جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1387 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
رون وهرمیون درراهرو داشتند صحبت می کردند.که ناگهان

سروکله ی هدویگ جغد هری پیدا شدهری نامه راگرفت

و شرع به خواندن آن کرد:

به هری پاتر،
جناب هری پاتر، با توجه به اینکه شما پسر جیمز پاتر هستید،و حتماً

اخلاقیات اورا به ارث برده ایدو از نقشه ی غارتگر استفاده ی زیادی

میکنید برای همین برای کسانی مثل شما طرح جدیدی از نقشه ی

غارتگر ایجاد شده است.برای تکمیل درخواست میتوانید فرم پشت

صفحه را پرکنید.


هری به پایان نامه رسیدو به هرمیون ورون نگاه کرد هرمیون

همانطور که هری انتظارش را داشت شروع به مخالفت کردوازآنجا

دور شد.:proctor:

اما بشنوید ازرون که شدیداً موافقت کردوگفت:چه عالیه پسر!

خیلی خوب میشد منم یکیشو داشتم..:mama:


هری مشغول پرکردن فرم شدودرانتها آنرا امضاءکرد.

یکروز بعد....

-هی رون نگاه کن یه بسته!:mail:

-چیه نکنه همون سری جدید نقشه ی غارتگره؟

فردوجورج که معلوم نبود سروکله شان ازکجا پیدا شده به هری گفتند:

-تولدت مبارک!!!!

-پس کارشماهابود........ ممنونم.

فردوجورج وهری دریکجا جمع شدندو به نقطه ای روی نقشه خیره

شدندکه جینی ودین توماس باهم بودند...هری از شدت

عصبانیت،درحالی که ناسزا می گفت دور شد.


دوست عزيز، پستي كه مملو از شكلك باشه، خواننده رو خسته ميكنه و از زيبائي پست هم كم ميشه! در ضمن استفاده از فونت هاي بسيار بزرگ هم زياد جالب نيست. اما سوژه ي شما بسيار جالب بود. نتيجتا شما همين پست و سوژه رو، بدون استفاده از شكلك و با توصيف وقايع بنويسيد تا در مورد تاييد يا عدم تاييد شما، يك نظر قطعي بدم. موفق باشيد، فعلا تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 18:54:22
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 19:00:32
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1387 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیتا دامبلدور عزیز! من فرض کرده بودم که نقشه غارتگر هنوز متعلق به هری نیست و نخواستم درست مثل کتاب بنویسم!

اگر دقت کرده باشید، اصل سوژه رفتن هری پیش هاگرید برای پیدا کردن اسبهای تک شاخ است. متوجه نمیشوم که منظورتان از « کلا سوژه مشخص باشه » چیست!!!

و تاجاییکه سواد من به من اجازه می دهد، دیالوگ بیش از حد برای یک داستان، به زیبایی آن لطمه می زند. دیالوگ بیشتر ازاینی که درحال حاضر نوشته ام، بیشتر به پرحرفی شبیه می شود .

ولی با زیباسازی صورت پست، موافقم. سعی کرده ام اصلاحش کنم.

با تشکر

----------------------

هری خیلی آهسته از راه پله ها پایین می آمد و مواظب بود تا با پروفسور اسنیپ برخورد نکند. قراری که با هاگرید برای پیدا کردن اسب های تک شاخ داشت، دیر شده بود و عجله داشت که زودتر به قرار خود برسد. هوز از اولین پله ها پایین نرفته بود که پروفسور اسنیپ را دید که از روبرو پیدایش شد. زیرلب غر زد:
- بخشکی شانس! به ما نیومده به یه قرارمون زود برسیم...

فورا رمز تالار گریفیندور را گفت و به درون تالار عمومی شان پرید. هملنطور دلخور و دمغ نشسته بود که فرد و جرج از راه رسیدند درحالیکه کلی خرت و پرت های خوشمزه از هاگزمید آورده بودند.

هری اعتراض کرد:
- همش یه سال از ما جلوترین و اینقدر زودبه زود می برنتون هاگزمید!

دوبرادرشرور به یکدیگر نگاهی انداختند و پوزخند زدند:
- ما رو کسی نمیبره هاگزمید. ما خودمون میریم!

و فرد تکه کاغذی از جیب خود درآورد. چوبدستشی را به آن زد و گفت:
- قسم میخورم که نمیخوام هیچ کار خوبی انجام بدم! زن نمیخوام، بچه ندارم، حوصله هم پیدا نمیشه!

خطوط عجیب و غریبی روی کاغذ ظاهرشدند. هری کمی که دقت کرد، متوجه شد راههای مخفی ای وجود دارند که به هاگزمید ختم می شوند. به نظر می رسید نقشۀ به درد بخوری باشد. کاش میشد تا کلبه هاگرید از آن استفاده کند :
- میشه این کاغذو یه روز به من قرض بدین؟

فرد و جرج نیم نگاهی به هم انداختند و جرج جواب داد:
- آره میشه، ولی خرج داره واست!

- خرجش چیه؟

- وقتش که رسید بهت میگیم. فعلا این یه روز دستت باشه تا بعد!

هری خوشحال و خندان کاغذ را گرفت و به طرف کلبه هاگرید به راه افتاد.


تاييد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرمی برت در 1387/9/13 14:22:46
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 18:58:43
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 11 آذر 1387 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هری خیلی آهسته از راه پله ها پایین می آمد و مواظب بود تا با پروفسور اسنیپ برخورد نکند. قراری که با هاگرید برای پیدا کردن اسب های تک شاخ داشت، دیر شده بود و عجله داشت که زودتر به قرار خود برسد.

هوز از اولین پله ها پایین نرفته بود که پروفسور اسنیپ را دید که از روبرو پیدایش شد.

* بخشکی شانس! به ما نیومده به یه قرارمون زود برسیم...

فورا رمز تالار گریفیندور را گفت و به درون تالار عمومی شان پرید. هملنطور دلخور و دمغ نشسته بود که فرد و جرج از راه رسیدند درحالیکه کلی خرت و پرت های خوشمزه از هاگزمید آورده بودند.

هری زیرلب غر زد: همش یه سال از ما جلوترین و اینقدر زودبه زود می برنتون هاگزمید!

دوبرادرشرور به یکدیگر نگاهی انداختند و پوزخند زدند: ما رو کسی نمیبره هاگزمید. ما خودمون میریم!

و فردتکه کاغذی از جیب خود درآورد. چوبدستشی را به آن زد و گفت: قسم میخورم که نمیخوام هیچ کار خوبی انجام بدم! زن نمیخوام. بچه ندارم حوصله هم پیدا نمیشه!

خطوط عجیب و غریبی روی کاغذ ظاهرشدند. هری کمی که دقت کرد، متوجه شد راههای مخفیی وجود دارند که به هاگزمید ختم می شوند.

*میشه این کاغذو یه روز به من قرض بدین؟

فرد و جرج نیم نگاهی به هم انداختند و جرج جواب داد: آره میشه ولی خرج داره واست!

*خرجش چیه؟

**وقتش که رسید بهت میگیم. فعلا این یه روز دستت باشه تا بعد!

هری خوشحال و خندان کاغذ را گرفت و بی خیال از خرجی که به زودی برایش تراشیده میشد به طرف کلبه هاگرید به راه افتاد.


دوست عزيز، علامتي كه ما قبل نوشتن ديالوگ از علامت _ استفاده كنيد. در ضمن، هميشه به ياد داشته باشيد كه بايد كلا سوژه مشخص باشه. در ضمن، خيلي بهتره كه به به پستتون بيشتر برسيد و اون رو با ديالوگ ها و توصيفات به جا زيباتر كنيد. متاسفانه فعلا تاييد نشديد. موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/13 12:20:31
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 11 آذر 1387 02:24
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی روزگاری هری و خانواده به خوبی و خوشی میزیستند. فرد و جرج هم میزیستند. نقشه غارتگر هم میزیست. دماغ جرج هم میخارید. کارگاه نمایشمامه نویسی هم متاسفانه همچنان میزیست. آنیتا هم داشت تصمیم میگرفت که نخونده بزنه رد کنه مارو ولی خبر نداشت که با يكي دو اينتر فاصله بين سوطر!!!، مي تونم آنیتا رو به خوندن پست تشویق کنم! دو اینتر آتشین تقدیم به آنیتا:


یه روز دیگه و یه روز دیگه گاری هری و فرد و جرج پیچیده بودن تو یه کلاس خالی که بکشن سیگار رولی، بعدشم بزنن گیتار کولی! (لازم به ذکره که سیگار عامل اصلی سرطان و برای سلامتی مضر است.) دماغ جرج هم همچنان میخارید.

جرج: آقا یه دقیقه عکس نگیرین من یه انگشت تو این دماغ لامصب بکنم. خیلی میخاره.
کاساندرا تریلانی: باشه.

همین که جرج میاد مشغول شه کاساندرا سریع عکسو میگیره!
کاساندرا: گول خوردی!
جرج: ای نامرد...

در اینجا جرج به شدت افسرده میشه و به خودش آواداکداورا میزنه و خودکشی میکنه. کاساندرا هم از اینکه باعث خودکشی جرج شده افسرده میشه و خودکشی میکنه. من هم چون خیلی احساساتی ام خودکشی میکنم و متاسفانه این داستان ناتموم میمونه...

پایان!







(این اینترا برای تشویق بود)

فرد و هری و نقشه غارتگر: پس ما چی؟
من: شوخی کردم! من هنوز زنده م! ادامه:

فرد: هری سریع رول کن الان زنگ میخوره.
هری: عمو جون پیپر نداریم. با چی رول کنم؟
فرد: خب با اون نقشه لامصب که دستته بکن!
نقشه غارتگر: مگر اینکه از رو نعش من رد شین.

نقشه غارتگر یه آوادا به فرد میزنه و فرد هم قلبش میگیره میمیره. هری هم همونجا نتیجه میگیره که جاده ی اعتیاد آخرش به جوون مرگی ختم میشه و تصمیم میگیره که دیگه سیگار رولی نکشه و نقشه غارتگرو رول نکنه. بعدشم دستشو میندازه دور گردن نقشه غارتگر و دوتایی با خوشحالی از کلاس خارج میشن!


این دفعه دیگه واقعا پایان!


هم خانوادگی بود (اونجایی که هری و خانواده به خوبی و خوشی میزیستند) هم احساسی بود (اونجایی که همه مردن) هم آموزنده بود (اونجایی که جاده اعتیاد به مرگ ختم شد) آخرشم عمرا نمیتونستی حدس بزنی! دیگه چی میخوای؟


و هرگز نشه فراموش ویرایش کردن زیر پست یه پروفسور خیلی کار بدیه و بهتره که انجام نشه!




ميتونم بگم كه با ساده ترين اتفاقات و كمترين سوژه ها، يك پست خنده دار نوشتيد و اين يعني توانايي در نوشتن! و توانايي در نوشتن البته به شرط اينكه به دور از هجويات باشه، يعني تاييد! اميدوارم هميشه بين سوطر!! پستهاتون، چندين اينتر آتشين وجود داشته باشند، مخصوصا ما بين ديالوگ ها ! موفق باشيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور حسینی در 1387/9/11 2:29:30
ویرایش شده توسط پروفسور حسینی در 1387/9/11 2:36:22
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/13 12:21:21
تصویر تغییر اندازه داده شده


[b][s
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1387 02:00
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمهایش را از هم گشود. برای لحظه ای به اطرافش نگاهی انداخت و متوجه شد که چشمانش تار میبینند. احساس عجیبی بود. دستانش عینکی را روی زمین لمس کردند...عینک را به چشمانش زد و نگاهی دوباره به پیرامونش انداخت. کراب روی زمین به خود میپیچید و با صدای بلندی میخندید:

-این...قیافه...خیلی...بهت...میاد!!!

-خفه شو ابله. الان همه رو بیدار میکنی. تو همینجا بمون...مراقب باش اتفاقی نیفته...من تا نیم ساعت دیگه بر میگردم...

شنیدن این صدای آشنا از حنجره خودش احساس ناخوشایندی را ایجاد میکرد. از کراب که هنوز مشغول خندیدن بود روی برگرداند و با سرعت به سمت در ورودی تالار رفت. در را با فشاری آرام باز کرد و پا به راه روهای تاریک و تو در توی هاگوارتز گذاشت...

با قدمهای بلندش به سرعت پیش میرفت. همینطور که از میان پستوها و میانبرها میگذشت، میتوانست نگاه سنگین ساحران و جادوگرانی را که از درون تابلوهایشان به او خیره میشدند بر روی خود حس کند. میتوانست صدای سرزنش های بعضی شان را بشنود:

-از کی تا حالا دانش آموزا به این دیر وقتی توی راه رو ها پرسه میزنن؟

-پسر....برو بخواب...اینجا چکار میکنی؟

بعضی حتی به اسم صدایش میکردند:

-آقای هری پاتر ایندفعه چه نقشه ای توی سرشه؟

به سرعتش افزود. باید هرچه سریعتر به خوابگاه گریفندور میرسید و ماموریتی که به او واگذار شده بود را به اتمام میرساند...وقت تنگ بود...

سر انجام پس از چند دقیقه خود را جلوی در ورودی تالاز گریفندور یافت. تکه کاغد مچاله شده ای را از ردای بیرون آورد و کلمه ای که روی آن نوشته شده بود را با صدای بلند خواند:

-شکلات آتشین بادامی!

زن چاقی که دروت تابلو به خوابی عمیق رفته بود با سرعت بیدار شد و قرولند کنان در را گشود...با عجله به درون تالار قدم گذاشت و با دقت اطرافش را زیر نطر قرار داد...پلکان ورودی خوابگاه پسران را یافت اما صدایی از پشتش او را متوقف کرد:

-هری! این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟

او به سرعت برگشت...دو پیکر بلند قامت به سمتش می آمدند...همینکه صورتهایشان از سایه خارج شد آنها را شناخت...فرد و جرج ویزلی...

-هری امشب نقشه ی غارتگرت خیلی بهمون کمک کرد...

-ولی تا هفته ی دیگه احتیاجی بهش نداریم...

-اگه میخوای میتونیم بهت برش گردونیم.

او هیچ از حرفهایشان نفهمید...نمیدانست نقشه ی غارتگر چیست یا به چه دردی میخورد. دلی به دریا زد و گفت:

-ام...آره آره بهش احتیاج دارم...

یکی از برادرها تکه کاغذی قدیمی و را از ردایش بیرون کشید و گفت:

-اما قبل از اینکه ببریش میخوایم بهت یه چیزی نشون بدیم...

-من و فرد یه راه مخفی جدید به هاگزمید پیدا کردیم. از کنار برج شمالی شروع میشه...

فرد ویزلی تکه کاغذ را باز کرد و وردی را زیر لب زمزمه کرد. خطوط سیاهی بر روی کاغذ پوسیده ظاهر شدند...پس از مدت کوتاهی نقشه تمام هاگوارتز قابل رویت بود...نقطه های کوچکی در آن در حال حرکت بودند...او با دقت به نقطه ها نگاه کرد. نقطه ها نام گذاری شده بودند.

-نگاه کن هری... این برج شمالیه...

و او انگشتان فرد را بر روی نقشه دنبال میکرد...

-و ما الان اینجاییم...

انگاشتانش آرام حرکت کردند و بر روی تالار گریفندور، روی سه نقطه ی سیاه رنگ متوقف شدند...

-این منم...این جرجه و اینم...

او وحشت زده به نقطه سوم خیره شده بود...

برادران ویزلی با صدای بلند فریاد زدند:

-دراکو مالفوی؟!

و مالفوی تنها به یک چیز می اندیشید: معجون مرکب پیچیده توانایی گول زدن این نقشه لعنتی را نداشت...

صدایی فریاد زد:

-استوپیفای!

مالفوی دیگر حرکتی نکرد...



خب سركادوگان! مطمئنا پست شما از حيث ظاهر، ديالوگ ها، سوژه و پرداخته شدن اون، بسيار عاليه! و شما تاييد شديد! اما يك نكته اي رو به خاطر بسپاريد؛ اينكه سوژه رو سعي كنيد طوري انتخاب كنيد، كه خواننده نتونه انتهاي پست رو حدس بزنه! موفق باشيد شواليه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان کبیر در 1387/9/9 2:13:20
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/10 16:20:41
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ:
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای
[b]چندین هزار چشمه خ
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 آذر 1387 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگامی که هری درراهروهای پرپیچ وخم هاگوارتز سرگردان وآواره بود،فردوجورج دوپسر شلوغ وبرادران بهترین دوست هری،با شتاب به طرف اوآمدندوکاغذی به او دادند وتوضیحی دادند که هری فهمید با استفاده ازکاغذمی تواند کارها وحرکات افراد درهر ساعت رادر هاگوارتز ببیند.
خاطره ی شنیدنی در ذهنش پدیدار شد:
روزی هری با جینی درهاگوارتز قایم باشک بازی می کرد.هربار که جینی قایم می شد هری اورا پیدا می کرد!
یکباروقتی که هری چشم بسته بود جینی وارد طبقه ی هفتم هاگوارتز شد......
-10...9....8.7.6.5.4.3.2.1اومدم.
هری سریع نقشه رادرآورد وچوبدستی اشرا برآنزد وگفت:خوب من رسماً سوگند می خورم که کار بدی انجام بدم.
نقاط ریزی برروی نقشه پدیدار شدندکه روی هرکدام نام ونشانی نوشته بود.
پس از ده دقیقه هری هرچه گشت نتوانست نقطه ی جینی جانرا پیداکند.
یکدفعه فرد وجورج پشت هری ظاهر شدند طوری که هری نزدیک بودغش کند.
-شمادوتا جینی رو ندیدین؟
-جینی...نه.
-شاید تواتاق ضروریات باشه؟
-نه... نمیتونه....چی...چی گفتی ..آره.
-نقشه رو بده من.
فرد با دقت نقشه را نگاه کرد.ومتفکرانه گفت:اگه تواتاقه ضروریات باشه حتماً تاچند د قیقه ی دیگه پیداش میشه.
امّا تا روز بعد شانس به فرد رو نیاورد.تااینکه اوضاع به جایی رسیدکه پدرومادر جینی به مدرسه آمدن و
هری تعریف کردکه بااو بازی میکرده.(دراین میان قیافه ی رون مثل کسی بود که موش بوگندیده قورت داده باشد.
......ترققق....
جینی با یک دسته گل ظاهر شدوگفت تولّدت مبارک.
پس از چنددقیقه که همه درحال شادی بودند،هری متوجه شدکه نقشه در دستش نیست پس ازاینکه کمی جستجو
کرد،کاغذی برروی زمین پیدا کرد که برروی آن نوشته شده بود:
این آخرین استفاده ی شما از این نقشه بود.
وکم کم فردوجورج از راه رسیدند بعداز چند ثانیه نقشه منفجر شد وبه خاکستر تبدیل شد.



خب دوست عزيز، پست خوبي اما متاسفانه طوري نيست كه بشه تاييد كرد. بذاريد اشكالاتتون رو بگم: اول از همه ظاهر درهم و برهم پست شماست. با يكي دو اينتر فاصله بين سوطر، مي تونيد خواننده رو به خوندن پست تشويق كنيد. دوم اينكه متاسفانه سوژه اي كه شما انتخاب كرديد، خيلي خيلي طولاني بود و پست كوتاه شما مجال درست پرداخته شدن به سوژه رو نداد. بهتر بود سوژه و اتفاقات داخل پست رو، كمتر كنيد و بيشتر به پستتون برسيد. دوستان شما در همين صفحه( تورفين رول، سدريك ديگوري و سركادوگان) پست هاي خوبي نوشتند. مي تونيد اينها رو بخونيد تا متوجه منظور من بشيد. اميدوارم هرچه زودتر شاهد پست بعدي شما باشم كه مطمئنا پست برتري خواهد بود. فعلا تاييد نشديد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/10 16:22:00
اشیاء مقدس مرگبار
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آبان 1387 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هری داشت در راهرو های بلند هاگوارتس راه میرفت ، سرانجام اخرین پله ها را پشت سر گذاشت.

- تمشک وحشی

تابلو بانوی چاق کنار رفت و تالار خاموش گریفندور آشکار شد. هری با زحمت در حفره پشت تابلو وارد شد و درون سیاهی خاموش تالار فرو رفت. با نگاهی گذرا ، توانست دو پسر بلندقد مو قرمز را در نور شومینه تشخیص دهد که غافل از اینکه کسی نگاهشان میکند مخفیانه روی شئی ناشناس خم شده بودند.

هری آرام نزدیک شد. هوای تالار بیش از حد گرم بود. سر انجام به ردیف مبل های کنار شومینه رسید و به حرف آمد : چیکار میکنید بچه ها ؟

عکس العمل فرد و جرج ناگهانی و غیرقابل پیشبینی بود : شئ کاغذ مانندی که در دست فرد بود به زمین افتاد و زیر یکی از مبل ها رفت جرج چوبدستی اش را به سمت هری گرفت و فرد دستش را در جیبش فرو کرد ...

- اوه هری ...

- هری ... خدا لعنتت کنه ... ما رو ترسوندی !

جرج چوبدستی اش را در جیبش گذاشت و فرد خم شد تا کاغذ را پیدا کند ... هری با حالتی کنجکاوانه و تردیدآمیز پرسید : اون چی بود ؟

جرج تردید کرد ، نگاهی به برادرش کرد و گفت : خیلی خوب هری ... تو با بقیه فرق میکنی ... این جدیدترین شوخی ماست ..

فرد کاغذ را از زیر مبل بیرون کشید و گفت : یک طرح ناب ... قول میدی به کسی نگی ؟

هری با سرش تایید کرد. شنلش را در آورد و پیراهنش را مرتب کرد و روی یکی از مبل ها کنار جرج نشست. فرد در مقابلش نشست و گفت : این کاغذ ها فقط یک کار بلده ... توهین !

فرد کاغذ را به هری داد و گفت : بنویس ...

هری تردید کرد ، سپس قلم پر را از روی میز برداشت و نوشت : هری پاتر

بلافاصله نوشته های غیر منتظره ای روی کاغذ پدیدار شد : هری پاتر احمق خون لجنی ...

هری کمی با تعجب به نوشته ها نگاه کرد و سپس با صدای بلند زیر خنده زد ...

- هیییسسس .. هری تو الان همه رو بیدار میکنی !

جرج در حالی که لبخند زده بود گفت : فردا تمام برگه های امتحان سمج با اینها عوض میشه ... به محض اینکه دانش آموزا شروع به نوشتن کنند ...

و خنده امان نداد حرفش را تمام کند ...

================================
میدونم در عکس نه شب بود و نه قلم پری در کار بود اما خوب خدا یه چیزی داده به نام تخیل



واقعا تخيل شما بسيار عالي بود! بي شك تاييد شديد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/30 14:10:24
من همون خوشتیپه ام ...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 آبان 1387 13:32
نمایش جزئیات
آفلاین
با اجازه از مدیر محترم ، من کاغذ در دستان هری رو نقشه غارتگر حساب نکردم بلکه یک کاغذ که در داستان به شرحش می پردازم.
----------------------------------

_ لعنتی! دیگه نمیتونم این عجوزه رو تحمل کنم!
صدای هری مملو از خشم و نفرت بود و صدایش از شدت عصبانیت می لرزید.
_ این عفریته هیچ وقت قاب تحمل نبوده ... واقعاً باید برای وزارت تاسف خورد تا همچین کارمند هایـــ ...
صدای جورج که در کنار شومینه تالار گریفیندور نشسته بود حرف هری رو قطع کرد.
_ هی چرا ناراحتی پسر؟! مگه چی شده؟

هری بدون هچ حرفی نامه ای را از جیب ردایش بیرون آورد.
جرج نامه را از دست هری قاپید و همراه فرد مشغول خواندن نامه شدند.

هری پاتر
با توجه به افسار گسیختگی شما در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه و با توجه به اینکه من علاوه بر استاد شما ، بازرس وزارت سحر و جادو هستم، برای شما در تاریخ 12 ژوئن احضاریه ای به وزارت فرستادم تا آنجا در مورد وحشیگری هایتان توضیح قابل قبولی ارائه کنید.
با احترام - دولوروس جین آمبریج - بازرس ارسالی وزارت سجر و جادو.


فرد و جرج از خنده ریسه رفتند.
_ واقعاً درکت می کنیم هری! این عجوزه با موهای بیگودی پیچیدش واقعاً حرص آدمو در میاره...
هری آهی کشید.
_ نمیشه یک جوری قانعش کرد تا این احضاریه رو به وزارت سحر و جادو نفرسته؟
جرج لبخند شیطنت آمیزی به فرد زد و زیر لب گفت : چرا ... چرا میشه ! فقط امشب ساعت 12 بعد از اینکه همه ی تالار به خواب رفتن جلوی دفتر آمبریج با شنل نامرئی می بینمت.

نیمه شب ...
تاریکی عجیب سرسرای هاگوراتز با نور شمع هایی که بی بند و آویز در خلاء به دور خود می رقصیند عجیب تر می شد. هری در حالیکه در زیر شنل نامرئی احساس آرامش دو چندانی می کرد ، بی صدا مقابل دفتر آمبریج ایستاد .
_ پیست ...! فرد! جرج! کجایین؟
صدای آرام فرد شنیده شد.
_ ما اینجاییم هری ! پشت خوک بالدار سخنگو.
هری شنل را با احتیاط از روی سرش برداشت و به طرف خوک سخنگو رفت.
فرد بی صدا شنل را گرفت و بر روی سر هر سه آنها انداخت. کمی بعد آنها نیز جیزئی از تاریکی عجیب هاگوراتز شده بودند.

دفتر آمبریج ...
در اتاق آمبریج با صدای تق آرامی باز شد و چند لحظه بعد در دوباره بسته شد.
صدای آرام هری به سختی در میان جلز و ولز شعله های آتش داخل شومینه شنیده میشد.
_ آمبریج اونجا می خوابه!
هر سه نفر با شیطنت به طرف اتاق آمبریج حرکت کردند و داخل اتاقش شدند.
اتاق صورتی رنگ انزجار هر مهمانی را بر می انگیخت! رنگ صورتی غلیظ و بشقاب هایی که در آن گربه هایی آرام آرام خر خر می کردند ...
_ اونجاست!اون عجوزه اونجا خوابیده...
هر سه به طرف تخت خواب آمبریج حرکت کردند.
فرد ، ترقه ای را از جیبش بیرون آورد و روشنش کرد ، سپس آن را به سرعت در زیر بالش آمبریج قرار داد.
تــــــــــــــــق!
_ جیــــــــــــــــــــــــــغ!
آمبریج ، هراسان از جایش برخاست... چهره اش سرخ و برافروخته بود و چشمانش از کاسه خون.
_ چی ... چی شده؟!
تـــــــــــــــــــق!
این بار نیز جیغ بنفش آمبریج به گوش رسید که ناگهان صدای فرد که کمی بم شده بود جیغ آمبریج را در دم خفه کرد.
_ دولوروس جین آمبریج! درسته یا نه؟ منتظر جواب نمی مونم...
_ ب... بله! من آمبریج هستم.
_ بسیار خب! شاید نیازی به توضیح نباشه که من فرشته مرگ هستم و...
_ نه! نه!
_ از قطع شدن صحبتم هم خوشم نمیاد! فقط به یک شرط زندگی ات را رها میکنم و آن هم نفرستادن هری پاتر ، شاگرد تو به وزارت سحر و جادوست ! شیرفهم شد؟
_ بله بله ... حتماً!
_ خیلی خب حالا ...
تـــــــــــــــق!
ترقه ای دیگر ترکیده بود و ...
_ جیـــــــــــــــغ!

تالار گریفیندور ...

هری ، جرج و فرد همچنان روی مبل راحتی نشسته بودند و دلشان را از شدت خنده گرفته بودند.


بسيار نوشته ي خوبي بود! بدون هيچ شكي، تاييد شديد! موفق باشيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تورفین رول در 1387/8/28 13:35:09
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/30 14:09:45
...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 26 آبان 1387 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی هری ...
هری ایستاد و به سمت صدا برگشت. فرد و جرج داشتند به دنبالش میدویدند ...
- هری یک کار فوری و خنده دار باهات داریم ... اون نقشه غارتگر همراهته ؟
هری دستش را در جیب ردایش کرد و نقشه پوسیده ای را بیرون کشید. با گنگی آن را به سمت فرد گرفت و گفت : چیکارش داری ؟
جرج گفت : میذاری این افتخار نصیب من بشه ... بعد از مدت ها دلم میخواد من ازش استفاده کنم.
هری شانه هایش را بالا انداخت و آن را به سمت جرج گرفت. جرج درحالی که لبانش به لبخند شیطنت آمیزی مزین بود ، دستش را به سینه گذاشت و چشمانش را بست ، اندکی صدایش را صاف کرد و گفت : « من سوگند میخورم که کار بدی انجام بدم ! »
با برخورد چوبدستی فرد به نقشه نوشته های ریزی و خطوط درهمی در نقشه پدیدار شد و کم کم نقشه کامل هاگوارتس به همراه نقاط متحرک شکل گرفت.
فرد نقشه را از دستان هری بیرون کشید و گفت : «باید پیداشون کنیم ... صبر کن ... اینجا که نیستن ... طبقه سوم ... امممم ... راه های مخفی...
هری با سردرگمی از فرد به جرج نگاه کرد و گفت : میشه منم بدونم چی شده ؟
جرج در حالی که برق خاصی در چشمانش میدرخشید گفت : داداش کوچولومون عاشق شده !
همزمان با این جمله فریاد فرد شنیده شد : پیداش کردم.
هری و جرج به نقطه ای که او اشاره میکرد نگاه کردند و توانست دو نقطه بسیار نزدیک هم را در طبقه چهارم و یکی از راهرو های مخفی ببینند ! هری با دیدن نام آن دو لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت : فهمیدم !

و بار دیگر به نام آن دو نقطه نگاه کرد : رون ویزلی ، هرمیون گرنجر

فرد خندید و گفت : هری فکر کنم وقتشه که مچ دو تا دوستت رو بگیری !
هری گفت : پس بزنین بریم بچه ها ...

و هر سه به سمت راهرو های مخفی طبقه چهارم به راه افتادند ...

ده دقیقه بعد

لبان رون و هرمیون از هم جدا میشه و هردو به سه پسری که دارند دیوانه وار به آنها میخندند نگاه میکنند ... هرمیون اشکش در میاد و روش رو برمیگردونه که توی صورت هری نگاه نکنه ... رون به سمت فرد و جرج میدوه و اونها در حالی که از ته دل میخندند فرار میکنه ...
رون در حالی که همه صورتش سرخ شده و دنبال اونا میدوه فریاد میزنه : « اگر بگیرمتون مجبورتون میکنم یک کرم فلوبر زنده بخورید ! »

------------------------------------------------------------------------------
ببخشید من چون قبلا توی ایفای نقش بودم و بعد به دلیل نداشتن فعالیت خارج شدم به خودم جرئت دادم که مرحله یازی با کلمات رو بیخیال بشم و مستقیم اینجا پست بزنم ... امیدوارم تاییدم بکنید !


نوشته خوب بود و قابل تاييد! بي هيچ شكي! اما سوال: با همين شناسه عضو ايفاي نقش بوديد؟ چند ماه پيش؟ لطفا برام پيام شخصي بذاريد تا در مورد تاييد يا عدم تاييدتون تصميم بگيرم.


تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/27 12:55:40
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/28 10:16:00
اهل ایفای نقشم ، روزگارم بد نیست
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 25 آبان 1387 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- اِ ‌... بذار ببینم، آها کدوحلوایی غول پیکر، نه؟ پس کدوحلوایی بوقی؟ ای بابا...
هری سردرگم جلوی تابلوی بانوی چاق وایساده بود و سعی میکرد رمزو به یاد بیاره. بانوی چاق غرولندکنان گفت:
- ای بابا! دو ساعته اینجا وایسادی، د بگو دیگه جون به لبم کردی!
یه دفعه هری فرد و جرجو دید که از پشت یه در مخفی پیداشون شده بود:
- به به بروبکس به موقع رسیدین. میشه لطفاُ رمزو... اِ اِ اِ ... فرد نقشه ی من پیش تو چیکار میکنه؟
- خب میدونی، من... یعنی ما... (شونصد تا رنگ عوض میکنه ) میگم چطوره رمزو بگم؟ کدوحلوایی لرزان؟ نه کدوحلوایی قرمز؟
جرج که هول شده بود گفت:
- امم... خب از چمدونت افتاده بود، ما هم...
فرد که همچنان در حال تلاش بود گفت:
- کدوحلوایی خوشگل؟ کدوحلوایی احمق؟ خب حالا این که از کجا آوردیمش رو ول کن، این که چی کارش کردیم رو بچسب! کدوحلوایی باحال؟
هری قاطی کرده بود:
-دبیا، بوقیدی بهم که... جون بکن بگو با قشه ی نازنینم چی کار کردی؟
جرج: ببین کار زیادی نکردیم فقط یه راه مخفی دیگه پیدا کردیم که با زور و زحمت چپوندیم توش میدوستی از تو دخمه ی اسنیپ به بخش کدوحلوایی شوخیدار زونکو راه هست؟
بانوی چاق پا برهنه پرید وسط بحث:
-چه عجب رمزو درست گفتین! کدوحلوایی شوخیدار. بیاین تو.
هری که بین خنده و عصبانیت گیر کرده بود گفت:
-یعنی اسنیپ هم آ ره؟! ولی شما نباید وای خدا نقشه ی نازنینم
و صدای بحث آن سه در قیژ قیژ گنگ تابلو گم شد...




آآآآه عجب پست پرشكلكي! سوژه بامزه اي بود، ديالوگ ها به غير كلمه ي" بروبكس" كه متناسب حال و هوئاي هاگوارتز نيست، بسيار خوب بودند. ميشه گفت كه از شكلك ها خوب استفاده كرده بوديد، اما في الواقع كار خودتون رو راحت كرده بوديد! ببينيد، شكلك در جائي قشنگ ميكنه پست رو كه 1- كم باشه، 2- به موقع باشه. شما به جاي اينكه كمي زحمت توصيف به خودتون بديد تا باعث دلنشين شدن پستتون بشيد، اون توصيفات رو با شكلك جايگزين كرديد و حتي در يك مورد هم توصيف رو در پرانتز آورديد كه لازم نبود. يك چيزي رو به خاطر داشته باشيد، و اونم اينه كه " هرچيز به جاي خودش زيباست" . هرگز اين رو فراموش نكنيد و سعي كنيد كه هميشه يك تعادل بين توصيفات، ديالوگ ها و شكلك ها وجود داشته باشه( البته در برخي نوشته ها اين تعادل دچار تغيير ميشه كه استثناست( البته پست شما از اين استثناها نيست!)) اما مي تونم به جرئت بگم كه " شروع" و " پايان" بسيار خوبي براي پستتون داشتيد كه باعث جذب خواننده و به ياد موندن اون در اذهان ميشه. من شما رو تاييد ميكنم، اما اين اميد رو دارم كه در نوشته هاي بعديتون، اين موارد رو لحاظ كنيد. تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/8/26 18:21:06
من شهادت میدهم که با هر گونه انجمن، گروه و کلا انسانی که حاضر به پذیرش ضریب هوشی زیر پنجاه باشد همکاری کامل داشته باشم