جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  255 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: جمعه 26 مهر 1387 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
گاج(گروه آموزشي جوگير!)

= = = = = = = = = = = = = = = =
دو پيكره ي سياه پوش،به سوي سلول تك نفره ي نويل لانگ باتم در حركت بودند.ديوانه سازها هميشه به خوبي مي دانستند نويل از چه چيزي وحشت دارد: ديدن پدر و مادر معلول خود! و در اين شب نيز قصد انجام چنين كار كثيفي را داشتند.در سلول نويل باز شد و به همراهآن موجي از توده سرماي كم فشار() كه از مناطق دمنتوريوس در جريان بودند، به بدن لاغر و نحيفش كه در آن لباس راه راه بزرگش مخفي شده بود برخورد كرد.قبل از آن كه او بتواند عكس العملي از خود نشان دهد دو ديوانه ساز به او نزديك شدند و او بدون هيچ كلامي بيهوش شد.

شايد يك ساعت،يك روز و يا يك ماه بعد،هنگامي كه او چشمان سنگين خود را باز كرد،اولين صحنه اي كه در برابرش قرار گرفت،مردي نسبتا ميان سال و كچل با كت و شلوار سياهي بود كه با شيطنت خاصي به او نويل نگاه مي كرد.نويل تصميم گرفت لب به سخن گفتن باز نكند و يا شايد اگر دوست داشت نمي توانست حرفي بزند.در اتاقي كه نويل در آن قرار داشت هيچ ديوانه سازي به چشم نمي خورد.اما همان چشم هاي شرور مرد خود بيانگر اتفاقي بد بود!

در سمت راست او پنجره اي رو به دريا قرار دشات.صداي امواج دريا بسيار خشن جلوه مي نمود.آن مرد سرش را دقيقا در روبروي كله ي نويل قرار داد.با چشم هاي كره اي شكلش نويل را از نظر گذراند و سپس بر روي صندلي مقابل نويل نشست.

-ببين نويل تنها راه خلاصي تو از اين زندان اينه كه بايد به سوال هاي من جواب بدي!وگرنه باز هم همون اتفاقات قبلي واست ميفته!ولي اين بار يه خورده وحشيانه تر!پس حاضري؟

قطره اشكي از چشمان متورم و سرخ شده ي نويل بيرون آمد و به سوي پايين جاري شد.

-شروع مي كنيم!زود شريع جواب بده ببينم مغز تسترال از چند بخش تشكيل شده؟

-

پس نمي خواي جواب بدي؟دوباره امتحان مي كنيم!در گياه بالتيمور پرسيكا چند نوع شيره يافت مي شه؟

-

-خودت خواستي نويل!

چوبدستي مرد دردستانش ظاهر شد.كروشيو!اين طلسم به سوي نويل روانه نشد.بلكه درست به پشت سرش جايي كه پدر و مادر وي ديوانه وار مي خنديدند روانه شد.خنده ي آن ها به گريه تبديل شد.نويل توانايي جيغ كشيدن نداشت.از خدا مي خواست كه همان موقع او را نابود كند.اما اتفاقات همچنان در جريان بود.

مرد مشتش را محكم بر روي ميز كوبيد و ادامه داد:

-نويل حتي اگه بتوني يكيشو جواب بدي از اين زندان نجان پيدا مي كني!سريع بگو بينم ورد كوچك كننده چيه؟

-

در هر دوره ابوالهول چند تا تخم مي ذاره؟در سال 1883 محتواي قطعنامه 322 چي بود؟جواب بده نويل!كروشيو!سول هاي گرگينه در ساختارشون چه چيزايي دارن؟در تاريخ 1713 چه اتفاقي در هاگوارتز افتاد؟

نــــــــــــه!

دوربين بر روي صورت نويل زوم شد.همه چيز به صورت اسلوموشن بود.اشك هاي نويل در حال پرتاب شدن از صورتش بود.ناگهان صدايي آسماني به گوش رسيد:

يادگيريتان را متحول مي كنيم!جي 5

به محض پايان يافتن اين جمله،دوربين با سرعت زياد از اتاق بيرون آمد.دريا را با سرعت زياد پيمود و در همان موقع نويل از خواب پريد.

با نفس هاي بلند و صدادار خود،مادربزرگ خود را ترسانده بود.هنوز صورت آن مرد خيالي كه نمي شناختش در ذهنش تجسم مي شد.

-چيزي شده عزيزم؟

-نه!

-عاليه!ببين نويل جان پشتيبان درسيت از كانون الان پشت تلفنه! مي گه عملكرد تو امتحانا بد بوده!

-جـــــــــــــــيغ!

= = = == = = = =
تيتراژ پاياني:

درخت تو گر بار دانش بگيرد!!!!! به زير آوري چرخ نيلوفري را!

لطفن يادداشت فرماييد:

97878686 كانون فرهنگي آموزش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: هالی ویزارد
ارسال شده در: دوشنبه 15 مهر 1387 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
كپي رايت!
------------------------------------------------

صفحه كاملا سياهه و فقط در مركز صحنه نوشته اي به چشم مي خوره:
this only come to teach
نوشته رفته رفته محو مي شه و سياهي صفحه به تدريج به رنگ آبي تيره اي در مياد كه چندين لكه ي خاكستري ابر و يك ماه داسي شكل در اون به چشم مي خوره...

- لوپ..!

شي اي به داخل آب ميوفته و سطح صاف آب رو موج دار مي كنه. دوربين با يك حركت كنترل شده آرام تصويري از آسمون رو نشون مي ده.. كلاغي در ميون ابرها پرواز مي كنه و از مقابل ماه داس شكل عبور مي كنه..

ابرها پشت سر كلاغ پيچ و تاب مي خورن و يكي پس از ديگري به حروف لاتين تبديل مي شن:

Ravenwork picture proudly present..
Spical thanks to pigsar company!

دوربين بار ديگر پايين مياد و كوچه ي شلوغي رو نشون مي ده كه مملو از فروشندگان و خريداران شبانه است.

- رداي دست دو.. رداي دست چهار ..پنج.. بياين بخرين فقط يه نات فقط يه نات..
- وسايل بامزه ي شوخي.. بشتابيد.. مديران را دق بدهيد.. دو نات.. فقط دو نات..

كوچه دياگون مملو از جمعيت بود. سروصداي دست فروشاني كه در اين روزهاي اخير تعدادشان به طرز چشمگيري زياد شده بود گوش را كر مي كرد. هر دم صداي نكره اي بيخ گوش ملت بالا مي رفت كه هر جادوگر و ساحره اي را بلاجر مي كرد.

امشب اولين و آخرين باري بود كه آقاي دورسلي به حرف پتونيا گوش مي كرد و به اين مكان كثيف و مملو از ديوانه مي آمد. حالش از كساني كه لباسهاي عجيب و غريب و بوقيانه پوشيده بودند و در اطرافش پرسه مي زد به هم مي خورد.

آقاي دورسلي همانطور كه رولينگ توصيف كرده بود خپل بود و سبيل پرپشت ارزشي اي داشت. هنگام راه رفتن نوسان بامزه اي به سيبيل ها و چربي هاي شكمش مي افتاد! دورسلي همان طور كه راه مي رفت غرولند مي كرد و طبق معمول هميشه رگ شقيقه اش مثل خيار زده بود بيرون!

- پتونيا گوشهاي دادرز رو بگير مي خوام چندتا فحش بالاي هجده سال به اين ملت بوقي بدم يه كم دلم خنك شه ..
- واي خاك به سرم يه وقت ازين حرفها نزني ها..
- آخه نيگاشون كن مثل جهان هشتمي ها مي مونن.. لباسا و وسايل مزخرفشون يه طرف.. اين دست فروشي و خاك به بوقيشون يه طرف..
- فكر كنم نخست وزيرشون خيلي بي عرضه باشه.. من دفعه ي پيش دست فروش نديده....

ناگهان صورت اسب مانند پتونيا قرمز شد و فهميد كه چه بوقي خورده و سوتي فجيعي داده! اما خب آقاي دورسلي خنگ تر از اون بود كه بفهمه زنش چي گفته.. اگر هم مي فهميد، باز هم از اينكه پتونيا چند سال پيش با آرتور ويزلي به اينجا آمده بود با خبر نمي شد. اگر هم از اين با خبر مي شد باز هم از اينكه پتونيا و آرتور به كافه ي مادام پاديفوت رفته بودند خبردار نمي شد

- خاطرات من اثر گلرت گريندل والد.. اگه مي خوايد از روابط دامبلدور و گلرت با خبر بشيــ..

ورنون دورسلي از نعره ي ناگهاني مرد دستفروش كه درست بيخ گوشش فرياد زده بود ناگهان از جا پريد و همين كافي بود كه رگ شقيقه ي او به اندازه ي يه كوافل شود..

- اي بوق تو...

پتونيا از جا پريد و سريعا جلوي دهن شوهرش رو گرفت اما به دليل ناگهاني بودن اين حركت دستش تو دماغ ورنون دورسلي رفت!

- آآآخ.. پاره شد..

ملت كلي به ريش آقاي دورسلي خنديدن:

ورنون كه از شدت عصبانيت و خجالت رنگ و وارنگ شده بود به سرعت به كوچه ي ناكترن كه كنارش بود پيچيد و خدا رو شكر كرد كه اين كوچه خلوت تر از قبلي است اما ناگهان صدايي بيخ گوشش گفت:

- سي دي ..سي دي هاي جديد.. آقا سي دي بدم؟.. سي دي هاي فيلمهاي نامزد اسكار..

ورنون چرخيد كه يه پس گردني به فروشنده بزند اما با نگاه شوهر خركن پتونيا رو به رو شد..

پتي: ورنوون ( با عشوه اسبي بخوانيد!)
ورنون:
پتي: :bigkiss:

و اين گونه بود كه ورنون دورسلي خر شد!

خانه ي دورسلي ها- اتاق نشيمن

ورنون جلوي يك دستگاه پخش سي دي نشسته و سي دي رو هي مي ندازه تو دستگاه هي مي كشه بيرون ..هي مي ندازه تو .... دست آخر هم كه مي بينه سي دي كار نمي كنه يكي مي زنه تو سر خودش يكي هم مي زنه تو سر دستگاه و فحش هاي بالاي هيجده سال به هري و روح جيمز پاتر مي ده!

دادلي نشسته و داره سي دي ها رو زير و رو مي كنه و با جيغ و ويغ زياد از ليبل هاي متحرك روي سي دي تعريف مي كنه. پتونيا يكي از سي دي ها رو از دست دادلي مي كشه بيرون و با نگاه هاي شوهر خر كن از ورنون مي خواد كه اون سي دي رو بذاره..

- واييي... ورنون ببين اسم اين فيلمه مرگه.. اسم كمپانيشم روح جن ماره.. وايي ورنون بايد خيلي ترسناك باشه ..زود باش اينو بذار..

ورنون سي دي رو از پتونيا مي گيره و داخل دستگاه مي ذاره و سرشار از انتظار به صفحه ي سياه تي وي نيگا مي كنه...

