين آپارات نموده، وارد قلمرو احساس فشردگي گشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1386 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
عرق سردی بر پیشانی بورگین نشسته بود...
نفس هایش به شماره افتاده بود و همچنان به چشمانی گرد از تعجب به جلو ، به جایی که سیاهی مطلق وجود داشت نگاه میکرد.

آرام و زیر لب نجوا کرد : از این شوخی ها متنفرم ... به خصوص وقتی که واقعی باشن!
تمامی هافلپافی ای دیگر نیز دست کمی از بورگین نداشتند.
بورگین نفسش را در سینه حبس کرد و با یک حرکت ناگهان به عقب برگشت!

هیچ چیزی دیده نمیشد!
سیاهی مطلق ولی هنوز سنگینی دست را بر شانه اش احساس میکرد.
سعی کرد خیلی آرام باشد سپس خطاب به دیگر هافلی هایی که در کنارش بودند گفت : اینجا هیچ چیزی نمی بینم ولی هنوز میتونم سردی و سنگینی اون جسم رو حس کنم! بهتره به راهمون ادامه بدیم.

ورونیکا که در حال خوردن پوست لبش بود با صدایی که میشد ترس را در آن احساس کرد گفت : از شروعش معلومه که اصلاً این اتفاقات خوشایند نخواهد بود...!

دوباره تمامی هافلپافی ها در سکوت جنگل به راه افتادند.
سکوت به طرز عجیبی بر محیط حکم فرما شده بود و تنها صدایی که می آمد صدای شکسته شدن برگ های خشک شده در زیر پاهای آنان بود.

دنيس در حالی که با آستینش عرقی را که بر گونه هایش نشسته بود پاک میکرد خطاب به ورونيكا که چهره اش از درد نیش حشرات درهم رفته بود گفت:هی مواظب اون پشه ها باش ... ممکنه کل خون صورتت رو بخورن! الان دقیقاً یک ساعت و نیمه که ما داریم میریم جلو ولی هنوز هیچ خبری نشده!

ورونيكا که با دستش چند پشه را دور میکرد گفت : اینجا جنگل ممنوعست ... خیلی طول میکشه که به نقطه ی مرکزیش برسیم ... اونجا تنها جاییه که میشه تو محوطه هاگوارتز آپارات کرد.

کمی بعد دوباره اما سکوت را شکاند و گفت : دیگه اصلاً نمیشه ببینم بهتره که چوب دستی هامون رو روشن کنیم.

و با یک حرکت چوب دستیش را از ردای زرد رنگش بیرون آورد و سریع نوری ملایم در هوا پخش شد.

ولی نه تنها این نور به آنها آرامش نداد و روحیه اشان را تقویت نکرد بلکه دیدن موجودی با هیبتی بزرگ و دندان هایی که از آنها خونی سرخ رنگ میچکی که میشد حدس زد خون تک شاخ است ، در برابر دیدگانشان کاملاً آنها را از این که به این جنگل شوم پا گذاشته اند متنفر کرد!

بورگين جان، در پست قبلي (دنيس 149) ذكر شد كه:
اما و سامانتا و ارني با لودو قراره شب برن دياگون!
ورونيكا و درك و دنيس و بورگين و ماندي هم از جنگل ممنوعه آپارات كنن برن دژ مرگ!
حالا لودو و درك تو جنگل ممنوعه چيكار ميكنن؟!
لطفآ كمي با دقت تر پستاي قبلي رو بخونيد.


چشم!

