هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸

تره ور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۸ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۲۲ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱
از حموم مختلط وزارت !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 178
آفلاین
سوپر وزغ !
قسمت دوم

بازیگران :
سیب زمینی در نقش ( تره ور )
بچه دامبلدور ــ گریندل والد ( استاد ایکس )
دنیل رادکلیف (هری پاتر)
جی کی رولینگ (اسنیپ)
پرسی ویزلی ( کودک بوقی شماره 1 )
بارتی کراوچ ( کودک بوقی شماره 2)
پشمک (مک بون پشمالو )
داف سر کوچه لودو بگمن اینا !( هدویگ )

دست اندرکاران :
راوی : چوچانگ
مدیریت علائم نگارشی : تد ریموس لوپین
مدیریت املایی : مری باود
مدیریت انتخاب فونت و اندازه تیتر فیلم : جیمز سیریوس پاتر
پزشکی که بچه دامبلدور ــ گریندل والد را به دنیا آورد : (خواست که نامش فاش نشود !)
تهیه پشمک لازم برای نقش مک بون پشمالو : گابریل دلاکور
تهیه توپ فوتبال برای رفاه حال جوانان : مورگان الکتو
تهیه شکن به مقدار کافی برای صفای حال دست اندر کاران! : سیریوس بلک
بلوتوث کردن یه آهنگ توپی که کارگردان خیلی دنبالش بود ولی پیداش نمی کرد !!: لودو بگمن
ترغیب کردن نویسنده به بیناموسی نویسی !!! : ایگور کارکاروف
موسیقی : گیتار بلیز زابینی
نورپرداز : چراغ قوه K750

نویسنده و کارگردان :
_______________

خلاصه قسمت اول

تره ور پس از آزار و اذیت هایی که میشه تصمیم میگیره جایی رو پیدا کنه که توش هیچ گونه فسادی وجود نداشته باشه و بتونه با آرامش اون جا زندگی کنه .
پس از مدتی با استاد ایکس آشنا میشه که در هر رشته و هر موضوعی استاد هستش ! ، ایکس تره ور رو آموزش میده و بعد در مورد کلمه افسانه ای و تاریخی " آه " براش توضیح میده و بهش میگه که کسی که معنی واقعی این کلمه رو بفهمه به قدرت بی پایان و عمر جاویدان و ثروت در حد بیل گیتس و اینا میرسه .
ایکس به تره ور معجونی میده که اونو به مدت یک سال تبدیل به موجودی با قدرت های مخوف میکنه و تره ور توی این یه سال فرصت داره که با استفاده از قدرت هاش به دنبال راز کلمه آه بره .

_______________

کلبه استاد
تره ور : استاد به نظر شما حالا من باید کجا برم دنبال معنی این کلمه بگردم ؟
ایکس : بین مردم برو توی شهر ، قدرتت راهنماییت میکنه .
تره ور : ایول !

توی شهر
تره ور داره با سرعت پرواز میکنه که یهو میخوره به آینه بغل یه جاروی پرنده ای و آینه بغله کنده میشه .
صاحب جارو : هوی ! مگه کوری ! بیا پول آینه رو بده !
تره ور با شرمندگی برمیگرده و میگه : آخ ببخشید ، من میخواستم برم اون یارویی رو که اون گوشه از اون میوه فروشی یه خیار دزدیده بود بگیرم... شرمنده ، الان پولشو باهاتون حساب می کنم .

(سانسور )

یه اتاقی!
هری به یه صندلی بسته شده و تره ور هم جلوش نشسته .
تره ور : خب دیگه من باید برم ... فکر نمی کنم دیگه همدیگه رو ببینیم ... یوهاهاهاها !

و تره ور به سرعت دور میشه .
هری با خودش : اصلا هیچ مشکلی نیست ، من خیلی راحت میتونم این طنابا رو و بعد هم در اتاق رو باز کنم و فرار کنم ، من در محکم تر از این ها و سخت تر از این ها رو تا به حال باز کردم .

-- فلش بک ! --
هری سال دومه و جلوی شیر دستشویی که در تالار اسرار هست واستاده .
هری به زبون مار زبونی رو به شیر دستشویی : باز شو .
هیچ اتفاقی نمیفته .
ــ دوباره تکرار میکنم ، باز شو !
هیچ اتفاقی نمیفته .
ــ خواهش میکنم باز شو !!
هیچ اتفاقی نمیفته .
ــ وا کن تا وات نکردم ! خر ! بوقی ! (سانسوریسم !)
و بدین ترتیب در تالار اسرار باز میشه !
-- پایان فلش بک --

هری رو به طناب ها : واشین تا واتون نکردم بوقی ها !
هیچ اتفاقی نمیفته .

(سانسور )

همچنان هیچ اتفاقی نمیفته .
هری :

-- فردای آن روز --
دوربین زوم کرده روی یک عدد پارچه نوشته که روش نوشته شده :
(سانسور )

هاگزمید
تره ور داره تو هاگزمید راه میره که یهو چشمش یه مغازه اتو موی اسنیپ میفته .
تره ور با خودش : من یه خرده حسابی با اسنیپ دارم ، موهاهاهاهاهاهاها !

تره ور وارد مغازه اتوموی اسنیپ میشه ، اسنیپ پشت پیشخون واستاده و داره انواع و اقسام اتو مو رو به ملت جادوگر عرضه میکنه .
تره ور جلوتر میره و چشمش به یخچال کوچکی میفته که گوشه مغازه قرار گرفته و یهو احساس گرسنگی شدیدی میکنه .

تره ور یا خودش : اگه چیزی تو یخچالش داشت که به درد بخور بود و اینا از شکنجش صرفه نظر میکنم .
در یخچال رو باز میکنه و جز یه بطری آب معدنی دماوند چیز دیگه ای تو یخچال نمی بینه .
تره ور : یخچاله کویر لم یزرعه لامصب ! هیچی توش نیست !
اسنیپ : هوی حاجی ! با اجازه کی در یخچالو شما باز کردی ؟
تره ور : خاک تو سرت کنن ! این یخچاله تو داری ؟ بدبخت ! فقیر !خر! با من بیا باهات کار دارم !

تره ور دست اسنیپ رو میگیره و با هم شروع میکنن به پرواز کردن .

اسنیپ : منو کجا میبری ؟
تره ور : می برمت یه جایی تا ازت انتقام بگیرم .
اسنیپ : انتقام واسه چی دیگه ؟
تره ور : ( سانسور شد !)
اسنیپ : ای بابا من یادم نمیاد دیشب ناهار چی خوردم حالا تو چی میگی دیگه بوقی.
تره ور : ( سانسور شد !)

یه کوچه خالی و بن بست
بعد از چند دقیقه ، تره ور یه کوچه بن بست و خالی و مناسب گیر میاره و همون جا فرود میاد .

ا(سانسور )
تره ور با استفاده از قدرت لایتناهیش کله اسنیپو به دیوار میچسبونه و بعد زبونشو دور مچ پاش حلقه میکنه و شروع میکنه به کشیدن .
تره ور : حالا از وسط نصف میشی .

تره ور همین طوری داره پای اسنیپو میکشه که یهو کله اسنیپ که به وسیله قدرت لایتناهی تره ور به دیوار چسبیده بود از دیوار جدا میشه.
تره ور : چجوری ؟ چجوری قدرت خفن من نتونست کله تو رو به دیوار بچسبونه و همون طوری نگهش داره ؟
اسنیپ : به کمک اتو موی خفن آقای اسنیپ !
تره ور : آخه اتو مو چه ربطی به خنثی کردن قدرت من داره ؟
اسنیپ : خب دیگه داداش ، این اتومو ها رو شما وقتی به موهات میکشی و مدل میدی ، مدل موهات در برابر هر چیزی مقاوم میشه .
تره ور : هوووم ... خوشم اومد ! نظرم عوض شد ، بهتره یه شانسی بهت بدم ، گوش کن تو اگه بتونی تا فردا مک بون پشمالو رو پیش من بیاری از شکنجه و کشتنت صرفه نظر میکنم .
اسنیپ درحالی که تو دلش داشت مقادیر زیادی فحش بیناموسی به تره ور میداد گفت : باشه من فردا مک بون پشمالو رو میارم ... اما کجا بیارمش ؟
تره ور : من تو همین کوچه خونه می سازم ، فردا بیارش همین جا .
اسنیپ : برای چی مک بونو میخوای ؟
تره ور : میخوام شکنجش کنم و اگه قسمت شد و اینا بکشمش .
اسنیپ : واسه چی آخه ؟
تره ور : چند سال پیش مواقع امتحان قلم پر اضافه داشت و به من نداد .
اسنیپ تو دلش : چقدر بی جنبه ! چقدر خز !
تره ور : خب فردا میاریش همین جا ، اگه مک بونو نیاری ، پیدات میکنم و میکشمت ، هاهاها .
اسنیپ : باشه آقا من فردا با مک بون میام ،فعلا خدافظ .
تره ور : قربونت ، بای .

بعد از رفتن اسنیپ ، تره ور شروع میکنه به ساختن یه خونه واسه خودش تو همون کوچه .

-- فردای آن روز--
تره ور به کمک قدرت خوفش خونه ش رو ساخته

در همین لحظه اسنیپ همراه با مک بون پشمالو میرسه .
اسنیپ : سلام ، بفرما اینم مک بون پشمالو ، خب دیگه من برم ، تو هم طبق قولت نباید به من کاری داشته باشی .

اسنیپ پشتشو به تره ور میکنه و شروع میکنه به دور شدن .
تره ور یه آرپی جی از تو جیبش درمیاره و به سمت اسنیپ نشونه میره !!

-- چند لحظه بعد --
تره ور : خب مکی ، بیا برو تو این گونی .
مک بون : واسه چی ؟ اصلا نمیام .
ــ بوقی میگم بیا برو تو این گونی !
ــ نمیرم !
ــ جون مادرت بیا برو .
ــ نچ !
ــ
ــ
ــ خب مشکلی نیست .

تره ور یه مشت میزنه به مک بون و یه پای مک بون قطع میشه .
مک بون : آااای ! هاااای ! بوق ! چرا آخه ؟ مگه من چی کار کردم بوقی ؟ آیییی .
تره ور :چند سال پیش یادته سر امتحان آکوارتس بودیم ، من قلم پر خواستم بهم ندادی ؟

تره ور یه لگد میزنه و یه پای دیگه مک بون هم قطع میشه .
مک بون همین طوری از درد روی زمین غلت میزنه ، تره ور میاد عقب تا یکم مک بونو ببینه و بخنده .

تره ور : حال میکنی ؟ هیچکس قدرت منو نداره ! به من میگن سوپر وزغ ! آره دادا !

تره ور نزدیک مک بون میاد تا یه پای دیگه ش رو هم قطع کنه که یهو چشمش میفته به جغد سیفیدی که روی درخت نشسته و داره نگاش میکنه .
تره ور : هدویگ !

-- فلش بک--
زمانی که تره ور برای امتحان آکوارتس رفته بود .

هدویگ پامیشه و یه قلم پر میده به تره ور.
تره ور : دست شما درد نکنه ! چه قلم پر خوشگل ناز جیگری داری !
هدویگ : قابل شما رو نداره
تره ور : شما جغد هری پاتر نیستی ؟
هدویگ : چرا ولی وقتی که این قضیه آکوارتسو شنیدم از دهن بچه ها اومدم این جا و یه هویج هم رنگ کردم گذاشتم جای خودم .
-- پایان فلش بک --

تره ور بیخیال مک میشه و به سمت هدویگ میره و هدویگ هم میاد سمت تره ور .

هدویگ : چه چقدر خشن و خفن رفتار کردی با اون یارو پشمکه ! من مردای خشن دوست دارم !
تره ور : (سانسور )
هدویگ : بگو ببینم ، رنگ مورد علاقت چیه ؟
تره ور : هووم... سبز !
هدویگ : من گلبهی دوست دارم ! چه تفاهمی ! نه ؟ حالا بگو از چه میوه ای خوشت میاد ؟
تره ور : هلو .
هدویگ : چقدر جالب ! من موز دوست دارم ، چه تفاهمی دارم من و تو باهم ،(سانسور )
تره ور : (سانسور )
هدویگ : هر چی تو بگی !
تره ور :

پشت درخت ، نیم ساعت بعد
تره ور : هدی جون این لباس بوقی فلزی چیه تنت که هیچ جوری هم باز نمیشه ؟
هدویگ با شرمندگی: وقتی من بچه بودم یه جادوگر بوقی اومد منو جادو کرد و این لباسو تنم کرد که فقط با پسوورد باز میشه و تا به حال هم هیچکس نتونسته بازش کنه ، مگه این که تو بتونی بازش کنی و(سانسور )
تره ور : برو بابا ما رو گرفتی ؟ ... هممم ... منظورم اینه که من سعی میکنم با زور بازو این لباس رو باز کنم !