چند لحظه بعد
شما هرگز يك كيف را نمي دزديد.. شووومت.. شما هرگز يك ماشين رو نمي دزديد..شوومت.. شما هــ..

- دههه بابا بزن بره جلوتر..

ورنون اين صحنه ها و حرفهاي مزخرف رو رد مي كنه.. چندين اسم با سرعت از جلوي دوربين رد مي شن و ناگهان:


آها آها ...های های...آها آها
آها آها...های های....آها آها
ظهر تابستون نشسوم
لا لا لا...ولا لا
قلم و کاغذ تو دستوم
لا لا لا...و لا لا
برا یار خود نوشتم.
لا لا لا..ولا لا
میون جنگل انبوه موهات،میون ستاره رنگین چشات
گل بودوم مو خار شدوم.شیر بودوم مو خاک شودوم

خانواده ي دورسلي:
شروع ناگهانی فیلم با آهنگ بندری،آن هم از نوع جواتیش باعث میشه که آقاي دورسلي با چندين مشت به خودش و دستگاه و غيره سي دي رو در بياره و از پنجره به بيرون پرت كنه..

ورنون: اين ديگه چه فيلم ترسناكي بود؟!
دادلي: بابا ..بابا بيا اين يكي رو بذار من ديدمش خيلي قشنگه..

ورنون با نگاه به ليبل سي دي و كه عكس عله بر روي آن بود سي دي رو از پنجره پرت مي كنه و عقده هايش از عله رو روي دادلي خالي مي كنه..

ورنون: اي توله بلاجر بوقي.. تو از همون كتاب هفت تا الان يه بوقي عله دوسته حزب دالاهوف شدي... (توسط ناظر سانسور شد!).. ديگه چه فيلمايي ديدي؟! فيلماي (توسط ناظر سانسور شد!).. با كدوم دافي رفتي اين فيلما رو ديدي؟

ورنون با رگ شقيقه ش كه حسابي باد كرده بود به جون دادلي افتاد و يه كتك قشنگي بهش زد .. سرآخر هم باز با نگاههاي شوهر خركن پتونيا دست از سر دادلي برداشت و رفت كه يه سي دي ديگه رو توي دستگاه بذاره.

- چگونه خز كنيم؟..چي ؟ نمي تونم بخونم اسمشو پتي.. اين خز ديگه چه جور (توسط ناظر سانسور شد!)
- واي خاك به سرم ورنون زشته..نگوو جلو بچه..

آقاي دورسلي يه سي دي بدون اسم رو داخل دستگاه مي ذاره و ناگهان با صداي انفجار شديدي چند نفر از تي وي مي پرن بيرون و ورنون رو حسابي كتك مي زنن؛ پتي تا مرز جر خوردن _ حنجره ش(!)_ جيغ مي زنه و دادلي هم مي ره پشت مبل قايم مي شه..

لحظاتي بعد
خانواده ي دورسلي به ترتيب قد روي يه كاناپه ي به شدت ارزشي جلوي يه دوربين نشستن و چندين كاراگاه از جادوگر و ساحره پشت دوربين وايستادن.

جادوگر اول: خب بوقي ها .. به دستور من جلوي اين دوربين، از اينكه سي دي هاي فيلم رو بدون حق كپي رايت ديديد اظهار شرمساري مي كنيد و مي گيد كه بوق خورديد... يك دو سه .. بعديش چنده؟!.. مهم نييي اكشن..

هر سه تا دورسلي ها: به نام خدا هستيم خانواده ي دورسلي خيلي از اين كارمون پشيمونيم و اينا و اينكه پورتنو مي شناسيم و به شما هم توصيه مي كنيم كه حق كپي رايت رو اينا رعايت كنيد و همين..

و در آخر هم تيتراژ با آهنگ كارتون كوسه ماهي!
---------------------------
كپي رايت باي همه ي فيلماي هالي ويزارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در 1387/7/15 21:53:54
ویرایش شده توسط پرفسور فليت ويك در 1387/7/16 13:19:52
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: هالی ویزارد !
ارسال شده در: دوشنبه 15 مهر 1387 12:48
نمایش جزئیات
آفلاین
دوربين فضايي تك رنگ در زمينه ي آبي- خاكستري را نشان ميدهد كه همراه با نواي لرزه برانداز گيتارباس، فضايي سرد و بيروح را ايجاد ميكند.

تم ترسناكي از همنوايي سازها در متن فيلم درحال پخش است؛ با تك نوازي ويولون، نم نم باران همراه با قطره خوني، روي پنجره ي اتاقي مينشيند. قطرات خون به هم ميپيوندند، صداي ضرب طبل ها به اوج ميرسد و عنوان فيلم را شكل ميدهد:

سوويني تـــاد

قطرات خون روي صندلي كنار پنجره، راه مي افتند، از پايه هاي آن حركت كرده و بر زمين فهرست بازيگران را تشكيل ميدهد:

تد ريموس لوپين.............................سوويني تاد (بنجامين باركر)
چو چانگ......................................خانم لاوت (زيباي چشم سياه)
سر بارون خون آلود.........................قاضي تورپين
بارتي كرواچ (پسر).........................بدفورد (مباشر قاضي)
ويكتوريا ويزلي...............................خانم باركر (همسر سوويني تاد)
ليلي پاتر......................................جوهانا باركر (دختر سوويني تاد)
هوگو ويزلي..................................آنتوني هوپ (دريانورد جوان)
آركتوروس بلك...............................سينيور پيرللي (نمايشگر دوره گرد)
ريگولس بلك.................................توبي پيرللي (پسر نمايشگر دوره گرد)


جوي كوچك خون در تخته هاي كف اتاق فرو ميرود...

دوربين با سمفوني ترس و وحشت در سايه فرو ميرود. سپس روشنايي گرگ و ميشي سقفي از تخته هاي چوبي كنار هم را نشان ميده، كه از آنها قطرات خون ميچكد؛ دوربين همراه با قطرات خون به پايين حركت كرده و همگي با هم به چرخ گوشتي خون آلود ميرسند.
دوربين در جلوي چرخ گوشت قرار ميگيرد؛ خون بر آن سرازير شده، با خوني كه از سوراخهاي آن بيرون زده، يكي ميشود و نام سازنده ي تيتراژ بر صفحه ي دوربين شكل ميگيرد:

اشعار.........................................يغما گلرويي
تيتراژ...........................................كورمك مك لاگن
چهره پرداز...................................نيمفادورا تانكس
صدا بردار.....................................استرجس پادمور
موسيقي.....................................سلستينا واربك
مدير فيلمبرداري............................جي.كي.رولينگ


دوربين كمي از صحنه فاصله ميگيرد و چرخ گوشت را نشان ميده كه بر روي يك فر قرار دارد. خون از چرخ گوشت به درون فر روان ميشود. دوربين با نواي هولناكي نزديك رفته، درون فر را نشان ميدهد. خورده هاي نان و گوشت به خون آغشته ميشود و در كنار هم نام تهيه كننده را شكل ميدهند:

تهيه كننده...................................سايت جادوگران

جريان خون از در فر سرازير شده، بر كف خاكستري چوبي جاري ميشود و با حركتي آرام وارد و همزمان با دوربين، وارد مجراي فاضلاب ميشود. دوباره خون به صورت قطره قطره بر سياهي مطلق فرو مي آيد و نام كارگردان را شكل ميدهد:

نويسنده و كارگردان.......................كورمك مك لاگن


-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

دوربين فضاي درون سالني را نشان ميدهد. مبلمان سورمه اي دوره ي لويي شانزدهم با فرش دستبافي از شرق به صورتي اشرافي كنار هم چيده شده اند؛ ميزي از چوب مرغوب گردو، در گوشه ايي قرار گرفته و مردي چهارشانه و ميانسال، با چهره ايي موذي و موهايي كه به يك سو شانه شان كرده، پشت آن نشسته است. پرده هاي مخمل دودي جلوي ورود هر گونه نوري را ميگيرد و تنها نوري كه آنجا را روشن ميكند، در نيمه بازي است كه بارتي پشت سر خودش نبسته است. او درحالي كه كمي خم شده، كنار آن مرد ايستاده و با او حرف ميزند:

- درك ميكنم، ولي ارباب فكر نميكنيد ممكنه وجود لوپين براتون مسئله ايي ايجاد كنه؟

چهره ي مرد در هم رفت. لحظه ايي دستانش را در هم گره كرد و درحالي كه به جلو خم شد بود، با آرنج به ميز تكيه داد. سخت در فكر فرو رفته بود. بارتي در سكوت اربابش رو تماشا ميكرد؛ در حالي كه بيشتر به سمت اربابش خم ميشد زمزمه كرد:

- من هميشه گفتم كه حاضرم جونم رو هم براتون فدا كنم. حالا هم ميتونم شر لوپين رو يه جوري براتون كم كنم، تا سر بارون خون آلود بتونه بي دغدغه به عشق اش برسه. و با نيشخندي حيواني به اربابش خيره شد...

دوربين روي صورت بارون زوم كرد و در عمق چشمانش فرو رفت و درخشيد.


بيرون خانه

- تد ريموس لوپين! به نام قانون بيا بيرون و فكر فرار رو هم از سرت خارج كن...

و بارتي در حالي كه سرش رو به طرف همراهانش ميچرخاند با خنده ايي زشت و لحني كشيده ادامه داد:

- چون خونه ات محاصره است.


درون خانه

زني زيبا با موهايي بور و چشماني آبي و افسونگر، درحالي كه شال بافتني تور مانندي را دور خود پيچيده بود و دامن بلند پيراهن خوابش را در دست داشت، از پله ها پايين آمد و ثانيه ايي بعد مردي در كنارش قرار گرفت. زن صورتش را برگرداند و رو به مرد گفت:

- تد! عزيزم اينا چي ميگن؟ تو چي كار كردي؟ نماينده ي قاضي با تو چي كار داره؟

دروبين چرخيد و چهره ي جذاب مرد را نشان داد. با گونه هايي استخواني، موهايي با سايه ايي از آبيِ خاكستري و چهره ايي رنگ پريده و مغرور. با اطمينان خاطر دست راستش را دور شانه ي زن حلقه كرد و او را به خود نزديكتر كرد و با صداي آهسته و آرامش بخشي گفت:

- نميدونم چرا اينجان؛ به هر حال الان ميرم و متوجه ميشيم، باشه؟ ويكتوريا، تو برو پيش ليلي و نذار بيدار شه...

صداي خشن بارتي دوباره به گوش رسيد:

- لوپين در رو باز كن، وگرنه مجـــــبورم در رو بشـــــكنم. و همراه با كساني كه با او بودند، زير خنده زد.

ويكتوريا با چشماني نگران به تد چشم دوخت و خواست با كلماتي كه پيدا نميكرد او را از رفتن بازدارد كه صداي بچگانه ي كودكي دو ساله، آن دو را به خود آورد. ليلي كوچك، با خرس سفيد و بزرگي كه در دست داشت، با قدمهايي آهسته از پله ها پايين مي آمد:

- بابا! اين تيه داله بلن بلن حلف ميزنه؟ منو از خواب بيدال كلد. و با چشمان درشت و معصوم خود به تد چشم دوخت.

تد لحظه ايي در خاموشي به زن و فرزندش نگريست، گونه ي خوش تراش همسرش را لمس كرد، از پله هاي باقيمانده پايين آمد و در خانه را باز كرد.

بارتي در حالي كه با دو انگشت شست و اشاره اش عرض كمربندش را گرفته بود و يك پايش را جلو نهاده و با ژستي رئيس مأبانه در جلوي چند نفر كه به نظر ميرسيد از افراد قاضي اسميت باشند ايستاده بود:

- خب! آرايشگر جوان! خيلي معطلمون كردي؟ بايد همراه ما بياي. به جرم دزدي از بانك. بيچاره! بايد بيست سال آينده رو توي زندون آب خنك بخوري.

دوربين به سمت خانه چرخيد و تد را نشان داد كه در درگاه در ايستاده و دستانش را در چارچوب در قرار داده است. با صداي بم و مردانه ي خود گفت:

- دزدي؟ تنها در صورتي من دزدي ميكنم كه تو كشيش شده باشي كرواچ!

- حرف اضافه موقوف!
و با اشاره ايي، دو تن از افراد پس از اينكه بر روي ايوان جلوي خانه دويدند و درحالي كه چوب دستي هايشان را به سمت او نشانه رفته بودند، دستانش را گرفتند و دستبند زدند.

تد كه تلاش ميكرد دستانش را آزاد كند بلند بلند شروع به حرف زدن كرد:

- آشغالا ولم كنيد! ويكتوريا! ويكتوريا! حداقل بزايد ويكتوريا رو ببينم! ويكتوريــــــــــا...

موسيقي استرس زايي پخش ميشود و مردان بيرحم، تد را كشان كشان با خود ميبرند. بارتي با نگاهي به كل نماي خاكستري خانه، سوار اسب سياهي ميشود و افسارش را در دست گرفته و به سرعت از آنجا دور ميشود...

باد ميوزد و گرد و چند برگ را كه در هوا ميچرخند با خود ميبرد. دوربين فضاي جلوي خانه ي تد را نشان ميدهدُ؛ آرام آرام جلو ميرود، از شيشه هاي پنجره وارد خانه ميشود و زن را نشان ميدهد كه بر آخرين پله نشسته و دختر بچه ي گرياني را درآغوش كشيده و درحالي كه هراسان به در ورودي خيره شده است، قطرات زلال اشكش آرام آرام از گونه اش به پايين ميغلتند...


پانزده سال بعد

دوربين امواج تيره ي دريا را نشان ميدهد. درحالي كه آرام و رازآميز با جزر و مد بالا و پايين ميروند؛ سپس عقب تر آمده و نرده هاي لبه ي قايقي كوچك را نشان ميدهد، ميچرخد عرشه ي كوچك و دلگير قايق نمايان ميشود. پس از چند لحظه همراه با صداي پا، در كابين باز شده و دريانورد بسيار جواني بر عرشه ظاهر ميشود.
طنابي را كه در دست دارد به صورت حلقوي جمع ميكند و بر زمين مي اندازد.

دوربين دوباره امواج آرام دريا را نشان ميدهد، كه ناگهان صداي شكافته شدن سطح آب اين آرامش را بر هم ميزند و سر يك مرد از آبهاي سرد دريا بيرون ميآيد. مرد جوانِ روي عرشه كه متوجه شده، سريع طناب را برميدارد، يك سر آن را به نرده ي قايق ميبندد و سر ديگر آن را براي براي مرد مي اندازد. مرد كه سر ديگر طناب را گرفت و خود را به قايق نزديك كرد. دريانورد جوان، به لبه ي قايق تكيه داد و دستش را به سوي مرد دراز كرد. مرد خود را به سختي از طناب بالا كشيد و دستان دريانورد را گرفت.
دريانورد با هر زحمتي بود مرد را روي عرشه كشيد. مرد درحالي كه كف دستانش را بر روي زمين عرشه گذاشته و دو زانو بر آن خم شده بود. سرش را كه آب از آن ميچكيد بالا برد، نگاهي بيروح به او انداخت، چشمانش سياهي رفت و ديگر چيزي نفهميد...


درون كابين قايق

مرد با موهايي جو گندمي وخيس، بر تختخواب چوبي و قديمي دراز كشيده. دريانورد لحاف مندرس رويش را مرتب ميكند و، كهنه ايي كه در دست دارد، روي ميزي ميگذارد و روي صندلي كنار مرد مينشيند.
مرد به سختي، درحالي كه پلكهايش ميلرزند، چشمانش را باز ميكند. دريانورد برق خوشحالي در چشمانش ميدرخشد:

- يا مرلين! تو به هوش اومدي! داشتي ميمردي! چرا اونجا بودي؟ اومده بودي صيد ماهي مركب؟ يا نكنه كشتي اتون غرق شده؟ فكر نميكردم توي اين چند روز كشتي ايي از اينجا عبور كنه؟

- آب!... آب!

دريانورد چوب دستي كوچكش را به طرف ليواني كه بر روي ميز كنار تخت بود گرفت:

- آگوامنتي.

ليوان آب را برداشت، دستش را پشت بالش مرد بيمار قرار داد و او را كمي بالا آورد تا براحتي آب بنوشد.


هفت روز بعد

دوربين دريانورد را نشان داد كه در حال جدا كردن ماهيهاي كوچك از تور ماهيگري اش بود. مرد بيمار كه به نظر ميآمد خوب شده از پشت سر به او نزديك شد...

- صبح بخير.
- اوه! بهترين آقا؟ فكر ميكنم ديگه خوب شدين؛ بياين بشينين اينجا تا برم براتون يه نوشيدني گرم بيارم، بشينين.

دريانورد وارد كابينش شد و با دو فنجان چاي برگشت. با لبخند كوچكي كه بر لبانش نقش بسته بود، يكي از آنها را به سمت مرد گرفت و خودش ديگري را به لبان نزديك كرد و بر سر جايش نشست و به مرد چشم دوخت. دقايقي سپري شد و هر دو فنجانهاي خاليشان را بر روي زمين گذاشتند.

دريانورد رو به مرد كرد و گفت:
- من اسمم هوگوئه! ميدوني! ماهي دو هفته ميام اينجا براي ماهيگيري. توي عمقي كه اين قسمت از دريا داره، ماهيهاي خوشمزه ايي پيدا ميشه كه كلي براشون مشتري هست. تنها زندگي ميكنم. پدرم وقتي بچه بودم من و مادرمو ترك كرد. مادرم هم دو سال پيش بر اثر ذات الريه مرد.

- خيلي متأسفم.

- شما چي؟ اسمتون چيه؟

...


چند روز بعد، لنـــــدن

هوا ابري و دلگير و سرشار از حس انتظار و انتقام است. مردي با كلاه و شنلي سياه، با قدمهايي لرزان، درحالي كه سرش را به زير انداخته و آهسته اطرافش را زير نظر گرفته، از خيابان كم عرض رد شده، وارد ساختماني خاك آلود ميشود.

صداي كساني كه درحال گفتگو از كنارش ميگذرند، به خوبي به گوشش ميرسد:

- ماريتا! اونو نگاه كن! داره ميره از شيريني هاي خانم چانگ خريد كنه؛

مخاطبش با پوزخندي جوابش را ميدهد:

- بيچاره! بايد يكي بهش بگه بعد از خوردن اون گوشتهاي خراب، بره سنت مانگو!

دوربين هر دو را نشان ميدهد كه خنده كنان از آنجا دور ميشوند.

دوربين همگام با مرد وارد ساختمان ميشود؛ پشت شيريني ها و كلوچه هايي كه، روي پيشخواني بلند و طويل قرار دارند، كلاه زنانه ي كوچكي، بر انبوه موهاي آشفته و موشي رنگ، به چشم ميخورد.

صاحب كلاه، متوجه حضور كسي شده، سرش را برميگرداند و چشمانش بر نگاه خشك و سرد مرد قفل ميشود. صداي چرخ كالسكه ها و سم اسبهايي كه آنها را بر سنگفرش خيابان فيلت ميكشند، به گوش ميرسد. زن درحالي كه به خود آمده:

- صبح به خير! كمكي از دست من ساخته است؟
- بله. ميتونم بپرسم، شما از خانواده ي لوپين، آرايشگر طبقه ي بالاي اينجا، خبري ندارين؟
- تد ريموس لوپين؟ شما نميدونين؟ چند سال پيش، قبل از اينكه من اينجا رو راه بندازم، قاضي به جرم دزدي تبعيدش كرد به استراليا.
- زن و بچه اش؛ از اونا خبري ندارين؟

زن با نگاهي مشكوك براندازش كرد و درحالي كه دو دل به نظر ميرسيد گفت:

- براي چي ميپرسين؟
- من دوست همسرشون هستم؛ براشون از طرف اون پيغامي آوردم.

زن سرش را نزديكتر آورد و با صداي آرامتري گفت:

- اوه! زن بيچاره قرباني عشق و هوس بارون خون خوار شد...

دوربين از زاويه ي راستِ نيمرخ صورت مرد حركت كرده و به سمت زن ميچرخد. زن با صدايي كه به سختي شنيده ميشود ادامه ميدهد:

- اون بعد از بلايي كه سرش اومد، با سم باسيليسك خودكشي كرد. دخترش الان تحت سرپرستيه بارون، توي اون خونه عملا زندونيه؛ يا ريش مرلين! خيلي وحشتناكه! هيچ كس جرأت نداره از اين موضوع حرف بزنه، وگرنه ممكنه درحالي كه شكنجه شده باشه، توي ناكترن پيداش كنن!

صداي به زمين ريختن شيريني ها، سكوت وهم انگيز فضا را ميشكند. مرد درحالي كه نميتواند تعادل خودش را حفظ كند، زانوانش خم شده و دستش را به پيشخوان گرفته است. زن با دستپاچگي به اين سو آمده و زير بغل مرد را ميگيرد. با اينكه نگه داشتن جسم سنگين مرد دشوار به نظر ميرسد، او را به طرف دري سياه رنگ ميبرد...

در اين لحظه دوربين گريزي به سالهاي بسيار دور ميزند. سالهايي كه تد، در كلبه ي صدفي، كنار امواج درخشان دريا و صخره ها، به ويكتوريا دل باخت. همزمان صداي ترانه ايي غمگين به گوش ميرسد:

از ياد نبر كه از ياد نبردمت!
از ياد نبر كه تمام اين سالها،
با هر جغد نابه هنگام از جا پريدم،
نامه را از پايش باز كردم
و به جاي دست خط تو،
خط جادوگري،
ساحره ايي،
گرگينه ايي را ديدم!
از ياد نبر كه هميشه،
بعد از شنيدنِ آهنگِ "جان ويكتوريا"
درْ سلولِ من باران باريد!
از ياد نبر كه "با تمام اين احوال"
هميشه اشتياقِ تكرارِ ترانه ها با من بود!
هميشه اين من بودم
كه براي بوسه ايي ساده پاپيش مي گذاشتم!
هميشه حنجره ي من
هواخواهِ خواندنِ آوازِ آرزوها بود!
هميشه اين چشمِ بي قرار...

- يك نفر صداي آن گرامافون لاكردار را كم كند!



لحظاتي بعد

زن با مشتهاي كوچكش، آب خنكي را بر صورت مرد ميپاشد:

- فكر نميكردم اينقد به هم بريزي؟ منو ببخش؟ بيا اين نوشيددني آتشين رو بخور؛ حالتو جا مياره

مرد روي يك صندلي چوبي، در كنار پنجره ي اتاق تاريك نشسته و سرش را ميان دستانش گرفته. آرام آرام سرش را بلند ميكند و با نگاهي به چشمان سياه و درشت زن، جام را از دستانش ميگيرد؛ لا جرعه سر ميشكد و نفسي تازه ميكند:

- من خودِ تد ريموس لوپينم. ويكتوريا زن من بود. ما يه دختر كوچيك داشيتم. ليلي...فكر نميكنم تو اونو ديده باشي. بسيار افسونگر و زيباست، درست مثل مادرش...

زن با قيافه ايي مات و مبهوت، نگاهي به چهره ي دردمند تد مي اندازد و با ناباوري بيشتري به او خيره ميشود:

- تد ريموس لوپين؟! پناه بر مرلين! اينجا چكار ميكني؟ ميدوني اگه بارتي بويي ببره كه تو برگشتي و به اربابش بگه، چه اتقافي ميفته؟

- شرط ميبندم از دست اون خونخوار هر چيزي بر مياد. ولي من نميرم. بايد انتقام ويكتوريا رو ازش بگيرم. بايد ليلي رو نجات بدم. تو كه نميخواي به كسي چيزي بگي؟

- من؟

و نگاهش از چشمان تيره ي تد لغزيد و به دستانش، كه در ميان حجم مخمليِ پيراهن قهوه اي اش گم شده بودند، خيره شد.

- چطور ميتونم كمكت كنم؟

- اول از همه به يه چوب دستي نياز دارم خانمِ..؟

- چانگ! چو چانگ!


چند روز بعد

درِ مغازه باز ميشود. نمايشگر دوره گرد معروف به همراه پسر نوجوانش وارد ميشود و با صداي بلندي چو را خطاب ميكند:

- اوه! زيباي چشم سياه؟ از اون شيريني هاي مخصوصت كه براي ما نگه داشتي؟

با دستش به پشت پسرش ميكوبد و قاه قاه ميخندد:

- پسرم! تو ميتوني كالسكه رو ببري خونه. بعد از اينجا بايد به چند نفر سر بزنم.

پسر از پدرش خداحافظي ميكند و از مغازه خارج ميشود.
دوربين نمايي پاييني از پشت پيشخوان را نشان ميدهد؛ چو با دامن لباسش دستانش را تميز ميكند:

- آقاي بلك! چقدر خوشحالم كه ميبينمتون. خانم بلك چطورند؟ چقدر شيريني براتون بذارم؟

- ما رو اينبار معاف كن چوي عزيز. شنيدم آرايشگر جديدي اومده. اين آناكين هم ديگه پير شده و زياد از كارش راضي نيستم. قاضي فردا شب يه مهموني داره و من دلم نميخواد... ميدوني كه!

- بله! كار بسيار خوبي ميكنيد! مطمئنم از كارش خوشتون مياد. توي همين مدت كم مشتري هاي خوبي پيدا كرده. فقط چند لحظه صبر كنيد تا برم بهش بگم كه شما اومديد.

و با هيجاني مخفي در چشمانش، به سوي پله ها رفته و از آنها بالا ميرود. پشت در اتاق لحظه ايي مكث كرده، در زده و وارد ميشود:

- تد! آقاي بلك اومده. ميدوني كه، از دوستان و هم پاتيلي هاي شبونه ي بارونه. تو حاضري؟


ساعتي بعد؛ زير زمين مغازه ي خانم چانگ

صداي نا هنجار چرخ گوشت به گوش ميرسد. چو آستين لباسش را بالا زده و در حال چرخاندن دسته ي چرخ گوشت است. تد پشت به دوربين ايستاده و دست راستش را بالا ميبرد. با فاصله ي زماني منظم، صداي برخورد ساتور با تخته ي گوشت بُري به گوش ميرسد. دوربين ناگهان صحنه ي تهوع آور و ترسناكي از سر آركتوروس بلك را نشان ميدهد.

سه ماه با سرعتي باور نكردني طي ميشود. با بر ملا نشدنِ انتقام غير انساني تد از اشراف و بزرگان شهر كه همگي خوي و صفتي مانند سر بارون خون آلود داشتند، حالا آرايشگاه سوويني تاد، به اندازه ي شيريني هاي خانم چانگ معروف شده است. هوگو ويزلي، دريانورد جواني كه تد را نجات داد، به صورت اتفاقي با ليلي، دختر تد آشنا شده، مسحور زيبايي بي نظيرِ او ميشود. ليلي طي صحبت هاي پنهاني و دور از چشم قيّم اش با هوگو، متوجه ميشود كه آرايشگاه جديد خيابان فيلت، ممكن است همان پدر تبعيدي خودش باشد؛ و سرشار از ميل بي امانش براي ديدن پدر، براي اطمينان يافتن از صحت ادعاي هوگو، معجون مركب پيچيده ي حاوي موي بارون را مينوشد و به كمك هوگو از خانه خارج شده، بي خبر از اتفاقات مرموزي كه در آرايشگاه آقاي تاد مي افتد، راهي آنجا ميشود.


اولين شب ماه آگوست

دوربين آخرين گروه زنان خوش لباس شهر را نشان ميدهد، كه با دستاني پر از پاكتهاي شيريني، با خنده و گفتگو از مغازه ي خانم چانگ خارج ميشوند. همزمان همگي ساكت شده، كنار ميروند تا سر بارون خون آلود وارد مغازه شود.

بارون با نگاهي سرسري به مغازه، به سوي پيشخوان حركت كرده، كلاهش را برميدار و در دست ميگيرد. نگاه چو متوجه حضور بارون ميشود:

- جناب سر! خيلي خوش اومدين، كاري از دست من ساخته است؟ متأسفانه شيريني هامون براي امروز تموم شده و...

ليلي كه چهره اش به وضوح رنگ پريده است، با خشم و تحكمي ساختگي حرف چو را قطع ميكند:

- من براي شيريني اينجا نيومدم خانم جوان! آرايشگاه آقاي تاد هنوز بازه؟ ميخوام سري به اين آرايشگر پر آوازه و جديد شهر بزنم!

با شنيدن اسم تد، گرماي مطبوعي چو را در بر گرفت. بلاخره آن لحظه ي موعود آمده بود و تد با تمام كردن انتقامش، براي هميشه با خاطره ي ويكتوريا خداحافظي ميكرد:

- منتظر باشين جناب قاضي. ميرم حضورتون رو به اطلاعش ميرسونم.

چو صداي قلب خود را ميشنيد. با عجله از پله ها بالا رفت و در اتاق تد را باز كرد:

- اومدش! خودِ خودِ بارونه!

آسمان شب صاف و پر ستاره است. قطعه ابري كوچك جلوي روشني بخشيدن ماه را گرفته است. با شنيدن اين كلمات، تد كه كنار پنجره ايستاده، ناگهان بر ميگردد. چشمانش پوشيده از رگهاي خوني است و به قيافه اش جلوه ي ترسناكي بخشيده است:

- كجاست؟ الان كجاست؟

- اون پايين ايستاده.

به تد نزديك ميشود، دستش را روي بازوي او قرار داده، در حالي كه سرش را خم كرده، با شيفتگي به او نگاه ميكند:

- امشب اين كابوس براي هميشه تموم ميشه!

و با لكنتي خفيف و صداي آهسته ايي گفت:

- و من تا هميشه در كنارتم!

- حالا وقت اين حرفا نيست چو. برو تا نرفته بهش بگو بياد بالا. فردا بهترين شيريني هات رو براي بارتي ميفرستيم. البته اين بار با گوشت چرخ شده ي اربابش.

سرش را با جنون تكان داد تا افكار مزاحمي كه آزارش ميداد خارج كند. چو با دلشكستگي نگاهش كرد و به طبقه ي پايين رفت.


هفت دقيقه بعد

كف صابون نيمي از صورت ليلي را پوشانده است. سرش را به صندلي تكيه داده و منتظر اتمام شروع كار سوويني است، تا سر صحبت را با او باز كند. قلبش ديوانه وار به قفسه ي سينه اش ميكوبد.

قيافه ي تد بيانگر همه انتظاريست كه براي اين لحظه كشيده. به بيرون از پنجره خيره ميشود.قطعه ابر كوچك كنار رفته و قرص كامل ماه با تلاءلوي زيبايش ميدرخشد.
گلويش خشك ميشود. حس ميكند از پوسته ي مجازي اش خارج گشته و از اسارت تنِ آدميزادي اش بيرون ميرود. بوي عجيب بارون بيني اش را نوازش ميكند. درحالي كه پشت صندلي بارون ايستاده، دوربين نماي كاملي از گرگينه را به نمايش ميگذارد. قامتي خميده، دندانهاي تيز و بلند؛ تيغ ريش تراش از دستان پشمالودش به زمين مي افتد.

بارون سايه ايي سرد را بر روي خود احساس ميكند. سرش را برميگرداند و بر جاي خود ميخكوب ميشود. چوب دستي اش درون جيب كتش كه چوب رختي آويزان كرده، قرار دارد. عرق از سر و رويش جاري ميشود. هر گونه قدرتي از او سلب شده. چهره اش كم كم در سياهي فرو ميرود...

- نــــــــــــــــــــه!

تد درحالي كه گلوي خون آلود بارون را در دستانش گرفته، به سمت صدا برميگردد. هوگو با حالتي اسف بار و وصف ناشدني با جديت چوب جادويش را به سمت تد گرفته و در چارچوب در ايستاده است. چو با زانواني لرزان پشت سرش ايستاده است:

- اون ليليه! ولش كن گرگ عوضي، ولش كن! من نجاتت دادم. ولي اگه به منم مديون نباشي، به دخترت رحم كن.

چو بيدرنگ به درون اتاق حجوم مي آورد. چوب دستي اش را به سمت تد نشانه رفته و با طلسمي بيهوشش ميكند.

بارون كه كم كم آثارِ ليلي در او پيدا ميشود، غرق در خون در كنار تد به زمين مي افتد؛

دوربين آرام آرام از هوگو كه ليلي را درآغوش كشيده دور ميشود. صداي غريبِ نم نم باران شنيده ميشود...

قطرات خون ليلي از لا به لاي انگشتان تد بر زمين به صورت كلمه ي زير نقش ميبندد:

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: هالی ویزارد !
ارسال شده در: دوشنبه 15 مهر 1387 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- پیست .. پیست... آپاراتچی؟
- هوووووم؟ :pint:
- یه ربع از شروع سانس گذشته، یالا فیلمو بذار دیگه.
- هیک! ( افکت سکسکه) آواز ققنوس های مجیدی یا سه....هیک... ساحره ی حکمت؟
- هیچ کدوم مرتیکه مفنگی! سانس ویژه داریما... دوستان زبل رو بذار

دقیقه ای بعد:

موزیک سرشار از شادی و طراوت مگ مگ و دوستان زبل در سالن سینما پخش میشه و مردم هم که دچار نوستالژی خاطرات شده ان با دیدن قهرمان های دوران کودکیشون روی پرده ی نقره ای به وجد میان...

گوپس!

در آپاراتخونه از پاشنه در میاد.

- ... این چیه؟ چرا مگ مگ رو گذاشتی؟
- خودت گفتی دو...هیک...دوستان زبل باو.
- یا همین الان فیلم هری پاترو و دوستان زبل رو میذاری یا ترو با مگ مگ و هری پاتر پیوند میزنم...معتاد... بوقی... مورفین...

صدای خنده های مردم با قطع شدن یک مرتبه ی فیلم به اعتراض و فحش تبدیل میشه... چند لحظه بعد موزیک ارزشی سری فیلم های هری پاتر پخش میشه و ملت که تازه یادشون اومده برای دیدن کدوم فیلم به سالن اومدن، خفه خون میگیرن!

کلمات به تدریج روی صفحه شکل می گیره:


هری پاتر و دوستان زبل در هفت پرده!
(قسمت دوم)


پرده ی پنجم- هری پاتر و پایتخت – یکی از کوچه های قدیمی شهر

دو تا پسر بچه جلوی یک در چوبی و پوسیده نشستن و دارن با هم کارت بازی می کنن و هر از گاهی هم سر همدیگه داد می زنن...

پسر بچه #1 : تو جر زدی... دو تا کارت هرمیون داشتی!
پسر بچه ی #2: نخیرم... Fan Art های اما واتسون حساب نمیشه! من جر نزدم
پسر بچه #1: پس اصن توی بازی نباید ازشون استفاده کنی.

پسر شماره ی دو که صورتش از عصبانیت سرخ شده، کارتهای خودشو میندازه یه طرف و بعد هم کارتهای پسر اولی رو از دستش در میاره و یه مشت میخوابونه توی فکش!

در حالیکه بک گراند تصویر دعوای اون دو نفره، دستی حرکت میکنه و هر دو سری کارتها رو بر میداره و شروع میکنه به مرتب کردنشون و هر دسته رو لبه ی پنجره ی نیمه بازی میذاره.

نمای بعدی کوچه دیده میشه و بچه هایی که هنوز مشغول دعوا هستن و یک نفر که پشتش به تصویره...

- هی پسر! با توئم...

پسر برمیگرده و تازه هویت واقعیش بر تماشاچیان هویدا میشه و صدای "اوووووه" در سالن میپیچه.

- با منی؟
- آره ، بگو بینم کی بهت گفت کارتا رو اینطوری لب پنجره ی اتاق من بچینی؟
- هی..هی..هیچ کس قررر بان....
- هوم... عجب... خب اسمت چیه پسر جان؟
- استرجس قربان!
- نمیخواد استرس داشته باشی پسرم... عله که ترس نداره.
- استرس نه قربان... استرجس!
- حالا هر چی! بگو ببینم، کار با زوپس بلدی؟

استرجس دهنش رو باز میکنه که دست عله بالا میره و ادامه میده:

- مهم نیست...نمیخواد بگی... یه دقیقه بیا تو خودم بهت همه چیو توضیح میدم! استعداد تو نباید هدر بره
-

دوربین نمای کوچه رو از بالا نشون میده که استرجس وارد خونه ی عله میشه و بعد کم کم روی لبه پنجره زوم میکنه که 4 دسته ورق به دقت چیده شده بودند و به ترتیب روی هر کدوم ذکر شده: عکس بازیگران، طراحی های هنرمندان، عکس های متفرقه، عکس های کتاب!

پرده ی ششم – مرد بارانی – خوابگاه مدیران

اتاق نیمه تاریکه و تنها منبع نورش شمعی نیمه سوخته است که روی میز تحریر زیبایی قرار گرفته. عله که پشت همون میز نشسته، با ریتم چیک چیک بارون، انگشتاش ضرب گرفته و زیر لب زمزمه میکنه:

- بارونو دوست دارم هنوز چون ترو یادم میاره.. اه! بقیه اش یادم رفت

شروع میکنه به خاروندن چونه اش و هر از گاهی کلمات نامفهمومی به زبون میاره و بعد لبخندی روی لبش میشینه... ضرب انگشتاش تبدیل به بشکن میشه و میخونه:

- آسمون ابریه اما دیگه بارون نمیاد...
- در خدمتم ارباب!

عله با شنیدن صدا از روی صندلیش پرت میشه روی زمین... بعد از چند لحظه دستش رو میذاره لبه ی میز و خودشو جمع و جور میکنه و با تعجب به روحی که مقابلش قرار گرفته نگاه میکنه. آب دهنش رو قورت میده و میگه:

- تو دیگه عین جن خونگی از کجا پیدات شد؟
- شما میخوندین بارونو دوست دارین ولی دیگه بارون نمیاد... به بارون برخورد... اومد بگه هر وقت ارباب اراده کنه برای خدمتگزاری حاضره!
- تو یک روح نمونه ای، خیلی به وجود یکی مث تو احتیاج داشتم، حیف که چن صد سالی از مرگت میگذره و زمان تو زوپس وجود نداشته!
- عوضش توی قبض روح کردن ملت استادم !
- هومممم....

پرده ی آخر – پاریس – موزه ی لوور

راهنمای تور که یک خانم بسیار متشخص و ایناست، برای گروهی از بازدیدکنندگان سخنرانی میکنه، بین بازدیدکنندگان شخصی با عمامه ای پیچیده دور سر هست که بازو در بازوی کله زخمی انداخته:

- کاش به راجو هم مرخصی داده بودی میومد ترجمه میکرد، حوصله ام سر رفت
- عزیزم همینطوری نیرو کم داریم... تازه این مثلا" سفر ما بودا!

کوئی هم چنان خمیازه کشان، از عله دور میشه و میره جلوی تابلوی مشهور موزه می ایسته....

کوئی:
مونالیزا:
کوئی:
مونالیزا: جلو تر نیا... به بوی سیر حساسیت دارم

کوئیرل دوباره بر میگرده سمت گروه و آستین عله رو میکشه...

- عله جون، قربون اون زوپست برم، درد و بلات بخوره تو سر آنتونین....
- صاف و پوس کنده بگو چی میخوای!
- اونو...!

عله مسیر انگشت کوئیرل رو دنبال میکنه و با دیدن تابلوی مونالیزا...

- تصویر تغییر اندازه داده شده اون که فروشی نیست... تازه اگه فروشی بود که پول من نمی رسید!
- تو اگه بخوای همه چیز حله، تو خدای زوپسی، تو منوی مدیریت داری... تو یک جادوگری!

عله کمی به فکر فرو میره و بعد چوبدستیش رو میکشه بیرون!

- اکسپلیارموس

چند شات سریع پشت سر هم نمایش داده میشه:

آتشفشانی در قزوین فوران میکنه...
زمین و زمان که به شدت در حال لرزیدنه...
مردمی که جیغ میزنن و از هر سوراخ سنبه ای در میرن...
تن ولدی که توی قبر می لرزه...
لبخند دامبل که به ریشش دستی میکشه و خاطرات خوشش با هری زنده میشه...
.
.
.
و عله و کوئی که دست در دست مونالیزا از لوور خارج میشن و تیتراژ و موزیک پایانی روی تصویر این سه نفر پخش میشه…

نویسنده : گرگ بد گنده
کارگردان: پسره ی جیغ جیغو
اسپانسر: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی


با حضور افتخاری مدیران در نقش گل های سایت و تعدادی سیاهی لشکر که مهم نبود اسمشون بیاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: هالی ویزارد !
ارسال شده در: یکشنبه 14 مهر 1387 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
پرده کنار رفته و عبارت زیر با فونت درشت روی صفحه نقش می بندد…

کمپانی برادران ارزشی با شرمندگی تقدیم می کند:

موزیک متن فیلم های هری پاتر در سالن طنین انداخته و عنوان آخرین اقتباس سینمایی به تدریج در مقابل چشمان تماشاگران شکل میگیره…

هری پاتر و دوستان زبل در هفت پرده!

(قسمت اول)

نویسنده: جیمز سیروس خان پاتر
کارگردان: تد ریموس بوقیوس لوپین
تهیه کننده: کمپانی گرگینه ی صورتی

توجه: تشابه اسامی کاراکتر های این داستان با اشخاص حقیقی کاملا" از روی قصد و غرض است

پرده ی اول : هری پاتر و سنگ جادو - مرد دو چهره - تالار مخفی طبقه ی ممنوعه

یک نفر پیش از او به آنجا رسیده بود ، اما اسنیپ نبود ... حتی ولدمورت هم نبود !
او کوییرل بود !
هری که از ترس نفسش بند آمده بود گفت :
-تو !؟
کوییرل لبخند زد ، صورتش به هیچ وجه عصبی و مضطرب نبود . آهسته گفت :
- بله من . پاتر ! میدونستم که اینجا می بینمت !
- ولی من فکر میکردم که ، اسنیپ...
کوییرل قهقه ای زد و ادامه داد :
- اوه آره سیوروس ! تا اسنیپ بود کی به پ...پروفسور کوییرل ب...بیچاره شک میکرد؟
کوییرل حالا با دستپاچگی در مقابل آیینه ایستاده بود :
- آخه این آینه چطوری کار میکنه !؟ سرورم کمکم کن !

آنگاه در برابر چشمان وحشتزده ی هری صدایی که به نظر می رسید خود کوییرل است پاسخ داد :

- از پسره استفاده کن ... از پسره استفاده کن ! بذار خودم باهاش حرف بزنم کوییرل ! رودر رو !
هری دیگر توجهی به آن صدا نداشت ، با دقت به کوییرل چشم دوخت ، به نظر گزینه ی مناسبی بود...
- اهوی کویریل ! بلدی با زوپس کار کنی؟
کوییرل : با چی؟
ولدمورت: بذار باهاش حرف بزنم ، رو در رو !
کوییرل دستی به دستارش کشید و دوباره رو به هری گفت :
- گفتی با چی؟
هری لبخندی زد و با صدای بلندی شروع به توضیح دادن کرد :
- زوپس ! یه سیستم مدیریت محتوا ، یه سایت ساختم و میخوام که تو هم توی مدیریتش بهم کمک کنی ! زوپس خیلی گولاخه !
کوییرل : گولاخه...
ولدمورت : بذار باهاش حرف بزنم ! رو در رو ! د لامصب میخوام باهاش حرف بزنم ! رو در رو ! هوووی کویی !
اما کوییرل ولدی را از پس کله اش کنده و به گوشه ای پرتاب کرد ،
ولدمورت رو به دوربین:

سپس کوییرل ورجه وورجه کنان در حالی که سوالاتی از عله می پرسید با او همراه شد .

پرده ی دوم _ هری پاتر و زندانی آزکابان – شکست شوم _ زمین کوییدیچ :


آنگاه سرمانی آشنای نفرت انگیزی بر وجود هری چنگ انداخت و به درونش نفوذ کرد . هری متوجه شد که آن پایین در زمین بازی چیزی در حرکت است ...

قبل از آنکه فرصت فکر کردن داشته باشد از گوی زرین چشم برداشت و پایین را نگاه کرد .

دست کم صد دیوانه ساز که صورت های ناپیدایشان به سوی او بود در زمین بازی ایستاده بودند ، سرما ... و آنگاه دوباره آن صدا را شنید ، یک نفر در ذهنش جیغ میزد ، یک زن...

زن : جیـــــــــغ ! ویــــــــغ !هری رو نههههه ! جیــــــــغ ! جیمز بی عرضه یه کاری بکن ! هری رو نهههه !
- برو کنار دختره ی ابله ، زودباش برو کنار !

- هری رو نکش ! جیــــــــــــــــــغ ! به جاش جیمزو بکش ! ویــــــــــغ !

هری حس عجیبی داشت ، صحنه را میدید ، آن زن و در مقابلش لرد ولدمورت ، رو به زن کرد :
- مامان؟
کارگردان: اه....کات! این بچه ی تو نبود لیلی؟
لیلی : آره ، ببین هری ما الان داریم تمرین میکنیم برا فیلم ، عمو ولدی هم خسته اس ، منم حوصله بوث و بغل و لاو ندارم ! برو هفته بعد بیا ، اوکی بریم ضبط! اکشن ….جیـــــــــغ ! نه ولدییی ! هری رو نکش ! ویـــــــغ!

- برو کنار دختر ! یوهاهاهاها من خیلی وحشتناکم ! برو کنار !
- مامانی مامانی ، من یه سایت ساختم ! میخوام که توی اداره کردنش کمکم کنید ! مامانی این جیغ های شما اونجا به درد میخوره ، خواااهش !

مامانی (!!) :


پرده ی سوم _ هری پاتر و محفل ققنوس – گروه جغد ها – خانه ی دورسلی ها :


هری با اضطراب و بدون توجه به عمو ورنون ، مهر و موم نامه ی رسمی را باز کرد... دوربین روی متن نامه زوم به شدت زوم میکنه:

آقای پاتر بوقی ، اطلاعات رسیده حاکی از آن است که شما در حضور یک مشنگ جادوی سپر مدافع را اجرا کرده اید ! پسره ی ابله ! شهرتت باعث نمیشه چوبدستیتو نشکنیم ! یه 5 مین صب کن الان میریزیم خونه تون چوبدستیتو میشکنیم ! اوکی؟

ارادتمند – مافلدا هاپکرک !


صدای هری روی متن نامه شنیده میشه:

- هوممم !

هری از جیب عمو ورنون خودنویس رو در میاره و زیر همون نامه با فونت قرمز و دست خطی خرچنگ قورباغه شروع میکنه به نوشتن:

سلام مافلدا !
ببین تو خیلی قشنگ می نویسی ! پاشو بیا اینجا من یه سایت خفن دارم که توش تو همش باید نامه بدی به ملت !


کات به صحنه ی بعدی:

جواب مافلدا که باز هم زیر همون نامه ویرایش شده:


سیستم مدیریتش چیه ؟

جواب هری :

زوپس !

پ.ن تبلیغاتی : این روز ها همه از زوپس استفاده میکنند ، شما چطور؟

پاق!
مافلدا هاپکرک درست وسط اتاق نشیمن دورسلی ها ظاهر شد.

پرده ی چهارم _ هری پاتر و محفل ققنوس - سوسک در مخمصه – کافه تریا مادام پادیفوت :

موزیک سلطان قلب ها از بلندگوی کافه پخش میشد. در مدتی که چو و هری منتظر رسیدن قهوه هایشان بودند راجر دیویس و دختر مو بور سر هایشان را بهم نزدیک کرده و با حالت زننده ای در گوشی صحبت میکردند و کلا خیلی صمیمی شده بودند !

چو : اممم هری ، خب من میخوام در مورد آینده مون حرف بزنیم ، ببین مهریه ی من ...

هری بدون آنکه از راجر چشم بردارد گفت :
- چو یه مین ساکت شو ببینم اینا چی دارن میگن در گوشی بهم دیگه !
- آه هری تو خیلی با نمکی ، اممم خب میریم سر مهریه ، ببین من به اندازه ی سال های تولدم گالیون ...

اما هری از سر میز بلند شده و به سمت راجر رفته بود.

راجر و دختر مو بور در گوش همدیگه : پچ پچ پچ پچ !

هری : اهم اهم ، راجو...میگم که ، چیزه... هوووی ! عله پاتر داره صحبت میکنه ! منو نیگا کن !
راجر : پچ پچ پچ پچ ، هین؟ پچ پچ پچ پچ !
هری : من فرمانروای زوپسم ، زوپس خیلی گولاخه ، خیلی خفنه ! من یه سایت دارم که پر از زوپسه ! آیا حاضری در اداره ی این سایت که پر از زوپسه مرا یاری کنی !؟
راجر : با اجازه ی پدر و مادرم و دختر مو بور و توکل بر مرلین بزرگ ، بععععععله !

چو و دختر موبور به حالت خروج عله و راجو رو نگاه کردند.

صفحه کم کم سیاه میشه و جمله ی "to be or not to be continued" ظاهر میشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/7/14 19:01:27
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/7/14 19:06:34
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/7/15 10:58:18
Re: هالی ویزارد !
ارسال شده در: شنبه 13 مهر 1387 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگ
کارگردان:رون ویزلی
تهیه کننده:ادواردجک
نویسنده:اشویندر
فیلمبردار:الستور مودی
کاری از کمپانی روح جنمار

آها آها ...های های...آها آها
آها آها...های های....آها آها
ظهر تابستون نشسوم
لا لا لا...ولا لا
قلم و کاغذ تو دستوم
لا لا لا...و لا لا
برا یار خود نوشتم.
لا لا لا..ولا لا
میون جنگل انبوه موهات،میون ستاره رنگین چشات
گل بودوم مو خار شدوم.شیر بودوم مو خاک شودوم

شروع ناگهانی فیلم با آهنگ بندری،آن هم از نوع جواتیش باعث میشه که همه ی تماشاگران از جا بلند شده و تا حد مقدور همراهی کنند.تنها مشکل در اینجاست که سالن نمایش مطابق با آخرین استاندارد های ایرانی ساخته شده و صدا به اون ته سالنی ها نمیرسه در نتیجه هرچه به ته سالن نزدیک میشویم از میزان همراهی ملت کم میشه.
...شتلق...(ضربه بر پس گردن راوی)
ندای یک ناظر:بوقی فیلم را روایت بنما

تصویر یک عدد پیکان جوانان گوجه ای که در جاده ی ساحلی حرکت میکند،بر پرده ی سینما نمایان میشه و ملت میفهمند که آهنگ آورده شده -در کمی پیشتر- از درون این پیکان می آمده است.
در سمت راست جاده ساحل دریا دیده میشه و در سمت چپش هم دشتی از شن.
دوربین زوم میکنه تا نمای بسته ای از ماشین در حال حرکت را نشان دهد اما پس از چند ثانیه تصویر لنگه دمپایی رها شده در ساحل دیده میشه.

یک منتقد سینمایی در میان تماشاگران:به نظرت این نمای بسته رو درست گرفت؟
تماشاچی:باب عین ده نمکی میمونه دیگه.اولین فیلمشه.اگر مرلین بخواد در فیلم های بعدی یاد میگیره.

-نه نزن نزن...الان روایت میکنم.(خطابه ی راوی به دستی که نزدیک بود برگردنش فرود آید)

ماشین همچنان داره جلو میره و دوربین داره سعی میکنه که نمای بسته ای از ماشین رو بگیره.
نتیجه ی این تلاشش:
زوم بر روی یک ساحره ی بی ناموسی که کنار دریا داره با یه جادوگر بیناموسی، قلعه ی شنی درست میکنه
زوم بر روی بوته ی خاری در سمت چپ جاده ی ساحلی
زوم بر روی تابلوی مشاورین املاک رابینسون
و بالاخره نمای بسته ای از ماشین در برابر دوربین نمایان میشه.

تماشاچیان که از این حادثه ذوق زده شده اند در حد مقدورات شروع به خالی کردن هیجان خویش میکنند.
ناگهان یک صندلی از بالای سر همه ردد میشه و به پرده ی سینما برخورد میکنه
راوی:باز هم شاهد این حرکات تماشاگرنمایانه در استادی...ببخشید در سینما ها هستیم.جا داره از برادران غیرو نیروی مدیرانی تشکر کنم که همین الان صندلی را در حلق اون تماشاگر نما فرو کردند.

یک منتقد سیاسی در بین تماشاگران:به نظرت این رفتار مطابق با حقوق شهروندی اون تماشاگر بود؟
صدایی از پشت آن منتقد:برادر یک لحظه بلند بشید،همراهمون بیاین

راوی:خب داشتم میگفتم.دوربین بالاخره یه نمای بسته میگیره.در همین لحظه پیکان به سمت راست میپیچه و پس طی مسافتی کنار دریا توقف میکنه.
درب پیکان باز شده و فردی از آن پیاده میشه:
موهای وز وز،
پشت موهای ریخته شده بر گردن،
کفش کتانی سفید با شلوار پارچه ای بیست و یک پیله ی گشاد و مشکی،
سیبیلی بلند،تی شرتی که تصویر مهستی بر آن حک شده است و ...
همه نشانگر آن است که او فردی نیست جز...
دوربین بر چهره ی فرد زوم میکنه
-که او فردی نیست جز آرشام

جججججججییییییییییییغغغغغغغ(صدای جیغ ساحره ها)
در این لحظه چند ساحره ی جوات پسند در میان تماشاگران غش میکنند.

آرشام به سمت اسکله قدم برمیداره.در کنار اسکله یک قایق مسافر بری شیک و تمیز،توقف کرده.
به ساعتش نگاه میکنه.ده دقیقه به حرکت قایق مونده.قرار شده با دوستانش به سمت غرب حرکت کنند
آرشام آروم آروم به سمت قایق میره
بوق.....بوق.....بوق
آقا آقا ایست،مدیر هستم
آرشام به سمت صدا برمیگرده و چهره ی یک مدیر رو میبینه.البته تصویر مدیر مذکور شطرنجی شده
زیر نویس:به خاطر امنیت جانی این مدیر و نرفتن آبروی مدیریت،دستور داده شد که چهره ی ایشان شطرنجی بشه.

مدیر:این پیکان مال شماست؟
آرشام:بله
مدیر:مطابق با قوانین ایفای نقش نیست
آرشام:توی صندوقش یه جاروی پرنده هم هست.تازه بیا اینم یه حرکت مطابق با ایفای نقش:الاهمورا
درب پیکان بر اثر خوانده شدن این طلسم باز میشه.
آرشام:

مدیر:چرا موهات این شکلیه؟کدوم شخصیت کتاب همچین مویی داشته؟
آرشام:

مدیر:کدوم شخصیت کتاب مهستی گوش میداد؟
آرشام:

مدیر:اصلا اسم تو چیه؟
آرشام:آرشام

مدیر:...شپلخیوس...آزکابانیوس

پایان

و اینگونه شد که آرشام به قایق نرسید و همه ی دوستانش در هنگامه ی غروب خورشید به سمت غرب رفتند و او تنها ماند.
پایان
ملت تماشاچی از این پایان تلخ اندوهگین شده اند و شروع به شعار دادن میکنند.در این لحظه دستور میرسه برای منحرف کردن فکر ملت آهنگی گذاشته بشه.

لحظاتی بعد نوای آهنگ بندری در سینما شنیده میشه:
وای تو گلی مو خارم.چی میخوای مو سیت بیارم
وای تو گلی مو خارم.چی میخوای مو سیت بیارم
بخدا که مو اسیرم از دوریه تو میمیروم
ملت:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرشام در 1387/7/13 21:44:19
[url=http://www.jadoogaran.org//images/pictures/ketabe-Rael.zip]الوهیم مرا به
Re: هالی ویزارد !
ارسال شده در: شنبه 13 مهر 1387 06:59
نمایش جزئیات
آفلاین
آتش بس

فهرست:

بارتي كرواچ...............................محمدرضا گلزار
گابريل دلاكور.............................مهناز افشار
بليز زابيني................................دوست محمدرضا گلزار
مري باود..................................دوست مهناز افشار
لرد ولدمورت..............................باباي محمدرضا گلزار
آنيتا دامبلدور.............................مامان محمدرضا گلزار

اقتباسي از فيلم مشنگي آتش بس

كارگردان...................................كورمك مك لاگن



دو تا جاروي آذرخش، خيلي خفن و سريع دارن با هم توي آسمون پرواز ميكنن. روي يكي بارتي نشسته و روي اون يكي هم گابر:

- ترمز دستي رو بخوابون خانم دلاكور

گابريل نگاهي به ترمز دستي خوابونده اش ميكنه و ميگه:

- يه ترمز دستي اي نشونت بدم كه روش يه وجب روغن كرچك باشه!

همينطور كه دارن ميرن به هم برخورد ميكنن و شيشه ي هوركراكس بارت ميشكنه و صورتش رو زخم ميكنه.

گابريل: بذار كمكت كنم
بارتي: دست به من نزن! خوشم نمياد هر نامحرمي كه از راه ميرسه دستش رو به من بزنه. هوووووي گفتم دست به من نزن...هوووي...هوي...هان؟ آهان!

توي سنت مانگو

پرستار داره زخم صورت بارتي رو تميز ميكنه:

- تو حرف حسابت چيه آقاي كرواچ؟

بارتي صداش رو پايين مياره و ميگه:

- منو به يه آب كدو حلوايي دعوت كن


توي كافه ي سه دسته جارو

- تو از چه جور جادوگري خوشت مياد؟ خوشكل؟ بي حيا؟ مقتدر؟ با نمك؟ ارزشي؟ بوقي؟
- بي حيا! ارزشي!

- ما با هم به توافق نميرسيم؟
-

- خيله خب! به توافق ميرسيم، ولي يه شرط داره!
- چه شرطي؟

- من از مدل موهات اصلا خوشم نمياد
- عادت ميكني


روز عروسي

بارتي و گابريل دست در دست هم وارد خيمه ي سفيد و سياه عروسيشون ميشن. همه براشون دست ميزنن. موسيقي زيبايي درحال پخشه. جنهاي خونگي سيني هاي نوشيدني رو حمل ميكنن. به پدر و مادر بارتي كه ميرسن آنيتا گابريل رو بغل ميكنه و ميگه:

- اوهوو...اهووو...تو بوي ريون رو ميدي...تو عروس خوب مني! اوهووو... هر وقت بارتي اذيتت كرد بيا پيش خودم تا بهت رنك بدم!

- خانم اين حرفا چيه ميزني؟
- شما بوق بخور حرف نزن!
-

بارتي و گابريل به طرف جمعيت شاد و خندان حركت ميكنن كه همراه با موسيقي درحال انجام حركات موزون هستن:

:banana:

چند لحظه بعد

بليز و مري دارن با هم گفتمان ميكنند كه بارتي و گابريل به اونا ميپيوندن. گابريل دست مري رو ميگيره و دور خودش يه چرخ ميزنه.

بليز: من موندم كه شما چطوري بارتي رو به چنگ آوردين؟ آبجياي من با اينكه خيلي از شما خوشكلتر بودن، حتي با معجون عشق هم نتونستن اونو تسترالش كنن

گابريل: خواهراتون شكل شما هستن؟

بليز:
بارتي و گابريل و مري:

بليز كه خيلي عصباني ميشه ميپره سوار جاروش ميشه و كوشيو كنان از اونجا دور ميشه.

بارتي و گابریل سالهاي سال با هم ديگه به خوبي و خوشي زندگي كردن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/7/13 11:31:10
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/7/13 11:37:29
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/7/13 22:26:31
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: هالی ویزارد !
ارسال شده در: جمعه 12 مهر 1387 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
کودکی خواهران بلک - دیدگاه دوم

تهیه کننده : کمپانی بلک سیسترز

کارگردان : بلاتریکس لسترنج

نویسنده دیدگاه اول : نارسیسا مالفوی
نویسنده دیدگاه دوم : بلاتریکس لسترنج
نویسنده گمشده : آندرومیدا تانکس

بازیگران دوران خردسالی :

بلاتریکس 8 ساله
آندرومیدا 6 ساله
نارسیسا 4 ساله

تصویربردار :
سوروس اسنیپ

صدابردار :
لوسیوس مالفوی

راوی قسمت دوم:
بلاتریکس لسترنج

با تشکر ویژه از :
خانواده های مالفوی ، لسترنج ، بلک ، تانکس ، پاتر و لانگ باتم
____________________

اَه اَه چقدر جیغ ویغ می کنه این بچه بیا بابا عروسک ماله خودت نخواستم

بلاتریکس هشت ساله موهای لخت مشکی اش را تاب داده و با عصبانیت از اتاق خارج می شود

نارسیسا ی تپل با موهای طلایی فرفری در حالی که عروسک را گاز گاز می کرد به اندرومیدا که مشغول نوشتن درس هایش بود نگاه می کنه و با انزجار کودکانه ای می گوید :
_اندی اندرو اندی منم بلدم بنویسم

اندرومیدا با غرور عینکش را صاف می کند و بعد بی توجه به نارسیسا به نوشتن ادامه می دهد.

لپ های گوشتالود نارسیسا از شدت عصبانیت سرخ شد و با عصبانیت به طرف کاغذ های اندرومیدا حمله ور شد .اندرو متعجب به نوشته هایش خیره شده بود که توسط دستان تپل و گوشتالوی خواهر ته تغاریش جرو واجر می شد

دوربین روی صورت سرخ و متکبر اندرومیدا زوم میشه که از عصبانیت می لرزه و در حالی که موهای طلایی و فرفری نارسیسا رو می کشه بلند داد میکشه
_ نگاه کن چی کار کردی! دختره ی بی سواد زشت

بغض گلوی نارسیسا را می فشرد و در حالی که قطرات اشک رو پوست سفیدش روان شده بود جیغ جیغ کنان گفت
_خیلی بدی اندی .خیلی بدی من این قلمتو می خوام همین که مار داره سرش بده به من

اندرومیدا با عصبانیت نارسیسا را هل داد و مشغول جمع کردن کاغذ هایش شد.نارسیسا در حالی که با تمام قدرت اشک می ریخت گفت :
_اصلا اون قلم من بوده تو ورش داشتی اونو ابجی بلا بهم داده الان یادم اومد

اندرومیدا که متعجب از حیله ی خواهر چهار ساله اش بود با عصبانیت دستش را جلوی دهان وی گذاشت و در حالی که سعی می کرد ساکتش کند گفت
_حرف نزن بچه وگرنه همین قلم رو می کنم توی حلقتا.

نارسیسا با عصبانیت جیغ و داد کرد و بلاتریکس با عجله به اتاق امد

دوربین روی منظره ی اتاق زوم میشه :اندرومیدا موهای نارسیسا رو می کشه و نارسیسا در حالی که سعی می کنه قلم رو از دست اون بکشه همزمان گریه هم می کنه.

بلا دقیاقی به این صحنه خیره شد و با دیدن عروسکش که تیکه پاره شده بود بغض گلویش را فشرد.دختر هشت ساله با عصبانیت به نارسیسا نگاه کرد ولی خیلی زود پشیمان شد و به طرف اندرومیدا رفت
_بده به من اینو خجالت نمی کشی ؟سیسی رو اذیت می کنی؟مثلا خواهر کوچیکترته تو با ما دوتا خیلی فرق می کنی فهمیدی ؟

سپس نارسیسا را نوازش کرد.دستان تپل نارسیسا پوست سرد و یخ زده ی بلا را نوازش کرد و بلا با لحنی ارام گفت :چی شده سیسی ؟

نارسیسا موهای طلایی اش را عقب زد بعد با استین پیراهن طلایی اش که با حاشیه های سبز پوشانده شده بود دماغش را پاک کرد و گفت :بلایی این قلمی رو که برای من خریدی ازم گرفته

اندرومیدا با عصبانیت گفت :دروغ می گه قلم خودمه بلا تو اینو برای من خریدی؟

بلا به خواهر شش ساله اش نگاه کرد
راوی :مشخص نیست چرا اندرومیدا در شیش سالگی این قدر خشکه و بعدا ..!

بلاتریکس که متوجه حیله ی کودکانه ی نارسیسا شده بود و از طرفی علاقه ی زیادی به او داشت لبخندی زد و گفت :همین الان اونو بهش بده راست می گه سیسی.خجالت نمی کشی اندرومیدا ؟ برای چی قلم اونو ازش گرفتی؟من خودم اینو براش خریدم

نارسیسا :ابجی بلام کلی کروشیو زد به مغازه دار تا بهم داد! مگه نه ابجی!

ادامه دارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/7/12 15:56:42
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: هالی ویزارد !
ارسال شده در: جمعه 12 مهر 1387 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
کودکی خواهران بلک - دیدگاه اول

تهیه کننده : کمپانی بلک سیسترز

کارگردان : بلاتریکس لسترنج

نویسنده دیدگاه اول : نارسیسا مالفوی
نویسنده دیدگاه دوم : بلاتریکس لسترنج
نویسنده گمشده : آندرومیدا تانکس

بازیگران دوران خردسالی :

بلاتریکس 8 ساله
آندرومیدا 6 ساله
نارسیسا 4 ساله

تصویربردار :
سوروس اسنیپ

صدابردار :
لوسیوس مالفوی

راوی قسمت اول :
نارسیسا مالفوی

با تشکر ویژه از :
خانواده های مالفوی ، لسترنج ، بلک ، تانکس ، پاتر و لانگ باتم

************
( دوربین با سرعت زیاد از لابلای کوچه های لندن عبور می کند و با ویراژهای ژانگولری در انتهای یک کوچه قدیمی روی یک درز نازک مشابه با ترک زوم می کند . ترک به حالت شکستگی در می آید و از هم باز می شود . چند لحظه بعد به جای یک ترک نازک ، یک خانه چهار طبقه با معماری متعلق به قرون وسطی ظاهر می شود )

راوی : این خونه که می بینین ، مربوط میشه به خانوادۀ ما . پدرم کیگانوس بلک هست و مادرم موجود مرموزی بوده که پس از به دنیا آوردن من ، قبل از اینکه فرصت کنه اسمشو واسه خانواده خودش افشا کنه به طور مرموزی ناپدید شده .

