جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

201 کاربر(ها) آنلاین هستند (73 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
201 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

قدح اندیشه اسلیترین!

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1387 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .
_________________________________________________________________
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.
_________________________________________________________________
به سرعت دانش آموزان اسلیترینی را به صف کرد و جلوی صف آنها به راه افتاد .
از دخمه ها و راهروهای زیر زمینی به سرعت عبور می کردند و به سمت کلاسی در طبقه ی اول می رفتند .
در فکر بود ، پروفسور ماندارین ، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ، درسی نفرت بار ... چه می شد این درس را به خود جادوی سیاه تغییر می دادند ؟
بالاخره به کلاس رسیده بود !
_________________________________________________________________
وقتی قدم برمی داشت صدای پایش در کلاس می پیچید . دو طرف کلاس پوشیده از کتاب هایی بود که در قفسه های بلندی جای گرفته بودند . رو به روی تام پشت میز معلم ، زنی قد بلند و کشیده ایستاده بود . دانش اموزان یک به یک وارد کلاس شده و به پرفسور ماندارین سلام می کردند . پرفسور نیز با لبخندی مصنوعی که پشت آن خشمی خفته بود به آن ها جواب می داد . تام حدس می زد که امروز چند نفر به علت سرعت کم در نوشتن یا کثیف بودن ردایشان یا تا خوردگی برگی از کتابشان توسط پرفسور جریمه می شوند .
_________________________________________________________________
اعصابش به کلی بهم ریخته بود ، به صحبت های پروفسور ماندارین گوش نمی کرد و فقط به هورکراکس ها فکر می کرد !
ماندارین در کلاس راه می رفت و و به دانش آموزان نگاه می کرد ، ناگهان نگاهش به تام افتاد ؛ خشم و غضب وجودش را فرا گرفت و رو به او گفت :
- ریدل ؟! چیکار می کنی ؟
ترس تنها چیزی بود که به بدنش رخنه می کرد .
_________________________________________________________________
تام سرش را بالا کرد و در چشمان پرفسور ماندارین خیره شد . از خصوصيات تام غرور بي نظيرش بود که نشانه اي بارز از اصيل زادگان اسليترين است . پرفسور که از این طرز رفتار تام خوشش نیامد گفت :
- 30 امتیاس کسر اس اسلیترین ، دانش آموسان باید کاملا حواسشون جمع باشه و به درس توجه کنن .
تام که از لکنت زبان خانم ماندارین خنده اش گرفته بود رویش را از او برگرداند تا پرفسور متوجه نشود . با کمی دقت ، کاملا معلوم بود که همه در حال خندیدن هستند . پرفسور با لحنی کاملا جدی و سرشار از عصبانیت گفت :
- به چه چیسی می خندی ، تام ریدل ، 40 امتیاس دیگه کسر از اسلیترین .
دانش آموزان هافلپاف در آن طرف کلاس ، همه از این اتفاق خوشحال به نظر می رسیدند . تام به شدت عصبانی شد ؛ اما اعتراضی نکرد.
_________________________________________________________________
شب بود.حریر زیبای شب ستارگان را نمایان تر نشان می داد.تام با عجله و کورکورانه مشغول بستن توشه ی کوچکی برای رفتن به جنگل ممنوعه بود.سرش درد می کرد.صدای خروپف دنی پسر هم اتاقیش به گوش می رسید.تام بقه را برداشت و به ارامی به سمت در تالار حرکت کرد.
_________________________________________________________________
پس از مشقت فروان توانسته بود از ساختمان مدرسه بیرون بیاید . درختان جنگل را به وضوح می دید . لحاظاتی را به حالت خمیده به دویدن ادامه داد تا وارد جنگل ممنوعه شد . زمین ناپایدار به نظر می رسید ، گل آلود مثل همیشه . صدای جغد ها از هر جای جنگل شنیده می شد . اندک نور چوبدستی اش به او کمک می کرد تا بتواند حرکت کند . باید فکر می کرد ، دامبلدور در نامه اسم مکانی را نیاورده بود . کلمات نامه در ذهنش نقش می بست .
"همـان جای همیـشــــــگی ؛ همین و بس"
_________________________________________________________________
زمینِ باران خورده و لیز بود . چندین بار روی گل ها لیز خورد ولی به سرعت تعادلش را حفظ کرد .
نمی دانست به کدام طرف برود ، ولی نیرویی غریزی او را به جلو هل می داد .
دائما به این طرف و آن طرف نگاه می کرد . درختان سر به فلک کشیده به اندک نور ماه در آن شب تاریک نیز اجازه ی ورود نمی دادند . تام با دلهره و هراس جلو و جلوتر می رفت . دیگر چیزی نمانده بود ، احساسی در دلش او را نیزدیک کتابها می دانست .
_____________________________________________________________
شاخه های درختان ، آسمان را پنهان می کردند . نیم ساعتی از جستجویش می گذشت اما چیزی بدست نیاورده بود . مطمئنا فقط مستخدم و دامبلدور از مکان کتاب ها خبر داشتند اما پرسش از هيچ کدامشان ممکن نبود . کمی جلوتر رفت ، پشت چندین درخت بزرگ گویی دری جدید در قسمتی از جنگل باز می شد . همه جا را خزه و گلسنگ پوشانیده بود . در کمال تعجب در این قسمت از جنگل ممنوعه که البته خیلی هم بزرگ نبوده و درختان بلند از آن طرفش پیدا بود ، درختی وجود نداشت و فقط چند گیاه خاص به چشم می خورد که تعدادشان از انگشتان دست کمتر بود . گیاهان به طرز عجیبی به طرف بالا رفته و به دور یکدیگر پیچ خورده بودند ، شبیه به الونکی کوچک .
نور امیدی در دلش روشن شد . سرعتش را بیشتر کرد و خود را به نزدیکی گیاهان رساند . به آرامی نگاهی درون محفظه ی درست شده توسط گیاهان کرد ، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . کتاب ها آنجا بود . خود را به آنها رساند و دستش را به طرفشان دراز کرد . همه ی کتب به صورت عمودی روی هم قرار داشتند و به هم بسته شده بودند . درحال باز کردن گره طناب ها بود که ناگهان احساسی عجیب به او دست داد . کتاب ها تبدیل به عکسی از پیر مردی ریش بلند شد که از شدت عصبانیت سرخ شده بود او کسی نبود جز آلبوس دامبلدور و کتاب ها چیزی نبود جز رمز تاز ...
چشمانش را به آرامی باز کرد . در مدرسه بود . دفتر دامبلدور به طرز عجیبی نا آشنا به نظر می رسید اما مطمئن بود که آنجاست .
بر خلاف انتظارش آن مرد پیر آنجا نبود . جایش زنی قد بلند و پیر با کلاهی سیاه نشسته بود و کاملا هاج و واج . در تعجب از آنچه اتفاق افتاده بود .
باخود فکر می کرد : "دامبلدور عجب پیر مرد باهوشی است."
_____________________________________________________________

متعجب به اطراف نگاهی کرد و در این افکار بود که چرا اینگونه شد ، چرا کتب به رمزتازی مبدل شدند ؟
نگاهی زیر چشمی به کتبی که در دستش به همراه طنابی قرار داشت انداخت و رو به مک گونگال گفت :
- نمی دونم چرا اینجوری شد ! داشتم با این کتاب هام واسه رمزتاز درست کردن ور می رفتم که یه دفعه دیدم اینجام !
مک گونگال نگاهی به تام انداخت و تام از دفتر مدیریت خارج شد !

_________________________________________________________________

مدتی به عکس آلبوس دامبلدور خیره شد . صورت پیر مرد مانند تکه چوبی ، خشک به نظر می رسید . او دامبلدور را دست کم گرفته بود . باید از قبل فکرش را می کرد . دامبلدور از عمد نامه را به دیوار اتاقش چسپانده بود چون می دانست تام به دفترش می رود و برگه ای روی دیوار ، می تواند توجه اش را جلب کند . دامبلدور مطمئن بود که تام برای دستیابی به کتاب ها به جنگل ممنوعه می رود ، برای همین کتب را طلسم کرده و در جنگل گذاشته بود .
حتی فکر به آینده ، زمانی که دامبلدور به مدرسه بر می گشت و از موضوع آگاه می شود ، ترس را در بدنش می انداخت .

