چشمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .
________________________________________________________________
به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور
________________________________________________________________
حس خوبی نداشت.مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :
________________________________________________________________
- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .
_______________________________________________________________________________
کم کم همه امتحان خودشان را دادند . حواس تام اصلا به کلاس نبود با خودش می گفت :
- اگر جای کتاب ها لو برود ، اگر استفانی از ماهیت کتاب پی ببرد اگر ... ؟
افکارش همچنان مشوش بود که ناگهان اسمش برای امتحان صدا زده شد .
- تام ریدل
از امتحانش راضی نبود . معلم هم مشکوک شده بود به او چون او دانش آموز خوبی بود بالاخره زنگ کلاس خورد و همه به سمت در خروجی هجوم بردند . تام در حال رفتن بود که ناگهان پروفسور او را صدا زد .
- تام ریدل بیا اینجا
_________________________________________________________________
تام آرام آرام به طرف انتهای کلاس جایی که پرفسور ایستاده بود ، پیش می رفت . نگاه های معلم پیشگویی حاکی از تعجبی نامفهوم بود . در حالی که گویی را که در دست داشت به روی میز می گذاشت رو به تام گفت :
- آقای ریدل شما که درستون عالی هست و از شاگردان ممتاز من هستید . پیشگویی های شما حرف ندارن
تام به یاد چرندیاتی که قدیم از خود می نوشت و به پرفسور می داد افتاد ، و در دلش به او می خندید .
- امم ، راستش من وقت نکردم تمرین کنم .
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
35 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

جشمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .
________________________________________________________________
به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور
________________________________________________________________
حس خوبی نداشت.مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :
________________________________________________________________
- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .
_______________________________________________________________________________
کم کم همه امتحان خودشان را دادن حواس تام اصلا به کلاس نبود با خودش میگفت
-اگه جای کتاب ها لو بره ... اگه استفانی از ماحیت کتاب پی ببره ... اگه __ ...؟
افکارش همچنان مشوش بود که ناگهان اسم او صدا زده شد برای امتحان
- تام ریدل
..
از امتحانش راضی نبود .. معلم هم مشکوک شده بود به او چون او دانش اموز خوبی بود بالاخره زنگ کلاس خورد و همه به سمت در خروجی هجوم بردند تام در حال رفتن بود که ناگهان پروفسور او را صدا زد
- تام ریدل بیا اینجا
....
________________________________________________________________
________________________________________________________________
به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور
________________________________________________________________
حس خوبی نداشت.مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :
________________________________________________________________
- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .
_______________________________________________________________________________
کم کم همه امتحان خودشان را دادن حواس تام اصلا به کلاس نبود با خودش میگفت
-اگه جای کتاب ها لو بره ... اگه استفانی از ماحیت کتاب پی ببره ... اگه __ ...؟
افکارش همچنان مشوش بود که ناگهان اسم او صدا زده شد برای امتحان
- تام ریدل
..
از امتحانش راضی نبود .. معلم هم مشکوک شده بود به او چون او دانش اموز خوبی بود بالاخره زنگ کلاس خورد و همه به سمت در خروجی هجوم بردند تام در حال رفتن بود که ناگهان پروفسور او را صدا زد
- تام ریدل بیا اینجا
....
________________________________________________________________
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

چشمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .
________________________________________________________________
به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور
________________________________________________________________
حس خوبی نداشت.مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :
________________________________________________________________
- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .
________________________________________________________________
________________________________________________________________
به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور
________________________________________________________________
حس خوبی نداشت.مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :
________________________________________________________________
- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .
________________________________________________________________
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در دست ساخت ...
جزئیات کاربر

چشمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .
________________________________________________________________
به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري ... به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد ......
در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید ........
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش اموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید .... در زد
انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور
....................................
حس خوبی نداشت.مطمئن بود امتحان را خراب می کند.اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد ......
فکرش جمع نمیشد.ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید.
واقعیت روی سر تام خراب شد.استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود.او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است.چشمان سبز دخترک می درخشیدند.
تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :اسمتون چیه؟
_من ؟جسیکا !
سپس به زمین چشم دوخت .ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد .تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:کتبی که بهم دادی نیستند.یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید.!به سادگی استفانی خندید و سپس به ارامی گفت:
________________________________________________________________
به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري ... به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد ......
در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید ........
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش اموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید .... در زد
انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور
....................................
حس خوبی نداشت.مطمئن بود امتحان را خراب می کند.اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد ......
فکرش جمع نمیشد.ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید.
واقعیت روی سر تام خراب شد.استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود.او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است.چشمان سبز دخترک می درخشیدند.
تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :اسمتون چیه؟
_من ؟جسیکا !
سپس به زمین چشم دوخت .ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد .تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:کتبی که بهم دادی نیستند.یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید.!به سادگی استفانی خندید و سپس به ارامی گفت:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

صبح بود . نسیم از میان پنجره ی باریک اتاق می وزید و هوا را تهویه می کرد . تام به ارامی بلند شد . نمی دانست که کتب را چه کند ؟ از چه کسی کمک بگیرد ؟ تکانی خورد . او هیچ کس را در کلاس نداشت.با این که همه ی دختر های اسلیترین برایش غش و ضعف می رفتند اما او نسبت به هیچ کدام از ان ها اطمینان کافی نداشت . شاید تشکیل یک گروه دوستی برایش آسان بود اما حالا وقت این کار ها نبود . باید با دو نفر صحبت می کرد . دونفر که کمکش کنند کتب را پنهان کند . احتیاجی نبود در مورد کتب توضیح دهد چون هر اسلیترینی حاضر به کمک به او بود . کتب را زیر ردایش پنهان کرد و وارد تالار عمومی شد.
