جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 12 خرداد 1387 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از رول و داستان :


دیدم چون داستان بیشتر از 10 صفحه ی این تاپیک رو گرفته و پیدا کردنش از اول برای ملت سخته اونو توی اسپویلر بذارم تا ملتی که می خوان ادامه بدن از اول بشینن بخوننش
و البته فعالترین رول نویس تا به حال رو مشخص کنم و کلا تعاد رول هایی که همه نوشتن !

داستان از پست 94 که توسط مورگان الکتو نوشته شده شروع شد و ادامه پیدا کرد .


فعالترین و فعالیت بقیه :

بارتی کراوچ با 34 پست فعالترین نویسنده و بلیز زابینی با 1 پست کم فعالیت ترین نویسنده بود !

در زیر تعداد پست افراد را از زیاد به کم می بینید :
1. بارتی کراوچ : 34
2. بلاتریکس لسترنج : 26
3. کاساندرا تریلانی : 23
4. توبیاس اسنیپ : 5
5. مورگان الکتو : 4
6. گلرت گریندل والد : 3
7. بلیز زابینی : 1



با احترام
بارتی کراوچ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/3/12 14:37:14
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 12 خرداد 1387 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح بود . نسیم از میان پنجره ی باریک اتاق می وزید و هوا را تهویه می کرد . تام به ارامی بلند شد . نمی دانست که کتب را چه کند ؟ از چه کسی کمک بگیرد ؟ تکانی خورد . او هیچ کس را در کلاس نداشت.با این که همه ی دختر های اسلیترین برایش غش و ضعف می رفتند اما او نسبت به هیچ کدام از ان ها اطمینان کافی نداشت . شاید تشکیل یک گروه دوستی برایش آسان بود اما حالا وقت این کار ها نبود . باید با دو نفر صحبت می کرد . دونفر که کمکش کنند کتب را پنهان کند . احتیاجی نبود در مورد کتب توضیح دهد چون هر اسلیترینی حاضر به کمک به او بود . کتب را زیر ردایش پنهان کرد و وارد تالار عمومی شد.
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟
_________________________________________________________________
لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی کمکم کنی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه .
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .
_________________________________________________________________
دوباره به استفانی نگریست و ادامه داد :
- خب ، راستش من می خوام با یکی از دخترای اسلیترینی دوست بشم ، می تونی کمکم کنی ؟
- چی ؟ جدا ؟ ... مطمئنی همینو می خواستی بگی ؟
تام سرش را بالا و پایین کرد و به استفانی فهماند که طلب کمکش از این جهت بوده !
استفانی کمی تأمل کرد و سپس گفن :
- خب دخترای زیادی توی اسلی هستن ، اصلا چرا از من کمک خواستی ؟
- راستش به تو خیلی اطمینان دارم و اومدم بهت گفتم تا ببینم می تونی کمکم کنی یا نه ؟؟
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 12 خرداد 1387 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح بود . نسیم از میان پنجره ی باریک اتاق می وزید و هوا را تهویه می کرد . تام به ارامی بلند شد . نمی دانست که کتب را چه کند ؟ از چه کسی کمک بگیرد ؟ تکانی خورد . او هیچ کس را در کلاس نداشت.با این که همه ی دختر های اسلیترین برایش غش و ضعف می رفتند اما او نسبت به هیچ کدام از ان ها اطمینان کافی نداشت . شاید تشکیل یک گروه دوستی برایش آسان بود اما حالا وقت این کار ها نبود . باید با دو نفر صحبت می کرد . دونفر که کمکش کنند کتب را پنهان کند . احتیاجی نبود در مورد کتب توضیح دهد چون هر اسلیترینی حاضر به کمک به او بود . کتب را زیر ردایش پنهان کرد و وارد تالار عمومی شد.
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________

هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر

_________________________________________________________________

لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/12 12:47:36
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 12 خرداد 1387 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح بود .نسیم از میان پنجره ی باریک اتاق می وزید و هوا را تهویه می کرد.تام به ارامی بلند شد .نمی دانست که کتب را چه کند؟ از چه کسی کمک بگیرد؟؟؟ تکانی خورد.او هیچ کس را در کلاس نداشت.با این که همه ی دختر های اسلیترین برایش غش و ضعف می رفتند اما او نسبت به هیچ کدام از ان ها اطمینان کافی نداشت.شاید تشکیل یک گروه دوستی برایش اسان بود اما حالا وقت این کار ها نبود..باید با دو نفر صحبت می کرد.دونفر که کمکش کنند کتب را پنهان کند.احتیاجی نبود در مورد کتب توضیح دهد چون هر اسلیترینی حاضر به کمک به او بود.کتب را زیر ردایش پنهان کرد و وارد تالار عمومی شد.
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
... به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟؟
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 11 خرداد 1387 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح بود .نسیم از میان پنجره ی باریک اتاق می وزید و هوا را تهویه می کرد.تام به ارامی بلند شد .نمی دانست که کتب را چه کند؟ از چه کسی کمک بگیرد؟؟؟ تکانی خورد.او هیچ کس را در کلاس نداشت.با این که همه ی دختر های اسلیترین برایش غش و ضعف می رفتند اما او نسبت به هیچ کدام از ان ها اطمینان کافی نداشت.شاید تشکیل یک گروه دوستی برایش اسان بود اما حالا وقت این کار ها نبود..باید با دو نفر صحبت می کرد.دونفر که کمکش کنند کتب را پنهان کند.احتیاجی نبود در مورد کتب توضیح دهد چون هر اسلیترینی حاضر به کمک به او بود.کتب را زیر ردایش پنهان کرد و وارد تالار عمومی شد.
_________________________________________________________________

چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .

_________________________________________________________________

صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/11 14:37:31
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 11 خرداد 1387 09:50
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح بود .نسیم از میان پنجره ی باریک اتاق می وزید و هوا را تهویه می کرد.تام به ارامی بلند شد .نمی دانست که کتب را چه کند؟ از چه کسی کمک بگیرد؟؟؟ تکانی خورد.او هیچ کس را در کلاس نداشت.با این که همه ی دختر های اسلیترین برایش غش و ضعف می رفتند اما او نسبت به هیچ کدام از ان ها اطمینان کافی نداشت.شاید تشکیل یک گروه دوستی برایش اسان بود اما حالا وقت این کار ها نبود..باید با دو نفر صحبت می کرد.دونفر که کمکش کنند کتب را پنهان کند.احتیاجی نبود در مورد کتب توضیح دهد چون هر اسلیترینی حاضر به کمک به او بود.کتب را زیر ردایش پنهان کرد و وارد تالار عمومی شد.
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود .
باید موضوع را با او در میان می گذاشت ...
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1387 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل سوم :

صبح بود .نسیم از میان پنجره ی باریک اتاق می وزید و هوا را تهویه می کرد.تام به ارامی بلند شد .نمی دانست که کتب را چه کند؟ از چه کسی کمک بگیرد؟؟؟ تکانی خورد.او هیچ کس را در کلاس نداشت.با این که همه ی دختر های اسلیترین برایش غش و ضعف می رفتند اما او نسبت به هیچ کدام از ان ها اطمینان کافی نداشت.شاید تشکیل یک گروه دوستی برایش اسان بود اما حالا وقت این کار ها نبود..باید با دو نفر صحبت می کرد.دونفر که کمکش کنند کتب را پنهان کند.احتیاجی نبود در مورد کتب توضیح دهد چون هر اسلیترینی حاضر به کمک به او بود.کتب را زیر ردایش پنهان کرد و وارد تالار عمومی شد.
.......................................
توجه:تشکیل گروه مرگخواران در این فصل توضیح داده میشه و این که تام برای پنهان کردن کتب به دوستان قابل اعتمادی نیاز داره که کمکش کنند.برای قایم کردن کتب و سایر نقشه های شومش. در ضمن می دونید که توی کتاب شیش بود یا هفت یادم نیست نوشته شده بود که مرگخواران اولش توی مدرسه تشکیل میشه و بعد که از مدرسه خارج میشن هم ادامه می دن کار گروه رو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1387 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .
_________________________________________________________________
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.
_________________________________________________________________
به سرعت دانش آموزان اسلیترینی را به صف کرد و جلوی صف آنها به راه افتاد .
از دخمه ها و راهروهای زیر زمینی به سرعت عبور می کردند و به سمت کلاسی در طبقه ی اول می رفتند .
در فکر بود ، پروفسور ماندارین ، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ، درسی نفرت بار ... چه می شد این درس را به خود جادوی سیاه تغییر می دادند ؟
بالاخره به کلاس رسیده بود !
_________________________________________________________________
وقتی قدم برمی داشت صدای پایش در کلاس می پیچید . دو طرف کلاس پوشیده از کتاب هایی بود که در قفسه های بلندی جای گرفته بودند . رو به روی تام پشت میز معلم ، زنی قد بلند و کشیده ایستاده بود . دانش اموزان یک به یک وارد کلاس شده و به پرفسور ماندارین سلام می کردند . پرفسور نیز با لبخندی مصنوعی که پشت آن خشمی خفته بود به آن ها جواب می داد . تام حدس می زد که امروز چند نفر به علت سرعت کم در نوشتن یا کثیف بودن ردایشان یا تا خوردگی برگی از کتابشان توسط پرفسور جریمه می شوند .
_________________________________________________________________
اعصابش به کلی بهم ریخته بود ، به صحبت های پروفسور ماندارین گوش نمی کرد و فقط به هورکراکس ها فکر می کرد !
ماندارین در کلاس راه می رفت و و به دانش آموزان نگاه می کرد ، ناگهان نگاهش به تام افتاد ؛ خشم و غضب وجودش را فرا گرفت و رو به او گفت :
- ریدل ؟! چیکار می کنی ؟
ترس تنها چیزی بود که به بدنش رخنه می کرد .
_________________________________________________________________
تام سرش را بالا کرد و در چشمان پرفسور ماندارین خیره شد . از خصوصيات تام غرور بي نظيرش بود که نشانه اي بارز از اصيل زادگان اسليترين است . پرفسور که از این طرز رفتار تام خوشش نیامد گفت :
- 30 امتیاس کسر اس اسلیترین ، دانش آموسان باید کاملا حواسشون جمع باشه و به درس توجه کنن .
تام که از لکنت زبان خانم ماندارین خنده اش گرفته بود رویش را از او برگرداند تا پرفسور متوجه نشود . با کمی دقت ، کاملا معلوم بود که همه در حال خندیدن هستند . پرفسور با لحنی کاملا جدی و سرشار از عصبانیت گفت :
- به چه چیسی می خندی ، تام ریدل ، 40 امتیاس دیگه کسر از اسلیترین .
دانش آموزان هافلپاف در آن طرف کلاس ، همه از این اتفاق خوشحال به نظر می رسیدند . تام به شدت عصبانی شد ؛ اما اعتراضی نکرد.
_________________________________________________________________
شب بود.حریر زیبای شب ستارگان را نمایان تر نشان می داد.تام با عجله و کورکورانه مشغول بستن توشه ی کوچکی برای رفتن به جنگل ممنوعه بود.سرش درد می کرد.صدای خروپف دنی پسر هم اتاقیش به گوش می رسید.تام بقه را برداشت و به ارامی به سمت در تالار حرکت کرد.
_________________________________________________________________
پس از مشقت فروان توانسته بود از ساختمان مدرسه بیرون بیاید . درختان جنگل را به وضوح می دید . لحاظاتی را به حالت خمیده به دویدن ادامه داد تا وارد جنگل ممنوعه شد . زمین ناپایدار به نظر می رسید ، گل آلود مثل همیشه . صدای جغد ها از هر جای جنگل شنیده می شد . اندک نور چوبدستی اش به او کمک می کرد تا بتواند حرکت کند . باید فکر می کرد ، دامبلدور در نامه اسم مکانی را نیاورده بود . کلمات نامه در ذهنش نقش می بست .
"همـان جای همیـشــــــگی ؛ همین و بس"
_________________________________________________________________
زمینِ باران خورده و لیز بود . چندین بار روی گل ها لیز خورد ولی به سرعت تعادلش را حفظ کرد .
نمی دانست به کدام طرف برود ، ولی نیرویی غریزی او را به جلو هل می داد .
دائما به این طرف و آن طرف نگاه می کرد . درختان سر به فلک کشیده به اندک نور ماه در آن شب تاریک نیز اجازه ی ورود نمی دادند . تام با دلهره و هراس جلو و جلوتر می رفت . دیگر چیزی نمانده بود ، احساسی در دلش او را نیزدیک کتابها می دانست .
_____________________________________________________________
شاخه های درختان ، آسمان را پنهان می کردند . نیم ساعتی از جستجویش می گذشت اما چیزی بدست نیاورده بود . مطمئنا فقط مستخدم و دامبلدور از مکان کتاب ها خبر داشتند اما پرسش از هيچ کدامشان ممکن نبود . کمی جلوتر رفت ، پشت چندین درخت بزرگ گویی دری جدید در قسمتی از جنگل باز می شد . همه جا را خزه و گلسنگ پوشانیده بود . در کمال تعجب در این قسمت از جنگل ممنوعه که البته خیلی هم بزرگ نبوده و درختان بلند از آن طرفش پیدا بود ، درختی وجود نداشت و فقط چند گیاه خاص به چشم می خورد که تعدادشان از انگشتان دست کمتر بود . گیاهان به طرز عجیبی به طرف بالا رفته و به دور یکدیگر پیچ خورده بودند ، شبیه به الونکی کوچک .
نور امیدی در دلش روشن شد . سرعتش را بیشتر کرد و خود را به نزدیکی گیاهان رساند . به آرامی نگاهی درون محفظه ی درست شده توسط گیاهان کرد ، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . کتاب ها آنجا بود . خود را به آنها رساند و دستش را به طرفشان دراز کرد . همه ی کتب به صورت عمودی روی هم قرار داشتند و به هم بسته شده بودند . درحال باز کردن گره طناب ها بود که ناگهان احساسی عجیب به او دست داد . کتاب ها تبدیل به عکسی از پیر مردی ریش بلند شد که از شدت عصبانیت سرخ شده بود او کسی نبود جز آلبوس دامبلدور و کتاب ها چیزی نبود جز رمز تاز ...
چشمانش را به آرامی باز کرد . در مدرسه بود . دفتر دامبلدور به طرز عجیبی نا آشنا به نظر می رسید اما مطمئن بود که آنجاست .
بر خلاف انتظارش آن مرد پیر آنجا نبود . جایش زنی قد بلند و پیر با کلاهی سیاه نشسته بود و کاملا هاج و واج . در تعجب از آنچه اتفاق افتاده بود .
باخود فکر می کرد : "دامبلدور عجب پیر مرد باهوشی است."
_____________________________________________________________
متعجب به اطراف نگاهی کرد و در این افکار بود که چرا اینگونه شد ، چرا کتب به رمزتازی مبدل شدند ؟
نگاهی زیر چشمی به کتبی که در دستش به همراه طنابی قرار داشت انداخت و رو به مک گونگال گفت :
- نمی دونم چرا اینجوری شد ! داشتم با این کتاب هام واسه رمزتاز درست کردن ور می رفتم که یه دفعه دیدم اینجام !
مک گونگال نگاهی به تام انداخت و تام از دفتر مدیریت خارج شد !
_________________________________________________________________
مدتی به عکس آلبوس دامبلدور خیره شد . صورت پیر مرد مانند تکه چوبی ، خشک به نظر می رسید . او دامبلدور را دست کم گرفته بود . باید از قبل فکرش را می کرد . دامبلدور از عمد نامه را به دیوار اتاقش چسپانده بود چون می دانست تام به دفترش می رود و برگه ای روی دیوار ، می تواند توجه اش را جلب کند . دامبلدور مطمئن بود که تام برای دستیابی به کتاب ها به جنگل ممنوعه می رود ، برای همین کتب را طلسم کرده و در جنگل گذاشته بود .
حتی فکر به آینده ، زمانی که دامبلدور به مدرسه بر می گشت و از موضوع آگاه می شود ، ترس را در بدنش می انداخت .
_________________________________________________________________
ولی خوشحال بود که بالاخره به آن کتاب ها دست یافته بود ، به فکر فرو رفت که چگونه باید این کتب را پنهام می کرد .
به سرعت چوبدستیش را بیرون کشید و کیسه ای بزرگ ظاهر کرده و کتاب ها را در آن قرار داد .
پس از کمی توقف دوباره دوید و راه تالار خصوصی اسلیترین را در پیش گرفت ... چندین بار نزدیک بود به زمین بخورد ولی تعادل خود را حفظ کرد و بالاخره به ورودی تالار رسید و فقط این فکر در سرش بود که بهترین جا برای مخفی کردن این کتب کجا بود ؟
_________________________________________________________________
کتاب ها را روی کولش انداخت . همان هایی که این همه وقت را برایشان دوندگی کرده بود .خیلی خوابش می آمد . دوساعت تا صبح مانده بود و فردا باید سر کلاس هایش حاضر می شد . تا فردا کتاب ها را پیش خود در خوابگاه نگه می داشت اما بعد از آن باید فکری برای آن ها می کرد . در حال حاضر هیچ چیز برایش مهم تر از خواب نبود . خوابی عمیق و سرشار از آرامش پس از آن همه خستگی طاقت فرسا لذت بخش بود .
_________________________________________________________________
به خوابگاهش رسیده بود ، چندین کتابی که در کیسه پنهان کرده بود را درون چمدانی گذاشت که آرم هاگوارتز روی آن نقش بسته بود و دو حرف «T.R» روی آن به چشم می خورد .
روی تختش دراز کشید و به خواب رفت ، خوابی شیرین ولی کوتاه !
... کمتر از دو ساعت بعد در حالیکه چشمانش را می مالید از خواب بیدار شد و به سمت رداهایش رفت .
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1387 19:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .
_________________________________________________________________
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.