---------------
* بارتی جان ، من در پست قبلی نوشتم که کتاب ها به عکس تبدیل شده ان و بعد عکس مثل رمزتاز به دفتر رفته ، شما نوشتید که تام با کتاب ها در دفتر فرود آمده که این با نوشته ی قبلی جور در نمی آید و موضوع رو هم بد می کنه ، چون این طوری مک گوناگل از موضوع با خبر می شه *

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 18:12:55
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 18:14:38
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 18:16:57
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 18:19:26
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 18:21:22
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 18:25:52
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 19:05:37
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1387 13:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .
_________________________________________________________________
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.
_________________________________________________________________
به سرعت دانش آموزان اسلیترینی را به صف کرد و جلوی صف آنها به راه افتاد .
از دخمه ها و راهروهای زیر زمینی به سرعت عبور می کردند و به سمت کلاسی در طبقه ی اول می رفتند .
در فکر بود ، پروفسور ماندارین ، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ، درسی نفرت بار ... چه می شد این درس را به خود جادوی سیاه تغییر می دادند ؟
بالاخره به کلاس رسیده بود !
_________________________________________________________________
وقتی قدم برمی داشت صدای پایش در کلاس می پیچید . دو طرف کلاس پوشیده از کتاب هایی بود که در قفسه های بلندی جای گرفته بودند . رو به روی تام پشت میز معلم ، زنی قد بلند و کشیده ایستاده بود . دانش اموزان یک به یک وارد کلاس شده و به پرفسور ماندارین سلام می کردند . پرفسور نیز با لبخندی مصنوعی که پشت آن خشمی خفته بود به آن ها جواب می داد . تام حدس می زد که امروز چند نفر به علت سرعت کم در نوشتن یا کثیف بودن ردایشان یا تا خوردگی برگی از کتابشان توسط پرفسور جریمه می شوند .
_________________________________________________________________
اعصابش به کلی بهم ریخته بود ، به صحبت های پروفسور ماندارین گوش نمی کرد و فقط به هورکراکس ها فکر می کرد !
ماندارین در کلاس راه می رفت و و به دانش آموزان نگاه می کرد ، ناگهان نگاهش به تام افتاد ؛ خشم و غضب وجودش را فرا گرفت و رو به او گفت :
- ریدل ؟! چیکار می کنی ؟
ترس تنها چیزی بود که به بدنش رخنه می کرد .
_________________________________________________________________
تام سرش را بالا کرد و در چشمان پرفسور ماندارین خیره شد . از خصوصيات تام غرور بي نظيرش بود که نشانه اي بارز از اصيل زادگان اسليترين است . پرفسور که از این طرز رفتار تام خوشش نیامد گفت :
- 30 امتیاس کسر اس اسلیترین ، دانش آموسان باید کاملا حواسشون جمع باشه و به درس توجه کنن .
تام که از لکنت زبان خانم ماندارین خنده اش گرفته بود رویش را از او برگرداند تا پرفسور متوجه نشود . با کمی دقت ، کاملا معلوم بود که همه در حال خندیدن هستند . پرفسور با لحنی کاملا جدی و سرشار از عصبانیت گفت :
- به چه چیسی می خندی ، تام ریدل ، 40 امتیاس دیگه کسر از اسلیترین .
دانش آموزان هافلپاف در آن طرف کلاس ، همه از این اتفاق خوشحال به نظر می رسیدند . تام به شدت عصبانی شد ؛ اما اعتراضی نکرد.
_________________________________________________________________
شب بود.حریر زیبای شب ستارگان را نمایان تر نشان می داد.تام با عجله و کورکورانه مشغول بستن توشه ی کوچکی برای رفتن به جنگل ممنوعه بود.سرش درد می کرد.صدای خروپف دنی پسر هم اتاقیش به گوش می رسید.تام بقه را برداشت و به ارامی به سمت در تالار حرکت کرد.
_________________________________________________________________
پس از مشقت فروان توانسته بود از ساختمان مدرسه بیرون بیاید . درختان جنگل را به وضوح می دید . لحاظاتی را به حالت خمیده به دویدن ادامه داد تا وارد جنگل ممنوعه شد . زمین ناپایدار به نظر می رسید ، گل آلود مثل همیشه . صدای جغد ها از هر جای جنگل شنیده می شد . اندک نور چوبدستی اش به او کمک می کرد تا بتواند حرکت کند . باید فکر می کرد ، دامبلدور در نامه اسم مکانی را نیاورده بود . کلمات نامه در ذهنش نقش می بست .
"همـان جای همیـشــــــگی ؛ همین و بس"
_________________________________________________________________
زمینِ باران خورده و لیز بود . چندین بار روی گل ها لیز خورد ولی به سرعت تعادلش را حفظ کرد .
نمی دانست به کدام طرف برود ، ولی نیرویی غریزی او را به جلو هل می داد .
دائما به این طرف و آن طرف نگاه می کرد . درختان سر به فلک کشیده به اندک نور ماه در آن شب تاریک نیز اجازه ی ورود نمی دادند . تام با دلهره و هراس جلو و جلوتر می رفت . دیگر چیزی نمانده بود ، احساسی در دلش او را نیزدیک کتابها می دانست .
_____________________________________________________________
شاخه های درختان ، آسمان را پنهان می کردند . نیم ساعتی از جستجویش می گذشت اما چیزی بدست نیاورده بود . مطمئنا فقط مستخدم و دامبلدور از مکان کتاب ها خبر داشتند اما پرسش از هيچ کدامشان ممکن نبود . کمی جلوتر رفت ، پشت چندین درخت بزرگ گویی دری جدید در قسمتی از جنگل باز می شد . همه جا را خزه و گلسنگ پوشانیده بود . در کمال تعجب در این قسمت از جنگل ممنوعه که البته خیلی هم بزرگ نبوده و درختان بلند از آن طرفش پیدا بود ، درختی وجود نداشت و فقط چند گیاه خاص به چشم می خورد که تعدادشان از انگشتان دست کمتر بود . گیاهان به طرز عجیبی به طرف بالا رفته و به دور یکدیگر پیچ خورده بودند ، شبیه به الونکی کوچک .
نور امیدی در دلش روشن شد . سرعتش را بیشتر کرد و خود را به نزدیکی گیاهان رساند . به آرامی نگاهی درون محفظه ی درست شده توسط گیاهان کرد ، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . کتاب ها آنجا بود . خود را به آنها رساند و دستش را به طرفشان دراز کرد . همه ی کتب به صورت عمودی روی هم قرار داشتند و به هم بسته شده بودند . درحال باز کردن گره طناب ها بود که ناگهان احساسی عجیب به او دست داد . کتاب ها تبدیل به عکسی از پیر مردی ریش بلند شد که از شدت عصبانیت سرخ شده بود او کسی نبود جز آلبوس دامبلدور و کتاب ها چیزی نبود جز رمز تاز ...
چشمانش را به آرامی باز کرد . در مدرسه بود . دفتر دامبلدور به طرز عجیبی نا آشنا به نظر می رسید اما مطمئن بود که آنجاست .
بر خلاف انتظارش آن مرد پیر آنجا نبود . جایش زنی قد بلند و پیر با کلاهی سیاه نشسته بود و کاملا هاج و واج . در تعجب از آنچه اتفاق افتاده بود .
باخود فکر می کرد : "دامبلدور عجب پیر مرد باهوشی است."
_____________________________________________________________
متعجب به اطراف نگاهی کرد و در این افکار بود که چرا اینگونه شد ، چرا کتب به رمزتازی مبدل شدند ؟
نگاهی زیر چشمی به کتبی که در دستش به همراه طنابی قرار داشت انداخت و رو به مک گونگال گفت :
- نمی دونم چرا اینجوری شد ! داشتم با این کتاب هام واسه رمزتاز درست کردن ور می رفتم که یه دفعه دیدم اینجام !
مک گونگال نگاهی به تام انداخت و تام از دفتر مدیریت خارج شد !
_____________________________________________________________

