جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  53 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  136 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  326 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  230 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1387 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
رون و هرمیون سفت هری و چسبیدن و ولش نمیکنن لامصب رو!

هری: ولم کن هرمیون! آخ دنده هامو شکوندی رون و زیرلبی به رون میگه: گفتم بگیر ولی نه اینکه دنده هام به هم پیوند بخورن..

کورمک: ولش کن هرمیون بذار ببینم چطور میخواد منو له کنه!

هرمیون رو میکنه به رون و با هیجان میگه: ولی به چشم خواهری همچین خوف و مقبول به نظر میرسه.. من میخوام بازوی اونو بگیرم. هنوز جمله کامل از دهنش ول نشده که با یه پشت دستی از رون ساکت میشه!

هرمیون:

- چی میگی باووو ترقوه ام کــــش اومد؛ بذار برم دندوناشو بریزم توی دهنش تا اون باشه دیگه نخواد ایده میده ی کوییدیچی تحویلم بده. و در ذهنش یادآور میشه که عجب دور بازویی داره پدرسوخته!!!

کنار زمین کوییدیچ، جمعیتی با سر و صداهایی در حد وز وز سنجاقکهای هم وزن با گراوپ، اغتشاش ایجاد میکنن تا بلکه کمی هم امر صدا برداری در نمایشنامه رعایت بشه!! یه آبنما اینجا، دو سه تا کودک نسبتا فهیم هم اونجا، یه عدد موجود از نوع اسلایترینی و در نهایت یه درخت بید کتک زن هم اون جای مدرسه هست؛ اوکی همه چی تکمیله، آنیت بزن بریم توی دعوا؛ تو هم چون هری رِئیسته هی به صورت جبری منو از فضا جدا کن.

به هر تقدیر وارد فضا میشیم و کورمک که من باشم با نشون دادن دو تا پشت بازو، حال هری رو میگیرم و روونه ی بیمارستانش میکنم باشد که تد ریموس لوپین معلم قدیمی زنگ انشامون ازم راضی و خشنود و فرهیخته و پرهیخته باشه!

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
پ.ن: آنیــــــــتا! لطفا ساتوریش کن!!!




_*_*_*__*_*_*_*_*__*_*_* ويرايش ناظر_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_


كورمك! عجب متني بود! بامزه بود و با يك سبك جالب! وليكن...

بذار اشكالاتو يكي يكي بررسي كنم:

1- ديالوگ ها رو هميشه سعي كن در يك خط جداگانه بنويسي، خيلي مهمه. ببين بذار يك مثال خوشمزه بزنم! اگر 2 تا ظرف باشن، يكي مسي و زهوار دررفته كه توش يه آش بي رنگ و بد ظاهره، و توي اون يكي كه بلور و خوشگله ، يه آش رشته ي مشت با كشك و نعناع داغ( ). خب، تو كودومو ترجيح ميدي بخوري؟؟

نتيجتا ممكنه توي ظرف مسيه، غذاي مقوي اي باشه، اما تو به سمت اوني كشيده ميشي كه خوش ظاهر تره. ( مگه اينكه آش دوست نداشته باشي كه : )

اينو براي اين گفتم كه يادت باشه، اين تاكيد هاي من براي زدن اينتر ها بيشتر، نوشتن ديالوگ ها در يك خط جداگانه، استفاده از شكلك هاي به جا( و نه زياد) ؛ دليلش بهتر شدن ظاهر پست و جذب خواننده براي خوندن نوشته هاته. اميدوارم خوب اينو به خاطر بسپري.

2- چرا اصرار داري كورمك رو هميشه يه جووون گولاخ ِ خوش تيپ و عالي نشون بدي؟؟ ميدوني اين طور شخصيت ها _ تجربه نشون داده_ زياد مورد استفاده قرار نميگيره. چرا؟ چون موقعيت طنز نداره!

چرا كورمك نبايد " يه جووون خوش تيپ ولي خرابكار" باشه؟ تا بتونه سوژه ايجاد كنه؟؟ چرا كورمك به خاطر هيبت بزرگش، دست و پاچلفتي نباشه؟؟ چرا وقتي راه ميره، دائم به گلدونا نخوره و اونا رو نندازه؟؟ هوم؟

توجه كردي كه تمام شخصيت هاي موفق، سوژه ساز هستند؟ اگه يه شخصيت بتونه سوژه ساز بشه، بيشتر جا مي يفته توي ذهن ها! مثلا جيمز سيريش = يه بچه جيغ جيغوي شيطون با يه يويوي صورتي!!!