_________________________________________________________________
به سرعت دانش آموزان اسلیترینی را به صف کرد و جلوی صف آنها به راه افتاد .
از دخمه ها و راهروهای زیر زمینی به سرعت عبور می کردند و به سمت کلاسی در طبقه ی اول می رفتند .
در فکر بود ، پروفسور ماندارین ، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ، درسی نفرت بار ... چه می شد این درس را به خود جادوی سیاه تغییر می دادند ؟
بالاخره به کلاس رسیده بود !
_________________________________________________________________
وقتی قدم برمی داشت صدای پایش در کلاس می پیچید . دو طرف کلاس پوشیده از کتاب هایی بود که در قفسه های بلندی جای گرفته بودند . رو به روی تام پشت میز معلم ، زنی قد بلند و کشیده ایستاده بود . دانش اموزان یک به یک وارد کلاس شده و به پرفسور ماندارین سلام می کردند . پرفسور نیز با لبخندی مصنوعی که پشت آن خشمی خفته بود به آن ها جواب می داد . تام حدس می زد که امروز چند نفر به علت سرعت کم در نوشتن یا کثیف بودن ردایشان یا تا خوردگی برگی از کتابشان توسط پرفسور جریمه می شوند .
_________________________________________________________________
اعصابش به کلی بهم ریخته بود ، به صحبت های پروفسور ماندارین گوش نمی کرد و فقط به هورکراکس ها فکر می کرد !
ماندارین در کلاس راه می رفت و و به دانش آموزان نگاه می کرد ، ناگهان نگاهش به تام افتاد ؛ خشم و غضب وجودش را فرا گرفت و رو به او گفت :
- ریدل ؟! چیکار می کنی ؟
ترس تنها چیزی بود که به بدنش رخنه می کرد .
_________________________________________________________________
تام سرش را بالا کرد و در چشمان پرفسور ماندارین خیره شد . از خصوصيات تام غرور بي نظيرش بود که نشانه اي بارز از اصيل زادگان اسليترين است . پرفسور که از این طرز رفتار تام خوشش نیامد گفت :
- 30 امتیاس کسر اس اسلیترین ، دانش آموسان باید کاملا حواسشون جمع باشه و به درس توجه کنن .
تام که از لکنت زبان خانم ماندارین خنده اش گرفته بود رویش را از او برگرداند تا پرفسور متوجه نشود . با کمی دقت ، کاملا معلوم بود که همه در حال خندیدن هستند . پرفسور با لحنی کاملا جدی و سرشار از عصبانیت گفت :
- به چه چیسی می خندی ، تام ریدل ، 40 امتیاس دیگه کسر از اسلیترین .
دانش آموزان هافلپاف در آن طرف کلاس ، همه از این اتفاق خوشحال به نظر می رسیدند . تام به شدت عصبانی شد ؛ اما اعتراضی نکرد.
_________________________________________________________________
شب بود.حریر زیبای شب ستارگان را نمایان تر نشان می داد.تام با عجله و کورکورانه مشغول بستن توشه ی کوچکی برای رفتن به جنگل ممنوعه بود.سرش درد می کرد.صدای خروپف دنی پسر هم اتاقیش به گوش می رسید.تام بقه را برداشت و به ارامی به سمت در تالار حرکت کرد.
_________________________________________________________________
پس از مشقت فروان توانسته بود از ساختمان مدرسه بیرون بیاید . درختان جنگل را به وضوح می دید . لحاظاتی را به حالت خمیده به دویدن ادامه داد تا وارد جنگل ممنوعه شد . زمین ناپایدار به نظر می رسید ، گل آلود مثل همیشه . صدای جغد ها از هر جای جنگل شنیده می شد . اندک نور چوبدستی اش به او کمک می کرد تا بتواند حرکت کند . باید فکر می کرد ، دامبلدور در نامه اسم مکانی را نیاورده بود . کلمات نامه در ذهنش نقش می بست .
"همـان جای همیـشــــــگی ؛ همین و بس"
_________________________________________________________________
زمینِ باران خورده و لیز بود . چندین بار روی گل ها لیز خورد ولی به سرعت تعادلش را حفظ کرد .
نمی دانست به کدام طرف برود ، ولی نیرویی غریزی او را به جلو هل می داد .