پ.ن 2 : درست شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1386/3/26 19:48:36
ویرایش شده توسط بورگین در 1386/3/26 20:04:47
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 26 خرداد 1386 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام. من اين پست پيوز را ناديده گرفتم.
------------------------------------------
ورونيكا در حالي كه در افكارش با خود درگير بود گفت: اما و سامانتا و ارني، شما امشب همراه با لودو بريد دياگون. من و درك و دنيس و بورگين و ماندي هم ميريم دژ مرگ.
سپس با نگاهي كه انتظار تاييد داشت به بچه ها نگاه كرد. اما همه سكوت اختيار كرده بودند. پس به ناچار خودش گفت: پس همين الآن راه ميفتيم.
درك با كنجكاوي سكوت را شكست: چجوري بايد بريم؟!؟
دنيس نگاهي به بچه ها كرد و گفت: بايد بريم جنگل ممنوع و از آنجا هم آپارات كنيم.
ماندي به آهستگي و خسته به سمت خوابگاه رفت و زمزمه كرد: پس آماده شيد.
...
تنها پس از گذشت ده دقيقه بچه ها آماده شده و از تابلوي تالار گذشتند و وارد سالن زيرزمين شدند. بوي خوش كدو حلوايي از آشپزخانه به مشام مي رسيد. اما ديگر وقتي براي خوردن نبود. بچه ها به سرعت به سمت حياط هاگوارتز به راه افتادند.
خورشيد هنوز خيلي بالا نيامده بود و حياط خالي بود. صداي پرندگان و نسيمي كه در ميان موهاي بچه ها ميپيچيد هيچ تآثيري در حالات روحي آنان نداشت.
خيلي زودتر از معمول به سرآغاز جنگل ممنوع رسيدند و با وحشت به يكديگر نگاه كردند. وارد شدن به جنگل ممنوع در هر وقت روز و شب رعب انگيز و خطرناك بود. زمان به سرعت ميگذشت و بچه ها همچنان ميخكوب بودند. دنيس در حالي كه زرد شده بود گفت: دوباره مثل هميشه دارم حس ميكنم يك چيزي داره منو به سمت خودش ميكشونه! چيزي كه توي جنگل است. نميخوايم بريم؟؟
ورونيكا سرش را تكون داد و گفت: "چرا". و قدم به وادي تاريكي و سكوت نهاد. بچه ها رديفي و پشت سر هم وارد جنگل شدند. بورگين كه هنوز از جايش تكان نخورده بود؛ به سمت هاگوارتز برگشت و گفت: "اميدوارم دوباره ببينمت". و وارد جنگل شد.
باد نمي وزيد. چشم نميديد و گوش نمي شنويد. انگار همه چيز حتي درختان هم مرده بودند. بچه ها حرف نمي زدند و سعي ميكردند كمتر صداي خش خش برگها در زير پايشان را در بياورند.
دنيس كه پشت سر ورونيكا بود به شانه او زد. ورونيكا به سرعت برگشت: منو ميترسوني.
- ببخشيد... ميگم خيلي تاريك شده، چوبدستي هامون را روشن نميكنيم؟
درك ناله كنان گفت: از اين كار متنفرم.
ماندي: ببينم. تو اصلآ ميدوني تا كجا بايد بريم جلو تا بتونيم غيب بشيم؟
ورونيكا عصباني گفت: من كه رهبر شما نيستم. هرچند وقت امتحان ميكنيم تا ببينيم چي ميشه.
بورگين در حالي كه از صداش وحشت و اضطراب مي ريخت گفت: يكي داره ميزنه رو شونه من. اما كسي كه پشت سر من نيست. اصلآ شوخي جالبي نيست.
بچه ها جرئت برگشتن نداشتند و كسي كه پشت بورگين يا هرجاي ديگر بود، صدايي شبيه صداي لاشخورها داشت....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 اردیبهشت 1386 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
درک گفت : " خوب کی می خواد با ما به دژ مرگ بیاد ؟ "
بیش تر دست ها بلند شد و درک شروع به انتخاب کرد : " بورگین تو هیکل داری ، به دردمون می خوری ! دنیس ، تو فرز و چابکی حتما با ما بیا ، اریکا تو قدرت جادویی بالایی داری تو هم بیا ، لودو و دانگ هم که اعضای ارشدن و باید بیان و ورونیکا هم که همیشه دوست داشته توی اینجور کار ها شرکت داشته باشه ! "
از گوشه دیوار پیوز آهسته وارد شد و با کم رویی گفت : " من هم .... میتونم بیام ؟ "
درک با خوشحالی گفت : " البته ، جادوی های باستانیت به دردمون می خوره ! "
سپس گفت : " ارنی و اما هم میرن به کوچه دیاگون و فنجان را تحویل میدن بعدش به ما می پیوندند .... بقیه در تالار بمونند و مراقب لودو باشند."
درک به سمت پنجره رفت. خورشید در سمت مغرب بود و نور نارنجی رنگی در اطراف می پراکند.
درک بار دیگر به هافلپافی ها نگاه کرد و گفت : " خوب دیگه ، برین آماده شین تا یک ساعت دیگه باید بریم !!! "




پیوز جان از تو بعید بود . نمی دونم پست قبلی روخونده بودی یا نه ؟ منظورم پست ورونیکاست . اریکا و لودو هر دوشون شپلخ شده ن . ولی ببین تو چی نوشتی :


اریکا تو قدرت جادویی بالایی داری تو هم بیا ، لودو و دانگ هم که اعضای ارشدن و باید بیان.

کاملا مبرهنه که اشتباه کردی . دلیلش هم برای من مبهمه . چون خود تو تا به حال در حیطه ی همین سوژه توی همین تاپیک ، بارها پست زدی. جالبتر اینجاست که بعدش هم نوشتی :

بقیه در تالار بمونند و مراقب لودو باشند .

این پست از تو بعید بود . تو نشون دادی که می تونی عالی بنویسی . پس میشه این پستت رو نادیده گرفت .

دقت کن عزیز .
موفق باشی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1386/2/21 15:08:37
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 10 اردیبهشت 1386 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
نور خورشید از بین پنجره ای باز که در گوشه ی تالار قرار داشت به درون تابیده می شد و قسمتی از محیط سرد و تاریک آن جا را روشن می ساخت. هر از گاهی نیز باد ملایمی پنجره را به حرکت در می آورد و لحظه ای دیگر تنها سکون را به ارمغان می آورد... نیمه روشن اتاق و سکوت بی نهایت آن تمام افراد درون تابلو را به خوابی عمیق فرو برده بود و همین شانس موفقیت آن ها را بیش از پیش می ساخت... آن ها تنها با خود به نقطه ای پناه آورده بودند و با نگاه هایشان به انتظار صحبت کردن فردی دیگر می نشستند.
لحظه ای سکوتی عمیق برقرار شد. هیچ صدایی از هیچ نقطه ی تالار به گوش نمی رسید. بورگین در حالی که ابروهایش را بالا انداخته بودند با چهره ای مجهول به ارنی – که روی مبل و در کنار او نشسته بود – نگاه کرد. ارنی نیز سرش را به طرفی دیگر برگرداند.
سرانجام پیوز که با آزردگی خاطر به آن ها خیره شده بود، جیغی کوتاه کشید. درک سرش را به سوی او چرخاند و سپس با دیدن او گفت :
- بابت فنجان متشکریم... حالا می تونی بری!
پیوز شناور در هوا به طرف دیوار خیز برداشت. کمی در کنار آن ایستاد، سپس در پاسخ – با حالت تمسخر- گفت :
- امیدوارم موفق شین!
در همان لحظه با یک حرکت از دیوار بیرون رفت. صدای فریادهای مکرر او راهروها را مملو ساخته بود. بعد از آن سرانجام ورونیکا از جایش برخاست و در حالی که به سوی پنجره گام برمی داشت، گفت :
- خب... بالاخره باید انتخاب کنیم کیا می خوان امشب برن... هر چی باشه اون جا جایی نیست که همه قدرت رفتن به اون جا رو داشته باشن، درسته؟!
بورگین کمی در صندلی فرو رفت. کتاب کوچکی را از کنار خود برداشت و به آرامی شروع به ورق زدن کرد. لحظه ای با چهره ای بی تفاوت به دور و اطراف خود نگاه می کرد... اما کلمه ای بر زبان نمی آورد. سرانجام بعداز گذشت چندین دقیقه گفت:
- من که حتماً میام... !
- منم برای نجات اریکا و لودو هر کاری می کنم. ولی بقیه چی؟!
دنیس این را گفت و بعد به بچه های دیگر نگاه کرد.
باری دیگر سکوتی تفکر برانگیز تالار را در برگرفت؛ انگار دیگر صدایی برقرار نبود... نه صدایی و نه هیچ عامل دیگری... تصمیم نهایی دشوار بود... تصمیم برای شرکت در شبی خطرناک و شاید بازگشت ناپذیر...

= - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = - = -
این موضوع رو کشش بدین، جالب می شه! :brush:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s