جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1387 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
^ چشمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .

________________________________________________________________

به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور

________________________________________________________________

حس خوبی نداشت . مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :

________________________________________________________________

- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .

________________________________________________________________

کم کم همه امتحان خودشان را دادند . حواس تام اصلا به کلاس نبود با خودش می گفت :
- اگر جای کتاب ها لو برود ، اگر استفانی از ماهیت کتاب پی ببرد اگر ... ؟
افکارش همچنان مشوش بود که ناگهان اسمش برای امتحان صدا زده شد .
- تام ریدل
از امتحانش راضی نبود . معلم هم مشکوک شده بود به او چون او دانش آموز خوبی بود بالاخره زنگ کلاس خورد و همه به سمت در خروجی هجوم بردند . تام در حال رفتن بود که ناگهان پروفسور او را صدا زد .
- تام ریدل بیا اینجا
_________________________________________________________________

تام آرام آرام به طرف انتهای کلاس جایی که پرفسور ایستاده بود ، پیش می رفت . نگاه های معلم پیشگویی حاکی از تعجبی نامفهوم بود . در حالی که گویی را که در دست داشت به روی میز می گذاشت رو به تام گفت :
- آقای ریدل شما که درستون عالی هست و از شاگردان ممتاز من هستید . پیشگویی های شما حرف ندارن
تام به یاد چرندیاتی که قدیم از خود می نوشت و به پرفسور می داد افتاد ، و در دلش به او می خندید .
- امم ، راستش من وقت نکردم تمرین کنم .
___________________________________________________________

-چه جوری اقای ریدل ؟ شما همیشه جزو شاگردای نمونه ما بودید
-ببخشید پروفسور دیگه تکرار نمیکنم
- این دفعه باهات کاری ندارم تام چون میدونم حتما مشکلی واست پیش اومده وگرنه کارت بهتر از این ها بود
- ممنونم پروفسور
- میتونی به من اعتماد کنی و مشکلت رو بگی
- نه پروفسور خودم حلش میکنم مسئله خانوادگی هست
- باشه حالا میتونی بری
- ممنون
به سمت تالار اسلایترین حرکت کرد با گفتن رمز وارد شد ناگهان جسیکا را روبروی خودش دید !!

________________________________________________________________

جسیکا نگاهی به صورت تام انداخت و لبخندی زد سپس گفت :
- اینجا هستی ! می تونیم چند دقیقه با هم حرف بزنیم ؟
تام توجه ای به او نکرد و به راهش ادامه داده و به سمت خوابگاه رفت . سریعا کتاب ها را برداشت و وارد تالار خصوصی شد . به طوری که توجه کسی را جلب نکند در حالی که کتاب ها را پشت خود مخفی کرده بود ؛ بیرون رفت . می دانست کجا می تواند کتاب ها را مخفی کند . این فکر زمانی به ذهنش خطور کرد که در حال امتحان پیشگویی بود .
جایی در پشت کلاس پیشگویی ، راهرویی قدیمی با راه پله های مارپیچی وجود داشت که به زیر برج ختم می شد . ، سال قبل تام آن را اتفاقی پیدا کرده بود . در حدود 10 سال پیش از آن قسمت به عنوان محل نگهداری گیاهان سمی استفاده می شد و وقتی که کلاس پیشگویی به آن محل منتقل شد به دلیل خطر گاز های سمی گیاهان را به جایی دیگر بردند .
__________________________________________________________

نظرش عوض شد تصمیم گرفت وقتی شب شد به انجا برود چون در روز ریسک و خطر بیشتری داشت . زودتر از بقیه شام را تمام کرد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد پس از گفتن رمز به خوابگاه رفت و کتاب ها را که دوباره در چمدان گذاشته بود بیرون آورد و در زیر بالش گذاشت بعد از اینکه دانش اموزان به تالار امدن او برای انها بهانه ای جور کرد که سرش درد میکند و باید بخوابد (مخصوصاً برای جسیکا) ساعت سه نصف شب از تخت بیرون امد کتاب ها را گرفت و از تالار بیرون امد و به سمت کلاس پیشگویی حرکت کرد ارام رفت و رفت و رفت تا بدان جا رسید سپس به پشت کلاس رفت که به ان راهرو وارد شود .

________________________________________________________________

گوشه به گوشه ی راهرو پوشیده از تار عنکبوت بود . با تکان دادن دستش راهی میان آن ها باز کرد و به جلو رفت . " لوموس "
نوری که از چوبدستی اش خارج می شد ؛ تا حدودی به او کمک می کرد که پیش برود . لحظاتی بعد خود را در انتهای راهرو یافت . این مکان همان جایی بود که او را به قسمتی می رساند که از چندین سال پیش از ذهن ها پاک شده و محل مناسبی برای مخفی کردن کتاب ها بود . به زیر پایش نگاه کرد . با دستش خاک های روی زمین را کنار زد . سنگ کاری قسمتی از کف با دیگر قسمت ها متفاوت به نظر می آمد و این همان دریچه ی ورود به پلکان بود . ناگهان صدایی از پشت سرش به گوش رسید :
- آهای کی اونجاست ؟
صدای فلیچ پیر در راهرو طنین انداخت . تام به سرعت دریچه را جابه جا کرد و وارد راه پله ی مارپیچی شد و پشت سرش دریچه را بست . آرامشش تحسین برانگیز بود . تام ریدل جوان به خوبی می دانست که ذهن فلیچ دریچه و راه پله را در خود نمی گنجاند . لبخندی زد و از پله ها به سوی پایین سرازیر شد .
________________________________________________________________

با خود گفت :
- میدونستم فیلچ احمق تر از این حرف هاست که فکرش به این دریچه برسه
همچنان به جلو پیش رفت باید مکان مناسبی برای مخفی کردن کتاب ها میافت بعد از چند دقیقه راه رفتن مکان مناسب
مخفی کردن ان ها را پیدا کرد در کمدی که روزگاری کود در انجا نگهداری میشد کتاب ها را در انجا گذاشت و در کمد را بست و با طلسمی رو ان قفل گذاشت از هر جهت خیالش از این راحت بود که کسی کتاب ها را پیدا نمیکند لبخندی زد و به سمت در خروجی شتافت رفت تا رسید به در دستگیره را فشار داد ولی با کمال تعجب باز نمیشد و این بدان معنی بود که در از پشت فقل است .

________________________________________________________________

دقایق می گذشت اما دریچه گشوده نمی شد . چندین بار به وسیله ی جادو تصمیم به باز کردن دریچه گرفت ولی هیچ اثری نداشت . مثل اینکه دریچه افسون شده بود . مطمئن بود که دریچه باز نمی شود . فکری به ذهنش رسید . شاید آن پایین ، زیر برج راه خروجی وجود داشت . پله ها را با احتیاط پایین رفت . ناگهان پایش روی یکی از پله ها لیز خورد و غلت زنان چندین پله را پایین رفت اما سرش به چیزی برخورد کرده و متوقف شد . به آرامی بلند شد ، نرده ای فلزی راه را بسته بود . پرتو های نور از آن طرف خودنمایی می کرد . باید خود را به بیرون می رساند ؛ خون شدیدی از سرش می رفت .

__________________________________________________________________

با خود فکر کرد چگونه میتواند از نرده ها عبور کند ذهنش تمام وردهایی را که بلد بود مرور کرد سپس با یک وردی که بیادش امد نرده ها را کنار زد و به سمت پرتوهای نوری که در انطرف قرار داشت حرکت کرد پرتوها از دریچه ای که در سمت راست زیر برج قرار داشت بیرون میزد با احتیاط حرکت میکرد ارام چوب دستیش را بیرون اورد و پشت به در ایستاد خون از بالای سرش میچکید و به
زمین میخورد در را به ارامی حل داد و به داخل ان پا گذاشت کمی پلک زد تا چشمانش به روشنایی عادت کرد ولی وقتی به خود امد فهمید از جایی امده که نباید باشد انجا

________________________________________________________________

به اطرافش نگاهی انداخت . مثل اینکه در قفس حیوانات جادویی بود . عقرب های دم بلند درست در روبه رویش قرار داشتند . دیروز در کلاس مراقب از موجودات جادویی با آن ها آشنا شده بود . وحشتناک گرسنه به نظر می آمدند و تام که کمی از آن ها بلند تر بود ؛ غذای مناسبی به نظر می آمد . یکی از آن ها که از بقیه کوچکتر بود به سویش حمله ور شد و دمش را بالا برد اما برخلاف عقرب های عادی ، زهرش را پرتاب می کرد . تام با حرکتی سریع ، خود را از زهر دور کرد . بوی متعفنی فضا را پر کرده بود . در حال جاخالی دادن از پرتاب دوم بود که ناگهان سرش گیج رفت و تلو تلوخوران روی زمین افتاد . مثل اینکه گاز های خطرناک سم کار خود را کرده بود . آخرین چیزی که به یاد می آورد ؛ عقرب هایی بود که بالای سرش ایستاده بودند و در حالی که دمشان را به پشت خود می کشیدند ، صدایی عجیب در می آوردند .