تره ور با تمام زوری که داشت با مشت میزنه تو سینه هدویگ اما هیچ اتفاقی نمی افته .

-- دو ساعت بعد --
تره ور شدیدا عرق کرده ولی هنوز لباس باز نشده .
تره ور با ناراحتی : کی تو رو جادو کرده حالا ؟
هدویگ : اسمش دقیق یادم نیست ... یه اسم خزی هم داشت ، یادم اومد بهت میگم ... حالا من این مشکلو دارم ، تو که منو دوست داری ؟ هوم ؟
تره ور : اوه البته ! توی زندگی زناشویی اصلا این چیزا مهم نیست .
هدویگ : آخیش ، خیالم راحت شد ! فردا ساعت 6 بعد از ظهر توی کافی شاپ سه دسته بیل می بینمت .
تره ور : حتما میام !

کافی شاپ سه دسته بیل
تره ور و هدویگ کنار هم پشت میز نشستن و دارن با هم حرف میزنن و لاو میترکونن .

هدویگ : تره ور جون بگو منو چقدر دوستم داری ؟
تره ور کف دستاشو باز میکنه و همه انگشتاشو به هدویگ نشون میده !

هدی : ای وای ... منظورش اینه که اون با تموم وجود منو دوست داره !
کارگردان : کات ! ای بابا ! باید به کف دستاش که خالیه نگاه کنی و بعد گریه کنی و از کافی شاپ بری بیرون !
هدی : برو بابا ، این جمله رو ملت دو سال پیش واسه هم اس ام اس میکردن و اینا ، خز شده کلا... بعد هم اصلا من حال میکنم این جمله رو بگم ...
تره ور :چه خشانتی ! جیگرتو خشک خشک بخورم !
هدویگ : ( سانسور شد!)
تره ور :
-- یه ماه بعد --
(سانسور )

دوربین روی هدویگ زوم کرده که دو تا قوطی نوشابه فانتا باز کرده و داره توی یکی از اونا محلول راستی میریزه .
بعد از چند لحظه اون نوشابه ای رو که توش محلول راستی ریخته بود رو میده به تره ور .

هدویگ : بیا تره جون ، بیا بزنیم اینا رو حال کنیم .
تره ور : بزنیم .

هدویگ و تره ور شروع به خوردن میکنن .

هدویگ نگاهی به تره ور میکنه و بعد میپرسه : تو زندگیت کی رو از همه بیشتر دوست داری ؟
هدی با خودش : حتما الان منو میگه .
تره ور که مقدار زیادی محلول راستی خورده میگه : تاپیک هالی ویزارد !
هدی : جدی میگی ؟ تو هالی ویزارد رو بیشتر از من دوست داری ؟!
تره ور : (سانسور )
هدی : خب... دارم برات... چه چیزی خیلی ذهنتو مشغول کرده ؟ چه چیزیه که هر روز داری بهش فکر میکنی ؟
تره ور : هووم... ما اون قبلنا این قدر توی رول توی سر و کله هم زدیم که سیبیل هوریس این طوری ، سیبیل هوریس اون طوری . بعد یارو اومده فیلم ساخته توش هوریس اسلاگهورن سیبیل نداره !!
هدویگ :ماااااااااا! چه چیز مهمی ذهنتو مشغول کرده ... هووم ، چه عقده ای تو زندگیت داری ؟
تره ور : من نشد یه تاپیک بزنم که بگیره و چرخش بچرخه و اینا ، هر چی تاپیک زدم خوابید ، کوچه هری چپ زدم که پاک شد ، شهر لندن زدم که چارتا پست توش خورد ! فقط یه تاپیکی که اوایل عضویتم زده بودم خوب در اومد و کارش گرفت ! تاپیک زیباترین فصل کتاب هری پاتر که سی چهل تا پست توش خورد .
هدویگ : آخرین سوال ! به نظر تو یه دختر خوب باید چه خصوصیاتی داشته باشه ؟
تره ور : هووم...باید صداقت داشته باشه ، زرت و زرت و فرت و فرت گریه نکنه ، سیبیلاش رو هم بزنه !!!
هدویگ : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ***

هدویگ در حالی که از تره ور دور میشه میگه : برو بوقی ! دیگه نه من نه تو ! (سانسور )

تره ور : بابا نرو ، کجا میری ؟ کجا میتونی یه وزغ مجرد خفن و خشن و خوشتیپ مثل من گیر بیاری ؟
هدویگ : راست میگی ها .

و میپره بغل تره ور !.

خونه تره ور ، یه ماه بعد
هدویگ :(سانسور )
تره ور : چه جالب ! هه هه .
هدویگ : بوقی میفهمی ؟ (سانسور )
تره ور : ئه؟ (سانسور )
کارگردان : کاااات ! بابا کجای فیلمنامه همیچن چیزی نوشته شده ؟ اه ! م(سانسور )
هدویگ : اما من جدی گفتم !
کارگردان : دوباره می گیریم ، لطف کنید دیالوگای فیلمنامه رو بگین و خلاقیت بیش از حد از خودتون درنیارین .
هدویگ : من کاملا جدی گفتم ! (سانسور )

تره ور غش میکنه !!!
کارگردان : یکی آب قند بیاره !

کافی شاپ سه دسته بیل ، یه ماه بعد
تره ور و هدویگ کنار هم نشستن و دارن قهوه میل میکنن .

هدویگ : راستی تره ور یه چیزی یادم اومد همین الان .
تره ور در حالی که فنجون قهوه تو دستشه میگه : چی ؟
هدویگ : اسم همون کسی که منو جادو کرد و این لباس فلزی پسوورد دار رو روی من گذاشت .
تره ور : کی هست حالا ؟
هدویگ : ایکس .
تره ور : چی ؟ مطمئنی ؟
هدویگ : آره مطمئنم ، اسمش ایکس بود ، یه پیرمرد قد کوتاه .
تره ور : پس اون استاد ایکس بوقی تو رو این طوری کرده ! اون که آدم خوبی بود ، هی روزگار ... یه آدم درست پیدا نمیشه!!...من الان میرم و حسابشو میذارم کف دستش .

ادامه دارد...

_______________

توضیحات :
*(سانسور )
*** جملات ذکر شده تنها به خاطر عقده گشایی بود .


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۱۸ ۲۲:۳۳:۲۶

تصویر کوچک شده


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۸:۳۴ دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

آبرفورث دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۰ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 804
آفلاین
پلان اول



پشت صحنه :
آبرفورث : خوبه،خوبه،زود باشین،باید تا امشب این پلانو تموم کنیم.
مورگانا : هوووم،آبر این طراح صحنه هیچی حالیش نیست،آخرش خودم مجبور شدم درست کنم صحنه رو!

آبر نگاه متشکرانه ای به و کرد و گفت : خوب دیگه بچه ها باید هر چی زود تر شروع کنیم،کسی هست که آماده نباشه؟

با سکوت حاصل از حرف آبر،و با فریاد صدا،دوربین،حرکت،فیلمبرداری نخستین صحنه کلید خورد.

صفحه سیاه میشه و ییهو نخستین عنوان ظاهر میشه...


دامبلدور برادرز تقدیم میکند :

جوان نادان سه تیغ

نویسندگان : مونتگومری،پرسی ویزلی
فیلمبردار : آنتونین دالاهوف
چهره آرایی : آلتیدا
ناظر کیفی : مورگانا لی فای
منشی صحنه : جیمز سیریوس پاتر
تهیه کننده و مجری طرح : اینیگو ایماگو
کارگردان : آبرفورث دامبلدور



با هنرنمایی :

اینیگو ایماگو
ویلهمنا گرابلی پلنک
ریموس لوپین
جسیکا پاتر
تد ریموس لوپین
جیمز سیریوس پاتر
مورگانا لی فای
آبرفورث دامبلدور
بلاتریکس لسترنج
لرد ولدمورت
مورفین گانت
ایوان روزیه


صحنه عوض میشه و دوربین از دور،دو نفر که کلاه مکزیکی به سر دارن و کنار دریاچه در حال ماهیگیری هستن رو نشون میده.
صدای آب دریاچه مانع از این میشه که دوربین از دور بتونه صدای اون دو نفر رو پخش کنه واسه همین رفته رفته جلو تر میره.
- میدونی آبر،عیب ما آدما اینه که همه چیز رو سخت میکنیم،همش سعی داریم با اون زاویه ای که خودمون به وقایع نگاه میکنیم،همه چیز رو تغییر بدیم!
- باو اینیگو،من که نمیفهمم چی میگی،اما به نظرم گاهی وقتا خوبه که آدما اجازه بدن اونچیزی که پیش اومده،به ثمر بشینه و به نوعی در واقع به خرد جمعی یا حتی خرد فردی کسی که از خودش بیشتر میفهمه اعتماد کنن.
- هی عمو،منم نفهمیدم چی گفتی


- کات،کات،خیلی خوب بود،ممنون.لیدی مشکلی بود؟
- نه عمو،خوب بود،من چیزی ندیدم.
- بسیار خوب،پلان بعدی رو میگریم باید بریم لندن،لوکیشن اونجا آمادست،تیم دوممون مستقر شدن.زود باشین لطفا

مه دست اندکاران به سرعت بند و بساط خودشونو جمع میکنن.ییهو اینیگو میاد.
- آقا ما بررسی کردیم،با جسم یابی نمیتونیم بریم،وسایلو نمیتونیم ببریم،یه هواپیما رزرو کردم،باید عجله کنیم.

آبر با خوشحالی فراووووون از تلاش فراووووون اینیگو،به سرعت همه رو جمع میکنه و با هم آپارت میکنن فرودگاه و اتینیگو هم با چند تا تسترال وسیله هارو تا فرودگاه همراهی میکنه و اینا...



2ساعت بعد،فرودگاه شهر لندن

- خوب بچه ها،خسته نباشین،از اینجا میتونیم آپارات کنیم،وسیله هارو اینیگو با ماشین میاره.

هیوووووووشت

ملت همگی در برابر ساختمان با شکوه شهرداری لندن ظاهر میشن.
آبر : پرسی،مونتی شما حاضرین؟ لیدی دکور حاضره؟اون در یکم باید قدیمی تر باشه به نظرم.
مورگانا : عمو،یه ذره دیگه قدیمی بشه کلا متلاشی میشه،چی کار کنم؟
- بزار بمونه،همون خوبه.خوب آماده باشین،صدا،دوربین،...

هنوز کلمه دوربین از دهان آبر کامل خارج نشده بود که آلتیدا سراسیمه به سمت او هجوم میاره و مقادیری کرم پودر و اینا میزنه به صورتش.
آلتیدا : ببخشید یادم نبود شما رو!!!

- حرکت...

باران به شدت میباره،مرد بلند قامتی با پالتوی سیاه،در طول خیابان شهرداری در حال راه رفتنه.یک دست مرد توی جیبشه و با دست دیگرش کیف چرمیش رو گرفته.لازم به ذکر هست که کلاه لبه داری هم به سر داره!

رفته رفته،ساختمان سنگی شهرداری لندن پدیدار میشه. چند لحظه بعد،آبر در حال بالا رفتن از پله های ساختمان هست.

تق تق تق!

- کیه؟
- آبرفورث هستم.
در با شدت و سرعت باز میشه و پرسی ویزلی با لباس خواب آبی راه راه در آستانه اون،پدیدار میشه.

- عمو:hug: خوش اومدی.
- ممنونم جونیور.
- اوه راستی،شنیدم مستقیم از آزکابان اومدی،معمولا اول میرن به دفتر مدیریت،بعد میان،گویی ابلاغیه رو مستقیم فرستادن آزکابان.
- آره باو،کلی خستگی پامون گذاشتن.

ساکش را به زمین انداخت و ادامه داد : تنهایی؟
هنوز کامل جمله اش را ادا نکرده بود که سایه بیل بزرگی روی در افتاد و به دنبال آن،پیرمرد کوتاه قدی میاد.
- عمو:hug:
- دایی:hug:
- دلم تنگیده بود واست جونیور!
- آره باو منم،ببین...

پیرمرد دسته بیلش را جلو آورد که روی آن نوشته بود : رفیق بی کلک،بز چرون باوفا

آبر بعد از یه عالمه نگاه های مهربونی و اینا گفت : شهر چه سوت و کور شده!