*می دونم که نمی تونستی کوتاهش کنی کاساندرا جان ، ولی سعی کنین از این به بعد زیاد بلند ننویسین ، همه ی ملت*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1387 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .
_________________________________________________________________
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.
_________________________________________________________________
به سرعت دانش آموزان اسلیترینی را به صف کرد و جلوی صف آنها به راه افتاد .
از دخمه ها و راهروهای زیر زمینی به سرعت عبور می کردند و به سمت کلاسی در طبقه ی اول می رفتند .
در فکر بود ، پروفسور ماندارین ، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ، درسی نفرت بار ... چه می شد این درس را به خود جادوی سیاه تغییر می دادند ؟
بالاخره به کلاس رسیده بود !
_________________________________________________________________
وقتی قدم برمی داشت صدای پایش در کلاس می پیچید . دو طرف کلاس پوشیده از کتاب هایی بود که در قفسه های بلندی جای گرفته بودند . رو به روی تام پشت میز معلم ، زنی قد بلند و کشیده ایستاده بود . دانش اموزان یک به یک وارد کلاس شده و به پرفسور ماندارین سلام می کردند . پرفسور نیز با لبخندی مصنوعی که پشت آن خشمی خفته بود به آن ها جواب می داد . تام حدس می زد که امروز چند نفر به علت سرعت کم در نوشتن یا کثیف بودن ردایشان یا تا خوردگی برگی از کتابشان توسط پرفسور جریمه می شوند .
_________________________________________________________________
اعصابش به کلی بهم ریخته بود ، به صحبت های پروفسور ماندارین گوش نمی کرد و فقط به هورکراکس ها فکر می کرد !
ماندارین در کلاس راه می رفت و و به دانش آموزان نگاه می کرد ، ناگهان نگاهش به تام افتاد ؛ خشم و غضب وجودش را فرا گرفت و رو به او گفت :
- ریدل ؟! چیکار می کنی ؟
ترس تنها چیزی بود که به بدنش رخنه می کرد .
_________________________________________________________________
تام سرش را بالا کرد و در چشمان پرفسور ماندارین خیره شد . از خصوصيات تام غرور بي نظيرش بود که نشانه اي بارز از اصيل زادگان اسليترين است . پرفسور که از این طرز رفتار تام خوشش نیامد گفت :
- 30 امتیاس کسر اس اسلیترین ، دانش آموسان باید کاملا حواسشون جمع باشه و به درس توجه کنن .
تام که از لکنت زبان خانم ماندارین خنده اش گرفته بود رویش را از او برگرداند تا پرفسور متوجه نشود . با کمی دقت ، کاملا معلوم بود که همه در حال خندیدن هستند . پرفسور با لحنی کاملا جدی و سرشار از عصبانیت گفت :
- به چه چیسی می خندی ، تام ریدل ، 40 امتیاس دیگه کسر از اسلیترین .
دانش آموزان هافلپاف در آن طرف کلاس ، همه از این اتفاق خوشحال به نظر می رسیدند . تام به شدت عصبانی شد ؛ اما اعتراضی نکرد.
_________________________________________________________________
شب بود.حریر زیبای شب ستارگان را نمایان تر نشان می داد.تام با عجله و کورکورانه مشغول بستن توشه ی کوچکی برای رفتن به جنگل ممنوعه بود.سرش درد می کرد.صدای خروپف دنی پسر هم اتاقیش به گوش می رسید.تام بقه را برداشت و به ارامی به سمت در تالار حرکت کرد.
_________________________________________________________________
پس از مشقت فروان توانسته بود از ساختمان مدرسه بیرون بیاید . درختان جنگل را به وضوح می دید . لحاظاتی را به حالت خمیده به دویدن ادامه داد تا وارد جنگل ممنوعه شد . زمین ناپایدار به نظر می رسید ، گل آلود مثل همیشه . صدای جغد ها از هر جای جنگل شنیده می شد . اندک نور چوبدستی اش به او کمک می کرد تا بتواند حرکت کند . باید فکر می کرد ، دامبلدور در نامه اسم مکانی را نیاورده بود . کلمات نامه در ذهنش نقش می بست .
"همـان جای همیـشــــــگی ؛ همین و بس"
_________________________________________________________________
زمینِ باران خورده و لیز بود . چندین بار روی گل ها لیز خورد ولی به سرعت تعادلش را حفظ کرد .
نمی دانست به کدام طرف برود ، ولی نیرویی غریزی او را به جلو هل می داد .
دائما به این طرف و آن طرف نگاه می کرد . درختان سر به فلک کشیده به اندک نور ماه در آن شب تاریک نیز اجازه ی ورود نمی دادند . تام با دلهره و هراس جلو و جلوتر می رفت . دیگر چیزی نمانده بود ، احساسی در دلش او را نیزدیک کتابها می دانست .
_____________________________________________________________

شاخه های درختان آسمان را پنهان می کردند . نیم ساعتی از جستجویش می گذشت اما چیزی بدست نیاورده بود . مطمئنا فقط مستخدم و دامبلدور از مکان کتاب ها خبر داشتند اما پرسش از هيچ کدامشان ممکن نبود . کمی جلوتر رفت ، پشت چندین درخت بزرگ گویی دری جدید در قسمتی از جنگل باز می شد . همه جا را خزه و گلسنگ پوشانیده بود . در کمال تعجب در این قسمت از جنگل ممنوعه که البته خیلی هم بزرگ نبوده و درختان بلند از آن طرفش پیدا بود ، درختی وجود نداشت و فقط چند گیاه خاص به چشم می خورد که تعدادشان از انگشتان دست کمتر بود . گیاهان به طرز عجیبی به طرف بالا رفته و به دور یکدیگر پیچ خورده بودند ، شبیه به الونکی کوچک .
نور امیدی در دلش روشن شد . سرعتش را بیشتر کرد و خود را به نزدیکی گیاهان رساند . به آرامی نگاهی درون محفظه ی درست شده توسط گیاهان کرد ، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . کتاب ها آنجا بود . خود را به آنها رساند و دستش را به طرفشان دراز کرد . همه ی کتب به صورت عمودی روی هم قرار داشتند و به هم بسته شده بودند . درحال باز کردن گره طناب ها بود که ناگهان احساسی عجیب به او دست داد . کتاب ها تبدیل به عکسی از پیر مردی ریش بلند شد که از شدت عصبانیت سرخ شده بود او کسی نبود جز آلبوس دامبلدور و کتاب ها چیزی نبود جز رمز تاز ...
چشمانش را به آرامی باز کرد . در مدرسه بود . دفتر دامبلدور به طرز عجیبی نا آشنا به نظر می رسید اما مطمئن بود که آنجاست .
بر خلاف انتظارش آن مرد پیر آنجا نبود . جایش زنی قد بلند و پیر با کلاهی سیاه نشسته بود و کاملا هاج و واج . در تعجب از آنچه اتفاق افتاده بود .
باخود فکر می کرد : " دامبلدور عجب پیر مرد باهوشی است . "
-------------------
* ببخشید که زیاد نوشتم . دیگه تکرار نمی شه *

