تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

هرمیون فریاد زد:
_هری , نه !
اما دست هرمیون سست شده بود و هری که خود را آزاد کرده بود فریاد زد:
_خودم می کشمش
_دیگه خیلی دیره هری...
صدای هرمیون و فریاد رون در پشت دیوار گم شد, او به سرعت از پله های سنگی بالا می رفت , دیگر به هیچ چیز اهمیت نمی داد باید اورا می گرفت , لبه ی ردای مالفوی از نظر ناپدید شد ..
بر روی کف راهرو خون ریخته بود و با این که سر می خورد به سوی در انتهای سالن دوید . پیکره های بیهوشی بر روی زمین افتاده بود, امیدوار بود که هنوز زنده باشند ...
هری دوید اما مالفوی در را پشت سرش بست ...
_بازشو دیگه لعنتی , آلوهومورا !
صدای چرخش کلید توی قفل را شنید و در باز و اتاق در برابرش نمایان شد.
شعله ی مشعل ها اتاق خالی را روشن کرده بودند. پنجره باز بود.
سروصدایی از بیرون قلعه به گوش رسید ... به سمت پنجره رفت.
_نه ..
مالفوی در حالی که صورتش مثل گچ سفید شده بود با بقیه مرگ خوار ها فرار می کرد ..صدای فریاد لرزان مالفوی در محوطه قلعه منعکس می شد.
_پاتر حالا من از وفا دارترین خادم های لرد سیاه هستم,دیگه نمیتونی منو شکست بدی ..
چنان نفرتی در وجود هری جوشیدن گرفت که تا پیش از آن تجربه نکرده بود, به سمت در ورودی سرسرا دوید .. امیدوار بود بازهم بتواند مالفوی را تعقیب کند , اما همانطور که به در نزدیک می شد فهمید که دیگر خیلی دیر شده و زمانی که سرانجام به بیرون قلعه رسید اثری از او ندید آن ها توانسته بودند درست بیرون مرز های مدرسه خود را نا پدید کنند ...
عالي بود! آفرين! همه چيز به تناسب رعايت شده بود! البته يك نكته رو بهتون ميگم، اينكه بهتر بود در شروع، نمي نوشتيد كه " هرميون فرياد زد" ، بهتر بود با همون ديالوگ" هري، نه " شروع ميشد و جمله ي بعدش اينطور تغييير مي كرد:" فرياد هرميون را نمي شنيد... " و اينطوري شما خواننده رو غافلگير ميكنيد، طوري كه اون علاقه پيدا ميكنه كه چه اتفاقي افتاده بوده، چه كسي فرياد ميكشه؟؟ اميدوارم يادتون بمونه كه يك شروع عالي، ميتونه خيلي به پيشرفت پستهاتون كمك كنه! تاييد شديد دوست عزيز.
_هری , نه !
اما دست هرمیون سست شده بود و هری که خود را آزاد کرده بود فریاد زد:
_خودم می کشمش
_دیگه خیلی دیره هری...
صدای هرمیون و فریاد رون در پشت دیوار گم شد, او به سرعت از پله های سنگی بالا می رفت , دیگر به هیچ چیز اهمیت نمی داد باید اورا می گرفت , لبه ی ردای مالفوی از نظر ناپدید شد ..
بر روی کف راهرو خون ریخته بود و با این که سر می خورد به سوی در انتهای سالن دوید . پیکره های بیهوشی بر روی زمین افتاده بود, امیدوار بود که هنوز زنده باشند ...
هری دوید اما مالفوی در را پشت سرش بست ...
_بازشو دیگه لعنتی , آلوهومورا !
صدای چرخش کلید توی قفل را شنید و در باز و اتاق در برابرش نمایان شد.
شعله ی مشعل ها اتاق خالی را روشن کرده بودند. پنجره باز بود.
سروصدایی از بیرون قلعه به گوش رسید ... به سمت پنجره رفت.
_نه ..
مالفوی در حالی که صورتش مثل گچ سفید شده بود با بقیه مرگ خوار ها فرار می کرد ..صدای فریاد لرزان مالفوی در محوطه قلعه منعکس می شد.
_پاتر حالا من از وفا دارترین خادم های لرد سیاه هستم,دیگه نمیتونی منو شکست بدی ..
چنان نفرتی در وجود هری جوشیدن گرفت که تا پیش از آن تجربه نکرده بود, به سمت در ورودی سرسرا دوید .. امیدوار بود بازهم بتواند مالفوی را تعقیب کند , اما همانطور که به در نزدیک می شد فهمید که دیگر خیلی دیر شده و زمانی که سرانجام به بیرون قلعه رسید اثری از او ندید آن ها توانسته بودند درست بیرون مرز های مدرسه خود را نا پدید کنند ...
عالي بود! آفرين! همه چيز به تناسب رعايت شده بود! البته يك نكته رو بهتون ميگم، اينكه بهتر بود در شروع، نمي نوشتيد كه " هرميون فرياد زد" ، بهتر بود با همون ديالوگ" هري، نه " شروع ميشد و جمله ي بعدش اينطور تغييير مي كرد:" فرياد هرميون را نمي شنيد... " و اينطوري شما خواننده رو غافلگير ميكنيد، طوري كه اون علاقه پيدا ميكنه كه چه اتفاقي افتاده بوده، چه كسي فرياد ميكشه؟؟ اميدوارم يادتون بمونه كه يك شروع عالي، ميتونه خيلي به پيشرفت پستهاتون كمك كنه! تاييد شديد دوست عزيز.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lilbonnie در 1387/9/26 14:10:33
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/29 15:12:32
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/29 15:12:32
جزئیات کاربر

رون،هری و هرمیون با یاد دوران قدیم زمانی که تعطیلات آخر هفته را در هاگزمید میگذراندند به آنجا رفته بودند. هوا سوز عجیبی داشت.به ناچار وارد کافه 3 دسته جارو شدند.همه سر ها طبق معمول به طرف هری پاتر مشهور برگشت.هری کمی رنگ به رنگ شد و خیلی آهسته به سمت یکی از میز ها رفت که ناگهان صدایی او را متوقف کرد:
ا این که پاتی کوچولوی خودمون.چطوری دو رگه خیانتکار....
هری با عصبانیت به طرف سخنگو بر گشت تا مشتی روانه صورت او بکند.رون و هرمیون نیز ناخوداگاه با سرعت دو دست او را محکم گرفتند تا کار خطایی نکند.
ناگهان چشمشان به دشمن قدیمیشان گویل افتاد که در حال تمام کردن جمله اش بود.هر سه بی حرکت ماندند.
گویل سریع یک قدم به عقب رفت و گفت:
باور کنید منظوری نداشتم فقط یک شوخی دوستانه به یاد قدیم بود.
بعد پوزخندی زد و از کافه بیرون رفت.
سکوت سنگینی بر کافه حکم فرما شده بود هری ترجیح داد سریع تر از آنجا خارج شود.
آنها سه نوشیدنی کره ای گرفتند و به سرعت از آنجا بیرون رفتند.
هری با عصبانیت گفت:
دفعه بعد به یه جایی بریم که چنین اوباشی حق ورود بهش رو نداشته باشن.
ميتونم بگم متن كوتاه و بسيار قابل قبولي بود! واقعا خوب بود! اما دوست دارم دو نكته رو بهتون توصيه كنم كه بعدها موفق تر عمل كنيد:
1- قبل از ديالوگ ها، حتما حتما از علامت _ استفاده كنيد تا ديالوگ ها از مابقي داستان تشخيص داده بشن.
2- در هر شرايطي، سعي كنيد با تامل بيشتر، از لغات و عبارات بهتر استفاده كنيد. مثلا به جاي" گویل سریع یک قدم به عقب رفت"، بهتر بود مي نوشتيد" گويل سريعا قدمي به عقب برداشت" . همين تغييرات جزئي، ميتنه متن شما رو از خوب، حتي به عالي ارتقا بده.
اميدوارم موفق باشيد، تاييد شد.
ا این که پاتی کوچولوی خودمون.چطوری دو رگه خیانتکار....
هری با عصبانیت به طرف سخنگو بر گشت تا مشتی روانه صورت او بکند.رون و هرمیون نیز ناخوداگاه با سرعت دو دست او را محکم گرفتند تا کار خطایی نکند.
ناگهان چشمشان به دشمن قدیمیشان گویل افتاد که در حال تمام کردن جمله اش بود.هر سه بی حرکت ماندند.
گویل سریع یک قدم به عقب رفت و گفت:
باور کنید منظوری نداشتم فقط یک شوخی دوستانه به یاد قدیم بود.
بعد پوزخندی زد و از کافه بیرون رفت.
سکوت سنگینی بر کافه حکم فرما شده بود هری ترجیح داد سریع تر از آنجا خارج شود.
آنها سه نوشیدنی کره ای گرفتند و به سرعت از آنجا بیرون رفتند.
هری با عصبانیت گفت:
دفعه بعد به یه جایی بریم که چنین اوباشی حق ورود بهش رو نداشته باشن.
ميتونم بگم متن كوتاه و بسيار قابل قبولي بود! واقعا خوب بود! اما دوست دارم دو نكته رو بهتون توصيه كنم كه بعدها موفق تر عمل كنيد:
1- قبل از ديالوگ ها، حتما حتما از علامت _ استفاده كنيد تا ديالوگ ها از مابقي داستان تشخيص داده بشن.
2- در هر شرايطي، سعي كنيد با تامل بيشتر، از لغات و عبارات بهتر استفاده كنيد. مثلا به جاي" گویل سریع یک قدم به عقب رفت"، بهتر بود مي نوشتيد" گويل سريعا قدمي به عقب برداشت" . همين تغييرات جزئي، ميتنه متن شما رو از خوب، حتي به عالي ارتقا بده.
اميدوارم موفق باشيد، تاييد شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاراگاه تانکس در 1387/9/25 20:33:13
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/29 15:12:13
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/29 15:12:13
سرور ما سالازار اسلیترین.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/05/08
آخرین ورود: سهشنبه 26 اسفند 1404 17:23
از: پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
پستها:
314

رون و هرمیون سفت هری و چسبیدن و ولش نمیکنن لامصب رو!
هری: ولم کن هرمیون! آخ دنده هامو شکوندی رون و زیرلبی به رون میگه: گفتم بگیر ولی نه اینکه دنده هام به هم پیوند بخورن..
کورمک: ولش کن هرمیون بذار ببینم چطور میخواد منو له کنه!
هرمیون رو میکنه به رون و با هیجان میگه: ولی به چشم خواهری همچین خوف و مقبول به نظر میرسه.. من میخوام بازوی اونو بگیرم. هنوز جمله کامل از دهنش ول نشده که با یه پشت دستی از رون ساکت میشه!
هرمیون:
- چی میگی باووو ترقوه ام کــــش اومد؛ بذار برم دندوناشو بریزم توی دهنش تا اون باشه دیگه نخواد ایده میده ی کوییدیچی تحویلم بده. و در ذهنش یادآور میشه که عجب دور بازویی داره پدرسوخته!!!
کنار زمین کوییدیچ، جمعیتی با سر و صداهایی در حد وز وز سنجاقکهای هم وزن با گراوپ، اغتشاش ایجاد میکنن تا بلکه کمی هم امر صدا برداری در نمایشنامه رعایت بشه!! یه آبنما اینجا، دو سه تا کودک نسبتا فهیم هم اونجا، یه عدد موجود از نوع اسلایترینی و در نهایت یه درخت بید کتک زن هم اون جای مدرسه هست؛ اوکی همه چی تکمیله، آنیت بزن بریم توی دعوا؛ تو هم چون هری رِئیسته هی به صورت جبری منو از فضا جدا کن.
به هر تقدیر وارد فضا میشیم و کورمک که من باشم با نشون دادن دو تا پشت بازو، حال هری رو میگیرم و روونه ی بیمارستانش میکنم باشد که تد ریموس لوپین معلم قدیمی زنگ انشامون ازم راضی و خشنود و فرهیخته و پرهیخته باشه!
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
پ.ن: آنیــــــــتا! لطفا ساتوریش کن!!!
_*_*_*__*_*_*_*_*__*_*_* ويرايش ناظر_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_
كورمك! عجب متني بود! بامزه بود و با يك سبك جالب! وليكن...
بذار اشكالاتو يكي يكي بررسي كنم:
1- ديالوگ ها رو هميشه سعي كن در يك خط جداگانه بنويسي، خيلي مهمه. ببين بذار يك مثال خوشمزه بزنم! اگر 2 تا ظرف باشن، يكي مسي و زهوار دررفته كه توش يه آش بي رنگ و بد ظاهره، و توي اون يكي كه بلور و خوشگله ، يه آش رشته ي مشت با كشك و نعناع داغ(
). خب، تو كودومو ترجيح ميدي بخوري؟؟
نتيجتا ممكنه توي ظرف مسيه، غذاي مقوي اي باشه، اما تو به سمت اوني كشيده ميشي كه خوش ظاهر تره. ( مگه اينكه آش دوست نداشته باشي كه :
)
اينو براي اين گفتم كه يادت باشه، اين تاكيد هاي من براي زدن اينتر ها بيشتر، نوشتن ديالوگ ها در يك خط جداگانه، استفاده از شكلك هاي به جا( و نه زياد) ؛ دليلش بهتر شدن ظاهر پست و جذب خواننده براي خوندن نوشته هاته. اميدوارم خوب اينو به خاطر بسپري.
2- چرا اصرار داري كورمك رو هميشه يه جووون گولاخ ِ خوش تيپ و عالي نشون بدي؟؟ ميدوني اين طور شخصيت ها _ تجربه نشون داده_ زياد مورد استفاده قرار نميگيره. چرا؟ چون موقعيت طنز نداره!
چرا كورمك نبايد " يه جووون خوش تيپ ولي خرابكار" باشه؟ تا بتونه سوژه ايجاد كنه؟؟ چرا كورمك به خاطر هيبت بزرگش، دست و پاچلفتي نباشه؟؟ چرا وقتي راه ميره، دائم به گلدونا نخوره و اونا رو نندازه؟؟ هوم؟
توجه كردي كه تمام شخصيت هاي موفق، سوژه ساز هستند؟ اگه يه شخصيت بتونه سوژه ساز بشه، بيشتر جا مي يفته توي ذهن ها! مثلا جيمز سيريش = يه بچه جيغ جيغوي شيطون با يه يويوي صورتي!!!
گرفتي منظورمو؟ سعيتو بكن!( اگه توجه كرده بودي، وقتيم خواستي بياي توي ارتش، دقيقا به پستت همين ايرادات رو گرفتم! )
3- فضا سازيت اشكال داشت! درسته كه توصيفات رو توي ديالوگها نوشته بودي، ولي اگه يه كم صحنه ي دعوا رو بهتر توصيف كرده بودي و يه كم هري و كورمك كاراي خنده داري انجام ميدادن، متنت بهتر بود!
بند يكي مونده به آخر هم توصيفات خنده داري داشت! سبك جالبي ميشه اگه به موقع از اين توصيفاتت استفاده كني.
4- انتحاري تموم كردن گاه وقتي بامزست، اما استفاده ي به جائي ميخواد. مثلا تو خط آخر رو خوب استفاده كرده بودي، اما كلا به داستانت اسيب رسونده بود!
ببين، داستانت شده بود 3 تا ديلوگ و 1 بند فضاسازي خنده دار و يه تموم شدن غير منتظره.
درسته كه جالب بود، اما به نظرم اگه بيشتر بهش ميرسيدي، بهتر ميشد، هوم؟؟
خلاصه پست جالبي بود و اميدوارم نكات بالا رو در نوشته هات رعايت كني!
راستي، اون دو تا لينك بهترين نويسنده و كارگردان رو از امضات بپاك!
ببخشيد باعث دير شدن، موفق باشي!
هری: ولم کن هرمیون! آخ دنده هامو شکوندی رون و زیرلبی به رون میگه: گفتم بگیر ولی نه اینکه دنده هام به هم پیوند بخورن..
کورمک: ولش کن هرمیون بذار ببینم چطور میخواد منو له کنه!

هرمیون رو میکنه به رون و با هیجان میگه: ولی به چشم خواهری همچین خوف و مقبول به نظر میرسه.. من میخوام بازوی اونو بگیرم. هنوز جمله کامل از دهنش ول نشده که با یه پشت دستی از رون ساکت میشه!
هرمیون:

- چی میگی باووو ترقوه ام کــــش اومد؛ بذار برم دندوناشو بریزم توی دهنش تا اون باشه دیگه نخواد ایده میده ی کوییدیچی تحویلم بده. و در ذهنش یادآور میشه که عجب دور بازویی داره پدرسوخته!!!
کنار زمین کوییدیچ، جمعیتی با سر و صداهایی در حد وز وز سنجاقکهای هم وزن با گراوپ، اغتشاش ایجاد میکنن تا بلکه کمی هم امر صدا برداری در نمایشنامه رعایت بشه!! یه آبنما اینجا، دو سه تا کودک نسبتا فهیم هم اونجا، یه عدد موجود از نوع اسلایترینی و در نهایت یه درخت بید کتک زن هم اون جای مدرسه هست؛ اوکی همه چی تکمیله، آنیت بزن بریم توی دعوا؛ تو هم چون هری رِئیسته هی به صورت جبری منو از فضا جدا کن.
به هر تقدیر وارد فضا میشیم و کورمک که من باشم با نشون دادن دو تا پشت بازو، حال هری رو میگیرم و روونه ی بیمارستانش میکنم باشد که تد ریموس لوپین معلم قدیمی زنگ انشامون ازم راضی و خشنود و فرهیخته و پرهیخته باشه!
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
پ.ن: آنیــــــــتا! لطفا ساتوریش کن!!!
_*_*_*__*_*_*_*_*__*_*_* ويرايش ناظر_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_
كورمك! عجب متني بود! بامزه بود و با يك سبك جالب! وليكن...
بذار اشكالاتو يكي يكي بررسي كنم:
1- ديالوگ ها رو هميشه سعي كن در يك خط جداگانه بنويسي، خيلي مهمه. ببين بذار يك مثال خوشمزه بزنم! اگر 2 تا ظرف باشن، يكي مسي و زهوار دررفته كه توش يه آش بي رنگ و بد ظاهره، و توي اون يكي كه بلور و خوشگله ، يه آش رشته ي مشت با كشك و نعناع داغ(
). خب، تو كودومو ترجيح ميدي بخوري؟؟ نتيجتا ممكنه توي ظرف مسيه، غذاي مقوي اي باشه، اما تو به سمت اوني كشيده ميشي كه خوش ظاهر تره. ( مگه اينكه آش دوست نداشته باشي كه :
)اينو براي اين گفتم كه يادت باشه، اين تاكيد هاي من براي زدن اينتر ها بيشتر، نوشتن ديالوگ ها در يك خط جداگانه، استفاده از شكلك هاي به جا( و نه زياد) ؛ دليلش بهتر شدن ظاهر پست و جذب خواننده براي خوندن نوشته هاته. اميدوارم خوب اينو به خاطر بسپري.
2- چرا اصرار داري كورمك رو هميشه يه جووون گولاخ ِ خوش تيپ و عالي نشون بدي؟؟ ميدوني اين طور شخصيت ها _ تجربه نشون داده_ زياد مورد استفاده قرار نميگيره. چرا؟ چون موقعيت طنز نداره!
چرا كورمك نبايد " يه جووون خوش تيپ ولي خرابكار" باشه؟ تا بتونه سوژه ايجاد كنه؟؟ چرا كورمك به خاطر هيبت بزرگش، دست و پاچلفتي نباشه؟؟ چرا وقتي راه ميره، دائم به گلدونا نخوره و اونا رو نندازه؟؟ هوم؟
توجه كردي كه تمام شخصيت هاي موفق، سوژه ساز هستند؟ اگه يه شخصيت بتونه سوژه ساز بشه، بيشتر جا مي يفته توي ذهن ها! مثلا جيمز سيريش = يه بچه جيغ جيغوي شيطون با يه يويوي صورتي!!!
گرفتي منظورمو؟ سعيتو بكن!( اگه توجه كرده بودي، وقتيم خواستي بياي توي ارتش، دقيقا به پستت همين ايرادات رو گرفتم! )
3- فضا سازيت اشكال داشت! درسته كه توصيفات رو توي ديالوگها نوشته بودي، ولي اگه يه كم صحنه ي دعوا رو بهتر توصيف كرده بودي و يه كم هري و كورمك كاراي خنده داري انجام ميدادن، متنت بهتر بود!
بند يكي مونده به آخر هم توصيفات خنده داري داشت! سبك جالبي ميشه اگه به موقع از اين توصيفاتت استفاده كني.
4- انتحاري تموم كردن گاه وقتي بامزست، اما استفاده ي به جائي ميخواد. مثلا تو خط آخر رو خوب استفاده كرده بودي، اما كلا به داستانت اسيب رسونده بود!
ببين، داستانت شده بود 3 تا ديلوگ و 1 بند فضاسازي خنده دار و يه تموم شدن غير منتظره.
درسته كه جالب بود، اما به نظرم اگه بيشتر بهش ميرسيدي، بهتر ميشد، هوم؟؟
خلاصه پست جالبي بود و اميدوارم نكات بالا رو در نوشته هات رعايت كني!
راستي، اون دو تا لينك بهترين نويسنده و كارگردان رو از امضات بپاك!
ببخشيد باعث دير شدن، موفق باشي!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/9/26 10:42:17
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/29 15:11:40
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/29 15:11:40
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323

با سلام
اين هم از عكس جديد
دوستان لطف كنند در رابطه با اين عكس، داستانك هاي خودشون رو بنويسند.
موفق باشيد!
اين هم از عكس جديد
دوستان لطف كنند در رابطه با اين عكس، داستانك هاي خودشون رو بنويسند.
موفق باشيد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

هری سرگردان در فروشگاه های هاگزمید پیش می رفت. دنبال چیزی شایسته برای تولد جینی بود. دلش می خواست جینی را با این کار خوشحال کند.ناگهان رون از پشت سر او را غافلگیر کرد.
-"هری. داشتی دنبال چی می گشتی؟"
-"هیچی. داشتم قدم می زدم . هرماینی کجاست؟"
-"بحث رو عوض نکن. داشتی برای جینی دنبال کادو می گشتی؟
-"تو..تو از کجا کجا فهمیدی؟"
-خوب دیگه..شاید این مناسب باشه.
در سالن عمومی گریفندور:
-"تولدت مبارک."
-"تولدت مبارک جینی.
جینی ناگهان متوجه هری شد که دوان دوان به سوی او می آمد.
-"ا..سلام. تولدت مبارک."
-سلام هری این چیه؟ ممنون.
جینی کادو ی هری را باز کرد و ناگهان یک جاروی نیمبوس دو هزار و یک دید.
-"اوه..هری ممنون."
جینی هری را ذر آغوش فشرد و آن لحظه ، لحظه ای بود که هری آرزویش را داشت.....
لطف كنيد داستاني در رابطه با عكسي كه در صفحه ي پيش توسط آنيتا دامبلدور، لينكش قرار گرفته، داستان بنويسيد. تاييد نشد.
-"هری. داشتی دنبال چی می گشتی؟"
-"هیچی. داشتم قدم می زدم . هرماینی کجاست؟"
-"بحث رو عوض نکن. داشتی برای جینی دنبال کادو می گشتی؟
-"تو..تو از کجا کجا فهمیدی؟"
-خوب دیگه..شاید این مناسب باشه.
در سالن عمومی گریفندور:

-"تولدت مبارک."
-"تولدت مبارک جینی.
جینی ناگهان متوجه هری شد که دوان دوان به سوی او می آمد.
-"ا..سلام. تولدت مبارک."
-سلام هری این چیه؟ ممنون.
جینی کادو ی هری را باز کرد و ناگهان یک جاروی نیمبوس دو هزار و یک دید.
-"اوه..هری ممنون."
جینی هری را ذر آغوش فشرد و آن لحظه ، لحظه ای بود که هری آرزویش را داشت.....

لطف كنيد داستاني در رابطه با عكسي كه در صفحه ي پيش توسط آنيتا دامبلدور، لينكش قرار گرفته، داستان بنويسيد. تاييد نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لی لی اوانز. در 1387/9/18 14:36:44
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/18 16:25:45
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/18 16:25:45
"دایره زندگی مربعی است که سه ضلع دارد ، عشق و
-"12 ساعت 1 بند داره برف میاد نمی شه به هیچ وجه آسمون رو درک کرد!!!"
-"آره راس میگی منم..."
جرج با دیدن قیافه ی کج هری حرفش رو ادامه نداد و موضوع رو به جاده خاکی کشوند.
فرد در حالی که خمیازه می کشید گفت:"تو رو خدا نگاه کن...!!!!پسره شدیدا در حالاتی مزمن از دپسردگی به سر میبره.بگو ببینم پسر دردت چیه؟!نکنه باز عاشق شدی؟!"
جرج که غش غش می خندید حرفش رو ادامه داد:"نگفتی اسمش چیه؟!چند سالشه!؟قد؟!وزن؟!"
هری که کفری شده بود داد زد:"میشه خواهشا خفه شید." و روش رو برگردوند...
-:" سر چه قدر شرط می بندی همین حالا یه کاری کنم 4تا بال درآری 5تام قرض بگیری ده برو که رفتیم وسط ابرا؟!"
هری بهت زده،گیج و منگ:"نه،نه شرعیات اسلام رو رعایت کنید این حرفا چیه!؟بچه ی مردم و منحرف نکنید من از قرصا مصرف نمی کنم مصمومیت دارویی می ده میرم تو هوا...نه،نه،خواهش می کنم.از من فاصله بگیرید."
فرد و جرج که تقریبا در حال گاز زدن آسفالت محوطه ی هاگوارتز هستند از زور خنده عمرشونو به شما می دن.
خلاصه فرد یه تیکه کاغذ پاره پوره ی کثیف مال عهد چپق رو از جیبش در اورد و پرت کرد تو بقل هری...
هری:
فرد:
جرج
هری:"این چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه اون وقت؟!"
جرج:"بهش می گن قرص روان گردان ترجیحا با نوشیدنی کره ای مصرف نشه...!
هری:"اوووووووووووووو.چه جالب انگیز ناک."
فرد:"همی بسییییییییییییییییییییار."
فرد یه چند تا حرکت آکروباتیک با چوب دستیش انجام میده و این عبارات روی کاغذ نمایان میشه:"آقان،مهتابی،دم باریک،پانمدی و شاخدار گروه امدادرسان ویژهی جادوگران خطاکار مفتخرند تولید جدیدشان را معرفی کنند:نقشه ی غارتگر."
فرد و جرج دستاشونو بهم زدن و چشمکی نثار هری کردن
بعد سریع از اونجا دور شدن و توی خماری رهاش کردن!!!!!!
----------------------ويرايش ناظر----------------------------
دوست خوب من، سوژه ي پست شما خوب بود، اما متاسفانه اشكالاتي چند باعث تاييد نشدنتون ميشه:
1- همه ي ديالوگ ها بهتره كه در يك سطر جدا و فقط با علامت _ نوشته بشن.
2- بين ديالوگ ها از يك اينتر اضافي استفاده كنيد تا پستتون در هم نباشه و خواننده ي پست اذيت نشه.
3- لطفا در پستهاتون اشاره اي به مذهب و نكاتي كه در اون بايد رعايت بشه يا نشه، نكنيد. چراكه در اين سايت افرادي هستند كه اين مسائل براي اونها مهم هست و ادب حكم ميكنه كه كلا به اين مسائل اشاره نشه تا اشتباها كسي برداشت غلطي نداشته باشه.
4- نكته ي مهم در پستتون اينه كه از نكاتي و اصطلاحات خيلي ماگلي!!! استفاده كرديد! و ديالوگ ها به طوري هستند كه اگر خودتون رو قاضي كنيد، ميبينيد كه به جاي اسم هاي هري، فرد و جورج، ميشه اسم هاي پسرانه ي ايراني گذاشت! كه اين يعني يك سري ضعف در نوشتن. يعني شما بايد روي ديالوگ هاتون بيشتر كار كنيد.
يعني جالب انگيز ناك، قرص، چند سالشه و ...
ما درسته كه در اينجا از اين سوژه هاي ماگلي! استفاده ميكنيم، اما اونها رو ه صورت هري پاتري مي نويسيم و اينكه بايد سعي كرد حتي الامكان مثل خود كتاب ديالوگ ها رو نوشت.
5- يك نكته ي ديگه اينكه بهتره شما به جاي اينكه بنويسيد: بسيييييييييييييييييييييييييييار ! ، بنويسيد: بسيــــــــــــــــــــــار!
و اين كشيدگي " ي" با استفاده از " shift" و يكي از كليد هاي حروف كيبورد هست.
6- طرز صحيح املاي بقل، هست: بغل!
7- يه نكته ي مهم، در وصف وقايع، بهتره كه حتي الامكان از عبارات خيلي عاميانه استفاده نشه، مثل" توي خماري رهاش كردن"
دوست من، ممكنه شما از تاييد نشدن و متذكر شدن اين نكات، ناراحت شده باشيد، اما بدونيد كه براي خوب نوشتن، بايد از تجربيات اطرافيان استفاده كرد، تا زودتر در بين نويسندگان خوب، جا بيفتيد.
ترجيح ميدم كه همين پستتون رو با رعايت نكات فوق دوباره بفرستيد و يا يك سوژه ديگه انتخاب كنيد. موفق باشيد، فعلا تاييد نشد.
-"آره راس میگی منم..."
جرج با دیدن قیافه ی کج هری حرفش رو ادامه نداد و موضوع رو به جاده خاکی کشوند.
فرد در حالی که خمیازه می کشید گفت:"تو رو خدا نگاه کن...!!!!پسره شدیدا در حالاتی مزمن از دپسردگی به سر میبره.بگو ببینم پسر دردت چیه؟!نکنه باز عاشق شدی؟!"
جرج که غش غش می خندید حرفش رو ادامه داد:"نگفتی اسمش چیه؟!چند سالشه!؟قد؟!وزن؟!"
هری که کفری شده بود داد زد:"میشه خواهشا خفه شید." و روش رو برگردوند...
-:" سر چه قدر شرط می بندی همین حالا یه کاری کنم 4تا بال درآری 5تام قرض بگیری ده برو که رفتیم وسط ابرا؟!"
هری بهت زده،گیج و منگ:"نه،نه شرعیات اسلام رو رعایت کنید این حرفا چیه!؟بچه ی مردم و منحرف نکنید من از قرصا مصرف نمی کنم مصمومیت دارویی می ده میرم تو هوا...نه،نه،خواهش می کنم.از من فاصله بگیرید."
فرد و جرج که تقریبا در حال گاز زدن آسفالت محوطه ی هاگوارتز هستند از زور خنده عمرشونو به شما می دن.
خلاصه فرد یه تیکه کاغذ پاره پوره ی کثیف مال عهد چپق رو از جیبش در اورد و پرت کرد تو بقل هری...
هری:
فرد:
جرج
هری:"این چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه اون وقت؟!"
جرج:"بهش می گن قرص روان گردان ترجیحا با نوشیدنی کره ای مصرف نشه...!
هری:"اوووووووووووووو.چه جالب انگیز ناک."
فرد:"همی بسییییییییییییییییییییار."
فرد یه چند تا حرکت آکروباتیک با چوب دستیش انجام میده و این عبارات روی کاغذ نمایان میشه:"آقان،مهتابی،دم باریک،پانمدی و شاخدار گروه امدادرسان ویژهی جادوگران خطاکار مفتخرند تولید جدیدشان را معرفی کنند:نقشه ی غارتگر."
فرد و جرج دستاشونو بهم زدن و چشمکی نثار هری کردن
بعد سریع از اونجا دور شدن و توی خماری رهاش کردن!!!!!!
----------------------ويرايش ناظر----------------------------
دوست خوب من، سوژه ي پست شما خوب بود، اما متاسفانه اشكالاتي چند باعث تاييد نشدنتون ميشه:
1- همه ي ديالوگ ها بهتره كه در يك سطر جدا و فقط با علامت _ نوشته بشن.
2- بين ديالوگ ها از يك اينتر اضافي استفاده كنيد تا پستتون در هم نباشه و خواننده ي پست اذيت نشه.
3- لطفا در پستهاتون اشاره اي به مذهب و نكاتي كه در اون بايد رعايت بشه يا نشه، نكنيد. چراكه در اين سايت افرادي هستند كه اين مسائل براي اونها مهم هست و ادب حكم ميكنه كه كلا به اين مسائل اشاره نشه تا اشتباها كسي برداشت غلطي نداشته باشه.
4- نكته ي مهم در پستتون اينه كه از نكاتي و اصطلاحات خيلي ماگلي!!! استفاده كرديد! و ديالوگ ها به طوري هستند كه اگر خودتون رو قاضي كنيد، ميبينيد كه به جاي اسم هاي هري، فرد و جورج، ميشه اسم هاي پسرانه ي ايراني گذاشت! كه اين يعني يك سري ضعف در نوشتن. يعني شما بايد روي ديالوگ هاتون بيشتر كار كنيد.
يعني جالب انگيز ناك، قرص، چند سالشه و ...
ما درسته كه در اينجا از اين سوژه هاي ماگلي! استفاده ميكنيم، اما اونها رو ه صورت هري پاتري مي نويسيم و اينكه بايد سعي كرد حتي الامكان مثل خود كتاب ديالوگ ها رو نوشت.
5- يك نكته ي ديگه اينكه بهتره شما به جاي اينكه بنويسيد: بسيييييييييييييييييييييييييييار ! ، بنويسيد: بسيــــــــــــــــــــــار!
و اين كشيدگي " ي" با استفاده از " shift" و يكي از كليد هاي حروف كيبورد هست.
6- طرز صحيح املاي بقل، هست: بغل!
7- يه نكته ي مهم، در وصف وقايع، بهتره كه حتي الامكان از عبارات خيلي عاميانه استفاده نشه، مثل" توي خماري رهاش كردن"
دوست من، ممكنه شما از تاييد نشدن و متذكر شدن اين نكات، ناراحت شده باشيد، اما بدونيد كه براي خوب نوشتن، بايد از تجربيات اطرافيان استفاده كرد، تا زودتر در بين نويسندگان خوب، جا بيفتيد.
ترجيح ميدم كه همين پستتون رو با رعايت نكات فوق دوباره بفرستيد و يا يك سوژه ديگه انتخاب كنيد. موفق باشيد، فعلا تاييد نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 18:53:36
جزئیات کاربر

رون وهرمیون درراهرو داشتند صحبت می کردند.
که ناگهان
سروکله ی هدویگ جغد هری پیدا شد
هری نامه راگرفت
و شرع به خواندن آن کرد:
به هری پاتر،
جناب هری پاتر، با توجه به اینکه شما پسر جیمز پاتر هستید،و حتماً
اخلاقیات اورا به ارث برده ایدو از نقشه ی غارتگر استفاده ی زیادی
میکنید برای همین برای کسانی مثل شما طرح جدیدی از نقشه ی
غارتگر ایجاد شده است.برای تکمیل درخواست میتوانید فرم پشت
صفحه را پرکنید.
هری به پایان نامه رسیدو به هرمیون ورون نگاه کرد هرمیون
همانطور که هری انتظارش را داشت شروع به مخالفت کردوازآنجا
دور شد.
:proctor:
اما بشنوید ازرون که شدیداً موافقت کردوگفت:چه عالیه پسر!
خیلی خوب میشد منم یکیشو داشتم..:mama:
هری مشغول پرکردن فرم شدودرانتها آنرا امضاءکرد.
یکروز بعد....
-هی رون نگاه کن یه بسته!:mail:
-چیه نکنه همون سری جدید نقشه ی غارتگره؟
فردوجورج که معلوم نبود سروکله شان ازکجا پیدا شده به هری گفتند:
-تولدت مبارک!!!!

-پس کارشماهابود
........ ممنونم.
فردوجورج وهری دریکجا جمع شدندو به نقطه ای روی نقشه خیره
شدندکه جینی ودین توماس باهم بودند...هری از شدت
عصبانیت،درحالی که ناسزا می گفت دور شد.


دوست عزيز، پستي كه مملو از شكلك باشه، خواننده رو خسته ميكنه و از زيبائي پست هم كم ميشه! در ضمن استفاده از فونت هاي بسيار بزرگ هم زياد جالب نيست. اما سوژه ي شما بسيار جالب بود. نتيجتا شما همين پست و سوژه رو، بدون استفاده از شكلك و با توصيف وقايع بنويسيد تا در مورد تاييد يا عدم تاييد شما، يك نظر قطعي بدم. موفق باشيد، فعلا تاييد نشد.
که ناگهانسروکله ی هدویگ جغد هری پیدا شد
هری نامه راگرفت و شرع به خواندن آن کرد:
به هری پاتر،
جناب هری پاتر، با توجه به اینکه شما پسر جیمز پاتر هستید،و حتماً
اخلاقیات اورا به ارث برده ایدو از نقشه ی غارتگر استفاده ی زیادی
میکنید برای همین برای کسانی مثل شما طرح جدیدی از نقشه ی
غارتگر ایجاد شده است.برای تکمیل درخواست میتوانید فرم پشت
صفحه را پرکنید.
هری به پایان نامه رسیدو به هرمیون ورون نگاه کرد هرمیون
همانطور که هری انتظارش را داشت شروع به مخالفت کردوازآنجا
دور شد.
:proctor:اما بشنوید ازرون که شدیداً موافقت کردوگفت:چه عالیه پسر!

خیلی خوب میشد منم یکیشو داشتم..:mama:
هری مشغول پرکردن فرم شدودرانتها آنرا امضاءکرد.
یکروز بعد....
-هی رون نگاه کن یه بسته!:mail:
-چیه نکنه همون سری جدید نقشه ی غارتگره؟
فردوجورج که معلوم نبود سروکله شان ازکجا پیدا شده به هری گفتند:
-تولدت مبارک!!!!


-پس کارشماهابود
........ ممنونم.
فردوجورج وهری دریکجا جمع شدندو به نقطه ای روی نقشه خیره
شدندکه جینی ودین توماس باهم بودند...هری از شدت
عصبانیت،درحالی که ناسزا می گفت دور شد.



دوست عزيز، پستي كه مملو از شكلك باشه، خواننده رو خسته ميكنه و از زيبائي پست هم كم ميشه! در ضمن استفاده از فونت هاي بسيار بزرگ هم زياد جالب نيست. اما سوژه ي شما بسيار جالب بود. نتيجتا شما همين پست و سوژه رو، بدون استفاده از شكلك و با توصيف وقايع بنويسيد تا در مورد تاييد يا عدم تاييد شما، يك نظر قطعي بدم. موفق باشيد، فعلا تاييد نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 18:54:22
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 19:00:32
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 19:00:32
جزئیات کاربر

آنیتا دامبلدور عزیز! من فرض کرده بودم که نقشه غارتگر هنوز متعلق به هری نیست و نخواستم درست مثل کتاب بنویسم!
اگر دقت کرده باشید، اصل سوژه رفتن هری پیش هاگرید برای پیدا کردن اسبهای تک شاخ است. متوجه نمیشوم که منظورتان از « کلا سوژه مشخص باشه » چیست!!!
و تاجاییکه سواد من به من اجازه می دهد، دیالوگ بیش از حد برای یک داستان، به زیبایی آن لطمه می زند. دیالوگ بیشتر ازاینی که درحال حاضر نوشته ام، بیشتر به پرحرفی شبیه می شود .
ولی با زیباسازی صورت پست، موافقم. سعی کرده ام اصلاحش کنم.
با تشکر
----------------------
هری خیلی آهسته از راه پله ها پایین می آمد و مواظب بود تا با پروفسور اسنیپ برخورد نکند. قراری که با هاگرید برای پیدا کردن اسب های تک شاخ داشت، دیر شده بود و عجله داشت که زودتر به قرار خود برسد. هوز از اولین پله ها پایین نرفته بود که پروفسور اسنیپ را دید که از روبرو پیدایش شد. زیرلب غر زد:
- بخشکی شانس! به ما نیومده به یه قرارمون زود برسیم...
فورا رمز تالار گریفیندور را گفت و به درون تالار عمومی شان پرید. هملنطور دلخور و دمغ نشسته بود که فرد و جرج از راه رسیدند درحالیکه کلی خرت و پرت های خوشمزه از هاگزمید آورده بودند.
هری اعتراض کرد:
- همش یه سال از ما جلوترین و اینقدر زودبه زود می برنتون هاگزمید!
دوبرادرشرور به یکدیگر نگاهی انداختند و پوزخند زدند:
- ما رو کسی نمیبره هاگزمید. ما خودمون میریم!
و فرد تکه کاغذی از جیب خود درآورد. چوبدستشی را به آن زد و گفت:
- قسم میخورم که نمیخوام هیچ کار خوبی انجام بدم! زن نمیخوام، بچه ندارم، حوصله هم پیدا نمیشه!
خطوط عجیب و غریبی روی کاغذ ظاهرشدند. هری کمی که دقت کرد، متوجه شد راههای مخفی ای وجود دارند که به هاگزمید ختم می شوند. به نظر می رسید نقشۀ به درد بخوری باشد. کاش میشد تا کلبه هاگرید از آن استفاده کند :
- میشه این کاغذو یه روز به من قرض بدین؟
فرد و جرج نیم نگاهی به هم انداختند و جرج جواب داد:
- آره میشه، ولی خرج داره واست!
- خرجش چیه؟
- وقتش که رسید بهت میگیم. فعلا این یه روز دستت باشه تا بعد!
هری خوشحال و خندان کاغذ را گرفت و به طرف کلبه هاگرید به راه افتاد.
تاييد شد
اگر دقت کرده باشید، اصل سوژه رفتن هری پیش هاگرید برای پیدا کردن اسبهای تک شاخ است. متوجه نمیشوم که منظورتان از « کلا سوژه مشخص باشه » چیست!!!
و تاجاییکه سواد من به من اجازه می دهد، دیالوگ بیش از حد برای یک داستان، به زیبایی آن لطمه می زند. دیالوگ بیشتر ازاینی که درحال حاضر نوشته ام، بیشتر به پرحرفی شبیه می شود .
ولی با زیباسازی صورت پست، موافقم. سعی کرده ام اصلاحش کنم.
با تشکر
----------------------
هری خیلی آهسته از راه پله ها پایین می آمد و مواظب بود تا با پروفسور اسنیپ برخورد نکند. قراری که با هاگرید برای پیدا کردن اسب های تک شاخ داشت، دیر شده بود و عجله داشت که زودتر به قرار خود برسد. هوز از اولین پله ها پایین نرفته بود که پروفسور اسنیپ را دید که از روبرو پیدایش شد. زیرلب غر زد:
- بخشکی شانس! به ما نیومده به یه قرارمون زود برسیم...
فورا رمز تالار گریفیندور را گفت و به درون تالار عمومی شان پرید. هملنطور دلخور و دمغ نشسته بود که فرد و جرج از راه رسیدند درحالیکه کلی خرت و پرت های خوشمزه از هاگزمید آورده بودند.
هری اعتراض کرد:
- همش یه سال از ما جلوترین و اینقدر زودبه زود می برنتون هاگزمید!
دوبرادرشرور به یکدیگر نگاهی انداختند و پوزخند زدند:
- ما رو کسی نمیبره هاگزمید. ما خودمون میریم!
و فرد تکه کاغذی از جیب خود درآورد. چوبدستشی را به آن زد و گفت:
- قسم میخورم که نمیخوام هیچ کار خوبی انجام بدم! زن نمیخوام، بچه ندارم، حوصله هم پیدا نمیشه!
خطوط عجیب و غریبی روی کاغذ ظاهرشدند. هری کمی که دقت کرد، متوجه شد راههای مخفی ای وجود دارند که به هاگزمید ختم می شوند. به نظر می رسید نقشۀ به درد بخوری باشد. کاش میشد تا کلبه هاگرید از آن استفاده کند :
- میشه این کاغذو یه روز به من قرض بدین؟
فرد و جرج نیم نگاهی به هم انداختند و جرج جواب داد:
- آره میشه، ولی خرج داره واست!
- خرجش چیه؟
- وقتش که رسید بهت میگیم. فعلا این یه روز دستت باشه تا بعد!
هری خوشحال و خندان کاغذ را گرفت و به طرف کلبه هاگرید به راه افتاد.
تاييد شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرمی برت در 1387/9/13 14:22:46
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 18:58:43
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 18:58:43
جزئیات کاربر

هری خیلی آهسته از راه پله ها پایین می آمد و مواظب بود تا با پروفسور اسنیپ برخورد نکند. قراری که با هاگرید برای پیدا کردن اسب های تک شاخ داشت، دیر شده بود و عجله داشت که زودتر به قرار خود برسد.
هوز از اولین پله ها پایین نرفته بود که پروفسور اسنیپ را دید که از روبرو پیدایش شد.
* بخشکی شانس! به ما نیومده به یه قرارمون زود برسیم...
فورا رمز تالار گریفیندور را گفت و به درون تالار عمومی شان پرید. هملنطور دلخور و دمغ نشسته بود که فرد و جرج از راه رسیدند درحالیکه کلی خرت و پرت های خوشمزه از هاگزمید آورده بودند.
هری زیرلب غر زد: همش یه سال از ما جلوترین و اینقدر زودبه زود می برنتون هاگزمید!
دوبرادرشرور به یکدیگر نگاهی انداختند و پوزخند زدند: ما رو کسی نمیبره هاگزمید. ما خودمون میریم!
و فردتکه کاغذی از جیب خود درآورد. چوبدستشی را به آن زد و گفت: قسم میخورم که نمیخوام هیچ کار خوبی انجام بدم! زن نمیخوام. بچه ندارم حوصله هم پیدا نمیشه!
خطوط عجیب و غریبی روی کاغذ ظاهرشدند. هری کمی که دقت کرد، متوجه شد راههای مخفیی وجود دارند که به هاگزمید ختم می شوند.
*میشه این کاغذو یه روز به من قرض بدین؟
فرد و جرج نیم نگاهی به هم انداختند و جرج جواب داد: آره میشه ولی خرج داره واست!
*خرجش چیه؟
**وقتش که رسید بهت میگیم. فعلا این یه روز دستت باشه تا بعد!
هری خوشحال و خندان کاغذ را گرفت و بی خیال از خرجی که به زودی برایش تراشیده میشد به طرف کلبه هاگرید به راه افتاد.
دوست عزيز، علامتي كه ما قبل نوشتن ديالوگ از علامت _ استفاده كنيد. در ضمن، هميشه به ياد داشته باشيد كه بايد كلا سوژه مشخص باشه. در ضمن، خيلي بهتره كه به به پستتون بيشتر برسيد و اون رو با ديالوگ ها و توصيفات به جا زيباتر كنيد. متاسفانه فعلا تاييد نشديد. موفق باشيد.
هوز از اولین پله ها پایین نرفته بود که پروفسور اسنیپ را دید که از روبرو پیدایش شد.
* بخشکی شانس! به ما نیومده به یه قرارمون زود برسیم...
فورا رمز تالار گریفیندور را گفت و به درون تالار عمومی شان پرید. هملنطور دلخور و دمغ نشسته بود که فرد و جرج از راه رسیدند درحالیکه کلی خرت و پرت های خوشمزه از هاگزمید آورده بودند.
هری زیرلب غر زد: همش یه سال از ما جلوترین و اینقدر زودبه زود می برنتون هاگزمید!
دوبرادرشرور به یکدیگر نگاهی انداختند و پوزخند زدند: ما رو کسی نمیبره هاگزمید. ما خودمون میریم!
و فردتکه کاغذی از جیب خود درآورد. چوبدستشی را به آن زد و گفت: قسم میخورم که نمیخوام هیچ کار خوبی انجام بدم! زن نمیخوام. بچه ندارم حوصله هم پیدا نمیشه!
خطوط عجیب و غریبی روی کاغذ ظاهرشدند. هری کمی که دقت کرد، متوجه شد راههای مخفیی وجود دارند که به هاگزمید ختم می شوند.
*میشه این کاغذو یه روز به من قرض بدین؟
فرد و جرج نیم نگاهی به هم انداختند و جرج جواب داد: آره میشه ولی خرج داره واست!
*خرجش چیه؟
**وقتش که رسید بهت میگیم. فعلا این یه روز دستت باشه تا بعد!
هری خوشحال و خندان کاغذ را گرفت و بی خیال از خرجی که به زودی برایش تراشیده میشد به طرف کلبه هاگرید به راه افتاد.
دوست عزيز، علامتي كه ما قبل نوشتن ديالوگ از علامت _ استفاده كنيد. در ضمن، هميشه به ياد داشته باشيد كه بايد كلا سوژه مشخص باشه. در ضمن، خيلي بهتره كه به به پستتون بيشتر برسيد و اون رو با ديالوگ ها و توصيفات به جا زيباتر كنيد. متاسفانه فعلا تاييد نشديد. موفق باشيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/13 12:20:31
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج