جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 خرداد 1387 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
صبحانه ی آن روز تخم مرغ با خامه و سیب زمینی سرخ کرده بود.تام که به شدت ضعف کرده بود روی صندلی مقابل جک نشست و مشغول خوردن کمی سیب زمینی سرخ کرده شد.
ناگهان توجه اش به مرد بلند قد با ریش های بلند نقره فامی جلب شد که به آرامی از پله های هاگوارتز پایین می امد.
روی صندلی مدیر نشست و شروع به سخنرانی کرد:
- همه ی دانش آموزان ... من برای مدتی به لندن می روم و در غیاب من که مدت طولانی طول نمی کشد پرفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند.مواظب رفتارتون باشید چون ایشون خیلی سختگیرند.
سپس لبخندی به مک گونگال زد و او هم در جواب لبخند عصبی تحویل داد.
_________________________________________________________________

ابتدا خوشحالی تمام وجودش را فرا گرفت به طوری که دست از غذا کشید ، ولی پس از شنیدن «... پروفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند ...» این کلام ناکامی وجودش را فرا گرفت و دوباره به خوردن سیب زمینی های سرخ کرده مشغول شد .
به خوردن مشغول بود که متوجه تهی شدن سرسرا شد ، از جایش بلند شد و به سمت اولین کلاس هجوم برد

_________________________________________________________________

سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود
.....................................................................
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...ببه کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/3/7 20:43:10
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 خرداد 1387 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و جور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ور شد .
از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
_________________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد ... دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد . پس چه کسی؟
کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند ؟ باید به دفتر دامبلدور می رفت . می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است . امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند . مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود.تام یقین داشت.
_________________________________________________________________
وی درصدد بود که به دفتر دامبلدور برود و جستجویش را آغاز کند. هیچ وقت دامبلدور آن کتابها را در کشوی میزش نمی گذاشت. باید اول مکانهایی را مشخص میکرد که دارای امنیت بیشتری بودند. ناگهان صدای خرناس مانندی شنید:
- لوموس!
پروفسور اسلاگهورن بیدار شده بود. با سرعتی بسیار زیاد به طرف ناودان کله اژدری و دفتر مدیر مدرسه حرکت کرد.
_________________________________________________________________
کافی بود آن وقت شب کسی او را ببیند تا کوله بار دردسر رویش خالی شود . دفتر دامبلدور مکانی بود که ریسک بزرگی را می طلبید هنوز رمز را به خاطر داشت . با گفتن رمز به طرف بالا حرکت کرد . سریعا خود را به در رساند و آن را باز کرد . به آرامی به طرف میز دامبلدور رفت و جستجویش را آغاز کرد . برگه ها دسته دسته روی هم ریخته شده بودند. به سوی کمدی در گوشه ی اتاق حرکت کرد و درش را باز کرد ، هیچ چیزی آنجا نبود . تقریبا ناامید شده بود که ناگهان برگه ی روی دیوار توجه اش را جلب کرد . چسبش را کند و آن را از دیوار جدا کرد . مثل اینکه نامه ای بود از طرف دامبلدور برای مستخدم . آهسته آن را برای خود زمزمه کرد .
"سریــــــــــعا کتـاب هایی را که بدستـتان دادم را به جنگل ممـــــنوعه منـتقل کنید . همان جای همیـشگی !
امضا آلبوس دامبــــــــلدور"
_________________________________________________________________
مشخص بود که هنوز کتب به جنگل منتقل نشده اند و این موضوع فرصت مناسبی برای تام ایجاد می کرد زیرا تام به خوبی می دانست که جنگل مناسب ترین مکان برای دستیابی به کتاب هاست . برگه را به دیوار چسباند و از آنجا خارج شد . هر چه سریع تر خود را از ناودان کله اژدری دور کرد . دیگر خیلی دیر شده بود ، پس به سمت خوابگاهش به راه افتاد . به آرامی وارد تالار شد و گوشه ای را برای نشستن برگزید . باید نقشه ای برای بدست آوردن کتاب ها ترتیب می داد .
_________________________________________________________________
احساس می کرد برای کشیدن نقشه خیلی دیر است.زیر چشمانش از شدت خستگی گود افتاده بود.چشمانش را بهم گزارد و به خواب فرو رفت:
اشفته بود.درمیان جنگل میدوید.موهای زیبایش به شاخه های درخت گیر میکرد و دامبلدور.......با عصبانیت نگاهش می کرد :برای چی اومدی تام؟تو الان باید در حال امتحان دادن باشی.
از خواب پرید.عرق سرد پیشانی اش را پوشانده بود....در حالی که نفس نفس می زد....
_________________________________________________________________
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود . قیافه ی خشمگین دامبلدور از جلوی چشمانش کنار نمی رفت . برای یک لحظه احساس کرد که از انجام آن کار پشیمان شده . اما دوباره به قدرت فکر کرد ، به قدرتی مطلق ... به هیچ وجه از دزدیدن کتاب ها صرف نظر نمی کرد . دوباره دراز کشید و برای خود زمزمه کرد : من به اون کتاب ها دست پیدا می کنم با همه ی مشکلات و سختی هایش!
چشمانش را بست و خوابید . باید برای کلاس های صبح آماده می شد . کلاس گیاه شناسی ، فردا قسمت جالب این درس و مورد علاقه ی تام بود .نباید همه ی زندگی اش را به روی هورکراکس متمرکز می کرد کمی استراحت و تفریح هم لازم بود .
_________________________________________________________________
ساعت ها به سرعت می گذشت و خورشید به کمک نسیم صبحگاهی ای بالا و بالا تر می آمد .
با نوازش اولین نسیم ، تام از جایش بلند شد و به سمت لباس هایش رفت و آماده شد ، شب قبل خوب غذا نخورده بود و کمی ضعف داشت .
به سمت غذاهای آماده در سرسرا هجوم برد ، از راهروها و سالن های طویل عبور کرد تا بالاخره به سرسرا رسید .
دانش آموزان چهار گروه همچون همیشه صبجانه می خوردند و او به آنها اضافه می شد .
_________________________________________________________________

صبحانه ی آن روز تخم مرغ با خامه و سیب زمینی سرخ کرده بود.تام که به شدت ضعف کرده بود روی صندلی مقابل جک نشست و مشغول خوردن کمی سیب زمینی سرخ کرده شد.
ناگهان توجه اش به مرد بلند قد با ریش های بلند نقره فامی جلب شد که به آرامی از پله های هاگوارتز پایین می امد.
روی صندلی مدیر نشست و شروع به سخنرانی کرد:
- همه ی دانش آموزان ... من برای مدتی به لندن می روم و در غیاب من که مدت طولانی طول نمی کشد پرفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند.مواظب رفتارتون باشید چون ایشون خیلی سختگیرند.
سپس لبخندی به مک گونگال زد و او هم در جواب لبخند عصبی تحویل داد.
_________________________________________________________________

ابتدا خوشحالی تمام وجودش را فرا گرفت به طوری که دست از غذا کشید ، ولی پس از شنیدن «... پروفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند ...» این کلام ناکامی وجودش را فرا گرفت و دوباره به خوردن سیب زمینی های سرخ کرده مشغول شد .
به خوردن مشغول بود که متوجه تهی شدن سرسرا شد ، از جایش بلند شد و به سمت اولین کلاس هجوم برد

_________________________________________________________________

سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 خرداد 1387 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و جور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ور شد .
از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
_________________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد ... دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد . پس چه کسی؟
کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند ؟ باید به دفتر دامبلدور می رفت . می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است . امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند . مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود.تام یقین داشت.
_________________________________________________________________
وی درصدد بود که به دفتر دامبلدور برود و جستجویش را آغاز کند. هیچ وقت دامبلدور آن کتابها را در کشوی میزش نمی گذاشت. باید اول مکانهایی را مشخص میکرد که دارای امنیت بیشتری بودند. ناگهان صدای خرناس مانندی شنید:
- لوموس!
پروفسور اسلاگهورن بیدار شده بود. با سرعتی بسیار زیاد به طرف ناودان کله اژدری و دفتر مدیر مدرسه حرکت کرد.
_________________________________________________________________
کافی بود آن وقت شب کسی او را ببیند تا کوله بار دردسر رویش خالی شود . دفتر دامبلدور مکانی بود که ریسک بزرگی را می طلبید هنوز رمز را به خاطر داشت . با گفتن رمز به طرف بالا حرکت کرد . سریعا خود را به در رساند و آن را باز کرد . به آرامی به طرف میز دامبلدور رفت و جستجویش را آغاز کرد . برگه ها دسته دسته روی هم ریخته شده بودند. به سوی کمدی در گوشه ی اتاق حرکت کرد و درش را باز کرد ، هیچ چیزی آنجا نبود . تقریبا ناامید شده بود که ناگهان برگه ی روی دیوار توجه اش را جلب کرد . چسبش را کند و آن را از دیوار جدا کرد . مثل اینکه نامه ای بود از طرف دامبلدور برای مستخدم . آهسته آن را برای خود زمزمه کرد .
"سریــــــــــعا کتـاب هایی را که بدستـتان دادم را به جنگل ممـــــنوعه منـتقل کنید . همان جای همیـشگی !
امضا آلبوس دامبــــــــلدور"
_________________________________________________________________
مشخص بود که هنوز کتب به جنگل منتقل نشده اند و این موضوع فرصت مناسبی برای تام ایجاد می کرد زیرا تام به خوبی می دانست که جنگل مناسب ترین مکان برای دستیابی به کتاب هاست . برگه را به دیوار چسباند و از آنجا خارج شد . هر چه سریع تر خود را از ناودان کله اژدری دور کرد . دیگر خیلی دیر شده بود ، پس به سمت خوابگاهش به راه افتاد . به آرامی وارد تالار شد و گوشه ای را برای نشستن برگزید . باید نقشه ای برای بدست آوردن کتاب ها ترتیب می داد .
_________________________________________________________________
احساس می کرد برای کشیدن نقشه خیلی دیر است.زیر چشمانش از شدت خستگی گود افتاده بود.چشمانش را بهم گزارد و به خواب فرو رفت:
اشفته بود.درمیان جنگل میدوید.موهای زیبایش به شاخه های درخت گیر میکرد و دامبلدور.......با عصبانیت نگاهش می کرد :برای چی اومدی تام؟تو الان باید در حال امتحان دادن باشی.
از خواب پرید.عرق سرد پیشانی اش را پوشانده بود....در حالی که نفس نفس می زد....
_________________________________________________________________
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود . قیافه ی خشمگین دامبلدور از جلوی چشمانش کنار نمی رفت . برای یک لحظه احساس کرد که از انجام آن کار پشیمان شده . اما دوباره به قدرت فکر کرد ، به قدرتی مطلق ... به هیچ وجه از دزدیدن کتاب ها صرف نظر نمی کرد . دوباره دراز کشید و برای خود زمزمه کرد : من به اون کتاب ها دست پیدا می کنم با همه ی مشکلات و سختی هایش!
چشمانش را بست و خوابید . باید برای کلاس های صبح آماده می شد . کلاس گیاه شناسی ، فردا قسمت جالب این درس و مورد علاقه ی تام بود .نباید همه ی زندگی اش را به روی هورکراکس متمرکز می کرد کمی استراحت و تفریح هم لازم بود .
_________________________________________________________________
ساعت ها به سرعت می گذشت و خورشید به کمک نسیم صبحگاهی ای بالا و بالا تر می آمد .
با نوازش اولین نسیم ، تام از جایش بلند شد و به سمت لباس هایش رفت و آماده شد ، شب قبل خوب غذا نخورده بود و کمی ضعف داشت .
به سمت غذاهای آماده در سرسرا هجوم برد ، از راهروها و سالن های طویل عبور کرد تا بالاخره به سرسرا رسید .
دانش آموزان چهار گروه همچون همیشه صبجانه می خوردند و او به آنها اضافه می شد .
_________________________________________________________________
صبحانه ی انروز تخم مرغ با خامه و سیب زمینی سرخ کرده بود.تام که به شدت ضعف کرده بود روی صندلی مقابل جک نشست و مشغول خوردن کمی سیب زمینی سرخ کرده شد.
ناگهان توجه اش به مرد بلند قد با ریش های بلند نقره فامی جلب شد که به آرامی از پله های هاگوارتز پایین می امد.
روی صندلی مدیر نشست و شروع به سخنرانی کرد:
- همه ی دانش آموزان ... من برای مدتی به لندن می روم و در غیاب من که مدت طولانی طول نمی کشد پرفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند.مواظب رفتارتون باشید چون ایشون خیلی سختگیرند.
سپس لبخندی به مک گونگال زد و او هم در جواب لبخند عصبی تحویل داد.
_________________________________________________________________
... ابتدا خوشحالی تمام وجودش را فرا گرفت به طوری که دست از غذا کشید ، ولی پس از شنیدن «... پروفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند ...» این کلام ناکامی وجودش را فرا گرفت و دوباره به خوردن سیب زمینی های سرخ کرده مشغول شد .
به خوردن مشغول بود که متوجه تهی شدن سرسرا شد ، از جایش بلند شد و به سمت اولین کلاس هجوم برد !
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 5 خرداد 1387 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و جور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ور شد .
از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
_________________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد ... دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد . پس چه کسی؟
کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند ؟ باید به دفتر دامبلدور می رفت . می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است . امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند . مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود.تام یقین داشت.
_________________________________________________________________
وی درصدد بود که به دفتر دامبلدور برود و جستجویش را آغاز کند. هیچ وقت دامبلدور آن کتابها را در کشوی میزش نمی گذاشت. باید اول مکانهایی را مشخص میکرد که دارای امنیت بیشتری بودند. ناگهان صدای خرناس مانندی شنید:
- لوموس!
پروفسور اسلاگهورن بیدار شده بود. با سرعتی بسیار زیاد به طرف ناودان کله اژدری و دفتر مدیر مدرسه حرکت کرد.
_________________________________________________________________
کافی بود آن وقت شب کسی او را ببیند تا کوله بار دردسر رویش خالی شود . دفتر دامبلدور مکانی بود که ریسک بزرگی را می طلبید هنوز رمز را به خاطر داشت . با گفتن رمز به طرف بالا حرکت کرد . سریعا خود را به در رساند و آن را باز کرد . به آرامی به طرف میز دامبلدور رفت و جستجویش را آغاز کرد . برگه ها دسته دسته روی هم ریخته شده بودند. به سوی کمدی در گوشه ی اتاق حرکت کرد و درش را باز کرد ، هیچ چیزی آنجا نبود . تقریبا ناامید شده بود که ناگهان برگه ی روی دیوار توجه اش را جلب کرد . چسبش را کند و آن را از دیوار جدا کرد . مثل اینکه نامه ای بود از طرف دامبلدور برای مستخدم . آهسته آن را برای خود زمزمه کرد .
"سریــــــــــعا کتـاب هایی را که بدستـتان دادم را به جنگل ممـــــنوعه منـتقل کنید . همان جای همیـشگی !
امضا آلبوس دامبــــــــلدور"
_________________________________________________________________
مشخص بود که هنوز کتب به جنگل منتقل نشده اند و این موضوع فرصت مناسبی برای تام ایجاد می کرد زیرا تام به خوبی می دانست که جنگل مناسب ترین مکان برای دستیابی به کتاب هاست . برگه را به دیوار چسباند و از آنجا خارج شد . هر چه سریع تر خود را از ناودان کله اژدری دور کرد . دیگر خیلی دیر شده بود ، پس به سمت خوابگاهش به راه افتاد . به آرامی وارد تالار شد و گوشه ای را برای نشستن برگزید . باید نقشه ای برای بدست آوردن کتاب ها ترتیب می داد .
_________________________________________________________________
احساس می کرد برای کشیدن نقشه خیلی دیر است.زیر چشمانش از شدت خستگی گود افتاده بود.چشمانش را بهم گزارد و به خواب فرو رفت:
اشفته بود.درمیان جنگل میدوید.موهای زیبایش به شاخه های درخت گیر میکرد و دامبلدور.......با عصبانیت نگاهش می کرد :برای چی اومدی تام؟تو الان باید در حال امتحان دادن باشی.
از خواب پرید.عرق سرد پیشانی اش را پوشانده بود....در حالی که نفس نفس می زد....
_________________________________________________________________
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود . قیافه ی خشمگین دامبلدور از جلوی چشمانش کنار نمی رفت . برای یک لحظه احساس کرد که از انجام آن کار پشیمان شده . اما دوباره به قدرت فکر کرد ، به قدرتی مطلق ... به هیچ وجه از دزدیدن کتاب ها صرف نظر نمی کرد . دوباره دراز کشید و برای خود زمزمه کرد : من به اون کتاب ها دست پیدا می کنم با همه ی مشکلات و سختی هایش!
چشمانش را بست و خوابید . باید برای کلاس های صبح آماده می شد . کلاس گیاه شناسی ، فردا قسمت جالب این درس و مورد علاقه ی تام بود .نباید همه ی زندگی اش را به روی هورکراکس متمرکز می کرد کمی استراحت و تفریح هم لازم بود .
_________________________________________________________________
ساعت ها به سرعت می گذشت و خورشید به کمک نسیم صبحگاهی ای بالا و بالا تر می آمد .
با نوازش اولین نسیم ، تام از جایش بلند شد و به سمت لباس های رفت و آماده شد ، شب قبل خوب غذا نخورده بود و کمی ضعف داشت .
به سمت غذاهای آماده در سرسرا هجوم برد ، از راهروها و سالن های طویل عبور کرد تا بالاخره به سرسرا رسید .
دانش آموزان چهار گروه همچون همیشه صبجانه می خوردند و او به آنها اضافه می شد .
_________________________________________________________________
صبحانه ی انروز تخم مرغ با خامه و سیبزمینی سرخ کرده بود.تام که به شدت ضعف می رفت روی صندلی مقابل جک نشست و مشغول خوردن کمی سیب زمینی سرخ کرده شد.
ناگهان توجه اش به مرد بلند قد با ریش های بلند نقره فامی جلب شد که به آرامی از پله های هاگوارتز پایین می امد.
روی صندلی مدیر نشست و شروع به سخنرانی کرد:
همه ی دانش اموزان من،من برای مدتی به لندن می روم و در غیاب من که مدت طولانی طول نمی کشد پرفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند.مواظب رفتارتون باشید چون ایشون خیلی سختگیرند.
سپس لبخندی به مک گونگال زد و او هم در جواب لبخند عصبی تحویل داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 4 خرداد 1387 10:32
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و جور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ور شد .
از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
_________________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد ... دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد . پس چه کسی؟
کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند ؟ باید به دفتر دامبلدور می رفت . می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است . امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند . مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود.تام یقین داشت.
_________________________________________________________________
وی درصدد بود که به دفتر دامبلدور برود و جستجویش را آغاز کند. هیچ وقت دامبلدور آن کتابها را در کشوی میزش نمی گذاشت. باید اول مکانهایی را مشخص میکرد که دارای امنیت بیشتری بودند. ناگهان صدای خرناس مانندی شنید:
- لوموس!
پروفسور اسلاگهورن بیدار شده بود. با سرعتی بسیار زیاد به طرف ناودان کله اژدری و دفتر مدیر مدرسه حرکت کرد.
_________________________________________________________________
کافی بود آن وقت شب کسی او را ببیند تا کوله بار دردسر رویش خالی شود . دفتر دامبلدور مکانی بود که ریسک بزرگی را می طلبید هنوز رمز را به خاطر داشت . با گفتن رمز به طرف بالا حرکت کرد . سریعا خود را به در رساند و آن را باز کرد . به آرامی به طرف میز دامبلدور رفت و جستجویش را آغاز کرد . برگه ها دسته دسته روی هم ریخته شده بودند. به سوی کمدی در گوشه ی اتاق حرکت کرد و درش را باز کرد ، هیچ چیزی آنجا نبود . تقریبا ناامید شده بود که ناگهان برگه ی روی دیوار توجه اش را جلب کرد . چسبش را کند و آن را از دیوار جدا کرد . مثل اینکه نامه ای بود از طرف دامبلدور برای مستخدم . آهسته آن را برای خود زمزمه کرد .
"سریــــــــــعا کتـاب هایی را که بدستـتان دادم را به جنگل ممـــــنوعه منـتقل کنید . همان جای همیـشگی !
امضا آلبوس دامبــــــــلدور"
_________________________________________________________________
مشخص بود که هنوز کتب به جنگل منتقل نشده اند و این موضوع فرصت مناسبی برای تام ایجاد می کرد زیرا تام به خوبی می دانست که جنگل مناسب ترین مکان برای دستیابی به کتاب هاست . برگه را به دیوار چسباند و از آنجا خارج شد . هر چه سریع تر خود را از ناودان کله اژدری دور کرد . دیگر خیلی دیر شده بود ، پس به سمت خوابگاهش به راه افتاد . به آرامی وارد تالار شد و گوشه ای را برای نشستن برگزید . باید نقشه ای برای بدست آوردن کتاب ها ترتیب می داد .
_________________________________________________________________
احساس می کرد برای کشیدن نقشه خیلی دیر است.زیر چشمانش از شدت خستگی گود افتاده بود.چشمانش را بهم گزارد و به خواب فرو رفت:
اشفته بود.درمیان جنگل میدوید.موهای زیبایش به شاخه های درخت گیر میکرد و دامبلدور.......با عصبانیت نگاهش می کرد :برای چی اومدی تام؟تو الان باید در حال امتحان دادن باشی.
از خواب پرید.عرق سرد پیشانی اش را پوشانده بود....در حالی که نفس نفس می زد....
_________________________________________________________________
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود . قیافه ی خشمگین دامبلدور از جلوی چشمانش کنار نمی رفت . برای یک لحظه احساس کرد که از انجام آن کار پشیمان شده . اما دوباره به قدرت فکر کرد ، به قدرتی مطلق ... به هیچ وجه از دزدیدن کتاب ها صرف نظر نمی کرد . دوباره دراز کشید و برای خود زمزمه کرد : من به اون کتاب ها دست پیدا می کنم با همه ی مشکلات و سختی هایش!
چشمانش را بست و خوابید . باید برای کلاس های صبح آماده می شد . کلاس گیاه شناسی ، فردا قسمت جالب این درس و مورد علاقه ی تام بود .نباید همه ی زندگی اش را به روی هورکراکس متمرکز می کرد کمی استراحت و تفریح هم لازم بود .
_________________________________________________________________
ساعت ها به سرعت می گذشت و خورشید به کمک نسیم صبحگاهی ای بالا و بالا تر می آمد .
با نوازش اولین نسیم ، تام از جایش بلند شد و به سمت لباس های رفت و آماده شد ، شب قبل خوب غذا نخورده بود و کمی ضعف داشت .
به سمت غذاهای آماده در سرسرا هجوم برد ، از راهروها و سالن های طویل عبور کرد تا بالاخره به سرسرا رسید .
دانش آموزان چهار گروه همچون همیشه صبجانه می خوردند و او به آنها اضافه می شد .
_________________________________________________________________

*سعی کنین لحن پستاتون با هم یکی باشه ، که کار مورگان واسه ویرایش اینا زیاد سخت نباشه و به راحتی اونا رو ویرایش کنه*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 3 خرداد 1387 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و جور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ور شد .
از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
____________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد ... دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد . پس چه کسی؟
کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند ؟ باید به دفتر دامبلدور می رفت . می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است . امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند . مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود.تام یقین داشت.

____________________________________________________________


وی درصدد بود که به دفتر دامبلدور برود و جستجویش را آغاز کند. هیچ وقت دامبلدور آن کتابها را در کشوی میزش نمی گذاشت. باید اول مکانهایی را مشخص میکرد که دارای امنیت بیشتری بودند. ناگهان صدای خرناس مانندی شنید:
- لوموس!
پروفسور اسلاگهورن بیدار شده بود. با سرعتی بسیار زیاد به طرف ناودان کله اژدری و دفتر مدیر مدرسه حرکت کرد.

____________________________________________________________

کافی بود آن وقت شب کسی او را ببیند تا کوله بار دردسر رویش خالی شود . دفتر دامبلدور مکانی بود که ریسک بزرگی را می طلبید هنوز رمز را به خاطر داشت . با گفتن رمز به طرف بالا حرکت کرد . سریعا خود را به در رساند و آن را باز کرد . به آرامی به طرف میز دامبلدور رفت و جستجویش را آغاز کرد . برگه ها دسته دسته روی هم ریخته شده بودند. به سوی کمدی در گوشه ی اتاق حرکت کرد و درش را باز کرد ، هیچ چیزی آنجا نبود . تقریبا ناامید شده بود که ناگهان برگه ی روی دیوار توجه اش را جلب کرد . چسبش را کند و آن را از دیوار جدا کرد . مثل اینکه نامه ای بود از طرف دامبلدور برای مستخدم . آهسته آن را برای خود زمزمه کرد .

سریــــــــــعا کتـاب هایی را که بدستـتان دادم را به جنگل ممـــــنوعه منـتقل کنید . همان جای همیـشگی
امضا آلبوس دامبــــــــلدور

____________________________________________________________

مشخص بود که هنوز کتب به جنگل منتقل نشده اند و این موضوع فرصت مناسبی برای تام ایجاد می کرد زیرا تام به خوبی می دانست که جنگل مناسب ترین مکان برای دستیابی به کتاب هاست . برگه را به دیوار چسباند و از آنجا خارج شد . هر چه سریع تر خود را از ناودان کله اژدری دور کرد . دیگر خیلی دیر شده بود ، پس به سمت خوابگاهش به راه افتاد . به آرامی وارد تالار شد و گوشه ای را برای نشستن برگزید . باید نقشه ای برای بدست آوردن کتاب ها ترتیب می داد .
____________________________________________________________

احساس می کرد برای کشیدن نقشه خیلی دیر است.زیر چشمانش از شدت خستگی گود افتاده بود.چشمانش را بهم گزارد و به خواب فرو رفت:
اشفته بود.درمیان جنگل میدوید.موهای زیبایش به شاخه های درخت گیر میکرد و دامبلدور.......با عصبانیت نگاهش می کرد :برای چی اومدی تام؟تو الان باید در حال امتحان دادن باشی.
از خواب پرید.عرق سرد پیشانی اش را پوشانده بود....در حالی که نفس نفس می زرد....

____________________________________________________________

هنوز آفتاب طلوع نکرده بود . قیافه ی خشمگین دامبلدور از جلوی چشمانش کنار نمی رفت . برای یک لحظه احساس کرد که از انجام آن کار پشیمان شده . اما دوباره به قدرت فکر کرد ، به قدرتی مطلق ... به هیچ وجه از دزدیدن کتاب ها صرف نظر نمی کرد . دوباره دراز کشید و برای خود زمزمه کرد : من به اون کتاب ها دست پیدا می کنم با همه ی مشکلات و سختی هایش
چشمانش را بست و خوابید . باید برای کلاس های صبح آماده می شد . کلاس گیاه شناسی ، فردا قسمت جالب این درس و مورد علاقه ی تام بود .نباید همه ی زندگی اش را به روی هورکراکس متمرکز می کرد کمی استراحت و تفریح هم لازم بود .
----------------
* به بلاتریکس لسترنج : فکر کنم شما منظور من را اشتباه متوجه شده اید . خب اسلاگهورن می تونه کتاب ها رو یه جایی مخفی کنه به جز دخمه اش ؛ یعنی هیچ جای مخفی دیگری وجود نداره و فقط همون دخمه بی در و پیکر تو هاگوارتزه ، نظر شما غیر از اینه ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 3 خرداد 1387 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و جور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ور شد .
از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
____________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد ... دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد . پس چه کسی؟
کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند ؟ باید به دفتر دامبلدور می رفت . می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است . امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند . مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود.تام یقین داشت.

____________________________________________________________


وی درصدد بود که به دفتر دامبلدور برود و جستجویش را آغاز کند. هیچ وقت دامبلدور آن کتابها را در کشوی میزش نمی گذاشت. باید اول مکانهایی را مشخص میکرد که دارای امنیت بیشتری بودند. ناگهان صدای خرناس مانندی شنید:
- لوموس!
پروفسور اسلاگهورن بیدار شده بود. با سرعتی بسیار زیاد به طرف ناودان کله اژدری و دفتر مدیر مدرسه حرکت کرد.

____________________________________________________________

کافی بود آن وقت شب کسی او را ببیند تا کوله بار دردسر رویش خالی شود . دفتر دامبلدور مکانی بود که ریسک بزرگی را می طلبید هنوز رمز را به خاطر داشت . با گفتن رمز به طرف بالا حرکت کرد . سریعا خود را به در رساند و آن را باز کرد . به آرامی به طرف میز دامبلدور رفت و جستجویش را آغاز کرد . برگه ها دسته دسته روی هم ریخته شده بودند. به سوی کمدی در گوشه ی اتاق حرکت کرد و درش را باز کرد ، هیچ چیزی آنجا نبود . تقریبا ناامید شده بود که ناگهان برگه ی روی دیوار توجه اش را جلب کرد . چسبش را کند و آن را از دیوار جدا کرد . مثل اینکه نامه ای بود از طرف دامبلدور برای مستخدم . آهسته آن را برای خود زمزمه کرد .

سریــــــــــعا کتـاب هایی را که بدستـتان دادم را به جنگل ممـــــنوعه منـتقل کنید . همان جای همیـشگی
امضا آلبوس دامبــــــــلدور

____________________________________________________________

مشخص بود که هنوز کتب به جنگل منتقل نشده اند و این موضوع فرصت مناسبی برای تام ایجاد می کرد زیرا تام به خوبی می دانست که جنگل مناسب ترین مکان برای دستیابی به کتاب هاست . برگه را به دیوار چسباند و از آنجا خارج شد . هر چه سریع تر خود را از ناودان کله اژدری دور کرد . دیگر خیلی دیر شده بود ، پس به سمت خوابگاهش به راه افتاد . به آرامی وارد تالار شد و گوشه ای را برای نشستن برگزید . باید نقشه ای برای بدست آوردن کتاب ها ترتیب می داد .
......................................
احساس می کرد برای کشیدن نقشه خیلی دیر است.زیر چشمانش از شدت خستگی گود افتاده بود.چشمانش را بهم گزارد و به خواب فرو رفت:
اشفته بود.درمیان جنگل میدوید.موهای زیبایش به شاخه های درخت گیر میکرد و دامبلدور.......با عصبانیت نگاهش می کرد :برای چی اومدی تام؟تو الان باید در حال امتحان دادن باشی.
از خواب پرید.عرق سرد پیشانی اش را پوشانده بود....در حالی که نفس نفس می زرد....

....................
کاساندرا:من معنای پست شما رو فهمیدم.دوست عزیز اگر کتب اصلی دست دامبلدور و بقیش دست اسلاگهورن می بود.اسلاگهورن کتابا رو که با خودش حمل نمی کرد.می زاشت توی دخمه اش.
شما بهتره با دقت پست هارو بخونی که مشکل پیش نیاد.
پ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 3 خرداد 1387 12:12
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و جور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ور شد .
از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
____________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد ... دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد . پس چه کسی؟
کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند ؟ باید به دفتر دامبلدور می رفت . می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است . امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند . مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود.تام یقین داشت.

____________________________________________________________


وی درصدد بود که به دفتر دامبلدور برود و جستجویش را آغاز کند. هیچ وقت دامبلدور آن کتابها را در کشوی میزش نمی گذاشت. باید اول مکانهایی را مشخص میکرد که دارای امنیت بیشتری بودند. ناگهان صدای خرناس مانندی شنید:
- لوموس!
پروفسور اسلاگهورن بیدار شده بود. با سرعتی بسیار زیاد به طرف ناودان کله اژدری و دفتر مدیر مدرسه حرکت کرد.

____________________________________________________________

کافی بود آن وقت شب کسی او را ببیند تا کوله بار دردسر رویش خالی شود . دفتر دامبلدور مکانی بود که ریسک بزرگی را می طلبید هنوز رمز را به خاطر داشت . با گفتن رمز به طرف بالا حرکت کرد . سریعا خود را به در رساند و آن را باز کرد . به آرامی به طرف میز دامبلدور رفت و جستجویش را آغاز کرد . برگه ها دسته دسته روی هم ریخته شده بودند. به سوی کمدی در گوشه ی اتاق حرکت کرد و درش را باز کرد ، هیچ چیزی آنجا نبود . تقریبا ناامید شده بود که ناگهان برگه ی روی دیوار توجه اش را جلب کرد . چسبش را کند و آن را از دیوار جدا کرد . مثل اینکه نامه ای بود از طرف دامبلدور برای مستخدم . آهسته آن را برای خود زمزمه کرد .