_________________________________________________________________

ناگهان یک عقرب دیگر سمش را به طرف او پرتاب کرد و بیهوش شد دیگر چیزی نفهمید ... صداهایی غیر واضح ای در گوشش میپیچید :
- تام ... تــ ..زنده ای .... بلندش کن هوراس ....میمر...
چشمانش را باز کرد و خود را در تخت درمانگاه یافت
- تام بالاخره بیدار شدی ؟
صدا از پرفسور مک گوناگل می آمد .
-بله پروفسور
- اونجا چه کار میکردی ؟
- من کنجکاو بودم برای عقرب ها بخاطر همین میخواستم از نزدیک شیوه زندگی اونا را ببینم و روشون تحقیق کنم ولی اونا ...
- میدونم تام ولی باید مواظب باشی , چون شاگرد خوبه ما هستی این دفعه از خطات گذشت میکنم
- ممنون پروفسور

________________________________________________________________

پرفسور مک گوناگل سری تکان داد و سپس به طرف در درمانگاه حرکت کرد . بدنش در دردی عمیق فرو رفته بود . در حال نگاه کردن به سقف درمانگاه بود که ناگهان صدای باز شدن در به گوش رسید و جسیکا در آستانه ی در ایستاده بود . با قدم هایی آرام و بلند به بالای سر تام آمد و کنارش روی یک صندلی نشست .
- سلام ، خوب هستی ؟ چه بلایی به سر خودت آوردی ؟ می گن به قفس عقرب ها رفته بودی !

________________________________________________________________

* آرماندو جان ، من باید با عرض معذرت بگم که دامبلدور را به پرفسور مک گوناگل تبدیل کردم . چون دامبلدور به لندن رفته و اگر به پست های قبل مراجعه کنید تا یک هفته بر نمی گرده و اگر درست حدس زده باشم تا حالا فقط دو روز از رفتنش گذشته و در این مدت هم پرفسور مک گوناگل در دفترش حضور دارد . *

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/16 14:44:10
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/16 14:46:51
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1387 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
شمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .

________________________________________________________________

به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور

________________________________________________________________

حس خوبی نداشت . مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :

________________________________________________________________

- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .

________________________________________________________________

کم کم همه امتحان خودشان را دادند . حواس تام اصلا به کلاس نبود با خودش می گفت :
- اگر جای کتاب ها لو برود ، اگر استفانی از ماهیت کتاب پی ببرد اگر ... ؟
افکارش همچنان مشوش بود که ناگهان اسمش برای امتحان صدا زده شد .
- تام ریدل
از امتحانش راضی نبود . معلم هم مشکوک شده بود به او چون او دانش آموز خوبی بود بالاخره زنگ کلاس خورد و همه به سمت در خروجی هجوم بردند . تام در حال رفتن بود که ناگهان پروفسور او را صدا زد .
- تام ریدل بیا اینجا
_________________________________________________________________

تام آرام آرام به طرف انتهای کلاس جایی که پرفسور ایستاده بود ، پیش می رفت . نگاه های معلم پیشگویی حاکی از تعجبی نامفهوم بود . در حالی که گویی را که در دست داشت به روی میز می گذاشت رو به تام گفت :
- آقای ریدل شما که درستون عالی هست و از شاگردان ممتاز من هستید . پیشگویی های شما حرف ندارن
تام به یاد چرندیاتی که قدیم از خود می نوشت و به پرفسور می داد افتاد ، و در دلش به او می خندید .
- امم ، راستش من وقت نکردم تمرین کنم .
___________________________________________________________

-چه جوری اقای ریدل ؟ شما همیشه جزو شاگردای نمونه ما بودید
-ببخشید پروفسور دیگه تکرار نمیکنم
- این دفعه باهات کاری ندارم تام چون میدونم حتما مشکلی واست پیش اومده وگرنه کارت بهتر از این ها بود
- ممنونم پروفسور
- میتونی به من اعتماد کنی و مشکلت رو بگی
- نه پروفسور خودم حلش میکنم مسئله خانوادگی هست
- باشه حالا میتونی بری
- ممنون
به سمت تالار اسلایترین حرکت کرد با گفتن رمز وارد شد ناگهان جسیکا را روبروی خودش دید !!

________________________________________________________________

جسیکا نگاهی به صورت تام انداخت و لبخندی زد سپس گفت :
- اینجا هستی ! می تونیم چند دقیقه با هم حرف بزنیم ؟
تام توجه ای به او نکرد و به راهش ادامه داده و به سمت خوابگاه رفت . سریعا کتاب ها را برداشت و وارد تالار خصوصی شد . به طوری که توجه کسی را جلب نکند در حالی که کتاب ها را پشت خود مخفی کرده بود ؛ بیرون رفت . می دانست کجا می تواند کتاب ها را مخفی کند . این فکر زمانی به ذهنش خطور کرد که در حال امتحان پیشگویی بود .
جایی در پشت کلاس پیشگویی ، راهرویی قدیمی با راه پله های مارپیچی وجود داشت که به زیر برج ختم می شد . ، سال قبل تام آن را اتفاقی پیدا کرده بود . در حدود 10 سال پیش از آن قسمت به عنوان محل نگهداری گیاهان سمی استفاده می شد و وقتی که کلاس پیشگویی به آن محل منتقل شد به دلیل خطر گاز های سمی گیاهان را به جایی دیگر بردند .
__________________________________________________________

نظرش عوض شد تصمیم گرفت وقتی شب شد به انجا برود چون در روز ریسک و خطر بیشتری داشت . زودتر از بقیه شام را تمام کرد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد پس از گفتن رمز به خوابگاه رفت و کتاب ها را که دوباره در چمدان گذاشته بود بیرون آورد و در زیر بالش گذاشت بعد از اینکه دانش اموزان به تالار امدن او برای انها بهانه ای جور کرد که سرش درد میکند و باید بخوابد (مخصوصاً برای جسیکا) ساعت سه نصف شب از تخت بیرون امد کتاب ها را گرفت و از تالار بیرون امد و به سمت کلاس پیشگویی حرکت کرد ارام رفت و رفت و رفت تا بدان جا رسید سپس به پشت کلاس رفت که به ان راهرو وارد شود .

________________________________________________________________

گوشه به گوشه ی راهرو پوشیده از تار عنکبوت بود . با تکان دادن دستش راهی میان آن ها باز کرد و به جلو رفت . " لوموس "
نوری که از چوبدستی اش خارج می شد ؛ تا حدودی به او کمک می کرد که پیش برود . لحظاتی بعد خود را در انتهای راهرو یافت . این مکان همان جایی بود که او را به قسمتی می رساند که از چندین سال پیش از ذهن ها پاک شده و محل مناسبی برای مخفی کردن کتاب ها بود . به زیر پایش نگاه کرد . با دستش خاک های روی زمین را کنار زد . سنگ کاری قسمتی از کف با دیگر قسمت ها متفاوت به نظر می آمد و این همان دریچه ی ورود به پلکان بود . ناگهان صدایی از پشت سرش به گوش رسید :
- آهای کی اونجاست ؟
صدای فلیچ پیر در راهرو طنین انداخت . تام به سرعت دریچه را جابه جا کرد و وارد راه پله ی مارپیچی شد و پشت سرش دریچه را بست . آرامشش تحسین برانگیز بود . تام ریدل جوان به خوبی می دانست که ذهن فلیچ دریچه و راه پله را در خود نمی گنجاند . لبخندی زد و از پله ها به سوی پایین سرازیر شد .
________________________________________________________________

با خود گفت :
- میدونستم فیلچ احمق تر از این حرف هاست که فکرش به این دریچه برسه
همچنان به جلو پیش رفت باید مکان مناسبی برای مخفی کردن کتاب ها میافت بعد از چند دقیقه راه رفتن مکان مناسب
مخفی کردن ان ها را پیدا کرد در کمدی که روزگاری کود در انجا نگهداری میشد کتاب ها را در انجا گذاشت و در کمد را بست و با طلسمی رو ان قفل گذاشت از هر جهت خیالش از این راحت بود که کسی کتاب ها را پیدا نمیکند لبخندی زد و به سمت در خروجی شتافت رفت تا رسید به در دستگیره را فشار داد ولی با کمال تعجب باز نمیشد و این بدان معنی بود که در از پشت فقل است .