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟
_________________________________________________________________
لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی کمکم کنی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه .
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .
_________________________________________________________________
دوباره به استفانی نگریست و ادامه داد :
- خب ، راستش من می خوام با یکی از دخترای اسلیترینی دوست بشم ، می تونی کمکم کنی ؟
- چی ؟ جدا ؟ ... مطمئنی همینو می خواستی بگی ؟
تام سرش را بالا و پایین کرد و به استفانی فهماند که طلب کمکش از این جهت بوده !
استفانی کمی تأمل کرد و سپس گفن :
- خب دخترای زیادی توی اسلی هستن ، اصلا چرا از من کمک خواستی ؟
- راستش به تو خیلی اطمینان دارم و اومدم بهت گفتم تا ببینم می تونی کمکم کنی یا نه ؟؟
_________________________________________________________________
استفانی لبخندی زد و گفت :تام برای تو که پیدا کردن دوتا دختر کار سختی نیست.
_اره اما نمی خوام کسی بفهمه.
_خودت کسی رو نشون نکردی؟
_راستش چرا..می خواستم اگر میشه این کتب رو یک جای مطمئن قایم کنی.به کسی هم چیزی نگی.میخوام اینا رو به اون کادو بدم.! اگر بتونم باهاش دوست شم..
استفانی لبخندی زد.کتب را از دست تام بیرون کشید و به سمت خوابگاهش رفت.
تام نفسی کشید.بلاخره کتب را پنهان کرد .
_________________________________________________________________
دیگر خیالش راحت شده بود ، هیچ دقدقه ای نداشت . ولی باید با مسئله ی دختر و دوست و اینجور جیزا کنار میومد ... راستی اگر استفانی کمی فضولی می کرد و به کتابها نگاهی می انداخت چه ؟
خطر نزدیک بود ، ولی باید می پذیرفت . در هر صورت خیالش از همه جهت آسوده بود و به هیچ چیز فکر نمی کرد و خیلی خوشحال بود .
_________________________________________________________________
خرناس های رعب انگیز دنی در حالی که روی تختش خوابیده بود فضای خوابگاه را پر می کرد . به طرف تختش رفت و نگاهی به زیر آن انداخت . حروف روی چمدانش که اسم او را نمایش می داد می درخشید . چمدان را بیرون آورد و آن را باز کرد ؛ فردا امتحان عملی پیشگویی داشت . باید سعی خود را می کرد تا با آن گویی که امانت از طرف پرفسور بود پیشگویی کرده و برای فردا آماده شود .
_________________________________________________________________
خیلی خسته بود . خستگی هر لحظه بر تنش سنگینی بیشتری می کرد ولی او گوی بدست روی تختش نشسته بود و ذهنش را خالی می کرد .
نمی دانست دقیقا چه کاری باید بکند . دقایق به سرعت سپری می شد و دیگر نایی نداشت . کاغذ های پوستی را از چمدانش بیرون کشید و از خودش چیزهایی روی آن نوشت .
... دیگر نایی نداشت و بالاخره روی کاغذها به خواب رفت !
_________________________________________________________________
چشمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .
________________________________________________________________
به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري ... به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد ......
در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید ........
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش اموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید .... در زد
انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟
_________________________________________________________________
لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی کمکم کنی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه .
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .
_________________________________________________________________
دوباره به استفانی نگریست و ادامه داد :
- خب ، راستش من می خوام با یکی از دخترای اسلیترینی دوست بشم ، می تونی کمکم کنی ؟
- چی ؟ جدا ؟ ... مطمئنی همینو می خواستی بگی ؟
تام سرش را بالا و پایین کرد و به استفانی فهماند که طلب کمکش از این جهت بوده !
استفانی کمی تأمل کرد و سپس گفن :
- خب دخترای زیادی توی اسلی هستن ، اصلا چرا از من کمک خواستی ؟
- راستش به تو خیلی اطمینان دارم و اومدم بهت گفتم تا ببینم می تونی کمکم کنی یا نه ؟؟
_________________________________________________________________
استفانی لبخندی زد و گفت :تام برای تو که پیدا کردن دوتا دختر کار سختی نیست.
_اره اما نمی خوام کسی بفهمه.
_خودت کسی رو نشون نکردی؟
_راستش چرا..می خواستم اگر میشه این کتب رو یک جای مطمئن قایم کنی.به کسی هم چیزی نگی.میخوام اینا رو به اون کادو بدم.! اگر بتونم باهاش دوست شم..
استفانی لبخندی زد.کتب را از دست تام بیرون کشید و به سمت خوابگاهش رفت.
تام نفسی کشید.بلاخره کتب را پنهان کرد .
_________________________________________________________________
دیگر خیالش راحت شده بود ، هیچ دقدقه ای نداشت . ولی باید با مسئله ی دختر و دوست و اینجور جیزا کنار میومد ... راستی اگر استفانی کمی فضولی می کرد و به کتابها نگاهی می انداخت چه ؟
خطر نزدیک بود ، ولی باید می پذیرفت . در هر صورت خیالش از همه جهت آسوده بود و به هیچ چیز فکر نمی کرد و خیلی خوشحال بود .
_________________________________________________________________
خرناس های رعب انگیز دنی در حالی که روی تختش خوابیده بود فضای خوابگاه را پر می کرد . به طرف تختش رفت و نگاهی به زیر آن انداخت . حروف روی چمدانش که اسم او را نمایش می داد می درخشید . چمدان را بیرون آورد و آن را باز کرد ؛ فردا امتحان عملی پیشگویی داشت . باید سعی خود را می کرد تا با آن گویی که امانت از طرف پرفسور بود پیشگویی کرده و برای فردا آماده شود .
_________________________________________________________________
خیلی خسته بود . خستگی هر لحظه بر تنش سنگینی بیشتری می کرد ولی او گوی بدست روی تختش نشسته بود و ذهنش را خالی می کرد .
نمی دانست دقیقا چه کاری باید بکند . دقایق به سرعت سپری می شد و دیگر نایی نداشت . کاغذ های پوستی را از چمدانش بیرون کشید و از خودش چیزهایی روی آن نوشت .
... دیگر نایی نداشت و بالاخره روی کاغذها به خواب رفت !
_________________________________________________________________
چشمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .
________________________________________________________________
به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري ... به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد ......
در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید ........
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش اموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید .... در زد
انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرماندو ديپت در 1387/3/14 1:02:19
ویرایش شده توسط آرماندو ديپت در 1387/3/14 1:09:37
ویرایش شده توسط آرماندو ديپت در 1387/3/14 1:23:11
ویرایش شده توسط آرماندو ديپت در 1387/3/14 1:09:37
ویرایش شده توسط آرماندو ديپت در 1387/3/14 1:23:11
جزئیات کاربر

صبح بود . نسیم از میان پنجره ی باریک اتاق می وزید و هوا را تهویه می کرد . تام به ارامی بلند شد . نمی دانست که کتب را چه کند ؟ از چه کسی کمک بگیرد ؟ تکانی خورد . او هیچ کس را در کلاس نداشت.با این که همه ی دختر های اسلیترین برایش غش و ضعف می رفتند اما او نسبت به هیچ کدام از ان ها اطمینان کافی نداشت . شاید تشکیل یک گروه دوستی برایش آسان بود اما حالا وقت این کار ها نبود . باید با دو نفر صحبت می کرد . دونفر که کمکش کنند کتب را پنهان کند . احتیاجی نبود در مورد کتب توضیح دهد چون هر اسلیترینی حاضر به کمک به او بود . کتب را زیر ردایش پنهان کرد و وارد تالار عمومی شد.
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟
_________________________________________________________________
لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی کمکم کنی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه .
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .
_________________________________________________________________
دوباره به استفانی نگریست و ادامه داد :
- خب ، راستش من می خوام با یکی از دخترای اسلیترینی دوست بشم ، می تونی کمکم کنی ؟
- چی ؟ جدا ؟ ... مطمئنی همینو می خواستی بگی ؟
تام سرش را بالا و پایین کرد و به استفانی فهماند که طلب کمکش از این جهت بوده !
استفانی کمی تأمل کرد و سپس گفن :
- خب دخترای زیادی توی اسلی هستن ، اصلا چرا از من کمک خواستی ؟
- راستش به تو خیلی اطمینان دارم و اومدم بهت گفتم تا ببینم می تونی کمکم کنی یا نه ؟؟
_________________________________________________________________
استفانی لبخندی زد و گفت :تام برای تو که پیدا کردن دوتا دختر کار سختی نیست.
_اره اما نمی خوام کسی بفهمه.
_خودت کسی رو نشون نکردی؟
_راستش چرا..می خواستم اگر میشه این کتب رو یک جای مطمئن قایم کنی.به کسی هم چیزی نگی.میخوام اینا رو به اون کادو بدم.! اگر بتونم باهاش دوست شم..
استفانی لبخندی زد.کتب را از دست تام بیرون کشید و به سمت خوابگاهش رفت.
تام نفسی کشید.بلاخره کتب را پنهان کرد .
_________________________________________________________________
دیگر خیالش راحت شده بود ، هیچ دقدقه ای نداشت . ولی باید با مسئله ی دختر و دوست و اینجور جیزا کنار میومد ... راستی اگر استفانی کمی فضولی می کرد و به کتابها نگاهی می انداخت چه ؟
خطر نزدیک بود ، ولی باید می پذیرفت . در هر صورت خیالش از همه جهت آسوده بود و به هیچ چیز فکر نمی کرد و خیلی خوشحال بود .
_________________________________________________________________
خرناس های رعب انگیز دنی در حالی که روی تختش خوابیده بود فضای خوابگاه را پر می کرد . به طرف تختش رفت و نگاهی به زیر آن انداخت . حروف روی چمدانش که اسم او را نمایش می داد می درخشید . چمدان را بیرون آورد و آن را باز کرد ؛ فردا امتحان عملی پیشگویی داشت . باید سعی خود را می کرد تا با آن گویی که امانت از طرف پرفسور بود پیشگویی کرده و برای فردا آماده شود .
_________________________________________________________________
خیلی خسته بود . خستگی هر لحظه بر تنش سنگینی بیشتری می کرد ولی او گوی بدست روی تختش نشسته بود و ذهنش را خالی می کرد .
نمی دانست دقیقا چه کاری باید بکند . دقایق به سرعت سپری می شد و دیگر نایی نداشت . کاغذ های پوستی را از چمدانش بیرون کشید و از خودش چیزهایی روی آن نوشت .
... دیگر نایی نداشت و بالاخره روی کاغذها به خواب رفت !
_________________________________________________________________
چشمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟
_________________________________________________________________
لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی کمکم کنی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه .
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .
_________________________________________________________________
دوباره به استفانی نگریست و ادامه داد :
- خب ، راستش من می خوام با یکی از دخترای اسلیترینی دوست بشم ، می تونی کمکم کنی ؟
- چی ؟ جدا ؟ ... مطمئنی همینو می خواستی بگی ؟
تام سرش را بالا و پایین کرد و به استفانی فهماند که طلب کمکش از این جهت بوده !
استفانی کمی تأمل کرد و سپس گفن :
- خب دخترای زیادی توی اسلی هستن ، اصلا چرا از من کمک خواستی ؟
- راستش به تو خیلی اطمینان دارم و اومدم بهت گفتم تا ببینم می تونی کمکم کنی یا نه ؟؟
_________________________________________________________________
استفانی لبخندی زد و گفت :تام برای تو که پیدا کردن دوتا دختر کار سختی نیست.
_اره اما نمی خوام کسی بفهمه.
_خودت کسی رو نشون نکردی؟
_راستش چرا..می خواستم اگر میشه این کتب رو یک جای مطمئن قایم کنی.به کسی هم چیزی نگی.میخوام اینا رو به اون کادو بدم.! اگر بتونم باهاش دوست شم..
استفانی لبخندی زد.کتب را از دست تام بیرون کشید و به سمت خوابگاهش رفت.
تام نفسی کشید.بلاخره کتب را پنهان کرد .
_________________________________________________________________
دیگر خیالش راحت شده بود ، هیچ دقدقه ای نداشت . ولی باید با مسئله ی دختر و دوست و اینجور جیزا کنار میومد ... راستی اگر استفانی کمی فضولی می کرد و به کتابها نگاهی می انداخت چه ؟
خطر نزدیک بود ، ولی باید می پذیرفت . در هر صورت خیالش از همه جهت آسوده بود و به هیچ چیز فکر نمی کرد و خیلی خوشحال بود .
_________________________________________________________________
خرناس های رعب انگیز دنی در حالی که روی تختش خوابیده بود فضای خوابگاه را پر می کرد . به طرف تختش رفت و نگاهی به زیر آن انداخت . حروف روی چمدانش که اسم او را نمایش می داد می درخشید . چمدان را بیرون آورد و آن را باز کرد ؛ فردا امتحان عملی پیشگویی داشت . باید سعی خود را می کرد تا با آن گویی که امانت از طرف پرفسور بود پیشگویی کرده و برای فردا آماده شود .
_________________________________________________________________
خیلی خسته بود . خستگی هر لحظه بر تنش سنگینی بیشتری می کرد ولی او گوی بدست روی تختش نشسته بود و ذهنش را خالی می کرد .
نمی دانست دقیقا چه کاری باید بکند . دقایق به سرعت سپری می شد و دیگر نایی نداشت . کاغذ های پوستی را از چمدانش بیرون کشید و از خودش چیزهایی روی آن نوشت .
... دیگر نایی نداشت و بالاخره روی کاغذها به خواب رفت !
_________________________________________________________________
چشمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در دست ساخت ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

صبح بود . نسیم از میان پنجره ی باریک اتاق می وزید و هوا را تهویه می کرد . تام به ارامی بلند شد . نمی دانست که کتب را چه کند ؟ از چه کسی کمک بگیرد ؟ تکانی خورد . او هیچ کس را در کلاس نداشت.با این که همه ی دختر های اسلیترین برایش غش و ضعف می رفتند اما او نسبت به هیچ کدام از ان ها اطمینان کافی نداشت . شاید تشکیل یک گروه دوستی برایش آسان بود اما حالا وقت این کار ها نبود . باید با دو نفر صحبت می کرد . دونفر که کمکش کنند کتب را پنهان کند . احتیاجی نبود در مورد کتب توضیح دهد چون هر اسلیترینی حاضر به کمک به او بود . کتب را زیر ردایش پنهان کرد و وارد تالار عمومی شد.
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟
_________________________________________________________________
لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی کمکم کنی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه .
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .
_________________________________________________________________
دوباره به استفانی نگریست و ادامه داد :
- خب ، راستش من می خوام با یکی از دخترای اسلیترینی دوست بشم ، می تونی کمکم کنی ؟
- چی ؟ جدا ؟ ... مطمئنی همینو می خواستی بگی ؟
تام سرش را بالا و پایین کرد و به استفانی فهماند که طلب کمکش از این جهت بوده !
استفانی کمی تأمل کرد و سپس گفن :
- خب دخترای زیادی توی اسلی هستن ، اصلا چرا از من کمک خواستی ؟
- راستش به تو خیلی اطمینان دارم و اومدم بهت گفتم تا ببینم می تونی کمکم کنی یا نه ؟؟
_________________________________________________________________
استفانی لبخندی زد و گفت :تام برای تو که پیدا کردن دوتا دختر کار سختی نیست.
_اره اما نمی خوام کسی بفهمه.
_خودت کسی رو نشون نکردی؟
_راستش چرا..می خواستم اگر میشه این کتب رو یک جای مطمئن قایم کنی.به کسی هم چیزی نگی.میخوام اینا رو به اون کادو بدم.! اگر بتونم باهاش دوست شم..
استفانی لبخندی زد.کتب را از دست تام بیرون کشید و به سمت خوابگاهش رفت.