سریــــــــــعا کتـاب هایی را که بدستـتان دادم را به جنگل ممـــــنوعه منـتقل کنید . همان جای همیـشگی
امضا آلبوس دامبــــــــلدور


____________________________________________________________

مشخص بود که هنوز کتب به جنگل منتقل نشده اند و این موضوع فرصت مناسبی برای تام ایجاد می کرد زیرا تام به خوبی می دانست که جنگل مناسب ترین مکان برای دستیابی به کتاب هاست . برگه را به دیوار چسباند و از آنجا خارج شد . هر چه سریع تر خود را از ناودان کله اژدری دور کرد . دیگر خیلی دیر شده بود ، پس به سمت خوابگاهش به راه افتاد . به آرامی وارد تالار شد و گوشه ای را برای نشستن برگزید . باید نقشه ای برای بدست آوردن کتاب ها ترتیب می داد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/3 12:21:52
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1387 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و جور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ور شد .
از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
____________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد ... دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد . پس چه کسی؟
کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند ؟ باید به دفتر دامبلدور می رفت . می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است . امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند . مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود.تام یقین داشت.

____________________________________________________________


وی درصدد بود که به دفتر دامبلدور برود و جستجویش را آغاز کند. هیچ وقت دامبلدور آن کتابها را در کشوی میزش نمی گذاشت. باید اول مکانهایی را مشخص میکرد که دارای امنیت بیشتری بودند. ناگهان صدای خرناس مانندی شنید:
- لوموس!
پروفسور اسلاگهورن بیدار شده بود. با سرعتی بسیار زیاد به طرف ناودان کله اژدری و دفتر مدیر مدرسه حرکت کرد.

____________________________________________________________

کافی بود آن وقت شب کسی او را ببیند تا کوله بار دردسر رویش خالی شود . دفتر دامبلدور مکانی بود که ریسک بزرگی را می طلبید هنوز رمز را به خاطر داشت . با گفتن رمز به طرف بالا حرکت کرد . سریعا خود را به در رساند و آن را باز کرد . به آرامی به طرف میز دامبلدور رفت و جستجویش را آغاز کرد . برگه ها دسته دسته روی هم ریخته شده بودند. به سوی کمدی در گوشه ی اتاق حرکت کرد و درش را باز کرد ، هیچ چیزی آنجا نبود . تقریبا ناامید شده بود که ناگهان برگه ی روی دیوار توجه اش را جلب کرد . چسبش را کند و آن را از دیوار جدا کرد . مثل اینکه نامه ای بود از طرف دامبلدور برای مستخدم . آهسته آن را برای خود زمزمه کرد .

سریــــــــــعا کتـاب هایی را که بدستـتان دادم را به جنگل ممـــــنوعه منـتقل کنید . همان جای همیـشگی
امضا آلبوس دامبــــــــلدور


-------------------
* به بلاتریکس لسترنج : راستش من تو پست قبلی ام طوری نوشته بودم که کتاب ها دست اسلاگهورن بود اما نه در دخمه ؛ بعد شما اومدید این جمله رو نوشتید : " اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد "
خب این طور که من متوجه شدم ، مهم ترین کتاب دست دامبلدور بود و بقیه در دست اسلاگهورن و در دخمه که همه ی این ها با پست قبلی من همخونی نداره . حالا به هر حال دیگه گذشته ... ولی لطفا از این به بعد پستتون رو با بقیه مطابقت بدین *

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 12:00:20
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 12:46:13
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 12:55:57
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 13:01:53
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 13:09:26
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 13:14:15
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 16:03:34
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 16:05:11
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 16:06:31
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 16:10:19
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 16:13:20
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 16:15:50
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 16:18:44
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 16:21:38
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 21:18:54
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/2 21:26:47
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 خرداد 1387 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
... شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و حور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ور شد.
... از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت.
_________________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد...دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد.پس چه کسی؟؟؟؟.کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند؟باید به دفتر دامبلدور می رفت.می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است.امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند.مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود. تام یقین داشت.
_________________________________________________________________
وی درصدد بود که به دفتر دامبلدور برود و جستجویش را آغاز کند. هیچ وقت دامبلدور آن کتابها را در کشوی میزش نمی گذاشت. باید اول مکانهایی را مشخص میکرد که دارای امنیت بیشتری بودند. ناگهان صدای خرناس مانندی شنید:
- لوموس!
پروفسور اسلاگهورن بیدار شده بود. با سرعتی بسیار زیاد به طرف ناودان کله اژدری و دفتر مدیر مدرسه حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [en]Tobia§ §nape[/en][fa]توبیاس اسنیپ[/fa] در 1387/3/2 11:55:16
ویرایش شده توسط [en]Tobia§ §nape[/en][fa]توبیاس اسنیپ[/fa] در 1387/3/2 12:30:47
[img align=left]http://snape.persiangig.com/other/1903271_5924129.