________________________________________________________________

دقایق می گذشت اما دریچه گشوده نمی شد . چندین بار به وسیله ی جادو تصمیم به باز کردن دریچه گرفت ولی هیچ اثری نداشت . مثل اینکه دریچه افسون شده بود . مطمئن بود که دریچه باز نمی شود . فکری به ذهنش رسید . شاید آن پایین ، زیر برج راه خروجی وجود داشت . پله ها را با احتیاط پایین رفت . ناگهان پایش روی یکی از پله ها لیز خورد و غلت زنان چندین پله را پایین رفت اما سرش به چیزی برخورد کرده و متوقف شد . به آرامی بلند شد ، نرده ای فلزی راه را بسته بود . پرتو های نور از آن طرف خودنمایی می کرد . باید خود را به بیرون می رساند ؛ خون شدیدی از سرش می رفت .

__________________________________________________________________

با خود فکر کرد چگونه میتواند از نرده ها عبور کند ذهنش تمام وردهایی را که بلد بود مرور کرد سپس با یک وردی که بیادش امد نرده ها را کنار زد و به سمت پرتوهای نوری که در انطرف قرار داشت حرکت کرد پرتوها از دریچه ای که در سمت راست زیر برج قرار داشت بیرون میزد با احتیاط حرکت میکرد ارام چوب دستیش را بیرون اورد و پشت به در ایستاد خون از بالای سرش میچکید و به
زمین میخورد در را به ارامی حل داد و به داخل ان پا گذاشت کمی پلک زد تا چشمانش به روشنایی عادت کرد ولی وقتی به خود امد فهمید از جایی امده که نباید باشد انجا

________________________________________________________________

به اطرافش نگاهی انداخت . مثل اینکه در قفس حیوانات جادویی بود . عقرب های دم بلند درست در روبه رویش قرار داشتند . دیروز در کلاس مراقب از موجودات جادویی با آن ها آشنا شده بود . وحشتناک گرسنه به نظر می آمدند و تام که کمی از آن ها بلند تر بود ؛ غذای مناسبی به نظر می آمد . یکی از آن ها که از بقیه کوچکتر بود به سویش حمله ور شد و دمش را بالا برد اما برخلاف عقرب های عادی ، زهرش را پرتاب می کرد . تام با حرکتی سریع ، خود را از زهر دور کرد . بوی متعفنی فضا را پر کرده بود . در حال جاخالی دادن از پرتاب دوم بود که ناگهان سرش گیج رفت و تلو تلوخوران روی زمین افتاد . مثل اینکه گاز های خطرناک سم کار خود را کرده بود . آخرین چیزی که به یاد می آورد ؛ عقرب هایی بود که بالای سرش ایستاده بودند و در حالی که دمشان را به پشت خود می کشیدند ، صدایی عجیب در می آوردند .

_________________________________________________________________

ناگهان یک عقرب دیگر سمش را به طرف او پرتاب کرد و بیهوش شد دیگر چیزی نفهمید ... صداهایی غیر واضح ای در گوشش میپیچید :
- تام ... تــ ..زنده ای .... بلندش کن هوراس ....میمر...
چشمانش را باز کرد و خود را در تخت درمانگاه یافت
- تام بالاخره بیدار شدی ؟
صدا از دامبلدور میومد
-بله پروفسور
- اونجا چه کار میکردی ؟
- من کنجکاو بودم برای عقرب ها بخاطر همین میخواستم از نزدیک شیوه زندگی اونا را ببینم و روشون تحقیق کنم ولی اونا ...
- میدونم تام ولی باید مواظب باشی , چون شاگرد خوبه ما هستی این دفعه از خطات گذشت میکنم
- ممنون پروفسور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1387 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .

________________________________________________________________

به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور

________________________________________________________________

حس خوبی نداشت . مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :

________________________________________________________________

- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .

________________________________________________________________

کم کم همه امتحان خودشان را دادند . حواس تام اصلا به کلاس نبود با خودش می گفت :
- اگر جای کتاب ها لو برود ، اگر استفانی از ماهیت کتاب پی ببرد اگر ... ؟
افکارش همچنان مشوش بود که ناگهان اسمش برای امتحان صدا زده شد .
- تام ریدل
از امتحانش راضی نبود . معلم هم مشکوک شده بود به او چون او دانش آموز خوبی بود بالاخره زنگ کلاس خورد و همه به سمت در خروجی هجوم بردند . تام در حال رفتن بود که ناگهان پروفسور او را صدا زد .
- تام ریدل بیا اینجا
_________________________________________________________________

تام آرام آرام به طرف انتهای کلاس جایی که پرفسور ایستاده بود ، پیش می رفت . نگاه های معلم پیشگویی حاکی از تعجبی نامفهوم بود . در حالی که گویی را که در دست داشت به روی میز می گذاشت رو به تام گفت :
- آقای ریدل شما که درستون عالی هست و از شاگردان ممتاز من هستید . پیشگویی های شما حرف ندارن
تام به یاد چرندیاتی که قدیم از خود می نوشت و به پرفسور می داد افتاد ، و در دلش به او می خندید .
- امم ، راستش من وقت نکردم تمرین کنم .
___________________________________________________________

-چه جوری اقای ریدل ؟ شما همیشه جزو شاگردای نمونه ما بودید
-ببخشید پروفسور دیگه تکرار نمیکنم
- این دفعه باهات کاری ندارم تام چون میدونم حتما مشکلی واست پیش اومده وگرنه کارت بهتر از این ها بود
- ممنونم پروفسور
- میتونی به من اعتماد کنی و مشکلت رو بگی
- نه پروفسور خودم حلش میکنم مسئله خانوادگی هست
- باشه حالا میتونی بری
- ممنون
به سمت تالار اسلایترین حرکت کرد با گفتن رمز وارد شد ناگهان جسیکا را روبروی خودش دید !!

________________________________________________________________

جسیکا نگاهی به صورت تام انداخت و لبخندی زد سپس گفت :
- اینجا هستی ! می تونیم چند دقیقه با هم حرف بزنیم ؟
تام توجه ای به او نکرد و به راهش ادامه داده و به سمت خوابگاه رفت . سریعا کتاب ها را برداشت و وارد تالار خصوصی شد . به طوری که توجه کسی را جلب نکند در حالی که کتاب ها را پشت خود مخفی کرده بود ؛ بیرون رفت . می دانست کجا می تواند کتاب ها را مخفی کند . این فکر زمانی به ذهنش خطور کرد که در حال امتحان پیشگویی بود .
جایی در پشت کلاس پیشگویی ، راهرویی قدیمی با راه پله های مارپیچی وجود داشت که به زیر برج ختم می شد . ، سال قبل تام آن را اتفاقی پیدا کرده بود . در حدود 10 سال پیش از آن قسمت به عنوان محل نگهداری گیاهان سمی استفاده می شد و وقتی که کلاس پیشگویی به آن محل منتقل شد به دلیل خطر گاز های سمی گیاهان را به جایی دیگر بردند .
__________________________________________________________

نظرش عوض شد تصمیم گرفت وقتی شب شد به انجا برود چون در روز ریسک و خطر بیشتری داشت . زودتر از بقیه شام را تمام کرد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد پس از گفتن رمز به خوابگاه رفت و کتاب ها را که دوباره در چمدان گذاشته بود بیرون آورد و در زیر بالش گذاشت بعد از اینکه دانش اموزان به تالار امدن او برای انها بهانه ای جور کرد که سرش درد میکند و باید بخوابد (مخصوصاً برای جسیکا) ساعت سه نصف شب از تخت بیرون امد کتاب ها را گرفت و از تالار بیرون امد و به سمت کلاس پیشگویی حرکت کرد ارام رفت و رفت و رفت تا بدان جا رسید سپس به پشت کلاس رفت که به ان راهرو وارد شود .

________________________________________________________________

گوشه به گوشه ی راهرو پوشیده از تار عنکبوت بود . با تکان دادن دستش راهی میان آن ها باز کرد و به جلو رفت . " لوموس "
نوری که از چوبدستی اش خارج می شد ؛ تا حدودی به او کمک می کرد که پیش برود . لحظاتی بعد خود را در انتهای راهرو یافت . این مکان همان جایی بود که او را به قسمتی می رساند که از چندین سال پیش از ذهن ها پاک شده و محل مناسبی برای مخفی کردن کتاب ها بود . به زیر پایش نگاه کرد . با دستش خاک های روی زمین را کنار زد . سنگ کاری قسمتی از کف با دیگر قسمت ها متفاوت به نظر می آمد و این همان دریچه ی ورود به پلکان بود . ناگهان صدایی از پشت سرش به گوش رسید :
- آهای کی اونجاست ؟
صدای فلیچ پیر در راهرو طنین انداخت . تام به سرعت دریچه را جابه جا کرد و وارد راه پله ی مارپیچی شد و پشت سرش دریچه را بست . آرامشش تحسین برانگیز بود . تام ریدل جوان به خوبی می دانست که ذهن فلیچ دریچه و راه پله را در خود نمی گنجاند . لبخندی زد و از پله ها به سوی پایین سرازیر شد .
________________________________________________________________

با خود گفت :
- میدونستم فیلچ احمق تر از این حرف هاست که فکرش به این دریچه برسه
همچنان به جلو پیش رفت باید مکان مناسبی برای مخفی کردن کتاب ها میافت بعد از چند دقیقه راه رفتن مکان مناسب
مخفی کردن ان ها را پیدا کرد در کمدی که روزگاری کود در انجا نگهداری میشد کتاب ها را در انجا گذاشت و در کمد را بست و با طلسمی رو ان قفل گذاشت از هر جهت خیالش از این راحت بود که کسی کتاب ها را پیدا نمیکند لبخندی زد و به سمت در خروجی شتافت رفت تا رسید به در دستگیره را فشار داد ولی با کمال تعجب باز نمیشد و این بدان معنی بود که در از پشت فقل است .