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 12:36:55
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 12:38:46
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 12:42:50
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1387 11:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .
_________________________________________________________________
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.
_________________________________________________________________
به سرعت دانش آموزان اسلیترینی را به صف کرد و جلوی صف آنها به راه افتاد .
از دخمه ها و راهروهای زیر زمینی به سرعت عبور می کردند و به سمت کلاسی در طبقه ی اول می رفتند .
در فکر بود ، پروفسور ماندارین ، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ، درسی نفرت بار ... چه می شد این درس را به خود جادوی سیاه تغییر می دادند ؟
بالاخره به کلاس رسیده بود !
_________________________________________________________________
وقتی قدم برمی داشت صدای پایش در کلاس می پیچید . دو طرف کلاس پوشیده از کتاب هایی بود که در قفسه های بلندی جای گرفته بودند . رو به روی تام پشت میز معلم ، زنی قد بلند و کشیده ایستاده بود . دانش اموزان یک به یک وارد کلاس شده و به پرفسور ماندارین سلام می کردند . پرفسور نیز با لبخندی مصنوعی که پشت آن خشمی خفته بود به آن ها جواب می داد . تام حدس می زد که امروز چند نفر به علت سرعت کم در نوشتن یا کثیف بودن ردایشان یا تا خوردگی برگی از کتابشان توسط پرفسور جریمه می شوند .
_________________________________________________________________
اعصابش به کلی بهم ریخته بود ، به صحبت های پروفسور ماندارین گوش نمی کرد و فقط به هورکراکس ها فکر می کرد !
ماندارین در کلاس راه می رفت و و به دانش آموزان نگاه می کرد ، ناگهان نگاهش به تام افتاد ؛ خشم و غضب وجودش را فرا گرفت و رو به او گفت :
- ریدل ؟! چیکار می کنی ؟
ترس تنها چیزی بود که به بدنش رخنه می کرد .
_________________________________________________________________
تام سرش را بالا کرد و در چشمان پرفسور ماندارین خیره شد . از خصوصيات تام غرور بي نظيرش بود که نشانه اي بارز از اصيل زادگان اسليترين است . پرفسور که از این طرز رفتار تام خوشش نیامد گفت :
- 30 امتیاس کسر اس اسلیترین ، دانش آموسان باید کاملا حواسشون جمع باشه و به درس توجه کنن .
تام که از لکنت زبان خانم ماندارین خنده اش گرفته بود رویش را از او برگرداند تا پرفسور متوجه نشود . با کمی دقت ، کاملا معلوم بود که همه در حال خندیدن هستند . پرفسور با لحنی کاملا جدی و سرشار از عصبانیت گفت :
- به چه چیسی می خندی ، تام ریدل ، 40 امتیاس دیگه کسر از اسلیترین .
دانش آموزان هافلپاف در آن طرف کلاس ، همه از این اتفاق خوشحال به نظر می رسیدند . تام به شدت عصبانی شد ؛ اما اعتراضی نکرد.
_________________________________________________________________
شب بود.حریر زیبای شب ستارگان را نمایان تر نشان می داد.تام با عجله و کورکورانه مشغول بستن توشه ی کوچکی برای رفتن به جنگل ممنوعه بود.سرش درد می کرد.صدای خروپف دنی پسر هم اتاقیش به گوش می رسید.تام بقه را برداشت و به ارامی به سمت در تالار حرکت کرد.
_________________________________________________________________
... پس از مشقت فروان توانسته بود از ساختمان مدرسه بیرون بیاید . درختان جنگل را به وضوح می دید . لحاظاتی را به حالت خمیده به دویدن ادامه داد تا وارد جنگل ممنوعه شد . زمین ناپایدار به نظر می رسید ، گل آلود مثل همیشه . صدای جغد ها از هر جای جنگل شنیده می شد . اندک نور چوبدستی اش به او کمک می کرد تا بتواند حرکت کند . باید فکر می کرد ، دامبلدور در نامه اسم مکانی را نیاورده بود . کلمات نامه در ذهنش نقش می بست .
"همـان جای همیـشــــــگی ؛ همین و بس"
_________________________________________________________________
... زمینِ باران خورده و لیز بود . چندین بار روی گل ها لیز خورد ولی به سرعت تعادلش را حفظ کرد .
نمی دانست به کدام طرف برود ، ولی نیرویی غریزی او را به جلو هل می داد .
دائما به این طرف و آن طرف نگاه می کرد . درختان سر به فلک کشیده به اندک نور ماه در آن شب تاریک نیز اجازه ی ورود نمی دادند . تام با دلهره و هراس جلو و جلوتر می رفت . دیگر چیزی نمانده بود ، احساسی در دلش او را نیزدیک کتابها می دانست .
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1387 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .
_________________________________________________________________
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.
_________________________________________________________________
به سرعت دانش آموزان اسلیترینی را به صف کرد و جلوی صف آنها به راه افتاد .
از دخمه ها و راهروهای زیر زمینی به سرعت عبور می کردند و به سمت کلاسی در طبقه ی اول می رفتند .
در فکر بود ، پروفسور ماندارین ، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ، درسی نفرت بار ... چه می شد این درس را به خود جادوی سیاه تغییر می دادند ؟
بالاخره به کلاس رسیده بود !
_________________________________________________________________
وقتی قدم برمی داشت صدای پایش در کلاس می پیچید . دو طرف کلاس پوشیده از کتاب هایی بود که در قفسه های بلندی جای گرفته بودند . رو به روی تام پشت میز معلم ، زنی قد بلند و کشیده ایستاده بود . دانش اموزان یک به یک وارد کلاس شده و به پرفسور ماندارین سلام می کردند . پرفسور نیز با لبخندی مصنوعی که پشت آن خشمی خفته بود به آن ها جواب می داد . تام حدس می زد که امروز چند نفر به علت سرعت کم در نوشتن یا کثیف بودن ردایشان یا تا خوردگی برگی از کتابشان توسط پرفسور جریمه می شوند .
_________________________________________________________________
اعصابش به کلی بهم ریخته بود ، به صحبت های پروفسور ماندارین گوش نمی کرد و فقط به هورکراکس ها فکر می کرد !
ماندارین در کلاس راه می رفت و و به دانش آموزان نگاه می کرد ، ناگهان نگاهش به تام افتاد ؛ خشم و غضب وجودش را فرا گرفت و رو به او گفت :
- ریدل ؟! چیکار می کنی ؟
ترس تنها چیزی بود که به بدنش رخنه می کرد .

_________________________________________________________________

تام سرش را بالا کرد و در چشمان پرفسور ماندارین خیره شد . از خصوصيات تام غرور بي نظيرش بود که نشانه اي بارز از اصيل زادگان اسليترين است . پرفسور که از این طرز رفتار تام خوشش نیامد گفت :
- 30 امتیاس کسر اس اسلیترین ، دانش آموسان باید کاملا حواشون جمع باشه و به درس توجه کنن .
تام که از لکنت زبان خانم ماندارین خنده اش گرفته بود رویش را از او برگرداند تا پرفسور متوجه نشود . با کمی دقت ، کاملا معلوم بود که همه در حال خندیدن هستند . پرفسور با لحنی کاملا جدی و سرشار از عصبانیت گفت :
- به چه چیسی می خندی ، تام ریدل ، 40 امتیاس دیگه کسر برای اسلیترین .
دانش آموزان هافلپاف در آن طرف کلاس ، همه از این اتفاق خوشحال به نظر می رسیدند . تام به شدت عصبانی شد ؛ اما اعتراضی نکرد

_________________________________________________________________

شب بود.حریر زیبای شب ستارگان را نمایان تر نشان می داد.تام با عجله و کورکورانه مشغول بستن توشه ی کوچکی برای رفتن به جنگل ممنوعه بود.سرش درد می کرد.صدای خروپف دنی پسر هم اتاقیش به گوش می رسید.تام بقه را برداشت و به ارامی به سمت در تالار حرکت کرد.

_________________________________________________________________

پس از مشقت فروان توانسته بود از ساختمان مدرسه بیرون بیاید . درختان جنگل را به وضوح می دید . لحاظاتی را به حالت خمیده به دویدن ادامه داد تا وارد جنگل ممنوعه شد . زمین ناپایدار به نظر می رسید ، گل آلود مثل همیشه . صدای جغد ها از هر جای جنگل شنیده می شد . اندک نور چوبدستی اش به او کمک می کرد تا بتواند حرکت کند . باید فکر می کرد ، دامبلدور در نامه اسم مکانی را نیاورده بود . کلمات نامه در ذهنش نقش می بست .
همـان جای همیـشــــــگی ؛ همین و بس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/8 19:35:04
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/8 19:36:37
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1387 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
لطفا کل پست رو کپی نکنید.ادامه بدید این کپی پیست منو..بار صفحه سنگین شده.


_________________________________________________________________

سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .
_________________________________________________________________
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.
_________________________________________________________________
به سرعت دانش آموزان اسلیترینی را به صف کرد و جلوی صف آنها به راه افتاد .
از دخمه ها و راهروهای زیر زمینی به سرعت عبور می کردند و به سمت کلاسی در طبقه ی اول می رفتند .
در فکر بود ، پروفسور ماندارین ، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ، درسی نفرت بار ... چه می شد این درس را به خود جادوی سیاه تغییر می دادند ؟
بالاخره به کلاس رسیده بود !
_________________________________________________________________
وقتی قدم برمی داشت صدای پایش در کلاس می پیچید . دو طرف کلاس پوشیده از کتاب هایی بود که در قفسه های بلندی جای گرفته بودند . رو به روی تام پشت میز معلم ، زنی قد بلند و کشیده ایستاده بود . دانش اموزان یک به یک وارد کلاس شده و به پرفسور ماندارین سلام می کردند . پرفسور نیز با لبخندی مصنوعی که پشت آن خشمی خفته بود به آن ها جواب می داد . تام حدس می زد که امروز چند نفر به علت سرعت کم در نوشتن یا کثیف بودن ردایشان یا تا خوردگی برگی از کتابشان توسط پرفسور جریمه می شوند .
_________________________________________________________________
اعصابش به کلی بهم ریخته بود ، به صحبت های پروفسور ماندارین گوش نمی کرد و فقط به هورکراکس ها فکر می کرد !
ماندارین در کلاس راه می رفت و و به دانش آموزان نگاه می کرد ، ناگهان نگاهش به تام افتاد ؛ خشم و غضب وجودش را فرا گرفت و رو به او گفت :
- ریدل ؟! چیکار می کنی ؟
ترس تنها چیزی بود که به بدنش رخنه می کرد .

_________________________________________________________________

تام سرش را بالا کرد و در چشمان پرفسور ماندارین خیره شد . از خصوصيات تام غرور بي نظيرش بود که نشانه اي بارز از اصيل زادگان اسليترين است . پرفسور که از این طرز رفتار تام خوشش نیامد گفت :
- 30 امتیاس کسر اس اسلیترین ، دانش آموسان باید کاملا حواشون جمع باشه و به درس توجه کنن .
تام که از لکنت زبان خانم ماندارین خنده اش گرفته بود رویش را از او برگرداند تا پرفسور متوجه نشود . با کمی دقت ، کاملا معلوم بود که همه در حال خندیدن هستند . پرفسور با لحنی کاملا جدی و سرشار از عصبانیت گفت :
- به چه چیسی می خندی ، تام ریدل ، 40 امتیاس دیگه کسر برای اسلیترین .
دانش آموزان هافلپاف در آن طرف کلاس ، همه از این اتفاق خوشحال به نظر می رسیدند . تام به شدت عصبانی شد ؛ اما اعتراضی نکرد
.................................
شب بود.حریر زیبای شب ستارگان را نمایان تر نشان می داد.تام با عجله و کورکورانه مشغول بستن توشه ی کوچکی برای رفتن به جنگل ممنوعه بود.سرش درد می کرد.صدای خروپف دنی پسر هم اتاقیش به گوش می رسید.تام بقه را برداشت و به ارامی به سمت در تالار حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1387 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و جور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ور شد .
از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
_________________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد ... دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد . پس چه کسی؟
کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند ؟ باید به دفتر دامبلدور می رفت . می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است . امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند . مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود.تام یقین داشت.
_________________________________________________________________
وی درصدد بود که به دفتر دامبلدور برود و جستجویش را آغاز کند. هیچ وقت دامبلدور آن کتابها را در کشوی میزش نمی گذاشت. باید اول مکانهایی را مشخص میکرد که دارای امنیت بیشتری بودند. ناگهان صدای خرناس مانندی شنید:
- لوموس!
پروفسور اسلاگهورن بیدار شده بود. با سرعتی بسیار زیاد به طرف ناودان کله اژدری و دفتر مدیر مدرسه حرکت کرد.
_________________________________________________________________
کافی بود آن وقت شب کسی او را ببیند تا کوله بار دردسر رویش خالی شود . دفتر دامبلدور مکانی بود که ریسک بزرگی را می طلبید هنوز رمز را به خاطر داشت . با گفتن رمز به طرف بالا حرکت کرد . سریعا خود را به در رساند و آن را باز کرد . به آرامی به طرف میز دامبلدور رفت و جستجویش را آغاز کرد . برگه ها دسته دسته روی هم ریخته شده بودند. به سوی کمدی در گوشه ی اتاق حرکت کرد و درش را باز کرد ، هیچ چیزی آنجا نبود . تقریبا ناامید شده بود که ناگهان برگه ی روی دیوار توجه اش را جلب کرد . چسبش را کند و آن را از دیوار جدا کرد . مثل اینکه نامه ای بود از طرف دامبلدور برای مستخدم . آهسته آن را برای خود زمزمه کرد .
"سریــــــــــعا کتـاب هایی را که بدستـتان دادم را به جنگل ممـــــنوعه منـتقل کنید . همان جای همیـشگی !
امضا آلبوس دامبــــــــلدور"
_________________________________________________________________
مشخص بود که هنوز کتب به جنگل منتقل نشده اند و این موضوع فرصت مناسبی برای تام ایجاد می کرد زیرا تام به خوبی می دانست که جنگل مناسب ترین مکان برای دستیابی به کتاب هاست . برگه را به دیوار چسباند و از آنجا خارج شد . هر چه سریع تر خود را از ناودان کله اژدری دور کرد . دیگر خیلی دیر شده بود ، پس به سمت خوابگاهش به راه افتاد . به آرامی وارد تالار شد و گوشه ای را برای نشستن برگزید . باید نقشه ای برای بدست آوردن کتاب ها ترتیب می داد .
_________________________________________________________________
احساس می کرد برای کشیدن نقشه خیلی دیر است.زیر چشمانش از شدت خستگی گود افتاده بود.چشمانش را بهم گزارد و به خواب فرو رفت:
اشفته بود.درمیان جنگل میدوید.موهای زیبایش به شاخه های درخت گیر میکرد و دامبلدور.......با عصبانیت نگاهش می کرد :برای چی اومدی تام؟تو الان باید در حال امتحان دادن باشی.
از خواب پرید.عرق سرد پیشانی اش را پوشانده بود....در حالی که نفس نفس می زد....
_________________________________________________________________
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود . قیافه ی خشمگین دامبلدور از جلوی چشمانش کنار نمی رفت . برای یک لحظه احساس کرد که از انجام آن کار پشیمان شده . اما دوباره به قدرت فکر کرد ، به قدرتی مطلق ... به هیچ وجه از دزدیدن کتاب ها صرف نظر نمی کرد . دوباره دراز کشید و برای خود زمزمه کرد : من به اون کتاب ها دست پیدا می کنم با همه ی مشکلات و سختی هایش!
چشمانش را بست و خوابید . باید برای کلاس های صبح آماده می شد . کلاس گیاه شناسی ، فردا قسمت جالب این درس و مورد علاقه ی تام بود .نباید همه ی زندگی اش را به روی هورکراکس متمرکز می کرد کمی استراحت و تفریح هم لازم بود .
_________________________________________________________________
ساعت ها به سرعت می گذشت و خورشید به کمک نسیم صبحگاهی ای بالا و بالا تر می آمد .
با نوازش اولین نسیم ، تام از جایش بلند شد و به سمت لباس هایش رفت و آماده شد ، شب قبل خوب غذا نخورده بود و کمی ضعف داشت .
به سمت غذاهای آماده در سرسرا هجوم برد ، از راهروها و سالن های طویل عبور کرد تا بالاخره به سرسرا رسید .
دانش آموزان چهار گروه همچون همیشه صبجانه می خوردند و او به آنها اضافه می شد .
_________________________________________________________________

صبحانه ی آن روز تخم مرغ با خامه و سیب زمینی سرخ کرده بود.تام که به شدت ضعف کرده بود روی صندلی مقابل جک نشست و مشغول خوردن کمی سیب زمینی سرخ کرده شد.
ناگهان توجه اش به مرد بلند قد با ریش های بلند نقره فامی جلب شد که به آرامی از پله های هاگوارتز پایین می امد.
روی صندلی مدیر نشست و شروع به سخنرانی کرد:
- همه ی دانش آموزان ... من برای مدتی به لندن می روم و در غیاب من که مدت طولانی طول نمی کشد پرفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند.مواظب رفتارتون باشید چون ایشون خیلی سختگیرند.
سپس لبخندی به مک گونگال زد و او هم در جواب لبخند عصبی تحویل داد.
_________________________________________________________________

