جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 دی 1387 10:46
نمایش جزئیات
آفلاین
رز ، آلبوس و جیمز ( فرزندان هری و رون ) در محوطه ی هاگوارتز قدم می زدند. جیمز می خواست آنها را بیشتر با هاگوارتز آشنا کند. در راه خود به اسکورپیوس مالفوی ( پسر دراکو مالفوی ) بر خوردند.
آلبوس گفت: اون همونیه که توی ایستگاه بود ؛ دایی (رون ) زیاد از او خوشش نمی آمد.
جیمز گفت: درسته ولی باهاش در نیفت. نذار اول سالی از گروهت امتیاز کم بشه.
قبل از اینکه آلبوس جواب جیمز را بدهد اسکورپیوس گفت:سلام. دو تا پاتر ، یک ویزلی. چه جالب. پس درسته که امسال همه میگفتند فرزندان هری پاتر و رونالد ویزلی به هاگوارتز اومدند. آلبوس گفت: تو با این موضوع مشکلی داری؟ اسکورپیوس گفت: نه ولی پدرم برام گفت باباهاتون چقدر خراب کاری میکردند. می ترسم امسال آبروی هاگوارتز رو ببرید.
در چشمان رز نگرانی موج می زد. آلبوس می خواست مشتی نثار اسکورپیوس کند. ولی جیمز بازوی آلبوس را گرفت. رز گفت : آلبوس.. خواهش می کنم. اسکورپیوس گفت: ترسو.
طاقت آلبوس تمام شده بود و مشتش را بالا برده بود. که ناگهان پرفسور لانگ باتم از راه رسید:
- چی کار می کنی پاتر؟ همگی زود برید به سرسرای بزرگ. مدیر کارتون داره.
آلبوس با حسرت از آنجا دور شد و نگاه سرزنش آمیزی به پرفسور لانگ باتم انداخت. در دل خود گفت: بعدا حساب مالفوی رو میرسم . نمی تونه از دستم در بره...






خب اين 3 نفر كاملا مشخصه كه هري، رون و هرميون هستند و كلا سوژه پردازيتون غلط بود. ثانيا عدم توجهتون به شخصيت ها بود! توي 19 سال بعد ديديم كه آلبوس پسر بچه اي اروم و جيمز يك پسر خرابكار بود( مثل پدربزرگش!) اين از سوژه پردازي. ثانيا، ديالوگ ها رو سعي كنيد در يك سطر جداگانه بنويسيد. ثالثا، معرفي اشخاص در پرانتز كار چندان جالبي نيست! سعي كنيد از اين شيوه استفاده نكنيد و ايراد چهارم، عدم توصيف نسبي وقايع بود. اميدوارم در پست بعديتون، هم به اصل پست بپردازيد و هم به ظاهر اون. موفق باشيد و باپشتكار. تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لی لی اوانز. در 1387/10/2 11:14:24
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/3 13:28:00
"دایره زندگی مربعی است که سه ضلع دارد ، عشق و
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 29 آذر 1387 01:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تقريبا نيمه شب بود و برج گريفيندور در تاريكي و سكوت فرو رفته بود هري روي تختش دراز كشيده بود و به سقف خيره شده بود . . .
امشب وقتش بود . بايد ميفهميد ، تا دو ساعت ديگر قاتل دوستش را پيدا ميكرد ، خيلي انتظار كشيده بود، تنها موقعي كه مي توانست قاتل را تنها گير بياورد هر شب دو ساعت پس از نيمه شب بود! هري تازه امروز اين را از يكي از بچه هاي اسليتريني شنيده بود و همان موقع تصميمش را گرفته بود ، با خودش كلنجار رفته بود كه چيزي به رون و هرميون نگويد اما در آخر وقتي هرميون از او پرسيد چرا انقدر رنگت پريده هري ؟ هري به ناگاه سفره دلش را باز كرد ياداوري خاطره دلخراش مرگ هم گروهيشان آنهم در دوئلي نا برابر و متاسفانه قانوني با يكي از شاگردان اسليترين هرميون را برخود لرزاند ؛ هرميون كمي لرزيد اما باز خودش را كنترل كرده بود و هري را نصيحت ميكرد كه نرود ! اما هري گوش نكرده بود حالا يك ساعت و نيم مانده بود ، هري از جايش برخاست و به تالار اجتماعات رفت ، چند دقيقه اي جلوي آتش نشسته بود كه صداي پايي شنيد ، و سايه ي شخصي كوتا قد بر ديوار افتاد ، هري سريع خودش را روي كاناپه جلوي شومينه پرت كرد و چشمانش را بست ؛ صداي پا نزديك و نزديك تر شد تا از هري گذشت هري از ميان پلكانش نيم نگاهي انداخت با آنكه شخص را از پشت سر ميديد حدس زد او كالين كريوي باشد ! برايش حيلي ناراحت بود اما ميدانست كه امشب انتقام برادر كريوي را خواهد گرفت . . . .!

ساعت به دو نزديك شد هري از جايش برخواست به طبقه بالا رفت ردايش را برداشت و پوشيد سپس برگشت و به تالار اجتماعات رفت تا از حفره اي كه بانوي چاق نگهبانش بود خارج شود ، در پله ها از تالا صداهايي به گوش رسيد و قتي پيچ پلكان را رد كرد متوجه رون هر ميون شد كه ايستاده اند و به او نگاه ميكنند سري تكان داد و با صداي گرفته اي گفت :

- نمي توانيد مانعم شويد

رون و هرميون در سكوت هري را نگاه كردن و سپس قدمي برداشتند و از جلوي در كنار رفتند ، هري به راه افتاد و از ميان آنان گذشت ؛ رون و هرميون بعد از عبور هري چرخيدند و پشت سرش به راه افتادند ! هري نيم نگاهي به آنان انداخت سري تكان داد و به راهش ادامه داد! در راه تالار دوئل قوانين دوئل شبانگاه اسليترين را با خود مرور ميكرد :

هر فرد ميتواند دوهمراه داشته باشد اما آنان در دوئل نبايد دخالت كنند
هر فرد به خواست خود در اين دوئل شركت ميكند و در صورت آسيب ديدن يا حتي كشته شدن مسئول خود اوست
استفاده از هر توع طلسمي به غير از طلسم مرگ آزاد است
هركس كه در دوئل دونفر وقفه يا اختلال ايجاد كند بايد در دوئل خود از چوبدستي صرف نظر كند!!!!
اين دوئل مخدوديت سني ندارد و كاملا به خواست افراد وابسته است
ساعت دوئل ها هميشه بين 00:30 تا 4:00 بامداد است
و . . . .

اين دوئل يكي از معدود رازهايي بود كه سالازار اسليترين بزرگ در زمان خودش در اين قلعه به جاي گذاشته بود و هيچ كدام از معلمين نميتوانستند از اين مسئله جلو گيري كنند چرا كه در آن ساعت ها تالار دوئل فقط براي كساني كه با تمام وجود ميخواستند دوئل كنند باز ميشد . . . .!


هري به همراه رون و هرميون به تالار دوئل رسيد ، بعد از كمي مكث در تالار به روي آنها باز شد آنها وارد شدند و در با سر و صداي زيادي پشت سرشان بسته شد!