تام نفسی کشید.بلاخره کتب را پنهان کرد .
_________________________________________________________________
دیگر خیالش راحت شده بود ، هیچ دقدقه ای نداشت . ولی باید با مسئله ی دختر و دوست و اینجور جیزا کنار میومد ... راستی اگر استفانی کمی فضولی می کرد و به کتابها نگاهی می انداخت چه ؟
خطر نزدیک بود ، ولی باید می پذیرفت . در هر صورت خیالش از همه جهت آسوده بود و به هیچ چیز فکر نمی کرد و خیلی خوشحال بود .
_________________________________________________________________
خرناس های رعب انگیز دنی در حالی که روی تختش خوابیده بود فضای خوابگاه را پر می کرد . به طرف تختش رفت و نگاهی به زیر آن انداخت . حروف روی چمدانش که اسم او را نمایش می داد می درخشید . چمدان را بیرون آورد و آن را باز کرد ؛ فردا امتحان عملی پیشگویی داشت . باید سعی خود را می کرد تا با آن گویی که امانت از طرف پرفسور بود پیشگویی کرده و برای فردا آماده شود .
_________________________________________________________________
خیلی خسته بود . خستگی هر لحظه بر تنش سنگینی بیشتری می کرد ولی او گوی بدست روی تختش نشسته بود و ذهنش را خالی می کرد .
نمی دانست دقیقا چه کاری باید بکند . دقایق به سرعت سپری می شد و دیگر نایی نداشت . کاغذ های پوستی را از چمدانش بیرون کشید و از خودش چیزهایی روی آن نوشت .
... دیگر نایی نداشت و بالاخره روی کاغذها به خواب رفت !
_________________________________________________________________
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟
_________________________________________________________________
لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی کمکم کنی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه .
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .
_________________________________________________________________
دوباره به استفانی نگریست و ادامه داد :
- خب ، راستش من می خوام با یکی از دخترای اسلیترینی دوست بشم ، می تونی کمکم کنی ؟
- چی ؟ جدا ؟ ... مطمئنی همینو می خواستی بگی ؟
تام سرش را بالا و پایین کرد و به استفانی فهماند که طلب کمکش از این جهت بوده !
استفانی کمی تأمل کرد و سپس گفن :
- خب دخترای زیادی توی اسلی هستن ، اصلا چرا از من کمک خواستی ؟
- راستش به تو خیلی اطمینان دارم و اومدم بهت گفتم تا ببینم می تونی کمکم کنی یا نه ؟؟
_________________________________________________________________
استفانی لبخندی زد و گفت :تام برای تو که پیدا کردن دوتا دختر کار سختی نیست.
_اره اما نمی خوام کسی بفهمه.
_خودت کسی رو نشون نکردی؟
_راستش چرا..می خواستم اگر میشه این کتب رو یک جای مطمئن قایم کنی.به کسی هم چیزی نگی.میخوام اینا رو به اون کادو بدم.! اگر بتونم باهاش دوست شم..
استفانی لبخندی زد.کتب را از دست تام بیرون کشید و به سمت خوابگاهش رفت.
تام نفسی کشید.بلاخره کتب را پنهان کرد .
_________________________________________________________________
دیگر خیالش راحت شده بود ، هیچ دقدقه ای نداشت . ولی باید با مسئله ی دختر و دوست و اینجور جیزا کنار میومد ... راستی اگر استفانی کمی فضولی می کرد و به کتابها نگاهی می انداخت چه ؟
خطر نزدیک بود ، ولی باید می پذیرفت . در هر صورت خیالش از همه جهت آسوده بود و به هیچ چیز فکر نمی کرد و خیلی خوشحال بود .
_________________________________________________________________
خرناس های رعب انگیز دنی در حالی که روی تختش خوابیده بود فضای خوابگاه را پر می کرد . به طرف تختش رفت و نگاهی به زیر آن انداخت . حروف روی چمدانش که اسم او را نمایش می داد می درخشید . چمدان را بیرون آورد و آن را باز کرد ؛ فردا امتحان عملی پیشگویی داشت . باید سعی خود را می کرد تا با آن گویی که امانت از طرف پرفسور بود پیشگویی کرده و برای فردا آماده شود .
_________________________________________________________________
خیلی خسته بود . خستگی هر لحظه بر تنش سنگینی بیشتری می کرد ولی او گوی بدست روی تختش نشسته بود و ذهنش را خالی می کرد .
نمی دانست دقیقا چه کاری باید بکند . دقایق به سرعت سپری می شد و دیگر نایی نداشت . کاغذ های پوستی را از چمدانش بیرون کشید و از خودش چیزهایی روی آن نوشت .
... دیگر نایی نداشت و بالاخره روی کاغذها به خواب رفت !
_________________________________________________________________
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

صبح بود . نسیم از میان پنجره ی باریک اتاق می وزید و هوا را تهویه می کرد . تام به ارامی بلند شد . نمی دانست که کتب را چه کند ؟ از چه کسی کمک بگیرد ؟ تکانی خورد . او هیچ کس را در کلاس نداشت.با این که همه ی دختر های اسلیترین برایش غش و ضعف می رفتند اما او نسبت به هیچ کدام از ان ها اطمینان کافی نداشت . شاید تشکیل یک گروه دوستی برایش آسان بود اما حالا وقت این کار ها نبود . باید با دو نفر صحبت می کرد . دونفر که کمکش کنند کتب را پنهان کند . احتیاجی نبود در مورد کتب توضیح دهد چون هر اسلیترینی حاضر به کمک به او بود . کتب را زیر ردایش پنهان کرد و وارد تالار عمومی شد.
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟
_________________________________________________________________
لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی کمکم کنی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه .
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .
_________________________________________________________________
دوباره به استفانی نگریست و ادامه داد :
- خب ، راستش من می خوام با یکی از دخترای اسلیترینی دوست بشم ، می تونی کمکم کنی ؟
- چی ؟ جدا ؟ ... مطمئنی همینو می خواستی بگی ؟
تام سرش را بالا و پایین کرد و به استفانی فهماند که طلب کمکش از این جهت بوده !
استفانی کمی تأمل کرد و سپس گفن :
- خب دخترای زیادی توی اسلی هستن ، اصلا چرا از من کمک خواستی ؟
- راستش به تو خیلی اطمینان دارم و اومدم بهت گفتم تا ببینم می تونی کمکم کنی یا نه ؟؟
_________________________________________________________________
استفانی لبخندی زد و گفت :تام برای تو که پیدا کردن دوتا دختر کار سختی نیست.
_اره اما نمی خوام کسی بفهمه.
_خودت کسی رو نشون نکردی؟
_راستش چرا..می خواستم اگر میشه این کتب رو یک جای مطمئن قایم کنی.به کسی هم چیزی نگی.میخوام اینا رو به اون کادو بدم.! اگر بتونم باهاش دوست شم..
استفانی لبخندی زد.کتب را از دست تام بیرون کشید و به سمت خوابگاهش رفت.
تام نفسی کشید.بلاخره کتب را پنهان کرد .
_________________________________________________________________
دیگر خیالش راحت شده بود ، هیچ دقدقه ای نداشت . ولی باید با مسئله ی دختر و دوست و اینجور جیزا کنار میومد ... راستی اگر استفانی کمی فضولی می کرد و به کتابها نگاهی می انداخت چه ؟
خطر نزدیک بود ، ولی باید می پذیرفت . در هر صورت خیالش از همه جهت آسوده بود و به هیچ چیز فکر نمی کرد و خیلی خوشحال بود .
_________________________________________________________________
خرناس های رعب انگیز دنی در حالی که روی تختش خوابیده بود فضای خوابگاه را پر می کرد . به طرف تختش رفت و نگاهی به زیر آن انداخت . حروف روی چمدانش که اسم او را نمایش می داد می درخشید . چمدان را بیرون آورد و آن را باز کرد ؛ فردا امتحان عملی پیشگویی داشت . باید سعی خود را می کرد تا با آن گویی که امانت از طرف پرفسور بود پیشگویی کرده و برای فردا آماده شود .
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟
_________________________________________________________________
لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی کمکم کنی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه .
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .
_________________________________________________________________
دوباره به استفانی نگریست و ادامه داد :
- خب ، راستش من می خوام با یکی از دخترای اسلیترینی دوست بشم ، می تونی کمکم کنی ؟
- چی ؟ جدا ؟ ... مطمئنی همینو می خواستی بگی ؟
تام سرش را بالا و پایین کرد و به استفانی فهماند که طلب کمکش از این جهت بوده !
استفانی کمی تأمل کرد و سپس گفن :
- خب دخترای زیادی توی اسلی هستن ، اصلا چرا از من کمک خواستی ؟
- راستش به تو خیلی اطمینان دارم و اومدم بهت گفتم تا ببینم می تونی کمکم کنی یا نه ؟؟
_________________________________________________________________
استفانی لبخندی زد و گفت :تام برای تو که پیدا کردن دوتا دختر کار سختی نیست.
_اره اما نمی خوام کسی بفهمه.
_خودت کسی رو نشون نکردی؟
_راستش چرا..می خواستم اگر میشه این کتب رو یک جای مطمئن قایم کنی.به کسی هم چیزی نگی.میخوام اینا رو به اون کادو بدم.! اگر بتونم باهاش دوست شم..
استفانی لبخندی زد.کتب را از دست تام بیرون کشید و به سمت خوابگاهش رفت.
تام نفسی کشید.بلاخره کتب را پنهان کرد .
_________________________________________________________________
دیگر خیالش راحت شده بود ، هیچ دقدقه ای نداشت . ولی باید با مسئله ی دختر و دوست و اینجور جیزا کنار میومد ... راستی اگر استفانی کمی فضولی می کرد و به کتابها نگاهی می انداخت چه ؟
خطر نزدیک بود ، ولی باید می پذیرفت . در هر صورت خیالش از همه جهت آسوده بود و به هیچ چیز فکر نمی کرد و خیلی خوشحال بود .
_________________________________________________________________
خرناس های رعب انگیز دنی در حالی که روی تختش خوابیده بود فضای خوابگاه را پر می کرد . به طرف تختش رفت و نگاهی به زیر آن انداخت . حروف روی چمدانش که اسم او را نمایش می داد می درخشید . چمدان را بیرون آورد و آن را باز کرد ؛ فردا امتحان عملی پیشگویی داشت . باید سعی خود را می کرد تا با آن گویی که امانت از طرف پرفسور بود پیشگویی کرده و برای فردا آماده شود .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/13 13:48:26
در دست ساخت ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

صبح بود . نسیم از میان پنجره ی باریک اتاق می وزید و هوا را تهویه می کرد . تام به ارامی بلند شد . نمی دانست که کتب را چه کند ؟ از چه کسی کمک بگیرد ؟ تکانی خورد . او هیچ کس را در کلاس نداشت.با این که همه ی دختر های اسلیترین برایش غش و ضعف می رفتند اما او نسبت به هیچ کدام از ان ها اطمینان کافی نداشت . شاید تشکیل یک گروه دوستی برایش آسان بود اما حالا وقت این کار ها نبود . باید با دو نفر صحبت می کرد . دونفر که کمکش کنند کتب را پنهان کند . احتیاجی نبود در مورد کتب توضیح دهد چون هر اسلیترینی حاضر به کمک به او بود . کتب را زیر ردایش پنهان کرد و وارد تالار عمومی شد.
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟
_________________________________________________________________
لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی کمکم کنی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه .
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .
_________________________________________________________________
دوباره به استفانی نگریست و ادامه داد :
- خب ، راستش من می خوام با یکی از دخترای اسلیترینی دوست بشم ، می تونی کمکم کنی ؟
- چی ؟ جدا ؟ ... مطمئنی همینو می خواستی بگی ؟
تام سرش را بالا و پایین کرد و به استفانی فهماند که طلب کمکش از این جهت بوده !
استفانی کمی تأمل کرد و سپس گفن :
- خب دخترای زیادی توی اسلی هستن ، اصلا چرا از من کمک خواستی ؟
- راستش به تو خیلی اطمینان دارم و اومدم بهت گفتم تا ببینم می تونی کمکم کنی یا نه ؟؟
_________________________________________________________________
استفانی لبخندی زد و گفت :تام برای تو که پیدا کردن دوتا دختر کار سختی نیست.
_اره اما نمی خوام کسی بفهمه.
_خودت کسی رو نشون نکردی؟
_راستش چرا..می خواستم اگر میشه این کتب رو یک جای مطمئن قایم کنی.به کسی هم چیزی نگی.میخوام اینا رو به اون کادو بدم.! اگر بتونم باهاش دوست شم..
استفانی لبخندی زد.کتب را از دست تام بیرون کشید و به سمت خوابگاهش رفت.
تام نفسی کشید.بلاخره کتب را پنهان کرد .
_________________________________________________________________
دیگر خیالش راحت شده بود ، هیچ دقدقه ای نداشت . ولی باید با مسئله ی دختر و دوست و اینجور جیزا کنار میومد ... راستی اگر استفانی کمی فضولی می کرد و به کتابها نگاهی می انداخت چه ؟
خطر نزدیک بود ، ولی باید می پذیرفت . در هر صورت خیالش از همه جهت آسوده بود و به هیچ چیز فکر نمی کرد و خیلی خوشحال بود .
_________________________________________________________________
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟
_________________________________________________________________
لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی کمکم کنی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه .
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .
_________________________________________________________________
دوباره به استفانی نگریست و ادامه داد :
- خب ، راستش من می خوام با یکی از دخترای اسلیترینی دوست بشم ، می تونی کمکم کنی ؟
- چی ؟ جدا ؟ ... مطمئنی همینو می خواستی بگی ؟
تام سرش را بالا و پایین کرد و به استفانی فهماند که طلب کمکش از این جهت بوده !
استفانی کمی تأمل کرد و سپس گفن :
- خب دخترای زیادی توی اسلی هستن ، اصلا چرا از من کمک خواستی ؟
- راستش به تو خیلی اطمینان دارم و اومدم بهت گفتم تا ببینم می تونی کمکم کنی یا نه ؟؟
_________________________________________________________________
استفانی لبخندی زد و گفت :تام برای تو که پیدا کردن دوتا دختر کار سختی نیست.
_اره اما نمی خوام کسی بفهمه.
_خودت کسی رو نشون نکردی؟
_راستش چرا..می خواستم اگر میشه این کتب رو یک جای مطمئن قایم کنی.به کسی هم چیزی نگی.میخوام اینا رو به اون کادو بدم.! اگر بتونم باهاش دوست شم..
استفانی لبخندی زد.کتب را از دست تام بیرون کشید و به سمت خوابگاهش رفت.
تام نفسی کشید.بلاخره کتب را پنهان کرد .
_________________________________________________________________
دیگر خیالش راحت شده بود ، هیچ دقدقه ای نداشت . ولی باید با مسئله ی دختر و دوست و اینجور جیزا کنار میومد ... راستی اگر استفانی کمی فضولی می کرد و به کتابها نگاهی می انداخت چه ؟
خطر نزدیک بود ، ولی باید می پذیرفت . در هر صورت خیالش از همه جهت آسوده بود و به هیچ چیز فکر نمی کرد و خیلی خوشحال بود .
_________________________________________________________________
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

صبح بود . نسیم از میان پنجره ی باریک اتاق می وزید و هوا را تهویه می کرد . تام به ارامی بلند شد . نمی دانست که کتب را چه کند ؟ از چه کسی کمک بگیرد ؟ تکانی خورد . او هیچ کس را در کلاس نداشت.با این که همه ی دختر های اسلیترین برایش غش و ضعف می رفتند اما او نسبت به هیچ کدام از ان ها اطمینان کافی نداشت . شاید تشکیل یک گروه دوستی برایش آسان بود اما حالا وقت این کار ها نبود . باید با دو نفر صحبت می کرد . دونفر که کمکش کنند کتب را پنهان کند . احتیاجی نبود در مورد کتب توضیح دهد چون هر اسلیترینی حاضر به کمک به او بود . کتب را زیر ردایش پنهان کرد و وارد تالار عمومی شد.