________________________________________________________________

دقایق می گذشت اما دریچه گشوده نمی شد . چندین بار به وسیله ی جادو تصمیم به باز کردن دریچه گرفت ولی هیچ اثری نداشت . مثل اینکه دریچه افسون شده بود . مطمئن بود که دریچه باز نمی شود . فکری به ذهنش رسید . شاید آن پایین ، زیر برج راه خروجی وجود داشت . پله ها را با احتیاط پایین رفت . ناگهان پایش روی یکی از پله ها لیز خورد و غلت زنان چندین پله را پایین رفت اما سرش به چیزی برخورد کرده و متوقف شد . به آرامی بلند شد ، نرده ای فلزی راه را بسته بود . پرتو های نور از آن طرف خودنمایی می کرد . باید خود را به بیرون می رساند ؛ خون شدیدی از سرش می رفت .

__________________________________________________________________

با خود فکر کرد چگونه میتواند از نرده ها عبور کند ذهنش تمام وردهایی را که بلد بود مرور کرد سپس با یک وردی که بیادش امد نرده ها را کنار زد و به سمت پرتوهای نوری که در انطرف قرار داشت حرکت کرد پرتوها از دریچه ای که در سمت راست زیر برج قرار داشت بیرون میزد با احتیاط حرکت میکرد ارام چوب دستیش را بیرون اورد و پشت به در ایستاد خون از بالای سرش میچکید و به
زمین میخورد در را به ارامی حل داد و به داخل ان پا گذاشت کمی پلک زد تا چشمانش به روشنایی عادت کرد ولی وقتی به خود امد فهمید از جایی امده که نباید باشد انجا

________________________________________________________________

به اطرافش نگاهی انداخت . مثل اینکه در قفس حیوانات جادویی بود . عقرب های دم بلند درست در روبه رویش قرار داشتند . دیروز در کلاس مراقب از موجودات جادویی با آن ها آشنا شده بود . وحشتناک گرسنه به نظر می آمدند و تام که کمی از آن ها بلند تر بود ؛ غذای مناسبی به نظر می آمد . یکی از آن ها که از بقیه کوچکتر بود به سویش حمله ور شد و دمش را بالا برد اما برخلاف عقرب های عادی ، زهرش را پرتاب می کرد . تام با حرکتی سریع ، خود را از زهر دور کرد . بوی متعفنی فضا را پر کرده بود . در حال جاخالی دادن از پرتاب دوم بود که ناگهان سرش گیج رفت و تلو تلوخوران روی زمین افتاد . مثل اینکه گاز های خطرناک سم کار خود را کرده بود . آخرین چیزی که به یاد می آورد ؛ عقرب هایی بود که بالای سرش ایستاده بودند و در حالی که دمشان را به پشت خود می کشیدند ، صدایی عجیب در می آوردند .

------------

* بهتره که تام به درمانگاه بره ، و اونجا هم دلیل تراشی کنه که فقط کنجکاو شده بوده و سری به عقرب ها زده ، البته نه از راه مخفی *

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/16 0:57:36
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 خرداد 1387 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
شمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .

________________________________________________________________

به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور

________________________________________________________________

حس خوبی نداشت . مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :

________________________________________________________________

- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .

________________________________________________________________

کم کم همه امتحان خودشان را دادند . حواس تام اصلا به کلاس نبود با خودش می گفت :
- اگر جای کتاب ها لو برود ، اگر استفانی از ماهیت کتاب پی ببرد اگر ... ؟
افکارش همچنان مشوش بود که ناگهان اسمش برای امتحان صدا زده شد .
- تام ریدل
از امتحانش راضی نبود . معلم هم مشکوک شده بود به او چون او دانش آموز خوبی بود بالاخره زنگ کلاس خورد و همه به سمت در خروجی هجوم بردند . تام در حال رفتن بود که ناگهان پروفسور او را صدا زد .
- تام ریدل بیا اینجا
_________________________________________________________________

تام آرام آرام به طرف انتهای کلاس جایی که پرفسور ایستاده بود ، پیش می رفت . نگاه های معلم پیشگویی حاکی از تعجبی نامفهوم بود . در حالی که گویی را که در دست داشت به روی میز می گذاشت رو به تام گفت :
- آقای ریدل شما که درستون عالی هست و از شاگردان ممتاز من هستید . پیشگویی های شما حرف ندارن
تام به یاد چرندیاتی که قدیم از خود می نوشت و به پرفسور می داد افتاد ، و در دلش به او می خندید .
- امم ، راستش من وقت نکردم تمرین کنم .
___________________________________________________________

-چه جوری اقای ریدل ؟ شما همیشه جزو شاگردای نمونه ما بودید
-ببخشید پروفسور دیگه تکرار نمیکنم
- این دفعه باهات کاری ندارم تام چون میدونم حتما مشکلی واست پیش اومده وگرنه کارت بهتر از این ها بود
- ممنونم پروفسور
- میتونی به من اعتماد کنی و مشکلت رو بگی
- نه پروفسور خودم حلش میکنم مسئله خانوادگی هست
- باشه حالا میتونی بری
- ممنون
به سمت تالار اسلایترین حرکت کرد با گفتن رمز وارد شد ناگهان جسیکا را روبروی خودش دید !!

________________________________________________________________

جسیکا نگاهی به صورت تام انداخت و لبخندی زد سپس گفت :
- اینجا هستی ! می تونیم چند دقیقه با هم حرف بزنیم ؟
تام توجه ای به او نکرد و به راهش ادامه داده و به سمت خوابگاه رفت . سریعا کتاب ها را برداشت و وارد تالار خصوصی شد . به طوری که توجه کسی را جلب نکند در حالی که کتاب ها را پشت خود مخفی کرده بود ؛ بیرون رفت . می دانست کجا می تواند کتاب ها را مخفی کند . این فکر زمانی به ذهنش خطور کرد که در حال امتحان پیشگویی بود .
جایی در پشت کلاس پیشگویی ، راهرویی قدیمی با راه پله های مارپیچی وجود داشت که به زیر برج ختم می شد . ، سال قبل تام آن را اتفاقی پیدا کرده بود . در حدود 10 سال پیش از آن قسمت به عنوان محل نگهداری گیاهان سمی استفاده می شد و وقتی که کلاس پیشگویی به آن محل منتقل شد به دلیل خطر گاز های سمی گیاهان را به جایی دیگر بردند .
__________________________________________________________

نظرش عوض شد تصمیم گرفت وقتی شب شد به انجا برود چون در روز ریسک و خطر بیشتری داشت . زودتر از بقیه شام را تمام کرد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد پس از گفتن رمز به خوابگاه رفت و کتاب ها را که دوباره در چمدان گذاشته بود بیرون آورد و در زیر بالش گذاشت بعد از اینکه دانش اموزان به تالار امدن او برای انها بهانه ای جور کرد که سرش درد میکند و باید بخوابد (مخصوصاً برای جسیکا) ساعت سه نصف شب از تخت بیرون امد کتاب ها را گرفت و از تالار بیرون امد و به سمت کلاس پیشگویی حرکت کرد ارام رفت و رفت و رفت تا بدان جا رسید سپس به پشت کلاس رفت که به ان راهرو وارد شود .