دائما به این طرف و آن طرف نگاه می کرد . درختان سر به فلک کشیده به اندک نور ماه در آن شب تاریک نیز اجازه ی ورود نمی دادند . تام با دلهره و هراس جلو و جلوتر می رفت . دیگر چیزی نمانده بود ، احساسی در دلش او را نیزدیک کتابها می دانست .
_____________________________________________________________
شاخه های درختان ، آسمان را پنهان می کردند . نیم ساعتی از جستجویش می گذشت اما چیزی بدست نیاورده بود . مطمئنا فقط مستخدم و دامبلدور از مکان کتاب ها خبر داشتند اما پرسش از هيچ کدامشان ممکن نبود . کمی جلوتر رفت ، پشت چندین درخت بزرگ گویی دری جدید در قسمتی از جنگل باز می شد . همه جا را خزه و گلسنگ پوشانیده بود . در کمال تعجب در این قسمت از جنگل ممنوعه که البته خیلی هم بزرگ نبوده و درختان بلند از آن طرفش پیدا بود ، درختی وجود نداشت و فقط چند گیاه خاص به چشم می خورد که تعدادشان از انگشتان دست کمتر بود . گیاهان به طرز عجیبی به طرف بالا رفته و به دور یکدیگر پیچ خورده بودند ، شبیه به الونکی کوچک .
نور امیدی در دلش روشن شد . سرعتش را بیشتر کرد و خود را به نزدیکی گیاهان رساند . به آرامی نگاهی درون محفظه ی درست شده توسط گیاهان کرد ، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . کتاب ها آنجا بود . خود را به آنها رساند و دستش را به طرفشان دراز کرد . همه ی کتب به صورت عمودی روی هم قرار داشتند و به هم بسته شده بودند . درحال باز کردن گره طناب ها بود که ناگهان احساسی عجیب به او دست داد . کتاب ها تبدیل به عکسی از پیر مردی ریش بلند شد که از شدت عصبانیت سرخ شده بود او کسی نبود جز آلبوس دامبلدور و کتاب ها چیزی نبود جز رمز تاز ...
چشمانش را به آرامی باز کرد . در مدرسه بود . دفتر دامبلدور به طرز عجیبی نا آشنا به نظر می رسید اما مطمئن بود که آنجاست .
بر خلاف انتظارش آن مرد پیر آنجا نبود . جایش زنی قد بلند و پیر با کلاهی سیاه نشسته بود و کاملا هاج و واج . در تعجب از آنچه اتفاق افتاده بود .
باخود فکر می کرد : "دامبلدور عجب پیر مرد باهوشی است."
_____________________________________________________________
متعجب به اطراف نگاهی کرد و در این افکار بود که چرا اینگونه شد ، چرا کتب به رمزتازی مبدل شدند ؟
نگاهی زیر چشمی به کتبی که در دستش به همراه طنابی قرار داشت انداخت و رو به مک گونگال گفت :
- نمی دونم چرا اینجوری شد ! داشتم با این کتاب هام واسه رمزتاز درست کردن ور می رفتم که یه دفعه دیدم اینجام !
مک گونگال نگاهی به تام انداخت و تام از دفتر مدیریت خارج شد !
_________________________________________________________________
مدتی به عکس آلبوس دامبلدور خیره شد . صورت پیر مرد مانند تکه چوبی ، خشک به نظر می رسید . او دامبلدور را دست کم گرفته بود . باید از قبل فکرش را می کرد . دامبلدور از عمد نامه را به دیوار اتاقش چسپانده بود چون می دانست تام به دفترش می رود و برگه ای روی دیوار ، می تواند توجه اش را جلب کند . دامبلدور مطمئن بود که تام برای دستیابی به کتاب ها به جنگل ممنوعه می رود ، برای همین کتب را طلسم کرده و در جنگل گذاشته بود .
حتی فکر به آینده ، زمانی که دامبلدور به مدرسه بر می گشت و از موضوع آگاه می شود ، ترس را در بدنش می انداخت .
_________________________________________________________________
ولی خوشحال بود که بالاخره به آن کتاب ها دست یافته بود ، به فکر فرو رفت که چگونه باید این کتب را پنهام می کرد .
به سرعت چوبدستیش را بیرون کشید و کیسه ای بزرگ ظاهر کرده و کتاب ها را در آن قرار داد .
پس از کمی توقف دوباره دوید و راه تالار خصوصی اسلیترین را در پیش گرفت ... چندین بار نزدیک بود به زمین بخورد ولی تعادل خود را حفظ کرد و بالاخره به ورودی تالار رسید و فقط این فکر در سرش بود که بهترین جا برای مخفی کردن این کتب کجا بود ؟

_________________________________________________________________

کتاب ها روی کولش انداخت . همان هایی که این همه وقت را برایشان دوندگی کرده بود .خیلی خوابش می آمد . دوساعت تا صبح مانده بود و فردا باید سر کلاس هایش حاضر می شد . تا فردا کتاب ها را پیش خود در خوابگاه نگه می داشت اما بعد از آن باید فکری برای آن ها می کرد . در حال حاضر هیچ چیز برایش مهم تر از خواب نبود . خوابی عمیق و سرشار از آرامش پس از آن همه خستگی طاقت فرسا لذت بخش بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 19:24:55
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1387 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سریعا به سمت خوابگاه اسلیترین حرکت کرد . کتاب گیاه شناسی اش را همراه با مقداری عصاره خشک شده تخم کدو برداشت و به سمت کلاس گیاه شناسی روانه شد . جک ، اوری و رودلفس لسترنج سر جاهایشان حاضر شده بودند . تعدادی از دانش آموزان هافلپاف هم در آنجا حضور داشتند . به طرف جک و رودلفس رفت و کتابش را روی میز گذاشت . از دری در انتهای گلخانه زنی با شکمی مانند بشکه نفت وارد شد . او کسی نبود جز پرفسور مارچ ، تام به شدت از او خوشش می آمد . زنی مهربان اما سخت گیر که در بین گیاهان علاقه ی شدیدی به گیاهان سمی داشت و تام در این مورد با او هم سلیقه بود .
_________________________________________________________________
پرفسور مارچ با لبخند گفت :بچه ها امروز می خوایم در مورد گیاهان سمی صحبت کنیم که برای زجر کش کردن نوزادان مشنگ به کار می رود.
تام لبخندی زد و به ادامه صحبت های مارچ گوش سپرد.
ساعاتی بعد برای صرف نهار راهی تالار عمومی شد .نهار ان روز استیک با پنیر و سیب زمینی سرخ کرده بود.بعد از خوردن نهار کمی سالاد کشید .احساس خوبی نداشت...با پیدا کردن اون تکه کاغذ که نشان می داد کتب در جنگل ممنوعه هستند ....بودن یا نبودن دامبلدور در مدرسه چه فرقی داشت؟...به ساعت جغد مانند روی دیوار خیره شد.ساعت سه بعد از ظهر بود و زمان کلاس دفاع در برابر جادو ی سیاه.همییشه از این کلاس متنفر بود.از استادش از کتاب ها......به ارامی بلند شد.دانش اموز ارشد گروه اسلیترین تام ریدل با صدای دلنشینش گفت :همه ی پسران و دختران اسلیترین...به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه..دنبالم بیاید.
_________________________________________________________________
به سرعت دانش آموزان اسلیترینی را به صف کرد و جلوی صف آنها به راه افتاد .
از دخمه ها و راهروهای زیر زمینی به سرعت عبور می کردند و به سمت کلاسی در طبقه ی اول می رفتند .
در فکر بود ، پروفسور ماندارین ، استاد درس دفاع در برابر جادوی سیاه ، درسی نفرت بار ... چه می شد این درس را به خود جادوی سیاه تغییر می دادند ؟
بالاخره به کلاس رسیده بود !
_________________________________________________________________
وقتی قدم برمی داشت صدای پایش در کلاس می پیچید . دو طرف کلاس پوشیده از کتاب هایی بود که در قفسه های بلندی جای گرفته بودند . رو به روی تام پشت میز معلم ، زنی قد بلند و کشیده ایستاده بود . دانش اموزان یک به یک وارد کلاس شده و به پرفسور ماندارین سلام می کردند . پرفسور نیز با لبخندی مصنوعی که پشت آن خشمی خفته بود به آن ها جواب می داد . تام حدس می زد که امروز چند نفر به علت سرعت کم در نوشتن یا کثیف بودن ردایشان یا تا خوردگی برگی از کتابشان توسط پرفسور جریمه می شوند .
_________________________________________________________________
اعصابش به کلی بهم ریخته بود ، به صحبت های پروفسور ماندارین گوش نمی کرد و فقط به هورکراکس ها فکر می کرد !
ماندارین در کلاس راه می رفت و و به دانش آموزان نگاه می کرد ، ناگهان نگاهش به تام افتاد ؛ خشم و غضب وجودش را فرا گرفت و رو به او گفت :
- ریدل ؟! چیکار می کنی ؟
ترس تنها چیزی بود که به بدنش رخنه می کرد .
_________________________________________________________________
تام سرش را بالا کرد و در چشمان پرفسور ماندارین خیره شد . از خصوصيات تام غرور بي نظيرش بود که نشانه اي بارز از اصيل زادگان اسليترين است . پرفسور که از این طرز رفتار تام خوشش نیامد گفت :
- 30 امتیاس کسر اس اسلیترین ، دانش آموسان باید کاملا حواسشون جمع باشه و به درس توجه کنن .
تام که از لکنت زبان خانم ماندارین خنده اش گرفته بود رویش را از او برگرداند تا پرفسور متوجه نشود . با کمی دقت ، کاملا معلوم بود که همه در حال خندیدن هستند . پرفسور با لحنی کاملا جدی و سرشار از عصبانیت گفت :
- به چه چیسی می خندی ، تام ریدل ، 40 امتیاس دیگه کسر از اسلیترین .
دانش آموزان هافلپاف در آن طرف کلاس ، همه از این اتفاق خوشحال به نظر می رسیدند . تام به شدت عصبانی شد ؛ اما اعتراضی نکرد.
_________________________________________________________________
شب بود.حریر زیبای شب ستارگان را نمایان تر نشان می داد.تام با عجله و کورکورانه مشغول بستن توشه ی کوچکی برای رفتن به جنگل ممنوعه بود.سرش درد می کرد.صدای خروپف دنی پسر هم اتاقیش به گوش می رسید.تام بقه را برداشت و به ارامی به سمت در تالار حرکت کرد.
_________________________________________________________________
پس از مشقت فروان توانسته بود از ساختمان مدرسه بیرون بیاید . درختان جنگل را به وضوح می دید . لحاظاتی را به حالت خمیده به دویدن ادامه داد تا وارد جنگل ممنوعه شد . زمین ناپایدار به نظر می رسید ، گل آلود مثل همیشه . صدای جغد ها از هر جای جنگل شنیده می شد . اندک نور چوبدستی اش به او کمک می کرد تا بتواند حرکت کند . باید فکر می کرد ، دامبلدور در نامه اسم مکانی را نیاورده بود . کلمات نامه در ذهنش نقش می بست .
"همـان جای همیـشــــــگی ؛ همین و بس"
_________________________________________________________________
زمینِ باران خورده و لیز بود . چندین بار روی گل ها لیز خورد ولی به سرعت تعادلش را حفظ کرد .
نمی دانست به کدام طرف برود ، ولی نیرویی غریزی او را به جلو هل می داد .
دائما به این طرف و آن طرف نگاه می کرد . درختان سر به فلک کشیده به اندک نور ماه در آن شب تاریک نیز اجازه ی ورود نمی دادند . تام با دلهره و هراس جلو و جلوتر می رفت . دیگر چیزی نمانده بود ، احساسی در دلش او را نیزدیک کتابها می دانست .
_____________________________________________________________
شاخه های درختان ، آسمان را پنهان می کردند . نیم ساعتی از جستجویش می گذشت اما چیزی بدست نیاورده بود . مطمئنا فقط مستخدم و دامبلدور از مکان کتاب ها خبر داشتند اما پرسش از هيچ کدامشان ممکن نبود . کمی جلوتر رفت ، پشت چندین درخت بزرگ گویی دری جدید در قسمتی از جنگل باز می شد . همه جا را خزه و گلسنگ پوشانیده بود . در کمال تعجب در این قسمت از جنگل ممنوعه که البته خیلی هم بزرگ نبوده و درختان بلند از آن طرفش پیدا بود ، درختی وجود نداشت و فقط چند گیاه خاص به چشم می خورد که تعدادشان از انگشتان دست کمتر بود . گیاهان به طرز عجیبی به طرف بالا رفته و به دور یکدیگر پیچ خورده بودند ، شبیه به الونکی کوچک .
نور امیدی در دلش روشن شد . سرعتش را بیشتر کرد و خود را به نزدیکی گیاهان رساند . به آرامی نگاهی درون محفظه ی درست شده توسط گیاهان کرد ، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . کتاب ها آنجا بود . خود را به آنها رساند و دستش را به طرفشان دراز کرد . همه ی کتب به صورت عمودی روی هم قرار داشتند و به هم بسته شده بودند . درحال باز کردن گره طناب ها بود که ناگهان احساسی عجیب به او دست داد . کتاب ها تبدیل به عکسی از پیر مردی ریش بلند شد که از شدت عصبانیت سرخ شده بود او کسی نبود جز آلبوس دامبلدور و کتاب ها چیزی نبود جز رمز تاز ...
چشمانش را به آرامی باز کرد . در مدرسه بود . دفتر دامبلدور به طرز عجیبی نا آشنا به نظر می رسید اما مطمئن بود که آنجاست .
بر خلاف انتظارش آن مرد پیر آنجا نبود . جایش زنی قد بلند و پیر با کلاهی سیاه نشسته بود و کاملا هاج و واج . در تعجب از آنچه اتفاق افتاده بود .
باخود فکر می کرد : "دامبلدور عجب پیر مرد باهوشی است."
_____________________________________________________________
متعجب به اطراف نگاهی کرد و در این افکار بود که چرا اینگونه شد ، چرا کتب به رمزتازی مبدل شدند ؟
نگاهی زیر چشمی به کتبی که در دستش به همراه طنابی قرار داشت انداخت و رو به مک گونگال گفت :
- نمی دونم چرا اینجوری شد ! داشتم با این کتاب هام واسه رمزتاز درست کردن ور می رفتم که یه دفعه دیدم اینجام !
مک گونگال نگاهی به تام انداخت و تام از دفتر مدیریت خارج شد !
_________________________________________________________________
مدتی به عکس آلبوس دامبلدور خیره شد . صورت پیر مرد مانند تکه چوبی ، خشک به نظر می رسید . او دامبلدور را دست کم گرفته بود . باید از قبل فکرش را می کرد . دامبلدور از عمد نامه را به دیوار اتاقش چسپانده بود چون می دانست تام به دفترش می رود و برگه ای روی دیوار ، می تواند توجه اش را جلب کند . دامبلدور مطمئن بود که تام برای دستیابی به کتاب ها به جنگل ممنوعه می رود ، برای همین کتب را طلسم کرده و در جنگل گذاشته بود .
حتی فکر به آینده ، زمانی که دامبلدور به مدرسه بر می گشت و از موضوع آگاه می شود ، ترس را در بدنش می انداخت .
_________________________________________________________________
ولی خوشحال بود که بالاخره به آن کتاب ها دست یافته بود ، به فکر فرو رفت که چگونه باید این چندین کتاب را پنهان می کرد .
به سرعت چوبدستیش را بیرون کشید و کیسه ای بزرگ ظاهر کرده و کتاب ها را در آن قرار داد .
پس از کمی توقف دوباره دوید و راه تالار خصوصی اسلیترین را در پیش گرفت ... چندین بار نزدیک بود به زمین بخورد ولی تعادل خود را حفظ کرد و بالاخره به ورودی تالار رسید و فقط این فکر در سرش بود که بهترین جا برای مخفی کردن این کتب کجا بود ؟؟؟
_________________________________________________________________

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!