پرسی : آره،ملت همش با هم میجنگن،تا یه نفر داره یه گوشه ای خوشحالی میکنه،یکی پیشرفتی میکنه،زود میان چوب لایه چرخش میکنن،رسم دنیا همینه،خوب بریم تو عمو جون.

هرسه با خوشحالی به داخل شاختمون شهرداری میرن.

صحنه سیاه میشه و لحظه ای بعد،طبقه سوم،منزل شهردار.
- پرسی،شنیدم کم کم داری میری تو خط وزارت!
- آره عمو،به امید خدا.اما بعید میدونم راحت بزارن،خیلیا مخالفن،همین روزاست که پیداشون بشه،البته فرقی نداره آدم کجا باشه،مهم اینه که یه خدمتی به این جامعه کرد،یه شادی جدید ایجاد کرد،لذت مردو رو افزایش داد اینا مهمه.

آبرفورث به شدت تحت تاثیر حرف های پرسی قرار گرفت و سکوت کرد.
مونتگومری : بله در کل درست میگه،در جوامع مجازی مدرن،آدم باید فقط به فکر منفعت عموم باشه چون لذت ها و ناراحتی های اعضا در اینجور جوامع با هم ارتباط عمیق و مستقیمی داره.

- هی دایی،من که نمیفهمم تو چی میگی جونیور!اما به نظر من انتصاب پرسی مثل خیلی از انتصاب های دیگه،از طرف یه عده ای محکوم بشه.همین الان که من اینجام معلوم نیست چند نفر...

ییهو در باز میشه و جیمز سراسیمه میاد تو و میگه : سلام دایی،سلام عمو،سلام دایی.وضعیت خیلی اضطراریه،چندین نفر از جن ها ریختن تو هاگزمید،تقریبا دهکده سقوط کرده،الان همه مردم تو بزستانن،خیلی نمیتونیم مقاوتمونو حفظ کنیم.

با سکوت پرسی آبر جواب میده.
- از کی؟تلفات دادین؟
- جانی نه،اما مالی خیلی زیاد.تنهایی از پسشون بر نمیایم...
- من باید برم،هر اتفاقی افتاد،اینجارو حفظ کنین.
- ولی آبر،تو تازه اومدی لندن...
- هیچی نگو پرسی،هیچی.

آبر این جمله را گفت و با اشاره دست جیمز را به دنبال خودش خواند و از در بیرون رفت.


- کات،کات،آفـــــــــــــرین،عالی بود،باریکلا جیمز،خیلی خوب بود.

با فریاد اینیگو ایماگو،پلان دوم نیز به پایان رسید.
آبر : ممنونم از همتون،فوق العاده بودین.یه کم استراحت میکنیم تا اسباب رفتن به لوکیشن بعدی تو هاگزمید فراهم بشه.



1 ساعت بعد،دهکده جادویی هاگزمید

اینیگو در حالی که با نگرانی فراوون جسی رو راهی صحنه میکنه،توی بلند گو فریاد میزنه : آقا خیلی کندین،وقت نداریما،هوا داره تاریک میشه،تا همینجا یه پلان یا شایدم دوتا واسه شب مونده،زود باشین.


دقایقی بعد

- خوب حاضرین؟سه...دو...یک!

هیـــــــــــــوشت!

به محض به گوش رسیدن این صدا،آبرفورث و جیمز در فضای مملو از مه و دود و آتش هاگزمید ظاهر میشن.

هردو سراسیمه به سمت تنها راه ورودی مخفی به بزستان میرن.دوربین از دور،سمت چپ رو نشون میده.انبوه چادر های لشکر جن ها،در جلوی دروازه اصلی بزستان برپا شده.

2 دقیقه بعد،صحنه ورود آبرفورث به بزستان،بیرون در.

آبر به آرامی دستش رو میبره تا در رو باز کنه اما تا لای در باز میشه،دو جادوگر با چوبدستی های اماده به شلیک میپرن بیرون.

- هی هی،بابا آبرم!
هر دو جادوگر چوبدستیها شون رو پایین آورده و نقاب هاشون رو برمیدارن.
- جسی؟اینیگو؟شما؟اینجا؟شما الان باید تو...
- هی عمو ،الان چه وقت این حرفاست،تو خونه هم که باشیم کنار همیم،اینجا ام با همیم دیگه،خیلی فرق نمیکنه جونیور.

آبر موج گرمی در بدنش حس میکرد.چقدر از داشتن چنین دوستانی خوشحال بود،چرا بعضی ها این احساس را نمیفهمیدند.

همین که خواست حرف بزنه متوجه تغییر اساسی در دروازه مخفی شد.
- این چش شده؟چه خبر بوده اینجا؟بز ها کجان؟رونی کجاست؟
هر دو شکوت کردند.
- حرف بزنین،چی شده؟
- ما نمیدونستیم،یعنی اصلا از وجود همچین دری خبر نداشتیم،اونا... حمله...
جسی نمیتونه ادامه بده و حرفش رو قطع میکنه.
اینیگو : ما یکم دیر رسیدیم،همشونو از بین بردیم،اما...همه بزها...
اینیگو هم حرفشو قطع میکنه.

آبر با بهت زیاد از دروازه عبور میکنه و دوربین از بالا،آبر رو در میون اون صحنه نشون میده...

در گودالی آبراه مانند،پیکر بزرگ و سیاه رنگ رونی،فرمانده ارتش بزستان قرار داشت.
و در کنار آن،انبوه اجساد بز های مرده...

آبر نگاهی به اینیگو و جسی می کنه و سرشو پایین میندازه تا اشکشو پنهون کنه.
جسی : عمو،رونی...تو آخرین لحظه... گفت اینو بهتون بدم.
در این لحظه کاغذ مچاله شده ای رو به آبرفورث میده.آبر به آرومی اونو باز میکنه.دوربین روی کاغذ رو نشون میده که با خط نا خوانایی نوشته : هیچوقت نمیتونی بر یه آدم نادان،پیروز بشی عمو آبر...!


- کات،عالی بود بچه ها.

مورگانا که در نبود آبر و اینیگو،سکان هدایت را به دست گرفته بود گفت : یه پلا دیگه مونده بچه ها،زود باشین تا قبل از نیمه شب تمومش کنیم.

تدی که به شدت خسته بود گفت : هی عمو،بزارش واسه فردا،بوقیدیم باب.
همینکه جسی خواست حرف بزنه آبرفورث گفت : نه جونی،ما فردا باید بند و بساط عروسی این دو نو گل باغ جادویی رو فرهم کنیم.

جسی که گویی خوشحال بود که آبر ذهنش را خوانده،لبخند ملیحی به اینیگو زد.
- خوب بچه ها،آماده شین،بریم پلان آخر.
مورگانا : آنتونین،شما از بالا پوشش بدین،دوربینای دو و سه هم از چپ و راست.میخوام از اون صحنه ای که نامه ها میان خوب فیلمبرداری بشه،میفهمی منظورمو؟

آنتونین چشمکی روونه لیدی میکنه به نشانه اینکه فهمیدم باب

مورگانا : خوبه،آماده،صدا،دوربین،حرکت.

آبرفورث و جسی و اینیگو،از ناهمواری های زمین بزستان عبور میکنن و میان به سمت دروازه اصلی.
در همین لحظه صدای فریاد جیمز به گوش میرسه.
- عمو،دیگه نمیتونیم،همه محفلیا بالای دیوار مستقرن،دیگه کاری نمیتونیم بکنیم.
تدی هم در حالی که با تمام قوا به در فشار می آورد گفت : باید کمک بگیریم،نمیتونیم کاری از پیش ببریم اینجوری.

یه لحظه صحنه تار میشه و تصویر ذهن آبر نمایش داده میشه که لب دریاچه با اینیگو نشستن.
لحظه ای بعد،دوباره دوربین دورازه رو نشون میده.

- اینیگو،یه جمله ای در مورد دریچه دید و اینا گفتی اونروز بهم،چی بود؟
- گفتم دوست داریم با زاویه دید خودمون همه چیز رو درست کنیم.

آبر به سختی در فکر فرو رفت،نمیخواست غرورش را زیر پا بگذارد،این همان دریچه ذهن بود.اما بالاخره بر منطقش پیروز شد و با چوبدستیش کاغذی ظاهر کرد و پس از نوشتن جند جمله بر روی آن،با ضربه چوبدستی،آنرا ناپدید کرد.

لحظه ای بعد،کاغذ دوباره ظاهر شد.
رو آن با خط زیبا و سبز رنگی نوشته شده بود : سفید و سیاه در رول،اما در قلب،همگی سفید.الان راه می افتیم.

آبر لبخند کوکانه ی میزنه و میگه : دوستامون از خونه ریدل دارن میان.
با پایان یافتن این جمله،مجالی برای بهت و اعتراض به محفلیون داده نشد.

دوربین لکه های سیاه رو از دور نشون میده که رفته رفته بزرگ میشن و نزدیک تر میان.
لحظه ای بعد،لرد سیاه و لشکر مرگخواران بر خاک بزستان فرود میان.

آبر به سمت لرد میره اما قبل از حرف زدن لرد میگه : فعلا خارج از رول هستیم آبر!

آبر شادی خاصی در دلش حس میکرد،آری براستی سفید و سیاه برای دوستانش،فقط در غالب رول بود.دل هایشان سر شار از لطف و صمیمت و آرزوی پیشرفت برای یکدیگر بود.
- من و لرد از دروازه اصلی حمله میکنیم البته به اتفاق بزها،مرگخوارا و محفلیون هم از دو جناح.بلاتریکس و ایوان،شما از سمت چپ،گرابلی و ریموس،شما از راست،برین بیرون و دورشون حلقه بنین.

در این لحظه آهنگ با تریپ ارباب حلقه ها پخش میشه.
با فریاد آبرفورث حمله شروع میشه،همزمان با باز شدن دروازه،دو سپاه چپ و راست هم میرن بیرون و لشکر اجنه رو محاصره میکنن.

فرماندهان اجنه که غافلگیر شدن در صدد حمله بر میان اما با صدای لرد،از این کار منصرف میشن.

- راهی برای فرار ندارین،دوستان،آدما همیشه با کنار هم بودن،و توانایی دیدن خوبی ها،بقای زندگیشونو تامین و تضمین میکنن.
- میدونی هر لرد،من که نمیفهمم شما چی میگی،اما اینو میدونم که هیچکش بت تفرقه افکنی و دل شکستن به جایی نمیرسه.

لرد و آبرفورث هر دو چوب دستی هاشونو بالا میارن و به دنبال اونا،چوب دستی های همه افراد نیرو های متحد هم همینطور.اما در همین لحظه،پرنده سرخ و طلایی رنگی جلوی دوربین میاد و نامه ای جلوی پای آبر می اندازه و میره.

آبر به آرومی اونو از زمین برمیداره و باز میکنه.
خط ظریف و کیده اش را میشناخت :

برادر،هیچوقت از عشق ورزیدن و بخشیدن و فرصت دادن پشیمون نمیشی.سعی کن اعتماد کنی...

نامه را بست و در جیبش گذاشت اما دوباره جغدی دیدار شد و نامه دیگری برای او آورد.

هیچ کس نفهمید نامه دوم از سوی چه کسی بود اما...

هر دو نامه را به لرد داد.لرد نیز پس از خواندن نامه ها،با نگاهی نظر مثبتش را اعلام کرد.

اما...جدالی بین خشم و مهربانی در وجود آبرفورث در گرفته بود،نمیدانس باید چه کند.آیا این پایان اینگونه رفتار های قلدر مابانه بود؟

- امیدوارم دیگه هیچوقت همچین اتفاقی نیفته،چوبدستی هاتونو بیارین پایین.

در میان بهت جنگجویان نیرو های متحد،لرد گفت : این جنگ دیگه ادامه پیدا نمیکنه، و امیدواریم دیگه تکرار هم نشه.کسی هست که نخواد به ما توی فراهم کردن بساط عروسی دو تا از بهترین هامون کمک کنه؟

صحنه عوض میشه و تصاویری از رقص و پایکوبی جادوگران و ساحره ها و اجنه رو نشون میده.


وقتی میتونیم انقدر مهربون و شاد باشیم،چرا باعث از دست دادن دوستانمون بشیم؟صرفا به خاطر یه سری خود خواهی های بی مورد؟

پست های آخر خیلی از بچه هایی که رفتن رو بخونین،بخ خاطر همین مسائل تنهامون گذاشتن،مثل ونوس،با خیلی های دیگه.
نزاریم بیشتر از این،دنیای قشنگی که داریم،سوت و کور و خلوت بشه


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

هرمیون   گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۰۵ شنبه ۲ آبان ۱۳۹۴
از کنار دوستان!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 125
آفلاین
خوابگردی!

سرش را می جنباند به پلک ها و لبهایش چین می اندازد...« نه، مسلما نه،نشد.»دستش را دراز می کند، دوباره خم می کند...«کاغذ رو پاره می کنم.»
مشتش را گره می کند، بعد دستش پایین می آید، مشتش باز می شود...« نه، میندازم دور، یه ورق دیگه.» تق تق می نویسد و دوباره می خواند. سرش به این سو و آن سو تکان می خورد، لب و لوچه اش آویزان می شود...« نه، نشد! دوباره...» کاغذ را مچاله می کند ودور می اندازد.سه بار، چهاربار، ...ده بار. کار را از سر می گیرد. به لب هایش چین می اندازد، اخم می کند ، دستش را دراز می کند، دوباره خم می کند، آن را پایین می آورد، مشتش را گره می کند...

نویسنده و کارگردان: هرمیون گرنجر

کلمات تکه تکه نمایش داده می شوند:

«داستانی روی کاغذ سفید... و به صورت یک زندگی... معجزه است...چگونه این کار را می کنیم؟...راز بزرگی است!...مرحله ای که آن را از سر گذرانده ام ...و در آن زندگی کرده ام...رسا یا نارسا!»

نویسنده از نو می نویسد و راوی همراه با تصویر قصه را شرح میدهد:

دختر جوان در مقابل گیاه نورسی ایستاده که نرم نرم جوانه می زند...گلهایی که هنوز نشکفته اند، بوی همین عطر را می دهند...اما هنوز عطر نیست! حتی بو هم نیست، اسم ندارد، بویی است پیش از بوها...دختر این چنین احساس می کرد.
چیزی که به آرامی او را می گیرد و نگاه می دارد، و ول نمی کند... یک چیز بسیار با ارزش و معصوم...مانند انگشتان ظریفی از او آویزان می شود... و دست بهترین دوستش در گودی دستش لانه می کند.

پاورچین، پاورچین به اتاقش می رود. تنهاست...به سمت تختخواب میرد. نه، نمی شود خوابید...پس به فکر فرو می رود...
زیر زمین محافظت شده را به یاد می آورد. دورتا دور آن دوستانش نشسته اند...بی اختیار افکارش به سمت دیگری پرواز می کند...
خورشید در آستانه ی طلوعی دیگر است.دختر همراه با دوستش در باغ قدم میزند. پسر فقط چند سانت از او کوتاه تر است. با موهای مشکی و چشمان مهربانی که خیلی زود درگیر نامردی های روزگار شده.هر دو می ایستند.

«من حق ندارم امید اونارو به نا امیدی بدل کنم...حالا لحظه ی آزمون منه. بخش دشوار مبارزات همیشه یه قدم مونده به پیروزی رخ میده...»

در تمام این مدت او را وحشیانه شلاق زده بودند. کبودی زیر چشمش گواه از مبارزه ی سختش بود.

-«مواظب خودت باش!»
-«هرگز شما رو به دشمن نمی فروشم!»

دختر دیگر تاسف نمی خورد. چرا که دوش به دوش رفقایش ایستاده بود.
و با صدای بلند تکرار می کرد:

«جویبار سرد و باریکی بودم در جنگل ها و کوهها و دره ها جاری بودم...می دانستم که آبهای ایستاده در درون خود می میرند...نه درازی راه، نه گودال های تاریک و نه هوس باز ماندن از جریان، مرا از راه باز نداشت. اینک پیوسته ام به امواج بی پایان، هستی مان تلاش و نیستی مان آسودن است!»

به سمت در اتاق می رود، به در تکیه میزند و به چراغ روشن اتاقش
خیره می شود و به یاد روزهای روشن می افتد...خاطره های خوش زنده می شوند و رنگانگ در مقابلش به صف می ایستند.
دخترکی با موهای قرمز و چهره ای دوست داشتنی در کنارش می نشیند، شروع به صحبت می کنند...چقدر دوستش دارد... حالا که تنها به در تکیه زده، جای خالی او بیش از چیزی قلبش را آزار می دهد...خنده هایش...صدایش...جمله های زیبایش...صداقت و محبتش...

«من نمی خوام دوستی ها از بین بره!»

تمام خاطراتش از مقابل چشمانش عبور می کرد. ناگهان احساس می کند که تمامی بدنش آتش میگیرد...احساس تنگی نفس نیست...احساس دلتنگی است!

چشمانش را می بندد.چراغ اتاق خاموش می شود. سرانجام صحنه ی آخر را به یاد می آورد.

در یک پگاه سرخ خود را تنها یافته بود. دوستانش در اوج حماسه جاودانه شده بودند. برف های میدان با رد پای بهترین دوستانش گلگون شده بود .

عطر گلی که اکنون شکفته بود، در وجود او به آرامی می پیچید و او را به سمتی سوق میداد که چندی پیش دوستانش در آن قدم گذاشته بودند...یکی...یکی!...نوبت او بود، قدم گذاشت و صدای فریاد کسی از دوردست به گوش رسید که هرگز خاموش نشد:

«بکش، بکش مرا... که من از آن نمی میرم!...من همچون ققنوسم که از خاکستر خویش جان می گیرد»

در اتاق را باز کرد. تحمل شبهای بی مهتاب و روز های بی آفتاب را نداشت.
ردایش را به تن کرد.دستخط چروکیده ای را از زیر ردا بیرون کشید که با خط درشتی نوشته بود:

«چه کسی عشق پرشکوه و ژرف خود را رها می کند؟»

سپس همگی با هم به راه افتادند... مثل موج!


هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۳:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
موزیک غم انگیزی با ریتم ملایم و آرومی در حال پخشه. بعد از چند ثانیه آوای کلمات نامفهومی از بین اون به گوش میرسه که لحظه به لحظه قوی‌تر و رساتر میشه و سرانجام صدای آشنایی سرتاسر فضا رو در برمیگیره. کلاه گروه‌بندی در میان زمزمه‌ی افراد زیادی در حال خوندن قسمتی از شعر قدیمی و معروفشه:

اسلیترین گفت ما فقط به بچه‌هایی درس می‌دیم
که پـاک بـاشـه نـژادشـون پـاک ‌تـر از ایـن و از اون

ریونکلاو گفـت که من درس می‌دم به اون کسـی
که باشه تیـزهوش و زرنگ نباشه مثل اون بسـی

گودریک‌گریفیندور میخواست‌به اون‌کسی درس‌بده
کـه از هـمـه شـجـاع ‌تـره جـسـور و بـی پـرواتـره

اما هافلپاف گفت که من درس می‌دم به همه‌شون
همه‌رو به یک چشم می‌بینم فرقی نباشه بینشون


در همون لحظه تصویر روشن و خطوط بزرگ و طلایی رنگی نمایان میشه:

نوادگان هلگا

بازیگران:

هلگا هافلپاف

تصویر کوچک شده

اریکا زادینگ

تصویر کوچک شده

دنیس

تصویر کوچک شده

لودو بگمن

تصویر کوچک شده

ماندانگاس فلچر

تصویر کوچک شده

اما دابز

تصویر کوچک شده

پیوز

تصویر کوچک شده

درک

تصویر کوچک شده

فلورین فورتیسکو

تصویر کوچک شده

ریتا اسکیتر

تصویر کوچک شده

رز ویزلی

تصویر کوچک شده

مرلین مک کینن

تصویر کوچک شده

پومانا اسپروات

تصویر کوچک شده

آلبوس سوروس پاتر


تصویر کوچک شده

و

پرسی ویزلی


تصویر کوچک شده

فیلمبردار:

تد ریموس لوپین

مسئول گریم:

مورگانا لی‌فای

تهیه کننده:

مری باود

نویسنده و کارگردان:


آلبوس سوروس پاتر


دوربین با سرعت وصف ناپذیری در حال رد شدن بر فراز دریاچه‌ها و جنگل‌ها و زمین‌های سبز هست. بعد از لحظاتی گرازهای بالدار ورودی دو سر هاگوارتز از دور نمایان میشه و دوربین از بالای اونها نیز میگذره و همچنان که به حاشیه‌ی جنگل ممنوعه نزدیک میشه سرعتش کمتر و کمتر میشه تا اینکه در نزدیکی جنگل کاملا می‌ایسته و بر روی دو پسری که اونجا ایستادن و در حال خوردن بستنی هستن زوم میشه.

چیزی تا طلوع آفتاب نمونده و همه جا آروم و ساکت به نظر میرسه. پسر قدبلند که چهره‌ی بامزه و خندونی داره یک بطری از جیبش در میاره و به دست پسرک کوتاه قامت و ریزنقش میده:
-اینم معجون مرکب پیچیده. کافیه یک قلپ ازش بخوری تا ساعت‌ها بتونی با شکل و قیافه‌ی من توی هاگوارتز بگردی. ماه دیگه که ترم جدید شروع شد و به هاگوارتز اومدی میتونی تصمیم بگیری که عضو کدوم گروه بشی.
-تصمیم بگیرم؟ من؟!

فلورین حرفش را نشنیده گرفت و ادامه داد:
- تالار خصوصی هافلپاف هم پشت تابلوی میوه‌ی کنار آشپزخونه‌ست. رمز رو هم که بهت گفتم ... برو تا کسی بیدار نشده!

پسرک که سعی می‌کرد ترس خود را پنهان کند بطری را گرفت و با قدم‌های کوچکش به سمت سرسرای ورود به راه افتاد.

فلورین فورتیسکو، بستنی‌فروش دوست داشتنی کوچه‌ی دیاگون‌ بود. او فعالیت‌های آرام اما موثری در هافپاف داشت که تا مدت‌ها برجای ماند.


بر روی صندلی چوبی نشسته بود و درحالیکه کلاه گروهبندی بر روی سرش قرار می‌گرفت، با نگرانی دو طرف صندلی را چسبیده بود.
-یک پاتر دیگه ... تو هم مثل پدر و برادرت جات توی گریفیندوره.
دهانش از تعجب باز ماند. کلاه با او حرف می‌زد!

-من ... من نمی‌خوام برم گریفیندور...
-اما گریفیندور خونه‌ی همیشگی پاترها بوده. توی اون میتونی محبوب و مشهور باشی. تو شجاعت ...
-نه! من شجاعت رو نمی‌خوام ... من سختکوشی رو با ارزش‌تر میدونم ... من ...
کلاه لحظه‌ی مکث کرد و پسرک در دلش دعا می‌کرد.
-پس اگر نظرت اینه بهتری بری به هافلپاف!

در میان تشویق‌ها و هیوهای هافلپافی‌ها به میز آنها نزدیک میشد. در حالی که می‌گریست به آرامی زمزمه کرد:
-امیدوارم پدرم منو ببخشه که اومدم هافلپاف.

یکی از سرپرستان هافل دستان او را محکم فشرد و گفت:
-پدرت به تو افتخار خواهد کرد ... هافلپاف بهترین گروه حال حاضر هاگوارتزه.

لودو بگمن، سرپرست اسطوره‌ای هافلپاف سال‌ها از عمر خود را در این تالار و برای تعلیم و پرورش اعضای آن صرف کرد. لودو جادوگر برجسته‌ای بود.

گلوله‌ی جوهری پیوز به سرعت از بالای سرش گذشت و با برخورد به دیوار مقابل سرتاسر آن را کثیف کرد! دستان اریکا، که مدت زیادی از وقتش را بعد از ورود به هافلپاف با او می‌گذراند، را گرفت و هر دو به گوشه‌ای از تالار پناه بردند. اریکا به شدت می‌خندید اما او دلخور به نظر می‌رسید. به آرامی گفت:
-دیدی تالارو چیکار کرد؟

اریکا موهایش به کناری زد و با لبخند گفت:
-من که سال هفتمی هستم مدت‌هاست به وجودش عادت کردم. خیلی شروره اما در کل روح خوب و بامزه‌ای هست.
-ازش خوشم نمیاد!

و به چشمان مهربان اریکا خیره شد.

اریکا زادینگ، معلمی نمونه و نواده‌ای بزرگ بود. او تا آخرین روزهای فعالیتش در هافلپاف مشغول کمک به گروه و اعضای جوان آن بود.

-ماندی ماندی ماندی ... چرا اینجا همه‌ی کمدها زرده اما اون یکی قرمزه؟
-اون کمد قرمزه پرسیه!

با عصبانیت گفت:
-پرسی؟ اون توی تالار ما چیکار می‌کنه؟ بندازیدش بیرون!
دانگ که به زور جلوی خنده‌اش را می‌گرفت پاسخ داد:
-اون معمولا نصف روزشو اینجا میگذرونه. صبر کن دنیس بیاد حسابشو میرسه!
-‌آره ... دنیس ... ماندی ماندی ماندی من چطوری میتونم عضو تیم کوییدیچ بشم؟
-کوییدیچ دوست داری؟
-خیلی!

دانگ با دقت به چشمان مصمم پسرک خیره شد.

ماندانگاس فلچر، که مدت‌ها پیش با ناعدالتی به جزایر بالاک تبعید شد از به یاد ماندنی‌ترین اعضای گذشته و حال هافلپاف به شمار می‌رود. ماندانگاس، عضوی محبوب و همیشه فعال و سرپرستی قدرتمند بود.

بوم!
در حالی که سعی می‌کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد به سرعت پشت سر اریکا دوید و دستان او را گرفت.
-اریکااااااا ... دنیس چرا اینقدر عصبیه؟؟ عهه!

دنیس به سمت پسرک آمد و با صدای بلندی گفت:
-یعنی چی ارتش هافلپاف؟‌ یک ارتش دامبلدور هست میتونی بری اونجا. منم عصبی نیستم ... البته خیلی از هافلیا میگن من و دانگ خیلی عصبی هستیم اما اینطور نیست. مگه نه اریکا؟
-آره!

دنیس، اصالت و عشق جاویدان او به گروه هافلپاف بی‌همتاست. مهارت‌های او در تمام زمینه‌ها دستاوردهای زیادی را برای هافلپاف به همراه داشت. دنیس سرپرستی مقدر بود.


در کنار دریاچه‌ی زیبای هاگوارتز ایستاده و به چشمان هلگای پیر خیره شده بود. هلگا در کنار او زانو زد تا چشمانش مقابل صورت او قرار گیرد. شانه‌ی پسرک را گرفت و به آرامی گفت:
-آلبوس سوروس پاتر ... تو بزرگ میشی ... در آینده به جاهای زیادی سر میزنی و با افراد مختلفی روبرو میشی. روزها و شب‌های زیادی رو سپری می‌کنی و تجربیات زیادی هم کسب می‌کنی اما چیزهایی رو که الان بهت میگم برای همیشه یادت بمونه.

آلسو معصومانه به چشمان مادر بزرگش خیره شده بود.
-هرجا سفر کنی، هر پستی که گیرت بیاد و به هر مقامی که برسی همیشه سعی کن دوستان هافلپافیت رو کنار خودت نگه‌داری. اگر نیاز به یک همراه خوب، یک رازدار مطمئن و یک دوست واقعی داری به هرجا هم که رسیدی به پشت سرت و دوستان هافلیت نگاه کن ... هیچکس در آینده نمی‌تونه به اندازه‌ی اونا بهت کمک کنه.

آلسو با تردید پرسید:
-یعنی بقیه گروه‌ها بدن؟
-اصلا اینطور نیست ... حرفم اینه که هیچکس به اندازه‌‌ی یک همگروهی نمیتونه بهت کمک کنه. برای همه اینطوره و مخصوصا تو که یک هافلپافی هستی و بهترین افراد رو در کنار خودت داری! اگر روزی از همه ناامید شدی، اگر روزی از همه بدترین‌ها رو دیدی و توی بزرگترین مشکلات افتادی مطمئن باش این هافلیا هستن که تا ابد در کنار تو میمونن و بهت کمک می‌کنن. روزی به این حرف من میرسی آلسو. هیچ‌چیز مثل یک اصالت هافلپافی نمیشه ...

و سخنان او در آینده‌ای نزدیک به حقیقت پیوست!

هلگا هافلپاف، بنیانگذار تالار هافلپاف و اولین کسی که پا به این گروه گذاشت. او در سرتاسر عمر خود که بیش از تمام هافلپافی‌های شناخته شده طول کشید، به ترویج اصالت و فرهنگ هافلپافی مشغول بود.

در حالی که هردو می‌خندیدند از چمن‌های پایین محوطه بالا آمدند و وارد سرسرای ورودی شدند. چهره‌ی آلسو با دیدن پیوز به یکباره خشمگین شد و زیر لب زمزمه کرد:
-رز ... خود پیوز بود دیگه آره؟ اون در مورد تو بیناموسی نوشته بود؟

رز خنده‌ی زیری کرد و کاغذ پوستی را از کیفش بیرون آورد و در مقابل او تکان داد. چهره‌ی آلسو بیشتر در هم فرو رفت و گفت:
-تا صبح هم شده بیدار میمونم و حالشو می‌گیرم. حالا ببین.

و تا صبح بیدار ماند و کارش را به پایان رساند!

رز ویزلی، ساحره‌ای آرام و خوش‌قلب بود که در مدت حضورش در هافلپاف هر آنچه در توان داشت برای تالار انجام داد. قدرت جادویی (نویسندگی!) او قابل ستایش بود.

-من امروز به همه‌جا سر میزنم. خوابگاه، حمام، تالار عمومی ... کل تالار رو زیر رو می‌کنم. آخر هفته‌ست.
-منم میام ... میام میام ... بزار با هم فعالیت کنیم هرچند من از تو فعال‌ترم!

مرلین جلوی خنده‌اش را گرفت و گفت:
-برو بوقی ... حالا می‌بینی که فعال‌تره. قبلش بریم حال آمبریج رو بگیریم؟
آلبوس با شادمانی پاسخ داد:
-آرررررره ... بریم!

و تا ساعت‌ها در کنار یکدیگر فعالیت‌ کردند، با آمبریج کل کل کردند و حرص دنیس را در‌ آوردند!

مرلین مک‌کینن، پسری سختکوش و دوست‌داشتنی بود که تلاش‌های زیادی را در زمان فعالیت و سرپرستی هافلپاف برای تالار انجام داد. او برای رفاقت و دوستی احترام ویژه‌ای قائل بود.

در حالی که از یک طرف به گلدان قرمز رنگ (!) کنار مبل خیره شده بود و از طرفی دیگر پیوز را می‌پایید گفت:
-یک بازی دیگه مونده ... به نظرت قهرمان میشیم؟ این اولین دوره‌ای بود که شرکت می‌کردم ... خدا کنه جام رو ببریم.

اِما چوب جارویش را در هوا تکان داد و با لبخند گفت:
-نگران نباش ... دنیس کارشو خوب بلده!

با ناراحتی ادامه داد:
-کاش منم مثل تو بودم. خیلی ماهری!
-تو خوب می‌بینی آسپ ... من اونقدرها هم ماهر نیستم!

در همان لحظه گلوله‌ی جوهری پیوز با صدای فیش بلندی به گلدان قرمز رنگ خورد!

اِما دابز، ساحره‌ای توانا و قدرتمند اما بدون ادعا بود که فعالیت‌های همیشه ارزشمندی در هافلپاف داشت. اِما جاروسواری ماهر و از دانش‌‌آموزان بزرگ هاگوارتز به شمار می‌رفت.

-در این تالارو باید تخته کرد!
-

-مگه من باهات شوخی دارم؟ جدی میگم. تالارو باید تعطیل کرد و رفت!
چهره‌اش جدی به نظر می‌رسید.

-عهه ... یعنی چی تخته کنیم؟ پس اعضا چی؟ تالار چی؟
-همه رو میفرستیم جاهای دیگه ... تالارو تعطیل می‌کنیم و میریم سر کار خودمون!

آسپ با اضطراب به سمت دنیس دوید و گفت:
-این چی میگه؟

در آن سمت درک با شیطنت نیشخند میزد!

درک، از مرموزترین (!) جادوگران تمدن هافلپاف به شمار می‌رود که در مدت کوتاه سرپرستی‌اش در تالار ایده‌های جدید و خلاقی را به اجرا در‌‌‌ آورد. قدرت جادویی (نویسندگی!) او بی‌نظیر بود.

-تولدت مبااااااارک!

پیچک‌های رنگی بر سر و روی آنها می‌ریخت و به نوبت آلبوس را در آغوش می‌گرفتند. در حالی که با خوشحالی می‌خندید به سمت پومانا رفت و گفت:
-مرسی اسپی! ببین کلی کار قراره انجام بدما ... بیا بهت بگم!
-شیطووون!
-
-

پومانا اسپروات، از جوان‌ترین سرپرستان هافلپاف بود که در مدت کوتاه حضورش در هافلپاف، فعالیت‌های ارزشمند و مداومی داشت. پومانا عضوی محبوب و دوستی بی‌نظیر بود.


موهای ریتا را به هم ریخت و به آرامی گفت:
-امشب بریم هافلاویز دیه ... کلی فعالیت می‌کنیم!
-‌باوشه ... من اینجور فعالیت‌های مشترک رو خیلی دوست دارم.
-منم زندگی مشترک رو دوس دارم.
-بوقی!

هر دو خندیدند و در حالیکه دست یکدیگر را گرفته بودند به سمت هافلاویز حرکت کردند...

ریتا اسکیتر، محبوب‌ترین عضو هافلپاف که علاقه‌ی همیشگی‌اش به تالار و اعضای آن تا آخرین لحظه پابرجا بود. ریتا ساحره‌ای جذاب و دوست داشتنی و سرپرستی توانا بود.

گلوله‌ی جوهری با فاصله‌ای میلی‌متری از بالای سرش رد شد و تالار عمومی را کفیث (!) کرد. او نیز در جواب پرتو قرمز رنگ و خطرناکی را به سمت پیوز فرستاد که با اختلاف از کنارش رد شد و نصف تالار را منفجر کرد. سپس هر دو ایستادند و به محیط تالار خیره شدند.

کاناپه‌های پاره شده، شیشه‌های شکسته، قالیچه‌ی جوهری و تابلوهای نصف شده ...

آسپ و پیوز:

سپس با هم دست دادند و از تالار خارج شدند...

پیوز، از فعال‌ترین اعضا و بهترین سرپرستان تاریخ هافلپاف به شمار میرود. او بارزترین نمونه‌ی سختکوشی و اصالت هلگا بود که در دوران حضورش افتخارات زیادی را برای هافلپاف کسب کرد.

چمدانش را بر روی زمین گذاشت و به اطرافش خیره شد و به فکر فرو رفت. تالاری که مدت‌ها در آن زندگی کرده بود ... دوستانی که بدست ‌آورده بود ... روزها و شب‌های ارزشمندی را که در آن گذرانده بود ...

نتوانست جلوی سرازیر شدن اشک‌هاش را بگیرد. سرش را پایین انداخت و به آرامی شروع به گریستن کرد. توانایی دوری از گروهش‌، خانه‌اش و دوستانش را نداشت اما با یاد‌‌‌آوری چهره‌ی ریتا که هفته‌ی پیش تالار را ترک کرده بود سرش را بالا گرفت و برای آخرین بار به چشمان دوستانش و تالار دوست داشتنی هافلپاف نگاه کرد ... با دیدن پرسی لبخندی زد و او را در آغوش گرفت. به آرامی گفت:
-حضورهای پنهانی زیادت تو تالار باعث شد خیلی از خصوصیات و ویژگی‌های هافلپافی‌ها رو داشته باشی ... بابت همه‌چیز ممنون.

سپس رو به تمام دوستانش کرد و گفت:
-فراموشتون نمی‌کنم.

اشک‌هایش را پاک کرد، لبخندی زد و با قدم‌هایی آرام از تالار خارج شد و این ... پایان آلبوس سوروس پاتر بود!




Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ چهارشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۳:۴۵ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
کمپانی بیل گورکن با افتخار تقدیم میکند.

روزجهانی ولدمورت

تقدیم به تمامی جادوگران گل دنیا.



بازیگران:

لردولدمورت: لرد ولدمورت
بارتی کرواچ: بارتی کرواچ
مونتگومری:مونتگومری
بلاتریکس: بلاتریکس
مری باود:گلدون
مورگانا لی فای:مورگانا لی فای
ایوان روزیه:ایوان روزیه
آنی مونی:آنی مونی
اعضای محفل:اعضای محفل





نویسنده:
بیلِ دائی مونتی
کارگردان: دائی مونتی
__________________________________________________

صدای زیبا و دلنشین سیفون از بلدنگوهای سینما شنیده شد و دربی که دوربین حدود سه ساعت برو روی آن زوم کرده بود بالاخره باز شد. صورت لرد ولدمورت کبیر با غرور همیشگی در چهارچوب در نمایان شد.با پیدا شدن سر لرد در کادر دوربین، چندین نفر در جمعیت به بیمارستان منتقل شدند.دوربین تا آخرین حد ممکن در صورت لرد زوم کرد و بعد از نشان دادن مولوکول های صورت لرد از زوم کردن دست نگه داشت. لرد همان طور که دستان خیس خود را به پیژامه سیاه سفید خوب مالید با خود گفت:
امروز هم زنده از این خراب شده بیرون اومدم! خدا فردا رو بخیر کنه.


لرد ولدمورت در اتاق خود را به آرامی باز نمود و داخل شد. دوربین برای لحظه ای بر روی زمین زوم کرد و بعد، پیکر لرد ولدمورت که این بار در کت شلوار سیاهی بود در کادر دوربین ظاهر شد. لرد تکانی به کروات خود داد و همان طور که سر کچل خود را شانه میزد با خود گفت:
امروز تولدمه!تولدت مبارک.

لرد ولدمورت شانه رو بر روی میز انداخت و پاکت نامه ای را از روی همان میز برداشت. لرد برای صدمین بار نامه را خواند و ادرس جادوگر تی وی را برای صد و یکمین بار داخل دفترچه سیاه رنگ خود یادداشت کرد.



صدای پائین آمد لرد از پلها در فضای خالی خانه طنین انداخت. لرد بدون خوردن صبحانه خود از خانه خارج شد. تعدادی از مرگخواران در بیرون خانه انتظار لرد را میکشیدند. لرد نگاهی به مرگخواران انداخت و رو به آنی مونی گفت: تاکسی رو گفتی بیاد؟
- بله بله ارباب. گفتم
- گفتی جادار وبزرگ باشه تعدادمون زیاده؟
- بله بله ارباب گفتم.

لرد دستی به کت خود کشید و منتظر تاکسی ماند. بعد از چند دقیقه، فلکسی که رنگ مشکی متالیک بود در جلوی خانه ریدل ایستاد. فرد پیری از فلکس خارح شد. دوربین بر چهره مرد زوم نمود:
خانه ریدل؟تاکسی خواسته بودین؟
لرد با عجله گفت: آره آره...حالا از جلو خونه برین.ممکنه تاکسیمون هر لحظه برسه.
- آرزوتون براورده شد! تاکسیتون رسید.


داخل تاکسی
لرد ولدمورت آرنج بارتی را بزرو از دهان خود بیرون آورد با با آزردگی گفت: من همیشه ارزو داشتم با این ماشین به مصاحبه تلویزیونیم برم!آنی مونی خونه رسیدیم آرزوی تورو هم براورده میکنم!


دوربین روی تابلویی که با حروف بزرگ " جادوگر تی وی" حک شده بود، زوم کرد و سپس فلکس را نشان داد که مرگخواران از آن خارج شدند. لرد کت شلوار خود را که حال بسیار چروک شده بود تکان داد و وارد ساختمان جادوگر تی وی شد.


داخل ساختمان

لرد در آینه، به تصویر خود که حاوی مقدار زیدی میک-آپ بود کرد و به بلا گفت:
ببین چه جووون شدم!یادت باشه خونه از این چیزا برام بگیری.
لرد منتظر جواب بلا نشد و بر روی نزدیک ترین صندلی نشست.

چند دقیقه بعد
دوربین بر روی دوربینهای دیگر که همگی بر روی صورت لرد زوم کرده بودند زوم کرد. از حال و هوای آنجا معلوم بود که برنامه جادورگ تی وی شروع شده بود. لرد لبخند زورکی رو به دوربین زد و شروع به صحبت کرد:
ببینندگان عزیز، سیاهان و تمامی جادوگران خزی که سیاه نیستید. من، لرد کبیر، لرد تمامی سیاهان و جادوگران خفن، امروز مهمان برنامه جادوگر تی وی هستم. حتما میپرسید که چرا من امروز مهمان....

صحنه عوض شد. دوربین خانه قدیمی و بهم ریخته ای را نشان میدهد. چیز گردی همراه با گولهای پشمک در کادر دوربین نمایان میشود. پس از چنددقیقه، ببینندگان متوجه میشوند که جسم گرد با گولها پشمک کسی نیست جز آلبوس دامبلدور. آلبوس همان طور که ژآمبونی را بزور در دهان خود فرو میکند، با چوب درازی، که گویا ایفای نقش کنترل را میکند تلویزیون را روشن کرد. چهره لرد سیاه بعد از چند دقیقه در تلویزیون ظاهر شد. ناگهان، صدای پخه پخه شنیده شد، سپس صدای شکسته شدن شیشه در سینما پیچید. دوربین دوباره دامبلدور رانشان میدهد. صدای پخه پخه صدای سرفه وی بخاطر گیر کردن ژآمبون در گلویش و صدای شکسته شدن شیشه متعلق به توپ فوتبال پلاستیکی بود که از بیرون بداخل خانه پرتاب شد.

دامبلدور کله خود را به شیشه تلویزیون چسباند و با ناباوری به آن خیره شد. سپس بر روی دکمه قرمز رنگی که کنار تلویزیون بود فشرد. ناگهان،صدای آژیر بلندی شنیده شد. صد نینجای محفلی از سقف به پائیین ریختند. در کنار صد نینجا، چیزی شبیه به بشکه هم به پائین افتاد. بشکه که گویا مالی ویزلی بود به دامبلدور خیره شد و نفس زنان گفت: چی شده؟کی حمله کرده؟
دامبلدور با انگشتش به تلویزیون اشاره کرد. صدای "وایی...ولدمورت" بلندی در خانه پیچید.

نشست فوری محفلیها

تمامی اعضای محفل بر روی مبلها یا بر روی سروکول هم نشسته بودنند. گرابلی پیام"ماموریت جدید الف دال اعلام شد!" را برای صدمین بار به تمامی الف دالیها اس ام اس کرد. دامبلدور سرفه کوتاهی نمود و جلسه راشروع کرد:
ما باید هرچه زودتر برنامه تام رو خراب کنیم.نباید بذاریم برنامش بخوبی پخش بشه!باید مزاحمش بشیم.کسی نظری نداره؟
دستان ریموس به هوا رفت. دامبلدور سرش را تکان داد و بعد ریمسو شروع به صحبت کرد: بهتره به موبایلش زنگ بزنیم. اون وقت تو برنامه زنگ میزنه و برنامه خراب میشه.
دامبلدور بدون تامل موبایل خود را برداشت و شماره موبلیب لرد را گرفت:بوقق...بوقق....بوق....لرد موردنظر در دسترس نمیباشد....لطفا بعدا تماس بگیرید....لرد مورد نظر در دسترس نمیباشد...لطفا بعدا تماس.
دامبلدور گوشی را در جیبش گذاشت و گفت:نمیگیره.کسی نظر دیه ای نداره؟
تد گفت: میتونیم به برنامه زنگ بزنیم و فوت کنیم.
دامبلدور دوباره موبایل را از جیبش دراورد و شماره جادوگر تی وی را گرفت:بووق...بووق...بوقق...
صدای فردی از گوشی تلفن شنیده شد:الو؟
- فوت فوت فوت.
- پاپاچته! میخوای زنگ بزنی فوت کنی حداقل شمارت رو مخفی کن! تو جلسه مدیریتی بودم

لبخند گشادی بر صورت دامبلدور نقش بست: اشتباهی به آنیت زنگ زدم...الان دوباره میزنم

جادوگر تی وی
یکی از دلایل دیگری که من اینجا هستم، تولد من...
صدای زنگ تلفن بگوش رسید.لرد شکلک عجیبی که بمعنای" لطفا تلفن رو جواب بدین" بود دراورد و منتظر شد.پس از چند دقیقه، چند فوت در برنامه شنیده شدند. لرد که کمی قرمز شده بود با عصبانیت ادامه داد:
یکی از دیگر دلایل تولد منه.البته مهم ترین دلیل اینه که من به همه نشون بدم که با فوت کردن برنامه من بهم نمیخوره و من...

نشست فوری محفلیها

دامبلدور آهی کشید و گفت:
اینجوری نمیشه.باید فکر دیگری کرد.این بار هم مرگخواران قوی تر از ما بودن.

جادوگر تی وی
- و امیدوارم همه فهمیده باشن مرگخواران اینبار هم از محفلیاشکست نخوردن. در آخر، تولد خودم رو به تمامی شما و به خودم تبریک میگم.مرلینا صدسال دیگه هم سایم مستدام باشه.

بیل مونتگومری برای لحظه ای بر روی دوربین نمایان شد وبعد صفحه سینما تاریک شد.


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۹ ۱۷:۴۸:۳۰

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸ سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
آناستازیا، گرزیلا و سیندرلا

بازیگران:
-آنیتا در نقش سیندرلا
-بلاتریکس در نقش آناستازیا :root2:
-مورگانا در نقش گرزیلا
_لرد در نقش لرد
_دامبلدور در نقش پدر فوت کرده سیندرلا
_مک گونگال در نقش مادر فولاد زره

تهیه کننده، کارگردان، منشی صحنه، نورپرداز و صدابردار توسط بلا تحت تعقیب می باشند.

--------------------------

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود سیندرلا نشسته بود. سیندرلای قصه ما خیلی غمگین بود و در آن غروب بهاری به یاد گذشته افتاده بود. به یاد روزهایی که هنوز پدرش زنده بود و مجبور نبود مدام به امر و نهی های نامادری و دختران مغرورش گوش کند.

نامادری و خواهراش به کنار، چیزی که اشکشو درآورده بود گربه نارنجی رنگ گرزیلا یعنی گارفیلد بود که صبح تا شب 24 وعده لازانیا می خورد. سیندرلا اینقدر لازانیا درست کرده بود که همه چیز و همه کس را بشکل لازانیا میدید و خودش عقیده داشت به جهان بینی لازانیایی رسیده است.

خلاصه سیندرلا در کنار پنجره اتاقش که زیر شیروانی قرار داشت به خورشید در حال غروب نگاه می کرد که ناگهان صدای زنگ آیفون تصویری خانه شان بلند شد و در پی آن صدای مک گونگال:

_دوشیزه سیندرلا برو درو باز کن!

سیندرلا رفت آیفون را برداشت و گفت: -کیه؟
فرد پشت در: -من نماینده حاکم هستم و براتون دعوتنامه آوردم.

سیندرلا که کنجکاو شده بود، در را باز کرد و پس از صحبت با نماینده فهمید که پسر حاکم که همه او را لرد صدا می کردند جوان بالغ و رعنایی شده که قصد ازدواج دارد و این دعوتنامه هم برای این آورده شده که هر خانواده ای احساس می کند دختری برازنده لرد دارد در مهمانی شامی که امشب در قصر حاکم ترتیب داده شده شرکت کند.

سیندرلا پس از خداحافظی با نماینده حاکم احساس کرد این نماینده مثل شتری! می ماند که ممکنه فقط یکبار در عمرش در خانه او را بزند و باید از این فرصت نهایت استفاده را ببرد تا خوشبخت شود. بهمین خاطر با سرعت هر چه تمامتر به سوی اتاق زیر شیروانی اش حرکت کرد تا هم پس از سال ها دوباره آرایشی کند و هم لباس مناسبی پیدا کند. البته در این بین متوجه نشد که در اثر تند دویدن، دعوتنامه در راه پله از جیبش بیرون افتاد!

خورشید کامل غروب کرده بود و شب شده بود. سیندرلا پس از آرایشی مختصر، بسراغ کمد لباسش رفت ولی هر چی گشت کمتر چیز بدردبخوری یافت. همه لباس هایش مندرس، کهنه و فوق العاده قدیمی شده بودند و او در این فکر بود که حالا باید چیکار کنه. بعد از کمی تفکر به نویسنده گوشزد کرد که بالاخره فیلم باید جلوه های ویژه هم داشته باشه و اینطور شد که سیندرلا منوی مدیریتشو درآورد و یه لباس مطابق آخرین مد امسال پاریس ظاهر کرد!

لباس را پوشید و خوشحال و شاد و خندان بسوی در اتاقش رفت، دستگیره را چرخاند ولی هر چی تلاش کرد در باز نشد. بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن یادداشتی با خط مک گونگال از لای در بیرون افتاد:

_دوشیزه سیندرلا من آن دعوتنامه را دیدم. بخاطر اینکه ما را در جریان مهمانی امشب نذاشتید بعدا تنبیه میشید. من و آناستازیا و گرزیلا به مهمانی رفتیم و مطمئنم یکی از دخترا بعنوان همسر لرد انتخاب میشه. تو هم در اتاقت حبس میمونی.
فوز دلت!