________________________________________________________________

گوشه به گوشه ی راهرو پوشیده از تار عنکبوت بود . با تکان دادن دستش راهی میان آن ها باز کرد و به جلو رفت . " لوموس "
نوری که از چوبدستی اش خارج می شد ؛ تا حدودی به او کمک می کرد که پیش برود . لحظاتی بعد خود را در انتهای راهرو یافت . این مکان همان جایی بود که او را به قسمتی می رساند که از چندین سال پیش از ذهن ها پاک شده و محل مناسبی برای مخفی کردن کتاب ها بود . به زیر پایش نگاه کرد . با دستش خاک های روی زمین را کنار زد . سنگ کاری قسمتی از کف با دیگر قسمت ها متفاوت به نظر می آمد و این همان دریچه ی ورود به پلکان بود . ناگهان صدایی از پشت سرش به گوش رسید :
- آهای کی اونجاست ؟
صدای فلیچ پیر در راهرو طنین انداخت . تام به سرعت دریچه را جابه جا کرد و وارد راه پله ی مارپیچی شد و پشت سرش دریچه را بست . آرامشش تحسین برانگیز بود . تام ریدل جوان به خوبی می دانست که ذهن فلیچ دریچه و راه پله را در خود نمی گنجاند . لبخندی زد و از پله ها به سوی پایین سرازیر شد .
________________________________________________________________

با خود گفت :
- میدونستم فیلچ احمق تر از این حرف هاست که فکرش به این دریچه برسه
همچنان به جلو پیش رفت باید مکان مناسبی برای مخفی کردن کتاب ها میافت بعد از چند دقیقه راه رفتن مکان مناسب
مخفی کردن ان ها را پیدا کرد در کمدی که روزگاری کود در انجا نگهداری میشد کتاب ها را در انجا گذاشت و در کمد را بست و با طلسمی رو ان قفل گذاشت از هر جهت خیالش از این راحت بود که کسی کتاب ها را پیدا نمیکند لبخندی زد و به سمت در خروجی شتافت رفت تا رسید به در دستگیره را فشار داد ولی با کمال تعجب باز نمیشد و این بدان معنی بود که در از پشت فقل است .

________________________________________________________________

دقایق می گذشت اما دریچه گشوده نمی شد . چندین بار به وسیله ی جادو تصمیم به باز کردن دریچه گرفت ولی هیچ اثری نداشت . مثل اینکه دریچه افسون شده بود . مطمئن بود که دریچه باز نمی شود . فکری به ذهنش رسید . شاید آن پایین ، زیر برج راه خروجی وجود داشت . پله ها را با احتیاط پایین رفت . ناگهان پایش روی یکی از پله ها لیز خورد و غلت زنان چندین پله را پایین رفت اما سرش به چیزی برخورد کرده و متوقف شد . به آرامی بلند شد ، نرده ای فلزی راه را بسته بود . پرتو های نور از آن طرف خودنمایی می کرد . باید خود را به بیرون می رساند ؛ خون شدیدی از سرش می رفت .

__________________________________________________________________

با خود فکر کرد چگونه میتواند از نرده ها عبور کند ذهنش تمام وردهایی را که بلد بود مرور کرد سپس با یک وردی که بیادش امد نرده ها را کنار زد و به سمت پرتوهای نوری که در انطرف قرار داشت حرکت کرد پرتوها از دریچه ای که در سمت راست زیر برج قرار داشت بیرون میزد با احتیاط حرکت میکرد ارام چوب دستیش را بیرون اورد و پشت به در ایستاد خون از بالای سرش میچکید و به
زمین میخورد در را به ارامی حل داد و به داخل ان پا گذاشت کمی پلک زد تا چشمانش به روشنایی عادت کرد ولی وقتی به خود امد فهمید از جایی امده که نباید باشد انجا .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 خرداد 1387 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
شمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .

________________________________________________________________

به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور

________________________________________________________________

حس خوبی نداشت . مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :

________________________________________________________________

- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .

________________________________________________________________

کم کم همه امتحان خودشان را دادند . حواس تام اصلا به کلاس نبود با خودش می گفت :
- اگر جای کتاب ها لو برود ، اگر استفانی از ماهیت کتاب پی ببرد اگر ... ؟
افکارش همچنان مشوش بود که ناگهان اسمش برای امتحان صدا زده شد .
- تام ریدل
از امتحانش راضی نبود . معلم هم مشکوک شده بود به او چون او دانش آموز خوبی بود بالاخره زنگ کلاس خورد و همه به سمت در خروجی هجوم بردند . تام در حال رفتن بود که ناگهان پروفسور او را صدا زد .
- تام ریدل بیا اینجا
_________________________________________________________________

تام آرام آرام به طرف انتهای کلاس جایی که پرفسور ایستاده بود ، پیش می رفت . نگاه های معلم پیشگویی حاکی از تعجبی نامفهوم بود . در حالی که گویی را که در دست داشت به روی میز می گذاشت رو به تام گفت :
- آقای ریدل شما که درستون عالی هست و از شاگردان ممتاز من هستید . پیشگویی های شما حرف ندارن
تام به یاد چرندیاتی که قدیم از خود می نوشت و به پرفسور می داد افتاد ، و در دلش به او می خندید .
- امم ، راستش من وقت نکردم تمرین کنم .
___________________________________________________________

-چه جوری اقای ریدل ؟ شما همیشه جزو شاگردای نمونه ما بودید
-ببخشید پروفسور دیگه تکرار نمیکنم
- این دفعه باهات کاری ندارم تام چون میدونم حتما مشکلی واست پیش اومده وگرنه کارت بهتر از این ها بود
- ممنونم پروفسور
- میتونی به من اعتماد کنی و مشکلت رو بگی
- نه پروفسور خودم حلش میکنم مسئله خانوادگی هست
- باشه حالا میتونی بری
- ممنون
به سمت تالار اسلایترین حرکت کرد با گفتن رمز وارد شد ناگهان جسیکا را روبروی خودش دید !!

________________________________________________________________

جسیکا نگاهی به صورت تام انداخت و لبخندی زد سپس گفت :
- اینجا هستی ! می تونیم چند دقیقه با هم حرف بزنیم ؟
تام توجه ای به او نکرد و به راهش ادامه داده و به سمت خوابگاه رفت . سریعا کتاب ها را برداشت و وارد تالار خصوصی شد . به طوری که توجه کسی را جلب نکند در حالی که کتاب ها را پشت خود مخفی کرده بود ؛ بیرون رفت . می دانست کجا می تواند کتاب ها را مخفی کند . این فکر زمانی به ذهنش خطور کرد که در حال امتحان پیشگویی بود .
جایی در پشت کلاس پیشگویی ، راهرویی قدیمی با راه پله های مارپیچی وجود داشت که به زیر برج ختم می شد . ، سال قبل تام آن را اتفاقی پیدا کرده بود . در حدود 10 سال پیش از آن قسمت به عنوان محل نگهداری گیاهان سمی استفاده می شد و وقتی که کلاس پیشگویی به آن محل منتقل شد به دلیل خطر گاز های سمی گیاهان را به جایی دیگر بردند .
__________________________________________________________

نظرش عوض شد تصمیم گرفت وقتی شب شد به انجا برود چون در روز ریسک و خطر بیشتری داشت . زودتر از بقیه شام را تمام کرد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد پس از گفتن رمز به خوابگاه رفت و کتاب ها را که دوباره در چمدان گذاشته بود بیرون آورد و در زیر بالش گذاشت بعد از اینکه دانش اموزان به تالار امدن او برای انها بهانه ای جور کرد که سرش درد میکند و باید بخوابد (مخصوصاً برای جسیکا) ساعت سه نصف شب از تخت بیرون امد کتاب ها را گرفت و از تالار بیرون امد و به سمت کلاس پیشگویی حرکت کرد ارام رفت و رفت و رفت تا بدان جا رسید سپس به پشت کلاس رفت که به ان راهرو وارد شود .

________________________________________________________________

گوشه به گوشه ی راهرو پوشیده از تار عنکبوت بود . با تکان دادن دستش راهی میان آن ها باز کرد و به جلو رفت . " لوموس "
نوری که از چوبدستی اش خارج می شد ؛ تا حدودی به او کمک می کرد که پیش برود . لحظاتی بعد خود را در انتهای راهرو یافت . این مکان همان جایی بود که او را به قسمتی می رساند که از چندین سال پیش از ذهن ها پاک شده و محل مناسبی برای مخفی کردن کتاب ها بود . به زیر پایش نگاه کرد . با دستش خاک های روی زمین را کنار زد . سنگ کاری قسمتی از کف با دیگر قسمت ها متفاوت به نظر می آمد و این همان دریچه ی ورود به پلکان بود . ناگهان صدایی از پشت سرش به گوش رسید :
- آهای کی اونجاست ؟
صدای فلیچ پیر در راهرو طنین انداخت . تام به سرعت دریچه را جابه جا کرد و وارد راه پله ی مارپیچی شد و پشت سرش دریچه را بست . آرامشش تحسین برانگیز بود . تام ریدل جوان به خوبی می دانست که ذهن فلیچ دریچه و راه پله را در خود نمی گنجاند . لبخندی زد و از پله ها به سوی پایین سرازیر شد .
________________________________________________________________

با خود گفت :
- میدونستم فیلچ احمق تر از این حرف هاست که فکرش به این دریچه برسه
همچنان به جلو پیش رفت باید مکان مناسبی برای مخفی کردن کتاب ها میافت بعد از چند دقیقه راه رفتن مکان مناسب
مخفی کردن ان ها را پیدا کرد در کمدی که روزگاری کود در انجا نگهداری میشد کتاب ها را در انجا گذاشت و در کمد را بست و با طلسمی رو ان قفل گذاشت از هر جهت خیالش از این راحت بود که کسی کتاب ها را پیدا نمیکند لبخندی زد و به سمت در خروجی شتافت رفت تا رسید به در دستگیره را فشار داد ولی با کمال تعجب باز نمیشد و این بدان معنی بود که در از پشت فقل است .

________________________________________________________________

دقایق می گذشت اما دریچه گشوده نمی شد . چندین بار به وسیله ی جادو تصمیم به باز کردن دریچه گرفت ولی هیچ اثری نداشت . مثل اینکه دریچه افسون شده بود . مطمئن بود که دریچه باز نمی شود . فکری به ذهنش رسید . شاید آن پایین ، زیر برج راه خروجی وجود داشت . پله ها را با احتیاط پایین رفت . ناگهان پایش روی یکی از پله ها لیز خورد و غلت زنان چندین پله را پایین رفت اما سرش به چیزی برخورد کرده و متوقف شد . به آرامی بلند شد ، نرده ای فلزی راه را بسته بود . پرتو های نور از آن طرف خودنمایی می کرد . باید خود را به بیرون می رساند ؛ خون شدیدی از سرش می رفت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/15 20:54:29
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
شمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .

________________________________________________________________

به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور

________________________________________________________________

حس خوبی نداشت . مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :

________________________________________________________________

- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .

________________________________________________________________

کم کم همه امتحان خودشان را دادند . حواس تام اصلا به کلاس نبود با خودش می گفت :
- اگر جای کتاب ها لو برود ، اگر استفانی از ماهیت کتاب پی ببرد اگر ... ؟
افکارش همچنان مشوش بود که ناگهان اسمش برای امتحان صدا زده شد .
- تام ریدل
از امتحانش راضی نبود . معلم هم مشکوک شده بود به او چون او دانش آموز خوبی بود بالاخره زنگ کلاس خورد و همه به سمت در خروجی هجوم بردند . تام در حال رفتن بود که ناگهان پروفسور او را صدا زد .
- تام ریدل بیا اینجا
_________________________________________________________________

تام آرام آرام به طرف انتهای کلاس جایی که پرفسور ایستاده بود ، پیش می رفت . نگاه های معلم پیشگویی حاکی از تعجبی نامفهوم بود . در حالی که گویی را که در دست داشت به روی میز می گذاشت رو به تام گفت :
- آقای ریدل شما که درستون عالی هست و از شاگردان ممتاز من هستید . پیشگویی های شما حرف ندارن
تام به یاد چرندیاتی که قدیم از خود می نوشت و به پرفسور می داد افتاد ، و در دلش به او می خندید .
- امم ، راستش من وقت نکردم تمرین کنم .
___________________________________________________________

-چه جوری اقای ریدل ؟ شما همیشه جزو شاگردای نمونه ما بودید
-ببخشید پروفسور دیگه تکرار نمیکنم
- این دفعه باهات کاری ندارم تام چون میدونم حتما مشکلی واست پیش اومده وگرنه کارت بهتر از این ها بود
- ممنونم پروفسور
- میتونی به من اعتماد کنی و مشکلت رو بگی
- نه پروفسور خودم حلش میکنم مسئله خانوادگی هست
- باشه حالا میتونی بری
- ممنون
به سمت تالار اسلایترین حرکت کرد با گفتن رمز وارد شد ناگهان جسیکا را روبروی خودش دید !!

________________________________________________________________

جسیکا نگاهی به صورت تام انداخت و لبخندی زد سپس گفت :
- اینجا هستی ! می تونیم چند دقیقه با هم حرف بزنیم ؟
تام توجه ای به او نکرد و به راهش ادامه داده و به سمت خوابگاه رفت . سریعا کتاب ها را برداشت و وارد تالار خصوصی شد . به طوری که توجه کسی را جلب نکند در حالی که کتاب ها را پشت خود مخفی کرده بود ؛ بیرون رفت . می دانست کجا می تواند کتاب ها را مخفی کند . این فکر زمانی به ذهنش خطور کرد که در حال امتحان پیشگویی بود .
جایی در پشت کلاس پیشگویی ، راهرویی قدیمی با راه پله های مارپیچی وجود داشت که به زیر برج ختم می شد . ، سال قبل تام آن را اتفاقی پیدا کرده بود . در حدود 10 سال پیش از آن قسمت به عنوان محل نگهداری گیاهان سمی استفاده می شد و وقتی که کلاس پیشگویی به آن محل منتقل شد به دلیل خطر گاز های سمی گیاهان را به جایی دیگر بردند .
__________________________________________________________

نظرش عوض شد تصمیم گرفت وقتی شب شد به انجا برود چون در روز ریسک و خطر بیشتری داشت . زودتر از بقیه شام را تمام کرد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد پس از گفتن رمز به خوابگاه رفت و کتاب ها را که دوباره در چمدان گذاشته بود بیرون آورد و در زیر بالش گذاشت بعد از اینکه دانش اموزان به تالار امدن او برای انها بهانه ای جور کرد که سرش درد میکند و باید بخوابد (مخصوصاً برای جسیکا) ساعت سه نصف شب از تخت بیرون امد کتاب ها را گرفت و از تالار بیرون امد و به سمت کلاس پیشگویی حرکت کرد ارام رفت و رفت و رفت تا بدان جا رسید سپس به پشت کلاس رفت که به ان راهرو وارد شود .

________________________________________________________________

گوشه به گوشه ی راهرو پوشیده از تار عنکبوت بود . با تکان دادن دستش راهی میان آن ها باز کرد و به جلو رفت . " لوموس "
نوری که از چوبدستی اش خارج می شد ؛ تا حدودی به او کمک می کرد که پیش برود . لحظاتی بعد خود را در انتهای راهرو یافت . این مکان همان جایی بود که او را به قسمتی می رساند که از چندین سال پیش از ذهن ها پاک شده و محل مناسبی برای مخفی کردن کتاب ها بود . به زیر پایش نگاه کرد . با دستش خاک های روی زمین را کنار زد . سنگ کاری قسمتی از کف با دیگر قسمت ها متفاوت به نظر می آمد و این همان دریچه ی ورود به پلکان بود . ناگهان صدایی از پشت سرش به گوش رسید :
- آهای کی اونجاست ؟
صدای فلیچ پیر در راهرو طنین انداخت . تام به سرعت دریچه را جابه جا کرد و وارد راه پله ی مارپیچی شد و پشت سرش دریچه را بست . آرامشش تحسین برانگیز بود . تام ریدل جوان به خوبی می دانست که ذهن فلیچ دریچه و راه پله را در خود نمی گنجاند . لبخندی زد و از پله ها به سوی پایین سرازیر شد .
________________________________________________________________

با خود گفت :
- میدونستم فیلچ احمق تر از این حرف هاست که فکرش به این دریچه برسه
همچنان به جلو پیش رفت باید مکان مناسبی برای مخفی کردن کتاب ها میافت بعد از چند دقیقه راه رفتن مکان مناسب
مخفی کردن ان ها را پیدا کرد در کمدی که روزگاری کود در انجا نگهداری میشد کتاب ها را در انجا گذاشت و در کمد را بست و با طلسمی رو ان قفل گذاشت از هر جهت خیالش از این راحت بود که کسی کتاب ها را پیدا نمیکند لبخندی زد و به سمت در خروجی شتافت رفت تا رسید به در دستگیره را فشار داد ولی با کمال تعجب باز نمیشد و این بدان معنی بود که در از پشت فقل است
پس او ......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
شمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .

________________________________________________________________

به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور

________________________________________________________________

حس خوبی نداشت . مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :

________________________________________________________________

- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .

________________________________________________________________

کم کم همه امتحان خودشان را دادند . حواس تام اصلا به کلاس نبود با خودش می گفت :
- اگر جای کتاب ها لو برود ، اگر استفانی از ماهیت کتاب پی ببرد اگر ... ؟
افکارش همچنان مشوش بود که ناگهان اسمش برای امتحان صدا زده شد .
- تام ریدل
از امتحانش راضی نبود . معلم هم مشکوک شده بود به او چون او دانش آموز خوبی بود بالاخره زنگ کلاس خورد و همه به سمت در خروجی هجوم بردند . تام در حال رفتن بود که ناگهان پروفسور او را صدا زد .
- تام ریدل بیا اینجا
_________________________________________________________________

تام آرام آرام به طرف انتهای کلاس جایی که پرفسور ایستاده بود ، پیش می رفت . نگاه های معلم پیشگویی حاکی از تعجبی نامفهوم بود . در حالی که گویی را که در دست داشت به روی میز می گذاشت رو به تام گفت :
- آقای ریدل شما که درستون عالی هست و از شاگردان ممتاز من هستید . پیشگویی های شما حرف ندارن
تام به یاد چرندیاتی که قدیم از خود می نوشت و به پرفسور می داد افتاد ، و در دلش به او می خندید .
- امم ، راستش من وقت نکردم تمرین کنم .
___________________________________________________________

-چه جوری اقای ریدل ؟ شما همیشه جزو شاگردای نمونه ما بودید
-ببخشید پروفسور دیگه تکرار نمیکنم
- این دفعه باهات کاری ندارم تام چون میدونم حتما مشکلی واست پیش اومده وگرنه کارت بهتر از این ها بود
- ممنونم پروفسور
- میتونی به من اعتماد کنی و مشکلت رو بگی
- نه پروفسور خودم حلش میکنم مسئله خانوادگی هست
- باشه حالا میتونی بری
- ممنون
به سمت تالار اسلایترین حرکت کرد با گفتن رمز وارد شد ناگهان جسیکا را روبروی خودش دید !!

________________________________________________________________

جسیکا نگاهی به صورت تام انداخت و لبخندی زد سپس گفت :
- اینجا هستی ! می تونیم چند دقیقه با هم حرف بزنیم ؟
تام توجه ای به او نکرد و به راهش ادامه داده و به سمت خوابگاه رفت . سریعا کتاب ها را برداشت و وارد تالار خصوصی شد . به طوری که توجه کسی را جلب نکند در حالی که کتاب ها را پشت خود مخفی کرده بود ؛ بیرون رفت . می دانست کجا می تواند کتاب ها را مخفی کند . این فکر زمانی به ذهنش خطور کرد که در حال امتحان پیشگویی بود .
جایی در پشت کلاس پیشگویی ، راهرویی قدیمی با راه پله های مارپیچی وجود داشت که به زیر برج ختم می شد . ، سال قبل تام آن را اتفاقی پیدا کرده بود . در حدود 10 سال پیش از آن قسمت به عنوان محل نگهداری گیاهان سمی استفاده می شد و وقتی که کلاس پیشگویی به آن محل منتقل شد به دلیل خطر گاز های سمی گیاهان را به جایی دیگر بردند .
__________________________________________________________

نظرش عوض شد تصمیم گرفت وقتی شب شد به انجا برود چون در روز ریسک و خطر بیشتری داشت . زودتر از بقیه شام را تمام کرد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد پس از گفتن رمز به خوابگاه رفت و کتاب ها را که دوباره در چمدان گذاشته بود بیرون آورد و در زیر بالش گذاشت بعد از اینکه دانش اموزان به تالار امدن او برای انها بهانه ای جور کرد که سرش درد میکند و باید بخوابد (مخصوصاً برای جسیکا) ساعت سه نصف شب از تخت بیرون امد کتاب ها را گرفت و از تالار بیرون امد و به سمت کلاس پیشگویی حرکت کرد ارام رفت و رفت و رفت تا بدان جا رسید سپس به پشت کلاس رفت که به ان راهرو وارد شود .

________________________________________________________________

گوشه به گوشه ی راهرو پوشیده از تار عنکبوت بود . با تکان دادن دستش راهی میان آن ها باز کرد و به جلو رفت . " لوموس "
نوری که از چوبدستی اش خارج می شد ؛ تا حدودی به او کمک می کرد که پیش برود . لحظاتی بعد خود را در انتهای راهرو یافت . این مکان همان جایی بود که او را به قسمتی می رساند که از چندین سال پیش از ذهن ها پاک شده و محل مناسبی برای مخفی کردن کتاب ها بود . به زیر پایش نگاه کرد . با دستش خاک های روی زمین را کنار زد . سنگ کاری قسمتی از کف با دیگر قسمت ها متفاوت به نظر می آمد و این همان دریچه ی ورود به پلکان بود . ناگهان صدایی از پشت سرش به گوش رسید :
- آهای کی اونجاست ؟
صدای فلیچ پیر در راهرو طنین انداخت . تام به سرعت دریچه را جابه جا کرد و وارد راه پله ی مارپیچی شد و پشت سرش دریچه را بست . آرامشش تحسین برانگیز بود . تام ریدل جوان به خوبی می دانست که ذهن فلیچ دریچه و راه پله را در خود نمی گنجاند . لبخندی زد و از پله ها به سوی پایین سرازیر شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/14 23:00:11
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 20:29
نمایش جزئیات
آفلاین
شمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .

________________________________________________________________

به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور

________________________________________________________________

حس خوبی نداشت . مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :

________________________________________________________________

- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .

________________________________________________________________

کم کم همه امتحان خودشان را دادند . حواس تام اصلا به کلاس نبود با خودش می گفت :
- اگر جای کتاب ها لو برود ، اگر استفانی از ماهیت کتاب پی ببرد اگر ... ؟
افکارش همچنان مشوش بود که ناگهان اسمش برای امتحان صدا زده شد .
- تام ریدل
از امتحانش راضی نبود . معلم هم مشکوک شده بود به او چون او دانش آموز خوبی بود بالاخره زنگ کلاس خورد و همه به سمت در خروجی هجوم بردند . تام در حال رفتن بود که ناگهان پروفسور او را صدا زد .
- تام ریدل بیا اینجا
_________________________________________________________________

تام آرام آرام به طرف انتهای کلاس جایی که پرفسور ایستاده بود ، پیش می رفت . نگاه های معلم پیشگویی حاکی از تعجبی نامفهوم بود . در حالی که گویی را که در دست داشت به روی میز می گذاشت رو به تام گفت :
- آقای ریدل شما که درستون عالی هست و از شاگردان ممتاز من هستید . پیشگویی های شما حرف ندارن
تام به یاد چرندیاتی که قدیم از خود می نوشت و به پرفسور می داد افتاد ، و در دلش به او می خندید .
- امم ، راستش من وقت نکردم تمرین کنم .
___________________________________________________________

-چه جوری اقای ریدل ؟ شما همیشه جزو شاگردای نمونه ما بودید
-ببخشید پروفسور دیگه تکرار نمیکنم
- این دفعه باهات کاری ندارم تام چون میدونم حتما مشکلی واست پیش اومده وگرنه کارت بهتر از این ها بود
- ممنونم پروفسور
- میتونی به من اعتماد کنی و مشکلت رو بگی
- نه پروفسور خودم حلش میکنم مسئله خانوادگی هست
- باشه حالا میتونی بری
- ممنون
به سمت تالار اسلایترین حرکت کرد با گفتن رمز وارد شد ناگهان جسیکا را روبروی خودش دید !!

________________________________________________________________

جسیکا نگاهی به صورت تام انداخت و لبخندی زد سپس گفت :
- اینجا هستی ! می تونیم چند دقیقه با هم حرف بزنیم ؟
تام توجه ای به او نکرد و به راهش ادامه داده و به سمت خوابگاه رفت . سریعا کتاب ها را برداشت و وارد تالار خصوصی شد . به طوری که توجه کسی را جلب نکند در حالی که کتاب ها را پشت خود مخفی کرده بود ؛ بیرون رفت . می دانست کجا می تواند کتاب ها را مخفی کند . این فکر زمانی به ذهنش خطور کرد که در حال امتحان پیشگویی بود .
جایی در پشت کلاس پیشگویی ، راهرویی قدیمی با راه پله های مارپیچی وجود داشت که به زیر برج ختم می شد . ، سال قبل تام آن را اتفاقی پیدا کرده بود . در حدود 10 سال پیش از آن قسمت به عنوان محل نگهداری گیاهان سمی استفاده می شد و وقتی که کلاس پیشگویی به آن محل منتقل شد به دلیل خطر گاز های سمی گیاهان را به جایی دیگر بردند .
__________________________________________________________

نظرش عوض شد تصمیم گرفت وقتی شب شد به انجا برود چون در روز ریسک و خطر بیشتری داشت . زودتر از بقیه شام را تمام کرد و به سمت تالار اسلیترین حرکت کرد پس از گفتن رمز به خوابگاه رفت و کتاب ها را که دوباره در چمدان گذاشته بود بیرون آورد و در زیر بالش گذاشت بعد از اینکه دانش اموزان به تالار امدن او برای انها بهانه ای جور کرد که سرش درد میکند و باید بخوابد (مخصوصاً برای جسیکا) ساعت سه نصف شب از تخت بیرون امد کتاب ها را گرفت و از تالار بیرون امد و به سمت کلاس پیشگویی حرکت کرد ارام رفت و رفت و رفت تا بدان جا رسید سپس به پشت کلاس رفت که به ان راهرو وارد شود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرماندو ديپت در 1387/3/14 22:24:11
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .

________________________________________________________________

به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور

________________________________________________________________

حس خوبی نداشت . مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :

________________________________________________________________

- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .

________________________________________________________________

کم کم همه امتحان خودشان را دادند . حواس تام اصلا به کلاس نبود با خودش می گفت :
- اگر جای کتاب ها لو برود ، اگر استفانی از ماهیت کتاب پی ببرد اگر ... ؟
افکارش همچنان مشوش بود که ناگهان اسمش برای امتحان صدا زده شد .
- تام ریدل
از امتحانش راضی نبود . معلم هم مشکوک شده بود به او چون او دانش آموز خوبی بود بالاخره زنگ کلاس خورد و همه به سمت در خروجی هجوم بردند . تام در حال رفتن بود که ناگهان پروفسور او را صدا زد .
- تام ریدل بیا اینجا
_________________________________________________________________

تام آرام آرام به طرف انتهای کلاس جایی که پرفسور ایستاده بود ، پیش می رفت . نگاه های معلم پیشگویی حاکی از تعجبی نامفهوم بود . در حالی که گویی را که در دست داشت به روی میز می گذاشت رو به تام گفت :
- آقای ریدل شما که درستون عالی هست و از شاگردان ممتاز من هستید . پیشگویی های شما حرف ندارن
تام به یاد چرندیاتی که قدیم از خود می نوشت و به پرفسور می داد افتاد ، و در دلش به او می خندید .
- امم ، راستش من وقت نکردم تمرین کنم .
___________________________________________________________

-چه جوری اقای ریدل ؟ شما همیشه جزو شاگردای نمونه ما بودید
-ببخشید پروفسور دیگه تکرار نمیکنم
- این دفعه باهات کاری ندارم تام چون میدونم حتما مشکلی واست پیش اومده وگرنه کارت بهتر از این ها بود
- ممنونم پروفسور
- میتونی به من اعتماد کنی و مشکلت رو بگی
- نه پروفسور خودم حلش میکنم مسئله خانوادگی هست
- باشه حالا میتونی بری
- ممنون
به سمت تالار اسلایترین حرکت کرد با گفتن رمز وارد شد ناگهان جسیکا را روبروی خودش دید !!

________________________________________________________________

جسیکا نگاهی به صورت تام انداخت و لبخندی زد سپس گفت :
- اینجا هستی ! می تونیم چند دقیقه با هم حرف بزنیم ؟
تام توجه ای به او نکرد و به راهش ادامه داده و به سمت خوابگاه رفت . سریعا کتاب ها را برداشت و وارد تالار خصوصی شد . به طوری که توجه کسی را جلب نکند در حالی که کتاب ها را پشت خود مخفی کرده بود ؛ بیرون رفت . می دانست کجا می تواند کتاب ها را مخفی کند . این فکر زمانی به ذهنش خطور کرد که در حال امتحان پیشگویی بود .
جایی در پشت کلاس پیشگویی ، راهرویی قدیمی با راه پله های مارپیچی وجود داشت که به زیر برج ختم می شد . ، سال قبل تام آن را اتفاقی پیدا کرده بود . در حدود 10 سال پیش از آن قسمت به عنوان محل نگهداری گیاهان سمی استفاده می شد و وقتی که کلاس پیشگویی به آن محل منتقل شد به دلیل خطر گاز های سمی گیاهان را به جایی دیگر بردند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/14 17:03:02
در دست ساخت ...
Re: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمانش را به آرامی باز کرد و خود را بر روی جزوات پیشگویی اش یافت . به سرعت کاغذ ها را مرتب کرد و آن ها را همراه گوی در کنار تختش گذاشت . مطمئن بود که آن روز امتحان سختی پیش رو خواهد داشت . تقریبا مساله ی کتاب ها را از یاد بره بود اما وقتی موتجه آن ها در کشوی تخت استفانی شد ، خونش به جوش آمد . آن احمق به او گفته بود که کتب را در جای مطمئنی پنهان می کند ؛ نه در کشوی تختش که حالا هم تا نیمه باز بود . تصمیم داشت استفانی را از تختش بیرون کشیده و چند مشت نثارش کند اما تغییر عقیده داد ، چون این کار باعث توجه و کنجکاوی بقیه به کتاب ها می شد .
________________________________________________________________
به طرف تخت استفاني رفت . کشو را تا آخر باز کرد و به طوري که کسي متوجه نشود کتاب ها را که درون پارچه اي پيچيده شده بود را بيرون کشيد . الان فرصت مناسبي براي مخفي کردن کتب نبود شايد وقت ديگري
به سرعت آن ها را در چمدانش جاي داد و به سمت سرسراي اصلي حرکت کرد . در سکوت کامل صبحانه اش را خرد هنوز مغزش در گیر و دار هورکراکس ها میچرخید .
بعد از تمام کردن صبحانه به سوی کلاس پیشگویی حرکت کرد . پیشگویی اش را اماده کرده بود ولی اصلا فکرش به محیط اطرافش نبود چندین بار با دانش آموزان در راهرو برخورد کرد بالاخره به کلاس رسید . در زد . انگار چند دقیقه ای دیر رسیده بود .
- چرا دیر کردید اقای ریدل
-ببخشید پروفسور
________________________________________________________________
حس خوبی نداشت.مطمئن بود امتحان را خراب می کند . اگر می توانست یک بار هم که شده یک پیشگویی درست انجام دهد . فکرش جمع نمیشد . ناگهان از ان طرف کلاس دختر سرخرویی با ردای سبز رنگ به طرفش امد و گفت :
استفانی..گفت که شما با من کاری داشتید .
واقعیت روی سر تام خراب شد . استفانی با خواهرش در باره ی او صحبت کرده بود . او فکر می کرد تام از خواهر او خوشش امد برای همین به او رو انداخته است . چشمان سبز دخترک می درخشیدند . تام این پا و اون پا کرد و سرانجام گفت :
- اسمتون چیه؟
- من ؟جسیکا
سپس به زمین چشم دوخت . ناگهان استاد پیشگویی این سکوت ازار دهنده را شکست و جسیکا را بر سر گویش فرستاد . تام نفسی کشید ولی بعد استفانی را دید که لنگان لنگان به بهانه گرفتن کتاب به طرف میزش می امد:
- کتبی که بهم دادی نیستند . یکی اونا رو برداشته
تام نفسی کشید . !به سادگی استفانی خندید و سپس به آرامی گفت :

________________________________________________________________

- مهم نیست . خودشون غیب شدن . کتاب ها الکی بودن !
- تام خیلی خوشحالم کردی ، راستش من امانت دار خوبی نیستم ، ببخشید .
- خواهش ...
ناگهان پرفسور از انتهای کلاس فریاد زد :
- تام ریدل ، ساکت . کسی که امتحان می ده باید تمرکز داشته باشه .
سپس رویش را به طرف همان دختر چند لحظه پیش با تام حرف زده بود کرد و گفت :
- خانم مک کنینز ، لطفا شروع کنید .
_______________________________________________________________________________

کم کم همه امتحان خودشان را دادند . حواس تام اصلا به کلاس نبود با خودش می گفت :
- اگر جای کتاب ها لو برود ، اگر استفانی از ماهیت کتاب پی ببرد اگر ... ؟
افکارش همچنان مشوش بود که ناگهان اسمش برای امتحان صدا زده شد .
- تام ریدل
از امتحانش راضی نبود . معلم هم مشکوک شده بود به او چون او دانش آموز خوبی بود بالاخره زنگ کلاس خورد و همه به سمت در خروجی هجوم بردند . تام در حال رفتن بود که ناگهان پروفسور او را صدا زد .
- تام ریدل بیا اینجا
_________________________________________________________________

تام آرام آرام به طرف انتهای کلاس جایی که پرفسور ایستاده بود ، پیش می رفت . نگاه های معلم پیشگویی حاکی از تعجبی نامفهوم بود . در حالی که گویی را که در دست داشت به روی میز می گذاشت رو به تام گفت :
- آقای ریدل شما که درستون عالی هست و از شاگردان ممتاز من هستید . پیشگویی های شما حرف ندارن
تام به یاد چرندیاتی که قدیم از خود می نوشت و به پرفسور می داد افتاد ، و در دلش به او می خندید .
- امم ، راستش من وقت نکردم تمرین کنم .
___________________________________________________________

-چه جوری اقای ریدل ؟ شما همیشه جزو شاگردای نمونه ما بودید
-ببخشید پروفسور دیگه تکرار نمیکنم
- این دفعه باهات کاری ندارم تام چون میدونم حتما مشکلی واست پیش اومده وگرنه کارت بهتر از این ها بود
- ممنونم پروفسور
- میتونی به من اعتماد کنی و مشکلت رو بگی
- نه پروفسور خودم حلش میکنم مسئله خانوادگی هست
- باشه حالا میتونی بری
- ممنون
به سمت تالار اسلایترین حرکت کرد با گفتن رمز وارد شد ناگهان جسیکا را روبروی خودش دید !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!