گرفتي منظورمو؟ سعيتو بكن!( اگه توجه كرده بودي، وقتيم خواستي بياي توي ارتش، دقيقا به پستت همين ايرادات رو گرفتم! )

3- فضا سازيت اشكال داشت! درسته كه توصيفات رو توي ديالوگها نوشته بودي، ولي اگه يه كم صحنه ي دعوا رو بهتر توصيف كرده بودي و يه كم هري و كورمك كاراي خنده داري انجام ميدادن، متنت بهتر بود!


بند يكي مونده به آخر هم توصيفات خنده داري داشت! سبك جالبي ميشه اگه به موقع از اين توصيفاتت استفاده كني.


4- انتحاري تموم كردن گاه وقتي بامزست، اما استفاده ي به جائي ميخواد. مثلا تو خط آخر رو خوب استفاده كرده بودي، اما كلا به داستانت اسيب رسونده بود!

ببين، داستانت شده بود 3 تا ديلوگ و 1 بند فضاسازي خنده دار و يه تموم شدن غير منتظره.

درسته كه جالب بود، اما به نظرم اگه بيشتر بهش ميرسيدي، بهتر ميشد، هوم؟؟


خلاصه پست جالبي بود و اميدوارم نكات بالا رو در نوشته هات رعايت كني!

راستي، اون دو تا لينك بهترين نويسنده و كارگردان رو از امضات بپاك!

ببخشيد باعث دير شدن، موفق باشي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/9/26 10:42:17
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/29 15:11:40
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 آذر 1387 09:08
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام


اين هم از عكس جديد


دوستان لطف كنند در رابطه با اين عكس، داستانك هاي خودشون رو بنويسند.


موفق باشيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 20 آذر 1387 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام. ببخشید چه جوری می تونم اون عکسی که برای نمایشنامه نویسی لازم است ببینم ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"دایره زندگی مربعی است که سه ضلع دارد ، عشق و
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 17 آذر 1387 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
هری سرگردان در فروشگاه های هاگزمید پیش می رفت. دنبال چیزی شایسته برای تولد جینی بود. دلش می خواست جینی را با این کار خوشحال کند.ناگهان رون از پشت سر او را غافلگیر کرد.
-"هری. داشتی دنبال چی می گشتی؟"
-"هیچی. داشتم قدم می زدم . هرماینی کجاست؟"
-"بحث رو عوض نکن. داشتی برای جینی دنبال کادو می گشتی؟
-"تو..تو از کجا کجا فهمیدی؟"
-خوب دیگه..شاید این مناسب باشه.

در سالن عمومی گریفندور:

-"تولدت مبارک."
-"تولدت مبارک جینی.

جینی ناگهان متوجه هری شد که دوان دوان به سوی او می آمد.
-"ا..سلام. تولدت مبارک."
-سلام هری این چیه؟ ممنون.
جینی کادو ی هری را باز کرد و ناگهان یک جاروی نیمبوس دو هزار و یک دید.
-"اوه..هری ممنون."
جینی هری را ذر آغوش فشرد و آن لحظه ، لحظه ای بود که هری آرزویش را داشت.....




لطف كنيد داستاني در رابطه با عكسي كه در صفحه ي پيش توسط آنيتا دامبلدور، لينكش قرار گرفته، داستان بنويسيد. تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لی لی اوانز. در 1387/9/18 14:36:44
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/18 16:25:45
"دایره زندگی مربعی است که سه ضلع دارد ، عشق و
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-"12 ساعت 1 بند داره برف میاد نمی شه به هیچ وجه آسمون رو درک کرد!!!"
-"آره راس میگی منم..."
جرج با دیدن قیافه ی کج هری حرفش رو ادامه نداد و موضوع رو به جاده خاکی کشوند.
فرد در حالی که خمیازه می کشید گفت:"تو رو خدا نگاه کن...!!!!پسره شدیدا در حالاتی مزمن از دپسردگی به سر میبره.بگو ببینم پسر دردت چیه؟!نکنه باز عاشق شدی؟!"
جرج که غش غش می خندید حرفش رو ادامه داد:"نگفتی اسمش چیه؟!چند سالشه!؟قد؟!وزن؟!"
هری که کفری شده بود داد زد:"میشه خواهشا خفه شید." و روش رو برگردوند...
-:" سر چه قدر شرط می بندی همین حالا یه کاری کنم 4تا بال درآری 5تام قرض بگیری ده برو که رفتیم وسط ابرا؟!"
هری بهت زده،گیج و منگ:"نه،نه شرعیات اسلام رو رعایت کنید این حرفا چیه!؟بچه ی مردم و منحرف نکنید من از قرصا مصرف نمی کنم مصمومیت دارویی می ده میرم تو هوا...نه،نه،خواهش می کنم.از من فاصله بگیرید."
فرد و جرج که تقریبا در حال گاز زدن آسفالت محوطه ی هاگوارتز هستند از زور خنده عمرشونو به شما می دن.
خلاصه فرد یه تیکه کاغذ پاره پوره ی کثیف مال عهد چپق رو از جیبش در اورد و پرت کرد تو بقل هری...
هری:
فرد:
جرج
هری:"این چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه اون وقت؟!"
جرج:"بهش می گن قرص روان گردان ترجیحا با نوشیدنی کره ای مصرف نشه...!
هری:"اوووووووووووووو.چه جالب انگیز ناک."
فرد:"همی بسییییییییییییییییییییار."
فرد یه چند تا حرکت آکروباتیک با چوب دستیش انجام میده و این عبارات روی کاغذ نمایان میشه:"آقان،مهتابی،دم باریک،پانمدی و شاخدار گروه امدادرسان ویژهی جادوگران خطاکار مفتخرند تولید جدیدشان را معرفی کنند:نقشه ی غارتگر."
فرد و جرج دستاشونو بهم زدن و چشمکی نثار هری کردن
بعد سریع از اونجا دور شدن و توی خماری رهاش کردن!!!!!!




----------------------ويرايش ناظر----------------------------


دوست خوب من، سوژه ي پست شما خوب بود، اما متاسفانه اشكالاتي چند باعث تاييد نشدنتون ميشه:

1- همه ي ديالوگ ها بهتره كه در يك سطر جدا و فقط با علامت _ نوشته بشن.

2- بين ديالوگ ها از يك اينتر اضافي استفاده كنيد تا پستتون در هم نباشه و خواننده ي پست اذيت نشه.

3- لطفا در پستهاتون اشاره اي به مذهب و نكاتي كه در اون بايد رعايت بشه يا نشه، نكنيد. چراكه در اين سايت افرادي هستند كه اين مسائل براي اونها مهم هست و ادب حكم ميكنه كه كلا به اين مسائل اشاره نشه تا اشتباها كسي برداشت غلطي نداشته باشه.

4- نكته ي مهم در پستتون اينه كه از نكاتي و اصطلاحات خيلي ماگلي!!! استفاده كرديد! و ديالوگ ها به طوري هستند كه اگر خودتون رو قاضي كنيد، ميبينيد كه به جاي اسم هاي هري، فرد و جورج، ميشه اسم هاي پسرانه ي ايراني گذاشت! كه اين يعني يك سري ضعف در نوشتن. يعني شما بايد روي ديالوگ هاتون بيشتر كار كنيد.
يعني جالب انگيز ناك، قرص، چند سالشه و ...

ما درسته كه در اينجا از اين سوژه هاي ماگلي! استفاده ميكنيم، اما اونها رو ه صورت هري پاتري مي نويسيم و اينكه بايد سعي كرد حتي الامكان مثل خود كتاب ديالوگ ها رو نوشت.

5- يك نكته ي ديگه اينكه بهتره شما به جاي اينكه بنويسيد: بسيييييييييييييييييييييييييييار ! ، بنويسيد: بسيــــــــــــــــــــــار!

و اين كشيدگي " ي" با استفاده از " shift" و يكي از كليد هاي حروف كيبورد هست.

6- طرز صحيح املاي بقل، هست: بغل!


7- يه نكته ي مهم، در وصف وقايع، بهتره كه حتي الامكان از عبارات خيلي عاميانه استفاده نشه، مثل" توي خماري رهاش كردن"


دوست من، ممكنه شما از تاييد نشدن و متذكر شدن اين نكات، ناراحت شده باشيد، اما بدونيد كه براي خوب نوشتن، بايد از تجربيات اطرافيان استفاده كرد، تا زودتر در بين نويسندگان خوب، جا بيفتيد.

ترجيح ميدم كه همين پستتون رو با رعايت نكات فوق دوباره بفرستيد و يا يك سوژه ديگه انتخاب كنيد. موفق باشيد، فعلا تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 18:53:36
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1387 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
رون وهرمیون درراهرو داشتند صحبت می کردند.که ناگهان

سروکله ی هدویگ جغد هری پیدا شدهری نامه راگرفت

و شرع به خواندن آن کرد:

به هری پاتر،
جناب هری پاتر، با توجه به اینکه شما پسر جیمز پاتر هستید،و حتماً

اخلاقیات اورا به ارث برده ایدو از نقشه ی غارتگر استفاده ی زیادی

میکنید برای همین برای کسانی مثل شما طرح جدیدی از نقشه ی

غارتگر ایجاد شده است.برای تکمیل درخواست میتوانید فرم پشت

صفحه را پرکنید.


هری به پایان نامه رسیدو به هرمیون ورون نگاه کرد هرمیون

همانطور که هری انتظارش را داشت شروع به مخالفت کردوازآنجا

دور شد.:proctor:

اما بشنوید ازرون که شدیداً موافقت کردوگفت:چه عالیه پسر!

خیلی خوب میشد منم یکیشو داشتم..:mama:


هری مشغول پرکردن فرم شدودرانتها آنرا امضاءکرد.

یکروز بعد....

-هی رون نگاه کن یه بسته!:mail:

-چیه نکنه همون سری جدید نقشه ی غارتگره؟

فردوجورج که معلوم نبود سروکله شان ازکجا پیدا شده به هری گفتند:

-تولدت مبارک!!!!

-پس کارشماهابود........ ممنونم.

فردوجورج وهری دریکجا جمع شدندو به نقطه ای روی نقشه خیره

شدندکه جینی ودین توماس باهم بودند...هری از شدت

عصبانیت،درحالی که ناسزا می گفت دور شد.


دوست عزيز، پستي كه مملو از شكلك باشه، خواننده رو خسته ميكنه و از زيبائي پست هم كم ميشه! در ضمن استفاده از فونت هاي بسيار بزرگ هم زياد جالب نيست. اما سوژه ي شما بسيار جالب بود. نتيجتا شما همين پست و سوژه رو، بدون استفاده از شكلك و با توصيف وقايع بنويسيد تا در مورد تاييد يا عدم تاييد شما، يك نظر قطعي بدم. موفق باشيد، فعلا تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 18:54:22
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 19:00:32
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1387 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیتا دامبلدور عزیز! من فرض کرده بودم که نقشه غارتگر هنوز متعلق به هری نیست و نخواستم درست مثل کتاب بنویسم!

اگر دقت کرده باشید، اصل سوژه رفتن هری پیش هاگرید برای پیدا کردن اسبهای تک شاخ است. متوجه نمیشوم که منظورتان از « کلا سوژه مشخص باشه » چیست!!!

و تاجاییکه سواد من به من اجازه می دهد، دیالوگ بیش از حد برای یک داستان، به زیبایی آن لطمه می زند. دیالوگ بیشتر ازاینی که درحال حاضر نوشته ام، بیشتر به پرحرفی شبیه می شود .

ولی با زیباسازی صورت پست، موافقم. سعی کرده ام اصلاحش کنم.

با تشکر

----------------------

هری خیلی آهسته از راه پله ها پایین می آمد و مواظب بود تا با پروفسور اسنیپ برخورد نکند. قراری که با هاگرید برای پیدا کردن اسب های تک شاخ داشت، دیر شده بود و عجله داشت که زودتر به قرار خود برسد. هوز از اولین پله ها پایین نرفته بود که پروفسور اسنیپ را دید که از روبرو پیدایش شد. زیرلب غر زد:
- بخشکی شانس! به ما نیومده به یه قرارمون زود برسیم...

فورا رمز تالار گریفیندور را گفت و به درون تالار عمومی شان پرید. هملنطور دلخور و دمغ نشسته بود که فرد و جرج از راه رسیدند درحالیکه کلی خرت و پرت های خوشمزه از هاگزمید آورده بودند.

هری اعتراض کرد:
- همش یه سال از ما جلوترین و اینقدر زودبه زود می برنتون هاگزمید!

دوبرادرشرور به یکدیگر نگاهی انداختند و پوزخند زدند:
- ما رو کسی نمیبره هاگزمید. ما خودمون میریم!

و فرد تکه کاغذی از جیب خود درآورد. چوبدستشی را به آن زد و گفت:
- قسم میخورم که نمیخوام هیچ کار خوبی انجام بدم! زن نمیخوام، بچه ندارم، حوصله هم پیدا نمیشه!

خطوط عجیب و غریبی روی کاغذ ظاهرشدند. هری کمی که دقت کرد، متوجه شد راههای مخفی ای وجود دارند که به هاگزمید ختم می شوند. به نظر می رسید نقشۀ به درد بخوری باشد. کاش میشد تا کلبه هاگرید از آن استفاده کند :
- میشه این کاغذو یه روز به من قرض بدین؟

فرد و جرج نیم نگاهی به هم انداختند و جرج جواب داد:
- آره میشه، ولی خرج داره واست!

- خرجش چیه؟

- وقتش که رسید بهت میگیم. فعلا این یه روز دستت باشه تا بعد!

هری خوشحال و خندان کاغذ را گرفت و به طرف کلبه هاگرید به راه افتاد.


تاييد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرمی برت در 1387/9/13 14:22:46
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 18:58:43
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 11 آذر 1387 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هری خیلی آهسته از راه پله ها پایین می آمد و مواظب بود تا با پروفسور اسنیپ برخورد نکند. قراری که با هاگرید برای پیدا کردن اسب های تک شاخ داشت، دیر شده بود و عجله داشت که زودتر به قرار خود برسد.

هوز از اولین پله ها پایین نرفته بود که پروفسور اسنیپ را دید که از روبرو پیدایش شد.

* بخشکی شانس! به ما نیومده به یه قرارمون زود برسیم...

فورا رمز تالار گریفیندور را گفت و به درون تالار عمومی شان پرید. هملنطور دلخور و دمغ نشسته بود که فرد و جرج از راه رسیدند درحالیکه کلی خرت و پرت های خوشمزه از هاگزمید آورده بودند.

هری زیرلب غر زد: همش یه سال از ما جلوترین و اینقدر زودبه زود می برنتون هاگزمید!

دوبرادرشرور به یکدیگر نگاهی انداختند و پوزخند زدند: ما رو کسی نمیبره هاگزمید. ما خودمون میریم!

و فردتکه کاغذی از جیب خود درآورد. چوبدستشی را به آن زد و گفت: قسم میخورم که نمیخوام هیچ کار خوبی انجام بدم! زن نمیخوام. بچه ندارم حوصله هم پیدا نمیشه!

خطوط عجیب و غریبی روی کاغذ ظاهرشدند. هری کمی که دقت کرد، متوجه شد راههای مخفیی وجود دارند که به هاگزمید ختم می شوند.

*میشه این کاغذو یه روز به من قرض بدین؟

فرد و جرج نیم نگاهی به هم انداختند و جرج جواب داد: آره میشه ولی خرج داره واست!

*خرجش چیه؟

**وقتش که رسید بهت میگیم. فعلا این یه روز دستت باشه تا بعد!

هری خوشحال و خندان کاغذ را گرفت و بی خیال از خرجی که به زودی برایش تراشیده میشد به طرف کلبه هاگرید به راه افتاد.


دوست عزيز، علامتي كه ما قبل نوشتن ديالوگ از علامت _ استفاده كنيد. در ضمن، هميشه به ياد داشته باشيد كه بايد كلا سوژه مشخص باشه. در ضمن، خيلي بهتره كه به به پستتون بيشتر برسيد و اون رو با ديالوگ ها و توصيفات به جا زيباتر كنيد. متاسفانه فعلا تاييد نشديد. موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/13 12:20:31
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 11 آذر 1387 02:24
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی روزگاری هری و خانواده به خوبی و خوشی میزیستند. فرد و جرج هم میزیستند. نقشه غارتگر هم میزیست. دماغ جرج هم میخارید. کارگاه نمایشمامه نویسی هم متاسفانه همچنان میزیست. آنیتا هم داشت تصمیم میگرفت که نخونده بزنه رد کنه مارو ولی خبر نداشت که با يكي دو اينتر فاصله بين سوطر!!!، مي تونم آنیتا رو به خوندن پست تشویق کنم! دو اینتر آتشین تقدیم به آنیتا:


یه روز دیگه و یه روز دیگه گاری هری و فرد و جرج پیچیده بودن تو یه کلاس خالی که بکشن سیگار رولی، بعدشم بزنن گیتار کولی! (لازم به ذکره که سیگار عامل اصلی سرطان و برای سلامتی مضر است.) دماغ جرج هم همچنان میخارید.

جرج: آقا یه دقیقه عکس نگیرین من یه انگشت تو این دماغ لامصب بکنم. خیلی میخاره.
کاساندرا تریلانی: باشه.

همین که جرج میاد مشغول شه کاساندرا سریع عکسو میگیره!
کاساندرا: گول خوردی!
جرج: ای نامرد...

در اینجا جرج به شدت افسرده میشه و به خودش آواداکداورا میزنه و خودکشی میکنه. کاساندرا هم از اینکه باعث خودکشی جرج شده افسرده میشه و خودکشی میکنه. من هم چون خیلی احساساتی ام خودکشی میکنم و متاسفانه این داستان ناتموم میمونه...

پایان!







(این اینترا برای تشویق بود)

فرد و هری و نقشه غارتگر: پس ما چی؟
من: شوخی کردم! من هنوز زنده م! ادامه:

فرد: هری سریع رول کن الان زنگ میخوره.
هری: عمو جون پیپر نداریم. با چی رول کنم؟
فرد: خب با اون نقشه لامصب که دستته بکن!
نقشه غارتگر: مگر اینکه از رو نعش من رد شین.

نقشه غارتگر یه آوادا به فرد میزنه و فرد هم قلبش میگیره میمیره. هری هم همونجا نتیجه میگیره که جاده ی اعتیاد آخرش به جوون مرگی ختم میشه و تصمیم میگیره که دیگه سیگار رولی نکشه و نقشه غارتگرو رول نکنه. بعدشم دستشو میندازه دور گردن نقشه غارتگر و دوتایی با خوشحالی از کلاس خارج میشن!


این دفعه دیگه واقعا پایان!


هم خانوادگی بود (اونجایی که هری و خانواده به خوبی و خوشی میزیستند) هم احساسی بود (اونجایی که همه مردن) هم آموزنده بود (اونجایی که جاده اعتیاد به مرگ ختم شد) آخرشم عمرا نمیتونستی حدس بزنی! دیگه چی میخوای؟


و هرگز نشه فراموش ویرایش کردن زیر پست یه پروفسور خیلی کار بدیه و بهتره که انجام نشه!




ميتونم بگم كه با ساده ترين اتفاقات و كمترين سوژه ها، يك پست خنده دار نوشتيد و اين يعني توانايي در نوشتن! و توانايي در نوشتن البته به شرط اينكه به دور از هجويات باشه، يعني تاييد! اميدوارم هميشه بين سوطر!! پستهاتون، چندين اينتر آتشين وجود داشته باشند، مخصوصا ما بين ديالوگ ها ! موفق باشيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور حسینی در 1387/9/11 2:29:30
ویرایش شده توسط پروفسور حسینی در 1387/9/11 2:36:22
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/13 12:21:21
تصویر تغییر اندازه داده شده


[b][s
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1387 02:00
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمهایش را از هم گشود. برای لحظه ای به اطرافش نگاهی انداخت و متوجه شد که چشمانش تار میبینند. احساس عجیبی بود. دستانش عینکی را روی زمین لمس کردند...عینک را به چشمانش زد و نگاهی دوباره به پیرامونش انداخت. کراب روی زمین به خود میپیچید و با صدای بلندی میخندید:

-این...قیافه...خیلی...بهت...میاد!!!

-خفه شو ابله. الان همه رو بیدار میکنی. تو همینجا بمون...مراقب باش اتفاقی نیفته...من تا نیم ساعت دیگه بر میگردم...

شنیدن این صدای آشنا از حنجره خودش احساس ناخوشایندی را ایجاد میکرد. از کراب که هنوز مشغول خندیدن بود روی برگرداند و با سرعت به سمت در ورودی تالار رفت. در را با فشاری آرام باز کرد و پا به راه روهای تاریک و تو در توی هاگوارتز گذاشت...

با قدمهای بلندش به سرعت پیش میرفت. همینطور که از میان پستوها و میانبرها میگذشت، میتوانست نگاه سنگین ساحران و جادوگرانی را که از درون تابلوهایشان به او خیره میشدند بر روی خود حس کند. میتوانست صدای سرزنش های بعضی شان را بشنود:

-از کی تا حالا دانش آموزا به این دیر وقتی توی راه رو ها پرسه میزنن؟

-پسر....برو بخواب...اینجا چکار میکنی؟

بعضی حتی به اسم صدایش میکردند:

-آقای هری پاتر ایندفعه چه نقشه ای توی سرشه؟

به سرعتش افزود. باید هرچه سریعتر به خوابگاه گریفندور میرسید و ماموریتی که به او واگذار شده بود را به اتمام میرساند...وقت تنگ بود...

سر انجام پس از چند دقیقه خود را جلوی در ورودی تالاز گریفندور یافت. تکه کاغد مچاله شده ای را از ردای بیرون آورد و کلمه ای که روی آن نوشته شده بود را با صدای بلند خواند:

-شکلات آتشین بادامی!

زن چاقی که دروت تابلو به خوابی عمیق رفته بود با سرعت بیدار شد و قرولند کنان در را گشود...با عجله به درون تالار قدم گذاشت و با دقت اطرافش را زیر نطر قرار داد...پلکان ورودی خوابگاه پسران را یافت اما صدایی از پشتش او را متوقف کرد:

-هری! این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟

او به سرعت برگشت...دو پیکر بلند قامت به سمتش می آمدند...همینکه صورتهایشان از سایه خارج شد آنها را شناخت...فرد و جرج ویزلی...

-هری امشب نقشه ی غارتگرت خیلی بهمون کمک کرد...

-ولی تا هفته ی دیگه احتیاجی بهش نداریم...

-اگه میخوای میتونیم بهت برش گردونیم.

او هیچ از حرفهایشان نفهمید...نمیدانست نقشه ی غارتگر چیست یا به چه دردی میخورد. دلی به دریا زد و گفت:

-ام...آره آره بهش احتیاج دارم...

یکی از برادرها تکه کاغذی قدیمی و را از ردایش بیرون کشید و گفت:

-اما قبل از اینکه ببریش میخوایم بهت یه چیزی نشون بدیم...

-من و فرد یه راه مخفی جدید به هاگزمید پیدا کردیم. از کنار برج شمالی شروع میشه...

فرد ویزلی تکه کاغذ را باز کرد و وردی را زیر لب زمزمه کرد. خطوط سیاهی بر روی کاغذ پوسیده ظاهر شدند...پس از مدت کوتاهی نقشه تمام هاگوارتز قابل رویت بود...نقطه های کوچکی در آن در حال حرکت بودند...او با دقت به نقطه ها نگاه کرد. نقطه ها نام گذاری شده بودند.

-نگاه کن هری... این برج شمالیه...

و او انگشتان فرد را بر روی نقشه دنبال میکرد...

-و ما الان اینجاییم...

انگاشتانش آرام حرکت کردند و بر روی تالار گریفندور، روی سه نقطه ی سیاه رنگ متوقف شدند...

-این منم...این جرجه و اینم...

او وحشت زده به نقطه سوم خیره شده بود...

برادران ویزلی با صدای بلند فریاد زدند:

-دراکو مالفوی؟!

و مالفوی تنها به یک چیز می اندیشید: معجون مرکب پیچیده توانایی گول زدن این نقشه لعنتی را نداشت...

صدایی فریاد زد:

-استوپیفای!

مالفوی دیگر حرکتی نکرد...



خب سركادوگان! مطمئنا پست شما از حيث ظاهر، ديالوگ ها، سوژه و پرداخته شدن اون، بسيار عاليه! و شما تاييد شديد! اما يك نكته اي رو به خاطر بسپاريد؛ اينكه سوژه رو سعي كنيد طوري انتخاب كنيد، كه خواننده نتونه انتهاي پست رو حدس بزنه! موفق باشيد شواليه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان کبیر در 1387/9/9 2:13:20
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/10 16:20:41
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ:
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای
[b]چندین هزار چشمه خ