جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  198 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 شهریور 1386 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- به به ببینید کی اینجاس ! جناب فنریر !! خب می گفتید یه گاوی گوسفندی شتری چیزی می کشتیم جلوی قدمهای مبارکتون
- ها ؟ مانتی نفهمید این چی گفت ؟
- بهتر که ما بریم بابا جون ، کار ما دیگه تموم شده . با اجازه ی جولیا جان
- بودی حالا ما اینجا یه مهمونی کوچیک احتمالا داشته باشیم ، خوشحال میشم که تو هم سهیم باشی در این جشن و مهمونی
- اره بهتر که تو بری رودولف جان ؛ قابل توجه شما جولی این جشن فقط 3 تا کارت دعوت داده بیرون . یکی من یکی تو و ،( یه نگاهی به بارتی میندازه و ادامه میده ) البته ، پسر گلم هه بارتی
- e ، اره ؟ خب من نمی دونستم رودی جون شرمندت
رودولف که همه چیو کاملا درک کرده موقعیت را غنیمت میشماره ، دست مانتی رو میگره و د فرار
- بارتی ، بارتی من کجایی عزیزم ؟
- اهم ، e من اینجام کاری داشتی ؟
- میشه بری ببینی فاطیما داره چیکار می کنه ؟
- البته حتما
- فنریر که صورتش شبیه ! شده بود میگه : فاطیما کیه اونوقت ؟ !
- بارتی با ذوق فراوان میگه : بچمونه بابایی ، نوه ی شما یا بچه ی شما هم میشه ( در افکار خودش ، چه جلب یعنی یه جورایی خواهر منم میشه ؛ باب ایول تو دیگه کی هستی فاطیمای بابا ) بر میگرده که افکارش رو به فنریر هم ابلاغ کنه که چهره ی معصومانه ی فنریر تا بیرون از اتاق بدرقش میکنه !
- به به واقعا که باید بهت افرین گفت ، بچه دارم شدی اونم به این سرعت . ایول واقعا کارت درسته ؛ افرین بر تو !
جولیا که به طرف یخچال ( وسائل مشنگی که به مشنگ زاده ها به فنریر هدیه داده بودند . فکر بد نکنیدا هدیه بوده ) میره تا یه نوشیدنی نوش جانش کنه ، میگه : چه کنیم دیگه ما اینیم چه میشه کرد ! خب از اینا گذشته واسه چی امدی اینجا( یعنی تو ملک خصوصی من !)
فنریر که دیگه تعادل روحیشو از دست داده بود ( عجبا مگه این گرگ روحیه هم داره ! چه حرفا چه چیزا ادم شاخ در میاره کچل مو در میاره ) محکم در یخچال رو میبنده و باعث میشه جولی به عقب شوت شه
- بسه دیگه با من شوخی نکن که اصلا تو مودش نیستم . تو به چه جراتی داری با من حرف میزنی اصلا با چه رویی ؟ ها ؟ دختره ی گستاخ ! حیف من که زندگیمو با تو حروم کردم حیف ( اه و گریو از این حرفا )
جولی از روی زمین بلند میشه و به طرف فنریر میره به طوری که به حالت فیس تو فیس با فنریر در میاد حالت معصومانه ای به خود میگره چشمانش پر از اشک میشه ( انقدر معصوم میشه چهرش که حتی من به گریه میوفتمو از خود بی خود میشم ، دیگه خودتوت تفکر کنید که فنریر چه حالتی داره ) جولی دستاشو بالا میاره و اشک های فنریر رو با دستانش پاک می کند ( در افکار فنریر یعنی میشه .. ) بعد دستشو اروم بالا میاره و نگاهی به دستان خیس و تر خودش میندازه ودر کمال تعجب خنده ای کر کننده سر میده و شروع میکنه به چرخیدن دور فنریر
- خدای من چه صحنه ی جالبی فنریر عزیز من داره گریه میکنه هه گریه های تو واسه من دیگه هیـــــــچ رنگی نداره فنریر جان دیگه همه چی بین ما تموم شده دیگه اون لحظه های خوب و شیرین بین ما خلاص اره فدات شم تموم
فنریربه طرف جولی میره صورت جولی رو تو دستش میگیره تو چشمای خمار بی حس جولی خیره میشه و میگه : نچ نچ نچ عزیزکم خیلی مصرفت بالا بوده بد جور از خود بی خود شدی اما من درستت می کنم ، به نحوی ادمت می کنم ؛ من راحتت نمیذارم اینو مطمئن باش
در همون لحظه بارتی به همراه فاطیما وارد اتاق میشن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 شهریور 1386 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-آُسلامیوس فنریر،من مامور مخصوص آیت المرلین کالین هستم، ماموریت رسیدگی به وضعیت بیناموسی خانواده شما در دستور کار بنده قرار داده شده است،بنده دارای مجوز رسمی از حضرت کالین و مجوز ماموریت از زنم هستم،بدین منظور که تا سه روز مهلت دارم ماموریتم را تمام کنم وگرنه همسر مهربانم من و تو را بشدت خواهد کشت!!!
- بفرما داخل دم در بده ! بيا يه چوي بنوشيم بعد مي رويم ! ( كپي رايد باي نظير شنبه )
- ممنون ! تو م خواي نيرنگ كِني ! ( كپي رايد باي حامد )
- نه بيا تو نيرنگ چيه ؟ بيا چوي بنوشيم بعد به راه بيفتيم !
- مانتي چوي نوشد ! ( دقت كنيد نوشيد نيست نوشد )
و همگي به داخل خانه رفتند و رودلف :
فنرير :
مانتي :
فنرير : خب اينا دسته گلاي جولياس ! اگه با من مي موند خونه وضعش اين نبود ! حالا بيا چوي بنوش !
و به سمت آشپزخانه رفت و هرچه گشت اثري از يك قطره چوي دم نشده پيدا نكرد و براي اينكه ضايع نشود به سمت كتري اي رفت كه حداقل 3 هفته پيش آخرين چوي در آن جوشيده بود و دم كشيده شده بود و از داخل آن براي رودلف و مانتي چوي ريخت ...
- ... بفرماييد چوي !
- ممنون ! الان مي خوريم !
رودلف :
فنرير : چيه ؟
مانتي كه هنوز چوي ننوشده بود :
بالاخره پس از چند بار متوالي بالا آوردن رودلف جلوگيري از نوشديدن ( دقت كنيد به كلمه ) چوي بوسيله مانتي و غيره فنرير گفت :
- حالا ديگه بزنين به چاك ! بايد بري دنبال جوليا و بارتي !
- تنهايي ؟
- آره پس چي ؟
ناگهان در خانه باز شد و باد شروع كرد به وزيدن و موهاي بلند مانتي جلوي صورتش را پوشاند ( درست مثل اون تيكه در كارتون حضرت موسي ) و به سمت در رفت تا ببينيد چه شده كه بارتي و جوليا را ديد و :
جوليا و بارتي :در برابر هم : :banana: :bigkiss: :fan:
و بعد كه فنرير را مي بينند :


اين داستان ادامه دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 26 شهریور 1386 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
حضرت شیخ کالین در دفتر آسلامی خود،درست زیر تابلوی این قدری حضرت مرلین نشسته است و عمیقا در تفکرات فرو رفته است،مساله بیناموسی فنریر وی را بشدت در فکر فرو برده است، زیرا او آیت المرلین است و باید کاری کند که آسلام در رگهای ملت جریان داشته باشد!!!
کالین آهی فکورانه میکشد و بعد زنگی را که روی میزش قرار دارد به صدا درمیاورد...سپس دوباره زنگ میزند...و دفعه سوم زنگ را به گونه ای نفرین میکند که تا سرکوچه بدود!!!
-رودولف بوقی کجایی؟!
اندکی بعد رودولف در حالی که پیش بندی گل گلی بتن کرده است و از دستکشهای ظرفشویی اش کف به زمین میچکد با قیافه ای خشمگین جلوی وی ظاهر میشود:
-یا کالین،مگه بهت نگفتم موقع ظرف شستن گیزر نده بمن؟کار دارم اگه ظرفهارو بد بشورم زنم میکشتم!!!
-زن ذلیل بدبخت!!!
-هر چی زنم بگه!!!
حضرت کالین اندکی چپ چپ به وی نگاه میکند وبعد ورقی را به او میدهد ولی قبل از اینکه رودولف با دستهای کفی ورق را به خمیرکاغذ مبدل کند بلافاصله ورق را برمیدارد:
-یکی از اعضای تالار شما دچار مشکلات فی نفسه بشدت آسلامیوسی شده است و بیناموسی در خانواده وی بشدت جریان یافته است و این وظیفه آسلامی تو است که آسلام را به خانواده او برگردانی...رودولف دقیقا چیکار میکنی؟!
-خوب راستش داشتید حرف میزدید گفتم یک مقدار از ظرفها را احضار کنم همینجا بشورمشون وقتم هدر نره!!!
کالین،اندکی به کف دفترش که کفی شده است و مقداری به قیافه حق به جانب رودولف خیره میشود و بعد با بیل به دنبال وی میدود!!!
***************
منزل فنریر
***************
فنریر در خانه خویش نشسته است و مشغول دیدن عکسهایی است که با همسر و فرزند خویش در دوران کودکی فرزندش انداخته و هی آه جانسوز میکشد...بناگاه خانه به لرزه در میاید!!!
-یا جوراب پای چپ مرلین!!!
فنریر به سرعت به سمت در میرود و در را باز میکند،وی ابتدا با دو ستون بشدت دراز مواجه میشود،وی وقتی ستون را به سمت آسمان ادامه میدهد با غولی به طول چهار متر مواجه میشود:
-مانتی همیشه دوست داره اول در بزنه بعد بره تو خونه،مانتی دوست داره مودب باشه!!!
-
رودولف از بالای شانه های فرزند برومندش به زمین میپرد و حدود یک ساعت بعد به زمین میرسد:
-آُسلامیوس فنریر،من مامور مخصوص آیت المرلین کالین هستم، ماموریت رسیدگی به وضعیت بیناموسی خانواده شما در دستور کار بنده قرار داده شده است،بنده دارای مجوز رسمی از حضرت کالین و مجوز ماموریت از زنم هستم،بدین منظور که تا سه روز مهلت دارم ماموریتم را تمام کنم وگرنه همسر مهربانم من و تو را بشدت خواهد کشت!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 26 شهریور 1386 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
به غیرت قزوینیم بر خورد !
---------------
فنریر با خوشحالی به سوی خانه حرکت میکرد،او تعطیلات خوبی را گذرانده بود و امنسال در فصل شالیکاری به رشت رفته بود تا نهایت استفاده را از این ایام پر برکت ببرد.
به سمت چپ پیچید و وارد کوچه شهید مالدبر شد،هیجان زیادی داشت تا برسد به خانه،او باید سال بعد بارتی پسرش را هم با خود ببرد تا اینگونه بتواند سنن قزوینی را به وی به بهترین وجه ممکن بیاموزد.
دم در رسد و وسیله ای را وارد سوراخ کرد و در باز شد.
-بارتی پسرم......جولیا جیگرم..........
اما جوابی نشنید،به طبقه بالا که اتاق خودش و جولیا در ان قرار داشت رفت.
دوباره وسیله ای را درون سوراخ کرد و در باز شد......درون اتاق کسی نبود.....اتاق نامرتب بود......به اطرافش نگاه کرد ....تنها اتاق یک تغییر درونش رخ داده بود و ان هم روی دیوار بود.......آری قاب عکسی که باعث شد فنریر از تعجب خشکش بزند.
کمی جلو تر رفت تا بتواند عکس درون قاب را ببیند..در دلش مرلین مرلینه میکرد که اشتباه دیده باشد.....وقتی نزدیک شد تنها چیزی که دید .....پسرش بارتی بود که کت و شلوار دامادی پوشیده بود وکه جولیا را با لباس عروسی اش در اغوش گرفته بود.....
----------------
پا به میدان شهر گذاشت باید هر چه سریعتر خود را به او میرساند،شاید او میدانست چه اتفاقی افتاده است،وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود،این امکان نداشت.
به ساختمانی بقزرگ رسید و از در وارد شد،پله ها را در نوردید و به اتاقی رسید که رویش نوشته بود»قاضی القضات شیخ الشیوخ کالین کریوی«وارد اتاق شد.
-شیخ به دادم برس...تمام زندگی ام بر باد رفت
-چه شده است پسرم ...آیا در ایام شالیکاری کامیاب نشده ای؟
این را مردی از پشت میز گفته بود،او از جایش بلند شدو با فنریر دست داد.
فنریر:ای کاش اینگونه میشد شیخ
شیخ:چه شده است بگو؟آیا اشتباها در قزوین پولت افتاده و درخواست امداد غیبی داری همی؟
فنریر که اکنون میلرزید گفت:ای کاش در میدان قزوین خم میشدم اما این ننگ بر من نمیشد.
کالین اینک متوجه خطر شده بود،وقتی یک قزوینی این حرف را بزند یعنی وضعیت خوفناک است،دیگر چه رسد به فنریر که مقام »ارباب حلقه ها ؟«داشت!
فنریر:پسرم بارتی را میشناسید؟
شیخ:اری...آیا کس به وی تجاوز نموده است؟
فنریر:ای کاش میکردندش ولی این ننگ را به بار نمی آورد.......زنم جولیا را چی میشناسید؟
شسیخ:اری ..همی میشناسمش!
فنریر :تو از کجا زن منو میشناسی ای بی ناموس؟
شیخ:پسرم من عقدتان کردم ...یادت نمیآید؟
فنریر:هووووم.آری راست میگویید...یادش بخیر آن موقع چقدر جوان بودید.یادتان میآید.....
شیخ که متعجب شده بود گفت:این خاطرات را از خود دور نما....بگو چه حادثه اینقدر تو را اشفته ساخته است؟
فنریر که دوباره متوجه شده بود سرش را پایین انداخت و با شرم ساری گفت:زنم با پسرم ازدواج کرده اند.
شیخ ناگهان از صندلیش پایین افتاد ..بعد از مدتی از پشت میز بیرون امد و طوری که دستانش میلرزید گفت:ننگ از این بدتر نمیشود.......همی اگر تو میمردی من تو را ملامت نمیکردم.
فنریر که غضب در چهره اش نمایان بود گفت:حال من از مرده بدتر است یا شیخ.....اما غیرتم به من اجازه مردن نمیدهد....آیا میتوانید انها را برایم پیدا کنید؟
شیخ کمی در فکر فرو رفت و بعد بشکنی زد،
پتق
یک عدد نورممد دم در ظاهر شد.
-همی چه کاریست برایتان انجام دهم؟
-میروی می پرس و جو میکنی که بارتی کراوچ و جولیا تراورز کجا هستند.......زود بر میگردی!
-چشم
و با صدای پتقی غیب شد.

2 ساعت بعد
شیخ الکالین:پسرم تو میخواهی با آنها چه کار بکنی؟
فنریر:به اشد مجازات میرسانمشان!
پتق
و نور ممد ظاهر شد.
-همی شیخ به من اطلاع رسیده است که آـنها برای تعطیلات رفته اند به جزایر قناری.دیگر امری نیست؟
_برو ای نور والا..افرین بر تو
پتق.........
شیخ رویش را به طرف فنریر که انگار آتش گرفته بود کرد
-چه کار میکنی؟...میخواهی چند ممد کماند برای یاری ات بفرستم؟
-آری همی میخواهمی....متشکرم شیخ شما در حق من پدری کرده اید.
شیخ لبخند ملیحی بر لبانش نشست.

-----------------------
خب نامرده زنمو که پروندید!حالتون رو میگیرم!اما خب اینم یه سوژه شد واسه این تاپیک......
امیدوارم سوژه رو به شهادت نرسونید!از ایجاد فضای تخیلی پرهیز کنید ....
خواهشا طوری ادامه بدید که فنریر دنبال ان دو است و انها بعد از دیدن فنریر میفهمن و فراری میکنن و ............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همانا شما به علت پست بي نامو?
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 26 شهریور 1386 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
و شد انچه شد ( فکر بد هم نکنید بچه رو از پرورشگاه اورده بودند )

- چه خوشگله !
- آره !
- جوليا جون اسمشو چي مي خواي بذاري ؟!
جوليا : آخ ... واخ ... بايد با بارتي صحبت كنم ! بارتييييييييي !
بارتي : بله عزيزم ؟
- بيا اينجا كارت دارم !
- باشه اومدم !
و بارتي به سمت جمع زنان رفت و در بين آنها گم شد كه جوليا گفت :
- به نظرت اسمشو چي بذاريم ؟
- من مي گم اسمشو بذاريم فاطيما !
- اره خوبه ! عاليه . ببين چه خوشگله ... گوگولي مامان :mama:
- آره خيلي نازه ! به خودم رفته !
جوليا با عصبانيت بلند شد و بچه را به بلا سپرد ...
- چي ؟ كجاش شبيه توهه ؟ به اين خوشگلي به من رفته !
بلا : تو خوشگلي ؟
- نه پس تو خوشگلي با اون پسرت !
- راستي مانتي كجاس ؟
و جمعيت اينطرف و آنطرف را نگاه كردند و متوجه چيز بسيار عجيبي شدند كه
ملت :
نه مانتي هست نه گلي و نه فاطيما پس به دنبال آنها شروع كردند به گشتن !
... رودلف : آخه كجان اين سه تا بچه ؟ راستي چه زود مانتي و فاطيما و گلي با هم دوست شدنا !
بارتي : اره خيلي زود !
جوليا :
بارتي به سمت جوليا رفت و با حالتي دردمندانه و تسكين دهنده گفت :
- نگران نباش هر جا باشن با همن ! حتما رفتن يه جا بازي كنن !
جوليا : آره ؟ پس اگه اينجوريه آخجون !
بارتي :
ملت :
و دوباره بارتي : چيه ؟ حسوديتون مي شه ؟
ملت : ننننننننننننننه ! :no:
بارتي : چرا منو نگه مي كنين ؟ برين دنبال بچه ها بگردين !
ناگهان بليز با همراه چند تن ديگر كه به او آويزان بودند وارد گشت و ...
ملت :
بليز :
بلا و جوليا :
بلا و جوليا به سمت بليز رفتند و بچه هاي خود را در آغوش كشيدند و پس از كمي پرس و جو از بليز به سمت اتاق هاي خود رفتند تا به آنها شير بدهند
نويسنده :
خواننده :
نويسنده : چيه ؟ مگه چيز بدي نوشتم ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
خب خواهر جان بگو مهریه رو تا بریم ( ابجی جون من داداشتما )
- اهم.. خب با اینکه من و ایگور اصلا با این وصلت موافق نیستسم اما چون دختر گلمون جولی عاشق تنوع و نمی خواد که زندگیش یکنواخت باشه و فقط به همین علت تن به ازدواج داده ما هم موافقت خودمونو اعلام می کنیم
-بله بله کاملا مشخصه
سامی و ایگور:
- بله .. میریم سر اصل صحبت یعنی مهریه خب برادر همونطور که خودتم می دونی ما اصیل زاده ایم و جزو اشراف زادگان محسوب میشیم و طبق رسمای قدیمی شما باید علاوه بر مهریه جولی رو وارث اصلی خوتون قرار بدید و در کل این جولی که همیشه باید حرف اول و اخر رو بزنه
-بلا که به این حالت در امده بود گفت : امکان نداره من اجازه نمی دم با بارتی من هم چین کاری بکنید ، بارتی برای من مثه مانتی میمونه
-بارتی ، خودت یه چیزی بگو ؛ بلا اینو میگه و بر میگرده به جایی که قرار بود بارتی انجا باشه ( اما خب کاملا قابل حدس بود که اثری از بارتی نخواهد بود )
-نیست ..
همه طبق غریزه به جای که جولی نشسته بود بر میگردند که خب ...( کاملا مشخص بود که جولی هم نباید باشه )
در افکار ولدی ( آفرین بر تو حقا که به خودم رفتی ) از انجا که بلا چفت شدگیش عالیه با خود میگه ( اره ، خیلی به تو رفته ؛ تو اگه مال این حرفا بودی من الان لازم نبود این رودی رو تحمل کنم ) خلاصه که همه در افکار شوم خود بودند که به نگاه صدای گریه نوزادی همگان را به خود اورد
ملت :
نویسنده:
و شد انچه شد ( فکر بد هم نکنید بچه رو از پرورشگاه اورده بودند )
----------------------------------------------------------------------
ببخشید دیگه افتضاح شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جولیا تراورز در 1386/6/25 15:57:50
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 25 شهریور 1386 10:58
نمایش جزئیات
آفلاین
گفتگو با ناظر و اعضاي محترم :
متين اين پست را بخوايند و بدانيد كه درون مايه آن با جوليا تراورز هماهنگ شده و ناراحتي ايجاد نمي كند !

--------------------------------------------------------------------------

... بارتي و جوليا در حال صحبت كردن در مورد رنگ موي جوليا بودند كه ارباب براي او رنگ كرده و با هم مي خنديدند كه بارتي گفت :
- ببين جوليا من مي رم به ارباب بگم تو هم برو به سامانتا بگو , باشه ؟
- باشه ! من رفتم !

... 15 دقيقه بعد پيش ارباب !

- سلام ارباب ! يه درخواستي داشتم !
- بگو ببينم !
- مي شه شما براي من برين خواستگاري ؟
- چي ؟ مگه ... آها ! خب خواستگاري كي ؟ خب چرا با پدر و مادرت نمي ري ؟
- مگه ارباب يادتون رفته كه با هم پدرمو كشتيم و مادرم هم بجاي من در آزكابان مرد ؟ مي شه براي من بريم خواستگاري جوليا ...
- كي ؟
- جوليا تراورز پيش سامانتا ؟
- خب ... چي بگم ؟ مطمئني كه اين زن زندگيته ؟
- آره به جان آلبوس
- خب باشه ! من خودم قرار ها رو با سامي مي ذارم ! برو !
- ممنون !
و بارتي يك بوسه بر لپ ارباب مي زند و از پيش او مي رود . در راه به جوليا مي رسد و مي گويد :
- چي شد ؟ گفتي ؟
- آره ! ولي قبول نكرد !
- چي ؟
- شوخي كردم ! قبول كرد .

روز خواستگاري تالار عمومي اسليترين !

افراد حاضر در مجلس خواستگاري عبارتند از : ارباب لرد ولدمورت كبير ( پدر بارتي ) , برادر آني موني , بلاتريكس ( مادر بارتي ) , رودلف ( دايي بارتي ) , سامانتا ( مادر جوليا ) , ايگور كاركاروف ( پدر جوليا ) و ...
- خب سلام سامي جان ! بفرما اينم گل و شيريني !
- ممنون ! بفرماييد .
پس از چند دقيقه سامي فرياد زد :
- جوليا بيا !
جوليا با سيني اي پر از چاي به سمت ارباب رفت و ارباب يك چاي برداشت و ... بالاخره جوليا رسيد به بارتي و آخرين چاي را به او تعارف كرد و بارتي كه دائم در چشمان زيباي جوليا نگاه مي كرد چاي را بر داشت ولي چون خيلي داغ بود بر روي شلوارش ريخت و او سوخت و ...
... پس از چندين دقيقه ناگوار كه بارتي راحت شده بود و دائم نگاههاي متقابل بين خودش و جوليا در جريان بود ارباب ادامه داد :
- خب ما براي يه امر خيز اومديم . به نظر من سخن كوتاه كنيم و بذاريم اين دو نوشكفته برن و با هم صحبتاشونو بكنن خيلي خوبه !
- ا ... ارباب مي شه منم باهاشون برم . ممكنه خطرناك بشه
- باشه موني جان برو !

اتاق جوليا ( حاضرين : جوليا و بارتي و آني موني ) !

- خب يكم شماها حرف بزنين !
- نمي شه !
- چرا بارتي جان ؟
- چونكه شما مزاحمي !
- من ؟
- اره !
- خب باشه !
جوليا سرش را به سمت زير تختش برد و يك سيب در آورد به آني موني گفت :
- اگه اين سيب رو بهت بدم مي ري ؟
- زرنگي ؟
- نه تيزهوشم
- باشه ! قبوله ولي اول سيب رو بده !
- بيا بگيرش !
و آنها از شر آني موني راحت شدند و شروع كردن به حرف زدن و ...

در سالن عمومي همه در حال جك تعريف كردن و اينجور ارزشي بازيا بودن كه يه دفعه جوليا با چشم گريون مياد بيرون و مي گه :
- اين پسره ي گستاخ نمي دوني چي مي گه ! من نمي خوام باهاش ازدواج كنم !
- چي ؟ ( شكلك دو چشم گرد براي تعجب و سروپرايز )
ناگهان خنده بر لبان بارتي و جوليا سرازير مي شود و با هم مي گويند :
- شوخي كرديم . ما صحبتامونو كرديم و با هم تفاهم داريم !
ارباب گفت :
- خب سامي جان حالا بشينيم براي روز ازدواج صحبت كنيم !
جوليا : من بارتي خواست . من شوور خواست !
بارتي : من جوليا خواست , من منزل خواست ( مظور همون زنه ) !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 17 شهریور 1386 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدومورت كبير بيدار شد.احساس كرد كه دستانش سنگين شده است،تكاني به خودش داد ولي وضعيتش تغيير نكرد.دستش را از زير لحاف در آورد و ناگهان با صحنه عجيبي رو به رو شد.مانتي دست ولدمورت را كرده بود تو حلقش و دندوناشو بر روي آن مي فشرد.ارباب كه قرمز شده بود به رنگ نارنجي تغيير پيدا كرد و به سرعت بنفش شد.
ملت:
-عزيزم مانتي جان،بلند شو از دستم ميخوام برم به يكي از جان پيچ هام سر بزنم.
-مانتي ارباب دوست داشت..منم با ارباب آمد..من كمك كرد به ارباب.

ارباب به در تالار عمومي خيره شد و به فكر فرو رفت.
-بذار فقط اين هفته تموم بشه.من ميدونم و اينا.يك كاري كنم كه اين همه اذيت در طول اين چند روز را با هم يك جا درك كنند.

كمي آنطرف تر!


بلاتريكس و تريلاني به صورت زمزمه وار با يكديگر صحبت ميكردند به صورتي كه خودشان به زور صحبت هايشان را متوجه ميشدند.
ملت:

-ببين بلا...اين هفته بايد تمام كارهامون رو بكنيم..ما بايد به ارباب نزديك تر بشيم و در حالي كه همه بچه ها دارن بهش دستور ميدن،ما باهاش مهربون باشيم و حرفاش رو گوش كنيم.
-

خوابگاه پسران تالار اسليترين!
بليز و آناكين در كنار هم نشسته بودند و صحبت ميكردند.اينبار اينقدر آرام صحبت ميكردند كه حتي خودشان هم حرف هايشان را متوجه نميشدند و با حدس هاي مختلف متوجه ميشدند.آناكين در حال شكلك در آوردن بود و بليز حدس ميزد.

-فيل!؟شتر؟بوق؟آها فهميدم...اين يكي حتما دستگيره دره..نه؟نيست؟

10 دقيقه گذشت و آناكين كه عصباني شده بود صدايش را بلند تر كرد و گفت:
-گلابي(!)..ما بايد خودمون را به ارباب نزديك تر كنيم تا دوباره معاونش بشيم..فقط بايد مواظبش باشيم و دوباره بهش احترام بذاريم.

ايگور و ايوان و بارتي و مروپ و هوريس و بقيه بچه هاي تالار فقط از اين ماجرا ها بي خبر بودند و با خوشحالي در حال تماشاي كوييديچ بودند..به نظر شما آناكين و بليز پيروز ميشوند يا بلا و تريلاني؟آيا اصلا اين نبرد پيروزي دارد!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1386 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فرداي آنروز تالار اسليترين !

- سلام لردي جون !مي شه موهاي منو رنگ كني ؟
- كروش.... نه ببخشيد . باشه !
جوليا با خوشحالي برد را به طرف اتاق خود كشيد و در را بست ...
اندروميدا با حالتي ناباورانه گفت : يعني اون خود ارباب بود ؟
بليز : اره مگه نمي دونستي ارباب اين يه هفته هر چي بهش بگيم انجام مي ده . اون اگه اين يه هفته خوب نباشه از هفت ي بعدش ...
بلا : ديگه از هفته ي بعد همه رو عذاب مي ده ! بعدا به حسابت مي رسم بليز
... دو ساعت بعد ارباب به صورت بي حال از اتاق جوليا بيرون مياد و رو به همه مي گه : تموم شد . من بايد برم كار دارم .
اندروميدا به سمت ارباب حركت مي كند و مي گويد : ارباب مي شه صورت منو آرايش كنين ؟ بايد برم يه جايي !
ارباب : چه غلطا كه ...
سيبل از آنطرف تالار فرياد مي زند : ارباب مگه يادتون رفته ؟
ارباب : نه يادم نرفته . باشه بريم اندروميدا !
اندروميدا او را به طرف اتاق خودش مي برد و رد را مي بندد ...
... حدود 45 دقيقه بعد ارباب بي حال تر از قبل وارد تالار مي شود و به سمت در خروجي مي رود . در را باز مي كند و شروع به قدم برداشتن مي كند كه صدايي او را غافل گير مي كند .
- ارباب سلام . چطوري ؟ خوبي ؟ چوبي ؟ توري ؟
- منو مسخره مي كني ؟ كرو ... آها يادم رقته بود .
- خب ارباب مي خواستم بگم مي شه امشب پيش من بخوابين ؟
- من ؟ ... چي بگم آخه ؟ باشه ! اينم به خاطر تو مانتي ! ولي مانتي كه پيش بلا و رودلف مي خوابه ! بدبخت شدم . اونا تا صبح بيدارن
مانتي : ممنون ارباب . خيلي خوشگلي تو !
ارباب : چي ؟
ملت :
ارباب بليز را صدا مي كند و تا شروع به صحبت كردن مي كند بليز مي گويد : اربا مي شه اين نامه رو تا جغد دوني ببرين ؟
ارباب : مي خواستم برم همونجا گفتم اگه نامه اي داري ببرم !
بليز : ممنون . اينا ليست وسايليه كه براي عروسي مانتي و گلي لازمه هستش !
بلا : بليز جون اينا رو كه نبايد بخريم . پول اينا رو مي خواي از كجا بياري ؟
بليز : از تو مي گيرم !
بلا : چي ؟
بليز : يادم نبود كه ما بايد از دانش آموزان وسايلو قرض بگيريم . ارباب نامه رو بده من !
ارباب نامه را به او داد و به راهش ادامه داد . در راه به بارتي بر مي خورد كه در حال صحبت كردن با سلسي است و بارتي سلسي را دك كرده و به ارباب مي گويد : ارباب من مي خوام زن بگيرم . مي شه يه زن خوب براي من پيدا كنيد ؟
ارباب : چي ؟ مگه من اينجا دفتر ازدواج دارم ؟ آودا ... اوهو ! باشه يكي رو برات سراغ دارم . باهاش صحبت مي كنم . من برم ديگه . كاري نداري ؟
بارتي : نه فقط دم رات اينم بنداز توي سطل آشغال .
ارباب از روي بيچارگي آشغال بوگندو را از بارتي گرفته و به درون سطل مي اندازد .

فرداي آنروز تالار اسليترين !

... اين داستان ادامه دارد !

خيلي بي ناموسي نوشته بودي..درسته بي ناموسي مجازه ولي با اشخاص درون سايت و تا اين حد سعي كن شوخي نكني.دفعه ديگر پستت پاك ميشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/6/17 11:35:16
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1386 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف در حالیکه از ترس داشت میلرزید از اتاق لرد بیرون آمد...
- بدبخت شدیم! بیچاره شدیم! لرد به جغد پخته شده حساسیت داشت!همه صورتش پر از لکه های قرمز شده!اگه صورتشو ببینه پوست همه ما رو قلفتی میکَنه!
آنی مونی در حالیکه توی فر داشت کرم ضد آفتاب به خودش میمالید گفت:
-میتونیم آرایشش کنیم...لکه ها رو قایم کنیم

بلیز در حالیکه از توی فریزر یه بستنی پیدا کرده بود و مشغول بود:
- کی حاضره لرد رو آرایش کنه؟

بلاتریکس:به نظر من بهتره تمام آینه ها و شیشه های تالار رو روزنامه بگیریم تا لرد خودش رو نبینه...
-------------------------------------------------
دو ساعت بعد:
آنی مونی و بلیز و بلاتریکس و رودولف بعد از روزنامه گرفتن تمام شیشه ها و آینه های تالار وارد اتاق لرد شدند..
آنی مونی: چقدر امروز شما زیبا شدین ارباب...
بلاتریکس زیر لب:دیگه لازم نیست اینقدر تابلو کنین.

ناگهان مانتی وارد اتاق میشه
- اووو....لرد دون دون...لرد دون دون...

بلاتریکس سریع مانتی را میقاپد و از صحنه دور میکند.ناگهان سیبل تریلانی به همراه گوی پیشگویی اش شارا وارد اتاق میشود...

-اووو...پس اشتباه ندیدم...من فکر میکردم شارا همه چیز رو به من اشتباه نشون داده...پس واقعیت داره...اووو...صورت لرد واقعا...

در همین لحظه سیبل با لگدی که بلیز از پشت به او وارد میکند به سمت دیگر اتاق پرتاب میشود...

لرد:توی گوی چی دیدی؟اون گوی رو سریع بده میخوام ببینم توش چی هست
سیبل در حالی که به شدت میلرزید گوی را روبروی لرد قرار داد...لرد با دیدن صورت لکه لکه اش در گوی فریادی سر داد و یک کروشیو نثار گوی کرد.سیبل با ناراحتی به گوی در حال شکنجه شدنش نگاه میکرد...

-اوو ارباب...شارای عزیزم رو شکنجه ندین...این...این فقط آینده رو نشون داد...یعنی صورت شما الان خیلی هم زیباست...اصلا لکه های قرمز روی صورتتون ندارین...حتی اون لکه بزرگ روی دماغتون رو هم ندارین!

لرد از شکنجه دادن شارا دست کشید

-یعنی در آینده صورت من اینجوری میشه؟
- هووم..خب...

ناگهان برای اولین بار در زندگی اش فکری به سر سیبل زد.

- خب اگه تا یه هفته با همه با مهربونی رفتار نکنین, یک هفته بعد تا آخر عمر صورتتون پر از لکه های قرمز میشه...
لرد:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1386/6/11 15:24:49
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!