جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: دوشنبه 19 مرداد 1383 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
رودلفس خب من هم شروع کردم و باز هم معذرت میخوام به خاطر داستان نویسی ضعیف خودم صدای خانم بلک بود که تو خونه می پیچید رودلفس بیدار شو رودلفس با صدا ی بمی گفت :چشم مامان رودلفس دست صورت شو شست و رفت که سبحانه بخوره جغد بزرگی از پنجره اومد تو و اومد روی میز نشست و پاشو جلو اورد رودلفس : بالاخره اومد روی نامه با خط طلایی ادرس خونه نامه رو باز کرد مدرسه علوم فنون جادوگری هاگوارتز به مدریت ارمنت پید بدین وسیله به اطلاع می رسانیم که جای شما در مدرسه ی علوم فنون جادوگری هاگوارتز محفوظ است فهرست کتاب های درسی و وسایل مورد نیاز دانش اموزان ضمیمه ی این نامه است اغاز سال جدید اول ماه ستامپر است خواهشمند است حداکثر تا سی و یکم ژوییه جغدی برایمان بفرسیتد منتظر جغد شما هستم

با تقدیم احترامات

البوس دامبلدورمعاون

مدرسه

رودلفس مادر وسایلمو میری بگیری خانم لسترنج :متاسفم رودی دادشت حالش بده باید بمونم خونه از اون مرافبت کنم رودلفس ناراحت شد ولی گفت :اشکال نداره خودم میرم ادامه دارد به علت پاره ای پریدن ها حوصله ندارم ادامه شو بنویسم تا شب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مانده از شب هاي دورادور، بر مسير خامش جنگل، سنگينچيني از اجاقي
Re: قدح اندیشه 2!
ارسال شده در: دوشنبه 19 مرداد 1383 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
اقا من برای خودمو می زارم... فعلا این باشه...

صدای خنده و همهمه ی بچه ها فضای ایستگاه کینگزراس را آکنده از شادی کرده بود. بچه های بزرگ تر در حالیکه بارهای خود را به دنبال می کشیدند،دوستان خود را می یافتند و با هم سرگرم گفتگو می شدند. پدر و مادرها آخرین توصیه ها را به بچه ها کرده و آنها را راهی قطار می کردند. در این میان تنها داشن آموزان سال اول بودند که با نگرانی اطراف خود را نگاه می کردند و گاهی نیز توسط سال بالایی ها تنه می خوردند.
پسرک قد بلندی با بی اعتنایی کنار ستونی ایستاده بود.موی طلایی اش قسمتی از صورتش را پوشانده بود و چشمان بی روحش با غرور و تکبر اطراف را نظاره می کرد.هرازچندگاهی نگاهش روی شخصی ثابت می ماند و بعد با نفرت دوباره به حرکت ادامه می داد.
ناگهان چشمانش روی نقطه ای ثابت ماند،لبخندی زد و دستش را تکان داد و به طرف دختری مو طلایی راه افتاد.دخترک با لبخندی غرور آمیز لبخند او را پاسخ داد و همان جا ایستاد تا پسرک به اون برسد.
پسرک سرش را به نشانه ادب خم کرد:
- سلام نارسیسا،خیلی وقته منتظرتم..چرا دیر کردی؟
--لام لوسیوس؛ببخشید منتظرت گذاشتم،خواهرم رو معرفی می کنم..بلاتریکس
نارسیسا به دختر قد بلند مو سیاهی با مژه های پرپشت اشاره کرد. لوسیوس دستش را دراز کرد:
- سلام بلاتریکس از دیدنتون خوشحالم
بلاتریکس نگاهی با غرور به لوسیوس انداخت، لبخندی زد و دست او را فشرد:
- سلام لوسیوس،من هم خوشحالم،نارسیسا از شما برام زیاد تعریف کرده..
رنگ سفید گونه های نارسیسا به سرخی گرایید و چشمان بی روح لوسیوس برقی زد ولی بلاتریکس متوجه این نگاه ها نشد چون او به پشت سر لوسیوس نگاه می کرد. به پسری چهارشونه...با موی مشکی که به طرف آنها می آمد
-هی....سلام لوسیوس...سلام نارسیسا..و..
نگاه پسرک روی بلاتریکس خیره ماند،نارسیسا لبخندی زد:
- سلام رودلفس؛ این خواهر من بلاتریکسه...بلاتریکس ایشون رودلفس لسترنج هستند از دوستان خوب ما...
رودلفس دستش را به طرف بلاتریکس دراز کرد و به آرامی دست او را فشرد،بلاتریکس در جواب لبخند مرموزی زد.
صدای سوت قطار در کینگزراس پیچید.
لوسیوس: خوب بچه ها، بهتره بریم تا یه کوپه خوب گیرمون بیاد.
رودلفس: من یه جا پیدا کردم..وسایلم رو هم اونجا گذاشتم...بریم
آنها راه خود را از میان بقیه دانش آموزان باز کردند و به طرف قطار رفتند.
بچه های تازه وارد هنوز احساس غریبی می کردند و با خجالت به اطراف خود نگاه می کردند...
رودلفس: اینجاس،این کوپه ماس
رودلفس در را باز کرد و 3 دانش آموز سال 5 گریفیندوری را دید که هر سه به در خیره شده بودند.
رودلفس:هی گنده، این کوپه قبلا اشغال شده،گم شید بیرون.
یکی از آنها که هیکل درشت تری داشت از جای خود بلند شد و چشم در چشم رودلفس دوخت:
- درسته،این کوپه قبلا اشغال شده ...مگه کوری رودلفس تنت می خواره؟!
با گفتن این جمله دو نفر دیگر از جای خود بلند شدند و چوب دستی های خود را به طرف آنها گرفتند. سه در مقابل سه...لوسیوس با صدایی که از خشم می لرزید گفت:
- آشغال گنده..میدونی که حریف ما نمی شی..پس گورتو گم کن گندزاده..
پسرک خنده ای کرد و چوب دستی خود را محکم تر در دست گرفت:
- لوسیوس..تو همیشه مغرور بودی...و روزی تاوانشو پس میدی...این کوپه برای ماس..و این دفعه من دستور میدم
بلاتریکس با حیرت به آنچه اتفاق افتاده بود نگاه می کرد.سعی کرد آهسته مثل بقیه چوب دستی خود را از ردایش در آورد..احساس کرد احمقانه ترین کار این است که بدون چوب دستی آنجا بایستد..آرام دستش را به طرف ردایش برد..نگاه پسرک درشت هیکل روی او ثابت ماند...ظرف 30 ثانیه انواع و اقسام وردها شروع به باریدن کرد و بلاتریکس به طرف عقب پرت شد.
- حالت خوبه بلا؟!
بلاتریکس نارسیسا را نگاه کرد و گفت:
- اره..خوبم..چی شد؟!چرا اینطوری شد؟!
رودلفس که داشت با لوسیوس آن 3 نفر را قبل از بهوش آمدن بیرون می بردن گفت:
- تو حواسشونوپرت کردی..پسره بی عقل فکر کرد می خای طلسمش کنی...احمق گندزاده فکر نکرد که تو سال اولی...
صدای خنده رودلفس و لوسیوس در کوپه پیچید.سپس رو به بقیه گفت:
- بچه ها من میرم دوست دخترم رو هم بیارم اینجا...