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟
_________________________________________________________________
لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی کمکم کنی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه .
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .
_________________________________________________________________
دوباره به استفانی نگریست و ادامه داد :
- خب ، راستش من می خوام با یکی از دخترای اسلیترینی دوست بشم ، می تونی کمکم کنی ؟
- چی ؟ جدا ؟ ... مطمئنی همینو می خواستی بگی ؟
تام سرش را بالا و پایین کرد و به استفانی فهماند که طلب کمکش از این جهت بوده !
استفانی کمی تأمل کرد و سپس گفن :
- خب دخترای زیادی توی اسلی هستن ، اصلا چرا از من کمک خواستی ؟
- راستش به تو خیلی اطمینان دارم و اومدم بهت گفتم تا ببینم می تونی کمکم کنی یا نه ؟؟
_________________________________________________________________
استفانی لبخندی زد و گفت :تام برای تو که پیدا کردن دوتا دختر کار سختی نیست.
_اره اما نمی خوام کسی بفهمه.
_خودت کسی رو نشون نکردی؟
_راستش چرا..می خواستم اگر میشه این کتب رو یک جای مطمئن قایم کنی.به کسی هم چیزی نگی.میخوام اینا رو به اون کادو بدم.! اگر بتونم باهاش دوست شم..
استفانی لبخندی زد.کتب را از دست تام بیرون کشید و به سمت خوابگاهش رفت.
تام نفسی کشید.بلاخره کتب را پنهان کرد .!
_________________________________________________________________
چشمانش به هر سو در چرخش بود و به دنبال افرادی مطمئن می گشت .
رومینا رندان ، دختر با موهای کوتاه و بور . لاغر و زیبا ، ولی زیبایی اهمیت خاصی نداشت . اعتماد خاصی نسبت به او نداشت ... استفانی مک کنینز ، از پسران خوب اسلیترینی ، موقعیت شناس و وظیفه شناس . بهش خیلی مطمئن بود . باید موضوع را با او در میان می گذاشت .
_________________________________________________________________
صحبت در رابطه ی کتاب ها در تالار عمومی کار درستی نبود ، آن هم در حضور بقیه ی دانش آموزان . به طرف جلو حرکت کرد و دهانش را به گوش استفانی نزدیک کرد .
- استفانی ، بیا به خوابگاه کارت دارم !
تام ریدل جوان بدون اینکه غرور خود را بشکند به سمت خوابگاه حرکت کرد و استفانی هم که کنجکاو شده بود پشت سرش به راه افتاد .
_________________________________________________________________
هنوز به خوابگاه نرسیده بودند که استفانی سرعتش را زیاد کرد و خود را به تام ریدل رساند .
- هی تام ، تام ... تـــــــــــــــــــــــــام !
- چته ؟ ساکت شو ، بیا تو خوابگاه بهت می گم ...
و دوباره به راهش ادامه داد و استفانی را به دنبال خود کشاند !
به خوابگاه رسیده بودند . تام در فکر بود ، آیا واقعا باید مسئله را با او در میان می گذاشت یا خیر ؟
_________________________________________________________________
لحظه ای به او خیره شد ، چشمانش بسیار کنجکاو نشان می داد . با صدایی سرشار از شک و تردید گفت :
- استفانی ، به کمکت احتیاج دارم ، می تونی کمکم کنی ؟
- با کمال میل قبول می کنم ، هر چیزی که باشه .
- من جای امنی ...
ناگهان به فکر فرو رفت . اگر استفانی جایی را سراغ داشت حتما آن را به تام می گفت اما تام ریدل جوان از چیزی می ترسید . شاید استفانی از روی کنجکاوی به آن محل می رفت و کتاب ها را می دید ؛ آن وقت اوضاع خراب می شد .
مطمئن بود که از این کار صرف نظر کرده است . نباید این مسئله را به کسی می گفت . هاگوارتز مدرسه ی بزرگی بود و مکان های زیادی برای تام داشت و خودش باید آن ها را پیدا می کرد و زمانی هم که اطلاعاتش درباره ی هورکراکس ها کامل شد کتاب ها را به جایش باز می گرداند .
_________________________________________________________________
دوباره به استفانی نگریست و ادامه داد :
- خب ، راستش من می خوام با یکی از دخترای اسلیترینی دوست بشم ، می تونی کمکم کنی ؟
- چی ؟ جدا ؟ ... مطمئنی همینو می خواستی بگی ؟
تام سرش را بالا و پایین کرد و به استفانی فهماند که طلب کمکش از این جهت بوده !
استفانی کمی تأمل کرد و سپس گفن :
- خب دخترای زیادی توی اسلی هستن ، اصلا چرا از من کمک خواستی ؟
- راستش به تو خیلی اطمینان دارم و اومدم بهت گفتم تا ببینم می تونی کمکم کنی یا نه ؟؟
_________________________________________________________________
استفانی لبخندی زد و گفت :تام برای تو که پیدا کردن دوتا دختر کار سختی نیست.
_اره اما نمی خوام کسی بفهمه.
_خودت کسی رو نشون نکردی؟
_راستش چرا..می خواستم اگر میشه این کتب رو یک جای مطمئن قایم کنی.به کسی هم چیزی نگی.میخوام اینا رو به اون کادو بدم.! اگر بتونم باهاش دوست شم..
استفانی لبخندی زد.کتب را از دست تام بیرون کشید و به سمت خوابگاهش رفت.
تام نفسی کشید.بلاخره کتب را پنهان کرد .!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج