جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  187 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: یکشنبه 4 شهریور 1386 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- میدونی ... ( كپي رايد باي حامد ) ايوان رفته گل بچينه !
- چي ؟ گل بچينه ؟
- نه رفته گلاب بياره !
- مگه عروسه ؟
- آها نه . ببخشيد اشتب شد . ايوان رفته ببينه ... من چه مي دونم . رفته وسايل كش بره ... يعني قرض بگيره !
بارتي : خوب شد ؟
- اره حالا بارتي و جولي برين ... نه سلسي هم با شما مياد . برين مشنگ بيارين .
سلسي كه تازه از راه رسيده بود به همراه بارتي و جولي گفتند : چشم !
و به سمت دهكده بقلي حركت كردند و ...
در همين حين ايگور و ايوان پيش ويزلي ها بودند : سلام ويزلي گنده .
فرد و جرج : چي ؟
- آها نه ببخشيد . با شما نبودم . مي خواستم بگم كه ما يكم وسايل شوخي مي خوايم !
فرد و جرج : ببخشيد تموم كرديم !
ايگور : مي دي يا نه ؟
فرد و جرج در حالي كه از ترس داشتند مي مردند جيبهاي پر از وسايل شوخي را خالي كردند و زدند به چاك .
ايگور و ايوان هم با وسايل به طرف تالار بازگشتند .

دهكده بقلي !

سلسي انگار كه داشت دنبال مرغم ي دويد همينطور به دنبال مشنگها يم دويد و مي پريد تا آنها را بگيرد كه جولي گفت :
- مگه مي خواي مرغ بگيري .
بارتي : به نظر من ما مي تونيم با چند تا شون دوست شيم بعد اونا رو بكشيم يه كناري بعد بيهوششون بكينم و ببريموش تالار .
سلسي : اره خوبه . من با پسرا دوست مي شم .
بارتي : چي ؟
سلسي : نه منظور ماينه كه , من كه نمي تونم با دخترا دوست شم . من با پسرا دوست مي شم كه جذابم . تو هم با دخترا .
بارتي : عاليه ! جولي تو هم بشين و تماشا كن .
--------------------------------------------------------------------------
اين داستان ادامه دارد !
هنوز خيلي براي ادامه دادن جا داره !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/6/4 16:30:48
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/6/4 16:33:08
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: چهارشنبه 31 مرداد 1386 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سامانتا وارد تالار می شه.. جولیا هم نفس نفس زنان به دنبالش وارد شد
پاشو جمع کن اینارو از این وسط
رودولف : این چه طرز برخورده مگه من کلفتم
سامی : بیشین بینیم باوو...حرفی داری نحوه برخورد...
رودولف : ها..این چش بود..اینارو با من بود
جولی : اهم اهم ..اره باب با تو بود دیگه چقد منگی ! تو که اینجوری نبودی همش تقصیر این بلاست می دونم ..حالا کوشش
رودی : کی ..بلا ؟
جولیا : بیخیال بابا به کارت برس.. جمع کن..سریع
_هی سامی صبر کن باب حالا چیزی که نشوده فقط یه جشن کوچیکه همین ...هوووووی با تواما :no:
سامی :
جولیا بدون توجه به سامی جلو میره و در این میان بارتی یه تو سری کوچیک نوش جان می کنه
بارتی : من چیکاره بیرم
جولی : این چه طرز تزئینه مگه جشن تولد دراکو...بفهم جشن جد بزرگ سالازار اسلیترینه
_ جولی کاری داشتی با من
_ من نهه.. چیزه حالا وایسا بابا چیزی که نشوده ها چرا شده :دی
_ اره چیزی نشده فقط من باید الان بفهمم در حالی که من نوه ی اصلیه اونم و شماهاهمتون چیزی جز بوق نیستید
_ اخه تو نبودی که ..
_ حالا اون هیچی چرا من باید برم مشنگ جمع کنم بیارم
دراکو : ها چته چرا هوار می کنی ؟
_برو بزا باد بیاد بچه برو به بزگترت بگو بیاد بدو
دراکو : با منی ؟
_دراک بیا ابنبات ...نازی با بچه چیکار داری
دراکو :
بلا : چیه با من کاری داشتی سامی ؟
جولی به طرز شگفتی به سمت بارتی میره
_بارتی : باشه الان درستش می کنم
_نه عزیزکم چی میگی به این خشنگی دلت میاد !!:angel:
_بارتی : جولی حالت خوبه !!!