صداي خنده اي بلند شد بعد از آن كسي با صداي سردي گفت :

- كريوي بزرگ! هاه دلت براي برادرت تنگ شده كوچولو
اين صداي همان دانش آموز جديد اسليترين بود كه از دورم اشترانگ به هاگوارتز امده بود ! كسي كه برارد كريوي را به قتل رسانده بود
ناگهان صداي لرزان كالين بلند شد و در سالن پيچيد

- تو امشب تقاسشو پس ميدي
هري به سكوي دوئل نگاه كرد با اينكه حتي صداي كالين را شنيده بود باور نميكرد
كالين در مقابل دانش آموز اسليتريني كه بلند قد و چهار شانه بود دقيقا مثال فيل و فنجان را به ياد هري مي آورد . هري در همين فكر بود كه ناگهان كسي فرياد زد

- دوئل آزاد ! به درخواست طرفين حتي طلسم مرگ آزاد است
دوئل آغاز مي شود
با صداي زنگ آغاز دوئل پرتوي سبز رنگي به سمت كالين پرواز كرد
هري با ديدن اين صحنه داشت با تمام قدرت به سمت دانش اموز اسليتريني مي رفت كه در آخرين لحظه دستي محكم اورا نگه داشت
هرميون آروم زير گوشش گفت
- ديگه دير شده ! اگر دخالت كني مجبوري بدون چوب
دستي باهاش مبارزه كني !

رون در حالي كه لبش را گاز گرفته بود مبهوت به سكوي دوئل خيره مانده بود . . . .




خيلي رقت انگيز بود، عالي و زيبا. همه چيز به جاي خودش بود و ميشه بدون ترديد گفت تاييد شديد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/3 13:28:23
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آذر 1387 06:04
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون از شدت ترس پشت سر هری مخفی شد (چون رون یه کم دورتر از هری بود و در ضمن حس کرد اون هم هرلحظه ممکنه به طرف هاگرید حمله کنه و خودش بی دفاع بمونه .)

هری در حالیکه از شدت عصبانت دندانهایش به هم قفل شده بود همینطوری زیر لبی فحش و فضیحت نثار هاگرید میکرد .


رون بازوی هری را گرفت و گفت:

_هری تو ولش کن خودم حسابشو میرسم ، اون از اون عنکبوتهای نفرت انگیزش ....

هرمیون جمله اش را ادامه داد و با لکنت گفت :

_موجودات دم انفجاری رو نگفتی .

هری هم همانطور زیر لب گفت :

_گراوپ ... گراوپ ..

رون هم که تیک عصبیش عود کرده بود و پلکش دائم می پرید ادامه داد :

_آره ... آره... امکان نداره بذاریم یه مرگ پوشه بیاری توی کلاس.

هرمیون جیغی کشید و بازوی هری را محکم تر گرفت و با تحکم به رون گفت:

_اسمشو هم نیار.

رون با تعجب برگشت به هرمیون نگاه کرد و گفت :

_ فکر میکردم فقط اسم اسمشو نبر رو نباید ببرم!!

هرمیون صورتش را کج و معوج کرد و نگاه عاقل اندر سفیهی به رون انداخت و گفت:

_ اسم اسمشو نبر رو که دیگه میتونی بیاری ، مگه یادت نیست هری پارسال اونو کشت؟؟؟؟

رون سرشو پایین انداخت و در حالیکه سرخ و سفید میشد گفت :

_ اون آره یادم نبود

هری با عصبانیت چشم غره ای به رون رفت و سرش داد زد:

_واقعا یادت نبود؟؟ ای خوک زگیلی بی چشم و رو من این همه فداکاری به خرج دادم تا تو آبله اژدهایی و بقیه مردم از شر اون راحت بشین اونوقت جلوی من وایستادی و میگی یادت نبود؟؟؟؟؟؟

رون که از ترش چمشاش گشاد شده بود بازوی هری رو ول کرد و عقب عقب رفت و با تته پته گفت :

_اونو ..اونو..که.. یادم بود فقط.. فقط ... اسمشو یادم رفته بود... اهه ..اووه.... راستی... ها.. هاگرید میخواست چی بیاره سر کلاس؟؟

هاگرید که از این نامردی رون لجش گرفته بود گفت :

_باشه باشه هری جون من مرگ پوشه نمیارم سرکلاس الان که فکرشو میکنم می بینم یه موجود جالب تر سراغ دارم و لبته خیلی بی آزارتر اصلا نگران نباشید .

هری ، رون و هرمیون هرسه باهم پرسیدند :

_چه نوع موجودی؟؟

هاگرید با لبخند معصومانه ای هرسه آنها را نگاه کرد و با ذوق پرسید :

_شماها تا حالا یه باسیلیسک تازه از تخم دراومده رو دیدین؟؟؟؟



خوب بود الينا! واقعا متن طنز جالبي بود! غير قابل پيش بيني، و با رعايت همه چيز!!... واقعا از پستت خوشم اومد! تاييد شدي!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/3 13:28:17
بادها چون به خروش آيند ابرها دير نمي پايند
اشكها لذت امروزند يادها شادي فردايند
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آذر 1387 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون فریاد زد:
_هری , نه !
اما دست هرمیون سست شده بود و هری که خود را آزاد کرده بود فریاد زد:
_خودم می کشمش
_دیگه خیلی دیره هری...
صدای هرمیون و فریاد رون در پشت دیوار گم شد, او به سرعت از پله های سنگی بالا می رفت , دیگر به هیچ چیز اهمیت نمی داد باید اورا می گرفت , لبه ی ردای مالفوی از نظر ناپدید شد ..
بر روی کف راهرو خون ریخته بود و با این که سر می خورد به سوی در انتهای سالن دوید . پیکره های بیهوشی بر روی زمین افتاده بود, امیدوار بود که هنوز زنده باشند ...
هری دوید اما مالفوی در را پشت سرش بست ...
_بازشو دیگه لعنتی , آلوهومورا !
صدای چرخش کلید توی قفل را شنید و در باز و اتاق در برابرش نمایان شد.
شعله ی مشعل ها اتاق خالی را روشن کرده بودند. پنجره باز بود.
سروصدایی از بیرون قلعه به گوش رسید ... به سمت پنجره رفت.
_نه ..
مالفوی در حالی که صورتش مثل گچ سفید شده بود با بقیه مرگ خوار ها فرار می کرد ..صدای فریاد لرزان مالفوی در محوطه قلعه منعکس می شد.
_پاتر حالا من از وفا دارترین خادم های لرد سیاه هستم,دیگه نمیتونی منو شکست بدی ..
چنان نفرتی در وجود هری جوشیدن گرفت که تا پیش از آن تجربه نکرده بود, به سمت در ورودی سرسرا دوید .. امیدوار بود بازهم بتواند مالفوی را تعقیب کند , اما همانطور که به در نزدیک می شد فهمید که دیگر خیلی دیر شده و زمانی که سرانجام به بیرون قلعه رسید اثری از او ندید آن ها توانسته بودند درست بیرون مرز های مدرسه خود را نا پدید کنند ...




عالي بود! آفرين! همه چيز به تناسب رعايت شده بود! البته يك نكته رو بهتون ميگم، اينكه بهتر بود در شروع، نمي نوشتيد كه " هرميون فرياد زد" ، بهتر بود با همون ديالوگ" هري، نه " شروع ميشد و جمله ي بعدش اينطور تغييير مي كرد:" فرياد هرميون را نمي شنيد... " و اينطوري شما خواننده رو غافلگير ميكنيد، طوري كه اون علاقه پيدا ميكنه كه چه اتفاقي افتاده بوده، چه كسي فرياد ميكشه؟؟ اميدوارم يادتون بمونه كه يك شروع عالي، ميتونه خيلي به پيشرفت پستهاتون كمك كنه! تاييد شديد دوست عزيز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lilbonnie در 1387/9/26 14:10:33
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/29 15:12:32
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1387 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
رون،هری و هرمیون با یاد دوران قدیم زمانی که تعطیلات آخر هفته را در هاگزمید میگذراندند به آنجا رفته بودند. هوا سوز عجیبی داشت.به ناچار وارد کافه 3 دسته جارو شدند.همه سر ها طبق معمول به طرف هری پاتر مشهور برگشت.هری کمی رنگ به رنگ شد و خیلی آهسته به سمت یکی از میز ها رفت که ناگهان صدایی او را متوقف کرد:

ا این که پاتی کوچولوی خودمون.چطوری دو رگه خیانتکار....
هری با عصبانیت به طرف سخنگو بر گشت تا مشتی روانه صورت او بکند.رون و هرمیون نیز ناخوداگاه با سرعت دو دست او را محکم گرفتند تا کار خطایی نکند.
ناگهان چشمشان به دشمن قدیمیشان گویل افتاد که در حال تمام کردن جمله اش بود.هر سه بی حرکت ماندند.

گویل سریع یک قدم به عقب رفت و گفت:

باور کنید منظوری نداشتم فقط یک شوخی دوستانه به یاد قدیم بود.
بعد پوزخندی زد و از کافه بیرون رفت.

سکوت سنگینی بر کافه حکم فرما شده بود هری ترجیح داد سریع تر از آنجا خارج شود.
آنها سه نوشیدنی کره ای گرفتند و به سرعت از آنجا بیرون رفتند.
هری با عصبانیت گفت:

دفعه بعد به یه جایی بریم که چنین اوباشی حق ورود بهش رو نداشته باشن.





ميتونم بگم متن كوتاه و بسيار قابل قبولي بود! واقعا خوب بود! اما دوست دارم دو نكته رو بهتون توصيه كنم كه بعدها موفق تر عمل كنيد:

1- قبل از ديالوگ ها، حتما حتما از علامت _ استفاده كنيد تا ديالوگ ها از مابقي داستان تشخيص داده بشن.

2- در هر شرايطي، سعي كنيد با تامل بيشتر، از لغات و عبارات بهتر استفاده كنيد. مثلا به جاي" گویل سریع یک قدم به عقب رفت"، بهتر بود مي نوشتيد" گويل سريعا قدمي به عقب برداشت" . همين تغييرات جزئي، ميتنه متن شما رو از خوب، حتي به عالي ارتقا بده.


اميدوارم موفق باشيد، تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاراگاه تانکس در 1387/9/25 20:33:13
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/29 15:12:13
سرور ما سالازار اسلیترین.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1387 16:59
نمایش جزئیات
آفلاین
رون و هرمیون سفت هری و چسبیدن و ولش نمیکنن لامصب رو!

هری: ولم کن هرمیون! آخ دنده هامو شکوندی رون و زیرلبی به رون میگه: گفتم بگیر ولی نه اینکه دنده هام به هم پیوند بخورن..

کورمک: ولش کن هرمیون بذار ببینم چطور میخواد منو له کنه!

هرمیون رو میکنه به رون و با هیجان میگه: ولی به چشم خواهری همچین خوف و مقبول به نظر میرسه.. من میخوام بازوی اونو بگیرم. هنوز جمله کامل از دهنش ول نشده که با یه پشت دستی از رون ساکت میشه!

هرمیون:

- چی میگی باووو ترقوه ام کــــش اومد؛ بذار برم دندوناشو بریزم توی دهنش تا اون باشه دیگه نخواد ایده میده ی کوییدیچی تحویلم بده. و در ذهنش یادآور میشه که عجب دور بازویی داره پدرسوخته!!!

کنار زمین کوییدیچ، جمعیتی با سر و صداهایی در حد وز وز سنجاقکهای هم وزن با گراوپ، اغتشاش ایجاد میکنن تا بلکه کمی هم امر صدا برداری در نمایشنامه رعایت بشه!! یه آبنما اینجا، دو سه تا کودک نسبتا فهیم هم اونجا، یه عدد موجود از نوع اسلایترینی و در نهایت یه درخت بید کتک زن هم اون جای مدرسه هست؛ اوکی همه چی تکمیله، آنیت بزن بریم توی دعوا؛ تو هم چون هری رِئیسته هی به صورت جبری منو از فضا جدا کن.

به هر تقدیر وارد فضا میشیم و کورمک که من باشم با نشون دادن دو تا پشت بازو، حال هری رو میگیرم و روونه ی بیمارستانش میکنم باشد که تد ریموس لوپین معلم قدیمی زنگ انشامون ازم راضی و خشنود و فرهیخته و پرهیخته باشه!

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*
پ.ن: آنیــــــــتا! لطفا ساتوریش کن!!!




_*_*_*__*_*_*_*_*__*_*_* ويرايش ناظر_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_*_


كورمك! عجب متني بود! بامزه بود و با يك سبك جالب! وليكن...

بذار اشكالاتو يكي يكي بررسي كنم:

1- ديالوگ ها رو هميشه سعي كن در يك خط جداگانه بنويسي، خيلي مهمه. ببين بذار يك مثال خوشمزه بزنم! اگر 2 تا ظرف باشن، يكي مسي و زهوار دررفته كه توش يه آش بي رنگ و بد ظاهره، و توي اون يكي كه بلور و خوشگله ، يه آش رشته ي مشت با كشك و نعناع داغ( ). خب، تو كودومو ترجيح ميدي بخوري؟؟

نتيجتا ممكنه توي ظرف مسيه، غذاي مقوي اي باشه، اما تو به سمت اوني كشيده ميشي كه خوش ظاهر تره. ( مگه اينكه آش دوست نداشته باشي كه : )

اينو براي اين گفتم كه يادت باشه، اين تاكيد هاي من براي زدن اينتر ها بيشتر، نوشتن ديالوگ ها در يك خط جداگانه، استفاده از شكلك هاي به جا( و نه زياد) ؛ دليلش بهتر شدن ظاهر پست و جذب خواننده براي خوندن نوشته هاته. اميدوارم خوب اينو به خاطر بسپري.

2- چرا اصرار داري كورمك رو هميشه يه جووون گولاخ ِ خوش تيپ و عالي نشون بدي؟؟ ميدوني اين طور شخصيت ها _ تجربه نشون داده_ زياد مورد استفاده قرار نميگيره. چرا؟ چون موقعيت طنز نداره!

چرا كورمك نبايد " يه جووون خوش تيپ ولي خرابكار" باشه؟ تا بتونه سوژه ايجاد كنه؟؟ چرا كورمك به خاطر هيبت بزرگش، دست و پاچلفتي نباشه؟؟ چرا وقتي راه ميره، دائم به گلدونا نخوره و اونا رو نندازه؟؟ هوم؟

توجه كردي كه تمام شخصيت هاي موفق، سوژه ساز هستند؟ اگه يه شخصيت بتونه سوژه ساز بشه، بيشتر جا مي يفته توي ذهن ها! مثلا جيمز سيريش = يه بچه جيغ جيغوي شيطون با يه يويوي صورتي!!!

گرفتي منظورمو؟ سعيتو بكن!( اگه توجه كرده بودي، وقتيم خواستي بياي توي ارتش، دقيقا به پستت همين ايرادات رو گرفتم! )

3- فضا سازيت اشكال داشت! درسته كه توصيفات رو توي ديالوگها نوشته بودي، ولي اگه يه كم صحنه ي دعوا رو بهتر توصيف كرده بودي و يه كم هري و كورمك كاراي خنده داري انجام ميدادن، متنت بهتر بود!


بند يكي مونده به آخر هم توصيفات خنده داري داشت! سبك جالبي ميشه اگه به موقع از اين توصيفاتت استفاده كني.


4- انتحاري تموم كردن گاه وقتي بامزست، اما استفاده ي به جائي ميخواد. مثلا تو خط آخر رو خوب استفاده كرده بودي، اما كلا به داستانت اسيب رسونده بود!

ببين، داستانت شده بود 3 تا ديلوگ و 1 بند فضاسازي خنده دار و يه تموم شدن غير منتظره.

درسته كه جالب بود، اما به نظرم اگه بيشتر بهش ميرسيدي، بهتر ميشد، هوم؟؟


خلاصه پست جالبي بود و اميدوارم نكات بالا رو در نوشته هات رعايت كني!

راستي، اون دو تا لينك بهترين نويسنده و كارگردان رو از امضات بپاك!

ببخشيد باعث دير شدن، موفق باشي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/9/26 10:42:17
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/29 15:11:40
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 21 آذر 1387 09:08
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام


اين هم از عكس جديد


دوستان لطف كنند در رابطه با اين عكس، داستانك هاي خودشون رو بنويسند.


موفق باشيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 20 آذر 1387 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام. ببخشید چه جوری می تونم اون عکسی که برای نمایشنامه نویسی لازم است ببینم ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"دایره زندگی مربعی است که سه ضلع دارد ، عشق و
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 17 آذر 1387 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
هری سرگردان در فروشگاه های هاگزمید پیش می رفت. دنبال چیزی شایسته برای تولد جینی بود. دلش می خواست جینی را با این کار خوشحال کند.ناگهان رون از پشت سر او را غافلگیر کرد.
-"هری. داشتی دنبال چی می گشتی؟"
-"هیچی. داشتم قدم می زدم . هرماینی کجاست؟"
-"بحث رو عوض نکن. داشتی برای جینی دنبال کادو می گشتی؟
-"تو..تو از کجا کجا فهمیدی؟"
-خوب دیگه..شاید این مناسب باشه.

در سالن عمومی گریفندور:

-"تولدت مبارک."
-"تولدت مبارک جینی.

جینی ناگهان متوجه هری شد که دوان دوان به سوی او می آمد.
-"ا..سلام. تولدت مبارک."
-سلام هری این چیه؟ ممنون.
جینی کادو ی هری را باز کرد و ناگهان یک جاروی نیمبوس دو هزار و یک دید.
-"اوه..هری ممنون."
جینی هری را ذر آغوش فشرد و آن لحظه ، لحظه ای بود که هری آرزویش را داشت.....




لطف كنيد داستاني در رابطه با عكسي كه در صفحه ي پيش توسط آنيتا دامبلدور، لينكش قرار گرفته، داستان بنويسيد. تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لی لی اوانز. در 1387/9/18 14:36:44
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/18 16:25:45
"دایره زندگی مربعی است که سه ضلع دارد ، عشق و
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 15 آذر 1387 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-"12 ساعت 1 بند داره برف میاد نمی شه به هیچ وجه آسمون رو درک کرد!!!"
-"آره راس میگی منم..."
جرج با دیدن قیافه ی کج هری حرفش رو ادامه نداد و موضوع رو به جاده خاکی کشوند.
فرد در حالی که خمیازه می کشید گفت:"تو رو خدا نگاه کن...!!!!پسره شدیدا در حالاتی مزمن از دپسردگی به سر میبره.بگو ببینم پسر دردت چیه؟!نکنه باز عاشق شدی؟!"
جرج که غش غش می خندید حرفش رو ادامه داد:"نگفتی اسمش چیه؟!چند سالشه!؟قد؟!وزن؟!"
هری که کفری شده بود داد زد:"میشه خواهشا خفه شید." و روش رو برگردوند...
-:" سر چه قدر شرط می بندی همین حالا یه کاری کنم 4تا بال درآری 5تام قرض بگیری ده برو که رفتیم وسط ابرا؟!"
هری بهت زده،گیج و منگ:"نه،نه شرعیات اسلام رو رعایت کنید این حرفا چیه!؟بچه ی مردم و منحرف نکنید من از قرصا مصرف نمی کنم مصمومیت دارویی می ده میرم تو هوا...نه،نه،خواهش می کنم.از من فاصله بگیرید."
فرد و جرج که تقریبا در حال گاز زدن آسفالت محوطه ی هاگوارتز هستند از زور خنده عمرشونو به شما می دن.
خلاصه فرد یه تیکه کاغذ پاره پوره ی کثیف مال عهد چپق رو از جیبش در اورد و پرت کرد تو بقل هری...
هری:
فرد:
جرج
هری:"این چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه اون وقت؟!"
جرج:"بهش می گن قرص روان گردان ترجیحا با نوشیدنی کره ای مصرف نشه...!
هری:"اوووووووووووووو.چه جالب انگیز ناک."
فرد:"همی بسییییییییییییییییییییار."
فرد یه چند تا حرکت آکروباتیک با چوب دستیش انجام میده و این عبارات روی کاغذ نمایان میشه:"آقان،مهتابی،دم باریک،پانمدی و شاخدار گروه امدادرسان ویژهی جادوگران خطاکار مفتخرند تولید جدیدشان را معرفی کنند:نقشه ی غارتگر."
فرد و جرج دستاشونو بهم زدن و چشمکی نثار هری کردن
بعد سریع از اونجا دور شدن و توی خماری رهاش کردن!!!!!!




----------------------ويرايش ناظر----------------------------


دوست خوب من، سوژه ي پست شما خوب بود، اما متاسفانه اشكالاتي چند باعث تاييد نشدنتون ميشه:

1- همه ي ديالوگ ها بهتره كه در يك سطر جدا و فقط با علامت _ نوشته بشن.

2- بين ديالوگ ها از يك اينتر اضافي استفاده كنيد تا پستتون در هم نباشه و خواننده ي پست اذيت نشه.

3- لطفا در پستهاتون اشاره اي به مذهب و نكاتي كه در اون بايد رعايت بشه يا نشه، نكنيد. چراكه در اين سايت افرادي هستند كه اين مسائل براي اونها مهم هست و ادب حكم ميكنه كه كلا به اين مسائل اشاره نشه تا اشتباها كسي برداشت غلطي نداشته باشه.

4- نكته ي مهم در پستتون اينه كه از نكاتي و اصطلاحات خيلي ماگلي!!! استفاده كرديد! و ديالوگ ها به طوري هستند كه اگر خودتون رو قاضي كنيد، ميبينيد كه به جاي اسم هاي هري، فرد و جورج، ميشه اسم هاي پسرانه ي ايراني گذاشت! كه اين يعني يك سري ضعف در نوشتن. يعني شما بايد روي ديالوگ هاتون بيشتر كار كنيد.
يعني جالب انگيز ناك، قرص، چند سالشه و ...

ما درسته كه در اينجا از اين سوژه هاي ماگلي! استفاده ميكنيم، اما اونها رو ه صورت هري پاتري مي نويسيم و اينكه بايد سعي كرد حتي الامكان مثل خود كتاب ديالوگ ها رو نوشت.

5- يك نكته ي ديگه اينكه بهتره شما به جاي اينكه بنويسيد: بسيييييييييييييييييييييييييييار ! ، بنويسيد: بسيــــــــــــــــــــــار!

و اين كشيدگي " ي" با استفاده از " shift" و يكي از كليد هاي حروف كيبورد هست.

6- طرز صحيح املاي بقل، هست: بغل!


7- يه نكته ي مهم، در وصف وقايع، بهتره كه حتي الامكان از عبارات خيلي عاميانه استفاده نشه، مثل" توي خماري رهاش كردن"


دوست من، ممكنه شما از تاييد نشدن و متذكر شدن اين نكات، ناراحت شده باشيد، اما بدونيد كه براي خوب نوشتن، بايد از تجربيات اطرافيان استفاده كرد، تا زودتر در بين نويسندگان خوب، جا بيفتيد.

ترجيح ميدم كه همين پستتون رو با رعايت نكات فوق دوباره بفرستيد و يا يك سوژه ديگه انتخاب كنيد. موفق باشيد، فعلا تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/9/17 18:53:36