با رسیدن به هاگوارتز،بلاتریکس از بقیه جدا شد و به جمع دانش آموزان سال اول پیوست.او تنها کسی بود که با اعتماد به نفس کامل و با تکبر در حالیکه سرش را بالا نگاه داشته بود در آن میان ایستاده بود. تصویر هاگوارتز روی سطح دریاچه،توسط قایق ها بر هم می ریخت.بلاتریکس با خوشحالی به قلعه ای که روبه رویش بود چشم دوخت...

------------

- تا چند دقیقه دیگه شما از تالار عبور می کنید و توسط کلاه گروه بندی توی گروهتون قرار می گیرید.
هنگام عبور از تالار اصلی همه بچه ها چسبیده به هم راه می رفتند. و به قدری خجالت زده بودند که زیبایی سقف سحر آمیز تالار اصلی نیز نتوانست سر آنها را بالا بیاورد.
- وقتی اسمتون رو می خونم شما روی این صندلی میشینید و من کلاه رو روی سرتون می زارم.
کم کم از جمعیت دانش آموزان سال اول در وسط تالار کاسته می شد و به هم گروهی های خود می پیوستند.
- بلاتریکس بلک...
بلاتریکس با قدم های محکم در حالیکه لبخند غرور آمیزی بر لبش بود نگاهی به نارسیسا سر میز اسلیترین انداخت و به طرف کلاه
گروه بندی رفت.
هنوز کاملا کلاه را بر سرش نگذاشته بود که نام اسلیترین به گوش رسید وهم زمان با آن صدای دست زدن بچه های اسلیترین بلند شد. بلاتریکس سریع از جای خود بلند شد و به طرف نارسیسا رفت.
- به اسلیترین خوش اومدی، بلاتریکس
- متشکرم رودلفس
پس از اینکه برای آخرین بار صدای دست زدن بچه ها سالن را پر کرد،آرماندو دیپت برای سخنرانی اول سال بلند شد...

-------------
- هی بلا،بلند شو...روز اوله..دیر میرسی ها...پاشو..
بلاتریکس روی تختش نشست،خمیازه ای کشید و شروع به شانه کردن موی پرپشت خود کرد:
- هی نارسیسا،استادش کیه؟ نارسیسا می گم اون دختر عینکیه که لوسیوس مسخره اش کرد،کی بود؟نارسیسا..
نارسیسا در حالیکه در آینه خود را برانداز می کرد با بی حوصلگی جواب داد:
-کی کیه!؟ چقدر سوال می کنی؟ بدو دیرت میشه...یه بلک هیچ وقت دیر نمی رسه سر کلاسشاش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدح اندیشه اسلیترین!
ارسال شده در: یکشنبه 18 مرداد 1383 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب بچه ها این رو زدم که هر چی می نویسیم اینجا اول بزاریم...ویرایش بشه..اشکالاتش گرفته بشه...بعد منتقل بشه به قدح اندیشه اصلی تا همه ببینن...

پس هر کی هر چی می نویسه اول اینجا بزاره...

لوسیوس رودی شروع کنین...

می ترکونیم قدح رو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]Igor[/en] در 1386/6/9 0:01:10
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1403/2/24 22:56:04
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1405/2/20 19:25:26