ابتدا خوشحالی تمام وجودش را فرا گرفت به طوری که دست از غذا کشید ، ولی پس از شنیدن «... پروفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند ...» این کلام ناکامی وجودش را فرا گرفت و دوباره به خوردن سیب زمینی های سرخ کرده مشغول شد .
به خوردن مشغول بود که متوجه تهی شدن سرسرا شد ، از جایش بلند شد و به سمت اولین کلاس هجوم برد .
_________________________________________________________________
سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .
_________________________________________________________________
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.
_________________________________________________________________
به سرعت دانش آموزان اسلیترینی را به صف کرد و جلوی صف آنها به راه افتاد .
از دخمه ها و راهروهای زیر زمینی به سرعت عبور می کردند و به سمت کلاسی در طبقه ی اول می رفتند .
در فکر بود ، پروفسور ماندارین ، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ، درسی نفرت بار ... چه می شد این درس را به خود جادوی سیاه تغییر می دادند ؟
بالاخره به کلاس رسیده بود !
_________________________________________________________________
وقتی قدم برمی داشت صدای پایش در کلاس می پیچید . دو طرف کلاس پوشیده از کتاب هایی بود که در قفسه های بلندی جای گرفته بودند . رو به روی تام پشت میز معلم ، زنی قد بلند و کشیده ایستاده بود . دانش اموزان یک به یک وارد کلاس شده و به پرفسور ماندارین سلام می کردند . پرفسور نیز با لبخندی مصنوعی که پشت آن خشمی خفته بود به آن ها جواب می داد . تام حدس می زد که امروز چند نفر به علت سرعت کم در نوشتن یا کثیف بودن ردایشان یا تا خوردگی برگی از کتابشان توسط پرفسور جریمه می شوند .
_________________________________________________________________
اعصابش به کلی بهم ریخته بود ، به صحبت های پروفسور ماندارین گوش نمی کرد و فقط به هورکراکس ها فکر می کرد !
ماندارین در کلاس راه می رفت و و به دانش آموزان نگاه می کرد ، ناگهان نگاهش به تام افتاد ؛ خشم و غضب وجودش را فرا گرفت و رو به او گفت :
- ریدل ؟! چیکار می کنی ؟
ترس تنها چیزی بود که به بدنش رخنه می کرد .

_________________________________________________________________

تام سرش را بالا کرد و در چشمان پرفسور ماندارین خیره شد . از خصوصيات تام غرور بي نظيرش بود که نشانه اي بارز از اصيل زادگان اسليترين است . پرفسور که از این طرز رفتار تام خوشش نیامد گفت :
- 30 امتیاس کسر اس اسلیترین ، دانش آموسان باید کاملا حواشون جمع باشه و به درس توجه کنن .
تام که از لکنت زبان خانم ماندارین خنده اش گرفته بود رویش را از او برگرداند تا پرفسور متوجه نشود . با کمی دقت ، کاملا معلوم بود که همه در حال خندیدن هستند . پرفسور با لحنی کاملا جدی و سرشار از عصبانیت گفت :
- به چه چیسی می خندی ، تام ریدل ، 40 امتیاس دیگه کسر برای اسلیترین .
دانش آموزان هافلپاف در آن طرف کلاس ، همه از این اتفاق خوشحال به نظر می رسیدند . تام به شدت عصبانی شد ؛ اما اعتراضی نکرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/8 13:44:12
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1387 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و جور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ور شد .
از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
_________________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد ... دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد . پس چه کسی؟
کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند ؟ باید به دفتر دامبلدور می رفت . می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است . امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند . مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود.تام یقین داشت.
_________________________________________________________________
وی درصدد بود که به دفتر دامبلدور برود و جستجویش را آغاز کند. هیچ وقت دامبلدور آن کتابها را در کشوی میزش نمی گذاشت. باید اول مکانهایی را مشخص میکرد که دارای امنیت بیشتری بودند. ناگهان صدای خرناس مانندی شنید:
- لوموس!
پروفسور اسلاگهورن بیدار شده بود. با سرعتی بسیار زیاد به طرف ناودان کله اژدری و دفتر مدیر مدرسه حرکت کرد.
_________________________________________________________________
کافی بود آن وقت شب کسی او را ببیند تا کوله بار دردسر رویش خالی شود . دفتر دامبلدور مکانی بود که ریسک بزرگی را می طلبید هنوز رمز را به خاطر داشت . با گفتن رمز به طرف بالا حرکت کرد . سریعا خود را به در رساند و آن را باز کرد . به آرامی به طرف میز دامبلدور رفت و جستجویش را آغاز کرد . برگه ها دسته دسته روی هم ریخته شده بودند. به سوی کمدی در گوشه ی اتاق حرکت کرد و درش را باز کرد ، هیچ چیزی آنجا نبود . تقریبا ناامید شده بود که ناگهان برگه ی روی دیوار توجه اش را جلب کرد . چسبش را کند و آن را از دیوار جدا کرد . مثل اینکه نامه ای بود از طرف دامبلدور برای مستخدم . آهسته آن را برای خود زمزمه کرد .
"سریــــــــــعا کتـاب هایی را که بدستـتان دادم را به جنگل ممـــــنوعه منـتقل کنید . همان جای همیـشگی !
امضا آلبوس دامبــــــــلدور"
_________________________________________________________________
مشخص بود که هنوز کتب به جنگل منتقل نشده اند و این موضوع فرصت مناسبی برای تام ایجاد می کرد زیرا تام به خوبی می دانست که جنگل مناسب ترین مکان برای دستیابی به کتاب هاست . برگه را به دیوار چسباند و از آنجا خارج شد . هر چه سریع تر خود را از ناودان کله اژدری دور کرد . دیگر خیلی دیر شده بود ، پس به سمت خوابگاهش به راه افتاد . به آرامی وارد تالار شد و گوشه ای را برای نشستن برگزید . باید نقشه ای برای بدست آوردن کتاب ها ترتیب می داد .
_________________________________________________________________
احساس می کرد برای کشیدن نقشه خیلی دیر است.زیر چشمانش از شدت خستگی گود افتاده بود.چشمانش را بهم گزارد و به خواب فرو رفت:
اشفته بود.درمیان جنگل میدوید.موهای زیبایش به شاخه های درخت گیر میکرد و دامبلدور.......با عصبانیت نگاهش می کرد :برای چی اومدی تام؟تو الان باید در حال امتحان دادن باشی.
از خواب پرید.عرق سرد پیشانی اش را پوشانده بود....در حالی که نفس نفس می زد....
_________________________________________________________________
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود . قیافه ی خشمگین دامبلدور از جلوی چشمانش کنار نمی رفت . برای یک لحظه احساس کرد که از انجام آن کار پشیمان شده . اما دوباره به قدرت فکر کرد ، به قدرتی مطلق ... به هیچ وجه از دزدیدن کتاب ها صرف نظر نمی کرد . دوباره دراز کشید و برای خود زمزمه کرد : من به اون کتاب ها دست پیدا می کنم با همه ی مشکلات و سختی هایش!
چشمانش را بست و خوابید . باید برای کلاس های صبح آماده می شد . کلاس گیاه شناسی ، فردا قسمت جالب این درس و مورد علاقه ی تام بود .نباید همه ی زندگی اش را به روی هورکراکس متمرکز می کرد کمی استراحت و تفریح هم لازم بود .
_________________________________________________________________
ساعت ها به سرعت می گذشت و خورشید به کمک نسیم صبحگاهی ای بالا و بالا تر می آمد .
با نوازش اولین نسیم ، تام از جایش بلند شد و به سمت لباس هایش رفت و آماده شد ، شب قبل خوب غذا نخورده بود و کمی ضعف داشت .
به سمت غذاهای آماده در سرسرا هجوم برد ، از راهروها و سالن های طویل عبور کرد تا بالاخره به سرسرا رسید .
دانش آموزان چهار گروه همچون همیشه صبجانه می خوردند و او به آنها اضافه می شد .
_________________________________________________________________

صبحانه ی آن روز تخم مرغ با خامه و سیب زمینی سرخ کرده بود.تام که به شدت ضعف کرده بود روی صندلی مقابل جک نشست و مشغول خوردن کمی سیب زمینی سرخ کرده شد.
ناگهان توجه اش به مرد بلند قد با ریش های بلند نقره فامی جلب شد که به آرامی از پله های هاگوارتز پایین می امد.
روی صندلی مدیر نشست و شروع به سخنرانی کرد:
- همه ی دانش آموزان ... من برای مدتی به لندن می روم و در غیاب من که مدت طولانی طول نمی کشد پرفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند.مواظب رفتارتون باشید چون ایشون خیلی سختگیرند.
سپس لبخندی به مک گونگال زد و او هم در جواب لبخند عصبی تحویل داد.
_________________________________________________________________

ابتدا خوشحالی تمام وجودش را فرا گرفت به طوری که دست از غذا کشید ، ولی پس از شنیدن «... پروفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند ...» این کلام ناکامی وجودش را فرا گرفت و دوباره به خوردن سیب زمینی های سرخ کرده مشغول شد .
به خوردن مشغول بود که متوجه تهی شدن سرسرا شد ، از جایش بلند شد و به سمت اولین کلاس هجوم برد .
_________________________________________________________________
سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .
_________________________________________________________________
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.
_________________________________________________________________
به سرعت دانش آموزان اسلیترینی را به صف کرد و جلوی صف آنها به راه افتاد .
از دخمه ها و راهروهای زیر زمینی به سرعت عبور می کردند و به سمت کلاسی در طبقه ی اول می رفتند .
در فکر بود ، پروفسور ماندارین ، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ، درسی نفرت بار ... چه می شد این درس را به خود جادوی سیاه تغییر می دادند ؟
بالاخره به کلاس رسیده بود !
_________________________________________________________________
وقتی قدم برمی داشت صدای پایش در کلاس می پیچید . دو طرف کلاس پوشیده از کتاب هایی بود که در قفسه های بلندی جای گرفته بودند . رو به روی تام پشت میز معلم ، زنی قد بلند و کشیده ایستاده بود . دانش اموزان یک به یک وارد کلاس شده و به پرفسور ماندارین سلام می کردند . پرفسور نیز با لبخندی مصنوعی که پشت آن خشمی خفته بود به آن ها جواب می داد . تام حدس می زد که امروز چند نفر به علت سرعت کم در نوشتن یا کثیف بودن ردایشان یا تا خوردگی برگی از کتابشان توسط پرفسور جریمه می شوند .
_________________________________________________________________
اعصابش به کلی بهم ریخته بود ، به صحبت های پروفسور ماندارین گوش نمی کرد و فقط به هورکراکس ها فکر می کرد !
ماندارین در کلاس راه می رفت و و به دانش آموزان نگاه می کرد ، ناگهان نگاهش به تام افتاد ؛ خشم و غضب وجودش را فرا گرفت و رو به او گفت :
- ریدل ؟! چیکار می کنی ؟
ترس تنها چیزی بود که به بدنش رخنه می کرد .
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1387 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و جور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ور شد .
از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
_________________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد ... دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد . پس چه کسی؟
کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند ؟ باید به دفتر دامبلدور می رفت . می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است . امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند . مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود.تام یقین داشت.
_________________________________________________________________
وی درصدد بود که به دفتر دامبلدور برود و جستجویش را آغاز کند. هیچ وقت دامبلدور آن کتابها را در کشوی میزش نمی گذاشت. باید اول مکانهایی را مشخص میکرد که دارای امنیت بیشتری بودند. ناگهان صدای خرناس مانندی شنید:
- لوموس!
پروفسور اسلاگهورن بیدار شده بود. با سرعتی بسیار زیاد به طرف ناودان کله اژدری و دفتر مدیر مدرسه حرکت کرد.
_________________________________________________________________
کافی بود آن وقت شب کسی او را ببیند تا کوله بار دردسر رویش خالی شود . دفتر دامبلدور مکانی بود که ریسک بزرگی را می طلبید هنوز رمز را به خاطر داشت . با گفتن رمز به طرف بالا حرکت کرد . سریعا خود را به در رساند و آن را باز کرد . به آرامی به طرف میز دامبلدور رفت و جستجویش را آغاز کرد . برگه ها دسته دسته روی هم ریخته شده بودند. به سوی کمدی در گوشه ی اتاق حرکت کرد و درش را باز کرد ، هیچ چیزی آنجا نبود . تقریبا ناامید شده بود که ناگهان برگه ی روی دیوار توجه اش را جلب کرد . چسبش را کند و آن را از دیوار جدا کرد . مثل اینکه نامه ای بود از طرف دامبلدور برای مستخدم . آهسته آن را برای خود زمزمه کرد .
"سریــــــــــعا کتـاب هایی را که بدستـتان دادم را به جنگل ممـــــنوعه منـتقل کنید . همان جای همیـشگی !
امضا آلبوس دامبــــــــلدور"
_________________________________________________________________
مشخص بود که هنوز کتب به جنگل منتقل نشده اند و این موضوع فرصت مناسبی برای تام ایجاد می کرد زیرا تام به خوبی می دانست که جنگل مناسب ترین مکان برای دستیابی به کتاب هاست . برگه را به دیوار چسباند و از آنجا خارج شد . هر چه سریع تر خود را از ناودان کله اژدری دور کرد . دیگر خیلی دیر شده بود ، پس به سمت خوابگاهش به راه افتاد . به آرامی وارد تالار شد و گوشه ای را برای نشستن برگزید . باید نقشه ای برای بدست آوردن کتاب ها ترتیب می داد .
_________________________________________________________________
احساس می کرد برای کشیدن نقشه خیلی دیر است.زیر چشمانش از شدت خستگی گود افتاده بود.چشمانش را بهم گزارد و به خواب فرو رفت:
اشفته بود.درمیان جنگل میدوید.موهای زیبایش به شاخه های درخت گیر میکرد و دامبلدور.......با عصبانیت نگاهش می کرد :برای چی اومدی تام؟تو الان باید در حال امتحان دادن باشی.
از خواب پرید.عرق سرد پیشانی اش را پوشانده بود....در حالی که نفس نفس می زد....
_________________________________________________________________
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود . قیافه ی خشمگین دامبلدور از جلوی چشمانش کنار نمی رفت . برای یک لحظه احساس کرد که از انجام آن کار پشیمان شده . اما دوباره به قدرت فکر کرد ، به قدرتی مطلق ... به هیچ وجه از دزدیدن کتاب ها صرف نظر نمی کرد . دوباره دراز کشید و برای خود زمزمه کرد : من به اون کتاب ها دست پیدا می کنم با همه ی مشکلات و سختی هایش!
چشمانش را بست و خوابید . باید برای کلاس های صبح آماده می شد . کلاس گیاه شناسی ، فردا قسمت جالب این درس و مورد علاقه ی تام بود .نباید همه ی زندگی اش را به روی هورکراکس متمرکز می کرد کمی استراحت و تفریح هم لازم بود .
_________________________________________________________________
ساعت ها به سرعت می گذشت و خورشید به کمک نسیم صبحگاهی ای بالا و بالا تر می آمد .
با نوازش اولین نسیم ، تام از جایش بلند شد و به سمت لباس هایش رفت و آماده شد ، شب قبل خوب غذا نخورده بود و کمی ضعف داشت .
به سمت غذاهای آماده در سرسرا هجوم برد ، از راهروها و سالن های طویل عبور کرد تا بالاخره به سرسرا رسید .
دانش آموزان چهار گروه همچون همیشه صبجانه می خوردند و او به آنها اضافه می شد .
_________________________________________________________________

صبحانه ی آن روز تخم مرغ با خامه و سیب زمینی سرخ کرده بود.تام که به شدت ضعف کرده بود روی صندلی مقابل جک نشست و مشغول خوردن کمی سیب زمینی سرخ کرده شد.
ناگهان توجه اش به مرد بلند قد با ریش های بلند نقره فامی جلب شد که به آرامی از پله های هاگوارتز پایین می امد.
روی صندلی مدیر نشست و شروع به سخنرانی کرد:
- همه ی دانش آموزان ... من برای مدتی به لندن می روم و در غیاب من که مدت طولانی طول نمی کشد پرفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند.مواظب رفتارتون باشید چون ایشون خیلی سختگیرند.
سپس لبخندی به مک گونگال زد و او هم در جواب لبخند عصبی تحویل داد.
_________________________________________________________________

ابتدا خوشحالی تمام وجودش را فرا گرفت به طوری که دست از غذا کشید ، ولی پس از شنیدن «... پروفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند ...» این کلام ناکامی وجودش را فرا گرفت و دوباره به خوردن سیب زمینی های سرخ کرده مشغول شد .
به خوردن مشغول بود که متوجه تهی شدن سرسرا شد ، از جایش بلند شد و به سمت اولین کلاس هجوم برد .
_________________________________________________________________
سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .
_________________________________________________________________
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.
_________________________________________________________________
به سرعت دانش آموزان اسلیترینی را به صف کرد و جلوی صف آنها به راه افتاد .
از دخمه ها و راهروهای زیر زمینی به سرعت عبور می کردند و به سمت کلاسی در طبقه ی اول می رفتند .
در فکر بود ، پروفسور ماندارین ، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ، درسی نفرت بار ... چه می شد این درس را به خود جادوی سیاه تغییر می دادند ؟
بالاخره به کلاس رسیده بود !

_________________________________________________________________

وقتی قدم برمی داشت صدای پایش در کلاس می پیچید . دو طرف کلاس پوشیده از کتاب هایی بود که در قفسه های بلندی جای گرفته بودند . رو به روی تام پشت میز معلم ، زنی قد بلند و کشیده ایستاده بود . دانش اموزان یک به یک وارد کلاس شده و به پرفسور ماندارین سلام می کردند . پرفسور نیز با لبخندی مصنوعی که پشت آن خشمی خفته بود به آن ها جواب می داد . تام حدس می زد که امروز چند نفر به علت سرعت کم در نوشتن یا کثیف بودن ردایشان یا تا خوردگی برگی از کتابشان توسط پرفسور جریمه می شوند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1387 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید اسلاگهورن پس از آنکه علاقه مندی تام را نسبت به هورکراکس فهمیده بود تمامی کتب را جمع و جور کرده و در مکانی امن گذاشته .
شاید اتاق خوابش که به همین دخمه راه داشت ، یا جای دیگری !
همینطور در افکارش غوطه ور بود که ناگهان صدایی از اتاق خواب اسلاگهورن شنید ، به سرعت خود را جمع و جور کرد و به سمت در ورودی دخمه حمله ور شد .
از دخمه خارج شد و مأموریت را پایان نیافته رها کرد و به سمت تالار اسلیترین رفت .
_________________________________________________________________
اگر کتب دست اسلاگهورن بود هیچ جای دیگه ای جز دخمه پنهانش نمی کرد ... دامبلدور به اسلاگهورن اعتماد داشت ولی نه این قدر که کتب به ان مهمی را در اختیارش بگذارد . پس چه کسی؟
کتاب کجا بود؟و ایا ان کتب می توانستند اطلاعات لازم را در اختیارش بگذارند ؟ باید به دفتر دامبلدور می رفت . می دانست که یکی از جلد ها در انجا مخفی شده است . امکان نداشت دامبلدور ان را از خود دور کند . مهمترین جلد و کاملترین کتاب در دفتر دامبلدور بود.تام یقین داشت.
_________________________________________________________________
وی درصدد بود که به دفتر دامبلدور برود و جستجویش را آغاز کند. هیچ وقت دامبلدور آن کتابها را در کشوی میزش نمی گذاشت. باید اول مکانهایی را مشخص میکرد که دارای امنیت بیشتری بودند. ناگهان صدای خرناس مانندی شنید:
- لوموس!
پروفسور اسلاگهورن بیدار شده بود. با سرعتی بسیار زیاد به طرف ناودان کله اژدری و دفتر مدیر مدرسه حرکت کرد.
_________________________________________________________________
کافی بود آن وقت شب کسی او را ببیند تا کوله بار دردسر رویش خالی شود . دفتر دامبلدور مکانی بود که ریسک بزرگی را می طلبید هنوز رمز را به خاطر داشت . با گفتن رمز به طرف بالا حرکت کرد . سریعا خود را به در رساند و آن را باز کرد . به آرامی به طرف میز دامبلدور رفت و جستجویش را آغاز کرد . برگه ها دسته دسته روی هم ریخته شده بودند. به سوی کمدی در گوشه ی اتاق حرکت کرد و درش را باز کرد ، هیچ چیزی آنجا نبود . تقریبا ناامید شده بود که ناگهان برگه ی روی دیوار توجه اش را جلب کرد . چسبش را کند و آن را از دیوار جدا کرد . مثل اینکه نامه ای بود از طرف دامبلدور برای مستخدم . آهسته آن را برای خود زمزمه کرد .
"سریــــــــــعا کتـاب هایی را که بدستـتان دادم را به جنگل ممـــــنوعه منـتقل کنید . همان جای همیـشگی !
امضا آلبوس دامبــــــــلدور"
_________________________________________________________________
مشخص بود که هنوز کتب به جنگل منتقل نشده اند و این موضوع فرصت مناسبی برای تام ایجاد می کرد زیرا تام به خوبی می دانست که جنگل مناسب ترین مکان برای دستیابی به کتاب هاست . برگه را به دیوار چسباند و از آنجا خارج شد . هر چه سریع تر خود را از ناودان کله اژدری دور کرد . دیگر خیلی دیر شده بود ، پس به سمت خوابگاهش به راه افتاد . به آرامی وارد تالار شد و گوشه ای را برای نشستن برگزید . باید نقشه ای برای بدست آوردن کتاب ها ترتیب می داد .
_________________________________________________________________
احساس می کرد برای کشیدن نقشه خیلی دیر است.زیر چشمانش از شدت خستگی گود افتاده بود.چشمانش را بهم گزارد و به خواب فرو رفت:
اشفته بود.درمیان جنگل میدوید.موهای زیبایش به شاخه های درخت گیر میکرد و دامبلدور.......با عصبانیت نگاهش می کرد :برای چی اومدی تام؟تو الان باید در حال امتحان دادن باشی.
از خواب پرید.عرق سرد پیشانی اش را پوشانده بود....در حالی که نفس نفس می زد....
_________________________________________________________________
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود . قیافه ی خشمگین دامبلدور از جلوی چشمانش کنار نمی رفت . برای یک لحظه احساس کرد که از انجام آن کار پشیمان شده . اما دوباره به قدرت فکر کرد ، به قدرتی مطلق ... به هیچ وجه از دزدیدن کتاب ها صرف نظر نمی کرد . دوباره دراز کشید و برای خود زمزمه کرد : من به اون کتاب ها دست پیدا می کنم با همه ی مشکلات و سختی هایش!
چشمانش را بست و خوابید . باید برای کلاس های صبح آماده می شد . کلاس گیاه شناسی ، فردا قسمت جالب این درس و مورد علاقه ی تام بود .نباید همه ی زندگی اش را به روی هورکراکس متمرکز می کرد کمی استراحت و تفریح هم لازم بود .
_________________________________________________________________
ساعت ها به سرعت می گذشت و خورشید به کمک نسیم صبحگاهی ای بالا و بالا تر می آمد .
با نوازش اولین نسیم ، تام از جایش بلند شد و به سمت لباس هایش رفت و آماده شد ، شب قبل خوب غذا نخورده بود و کمی ضعف داشت .
به سمت غذاهای آماده در سرسرا هجوم برد ، از راهروها و سالن های طویل عبور کرد تا بالاخره به سرسرا رسید .
دانش آموزان چهار گروه همچون همیشه صبجانه می خوردند و او به آنها اضافه می شد .
_________________________________________________________________

صبحانه ی آن روز تخم مرغ با خامه و سیب زمینی سرخ کرده بود.تام که به شدت ضعف کرده بود روی صندلی مقابل جک نشست و مشغول خوردن کمی سیب زمینی سرخ کرده شد.
ناگهان توجه اش به مرد بلند قد با ریش های بلند نقره فامی جلب شد که به آرامی از پله های هاگوارتز پایین می امد.
روی صندلی مدیر نشست و شروع به سخنرانی کرد:
- همه ی دانش آموزان ... من برای مدتی به لندن می روم و در غیاب من که مدت طولانی طول نمی کشد پرفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند.مواظب رفتارتون باشید چون ایشون خیلی سختگیرند.
سپس لبخندی به مک گونگال زد و او هم در جواب لبخند عصبی تحویل داد.
_________________________________________________________________

ابتدا خوشحالی تمام وجودش را فرا گرفت به طوری که دست از غذا کشید ، ولی پس از شنیدن «... پروفسور مک گونگال در دفترم حضور خواهند داشت و انجا می خوابند ...» این کلام ناکامی وجودش را فرا گرفت و دوباره به خوردن سیب زمینی های سرخ کرده مشغول شد .
به خوردن مشغول بود که متوجه تهی شدن سرسرا شد ، از جایش بلند شد و به سمت اولین کلاس هجوم برد .
_________________________________________________________________
سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .
_________________________________________________________________
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.
_________________________________________________________________
به سرعت دانش آموزان اسلیترینی را به صف کرد و جلوی صف آنها به راه افتاد .
از دخمه ها و راهروهای زیر زمینی به سرعت عبور می کردند و به سمت کلاسی در طبقه ی اول می رفتند .
در فکر بود ، پروفسور ماندارین ، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ، درسی نفرت بار ... چه می شد این درس را به خود جادوی سیاه تغییر می دادند ؟
بالاخره به کلاس رسیده بود !
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.