جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (26 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 27 اردیبهشت 1387 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
صبح دل انگیزی بود،اوای زیبای زمستانی نزدیک شده کریسمس را مژده می داد.با عجله از خواب بیدار شدقلم پر و کاغذ های پوستی و همین طور کتاب معجون سازی پیشرفته اش را برداشت و به سرعت از اتاقش خارج شد.امیدوار بود که امروز بتواند با اسلاگهورن صحبت کند.
کلاس در شور و نشاط کریسمس فرو رفته بود.اسلاگهورن با هیجان طرز ساخت قویترین معجون عشق را اموزش می داد که تام...
__________________________________________________________________
... تام از اینجور معجون ها خوشش نمی آمد بیشتر دوست داشت با اسلاگهورن در مورد جان پیچ ها صحبت کند . حرکت دقیقه ی پیشش خیلی نا خواسته بود ، نزدیک بود کلاس را بهم بزند .
به سرعت به حرفهای اسلاگهورن گوش سپرد ...
- ... مقدار کمی از این معجون در خوراکی ای که فرد می خوره باعث می شه که به شما کلی علاقه مند بشه و تا مدت ها فقط فکر و ذکرش شما باشین ...
خسته شده بود . دیگر به آنها گوش نمی کرد . برگه ای که دیشب مشغول خواندنش بود را از جیب ردایش بیرون آورد و نگاهی به آن کرد .
__________________________________________________________________
برای جاودانه بودن راز های بسیاری وجود دارد...فقط باید ان را امتحان کرد...کدامین جادوگر است که جرات تقسیم روحش را به خود می دهد؟...شاید 2 قسمت کافی باشد و شاید چند قسمت دیگر..هیچ جادوگری..جرات این کار را ندارد.شاید با کشتن کسی ...
_تام ؟
_با کشتن ...
_تام پسرم ،به چی نگاه می کنی؟
تام در حالی که سرخ شده بود به صورت اسلاگهورن خیره شد و گفت :ا..هیچی قربان ،این یک نامه ی خصوصیه.
اسلاگهون را ذوق و شوق گفت :اوه می تونی اون رو بخونی؟
تام گفت:م.پرفسور!
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت :باشه پسرم فقط گوش کن باید بتونی به خوبی این معجون رو درست کنی ،این برات لازمه مخصوصا این که نباید گول دختر هارو بخوری
تام با انزجار به اسلاگهورن خیره شد و....
__________________________________________________________________
اسلاگهورن شروع به هم زدن معجون گلبهی ای کرد و بعضی اوقات در جهت ساعتگرد و بعضی اوقات در جهت پادساعتگرد اینکار را می کرد تا بالاخره معجون کمی پر رنگ تر شد .
رویش را به سمت تام کرد و گفت :
- خب ؟ نظرتون چیه بچه ها ؟ نمی خواین شروع کنین به درست کردن معجون ؟
سرش را به سمت دیگران چرخاند و بقیه ی پسرها با شوق و علاقه موافقت خود را ابراز کردند و فقط تام بود که از اینکار خوشش نمی آمد .
__________________________________________________________________
نمی دانست چگونه با او صحبت کند.نمی دانست که سرانجام همه ی صحبت هایش چه خواهد بود؟ ایا اسلاگهورن پاسخش را میدهد و یا این موضوع را در اولین فرصت با دامبلدور در میان می گذارد؟ایا دامبلدور چیزی در مورد جانپیچ ها می داند؟این سوالاتی بود که مدام از خود می پرسید.یکی از دختران گیریفندور در حالی که لبخند شیرینی به لب داشت از تام درخواست کرد که کمی از شکلات توت فرنگی که مادرش دیروز فرستاده است بخورد و تام با تظاهر تصمیم به خوردن گرفت در همین لحظه بلاتریکس فریاد زد :تام به اون دست نزن،اون معجون عشقه .
__________________________________________________________________
تام نگاهی از روی تعجب به بلاتریکس و سپس به دخترک کرد و کیک را پس زد .
از خشم چشم هایش سرخ شده بود و به سمت اسلاگهورن رفت تا صحبت کند .
زنگ به صدا در آمد و دانش آموزان همگی با صف های طویل به سمت در خروجی رهسپار شدند ، بهترین فرصت بود . فرصتی طلایی برای صحبت کردن با اسلاگهورن و پرسیدن سؤال هایش بود .
ادامه ی راه را به سمتش دوید و پس از رسیدن به او گفت :
- پروفسور یه سری سؤال داشتم . می شه بپرسم ؟راستش در مورد ...
- بیا ! بیا تو دفترم تا با هم صحبت کنیم .
و به سمت دفتر اسلاگهورن رهسپار شدند .
.__________________________________________________________________
دفتر اسلاگهورن به طور جالبی با نوار های صورتی رنگ که قلب های سرخ رنگ سرتاسر ان را پوشانده بود تذعین شده بود.تام با انزجار به قلب های روی دیوار نگاه کرد و بعد صدای اسلاگهورن اورا به خود اورد :تام با یک لیوان قهوه چطوری؟
تام گفت :پرفسور ازتون ممنونم اما من برای کار مهم تری اینجا اومدم.می خواستم ازتون بپرسم که...
_بزار حدس بزنم تام...می خوای بپرسی که روز ولنتاین رو با چه کسی می گذرونم؟و یا می خوای بهت دختری رو معرفی کنم که برازنده ی چهره ی زیبای تو باشه ..هوم بنظر من که..
_نه پرفسور من چیز دیگه ای می خواستم بپرسم..
_اوه تام لذت حدس زدن را از من نگیر،بزار ببینم ،نکنه ردای شبت مناسب نیست و به رنگ موهات نمی اد.
تام با عصبانیت گفت :.....
__________________________________________________________________
تام با عصبانیت گفت :
نه پرفسور مسئله این نیست ، من نه می خواهم درباره ی روز ولنتاین بدونم و نه درباره ی چهره ام و نه درباره ی ردای شبم ، من کار خیلی مهم تری با شما دارم و شما ... شما یک روز من رو دنبال سر خودتون از این ور به اون ور می کشید .
پرفسور گفت : باشه ، باشه هرچی تو بگی من سراپا گوشم . خب بگو
تام که حالا دیگر خشمش فرو کش کرده بود گفت:
من سوالی درباره ی ... درباره ی جان پیچ ها از شما داشتم . منظورم رو که می فهمید می خواستم درباره ی هورکراکس اطلاعاتی بدست بیاورم .
رنگ پرفسور تغییر کرد و در صندلی اش به عقب رفت . سوالی مثل این ، ترس را در وجود هر فردی می انداخت .
__________________________________________________________________
اسلاگهورن به ارامی گفت :ت..تام..بهتره بری و از بعد از ظهر زیبات لذت ببری.من وقت ندارم در این مورد توضیحی بدم.
تام با لحن ملتمسانه ای گفت:پرفسور این مسئله برای من خیلی مهم است.ازتون خواهش می کنم جواب سوالم رو بدید
اسلاگهورن گفت :من چی..چیزی نمی دونم تام ،بهتره از کس دیگری بپرسی.
تام با صدایی لرزان گفت :خواهش می کنم پرفسور ،مگه شما نبودید که می گفتید به سوالات من پاسخ می دید؟
اسلاگهورن گفت ...
__________________________________________________________________
- ببین تام این مسئله خیلی خطرناک و وحشیانه است . هورکراکس ها به چیزایی می گن که ... نه تام ! بیخیال شو !
- نه پروفسور ، فقط چند جمله بگین . همین و بس ! خواهش می کنم .
- باشه ، به شرط اینکه هر چی شنیدی به کسی نگی و اصلا به کار نبری .
تام سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و اسلاگهورن آب دهانش را قورت داد ، کراواتش را شل کرد و یقه ی پیراهنش را باز کرد .
- هورکراکس ها چیزهایی هستن که فرد می تونه بخشی از روحشو در اون قرار بده ، البته این لازمه ی یکسری کاره ، باید اضافه کنم که کار واقعا دردناک و وحشتناکیه و از دست هر کسی هم بر نمیاد ...

__________________________________________________________________

- پرفسور من باید بدونم . این خیلی کمه
- ببین تام ریدل تو دانش آموز خوبی هستی و در درس من فوق العاده با استعداد ، می فهمی، تو پیش من خیلی عزیزی ، اگر من تو رو با این مسائل آسنا کنم ؛ اون وقت ... اون وقت گناه بزرگی رو مرتکب شدم ، خیلی بزرگ
- ولی پرفسور
- نه تام اصرار نکن . این اطلاعات به دردت نمی خوره به هیچ عنوان ... هورکراکس شوخی نیست ، فقط همین رو بهت بگم اگر کسی توانست روحش را در چیزی ذخیره کند بدون که جنایات وحشیانه و زیادی را انجام داده است . قتل ، شکنجه و هزاران عمل خطرناک دیگر و این از عهده ی هیچ کس بر نمی آید ... هیچ کس
لحظه ای سکوت بر فضا حکم فرما شد . سپس اسلاگهورن ادامه داد : دیگه بسه . حالا هم لطفا برو و تنهام بزار

__________________________________________________________________

تام در حالی که مشت ها یش را به هم می فشرد ، به آرامی از جایش بلند شد و به سوی در حرکت کرد . هنوز دستگیره در را نچرخانده بود که پرفسور اضافه کرد :
- در ضمن تام ، در این مورد به هیچ کس چیزی نمی گی و این موضوع رو از ذهنت بیرون می ریزی . باشه ؟ ... بهتره که بری و روی معجون های ترکیبی ات کار کنی .
- چشم پرفسور ، فقط کنجکاو شده بودم .
و پایش را از دفتر اسلاگهورن به بیرون گذاشت .

..................................

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/27 0:20:34
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/2/27 9:05:44
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
صبح دل انگیزی بود،اوای زیبای زمستانی نزدیک شده کریسمس را مژده می داد.با عجله از خواب بیدار شدقلم پر و کاغذ های پوستی و همین طور کتاب معجون سازی پیشرفته اش را برداشت و به سرعت از اتاقش خارج شد.امیدوار بود که امروز بتواند با اسلاگهورن صحبت کند.
کلاس در شور و نشاط کریسمس فرو رفته بود.اسلاگهورن با هیجان طرز ساخت قویترین معجون عشق را اموزش می داد که تام...
__________________________________________________________________
... تام از اینجور معجون ها خوشش نمی آمد بیشتر دوست داشت با اسلاگهورن در مورد جان پیچ ها صحبت کند . حرکت دقیقه ی پیشش خیلی نا خواسته بود ، نزدیک بود کلاس را بهم بزند .
به سرعت به حرفهای اسلاگهورن گوش سپرد ...
- ... مقدار کمی از این معجون در خوراکی ای که فرد می خوره باعث می شه که به شما کلی علاقه مند بشه و تا مدت ها فقط فکر و ذکرش شما باشین ...
خسته شده بود . دیگر به آنها گوش نمی کرد . برگه ای که دیشب مشغول خواندنش بود را از جیب ردایش بیرون آورد و نگاهی به آن کرد .
__________________________________________________________________
برای جاودانه بودن راز های بسیاری وجود دارد...فقط باید ان را امتحان کرد...کدامین جادوگر است که جرات تقسیم روحش را به خود می دهد؟...شاید 2 قسمت کافی باشد و شاید چند قسمت دیگر..هیچ جادوگری..جرات این کار را ندارد.شاید با کشتن کسی ...
_تام ؟
_با کشتن ...
_تام پسرم ،به چی نگاه می کنی؟
تام در حالی که سرخ شده بود به صورت اسلاگهورن خیره شد و گفت :ا..هیچی قربان ،این یک نامه ی خصوصیه.
اسلاگهون را ذوق و شوق گفت :اوه می تونی اون رو بخونی؟
تام گفت:م.پرفسور!
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت :باشه پسرم فقط گوش کن باید بتونی به خوبی این معجون رو درست کنی ،این برات لازمه مخصوصا این که نباید گول دختر هارو بخوری
تام با انزجار به اسلاگهورن خیره شد و....
__________________________________________________________________
اسلاگهورن شروع به هم زدن معجون گلبهی ای کرد و بعضی اوقات در جهت ساعتگرد و بعضی اوقات در جهت پادساعتگرد اینکار را می کرد تا بالاخره معجون کمی پر رنگ تر شد .
رویش را به سمت تام کرد و گفت :
- خب ؟ نظرتون چیه بچه ها ؟ نمی خواین شروع کنین به درست کردن معجون ؟
سرش را به سمت دیگران چرخاند و بقیه ی پسرها با شوق و علاقه موافقت خود را ابراز کردند و فقط تام بود که از اینکار خوشش نمی آمد .
__________________________________________________________________
نمی دانست چگونه با او صحبت کند.نمی دانست که سرانجام همه ی صحبت هایش چه خواهد بود؟ ایا اسلاگهورن پاسخش را میدهد و یا این موضوع را در اولین فرصت با دامبلدور در میان می گذارد؟ایا دامبلدور چیزی در مورد جانپیچ ها می داند؟این سوالاتی بود که مدام از خود می پرسید.یکی از دختران گیریفندور در حالی که لبخند شیرینی به لب داشت از تام درخواست کرد که کمی از شکلات توت فرنگی که مادرش دیروز فرستاده است بخورد و تام با تظاهر تصمیم به خوردن گرفت در همین لحظه بلاتریکس فریاد زد :تام به اون دست نزن،اون معجون عشقه .
__________________________________________________________________
تام نگاهی از روی تعجب به بلاتریکس و سپس به دخترک کرد و کیک را پس زد .
از خشم چشم هایش سرخ شده بود و به سمت اسلاگهورن رفت تا صحبت کند .
زنگ به صدا در آمد و دانش آموزان همگی با صف های طویل به سمت در خروجی رهسپار شدند ، بهترین فرصت بود . فرصتی طلایی برای صحبت کردن با اسلاگهورن و پرسیدن سؤال هایش بود .
ادامه ی راه را به سمتش دوید و پس از رسیدن به او گفت :
- پروفسور یه سری سؤال داشتم . می شه بپرسم ؟راستش در مورد ...
- بیا ! بیا تو دفترم تا با هم صحبت کنیم .
و به سمت دفتر اسلاگهورن رهسپار شدند .
.__________________________________________________________________
دفتر اسلاگهورن به طور جالبی با نوار های صورتی رنگ که قلب های سرخ رنگ سرتاسر ان را پوشانده بود تذعین شده بود.تام با انزجار به قلب های روی دیوار نگاه کرد و بعد صدای اسلاگهورن اورا به خود اورد :تام با یک لیوان قهوه چطوری؟
تام گفت :پرفسور ازتون ممنونم اما من برای کار مهم تری اینجا اومدم.می خواستم ازتون بپرسم که...
_بزار حدس بزنم تام...می خوای بپرسی که روز ولنتاین رو با چه کسی می گذرونم؟و یا می خوای بهت دختری رو معرفی کنم که برازنده ی چهره ی زیبای تو باشه ..هوم بنظر من که..
_نه پرفسور من چیز دیگه ای می خواستم بپرسم..
_اوه تام لذت حدس زدن را از من نگیر،بزار ببینم ،نکنه ردای شبت مناسب نیست و به رنگ موهات نمی اد.
تام با عصبانیت گفت :.....
__________________________________________________________________
تام با عصبانیت گفت :
نه پرفسور مسئله این نیست ، من نه می خواهم درباره ی روز ولنتاین بدونم و نه درباره ی چهره ام و نه درباره ی ردای شبم ، من کار خیلی مهم تری با شما دارم و شما ... شما یک روز من رو دنبال سر خودتون از این ور به اون ور می کشید .
پرفسور گفت : باشه ، باشه هرچی تو بگی من سراپا گوشم . خب بگو
تام که حالا دیگر خشمش فرو کش کرده بود گفت:
من سوالی درباره ی ... درباره ی جان پیچ ها از شما داشتم . منظورم رو که می فهمید می خواستم درباره ی هورکراکس اطلاعاتی بدست بیاورم .
رنگ پرفسور تغییر کرد و در صندلی اش به عقب رفت . سوالی مثل این ، ترس را در وجود هر فردی می انداخت .
__________________________________________________________________
اسلاگهورن به ارامی گفت :ت..تام..بهتره بری و از بعد از ظهر زیبات لذت ببری.من وقت ندارم در این مورد توضیحی بدم.
تام با لحن ملتمسانه ای گفت:پرفسور این مسئله برای من خیلی مهم است.ازتون خواهش می کنم جواب سوالم رو بدید
اسلاگهورن گفت :من چی..چیزی نمی دونم تام ،بهتره از کس دیگری بپرسی.
تام با صدایی لرزان گفت :خواهش می کنم پرفسور ،مگه شما نبودید که می گفتید به سوالات من پاسخ می دید؟
اسلاگهورن گفت ...
__________________________________________________________________
- ببین تام این مسئله خیلی خطرناک و وحشیانه است . هورکراکس ها به چیزایی می گن که ... نه تام ! بیخیال شو !
- نه پروفسور ، فقط چند جمله بگین . همین و بس ! خواهش می کنم .
- باشه ، به شرط اینکه هر چی شنیدی به کسی نگی و اصلا به کار نبری .
تام سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و اسلاگهورن آب دهانش را قورت داد ، کراواتش را شل کرد و یقه ی پیراهنش را باز کرد .
- هورکراکس ها چیزهایی هستن که فرد می تونه بخشی از روحشو در اون قرار بده ، البته این لازمه ی یکسری کاره ، باید اضافه کنم که کار واقعا دردناک و وحشتناکیه و از دست هر کسی هم بر نمیاد ...

__________________________________________________________________

- پرفسور من باید بدونم . این خیلی کمه
- ببین تام ریدل تو دانش آموز خوبی هستی و در درس من فوق العاده با استعداد ، می فهمی، تو پیش من خیلی عزیزی ، اگر من تو رو با این مسائل آسنا کنم ؛ اون وقت ... اون وقت گناه بزرگی رو مرتکب شدم ، خیلی بزرگ
- ولی پرفسور
- نه تام اصرار نکن . این اطلاعات به دردت نمی خوره به هیچ عنوان ... هورکراکس شوخی نیست ، فقط همین رو بهت بگم اگر کسی توانست روحش را در چیزی ذخیره کند بدون که جنایات وحشیانه و زیادی را انجام داده است . قتل ، شکنجه و هزاران عمل خطرناک دیگر و این از عهده ی هیچ کس بر نمی آید ... هیچ کس
لحظه ای سکوت بر فضا حکم فرما شد . سپس اسلاگهورن ادامه داد : دیگه بسه . حالا هم لطفا برو و تنهام بزار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/25 21:23:59
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/25 21:29:12
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
صبح دل انگیزی بود،اوای زیبای زمستانی نزدیک شده کریسمس را مژده می داد.با عجله از خواب بیدار شدقلم پر و کاغذ های پوستی و همین طور کتاب معجون سازی پیشرفته اش را برداشت و به سرعت از اتاقش خارج شد.امیدوار بود که امروز بتواند با اسلاگهورن صحبت کند.
کلاس در شور و نشاط کریسمس فرو رفته بود.اسلاگهورن با هیجان طرز ساخت قویترین معجون عشق را اموزش می داد که تام...
__________________________________________________________________
... تام از اینجور معجون ها خوشش نمی آمد بیشتر دوست داشت با اسلاگهورن در مورد جان پیچ ها صحبت کند . حرکت دقیقه ی پیشش خیلی نا خواسته بود ، نزدیک بود کلاس را بهم بزند .
به سرعت به حرفهای اسلاگهورن گوش سپرد ...
- ... مقدار کمی از این معجون در خوراکی ای که فرد می خوره باعث می شه که به شما کلی علاقه مند بشه و تا مدت ها فقط فکر و ذکرش شما باشین ...
خسته شده بود . دیگر به آنها گوش نمی کرد . برگه ای که دیشب مشغول خواندنش بود را از جیب ردایش بیرون آورد و نگاهی به آن کرد .
__________________________________________________________________
برای جاودانه بودن راز های بسیاری وجود دارد...فقط باید ان را امتحان کرد...کدامین جادوگر است که جرات تقسیم روحش را به خود می دهد؟...شاید 2 قسمت کافی باشد و شاید چند قسمت دیگر..هیچ جادوگری..جرات این کار را ندارد.شاید با کشتن کسی ...
_تام ؟
_با کشتن ...
_تام پسرم ،به چی نگاه می کنی؟
تام در حالی که سرخ شده بود به صورت اسلاگهورن خیره شد و گفت :ا..هیچی قربان ،این یک نامه ی خصوصیه.
اسلاگهون را ذوق و شوق گفت :اوه می تونی اون رو بخونی؟
تام گفت:م.پرفسور!
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت :باشه پسرم فقط گوش کن باید بتونی به خوبی این معجون رو درست کنی ،این برات لازمه مخصوصا این که نباید گول دختر هارو بخوری
تام با انزجار به اسلاگهورن خیره شد و....
__________________________________________________________________
اسلاگهورن شروع به هم زدن معجون گلبهی ای کرد و بعضی اوقات در جهت ساعتگرد و بعضی اوقات در جهت پادساعتگرد اینکار را می کرد تا بالاخره معجون کمی پر رنگ تر شد .
رویش را به سمت تام کرد و گفت :
- خب ؟ نظرتون چیه بچه ها ؟ نمی خواین شروع کنین به درست کردن معجون ؟
سرش را به سمت دیگران چرخاند و بقیه ی پسرها با شوق و علاقه موافقت خود را ابراز کردند و فقط تام بود که از اینکار خوشش نمی آمد .
__________________________________________________________________
نمی دانست چگونه با او صحبت کند.نمی دانست که سرانجام همه ی صحبت هایش چه خواهد بود؟ ایا اسلاگهورن پاسخش را میدهد و یا این موضوع را در اولین فرصت با دامبلدور در میان می گذارد؟ایا دامبلدور چیزی در مورد جانپیچ ها می داند؟این سوالاتی بود که مدام از خود می پرسید.یکی از دختران گیریفندور در حالی که لبخند شیرینی به لب داشت از تام درخواست کرد که کمی از شکلات توت فرنگی که مادرش دیروز فرستاده است بخورد و تام با تظاهر تصمیم به خوردن گرفت در همین لحظه بلاتریکس فریاد زد :تام به اون دست نزن،اون معجون عشقه .
__________________________________________________________________
تام نگاهی از روی تعجب به بلاتریکس و سپس به دخترک کرد و کیک را پس زد .
از خشم چشم هایش سرخ شده بود و به سمت اسلاگهورن رفت تا صحبت کند .
زنگ به صدا در آمد و دانش آموزان همگی با صف های طویل به سمت در خروجی رهسپار شدند ، بهترین فرصت بود . فرصتی طلایی برای صحبت کردن با اسلاگهورن و پرسیدن سؤال هایش بود .
ادامه ی راه را به سمتش دوید و پس از رسیدن به او گفت :
- پروفسور یه سری سؤال داشتم . می شه بپرسم ؟راستش در مورد ...
- بیا ! بیا تو دفترم تا با هم صحبت کنیم .
و به سمت دفتر اسلاگهورن رهسپار شدند .
.__________________________________________________________________
دفتر اسلاگهورن به طور جالبی با نوار های صورتی رنگ که قلب های سرخ رنگ سرتاسر ان را پوشانده بود تذعین شده بود.تام با انزجار به قلب های روی دیوار نگاه کرد و بعد صدای اسلاگهورن اورا به خود اورد :تام با یک لیوان قهوه چطوری؟
تام گفت :پرفسور ازتون ممنونم اما من برای کار مهم تری اینجا اومدم.می خواستم ازتون بپرسم که...
_بزار حدس بزنم تام...می خوای بپرسی که روز ولنتاین رو با چه کسی می گذرونم؟و یا می خوای بهت دختری رو معرفی کنم که برازنده ی چهره ی زیبای تو باشه ..هوم بنظر من که..
_نه پرفسور من چیز دیگه ای می خواستم بپرسم..
_اوه تام لذت حدس زدن را از من نگیر،بزار ببینم ،نکنه ردای شبت مناسب نیست و به رنگ موهات نمی اد.
تام با عصبانیت گفت :.....
__________________________________________________________________
تام با عصبانیت گفت :
نه پرفسور مسئله این نیست ، من نه می خواهم درباره ی روز ولنتاین بدونم و نه درباره ی چهره ام و نه درباره ی ردای شبم ، من کار خیلی مهم تری با شما دارم و شما ... شما یک روز من رو دنبال سر خودتون از این ور به اون ور می کشید .
پرفسور گفت : باشه ، باشه هرچی تو بگی من سراپا گوشم . خب بگو
تام که حالا دیگر خشمش فرو کش کرده بود گفت:
من سوالی درباره ی ... درباره ی جان پیچ ها از شما داشتم . منظورم رو که می فهمید می خواستم درباره ی هورکراکس اطلاعاتی بدست بیاورم .
رنگ پرفسور تغییر کرد و در صندلی اش به عقب رفت . سوالی مثل این ، ترس را در وجود هر فردی می انداخت .
__________________________________________________________________
اسلاگهورن به ارامی گفت :ت..تام..بهتره بری و از بعد از ظهر زیبات لذت ببری.من وقت ندارم در این مورد توضیحی بدم.
تام با لحن ملتمسانه ای گفت:پرفسور این مسئله برای من خیلی مهم است.ازتون خواهش می کنم جواب سوالم رو بدید
اسلاگهورن گفت :من چی..چیزی نمی دونم تام ،بهتره از کس دیگری بپرسی.
تام با صدایی لرزان گفت :خواهش می کنم پرفسور ،مگه شما نبودید که می گفتید به سوالات من پاسخ می دید؟
اسلاگهورن گفت ...
__________________________________________________________________
- ببین تام این مسئله خیلی خطرناک و وحشیانه است . هورکراکس ها به چیزایی می گن که ... نه تام ! بیخیال شو !
- نه پروفسور ، فقط چند جمله بگین . همین و بس ! خواهش می کنم .
- باشه ، به شرط اینکه هر چی شنیدی به کسی نگی و اصلا به کار نبری .
تام سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و اسلاگهورن آب دهانش را قورت داد ، کراواتش را شل کرد و یقه ی پیراهنش را باز کرد .
- هورکراکس ها چیزهایی هستن که فرد می تونه بخشی از روحشو در اون قرار بده ، البته این لازمه ی یکسری کاره ، باید اضافه کنم که کار واقعا دردناک و وحشتناکیه و از دست هر کسی هم بر نمیاد ...
__________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
صبح دل انگیزی بود،اوای زیبای زمستانی نزدیک شده کریسمس را مژده می داد.با عجله از خواب بیدار شدقلم پر و کاغذ های پوستی و همین طور کتاب معجون سازی پیشرفته اش را برداشت و به سرعت از اتاقش خارج شد.امیدوار بود که امروز بتواند با اسلاگهورن صحبت کند.
کلاس در شور و نشاط کریسمس فرو رفته بود.اسلاگهورن با هیجان طرز ساخت قویترین معجون عشق را اموزش می داد که تام...
__________________________________________________________________
... تام از اینجور معجون ها خوشش نمی آمد بیشتر دوست داشت با اسلاگهورن در مورد جان پیچ ها صحبت کند . حرکت دقیقه ی پیشش خیلی نا خواسته بود ، نزدیک بود کلاس را بهم بزند .
به سرعت به حرفهای اسلاگهورن گوش سپرد ...
- ... مقدار کمی از این معجون در خوراکی ای که فرد می خوره باعث می شه که به شما کلی علاقه مند بشه و تا مدت ها فقط فکر و ذکرش شما باشین ...
خسته شده بود . دیگر به آنها گوش نمی کرد . برگه ای که دیشب مشغول خواندنش بود را از جیب ردایش بیرون آورد و نگاهی به آن کرد .
__________________________________________________________________
برای جاودانه بودن راز های بسیاری وجود دارد...فقط باید ان را امتحان کرد...کدامین جادوگر است که جرات تقسیم روحش را به خود می دهد؟...شاید 2 قسمت کافی باشد و شاید چند قسمت دیگر..هیچ جادوگری..جرات این کار را ندارد.شاید با کشتن کسی ...
_تام ؟
_با کشتن ...
_تام پسرم ،به چی نگاه می کنی؟
تام در حالی که سرخ شده بود به صورت اسلاگهورن خیره شد و گفت :ا..هیچی قربان ،این یک نامه ی خصوصیه.
اسلاگهون را ذوق و شوق گفت :اوه می تونی اون رو بخونی؟
تام گفت:م.پرفسور!
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت :باشه پسرم فقط گوش کن باید بتونی به خوبی این معجون رو درست کنی ،این برات لازمه مخصوصا این که نباید گول دختر هارو بخوری
تام با انزجار به اسلاگهورن خیره شد و....
__________________________________________________________________
اسلاگهورن شروع به هم زدن معجون گلبهی ای کرد و بعضی اوقات در جهت ساعتگرد و بعضی اوقات در جهت پادساعتگرد اینکار را می کرد تا بالاخره معجون کمی پر رنگ تر شد .
رویش را به سمت تام کرد و گفت :
- خب ؟ نظرتون چیه بچه ها ؟ نمی خواین شروع کنین به درست کردن معجون ؟
سرش را به سمت دیگران چرخاند و بقیه ی پسرها با شوق و علاقه موافقت خود را ابراز کردند و فقط تام بود که از اینکار خوشش نمی آمد .
__________________________________________________________________
نمی دانست چگونه با او صحبت کند.نمی دانست که سرانجام همه ی صحبت هایش چه خواهد بود؟ ایا اسلاگهورن پاسخش را میدهد و یا این موضوع را در اولین فرصت با دامبلدور در میان می گذارد؟ایا دامبلدور چیزی در مورد جانپیچ ها می داند؟این سوالاتی بود که مدام از خود می پرسید.یکی از دختران گیریفندور در حالی که لبخند شیرینی به لب داشت از تام درخواست کرد که کمی از شکلات توت فرنگی که مادرش دیروز فرستاده است بخورد و تام با تظاهر تصمیم به خوردن گرفت در همین لحظه بلاتریکس فریاد زد :تام به اون دست نزن،اون معجون عشقه .
__________________________________________________________________
تام نگاهی از روی تعجب به بلاتریکس و سپس به دخترک کرد و کیک را پس زد .
از خشم چشم هایش سرخ شده بود و به سمت اسلاگهورن رفت تا صحبت کند .
زنگ به صدا در آمد و دانش آموزان همگی با صف های طویل به سمت در خروجی رهسپار شدند ، بهترین فرصت بود . فرصتی طلایی برای صحبت کردن با اسلاگهورن و پرسیدن سؤال هایش بود .
ادامه ی راه را به سمتش دوید و پس از رسیدن به او گفت :
- پروفسور یه سری سؤال داشتم . می شه بپرسم ؟راستش در مورد ...
- بیا ! بیا تو دفترم تا با هم صحبت کنیم .
و به سمت دفتر اسلاگهورن رهسپار شدند .
.__________________________________________________________________
دفتر اسلاگهورن به طور جالبی با نوار های صورتی رنگ که قلب های سرخ رنگ سرتاسر ان را پوشانده بود تذعین شده بود.تام با انزجار به قلب های روی دیوار نگاه کرد و بعد صدای اسلاگهورن اورا به خود اورد :تام با یک لیوان قهوه چطوری؟
تام گفت :پرفسور ازتون ممنونم اما من برای کار مهم تری اینجا اومدم.می خواستم ازتون بپرسم که...
_بزار حدس بزنم تام...می خوای بپرسی که روز ولنتاین رو با چه کسی می گذرونم؟و یا می خوای بهت دختری رو معرفی کنم که برازنده ی چهره ی زیبای تو باشه ..هوم بنظر من که..
_نه پرفسور من چیز دیگه ای می خواستم بپرسم..
_اوه تام لذت حدس زدن را از من نگیر،بزار ببینم ،نکنه ردای شبت مناسب نیست و به رنگ موهات نمی اد.
تام با عصبانیت گفت :.....

__________________________________________________________________

تام با عصبانیت گفت :
نه پرفسور مسئله این نیست ، من نه می خواهم درباره ی روز ولنتاین بدونم و نه درباره ی چهره ام و نه درباره ی ردای شبم ، من کار خیلی مهم تری با شما دارم و شما ... شما یک روز من رو دنبال سر خودتون از این ور به اون ور می کشید .
پرفسور گفت : باشه ، باشه هرچی تو بگی من سراپا گوشم . خب بگو
تام که حالا دیگر خشمش فرو کش کرده بود گفت:
من سوالی درباره ی ... درباره ی جان پیچ ها از شما داشتم . منظورم رو که می فهمید می خواستم درباره ی هورکراکس اطلاعاتی بدست بیاورم .
رنگ پرفسور تغییر کرد و در صندلی اش به عقب رفت . سوالی مثل این ، ترس را در وجود هر فردی می انداخت .
....................
اسلاگهورن به ارامی گفت :ت..تام..بهتره بری و از بعد از ظهر زیبات لذت ببری.من وقت ندارم در این مورد توضیحی بدم.
تام با لحن ملتمسانه ای گفت:پرفسور این مسئله برای من خیلی مهم است.ازتون خواهش می کنم جواب سوالم رو بدید
اسلاگهورن گفت :من چی..چیزی نمی دونم تام ،بهتره از کس دیگری بپرسی.
تام با صدایی لرزان گفت :خواهش می کنم پرفسور ،مگه شما نبودید که می گفتید به سوالات من پاسخ می دید؟
اسلاگهورن گفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
صبح دل انگیزی بود،اوای زیبای زمستانی نزدیک شده کریسمس را مژده می داد.با عجله از خواب بیدار شدقلم پر و کاغذ های پوستی و همین طور کتاب معجون سازی پیشرفته اش را برداشت و به سرعت از اتاقش خارج شد.امیدوار بود که امروز بتواند با اسلاگهورن صحبت کند.
کلاس در شور و نشاط کریسمس فرو رفته بود.اسلاگهورن با هیجان طرز ساخت قویترین معجون عشق را اموزش می داد که تام...
__________________________________________________________________
... تام از اینجور معجون ها خوشش نمی آمد بیشتر دوست داشت با اسلاگهورن در مورد جان پیچ ها صحبت کند . حرکت دقیقه ی پیشش خیلی نا خواسته بود ، نزدیک بود کلاس را بهم بزند .
به سرعت به حرفهای اسلاگهورن گوش سپرد ...
- ... مقدار کمی از این معجون در خوراکی ای که فرد می خوره باعث می شه که به شما کلی علاقه مند بشه و تا مدت ها فقط فکر و ذکرش شما باشین ...
خسته شده بود . دیگر به آنها گوش نمی کرد . برگه ای که دیشب مشغول خواندنش بود را از جیب ردایش بیرون آورد و نگاهی به آن کرد .
__________________________________________________________________
برای جاودانه بودن راز های بسیاری وجود دارد...فقط باید ان را امتحان کرد...کدامین جادوگر است که جرات تقسیم روحش را به خود می دهد؟...شاید 2 قسمت کافی باشد و شاید چند قسمت دیگر..هیچ جادوگری..جرات این کار را ندارد.شاید با کشتن کسی ...
_تام ؟
_با کشتن ...
_تام پسرم ،به چی نگاه می کنی؟
تام در حالی که سرخ شده بود به صورت اسلاگهورن خیره شد و گفت :ا..هیچی قربان ،این یک نامه ی خصوصیه.
اسلاگهون را ذوق و شوق گفت :اوه می تونی اون رو بخونی؟
تام گفت:م.پرفسور!
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت :باشه پسرم فقط گوش کن باید بتونی به خوبی این معجون رو درست کنی ،این برات لازمه مخصوصا این که نباید گول دختر هارو بخوری
تام با انزجار به اسلاگهورن خیره شد و....
__________________________________________________________________
اسلاگهورن شروع به هم زدن معجون گلبهی ای کرد و بعضی اوقات در جهت ساعتگرد و بعضی اوقات در جهت پادساعتگرد اینکار را می کرد تا بالاخره معجون کمی پر رنگ تر شد .
رویش را به سمت تام کرد و گفت :
- خب ؟ نظرتون چیه بچه ها ؟ نمی خواین شروع کنین به درست کردن معجون ؟
سرش را به سمت دیگران چرخاند و بقیه ی پسرها با شوق و علاقه موافقت خود را ابراز کردند و فقط تام بود که از اینکار خوشش نمی آمد .
__________________________________________________________________
نمی دانست چگونه با او صحبت کند.نمی دانست که سرانجام همه ی صحبت هایش چه خواهد بود؟ ایا اسلاگهورن پاسخش را میدهد و یا این موضوع را در اولین فرصت با دامبلدور در میان می گذارد؟ایا دامبلدور چیزی در مورد جانپیچ ها می داند؟این سوالاتی بود که مدام از خود می پرسید.یکی از دختران گیریفندور در حالی که لبخند شیرینی به لب داشت از تام درخواست کرد که کمی از شکلات توت فرنگی که مادرش دیروز فرستاده است بخورد و تام با تظاهر تصمیم به خوردن گرفت در همین لحظه بلاتریکس فریاد زد :تام به اون دست نزن،اون معجون عشقه .
__________________________________________________________________
تام نگاهی از روی تعجب به بلاتریکس و سپس به دخترک کرد و کیک را پس زد .
از خشم چشم هایش سرخ شده بود و به سمت اسلاگهورن رفت تا صحبت کند .
زنگ به صدا در آمد و دانش آموزان همگی با صف های طویل به سمت در خروجی رهسپار شدند ، بهترین فرصت بود . فرصتی طلایی برای صحبت کردن با اسلاگهورن و پرسیدن سؤال هایش بود .
ادامه ی راه را به سمتش دوید و پس از رسیدن به او گفت :
- پروفسور یه سری سؤال داشتم . می شه بپرسم ؟راستش در مورد ...
- بیا ! بیا تو دفترم تا با هم صحبت کنیم .
و به سمت دفتر اسلاگهورن رهسپار شدند .
.__________________________________________________________________
دفتر اسلاگهورن به طور جالبی با نوار های صورتی رنگ که قلب های سرخ رنگ سرتاسر ان را پوشانده بود تذعین شده بود.تام با انزجار به قلب های روی دیوار نگاه کرد و بعد صدای اسلاگهورن اورا به خود اورد :تام با یک لیوان قهوه چطوری؟
تام گفت :پرفسور ازتون ممنونم اما من برای کار مهم تری اینجا اومدم.می خواستم ازتون بپرسم که...
_بزار حدس بزنم تام...می خوای بپرسی که روز ولنتاین رو با چه کسی می گذرونم؟و یا می خوای بهت دختری رو معرفی کنم که برازنده ی چهره ی زیبای تو باشه ..هوم بنظر من که..
_نه پرفسور من چیز دیگه ای می خواستم بپرسم..
_اوه تام لذت حدس زدن را از من نگیر،بزار ببینم ،نکنه ردای شبت مناسب نیست و به رنگ موهات نمی اد.
تام با عصبانیت گفت :.....

