جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

70 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
64 مهمانان 6 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1387 02:00
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمهایش را از هم گشود. برای لحظه ای به اطرافش نگاهی انداخت و متوجه شد که چشمانش تار میبینند. احساس عجیبی بود. دستانش عینکی را روی زمین لمس کردند...عینک را به چشمانش زد و نگاهی دوباره به پیرامونش انداخت. کراب روی زمین به خود میپیچید و با صدای بلندی میخندید:

-این...قیافه...خیلی...بهت...میاد!!!

-خفه شو ابله. الان همه رو بیدار میکنی. تو همینجا بمون...مراقب باش اتفاقی نیفته...من تا نیم ساعت دیگه بر میگردم...

شنیدن این صدای آشنا از حنجره خودش احساس ناخوشایندی را ایجاد میکرد. از کراب که هنوز مشغول خندیدن بود روی برگرداند و با سرعت به سمت در ورودی تالار رفت. در را با فشاری آرام باز کرد و پا به راه روهای تاریک و تو در توی هاگوارتز گذاشت...

با قدمهای بلندش به سرعت پیش میرفت. همینطور که از میان پستوها و میانبرها میگذشت، میتوانست نگاه سنگین ساحران و جادوگرانی را که از درون تابلوهایشان به او خیره میشدند بر روی خود حس کند. میتوانست صدای سرزنش های بعضی شان را بشنود:

-از کی تا حالا دانش آموزا به این دیر وقتی توی راه رو ها پرسه میزنن؟

-پسر....برو بخواب...اینجا چکار میکنی؟

بعضی حتی به اسم صدایش میکردند:

-آقای هری پاتر ایندفعه چه نقشه ای توی سرشه؟

به سرعتش افزود. باید هرچه سریعتر به خوابگاه گریفندور میرسید و ماموریتی که به او واگذار شده بود را به اتمام میرساند...وقت تنگ بود...

سر انجام پس از چند دقیقه خود را جلوی در ورودی تالاز گریفندور یافت. تکه کاغد مچاله شده ای را از ردای بیرون آورد و کلمه ای که روی آن نوشته شده بود را با صدای بلند خواند:

-شکلات آتشین بادامی!

زن چاقی که دروت تابلو به خوابی عمیق رفته بود با سرعت بیدار شد و قرولند کنان در را گشود...با عجله به درون تالار قدم گذاشت و با دقت اطرافش را زیر نطر قرار داد...پلکان ورودی خوابگاه پسران را یافت اما صدایی از پشتش او را متوقف کرد:

-هری! این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟

او به سرعت برگشت...دو پیکر بلند قامت به سمتش می آمدند...همینکه صورتهایشان از سایه خارج شد آنها را شناخت...فرد و جرج ویزلی...

-هری امشب نقشه ی غارتگرت خیلی بهمون کمک کرد...

-ولی تا هفته ی دیگه احتیاجی بهش نداریم...

-اگه میخوای میتونیم بهت برش گردونیم.

او هیچ از حرفهایشان نفهمید...نمیدانست نقشه ی غارتگر چیست یا به چه دردی میخورد. دلی به دریا زد و گفت:

-ام...آره آره بهش احتیاج دارم...

یکی از برادرها تکه کاغذی قدیمی و را از ردایش بیرون کشید و گفت:

-اما قبل از اینکه ببریش میخوایم بهت یه چیزی نشون بدیم...

-من و فرد یه راه مخفی جدید به هاگزمید پیدا کردیم. از کنار برج شمالی شروع میشه...

فرد ویزلی تکه کاغذ را باز کرد و وردی را زیر لب زمزمه کرد. خطوط سیاهی بر روی کاغذ پوسیده ظاهر شدند...پس از مدت کوتاهی نقشه تمام هاگوارتز قابل رویت بود...نقطه های کوچکی در آن در حال حرکت بودند...او با دقت به نقطه ها نگاه کرد. نقطه ها نام گذاری شده بودند.

-نگاه کن هری... این برج شمالیه...

و او انگشتان فرد را بر روی نقشه دنبال میکرد...

-و ما الان اینجاییم...

انگاشتانش آرام حرکت کردند و بر روی تالار گریفندور، روی سه نقطه ی سیاه رنگ متوقف شدند...

-این منم...این جرجه و اینم...

او وحشت زده به نقطه سوم خیره شده بود...

برادران ویزلی با صدای بلند فریاد زدند:

-دراکو مالفوی؟!

و مالفوی تنها به یک چیز می اندیشید: معجون مرکب پیچیده توانایی گول زدن این نقشه لعنتی را نداشت...

صدایی فریاد زد:

-استوپیفای!

مالفوی دیگر حرکتی نکرد...



خب سركادوگان! مطمئنا پست شما از حيث ظاهر، ديالوگ ها، سوژه و پرداخته شدن اون، بسيار عاليه! و شما تاييد شديد! اما يك نكته اي رو به خاطر بسپاريد؛ اينكه سوژه رو سعي كنيد طوري انتخاب كنيد، كه خواننده نتونه انتهاي پست رو حدس بزنه! موفق باشيد شواليه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان کبیر در 1387/9/9 2:13:20
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/10 16:20:41
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ:
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای
[b]چندین هزار چشمه خ
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 آذر 1387 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگامی که هری درراهروهای پرپیچ وخم هاگوارتز سرگردان وآواره بود،فردوجورج دوپسر شلوغ وبرادران بهترین دوست هری،با شتاب به طرف اوآمدندوکاغذی به او دادند وتوضیحی دادند که هری فهمید با استفاده ازکاغذمی تواند کارها وحرکات افراد درهر ساعت رادر هاگوارتز ببیند.
خاطره ی شنیدنی در ذهنش پدیدار شد:
روزی هری با جینی درهاگوارتز قایم باشک بازی می کرد.هربار که جینی قایم می شد هری اورا پیدا می کرد!
یکباروقتی که هری چشم بسته بود جینی وارد طبقه ی هفتم هاگوارتز شد......
-10...9....8.7.6.5.4.3.2.1اومدم.
هری سریع نقشه رادرآورد وچوبدستی اشرا برآنزد وگفت:خوب من رسماً سوگند می خورم که کار بدی انجام بدم.
نقاط ریزی برروی نقشه پدیدار شدندکه روی هرکدام نام ونشانی نوشته بود.
پس از ده دقیقه هری هرچه گشت نتوانست نقطه ی جینی جانرا پیداکند.
یکدفعه فرد وجورج پشت هری ظاهر شدند طوری که هری نزدیک بودغش کند.
-شمادوتا جینی رو ندیدین؟
-جینی...نه.
-شاید تواتاق ضروریات باشه؟
-نه... نمیتونه....چی...چی گفتی ..آره.
-نقشه رو بده من.
فرد با دقت نقشه را نگاه کرد.ومتفکرانه گفت:اگه تواتاقه ضروریات باشه حتماً تاچند د قیقه ی دیگه پیداش میشه.
امّا تا روز بعد شانس به فرد رو نیاورد.تااینکه اوضاع به جایی رسیدکه پدرومادر جینی به مدرسه آمدن و
هری تعریف کردکه بااو بازی میکرده.(دراین میان قیافه ی رون مثل کسی بود که موش بوگندیده قورت داده باشد.
......ترققق....
جینی با یک دسته گل ظاهر شدوگفت تولّدت مبارک.
پس از چنددقیقه که همه درحال شادی بودند،هری متوجه شدکه نقشه در دستش نیست پس ازاینکه کمی جستجو
کرد،کاغذی برروی زمین پیدا کرد که برروی آن نوشته شده بود:
این آخرین استفاده ی شما از این نقشه بود.
وکم کم فردوجورج از راه رسیدند بعداز چند ثانیه نقشه منفجر شد وبه خاکستر تبدیل شد.



خب دوست عزيز، پست خوبي اما متاسفانه طوري نيست كه بشه تاييد كرد. بذاريد اشكالاتتون رو بگم: اول از همه ظاهر درهم و برهم پست شماست. با يكي دو اينتر فاصله بين سوطر، مي تونيد خواننده رو به خوندن پست تشويق كنيد. دوم اينكه متاسفانه سوژه اي كه شما انتخاب كرديد، خيلي خيلي طولاني بود و پست كوتاه شما مجال درست پرداخته شدن به سوژه رو نداد. بهتر بود سوژه و اتفاقات داخل پست رو، كمتر كنيد و بيشتر به پستتون برسيد. دوستان شما در همين صفحه( تورفين رول، سدريك ديگوري و سركادوگان) پست هاي خوبي نوشتند. مي تونيد اينها رو بخونيد تا متوجه منظور من بشيد. اميدوارم هرچه زودتر شاهد پست بعدي شما باشم كه مطمئنا پست برتري خواهد بود. فعلا تاييد نشديد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/10 16:22:00
اشیاء مقدس مرگبار
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آبان 1387 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هری داشت در راهرو های بلند هاگوارتس راه میرفت ، سرانجام اخرین پله ها را پشت سر گذاشت.

- تمشک وحشی

تابلو بانوی چاق کنار رفت و تالار خاموش گریفندور آشکار شد. هری با زحمت در حفره پشت تابلو وارد شد و درون سیاهی خاموش تالار فرو رفت. با نگاهی گذرا ، توانست دو پسر بلندقد مو قرمز را در نور شومینه تشخیص دهد که غافل از اینکه کسی نگاهشان میکند مخفیانه روی شئی ناشناس خم شده بودند.

هری آرام نزدیک شد. هوای تالار بیش از حد گرم بود. سر انجام به ردیف مبل های کنار شومینه رسید و به حرف آمد : چیکار میکنید بچه ها ؟

عکس العمل فرد و جرج ناگهانی و غیرقابل پیشبینی بود : شئ کاغذ مانندی که در دست فرد بود به زمین افتاد و زیر یکی از مبل ها رفت جرج چوبدستی اش را به سمت هری گرفت و فرد دستش را در جیبش فرو کرد ...

- اوه هری ...

- هری ... خدا لعنتت کنه ... ما رو ترسوندی !

جرج چوبدستی اش را در جیبش گذاشت و فرد خم شد تا کاغذ را پیدا کند ... هری با حالتی کنجکاوانه و تردیدآمیز پرسید : اون چی بود ؟

جرج تردید کرد ، نگاهی به برادرش کرد و گفت : خیلی خوب هری ... تو با بقیه فرق میکنی ... این جدیدترین شوخی ماست ..

فرد کاغذ را از زیر مبل بیرون کشید و گفت : یک طرح ناب ... قول میدی به کسی نگی ؟

هری با سرش تایید کرد. شنلش را در آورد و پیراهنش را مرتب کرد و روی یکی از مبل ها کنار جرج نشست. فرد در مقابلش نشست و گفت : این کاغذ ها فقط یک کار بلده ... توهین !

فرد کاغذ را به هری داد و گفت : بنویس ...

هری تردید کرد ، سپس قلم پر را از روی میز برداشت و نوشت : هری پاتر

بلافاصله نوشته های غیر منتظره ای روی کاغذ پدیدار شد : هری پاتر احمق خون لجنی ...

هری کمی با تعجب به نوشته ها نگاه کرد و سپس با صدای بلند زیر خنده زد ...

- هیییسسس .. هری تو الان همه رو بیدار میکنی !

جرج در حالی که لبخند زده بود گفت : فردا تمام برگه های امتحان سمج با اینها عوض میشه ... به محض اینکه دانش آموزا شروع به نوشتن کنند ...

و خنده امان نداد حرفش را تمام کند ...

================================
میدونم در عکس نه شب بود و نه قلم پری در کار بود اما خوب خدا یه چیزی داده به نام تخیل



واقعا تخيل شما بسيار عالي بود! بي شك تاييد شديد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/30 14:10:24
من همون خوشتیپه ام ...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 آبان 1387 13:32
نمایش جزئیات
آفلاین
با اجازه از مدیر محترم ، من کاغذ در دستان هری رو نقشه غارتگر حساب نکردم بلکه یک کاغذ که در داستان به شرحش می پردازم.
----------------------------------

_ لعنتی! دیگه نمیتونم این عجوزه رو تحمل کنم!
صدای هری مملو از خشم و نفرت بود و صدایش از شدت عصبانیت می لرزید.
_ این عفریته هیچ وقت قاب تحمل نبوده ... واقعاً باید برای وزارت تاسف خورد تا همچین کارمند هایـــ ...
صدای جورج که در کنار شومینه تالار گریفیندور نشسته بود حرف هری رو قطع کرد.
_ هی چرا ناراحتی پسر؟! مگه چی شده؟

هری بدون هچ حرفی نامه ای را از جیب ردایش بیرون آورد.
جرج نامه را از دست هری قاپید و همراه فرد مشغول خواندن نامه شدند.

هری پاتر
با توجه به افسار گسیختگی شما در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه و با توجه به اینکه من علاوه بر استاد شما ، بازرس وزارت سحر و جادو هستم، برای شما در تاریخ 12 ژوئن احضاریه ای به وزارت فرستادم تا آنجا در مورد وحشیگری هایتان توضیح قابل قبولی ارائه کنید.
با احترام - دولوروس جین آمبریج - بازرس ارسالی وزارت سجر و جادو.


فرد و جرج از خنده ریسه رفتند.
_ واقعاً درکت می کنیم هری! این عجوزه با موهای بیگودی پیچیدش واقعاً حرص آدمو در میاره...
هری آهی کشید.
_ نمیشه یک جوری قانعش کرد تا این احضاریه رو به وزارت سحر و جادو نفرسته؟
جرج لبخند شیطنت آمیزی به فرد زد و زیر لب گفت : چرا ... چرا میشه ! فقط امشب ساعت 12 بعد از اینکه همه ی تالار به خواب رفتن جلوی دفتر آمبریج با شنل نامرئی می بینمت.

نیمه شب ...
تاریکی عجیب سرسرای هاگوراتز با نور شمع هایی که بی بند و آویز در خلاء به دور خود می رقصیند عجیب تر می شد. هری در حالیکه در زیر شنل نامرئی احساس آرامش دو چندانی می کرد ، بی صدا مقابل دفتر آمبریج ایستاد .
_ پیست ...! فرد! جرج! کجایین؟
صدای آرام فرد شنیده شد.
_ ما اینجاییم هری ! پشت خوک بالدار سخنگو.
هری شنل را با احتیاط از روی سرش برداشت و به طرف خوک سخنگو رفت.
فرد بی صدا شنل را گرفت و بر روی سر هر سه آنها انداخت. کمی بعد آنها نیز جیزئی از تاریکی عجیب هاگوراتز شده بودند.

دفتر آمبریج ...
در اتاق آمبریج با صدای تق آرامی باز شد و چند لحظه بعد در دوباره بسته شد.
صدای آرام هری به سختی در میان جلز و ولز شعله های آتش داخل شومینه شنیده میشد.
_ آمبریج اونجا می خوابه!
هر سه نفر با شیطنت به طرف اتاق آمبریج حرکت کردند و داخل اتاقش شدند.
اتاق صورتی رنگ انزجار هر مهمانی را بر می انگیخت! رنگ صورتی غلیظ و بشقاب هایی که در آن گربه هایی آرام آرام خر خر می کردند ...
_ اونجاست!اون عجوزه اونجا خوابیده...
هر سه به طرف تخت خواب آمبریج حرکت کردند.
فرد ، ترقه ای را از جیبش بیرون آورد و روشنش کرد ، سپس آن را به سرعت در زیر بالش آمبریج قرار داد.
تــــــــــــــــق!
_ جیــــــــــــــــــــــــــغ!
آمبریج ، هراسان از جایش برخاست... چهره اش سرخ و برافروخته بود و چشمانش از کاسه خون.
_ چی ... چی شده؟!
تـــــــــــــــــــق!
این بار نیز جیغ بنفش آمبریج به گوش رسید که ناگهان صدای فرد که کمی بم شده بود جیغ آمبریج را در دم خفه کرد.
_ دولوروس جین آمبریج! درسته یا نه؟ منتظر جواب نمی مونم...
_ ب... بله! من آمبریج هستم.
_ بسیار خب! شاید نیازی به توضیح نباشه که من فرشته مرگ هستم و...
_ نه! نه!
_ از قطع شدن صحبتم هم خوشم نمیاد! فقط به یک شرط زندگی ات را رها میکنم و آن هم نفرستادن هری پاتر ، شاگرد تو به وزارت سحر و جادوست ! شیرفهم شد؟
_ بله بله ... حتماً!
_ خیلی خب حالا ...
تـــــــــــــــق!
ترقه ای دیگر ترکیده بود و ...
_ جیـــــــــــــــغ!

تالار گریفیندور ...

هری ، جرج و فرد همچنان روی مبل راحتی نشسته بودند و دلشان را از شدت خنده گرفته بودند.


بسيار نوشته ي خوبي بود! بدون هيچ شكي، تاييد شديد! موفق باشيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تورفین رول در 1387/8/28 13:35:09
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/30 14:09:45
...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 26 آبان 1387 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی هری ...
هری ایستاد و به سمت صدا برگشت. فرد و جرج داشتند به دنبالش میدویدند ...
- هری یک کار فوری و خنده دار باهات داریم ... اون نقشه غارتگر همراهته ؟
هری دستش را در جیب ردایش کرد و نقشه پوسیده ای را بیرون کشید. با گنگی آن را به سمت فرد گرفت و گفت : چیکارش داری ؟
جرج گفت : میذاری این افتخار نصیب من بشه ... بعد از مدت ها دلم میخواد من ازش استفاده کنم.
هری شانه هایش را بالا انداخت و آن را به سمت جرج گرفت. جرج درحالی که لبانش به لبخند شیطنت آمیزی مزین بود ، دستش را به سینه گذاشت و چشمانش را بست ، اندکی صدایش را صاف کرد و گفت : « من سوگند میخورم که کار بدی انجام بدم ! »
با برخورد چوبدستی فرد به نقشه نوشته های ریزی و خطوط درهمی در نقشه پدیدار شد و کم کم نقشه کامل هاگوارتس به همراه نقاط متحرک شکل گرفت.
فرد نقشه را از دستان هری بیرون کشید و گفت : «باید پیداشون کنیم ... صبر کن ... اینجا که نیستن ... طبقه سوم ... امممم ... راه های مخفی...
هری با سردرگمی از فرد به جرج نگاه کرد و گفت : میشه منم بدونم چی شده ؟
جرج در حالی که برق خاصی در چشمانش میدرخشید گفت : داداش کوچولومون عاشق شده !
همزمان با این جمله فریاد فرد شنیده شد : پیداش کردم.
هری و جرج به نقطه ای که او اشاره میکرد نگاه کردند و توانست دو نقطه بسیار نزدیک هم را در طبقه چهارم و یکی از راهرو های مخفی ببینند ! هری با دیدن نام آن دو لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت : فهمیدم !

و بار دیگر به نام آن دو نقطه نگاه کرد : رون ویزلی ، هرمیون گرنجر

فرد خندید و گفت : هری فکر کنم وقتشه که مچ دو تا دوستت رو بگیری !
هری گفت : پس بزنین بریم بچه ها ...

و هر سه به سمت راهرو های مخفی طبقه چهارم به راه افتادند ...

ده دقیقه بعد

لبان رون و هرمیون از هم جدا میشه و هردو به سه پسری که دارند دیوانه وار به آنها میخندند نگاه میکنند ... هرمیون اشکش در میاد و روش رو برمیگردونه که توی صورت هری نگاه نکنه ... رون به سمت فرد و جرج میدوه و اونها در حالی که از ته دل میخندند فرار میکنه ...
رون در حالی که همه صورتش سرخ شده و دنبال اونا میدوه فریاد میزنه : « اگر بگیرمتون مجبورتون میکنم یک کرم فلوبر زنده بخورید ! »

------------------------------------------------------------------------------
ببخشید من چون قبلا توی ایفای نقش بودم و بعد به دلیل نداشتن فعالیت خارج شدم به خودم جرئت دادم که مرحله یازی با کلمات رو بیخیال بشم و مستقیم اینجا پست بزنم ... امیدوارم تاییدم بکنید !


نوشته خوب بود و قابل تاييد! بي هيچ شكي! اما سوال: با همين شناسه عضو ايفاي نقش بوديد؟ چند ماه پيش؟ لطفا برام پيام شخصي بذاريد تا در مورد تاييد يا عدم تاييدتون تصميم بگيرم.


تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/27 12:55:40
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/28 10:16:00
اهل ایفای نقشم ، روزگارم بد نیست
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 25 آبان 1387 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- اِ ‌... بذار ببینم، آها کدوحلوایی غول پیکر، نه؟ پس کدوحلوایی بوقی؟ ای بابا...
هری سردرگم جلوی تابلوی بانوی چاق وایساده بود و سعی میکرد رمزو به یاد بیاره. بانوی چاق غرولندکنان گفت:
- ای بابا! دو ساعته اینجا وایسادی، د بگو دیگه جون به لبم کردی!
یه دفعه هری فرد و جرجو دید که از پشت یه در مخفی پیداشون شده بود:
- به به بروبکس به موقع رسیدین. میشه لطفاُ رمزو... اِ اِ اِ ... فرد نقشه ی من پیش تو چیکار میکنه؟
- خب میدونی، من... یعنی ما... (شونصد تا رنگ عوض میکنه ) میگم چطوره رمزو بگم؟ کدوحلوایی لرزان؟ نه کدوحلوایی قرمز؟
جرج که هول شده بود گفت:
- امم... خب از چمدونت افتاده بود، ما هم...
فرد که همچنان در حال تلاش بود گفت:
- کدوحلوایی خوشگل؟ کدوحلوایی احمق؟ خب حالا این که از کجا آوردیمش رو ول کن، این که چی کارش کردیم رو بچسب! کدوحلوایی باحال؟
هری قاطی کرده بود:
-دبیا، بوقیدی بهم که... جون بکن بگو با قشه ی نازنینم چی کار کردی؟
جرج: ببین کار زیادی نکردیم فقط یه راه مخفی دیگه پیدا کردیم که با زور و زحمت چپوندیم توش میدوستی از تو دخمه ی اسنیپ به بخش کدوحلوایی شوخیدار زونکو راه هست؟
بانوی چاق پا برهنه پرید وسط بحث:
-چه عجب رمزو درست گفتین! کدوحلوایی شوخیدار. بیاین تو.
هری که بین خنده و عصبانیت گیر کرده بود گفت:
-یعنی اسنیپ هم آ ره؟! ولی شما نباید وای خدا نقشه ی نازنینم
و صدای بحث آن سه در قیژ قیژ گنگ تابلو گم شد...




آآآآه عجب پست پرشكلكي! سوژه بامزه اي بود، ديالوگ ها به غير كلمه ي" بروبكس" كه متناسب حال و هوئاي هاگوارتز نيست، بسيار خوب بودند. ميشه گفت كه از شكلك ها خوب استفاده كرده بوديد، اما في الواقع كار خودتون رو راحت كرده بوديد! ببينيد، شكلك در جائي قشنگ ميكنه پست رو كه 1- كم باشه، 2- به موقع باشه. شما به جاي اينكه كمي زحمت توصيف به خودتون بديد تا باعث دلنشين شدن پستتون بشيد، اون توصيفات رو با شكلك جايگزين كرديد و حتي در يك مورد هم توصيف رو در پرانتز آورديد كه لازم نبود. يك چيزي رو به خاطر داشته باشيد، و اونم اينه كه " هرچيز به جاي خودش زيباست" . هرگز اين رو فراموش نكنيد و سعي كنيد كه هميشه يك تعادل بين توصيفات، ديالوگ ها و شكلك ها وجود داشته باشه( البته در برخي نوشته ها اين تعادل دچار تغيير ميشه كه استثناست( البته پست شما از اين استثناها نيست!)) اما مي تونم به جرئت بگم كه " شروع" و " پايان" بسيار خوبي براي پستتون داشتيد كه باعث جذب خواننده و به ياد موندن اون در اذهان ميشه. من شما رو تاييد ميكنم، اما اين اميد رو دارم كه در نوشته هاي بعديتون، اين موارد رو لحاظ كنيد. تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/26 18:21:06
من شهادت میدهم که با هر گونه انجمن، گروه و کلا انسانی که حاضر به پذیرش ضریب هوشی زیر پنجاه باشد همکاری کامل داشته باشم
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 24 آبان 1387 10:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خب دوستان:


اينم از عكس جديد!


شما اينجا در اينجا هري، فرد و جرج رو ميبينين كه احتملا نقشه ي غارتگر دستشونه! و معلوم نيست كه باز چه فكري در سر دارند!


منتظر پستهاي جالبتون هستم!

با تشكر از كاساندرا تريلاني


پ.ن: ببينيم پروفسور حسيني پست خواهند زد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آبان 1387 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
اگرتابه حال به این فکر کرده باشیم که نام بچه بیل وفلور چیست،چه اسمی برایش می گذاریم؟متن زیر نمونه ی جالب رون وجینی درهنگام بچه دار شدن فلور است:
-کریسمس مبارک رون.
-کریسمس توام مبارک جینی امیدوارم دیر نرسده باشیم.
رون تمام قلک های خودراشکسته بود تا برای بیل و فلور وفرزندشان لباس بخرد.هری وهرمیون قبلا خودرابه کلبه ی صدفی بیل وفلور رسانده بودند.
-من فکر می کنم بلغم ارزششو نداره.
-کی ؟
-بلغم دیگه فلورو می گم!
آنها به خانه ی بیل وفلور رسیدندو عقاب کج منقاری شروع به سخن گفتن کرد:خودتون رو معرفی کنید!
-سلام من رون ویزلی برادر تو بیل هستم این هم خواهرم جینیه...
-سلام هری.
دربازشد .
-رون جینی بیاین تو!!!
جینی با ادای فلور وارد اتاق شد وبه رون گفت:فکغ می کنم عغمیون با فلوغ خوب غدیف شده.
گونه های رون به شدت تمام قرررمز شدند.
بیل گفت: بچه ها کجان؟
-پیش هاگرید ان.

بعداز چندساعت رون وجینی از خانه بیرون آمدنددرحالی که رون بسیارناراحت وجینی شدیداً خوشحال بود....
-آره رون من که بهت گفتم اون بلم ارزششو نداره.
-من واسه اون هدیه ها 9گالیون خرج کرده بودم.
ودراینجا پای رون سر خورد ومثل گلوله ی برف از کوه به پایین رفت.


پایان داستان...........



سوژه جالبي نبود، و همچنين خوب پرورش داده نشده بود. و مشكل اصلي تر اين بود كه اگر ميخوايد تاييد بشيد، اول بايد در بازي با كلمات پست بزنيد. موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/24 9:54:05
اشیاء مقدس مرگبار
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 آبان 1387 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- رونی عیزیزم تا حالا چند تا کادوی کریسمس خریدیم ؟

رون در حالی که کادوهای درون کیسه اش ، که بیشتر او را شبیه بابا نوئل می کرد ، را با آن هایی که در دستانش بود جمع می زد گفت :

- حدودا ســــــی و یکـــــــی ( این جا تلمیح داره ها ... به تعداد هدایای جشن تولد دادلی ) !

هرمیون که حلقه ی دستش را به دور بازوی رون محکم تر می کرد گفت :

- رون ، درسته ما دو تا بچه داریم ولی ... خب ، بچه های هری که می دونی چند تان ؟! رولینگ مهماشون رو توی کتابش گفت ! آخه خواهرت رو که می شناسی . تازه ان تا بچه ی بی سرپرست هم ... ما باید برای اونا هم هدیه تولد بخریم .

رون پسر بچه ی ماگلی را که همراه پدر و مادرش زیر برف برای خرید چند هدیه ، شادی می کرد را نگاه کرد و با بی حوصلگی گفت :

- امـــــا هرمیون ... تو همه ی پول هات رو خرج کردی !

- عزیزم آره ! ولی اون پالتوئه خیلی قشنگه برای هاگرید عالیه ! نه ؟

رون که آخرین سکه هایش رو که برای هزینه آپارات برگشت بود رو در جیبش لمس کرد و با آهی گفت:

- :no: .... اگه این چند سیکل هم خرج کنیم دیگه چطور می خوایم برگردیم ؟

هرمیون که سعی می کرد رون رو به طرف مغازه بکشه گفت :

- عیبی نداره ... پیاده برمی گردیم تازه یه ورزش هم هست ...

- وای ...نه .



طنزش خوب بود, اما سوژه ی چندان جالبی نداشت. اما خب, در واقعا نشون دادید حس رول نویسی خوبی دارین, نتیجتا تاییدتون میکنم. موفق باشین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/22 14:12:02
اراده موجب آزادی است ، زیرا خواستن آفریدن است . اینست تعلیم من و تنها کار شما آموختن فن آفریدن خواهد بود .
نیچه
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 آبان 1387 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سال 2087 :
- رون به نظرت خیلی مونده تا برسیم ؟ دارم یخ میزنم داداشی !!!
- ها ؟! نه دیگه یه چند فرسخ دیگه مونده ...
- چند فرسخ یعنی چقدر ؟! یعنی نزدیکه ؟
رون که میدونست جینی از بچگی ریاضیاتش ضعیفه ، میخواست بهش امیدواری بده و بهش نگه که احتمالا لحظات تحویل سال رو در بین برفهای زمستونی میگذرونن
- اره دیگه ... میرسیم جینی ! نگران نباش
- آخ جوووووون اونجاس !! داداشی یعنی چند فرسخ از یکی دو مترم کمتره ؟ هرمیــــــــــــون !!!
رون : وااا جدی جدی رسیدیم ؟؟!
لحظاتی بعد دهان رون از تعجب به قدری باز شده بود که برای بستنش به چندین جرثقیل احتیاج بود
هرمیون : رون !! جینی !!
رون به شکل گوله ای با شتاب صد فرسخ در ثانیه به سمت هرمیون شیرجه میره ...
بووووووووووق ( توسط گروه آسلامیون سانسوریده شد )

<لحظاتی بعد داخل خونه هری >
جینی : هرمیون پس هری کجا رفت ؟!
هرمیون : هووووم نمیدونم رفت بالا لباساشو عوض کنه الان میاد
جینی نگاه مشکوکیوسی به هرمیون میندازه و هرمیون از خجالت بیستا رنگ عوض میکنه
هری در حالی که پیژامه گل منگولی جدیدی به تن کرده از پله ها پایین میاد
- خوووب بچه ها کادوی کریسمس چی اوردید ؟؟ میبینم که با دست پر اومدید
رون کادوی اول رو باز میکنه ! یک شال زمستونی بلند از جنس پوست گوژپشت نتردام !
- خوب این مال هرمیون !!
هرمیون : واییی مرسی گلم !!
جینی :
رون دومین کادو رو هم باز میکنه ! یک قلم جادویی GPS دار
هرمیون :

دو ساعت بعد
روی میز پر شده از کادوهای رنگارنگ و وسایل جورواجور
جینی و هری دستشون رو زیر چونشون زدن و هر چند لحظه فقط فقط کادوهایی رو میبینن که باز میشه و رون و هرمیون میپرن بغل هم
هری : رون احیانا منو فراموش نکردی؟؟
رون : آخ هری ! ببخشید فکر نمیکردم تو ام اینجا باشی آخه ... وگرنه حتما واسه تو هم یه چیز میاوردم
هری : فکر میکنم همگی الان خونه من جمع شدیدا !
لحظاتی بعد آخرین کادو هم باز میشه !! یک چیز عجیب غریب مکعب مستطیلی که روش نوشته شده

بووووووووووووومب ( به خودتم شک داری؟ نگران نباش توپ لحظه تحویل سال بود که در شد )
هرمیون : رون تو خیلی خوبی !!
رون :

هرمیون از اون ور میز شیرجه میزنه روی رون و دستانش رو به دور گردن رون حلقه میزنه و هر دو به سمت پله های زیرشیرونی گوله میکنن
هری با بی حالی تمام دستش رو از زیر چونش برمیداره
- این مزخرف ترین تحویل سالی بود که داشتم
ولی ثانیه ای بعد که نگاهش به نگاه لاولیوس جینی میوفته نظرش صد و شونصد درجه تغییر میکنه
- یـــــــــا ... یـــــــا شایــــــد .... یــــــــا شایدم ... بهتــــــــــرین تــــحوی ...
هوووووووووشت .....
بووووووووووووق ......




منور كرديد استاد! خداروشكر كه بلاخره اومدي! استاد معظم بيناموسي! ... برو معرفي شخصيت! ( شخصيتت گرفته شده! ساري!!!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/14 0:12:47

وزیر مردمی اورجینال اسبق


تک درختم سوخت ، پس بذار جنگل بسوزه

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.