سیندرلا که انگار دنیا روی سرش خراب شده بود با چشمان گریان به کنار پنجره اتاقش رفت و قصر حاکم را که در فاصله دوری قرار داشت نگاه کرد. چقدر آنشب قصر قشنگ شده بود. مملو از نور و درخشندگی. در همین بین نگاهش به پائین پنجره و جلوی خانه شان افتاد. مردی آنجا تنها روی زمین نشسته بود و بنظر غمگین میرسید.

سیندرلا از بالای پنجره شروع به صحبت با مردی که جلوی در خانه شان مغموم و ناراحت نشسته بود کرد و داستان آنشب را و اینکه چگونه نامادری و دختراش او را حبس کرده بودند تعریف کرد. مرد هم از زندگی و مشکلاتش تعریف کرد و گفت چون کچله و در اثر عمل های مکرر زیبایی از دماغش فقط دو سوراخ مانده دختر مورد علاقش اونشب بهش جواب رد داده.

سیندرلا و اون مرد ساعت ها در حالی که سیندرلا پشت پنجره حبس بود و مرد جلوی خانه ایستاده بود با هم حرف زدند و از قضا به هم علاقمند شدند. این علاقه مندی برای مرد فوق العاده با ارزش بود چون علیرغم اینکه به سیندرلا گفته بود وضع مالی بدی داره و همینطور از نظر ظاهری هم کچل و بد قیافه بود باز هم سیندرلا به او علاقه نشان داده بود.

مرد دل را به دریا زد و از سیندرلا خواستگاری کرد که البته جواب مثبت هم شنید. بعد از این جواب مرد واقعیت را گفت. او گفت که به سیندرلا دروغ گفته و نه تنها وضع مالی بدی نداره بلکه قدرتمندترین و پولدارترین مرد در کل آن سرزمینه. او به سیندرلا گفت که اسمش لرد ولدمورته و قرار بوده امشب در مراسم شامی که در قصر برپا بود همسر مناسبی انتخاب کند. اما اصلا دوست نداشته دخترا بخاطر قدرت و پولش به او اظهار علاقه کنند.

بنابراین تصمیم گرفته با لباس مبدل و مندرس در مهمانی ظاهر بشه و بگه یکی از مردم فقیر این سرزمینه. او با لباس مبدل بین دخترا میره و بخاطر ظاهر فقیرانه اش همه او را از خود میرانند. او به سیندرلا گفت علت اینکه بکلی از خودش ناامید شده این بوده که حتی زشت ترین دختران این سرزمین هم او را از خود رانده اند. آن دختران که بنظر می آمده خواهر بوده اند و اسمشان آناستازیا و گرزیلا بوده به او گفته اند بخاطر وضع مالی بد و سر کچل و همینطور دماغی که در اثر عمل های مکرر زیبائی از آن جز دو سوراخ باقی نمانده هیچ کس حاضر نیست زن او بشود!

بعد از این قضیه لرد متوجه می شود همه بخاطر قدرت و پولش او را دوست دارند و خود او برای هیچکس اهمیتی ندارد بهمین خاطر قصر را ترک میکنه و همینطور که در خیابان قدم میزده در اثر خستگی تصمیم میگیره جائی بشینه و استراحت کنه که از قضا مثل شتر بخت در خانه سیندرلا میشینه!

-------------------

تیتراژ پایانی:

19 سال بعد

سیندرلا و لرد ولدمورت صاحب بچه هایی یکی از دیگری کچل تر و بهتر شدند و کماکان زندگی شیرین و خوبی در قصر دارند.
پایان



Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

بادراد ریشوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۸ سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۲:۲۸ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
از شیرموز فروشی اصغر آقا!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
بلاک بیست دقیقه ای!

بازیگران :
بادراد ریشو
مدیر
ممد
ممده

ساعت 15:00 بعد از ظهر...

" با تشکر از ورود شما بادراد ریشو "
در صورتی که صفحه جدید نیامد اینجا را کلیک کنید.
عکس کفتره

صفحه عوض میشه.
" متاسفانه شناسه شما بسته شده است"

بادراد :
جن سریعا صفحه تماس با ما رو باز میکنه.

نقل قول:
شما به دلیل دو شناسه ای بودن بلاک شدید


لبخندی زیبا بر لبان بادراد نقش بست.
- ای بابا این که دیگه تکراری شده! عهه!ببینم الان فقط مدرکتون آی پیه؟

بادراد به سرعت سوالی را که ذهنش را مشغول کرده بود را تایپ کرد.

جواب به سرعت وارد شد.
مدیر مربوطه : آی پی یک موردش هست. متاسفانه طرز تفکر شما یک جور بوده وقتی مامان شما آش کلم پخته حالتون بهم خورده. شناسه دوم هم از آش کلم بدش میومده!

بادراد : اع؟ خب؟

جواب دیگر نیز به سرعت وارد بلیت شد.
- طی اسکن های مدیریتی شورت هر دوی شما سفید با قلب های قرمز رنگه! عکس شناسه بادراد ریش داره و عکس شناسه دوم هم ریش داره. در ضمن مشخص شده شما رو انگشت شصت پاتون یک خال کوچیک و ارثی دارین که شناسه دیگه هم این خصوصیت رو داشت!

بادراد : بابا شرلوک هولمز!

جواب مدیر:
- ما این مدارک رو با مهارت هرچه تمام تر و به کمک چندی از دوستان نابغه جمع آوری کرده و شرایط بلاک کردن شما رو مهیا کردیم!

20 دقیقه بعد...

- پدر سوخته! دفعه بعد شناسه دوم بسازی یکی میخوابونم تو گوشت صدای سگ بدی! از این به بعد طرز تفکرت نباید با بقیه یکی باشه شورتت رو هم یا مخفی میکنی یا یک جوری میکنی که به هر حال با مال بقیه یکی نباشه. حالا تعهد بده که دیگه این غلطا رو نمی کنی تا من شناست رو باز بکنم؟
بادراد : جان؟
مدیر : تعهد!
بادراد : آها باشه! تعهد!
مدیر : حالا هم میری وزارت میگی تو گینس ثبت کنن. کوتاه مدت ترین دوره بلاک رو داشتی.

5 دقیقه بعد- دفتر ناظرین

ممد : این بادراد عوضی گور به گور شده که خدا مرگش بده چرا باید ناظر بمونه؟ تعهد میگیری ازش؟ باید همچین میزدیش که هرچی شناسه تو تمبونش داره بریزه پایین!

ممده : اصلا من نمی دونم چرا این باید تشویق بشه با اینکاراش! وقتی دامبلدور اسبق بوده الانم ناظر هست یعنی تشویق شده دیگه!

آه از نهاد بادراد با دیدن این جملات بلند شد.
- آخه من با کسی که نمیتونه درک کنه گرفتن شناسه دامبلدور یک کار اجرائی هست تا یک هدیه بابانوئل چجوری میتونم صحبت کنم؟ مگه دامبلدور عیدی هستش که بسته بندی بکنن و اگر یک کار خوب ( یا فرضا بد ) کردی کادو بکننش و با یک بوس آبدار بهت بدن؟ نه آقا... اینجور آدما اصلا به درد بحث کردن نمی خورن!


ویرایش شده توسط بادراد ريشو در تاریخ ۱۳۸۸/۲/۵ ۲۰:۱۳:۱۸

[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
Brothers Fight !

تصویر کوچک شده

کارگردان و فیلم بردار:ایگور کارکاروف
(این داستان رو هیچکس هم نخوند مشکلی نیست.من فقط هدفم دو نفر هستن.اون دو نفر امیدوارم این پست رو بخونن کامل!)

بر اساس واقعیت ساخته شده است.




------------------------
خانه ای قدیمی و کوچک در روستایی بنا شده بود.دو برادر سالها قبل اون رو از پدرشون به ارث برده بودن و حالا تنهایی با هم در اون زندگی میکردن.

شهرت عشق و علاقه این دو برادر به هم در کل روستاهای اطراف هم معروف بود و حتی اسم آن دو در شعر ها و داستان های آن زمان نویسنده ها و شاعر ها به نام اسطوره های برادری نام برده میشد.دو کوه بلند که نزدیک به هم در انتهای روستا قرار داشتن هم به نام اونها ثبت کرده بودن.

روز ها همچنان میگذشت و اون دو برادر در کنار هم در مزرعه پدری کار میکردن و در کنار هم اون مقدار کم غذای به دست آمده رو میخوردن ولی اونها هیچوقت ناراحت نبودن.اونها همدیگه رو داشتن اگه هیچ چیزی هم نداشتند.پس با خوشحالی روز ها رو میگذراندن و از خدای برای اینکه کنار هم هستن تشکر میکردن.


روز سیزدهم ماه بود که دختری زیبا از روستاهای دور به روستای برادران آمد.اون دختر که به مادرش زندگی میکرد به دلیل مشکلات مالی از روستای قبلی به این روستا آمده بودن تا شاید بتوانن برای خودشون کاری جور کنن.خانه انها فقط جایی برای خواب آنها بود زیرا اینقدر کوچک بود که کار دیگه ای در آن نمیتونستن بکنن.

دخترک هر روز مجبور بود از جلوی مزرعه دو برادر برای کار در خانه ارباب روستا عبور کنه.روز ها گذشت و هر بار که دخترک از جلوی مزرعه رد میشد هر دو برابر به وی بیشتر علاقه مند میشدن ولی هیچکدام این راز رو برای دیگری نمیگفت.

همچنان روز ها میگذشت تا دیگه دو برادر دیگه فکری جز اون دخترک نداشتن و در تمام روز به اون دختر فکر میکردن.به طوری که بعضی روزها حتی با هم صحبت هم نمیکردن و هر دو فقط فکر میکردن.مردم از وضع جدید دو برادر بسیار تعجب کرده بودن.

ماه ها گذشت تا بالاخره برادر کوچک تر پیش قدم شد و با دخترک صحبت کرد.دخترک که خوشحال به نظر میرسید با عجله قبول کرد و خوشحال به طرف محل کار مادرش رفت تا این خبر رو به او بدهد.در راه برادر بزرگتر رو میبینه و این بار این برادر قصد میکنه که جلو بره و حرفشو بزنه ولی دخترک پیش قدم میشه و میگه:

-نیازی نیست بهم بگی.داداشت بهم گفت که بهم علاقه منده و میخواد باهام عروسی کنه.
-ولی ... !

برادر بزرگتر حرفش رو خورد و با چشمانی بغض کرده و ناراحت به طرف خونه حرکت کرد.او عصبی بود.

در خانه بردار کوچک تر با خوشحالی نشسته بود و به محض ورود برادرش به او سلام کرد و تا خواست ماجرای امروزش رو تعریف کنه برادرش به میان حرفش پرید و گفت:

-چرا؟چرا به من خیانت کردی؟مگه ما با هم برادر نبودیم؟
-نمیدونم در مورد چی صحبت میکنی.
-مشخصه منم زندگیم سر و سامان بگیره دیگه از هیچی خبر دار نیستم.من اون دختر رو دوست داشتم.حتی..حتی..بیشتر از تو!

با این حرف برادر کوچکتر بلند شد.اشک درون چشمانش حلقه زده بود.حرفی نزد ولی با سرعت از خونه خارج شد و فقط دوید.
برادر بزرگتر که از گفته هاش پشیمون شد به سرعت از خونه بیرون رفت و به دنبال برادرش رفت.اونها اینقدر دویدن که دیگه از دید مردم شهر خارج شدن.اونها به کوهی رفتن که به نام اونها ثبت شده بود.

بالاخره برادر کوچکتر صبر کرد.آن دو دوباره با هم فیس تو فیس شدن.برادر بزرگتر گفت:

-ما برادر هستیم.این دوستی و برادری ارزش این رو داره که یکیمون کوتاه بیاییم و به نفع اون یکی کنار بکشیم.برادری و دوستی ارزشش بیشتر از همه چیز هست.همه چیز!
-چرا جفتمون کوتاه نیاییم؟من که دیگه تحمل فکر به این موضوع رو هم ندارم!با هم همینجا بین کوه زندگی میکنیم تا آخر زندگیمون.

دو برادر اشک ریزان همدیگه رو بغل کردن.


و این چنین بود که افسانه دو برادر شکل گرفت.سالهای سال این داستان از سینه به سینه مردم منتقل میشد.اون دو کوه هم به نام دو برادر نام گذاری شد.

And They are still brothers!


بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین



Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۸:۰۱ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
نام فیلم : برادران پاتر!

بازیگران:
جیمز سیریوس پاتر
آلبوس سوروس پاتر
جینی ویزلی
هری پاتر
ممد شماره یک
ممد شماره دو


فیلم بردار:

پرسی ویزلی!

نویسنده :

بلاتریکس لسترنج!

------------------

دوربین با زاویه نود درجه روی صورت جیمزی زوم می کنه که زانوانش را در بغل گرفته و پژمرده به خلاء خیره شده.

فلـش بک چندین سال قبـل:

- پاپا من دلم برای مامانی تنگ شده.

هری عینک گردش را از روی صورت برمیداره و در حالی که در چشمان سبزش برق خاصی دیده میشه سر کوچک جیمز را نوازش می کنه:
- جیمز، مامان جینی رفته یه داداش یا آبجی خوب برات بیاره تا دیگه تنها نباشی.

جیمز چند دقیقه بغض می کنه و بعد میـگه:
- اون وقتش شما اصلانشم منو دوست ندارین.

هری لبخندی میزنه و جیمز رو در آغوش می کشه:
- نه عزیزم! تو میشی داداش بزرگه و باید یویوتو همیشه به اونم بدی و باهاش بازی کنی. باشه؟ باید مواظبش باشی و نذاری که دست آدم بدا بهش برسه. جیمزی به بابا قول بده!

در همین لحظه از دوربین دود بلند میشه و همه چیز خاموش میشه.

چند دقیقه بعد...

جینی در حالی که پسر بچه ی کوچکی در دست داره روی زمین می شینه تا جیمز بچه رو ببینه.
- می بینی جیمزی؟ این داداش کوچولوت از این به بعد اسمش آلبوس سوروس پاتره..ببین چقدر نازه.

جیمز با شیطنت دستان برادرش رو میگیره و می بوسه. سپس در حالی که دور اتاق را بالا و پایین می پره زمزمه می کنه:
- آسپ کوچولوی من! دوستت دارم داداشی!

پایان فلش بک.

کمی آنطرف تر

آلبوس سوروس پاتر در میان خانه ی کوچک دامبولیسم نشسته و به فکر فرو رفته. خاطراتی نه چندان دور گلوی کوچک مرد جوان و جنگجو رو فشار میده ولی آسپ تمام تلاشش رو می کنه که جلوی اشک هایش را بگیره تا بقیه گریه کردنش را نبیند.

یک ممد که شاهد این ماجراست سایرین رو از اتاق خارج می کنه و خودش اخر از همه از اتاق خارج میشه.

دوربین روی صورت آسپ زوم می کنه. پسر جوان با ناراحتی سرش رو تکون میده.

فلش بک..چند سال قبل:

- جمشی جمشی، میشه یویوتو بهم بدی؟

جیمز با مهربانی به آسپ نگاه کرد و با محبتی کودکانه پاسخ داد:
- داداشی اسم من جیمزه نه جمشی!

آسپ با شیطنت به جیمز نگاه کرد و سعی کرد که نامش را تلفظ کند
- جی---جمی--جی---

آسپ کلافه با چشمانی پر از اشک به جیمز نگاه کرد. جیمز برادرش رو در اغوش کشید و لبخندی زد:
- گریه نکن داداشی. بیا اینم یویوم. ولی به کسی ندیشا. این نهنگا و یویومو فقط به تو میدم! باشه؟

آسپ دستان کوچک و تپلش را دراز کرد و یویوی صورتی رنگی که به جان برادرش وصل بود گرفت و صورت جیمز را بوسید.
- دوستت دارم داداشی!

پایان فلش بک

قطرات اشک صورت آسپ جوان را پوشاند. بغض گلویش را می فشارد. به قاب عکس کهنه ی جیمز نگاه کرد. هنوز هم بی نهایت دوستش داشت!

ممدی زیر لب زمزمه کرد : اون پشیمونه..ولی داره مبارزه می کنه.... هنوز هم دوستش داره. هنوز هم!


کمی آنطرف تر:

جیمز که به پهنای صورت اشک می ریزد یویوی صورتی رنگش را چند بار می بوید تا عطر خوش کودکی هایش را به مشام بکشد. چقدر دلش تنگ شده بود... می خواست قبل از همیشه رفتن برادر کوچکش را ببیند..چقدر بیتاب دیدن موهای مشکی و چشمان سبز برادرش بود.

ممدی که در گوشه ی اتاق ایستاده زیر لب زمزمه می کنه: جیمز برادرش رو خیلی دوست داره... جیمز بیتابه که یک بار دیگه دستان برادرش رو بگیره... هنوز هم دوستش داره. هنوز هم!


وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


Re: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۸:۲۰ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
مثینکه مد شده هالی ویزارد

سیریوس کپک

بازیگران :

ممد در نقش آنیتا و عله و هرمدیری که از جلو دوربین رد شه.
آلبوس سوروس پاتر
گابریل
مری باود
جیمز سیریوس پاتر
مورگانا لی فای
پرسی ویزلی
بلاتریکس لسترنج
پیوز در نقش ِ پارازیت!


و با حضور مرموز و افتخاری ِ ، سیریوس بلک..

----

یک رینگ بوکس بسیار بزرگ و قرمز رنگ وسط سایت تعبیه شده. ملت کنار رینگ بوکس ایستاده اند و با شعارهایی رکیک از دو ورزشکار استقبال میکنند. مورگانا میاد روی سِن و دستاشو به حالت پیروزی میبره بالا:

-من قهرمانم! من مطمئنم میبرم.

بلا اون پایین بغل رینگ ایستاده و با خوشحالی دست و سوت و جیغ میکشه. گابریل هم با حالت () بهش نگاه میکنه.

مری میاد روی سن و داره به شدت میلرزه. مورگانا به خاطر ارتعاشات ِ مری می افته روی رینگ تا میاد بلند شه مری غش میکنه روش! و داور هم میاد و تا سه میشماره و مسابقه در کمال حیرت همه به نفع مری باود تموم میشه.

----

روز بعد

مورگانا:اون یک تقلب کاره متقلبه فلان هشت!
مورگانا: *هست.
مری: هوووو دیگه اسم من رو نبرید غیبت میشه!
مورگانا: کی خواست اسم تورو ببره؟ اصلا خز میشه دهنم اگه اسم تورو ببرم.
مری: بازنده! مورگانا تو ..

پووووووووووووووف! مری بلاک میشه.

----

دو روز بعد تر !
آنیتا میاد توی سایت و میبینه هرجا میره یه پست از مری باود خورده. کم کم حالت کهیری نسبت به این شناسه بهش دست میده و به دنبال راه حل هایی گولاخ تر برای درست کردن ِ این قضیه میگرده.

در همون لحظه چاره ای به ذهنش میرسه: عله..

----

همان روز

مری: من برگشتم مورگانا !
مورگانا: باب تو نباید اسم منو بگی مری!
مری: پس بهت بگم چی مورگانا؟
مورگانا: مری؟؟

و این نشان از گولاخ بودن مدیریت داره و اینکه چقدر همه ی اعضا از مدیران حساب میبرند و روی حرفشان هی حرفی نمی زنند.

------

یه جای دیگه- جیمز سیریوس و آلبوس پاتر

-آسپ!
-جیمز!
-آسپ!
-جیمز!
-آسپ؟ دستت رو بکش!
-جیمز.. دستم کشیده است.

در همین لحظه کوییرل از جلوی دوربین رد میشه تا فروش فیلم بالا بره.

جیمز با ناراحتی از روی مبل بلند میشه و یویوشو میکنه تو سوراخ دماغ آسپ.

جیمز: بی ادب! من داداشتم! محفل رو که با بیناموسی به گند کشیدی میخوای من رو هم منحرف کنی؟
آسپ: نه باب، میخواستم فقط از این حال و هوا بیای بیرون.. یکم بریم اون ورا..!
جیمز:
آسپ: که قدرت بگیری برگردی.. باب من هی میگم دامبل آسوده بخوابه که من بیدارم یعنی چی؟ یعنی من باید راهشو ادامه بدم دیگه.

جیمز پاشو محکم میکوبه زمین و اشک ریزان از صحنه خارج میشه. آسپ هم تاسف خوران و با ناراحتی میشینه پای پی سی و تا میتونه از جیمز بد میگه و بعد هم دلیلی میاره که با هم دعواشون شده و نامردیه و اینا.

-----

در تاریکی ها

فردی دوتا کامپیوتر جیبی ! روبروش گذاشته. یک فنجان قهوه ی داغ هم کنار دستش هست و ذره ذره از اون قهوه وارد حلقش میشه.

یارو :

-----

یک ماه بعد!

چتر باکس

نقل قول:
مورگانا لی فای: تنها چیزی که ارزش داره دوستیه. نه اون چیزایی که به خاطرش به همدیگه توهین می کنیم. عههههه! دم عیدی ببین چه اعصاب آدمو خورد می کنین؟
پیوز: با مورگانا موافقم ! لب مطلب : خفه شین
بلاتريكس لسترنج: بس کنین دیگه!
....
بلاتريكس لسترنج: چه جالب! :دی! بچه ها از این به بعد هرمشکلی با اسپ داشتین بهش بگین رییسی بهترینی در جا حل میشه. حرف خود آسپه ها!



----
همچنان چت باکس:

بلاتريكس لسترنج: اینجا یک محیط عمومیه! هروقت اینو متوجه شدی خیلی مشکلاتت هم حل میشه. مردیکه بوق . بوق...بوقی!
آسپ: حیف که سیاهی ..!
بلا: اربابم که سفیده..
اسپ: برو باب دختره .........!

و تاریکی وارد میشود..

چت باکس را از پایین بخوانید.
نقل قول:
سیریوس بلک: شما دو تا روتون ميشه به من بگيد باب بزرگ ؟! (این یعنی من باباتونم! )
جیمز سیریوس پاتر: نه...مری...آره...
آلبوس سوروس پاتر: باب بزرگ !
جیمز سیریوس پاتر: باب بزرگ...؟
..


تاریکی ها

سیریوس خنده ای وحشیانه سر داده. ملت همه ریختن سرش و چت باکس بسیار دیدنی شده.

مورگانا: مری!
مری:مورگانا!
-مری!
-مورگانا!
.
.

سیریوس از روی صندلی بلند میشه و به سمت ِ پرسی میره.

-خودت یه جوری درستش کن بعد هم برو توی اتاق بوسه. اتاق تخت خواب.. اتاق دیگه!!
پرسی: ژوهاها..ها..موند تو گلوم..میگم میخوای بیخیالش بشی؟خطرناکه ها..!
سیریوس: برو عمو، بـــــــــرو..
پرسی: عله.. اگه بفهمن کار تو بوده خیلی بد میشه ها!
سیریوس: نمی فهمن بوقی، میگم برو وگرنه همینجا نگهت میدارما!!

پرسی نگاهش به سیم های زیاد سرور می افته و از اتاق فرار میکنه.

پیوز: سیریش چطوری؟
سیریش: پیوز... بوق!!!!
پیوز: اممم.. از اولشم به من ارتباطی نداشت که حالت چطوره! به دعواهاتون ادامه بدید.

چند ساعت بعد

پرسی و سیریوس از اتاق بیرون میروند. عله از لباس سیریوس میپره بیرون و میندازتش یه گوشه. و سپس پرسی به سوی هالی ویزارد میره، اما هالی ویزارد ثانیه ای یک پست توسط جیمز و آسپ میخوره.. سپس به چت باکس میره، که ثانیه ای یک پی ام از مورگانا و بلا میخوره! در نتیجه به یک تاپیک ِ محبوب میره به نام نحوه و حرف های دلش رو میزنه.

و چند مدت بعد، پسری در تنهایی اش از کنار لباس سیریوس رد میشه و اون رو به تنش میکنه..

-واو! من احساس گولاخی میکنم.. من دیگه اون بلیز نیستم.. به من اعتماد نکنید!!! وای..


----- چند سال بعد

مری: مورگانا جان، شما نمیخوای بمیری عزیزم؟
آنیتا: مری باود شما به علت استفاده از اسم ایشون بلاک شدید.
مورگانا: مرسی آنیت.
آنیتا: مورگانا لی فای، شما به علت گفتن اسم ایشون با یک "س" اضافه برای رد گم کنی ِ مدیران بلاک شدید.
آنیتا: ایول من چه خفنم..
هری پاتر: آنیتا دامبلدور شما به علت اینکه پدرتون یک خیانت کار است بلاک شدید.

...

پایان..


[b]دیگه ب







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.