__________________________________________________________________

تام با عصبانیت گفت :
نه پرفسور مسئله این نیست ، من نه می خواهم درباره ی روز ولنتاین بدونم و نه درباره ی چهره ام و نه درباره ی ردای شبم ، من کار خیلی مهم تری با شما دارم و شما ... شما یک روز من رو دنبال سر خودتون از این ور به اون ور می کشید .
پرفسور گفت : باشه ، باشه هرچی تو بگی من سراپا گوشم . خب بگو
تام که حالا دیگر خشمش فرو کش کرده بود گفت:
من سوالی درباره ی ... درباره ی جان پیچ ها از شما داشتم . منظورم رو که می فهمید می خواستم درباره ی هورکراکس اطلاعاتی بدست بیاورم .
رنگ پرفسور تغییر کرد و در صندلی اش به عقب رفت . سوالی مثل این ، ترس را در وجود هر فردی می انداخت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/25 15:44:59
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/25 15:48:09
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
صبح دل انگیزی بود،اوای زیبای زمستانی نزدیک شده کریسمس را مژده می داد.با عجله از خواب بیدار شدقلم پر و کاغذ های پوستی و همین طور کتاب معجون سازی پیشرفته اش را برداشت و به سرعت از اتاقش خارج شد.امیدوار بود که امروز بتواند با اسلاگهورن صحبت کند.
کلاس در شور و نشاط کریسمس فرو رفته بود.اسلاگهورن با هیجان طرز ساخت قویترین معجون عشق را اموزش می داد که تام...
__________________________________________________________________
... تام از اینجور معجون ها خوشش نمی آمد بیشتر دوست داشت با اسلاگهورن در مورد جان پیچ ها صحبت کند . حرکت دقیقه ی پیشش خیلی نا خواسته بود ، نزدیک بود کلاس را بهم بزند .
به سرعت به حرفهای اسلاگهورن گوش سپرد ...
- ... مقدار کمی از این معجون در خوراکی ای که فرد می خوره باعث می شه که به شما کلی علاقه مند بشه و تا مدت ها فقط فکر و ذکرش شما باشین ...
خسته شده بود . دیگر به آنها گوش نمی کرد . برگه ای که دیشب مشغول خواندنش بود را از جیب ردایش بیرون آورد و نگاهی به آن کرد .
__________________________________________________________________
برای جاودانه بودن راز های بسیاری وجود دارد...فقط باید ان را امتحان کرد...کدامین جادوگر است که جرات تقسیم روحش را به خود می دهد؟...شاید 2 قسمت کافی باشد و شاید چند قسمت دیگر..هیچ جادوگری..جرات این کار را ندارد.شاید با کشتن کسی ...
_تام ؟
_با کشتن ...
_تام پسرم ،به چی نگاه می کنی؟
تام در حالی که سرخ شده بود به صورت اسلاگهورن خیره شد و گفت :ا..هیچی قربان ،این یک نامه ی خصوصیه.
اسلاگهون را ذوق و شوق گفت :اوه می تونی اون رو بخونی؟
تام گفت:م.پرفسور!
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت :باشه پسرم فقط گوش کن باید بتونی به خوبی این معجون رو درست کنی ،این برات لازمه مخصوصا این که نباید گول دختر هارو بخوری
تام با انزجار به اسلاگهورن خیره شد و....
__________________________________________________________________
اسلاگهورن شروع به هم زدن معجون گلبهی ای کرد و بعضی اوقات در جهت ساعتگرد و بعضی اوقات در جهت پادساعتگرد اینکار را می کرد تا بالاخره معجون کمی پر رنگ تر شد .
رویش را به سمت تام کرد و گفت :
- خب ؟ نظرتون چیه بچه ها ؟ نمی خواین شروع کنین به درست کردن معجون ؟
سرش را به سمت دیگران چرخاند و بقیه ی پسرها با شوق و علاقه موافقت خود را ابراز کردند و فقط تام بود که از اینکار خوشش نمی آمد .
__________________________________________________________________
نمی دانست چگونه با او صحبت کند.نمی دانست که سرانجام همه ی صحبت هایش چه خواهد بود؟ ایا اسلاگهورن پاسخش را میدهد و یا این موضوع را در اولین فرصت با دامبلدور در میان می گذارد؟ایا دامبلدور چیزی در مورد جانپیچ ها می داند؟این سوالاتی بود که مدام از خود می پرسید.یکی از دختران گیریفندور در حالی که لبخند شیرینی به لب داشت از تام درخواست کرد که کمی از شکلات توت فرنگی که مادرش دیروز فرستاده است بخورد و تام با تظاهر تصمیم به خوردن گرفت در همین لحظه بلاتریکس فریاد زد :تام به اون دست نزن،اون معجون عشقه .
__________________________________________________________________
تام نگاهی از روی تعجب به بلاتریکس و سپس به دخترک کرد و کیک را پس زد .
از خشم چشم هایش سرخ شده بود و به سمت اسلاگهورن رفت تا صحبت کند .
زنگ به صدا در آمد و دانش آموزان همگی با صف های طویل به سمت در خروجی رهسپار شدند ، بهترین فرصت بود . فرصتی طلایی برای صحبت کردن با اسلاگهورن و پرسیدن سؤال هایش بود .
ادامه ی راه را به سمتش دوید و پس از رسیدن به او گفت :
- پروفسور یه سری سؤال داشتم . می شه بپرسم ؟راستش در مورد ...
- بیا ! بیا تو دفترم تا با هم صحبت کنیم .
و به سمت دفتر اسلاگهورن رهسپار شدند .
..................................................................
دفتر اسلاگهورن به طور جالبی با نوار های صورتی رنگ که قلب های سرخ رنگ سرتاسر ان را پوشانده بود تذعین شده بود.تام با انزجار به قلب های روی دیوار نگاه کرد و بعد صدای اسلاگهورن اورا به خود اورد :تام با یک لیوان قهوه چطوری؟
تام گفت :پرفسور ازتون ممنونم اما من برای کار مهم تری اینجا اومدم.می خواستم ازتون بپرسم که...
_بزار حدس بزنم تام...می خوای بپرسی که روز ولنتاین رو با چه کسی می گذرونم؟و یا می خوای بهت دختری رو معرفی کنم که برازنده ی چهره ی زیبای تو باشه ..هوم بنظر من که..
_نه پرفسور من چیز دیگه ای می خواستم بپرسم..
_اوه تام لذت حدس زدن را از من نگیر،بزار ببینم ،نکنه ردای شبت مناسب نیست و به رنگ موهات نمی اد.
تام با عصبانیت گفت :.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 10:24
نمایش جزئیات
آفلاین
تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
صبح دل انگیزی بود،اوای زیبای زمستانی نزدیک شده کریسمس را مژده می داد.با عجله از خواب بیدار شدقلم پر و کاغذ های پوستی و همین طور کتاب معجون سازی پیشرفته اش را برداشت و به سرعت از اتاقش خارج شد.امیدوار بود که امروز بتواند با اسلاگهورن صحبت کند.
کلاس در شور و نشاط کریسمس فرو رفته بود.اسلاگهورن با هیجان طرز ساخت قویترین معجون عشق را اموزش می داد که تام...
__________________________________________________________________
... تام از اینجور معجون ها خوشش نمی آمد بیشتر دوست داشت با اسلاگهورن در مورد جان پیچ ها صحبت کند . حرکت دقیقه ی پیشش خیلی نا خواسته بود ، نزدیک بود کلاس را بهم بزند .
به سرعت به حرفهای اسلاگهورن گوش سپرد ...
- ... مقدار کمی از این معجون در خوراکی ای که فرد می خوره باعث می شه که به شما کلی علاقه مند بشه و تا مدت ها فقط فکر و ذکرش شما باشین ...
خسته شده بود . دیگر به آنها گوش نمی کرد . برگه ای که دیشب مشغول خواندنش بود را از جیب ردایش بیرون آورد و نگاهی به آن کرد .
__________________________________________________________________
برای جاودانه بودن راز های بسیاری وجود دارد...فقط باید ان را امتحان کرد...کدامین جادوگر است که جرات تقسیم روحش را به خود می دهد؟...شاید 2 قسمت کافی باشد و شاید چند قسمت دیگر..هیچ جادوگری..جرات این کار را ندارد.شاید با کشتن کسی ...
_تام ؟
_با کشتن ...
_تام پسرم ،به چی نگاه می کنی؟
تام در حالی که سرخ شده بود به صورت اسلاگهورن خیره شد و گفت :ا..هیچی قربان ،این یک نامه ی خصوصیه.
اسلاگهون را ذوق و شوق گفت :اوه می تونی اون رو بخونی؟
تام گفت:م.پرفسور!
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت :باشه پسرم فقط گوش کن باید بتونی به خوبی این معجون رو درست کنی ،این برات لازمه مخصوصا این که نباید گول دختر هارو بخوری
تام با انزجار به اسلاگهورن خیره شد و....
__________________________________________________________________
اسلاگهورن شروع به هم زدن معجون گلبهی ای کرد و بعضی اوقات در جهت ساعتگرد و بعضی اوقات در جهت پادساعتگرد اینکار را می کرد تا بالاخره معجون کمی پر رنگ تر شد .
رویش را به سمت تام کرد و گفت :
- خب ؟ نظرتون چیه بچه ها ؟ نمی خواین شروع کنین به درست کردن معجون ؟
سرش را به سمت دیگران چرخاند و بقیه ی پسرها با شوق و علاقه موافقت خود را ابراز کردند و فقط تام بود که از اینکار خوشش نمی آمد .
__________________________________________________________________
نمی دانست چگونه با او صحبت کند.نمی دانست که سرانجام همه ی صحبت هایش چه خواهد بود؟ ایا اسلاگهورن پاسخش را میدهد و یا این موضوع را در اولین فرصت با دامبلدور در میان می گذارد؟ایا دامبلدور چیزی در مورد جانپیچ ها می داند؟این سوالاتی بود که مدام از خود می پرسید.یکی از دختران گیریفندور در حالی که لبخند شیرینی به لب داشت از تام درخواست کرد که کمی از شکلات توت فرنگی که مادرش دیروز فرستاده است بخورد و تام با تظاهر تصمیم به خوردن گرفت در همین لحظه بلاتریکس فریاد زد :تام به اون دست نزن،اون معجون عشقه .
__________________________________________________________________
تام نگاهی از روی تعجب به بلاتریکس و سپس به دخترک کرد و کیک را پس زد .
از خشم چشم هایش سرخ شده بود و به سمت اسلاگهورن رفت تا صحبت کند .
زنگ به صدا در آمد و دانش آموزان همگی با صف های طویل به سمت در خروجی رهسپار شدند ، بهترین فرصت بود . فرصتی طلایی برای صحبت کردن با اسلاگهورن و پرسیدن سؤال هایش بود .
ادامه ی راه را به سمتش دوید و پس از رسیدن به او گفت :
- پروفسور یه سری سؤال داشتم . می شه بپرسم ؟راستش در مورد ...
- بیا ! بیا تو دفترم تا با هم صحبت کنیم .
و به سمت دفتر اسلاگهورن رهسپار شدند .
__________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
صبح دل انگیزی بود،اوای زیبای زمستانی نزدیک شده کریسمس را مژده می داد.با عجله از خواب بیدار شدقلم پر و کاغذ های پوستی و همین طور کتاب معجون سازی پیشرفته اش را برداشت و به سرعت از اتاقش خارج شد.امیدوار بود که امروز بتواند با اسلاگهورن صحبت کند.
کلاس در شور و نشاط کریسمس فرو رفته بود.اسلاگهورن با هیجان طرز ساخت قویترین معجون عشق را اموزش می داد که تام...
__________________________________________________________________
... تام از اینجور معجون ها خوشش نمی آمد بیشتر دوست داشت با اسلاگهورن در مورد جان پیچ ها صحبت کند . حرکت دقیقه ی پیشش خیلی نا خواسته بود ، نزدیک بود کلاس را بهم بزند .
به سرعت به حرفهای اسلاگهورن گوش سپرد ...
- ... مقدار کمی از این معجون در خوراکی ای که فرد می خوره باعث می شه که به شما کلی علاقه مند بشه و تا مدت ها فقط فکر و ذکرش شما باشین ...
خسته شده بود . دیگر به آنها گوش نمی کرد . برگه ای که دیشب مشغول خواندنش بود را از جیب ردایش بیرون آورد و نگاهی به آن کرد .
__________________________________________________________________
برای جاودانه بودن راز های بسیاری وجود دارد...فقط باید ان را امتحان کرد...کدامین جادوگر است که جرات تقسیم روحش را به خود می دهد؟...شاید 2 قسمت کافی باشد و شاید چند قسمت دیگر..هیچ جادوگری..جرات این کار را ندارد.شاید با کشتن کسی ...
_تام ؟
_با کشتن ...
_تام پسرم ،به چی نگاه می کنی؟
تام در حالی که سرخ شده بود به صورت اسلاگهورن خیره شد و گفت :ا..هیچی قربان ،این یک نامه ی خصوصیه.
اسلاگهون را ذوق و شوق گفت :اوه می تونی اون رو بخونی؟
تام گفت:م.پرفسور!
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت :باشه پسرم فقط گوش کن باید بتونی به خوبی این معجون رو درست کنی ،این برات لازمه مخصوصا این که نباید گول دختر هارو بخوری
تام با انزجار به اسلاگهورن خیره شد و....
__________________________________________________________________
اسلاگهورن شروع به هم زدن معجون گلبهی ای کرد و بعضی اوقات در جهت ساعتگرد و بعضی اوقات در جهت پادساعتگرد اینکار را می کرد تا بالاخره معجون کمی پر رنگ تر شد .
رویش را به سمت تام کرد و گفت :
- خب ؟ نظرتون چیه بچه ها ؟ نمی خواین شروع کنین به درست کردن معجون ؟
سرش را به سمت دیگران چرخاند و بقیه ی پسرها با شوق و علاقه موافقت خود را ابراز کردند و فقط تام بود که از اینکار خوشش نمی آمد .
................................
نمی دانست چگونه با او صحبت کند.نمی دانست که سرانجام همه ی صحبت هایش چه خواهد بود؟ ایا اسلاگهورن پاسخش را میدهد و یا این موضوع را در اولین فرصت با دامبلدور در میان می گذارد؟ایا دامبلدور چیزی در مورد جانپیچ ها می داند؟این سوالاتی بود که مدام از خود می پرسید.یکی از دختران گیریفندور در حالی که لبخند شیرینی به لب داشت از تام درخواست کرد که کمی از شکلات توت فرنگی که مادرش دیروز فرستاده است بخورد و تام با تظاهر تصمیم به خوردن گرفتدر همین لحظه بلاتریکس فریاد زد :تام به اون دست نزن،اون معجون عشقه .

بلاتریکس لسترنج! خوب شاید از لحاظ سنی چندان با ولدمورت قابل مقایسه نباشه! خوب البته زابینی هم نبود!... به هر جهت دوستان بعدی، برای ادامه، لطفا از اسم بلاتریکس لسترنج یا رودولف لسترنج و یا بلیز زابینی استفاده نکنند! در نگارش پایانی این داستان، اصلاحاتی صورت می گیره و اسامی غیر همگون، جایگزین میشوند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/2/24 18:34:20
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
صبح دل انگیزی بود،اوای زیبای زمستانی نزدیک شده کریسمس را مژده می داد.با عجله از خواب بیدار شدقلم پر و کاغذ های پوستی و همین طور کتاب معجون سازی پیشرفته اش را برداشت و به سرعت از اتاقش خارج شد.امیدوار بود که امروز بتواند با اسلاگهورن صحبت کند.
کلاس در شور و نشاط کریسمس فرو رفته بود.اسلاگهورن با هیجان طرز ساخت قویترین معجون عشق را اموزش می داد که تام...
__________________________________________________________________
... تام از اینجور معجون ها خوشش نمی آمد بیشتر دوست داشت با اسلاگهورن در مورد جان پیچ ها صحبت کند . حرکت دقیقه ی پیشش خیلی نا خواسته بود ، نزدیک بود کلاس را بهم بزند .
به سرعت به حرفهای اسلاگهورن گوش سپرد ...
- ... مقدار کمی از این معجون در خوراکی ای که فرد می خوره باعث می شه که به شما کلی علاقه مند بشه و تا مدت ها فقط فکر و ذکرش شما باشین ...
خسته شده بود . دیگر به آنها گوش نمی کرد . برگه ای که دیشب مشغول خواندنش بود را از جیب ردایش بیرون آورد و نگاهی به آن کرد .
__________________________________________________________________
برای جاودانه بودن راز های بسیاری وجود دارد...فقط باید ان را امتحان کرد...کدامین جادوگر است که جرات تقسیم روحش را به خود می دهد؟...شاید 2 قسمت کافی باشد و شاید چند قسمت دیگر..هیچ جادوگری..جرات این کار را ندارد.شاید با کشتن کسی ...
_تام ؟
_با کشتن ...
_تام پسرم ،به چی نگاه می کنی؟
تام در حالی که سرخ شده بود به صورت اسلاگهورن خیره شد و گفت :ا..هیچی قربان ،این یک نامه ی خصوصیه.
اسلاگهون را ذوق و شوق گفت :اوه می تونی اون رو بخونی؟
تام گفت:م.پرفسور!
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت :باشه پسرم فقط گوش کن باید بتونی به خوبی این معجون رو درست کنی ،این برات لازمه مخصوصا این که نباید گول دختر هارو بخوری
تام با انزجار به اسلاگهورن خیره شد و....
__________________________________________________________________
اسلاگهورن شروع به هم زدن معجون گلبهی ای کرد و بعضی اوقات در جهت ساعتگرد و بعضی اوقات در جهت پادساعتگرد اینکار را می کرد تا بالاخره معجون کمی پر رنگ تر شد .
رویش را به سمت تام کرد و گفت :
- خب ؟ نظرتون چیه بچه ها ؟ نمی خواین شروع کنین به درست کردن معجون ؟
سرش را به سمت دیگران چرخاند و بقیه ی پسرها با شوق و علاقه موافقت خود را ابراز کردند و فقط تام بود که از اینکار خوشش نمی آمد .
__________________________________________________________________

*بلاتریکس منظور این نیست که شما نیم خطات یا خط هات چند خط رو هم می شه . مهم اینه که کلا چند خطی که مشخص شده بیشتر نباشه*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
صبح دل انگیزی بود،اوای زیبای زمستانی نزدیک شده کریسمس را مژده می داد.با عجله از خواب بیدار شدقلم پر و کاغذ های پوستی و همین طور کتاب معجون سازی پیشرفته اش را برداشت و به سرعت از اتاقش خارج شد.امیدوار بود که امروز بتواند با اسلاگهورن صحبت کند.
کلاس در شور و نشاط کریسمس فرو رفته بود.اسلاگهورن با هیجان طرز ساخت قویترین معجون عشق را اموزش می داد که تام...
__________________________________________________________________
... تام از اینجور معجون ها خوشش نمی آمد بیشتر دوست داشت با اسلاگهورن در مورد جان پیچ ها صحبت کند . حرکت دقیقه ی پیشش خیلی نا خواسته بود ، نزدیک بود کلاس را بهم بزند .
به سرعت به حرفهای اسلاگهورن گوش سپرد ...
- ... مقدار کمی از این معجون در خوراکی ای که فرد می خوره باعث می شه که به شما کلی علاقه مند بشه و تا مدت ها فقط فکر و ذکرش شما باشین ...
خسته شده بود . دیگر به آنها گوش نمی کرد . برگه ای که دیشب مشغول خواندنش بود را از جیب ردایش بیرون آورد و نگاهی به آن کرد .
__________________________________________________________________
برای جاودانه بودن راز های بسیاری وجود دارد...فقط باید ان را امتحان کرد...کدامین جادوگر است که جرات تقسیم روحش را به خود می دهد؟...شاید 2 قسمت کافی باشد و شاید چند قسمت دیگر..هیچ جادوگری..جرات این کار را ندارد.شاید با کشتن کسی ...
_تام ؟
_با کشتن ...
_تام پسرم ،به چی نگاه می کنی؟
تام در حالی که سرخ شده بود به صورت اسلاگهورن خیره شد و گفت :ا..هیچی قربان ،این یک نامه ی خصوصیه.
اسلاگهون را ذوق و شوق گفت :اوه می تونی اون رو بخونی؟
تام گفت:م.پرفسور
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت :باشه پسرم فقط گوش کن باید بتونی به خوبی این معجون رو درست کنی ،این برات لازمه مخصوصا این که نباید گول دختر هارو بخوری
تام با انزجار به اسلاگهورن خیره شد و....
................
*بیشتر از 8 خط نشد ها بعضی خط ها نیم خط بود.اگر نیم خط ها کنار هم بزاریم دقیقا میشه 8 خط

با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/2/23 16:39:12