_عزیزم اونو بده
سامی با خشم تمام به جولی نگاه می کرد: ترسو
بلا : کاری داشتی ؟
_چرا من باید برم مشنگ جمع کنم ها ؟
_ توووو!!!؟ جولی هیییییی جولی با تواما
جولیا : یا سالی
_بله جانم ؟ کاری داشتی ؟
_تا اونجا که یادم میاد گفتم تو و ایوان برین مشنگ بیارین خب..ایوان کوو.. ها ؟
_میدونی ...
-----------------------------------------------------------
خب بد شد دیگه می خواستید خودتون زود بزنید
خیلی هم خوبه ...مشکلی هست ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جولیا تراورز در 1386/5/31 19:29:39
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مرداد 1386 02:23
نمایش جزئیات
آفلاین
جشن تولد سالازار اسلایترین-قسمت اول


تالار،غرق در شادی و خوشحالی و جوش و خروش بود.
تولد بنیان گذار اسلایترین نزدیک بود و اسلایترینی ها میخواستند جشنی باشکوه برای تولد او بگیرند،برای همین در اقدام اول بلاتریکس و رودولف را راضی کرده بودند که مانتی و گلی را برای یک مسافرت به دوردست ترین نقطه دنیا بفرستند تا یکروز بتوانند در آرامش زندگی کنند،و البته بلاتریکس موافقت خودش را با کشتن عده ای از اعضا و پرت کردن رودولف از پنجره تالار به حیاط ابراز کرد!
سرانجام،رودولف و بلاتریکس فرزند خود را با اشک و آه و غصه فراوان به جنگلهای آمازون فرستادند و بعد هفده دور،دور حیاط،به دنبال بلیز که از رفتن آنها خوشحال شده بود کردند و بعد بلیز رابه درمانگاه رساندند چون بلیز اندکی گره خورده بود!!!
اعضای نابغه اسلی،تصمیم گرفتند دور هم جمع بشوند تا برای جشن ،برنامه ریزی کنند و رودولف و بلیز راهم به شرطی راه دادند که دائم تو سروکله هم نکوبند!!!
-اهم اهم...
-آمبریج...فرار کنید آمبریج حمله کرده!!!
-
-اه...دراکو تو بودی؟گفتم چقدر صدات آشنا بود!
-رودولف ساکت میشی یا پرتت کنم بیرون؟!
-چشم خشانت من!!!
دراکو اندکی چپ چپ به رودولف نگاه میکند وبعد به بقیه خیره میشود:
-ما نیاز به یک سری لوازم داریم که مقداری از این لوازم را باید از گروههای دیگر قرض بگیریم...البته نه بصورتی که قبلا رودولف و بلیز قرض گرفته اند!!!
همه به رودولف خیره میشوند،البته با خشم:
رودولف و بلیز:

×یاد آوری خاطرات×
-هوی من کتاباتو میخوام ازت قرض بگیرم!!!
-اه...خوب آخه خودم لازمشون دارم!!!
-بلیز بکشش!
-کروشیو...
-احمق گفتم بکشش نه شکنجش کن...بیا فرار کنیم الان دوستاش میان!!!
×پایان یادآوری خاطرات×

همه:
دراکو بعد از اینکه بازهم اندکی به آنها چشم غره میرود باز به یادداشتهایش رجوع میکند:
-شما باید مقداری لوازم خنده آور از ویزلی ها بدزدید...نه چیز یعنی قرض بگیرید،یک مقداری مشنگ میخواهیم که از دهکده بغلی میتوانید قرض بگیرید...مقادیری پشمک برای مانتی...و چیزهای دیگری مثل بمب اتم و اینجور چیزهای کوچک!
-چیزهای کوچکش با من!
دراکو وظایف همه را تقسیم میکند و همه به دنبال کارهای جشن میروند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 15 تیر 1386 01:23
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان

رابستن روی مبل کنار شومینه نشسته بود و در حالی که پاهایش را روی هم انداخته بود شراب شاه توت وحشی اش را مزه مزه میکرد.صدای سلسی هنوز در گوشش بود:
...ببین،هیچ کاری نداره،تو مده آ رو تعقیب میکنی.وقتی میخواد وارد خوابگاه دختر ها بشه بقیه پسرها ازش جدا میشن.اون وقت قبل از اینکه بره بالا سریع صداش کن و حرفت رو بهش بزن...
رابستن دستی به موهای ژولیده اش کشید و زیر لب با خود گفت:من هیچ وقت موفق نمیشم.
اما با به یاد آوردن چهره راضی رودولف متوجه شد که باید موفق شود.چون نمیتوانست یک هفته تمام تمسخرهای او را تحمل کند.سرش را به عقب مبل راحتی تکیه داد و تا کمی فکر کند.اما از شدت خستگی بعد از چند لحظه چشمانش بسته شد و در لحظه ای که جام شراب از دستش به زمین افتاد و فرش تالار را به رنگ قرمز خونین در آورد به خواب عمیقی فرو رفته بود...

مده آ که بین چهار پسر نشسته بود خوشحال و سرزنده میخندید و با دیگران شوخی میکرد.در این لحظات رابستن به هر چیزی میتوانست فکر کند به غیر از خندیدن.قلبش مثل گلوله ای از نخ شده بود که بچه گربه ای آن را به این طرف و آن طرف پرت میکرد.با خود فکر میکرد که اگر موفق نشود چه خواهد کرد.
در همین فکر بود که ناگهان برخورد دستی را به شانه اش احساس کرد.با عجله به عقب برگشت و همین باعث شد دستش محکم به لبه یکی از صندلی ها بخورد.
رودولف با تعجب نگاهی به رابستن که آرنجش را گرفته بود انداخت و گفت:چته؟جوری پریدی هوا که انگار یه داکسی نیشت زده!
رابستن با افسردگی آهی کشید و گفت:ولم کن بابا.چیکار داری؟
رودولف شانه اش را بالا انداخت و گفت:هیچی.فقط میخواستم بگم بهتره عجله کنی.جشن فردا شبه.اگه زودتر با مده آ حرف نزنی یکی دیگه دست به کار میشه.از من گفتن بود.
رودولف این را گفت و به آرامی از رابستن دور شد.رابستن در حالی که به رودولف نگاه می کرد با خود اندیشید که حرف رودولف درست است.باید زودتر دست به کار میشد.کاش زودتر مده آ به طرف تالار می رفت.
رابستن در همین فکر بود که مده آ از روی صندلی بلند شد و پسر ها خداحافظی کرد.جمعیت پسرها پراکنده شدند و مده آ نیز به طرف خوابگاه دختران به راه افتاد.
قلب رابستن شروع به تپیدن کرد.لحظه ای که منتظرش بود فرا رسیده بود.باید کار را یک سره میکرد.بدون آنکه مهلت فکر کردن به خود بدهد از جایشس جست زد و با عجله به سمت مده آ رفت.
رابستن:مده آ...میتونم یه لحظه...چیز،باهات صحبت کنم؟
مده آ با تعجب برگشت و نگاهی به رابستن انداخت و گفت:البته.کاری داری؟
رابستن که احساس میکرد از درون آتش گرفته است گفت:راستش میخواستم اگه میشه...چیز کنم...نه...یعنی ازت بخوام که...
مده با تعجب هنوز به رابستن چشم دوخته بود.رابستن نفس عمیقی کشید و جمله اش را تمام کرد:...میشه با من به جشن بیای؟
مده آ به آرامی گفت:اوه.
رابستن احساس میکرد هر لحظه ممکن است قلبش از سینه اش بیرون بجهد.مده آ با شرم لبخندی زد و گفت:خیلی دلم می خواست،ولی راستش من به ایگور قول دادم.متاسفم.
مده آ بعد از گفتن این کلمات سری برای رابستن تکان داد و از پله های خوابگاه دختران بالا رفت.رابستن با قیافه ای شکست خورده همانجا ایستاده بود.از اینکه آنقدر معطل کرده بود از خودش متنفر بود.مغزش دیوانه وار کار میکرد.باید کسی را برای جشن به همراه می آورد وگرنه همه او را مسخره می کردند.با خود فکر کرد چه کسانی باقی مانده اند.در همین لحظه به یاد سلسی افتاد.شاید او هنوز به کسی جواب نداده بود.
رابستن با عجله شروع به دویدن کرد و بعد از تنه زدن به ایوان که کنار در خروجی ایستاده بود برای پیدا کردن سلسی از تالار خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: یکشنبه 13 خرداد 1386 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
شروع
رودولف لبخند زیبایی بر لب آورد و مشغول شانه کردن موهایش در جلوی آینه شد.بالاخره توانسته بود بلاتریکس بلک زیبا را برای جشن رقص هاگوارتز دعوت کند!رابستن وارد اتاق شد و در را با صدای بلند به هم کوبید.
رودولف از بالای شانه اش به او نگاهی انداخت و پوزخندی زد:چیه؟باز هم نتونستی گیرش بیاری؟
رابستن با عصبانیت غرغر کرد:من نمیدونم اون چرا همیشه بین یه فوج پسر در حال حرکته؟ناسلامتی دختره!
رودولف شانه اش را روی تخت پرت کرد،به سمت برادرش برگشت و با لحنی جدی گفت:ولی از من میشنوی رابی!زودتر درخواستت رو مطرح کن.خیلی هم کم طرفدار نیست.خودت هم میدونی که کل هاگوارتز برای مده آ سر و دست میشکونن.
رابستن نگاهی به رودولف انداخت:من موندم رودی.که تو چطوری خوشگل ترین دختر هاگوارتز رو برای جشن دعوت کردی؟
رودولف پوزخندی زد و در حالی که از اتاق خارج میشد به رابستن گفت:به دودلیل موفق شدم:یک بلاتریکس قابل تحمل تره.دو:من خوشتیپ ترم!
رابستن حیرت زده و عصبانی به برادرش که از اتاق خارج میشد خیره شد.باید راهی برای دعوت از مده آ میافت.ولی چگونه؟باید با یک دختر مشورت میکرد.ولی چه کسی؟هیچ دلش نمیخواست رودولف و بلاتریکس روز جشن به او بخندند!باید از دختری که مغرور نبود و در دسترس بود کمک میگرفت.
_سلسی!
این را با صدای بلند و شادمانه گفت.بلافاصله از جا پرید و به سمت تالار عمومی رهسپار شد.
سلسی مثل همیشه کم حرف و ساکت در گوشه ای از تالار مشغول مطالعه بود.رابستن به سمت او رفت:سلام سلی!به کمکت احتیاج دارم.
سلی چیزی نگفت و تنها با نگاهی پرسشگر به او خیره شد.رابستن رک و راست گفت:به نظرت من چطوری از مده آ مالفوی دعوت کنم برای جشن؟
سلی لبخند سردی زد و به راحتی راه حلی جلو پای رابستن گذاشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلسیتنا واربک در 1386/3/13 21:41:54
[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: چهارشنبه 5 اردیبهشت 1386 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس در حالی که چوب دستی اش را به سمت روبرو نشانه رفته بود ایگور را تکان داد تا از وضعیتش با خبر شود.
بلاتریکس:ایگور،ایگور،بلند شو دیگه.حالت خوبه؟یه چیزی بگو.
در همین لحظه صدای گامهایی آرام به گوش رسید که سمت انها نزدیک مشدند.بلاتریکس با نگرانی نگاهی به اطراف انداخت تا جایی برای مخفی شدن پیدا کند.هیچ جایی نبود وتا چند لحظه دیگر محفلی ها آنها را میدیدند...
لوپین در حالی با چوب دستی اش جلو را روشن میکرد وارد اتاق شد.سارا هم پشت سرش وارد شد.سارا در حالی که با تعجب به اطراف نگاه میکرد گفت:عجیبه.من مطمئنم یکیشون رو زدم.طلسمم مستقیم به همین سمت اومد.
لوپین که اطراف را میگشت گفت:شاید اشتباه کردی.حتماً جا خالی داده.به بچه ها بگو بیان اینجا.از خونه خارج نشدن.مطمئنم.باید همه جا رو بگردیم.
سارا به دستور او از اتاق خارج شد تا بقیه را خبر کند.لوپین در حالی که ایستاده بود چوب دستی اش را پایین گرفته بود به کف زمین نگاه میکرد که متوجه چیزی شد.گرد و خاک روی زمین به طرز شدیدی بهم ریخته بود.انگار کسی قبلاً آنجا دراز کشیده باشد.لوپین باورش نمیشد که گول خورده باشد.میخواست با صدای بلند بقیه را خبر کند که ناگهان دستی از پشت او را گرفت.لوپین لحظه ای چهره بلاتریکس و چوب دستی اش را دید اما قبل از اینکه بتواند کاری انجام بدهد در سیاهی مطلق فرو رفت...
بلاتریکس بدن بی جان لوپین را به کناری انداخت.وضعیت هنوز بحرانی بود.با ناپدید شدن لوپین مطمئنن همه جای خانه را زیر و رو خواهند کرد.باید هرچه سریع تر ایگور را بر میداشت و از آنجا میرفتدر حالی که طلسم نامرئی کننده را روی لوپین اجرا میکرد ایگور را از زمین بلند کرد و در حالی که به ارامی از اتاق خارج میشد به طرف در خروجی رفت.بلاتریکس با تعجب در یافت که کلبه بسیار بزرگ تر از آن چیزیست که در لحظه اول مشاهده کردند.این نیز جادویی برای گرفتار کردنشان بوده.بلاتریکس در حالی که ایگور را میکشید از جلوی چند اتاق رد شد.صدای همهمه محفلی ها را میشنید.در همان لحظه در خروجی را پیدا کرد.دو نفر جلوی در ایستاده بودند و نگهبانی میدادند.بلاتریکس که از افسون نامرئی کننده خود محفلی ها ایده گرفته بود چوب دستی اش به طرف ماموران گرفت و زمزمه کنان گفت:آواداکداوارا.نور سبز رنگی لحظه ای فضا را فرا گرفت و جسد دو مامور به ارامی بر روی کف اتاق افتاد.بلاتریکس فرصت را تلف نکرد و به سرعت از در خارج شد.
سارا و محفلی های دیگر نیز که نور سبز را دیدند با هیاهو و فریاد به از در خارج شدند و هر جا را که میتوانستند طلسم میکردند اما دیگر دیر شده بود چون بلاتریکس و ایگور از تله فرار کرده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: شنبه 1 اردیبهشت 1386 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
شروع:
دو پیکر شنل پوش موهوم، در زیر نور بی رمق مهتاب زمستانی، آهسته به سمت کلبه ای رهسپار بودند که در میان انبوه درختان به سختی خود را به آنها می نمایاند. هر دو چوبدستیهایشان را به جلو نشانه گرفته بودند تا در صورت هر گونه ناامنی از خود دفاع کنند و با گامهایی مصمم اما هماهنگ، به هدفشان نزدیک میشدند. سرانجام یکی از شنل پوشان در زیر درختی نزدیک خانه متوقف شد و کلاه شنلش را از سر انداخت:
_ این کار باید سریع و بدون سروصدا انجام بشه، پس بدون هیچ معطلی طلسمتو شلیک می کنی. احتمالا دو نفر بیشتر نیستن، یه نفر برای من، یکی برای تو. بهتره اول تو کارتو شروع کنی بلاتریکس.
با پایین افتادن دومین کلاه، گیسوان مشکی زنی نمایان شد که چهره ای خشن اما جوان داشت. بلاتریکس چوبدستیش را به سمت کلبه نشانه گرفت و مشغول اجرای وردی شد که با به زبان آوردن آن، هاله ای سبز پیرامون اقامتگاه چوبین را فرا میگرفت. پس از مدتی نه چندان طولانی، بلاتریکس چوبدستیش را پایین آورد:
_ عجیبه، اما ظاهرا که امنه و هیچ طلسم حفاظتی روش اجرا نشده. ظاهرا دامبل پیر از اهمیت این دو نفر برای لرد بی خبره، ایگور.
_خب، پس برای کشتن آماده باش!
لحظه ای بعد، هر دو روبروی درب کلبه ایستاده بودند. ایگور بدون هیچ هشدار قبلی، با اجرای وردی درب کلبه را منفجر کرد و هر دو بی معطلی داخل شدند. با چوبدستیهای بالا گرفته آماده ی شلیک کردن بودند، اما چیزی که آنها را متعجب کرد این بود که ظاهرا وارد خانه ای خالی شده بودند.
بلاتریکس با صدایی آهسته گفت: امکان نداره اینجا نباشن...مخفیگاهشون همین جاست!
_مطمئن بودم سوروس نمیتونه مثل آدم از محفلیا جاسوسی کنه! از گردوخاک اینجا معلومه که یکی دو ماه خالی بوده!
هر دو مرگخوار ولدمورت به آرامی شروع به قدم زدن در کلبه کردند. بلا به سمت اتاقی در ضلع شرقی خانه به راه افتاد. همه ی نشانه ها حاکی از غیر مسکونی بودن کلبه در مدتهای اخیر بود. بلاتریکس با ناامیدی و ترس از مجازات لرد سیاه، بیهوده به اطراف نگاه میکرد تا شاید شاهد کلیدی برای گشودن راز فریبی مخفی باشد. در همین فکرها بود که ناگهان چشمش به چیزی افتاد: یک قطره خون، روی میز و در نزدیکی کارد به چشم می خورد. بلاتریکس انگشتش را به آرامی روی میز کشید. خون هنوز تازه بود. به یاد افسونی افتاد که با آن میشد روی سطوح مختلف گرد و خاک قرار داد....اه!چقدر احمق بود! آنها در تله افتاده بودند!
بلاتریکس با نگرانی برگشت:
_ایگور!!!!!!
اما جوابی نشنید. با عجله به سمت دیگر اتاق رفت. برای اولین بار در آن شب احساس وحشت میکرد. ناگهان پایش به چیزی گیر کرد و باعث شد تعادلش را از دست بدهد. نگاهی به پایین انداخت، بدن خونین ایگور در زیر پاهایش بود! بلاتریکس با شنیدن صدای خش خشی سرش را برگرداند. بیشتر از هر وقت دیگری، دستگیری خودش را نزدیک می دید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا تو نگاه می کنی، کار من آه کردن است...
ای به فدای چشم تو...کوفت! مگه مرض داری نیگا می کنی؟!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 فروردین 1386 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان
رودولف چوبش را به طرف گرامافون نشانه گرف و با صدایی ارام وردی را زمرمه کرد.چند لحظه هیچ اتفاقی نیوفتاد.
تئودور با خنده گفت:کار تو نیست رودولف تو رو چه به طلسم
اما در همین لحظه از نوک چوب رودولف نوری زرد رنگ بیرون زد و به طرف گرامافون روانه شد.و با برخورد به گرامافون صدای گرامافون کم کم کمتر شد.
رودولف با پوزخند گفت:چی شد تئو من که این کاره نبودم
ایوان با خوش حالی گفت :ایول رودولف حالا این صداش قطع میشه
رودولف گفت:نه قطع نمیشه و لی صداش خیلی کم میشه به طوری که دیگه ازارمون نمیده.و ما میتونیم بریم و راحت بخوابیم
کل برو بچ اسلی به طرف خوابگاه خود حرکت کردند و ایگور را به حال خودش گذاشتند.ایگور همچنان حرکات موزون اجرا میکرد اما ملایم تر.
ایوان با خستگی به طرف تختش می رفت و در همین موقع گفت:بابا اگه این رودولف نبود کار هممون ساخته بود من که خوابم نمی برد. تو چی بلیز؟
بلیز با خواب الودگی گفت:منم نمیتونــــــــســــــــــــــــتــــــــم!
و در همین حال به خوب رفت.و ایوان هم روی تخت ولو شد و به خوب عمیقی رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و ?
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: دوشنبه 27 فروردین 1386 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
شروع:

بلیز خسته و کوفته از یک روز مزخرف به تخت رفته بود تا حداقل اندکی بخوابد.اما روز بد تبدیل به شب بد شده بود و سر درد فرصتی برای خواب به او نمیداد.همان طور که به پشت دراز کشیده بود و لکه های ناشی از سوختگی سقف پارچه ای تختش را میشمرد ناگهان صدایی او را از جا پراند.
با عجله از روی تخت بلند شد و به اطراف نگاه کرد.سایرین نیز بیدار شده بودند و گیج و خواب آلود در تخت هایشان نشسته بودند.ایوان در حالی که خمیازه میکشید گفت:چی شده بچه ها؟پارتی گرفتیم؟
تئودور که در تاریکی جایی را نمیدید میخواست از روی تخت بلند شود ولی به دلیل عجله زیاد به ستون تخت خورد با با سر روی زمین افتاد!همان طور ک سرش را میمالید از روی زمین بلند شد و گفت:ببینم من درست میشنوم،یه نفر داره نصفه مرلین منسون گوش میده؟!
بلیز که خستگی اش با سردرد مخلوط شده بود گفت:به جای این حرفا بریم بیرون ببینیم چه خبره.
همه به دنبال بلیز از اتاق خارج شدند.در راهرو با لشکری از اسلیترینی های خواب آلود برخورد کردند که تلو تلو خوران به طرف تالار میرفتند.بلاتریکس که به شدت عصبانی بود گفت:هر کی این شوخی مسخره رو راه انداخته باشه تیکه تیکه میکنم!
وقتی همه به تالار رسیدند ایگور را دیدند که بر روی گرامافون جادویی تالار یک صفحه از آثار مرلین منسون را گذاشته و با علاقه مشغول هد زدن است!!!!
بلیز چشمانش را مالید و گفت: این چرا اینجوری شده؟
ایوان جلو رفت و چند بار به سر و صورت ایگور کوبید!ولی ایگور متوجه هیچ چیز نمیشد و همچنان به هد زدن ادامه میداد!
بلاتریکس دستش را به پیشانی اش کوبید و گفت:فهمیدم چش شده.داره تو خواب راه میره.
تئودور با تعجب گفت:مطمئنی داره توی خواب راه میره؟فعلاً که داره میرقصه!
ایوان خمیازه ای کشید و گفت:حالا کسی بلده از خواب بیدارش کنه؟من که علاقه ندارم تا صبح مرلین منسون گوش بدم!
رودولف گفت:خوب اگه نمیخوای گوش کنی گرامافون رو خاموش کن آی کیو جان!
بلیز سرش را تکان داد و گفت:نه،نباید گرامافون رو خاموش کنیم.ممکنه خطر ناک باشه.یا باید بیدارش کنیم یا بذاریم اهنگ تموم بشه.البته تا صبح که خودش بیدار بشه هم میتونیم صبر کنیم!
ایوان نگاهی به صفحه گرامافون انداخت و گفت:خوب بهتره یکی از اون دوتا راه رو انتخاب کنیم.چون این صفحه ام پی تریه،از اولین عطسه تا آخرین آهنگ این یارو خواننده هه رو داره!جمعاً هزار ساعت آهنگه!
بلیز: کسی بلده چطوری بیدارش کنه؟؟!!
رودولف در حالی که آستین هاش رو بالا میزد گفت:همه برن کنار.الان خودم بیدارش میکنم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: جمعه 25 اسفند 1385 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان

پس از آماده کردن غذای اصلی برای چهارشنبه سوری یعنی مشنگ های منفجره ، اسلی ها به سراغ چاشنی ها رفتند و در پی خرید مواد منفجره مشنگی برآمدند .
ایگور ، رابستن و رودولف ( علافان جامعه ) وظیفه ی تهیه ی این مواد را بر عهده گرفتند .
روزی که هر سه در حال قدم زند در خیابان مشنگی هستند .
ــ هوی آقایون! عاشقید این طوری راه می رید وسط خیابون ؟
ــ مرتیکه های الاغ بیاین کنار ، خیابونه ها ناسلامتی .
ــ آقا بیا کنار دیگه ! چقدر شما بی فرهنگ و چیز هستید ای بووووق!
رابستن : این مشنگ ها چقدر کلنگن .
ایگور : هی بچه ها اون جارو .
رودولف : کجا رو ؟
ایگور : همون دو تا پسره رو دیگه ...سوار این دوچرخه مشنگی ها هستن .
رودولف : رویت شد .
هر سه نفر به سمت دو دوچرخه سوار نزدیک شدند . رابستن توانست سه ترقه ی سوتی را که از فرمان دوچرخه آویزان بود ببیند .
رابستن : هی بچه ها وایستین یه لحظه . بچه ها هم که اندکی هالیدی بدن خیلی راحت حرف گوش کردن و وایستادن .
بچه مشنگ ها :
رابستن ترقه جلوی فرمان را برداشت و در حالی که بهش خیره شده بود شروع کرده به ارزشی بازی : چه قشنگه این ترقه ...از کجا خریدی ، چند خریدی ...
بچه ها هم تمام و کمال به سوالات رابستن جواب دادند . رابستن رویش را از بچه ها برگرداند و ترقه ها رو چپوند تو جیبش .
یکی از بچه مشنگ ها : آقا ترقه مونو بده
ایگور : ترقه ؟ تو ترقه به بچه های مردم می فروشی ؟
شپلخ!
ایگور زد توی گوش بچه و انداختش پایین از دوچرخه . بچه ی دومی : کمک ! کمک ! دزد ! چاقو کشی ! بی ناموسی ! کمک !
در همین لحظه رودولف پلاستیکی پر از ترقه را از از بچه مشنگه کف رفت .
شپلخ !
این بار بقال محله بود که به کوچه آمده وزده بود تو گوش رودولف ، مرد بقال که دارای سبیل های کلفت وارزشی بود با عصبانیت گفت : خجالت نمی کشید به خاطر چار تومن ترقه بچه ی مردم رو کتک می زنید ؟ چقدر فرهنگتون پایینه آخه .سپس پلاستیک ترقه ها رو گرفت و به بچه ها پس داد .
دو کودک در حالی که اشک خود را پا ک می کردند از بقال تشکر کردند وبه آرامی به راه افتادند ، بقاله هم عین دسته کلنگ واستاده بود و اسلی ها رو می پایید و به علت سرما خوردگی مرتب عطسه می کرد .
ملت اسلی جرات تکون خوردن نداشتند :
سرانجام که کودکان دوچرخه سوار به نقطه ی کوچکی تبدیل شدند بقال اونا رو تنها گذاشت ، به محض رفتن بقال رابستن چوبدستیش رو به سمت دوچرخه ها گرفت و گفت : شپلخیوس !
دو دوچرخه روی زمین افتاد ، هر سه نفر با سرعت به آن مکان آپارات نمودند و دوباره پلاستیک ارقه هارو کف رفته وبه تالار عمومی هجرت فرمودند .

زمان : شب قبل از چهار شنبه سوری .
مکان : تالار عمومی اسلایترین .
موسیقی متن : صدای بلند تلویزیون و فیلم ماگلی اره 3 !
بلا در حال مشاهده های صحنه های هیجان انگیز این فیلم به رابستن می فرماید : برو یه سر به اون مشنگ ها بزن .
رابستن : من نمی رم به اون شوهرت بگو خواهرم .
بلا با لحن تهدید آمیز : اولا من خواهرت نیستم ، زن داداشتم ، دوما رودولف جونم کلی ظرف شسته و خسته س .
رابستن : به ایگور بگو .
ــ داره ریشاشو با تیغ ژیلت می زنه .
ــ بلیز چی ؟
ــ رفته لالا .
ــ سیبل چطور ؟
ــ داره به بلاتروف غذا می ده .
ــ ایوان چ...
بلاتریکس با صدای بلند در حالی که از جرو بحث با رابستن خسته شده : اگه می ترسی بگو می ترسم دیگه چرا جفنگ می گی ؟
رابستن پا می شه تا بره به مشنگ های منفجره سر بزنه و از اون جایی که سرماخورده بود نمی تونست نام ورد لوموس رو مثل بچه آدم بگه و در نتیجه مجبور شد با کبریت بره به زیر زمین تالار و به مواد منفجره سر بزنه .
رابستن داشت از پله ها پایین می رفت که آتش کبریت خاموش شد و در همان حال توی تاریکی کبریت دیگری روشن نمود و به راه خویش ادامه داد تا به دیگی رسید که گوی های نورانی داخلش بودند در همین لحظه کبریت از دستش میفته و صحنه اسلوموشن میشه :
رابستن به ترتیب این شکلک ها رو تجربه می کنه: :no:
کبریت هم به آرامی به داخل دیگ میفته و....فوقع ما وقع !

روز بعد در گوشه ای از روزنامه :
جوان ناکام و متدین وخوش برخوردی از ولایت اسلی به جهان باقی پیوست . وی طبق گزارشی که لحظاتی قلب از مرگش با ما انجام داد ، بلاتریکس را عامل مرگ خویش خواند !
روحش شاد ویادش گرامی باد .
بلیز : اه اه...یه ماه تدارکات ما برای چهار شنبه سوری رو به باد داد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/12/25 16:38:46