( دوربین از پنجره طبقه دوم ، وارد پذیرایی می شود . دخترکی مو مشکی در حال بازی کردن با یک عروسک است که مطمئنا ، زمانی عروسک زیبایی بوده ! دخترکی نسبتا کوچکتر با موهای خرمایی ، تعدادی کاغذ دور و بر خود ریخته و با قلم پر و مرکب مشغول خط خطی کردن کاغذهاست )

راوی : اون مو مشکیه بلاس . خواهر بزرگ من که خیلی دوسم داره . اون یکی هم ، ایششششش ... آندرومیداس . همش میخواد وانمود کنه خیلی حالیشه . دُرُس وختی می دونه من داره پیدام میشه ، ورق پاره هاشو میریزه جلوش و وانمود می کنه داره درس میخونه

در باز می شود و دختر بچه چهار ساله ای با جیغ و ویغ وارد می شود . موهای طلایی او شبیه عروسکی است که در دستهای بلا درحال مچاله شدن است .

نارسیسا : بلا ، بلا ، بلا ... وای اون عروسکتو بده به من

بلاتریکس پشتش را به سمت نارسیسا کرد : نخیرم . عروسک خودمه . دارم روش امتحان می کنم ببینم وقتی بهش بگم کروشیو چقدر می پره هوا

نارسیسا با نگاه تهدید آمیزی به بلاتریکس زل می زند : اگه به من ندیش به پاپا می گم که چشای این عروسکو در آوردی و دروغکی به پاپا گفتی با طلسم اینکارو کردی ! بعد می فهمه تو اونقدرام جادو بلد نیستی ! به همه میگم فشفشه ای ! اصلا جیغ می زنم تا گوشات کر بشن !

بلاتریکس با حالت به ستوه آمده رویش را بر می گرداند :
- من از خبر کشیات نمی ترسم ، پاپا خودش دید وقتی اون گربه هه از پنجره اتاقم اومده بود بالا با یه ورد همه موهاشو کندم . پس نمیشه بگی فشفشه م

نارسیسا کمی فکر کرد : خوب حالا که اینطوریاس ، برات آواز می خونم . از اون آواز قشنگا که خیلی دوس داری . بهدش اون عروسکو بهم میدی ؟؟؟

بلاتریکس : نوچ ! نمی دم .

نارسیسا : ولی من می خونم ( و شروع کرد : ) آآآآآآآآآآآآآآآآآآه زیباترین فرشته ... برااااااااااااااااااااااااای من عروسک ... براااااااااااااااااااای اون شکوفه ... براااااااااااااااااااای اون یکی سوسک ... برااااااااااااااااااااااااااااااای اون ور تری مارمولک ...

بلاتریکس فورا عروسک را جلوی نارسیسا پرت کرد :
- بیا بگیرش ! اصلا من دیگه بزرگم . عروسک بازی به دردم نمی خوره . ( و در حال ترک اتاق لگدی به دوربین زد و آنرا وارونه کرد )

راوی : امیدوارم متوجه شده باشین که خواهر عزیزم بلا ، از همون بچگی هم شیفته من بوده و هرکاری می خواستم برام انجام می داده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/7/12 15:30:08
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/7/12 16:04:39
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/7/12 16:41:05
Re: هالی ویزارد !
ارسال شده در: شنبه 30 شهریور 1387 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
چگونه همه‌چيز را خز كنيم

در بك‌گراند تيتراژ آغازين يه آهنگ نهايت گريه و عزا به مناسبت اين شبها پخش مي‌شه...

بازيگران: جمعي از مديران، كاربران و مهمانان.
تداركات:جمعي از اراذل رول‌پليينگ
كادر تهيه و تنظيم: جمعي از متشخصان رول‌پليينگ
نويسنده: سي.بلك
كارگردان: سه مرحوم

...

===

در همين اثني كه بارون، مافلدا، آنيت و موناليزا كاسه چه كنم چه كنم رو بين همديگه مي‌گردوندن و بغلي بگير بازي مي‌كردن، در گوشه اي از سايت ...

عنوان : Re:فيلم هالي ويزارد
نقل قول:

سلام ايگور...
...
...
(يك متن بلند بالا از انجمن خصوصي مديران با ذكر لينك و محتواي كامل پست)
...
...
همين. قربانت پرسي!


ايگور: به نظرم ايده جالبي مياد! ... ... ... ...

---

از غذا!!!، هري‌پاتر در كمال ناپرهيزي درحال خوندن چتر باكس بود كه ...
نقل قول:

پرسي ويزلي: وه! امروز لاگين كردم 151523458934 تا پيام شخصي جديد داشتم!

هري بي‌تفاوت از روي اين پيام رد شد و ...
دينگ!

- به نظرم بهتره يه خورده بيشتر اين پرسي رو بررسي كنم شايد به يه دردايي خورد!
و پروفايل پرسي رو باز كرد.
نقل قول:

اطلاعات اضافي:
من پرسي ويزلي هستم من و ايگور برادر و برابريم و جادوگران براي همه به يك اندازه و من به كلاس خصوصي‌هاي دامبل خيلي علاقه دارم، همچنين به بي‌ناموسي، تا حالا هزار و پونصد سمت داشته‌ام كه از ميان آنها مي‌توان به نظارت و مديريت و بازرسي و تدريس و شاگردي و رفته‌گري هاگوارتز اشاره كرد. از درخشان‌ترين سوابقم ركورد رو اعصاب كوييرل بودن به مدت "از ابتداي عضويت تا الان" و گرفتن آمار تالارهاي خصوصي در دو سوت و هفتاد و پنج صدم(ركورد جهاني) و اعتماد به نفس تضميني بدون تاريخ انقضا مي‌باشم گشته همي است!

- ايول! زدم تو خال! اين اينجوريه برم ببينم اين ايگور چيه!
و به سرعت وارد پروفايل ايگور شد.
نقل قول:

اطلاعات اضافي:
99.999999999% ... Error ... Failed To Run From Jadoogaran! ... Please Try Again Later

- چه امضاي پيچيده‌اي!
باز هم از غذا!!!، موقع بستن پروفايل ايگور چشم هري به لينكي كه در امضاي ايگور چشمك مي‌زد افتاد.
نقل قول:
شناسه قبلي من: آلبوس دامبلدور

هري هيجان زده لينك را دنبال كرد و ...
نقل قول:

اطلاعات اضافي:
من آلبوس دامبلدور ملقب به سورنا هستم، با پرسي خيلي كلاس خصوصي داريم و همديگه را خيلي دوست داريم و اگر تاپيك بنگاه عقد و ازدواج تالاس ولدمورت و شركا راه مي‌افتاد ما حتما الان ازدواج مي‌كرديم و در ماه عسل بوديم! من به آلبوس دامبلدور خيلي علاقه دارم ولي فقط وقتي با پرسي راجع به كلاس خصوصي صحبت مي‌كنم و به پست زدن علاقه‌اي ندارم و به مرگخواران علاقه‌دارم و به محفلي‌هاي اخمخ علاقه ندارم و براي همين اصلا فعاليت نكردم تا دهنشان چيز شده و چيز بشوند.
من مثل برادرم پرسي افتخارات زيادي ندارم و راضيم به همين كه دارم!
راستي من به درصد هم علاقه دارم!

هري چند لحظه در فكر فرو رفت و بعد با خوشحالي وارد تاپيك صحبت با همديگه شد.
نقل قول:

از اونجايي كه حرف من يكيه، اين قضيه خز كردن و اينا كنسله ولي چون من قولم قوله امتيازا رو به روز مي‌كنم البته دو تا شركت كننده جديد داريم كه واقعا پديده‌ان!

پرسي ويزلي:
خز كردن:
برادري و برابري ... 20 امتياز
كلاس خصوصي ... 10 امتياز
بي‌ناموسي ... 15 امتياز
ازدياد پيام‌شخصي ... 20 امتياز
سمت‌هاي هاگوارتز(هرچه در تصورتان بگنجد) ... 40 امتياز
سوهان اعصاب بودن ... 50 امتياز
نقل قول پست‌هاي تالار خصوصي(با ذكر لينك به صورت تضميني) ... 15 امتياز
داشتن ركورد جهاني ... 10 امتياز
اعتماد با نفس(كاذب و غيركاذب) ... 10 امتياز
تعداد پست : 100 امتياز
و
ايفاي نقش! ... 1000 امتياز

مجموع: 1290 امتياز


ايگور كاركاروف:
خز كردن:
نظارت انجمن‌هاي غيرهري‌پاتري ... 20 امتياز
فيلتر ... 50 امتياز
باي سايت دادن ... 30 امتياز
اطلاعات اضافي ... 20 امتياز
آلبوس دامبلدور( ليلي اوانز از روي اين فرد تقليد كرد پس امتيازي به ليلي تعلق نمي‌گيره) ... 100 امتياز(به دليل اينكه ايده انقدر ناب بود كه ليلي سعي كرد از روش تقلب كنه)

مجموع: 200 امتياز

امتيازاي بقيه هم بدون تغيير همون قبلياست مي‌تونيد بريد تو پست قبليم ببينيد.

بدين ترتيب من پرسي ويزلي و آلبوس دامبلدور و استرجس پادمور رو به ترتيب به عنوان نفرات اول، دوم و سوم در امر تحقق اهداف سايت اعلام كرده و به عنوان جايزه:
به نفر اول يك سفر حج عمره به همراه يه خونه‌ي دوبلكس تو جردن
به نفر دوم يه ميتسوبيشي
به نفر سوم تبليغ مجاني در سايت وزين جادوگران
اهدا مي‌كنم. باشد كه سنت شود!

با تشكر، مديريت سايت، پسر كله زخمي، عله


===

صفحه سياه شد و تيتراژ پاياني به همراه همون آهنگ گريه‌هه به نمايش در اومد ...

نتيجه داكوتايي(تانكادويي)
Who Keeps The Keepers?

با تشكر از شما كه تا پايان فيلم با ما همراه بوديد ...

تيتراژ به پايان رسيد و گلوله لجني به دوربين برخورد كرد و در ميان لجن‌ها عبارت "پايان" نقش بست.

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/

به قول يكي از دوستان، يكم جنبه هم بد نيست!

لطفا اگر كسي نظر يا احيانا فرافكني‌اي در مورد اين پست داشت پيام‌شخصي بزنه. چت‌باكسو نمي‌خونم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس‌ بلک در 1387/6/30 11:43:34
باز جویم روزگار وصل خویش...