جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

64 کاربر(ها) آنلاین هستند (45 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
64
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ���� ���� �� ��� �ѐ!
ارسال شده در: یکشنبه 6 بهمن 1387 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای به هم خوردن لیوان های پر از آبجو ، صدای آواز خواندن خواننده ای بر بالای سن چوبی ، صدای ویولن قدیمی ، خنده های شیطنت آمیز دختران جوان و گاهی عربده های مشتریان مست تنها بخشی از سر و صدای کافه مرگ بود.

فردی با قد حدود هفتاد سانتی متر در حالیکه در زیر پالتوی خود پنهان شده و جز چشمان اش که از آن برق شیطنت طراوش میکرد چیز دیگری دیده نمیشد. از چشمانش که به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود به راحتی می شد متوجه شد که به شدت در فکر است.

دختری در حالیکه سینی ای حاوی یک گیلاس شراب قرمز بود نزدیک میز مرد کوتاه قد رفت .
_ بفرمایین این هم نوشیدنی ای که فرموده بودید!

فرد اندکی گردنش را خم کرده و به دخترک نگاه می کند و سپس لبخندی زده و به او اشاره می کند که مرخص است.

شراب را مزه مزه کرد ، ولی همچنان چشمانش نه متوجه دخترانی شد که دور چوب هایی می رقصیدند و مردانی دور و بر آن ایستاده بودند و نه متوجه مردی که به آهستگی نزدیک او می شد.

مردی که پاورچین پاورچین به سمت موجود کوچک اندام می رفت ، ریشی زرد رنگ داشته ، کلاه دو لبه قهوه ای رنگی را بر سرش گذاشته و ردای سفیدی بر تن داشت و در دست راستش چوب دستی اش را آنچنان محکم گرفته بود که دستانش سفید شده بود.

_ مردک کثافت! پدر .... !
موجود پیشدستی کرده بود ! او شراب را بر روی صورت مرد ریخته و خود برگشته و او را به طرف عقب هول داد.

مرد غافلگیر شده که هرگز انتظار این چنین حرکت سریعی را نداشت ، بر روی میزی واژگون شد. جن پالتویش را در آورد و ریش بلندش آشکار شد. با اشاره دست اش ، طلسمی به طرف مرد واژگون شده فرستاد و مرد نگون بخت با فریادی بر روی زمین افتاد.

جن لبخندی زد و با اشاره دست به نوازنده اشاره کرد که آهنگ تندتری بزند ...
آهنگی نواخته شد. جن گل سرخی بر لب گذاشته و به طرف مرد بیچاره حرکت کرد او را با قدرتی باورنکردنی از روی زمین بلند کرده و شروع کرد با او رقصیدن!

مردم همگی مجذوب این صحنه شده بودند ولی ناگهان جن دوباره با اشاره دستش صحنه دلخراشی ایجاد کرد ... مرد فریادی از درد کشید! دست چپش قطع شده و اندکی آنطرف تر افتاده بود!

مرد تقلای دیگری کرد ، جن او را رها کرد . جن برای تفریح او را شکنجه میداد!

مرد در حالیکه از درد فریاد می کشید چوبدستیش را که دست راستش آن را همچنان حفظ کرده بود به طرف جن گرفت و فریاد کشید.
_ آواداکاداورا!

در یک لحظه ، فقط در یک ثانیه جن دخترک خدمتکاری را نزدیک کرده،بوسه ای از لبان قرمز گرفته و سینی نقره ای را از دست او میگرد و همچون سپر آن را مقابل خود می گیرد.

اختر سبزرنگ به سینی برخورد کرده و بر میگردد. مرد ، بر روی زمین می افتد...

چشمان مردمان هراسان بدون اینکه قدرت حتی جیغ زدن یا فرار کردن داشته باشند ، ابتدا به جن و سپس به عاقبت کسانی که مزاحم اجنه شوند نگاه می کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: یکشنبه 6 بهمن 1387 12:07
نمایش جزئیات
آفلاین
اطراف هاگزمید مراتع زیادی وجود دارد. در یکی از این مراتع غول و انسانی در برابر یکدیگر ایستاده بودند. غول کسی نبود جز گلگومات و انسان کسی نبود جز گورکن معروف، مونتگومری مونتگومـری!

هر دو به شدت عصبانی بودند. پس از گذشت آن شب طولانی و پر از دعوا، حال این دو نفر در برابر هم ایستاده بودند تا با هم بجنگند یا به قولی دوئل کنند.

مونتگومری به آرامی بیلش را از روی دوشش برداشت و بطور عمودی روی زمین گذاشت و به آن تکیه کرد و گلگو نیز در آن سو کش و قوصی (؟!) به بدنش داد و نگاهی به مونتگومری انداخت.

مونتی بیلش را برداشت و با فریادی به سمت گلگومات حمله ور شد... گلگو نیز به سرعت گارد گرفت و منتظر رسیدن مونتی شد. هنگامیکه مونتی به گلگو رسید، بیلش را بالای سرش برد تا ضربه ای مهلک به او بزند. اما گلگو با دستش او را به سمتی دیگر پرتاب کرد.

... چندین بار مونتی همینگونه به گلگو حمله کرد و به اطراف پرت شد. اولین بار روی چمن های خیسی افتاد که خیسیشان را مدیون بارانی بودند که ساعاتی پیش شروع به بارش کرده بود و حال اثری از ابرهای آن نیز نبود. بار دوم روی تخته سنگ صیقلی ای افتاد و دستش کمی ضرب دید و بار سوم با سرعت زیادی به تنه ی درخت عظیمی برخورد کرد و باعث ترک خوردن ساقه ی تنومند آن شد.

عصبانی تر از همیشه از جایش بلند شد. بیلش را به سمتی انداخت و دست در ردایش کرد و چوبدستیش را که شکل ناموزونی داشت بیرون کشید و با خشم شروع به صحبت کرد: گلگومات. نمی خواستم از چوبدستی استفاده کنم. ولی حالا که اینجوریه و من دارم ازت شکست می خورم باید نابودت کنم. تا به حال هیچکس نتونسته جلوی گورکن مخصوص ارباب لرد سیاه مقاومت کنه. مراقب خودت باش

- هیچ چیز روی گلگو اثر نداره

مونتگومری چوبدستیش را بالا آورد و به آرامی وردی را به زبان آورد. با یکی از ضعیف ترین اوراد کارش را شروع کرد و پرتوی آبی رنگ ورد به سمت سینه ی گلگو به حرکت در آمد.
ورد به سینه اش خورد و هیچ چیز نشد. گلگو دستش را بالا آورد و سینه اش را با ناخون های کثیفش خواراند و بطور احمقانه ای خندید.

مونتگومری برای باری دیگر چوبدستیش را بالا آورد و ورد خطرناک تری را بر زبان جاری ساخت. پرتوی قرمز رنگی به سمت گردن گلگو روانه شد و باز هم همچون قبل اثری نداشت جز خنده ی گلگو!

به گلگومات نزدیک شد و با خشمی فراوان فریاد زد: آوداکاداورا!!!

پرتوی سبز رنگ به سمت سینه ی گلگومات حمله ور شد و مونتی با حرکاتی سعی در قدرتمند تر کردن آن داشت و هر لحظه به گلگومات نزدیکتر می شد.
پرتو به سینه ی گلگومات برخورد کرد و او را بر روی زمین انداخت... مونتی به سرعت به سمت گلگو خیز برداشت و لحظاتی بعد روی سینه اش ایستاد. با غرور فریاد زد: گفتم که هیچکس نمی تونه در برابر گورکن مخصوص لرد سیاه مقاومت کنه!

صدایی از زیر پایش شنید و سرش را پایین آورد. گلگو به سختی از جایش بلند شد و او را در دستانش گرفت. جیغ و داد و هوار مونتی به هوا رفت و گلگو او را در دستانش له کرد و دوباره خنده ای احمقانه سر داد و به آسمان آبی چشم دوخت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: شنبه 5 بهمن 1387 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک رول تکی،دوئل دو فرد را شرح دهید.در این دوئل باید از وردآواداکدابرا استفاده بشه(این که فرد مورد نظر بمیره یا نه با خودتون.)

به درون خیابان تاریک و سرد قدم گذاشت ، سردی طاقت فرسایی بدنش را فرا گرفت به آن توجهی نکرد و به راهش ادامه داد نمیدانست این کاری که میکند آیا واقعا کار درستیست یا نه ، اما باید این کار را میکرد همین دیروز بود که او را با لقب "ترسو" صدا زده بودند و او از شدت عصبانیت جلو ی تمام آن ها با فریادی که به گوش همه برسد گفت که این دعوت را میپذیرد و او را در این مبارزه شکست میدهد.اکنون باید این کار را میکرد وگرنه لقبی بدتر از ترسو نصیبش میشد.با تکان سرش افکارش را دور کرد و با قدماتی استوار تر به سمت محل قرار شتافت.لحظه ای دستش را به سوی جیب ردایش برد با لمس چوبدستی اش خیالش راحت شد ، اکنون دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود ؛ چند قدم دیگری نیز طی کرد و از دور کور سوی نوری را دید لحظه ای درنگ کرد ، نفس عمیقی کشید و دوباره به حرکت در آمد هر چه نزدیک تر میشد نور و چهره های هراسان واضح تر میشد حدود بیست نفری آن جا ایستاده بودند و به نزدیک شدنش مینگریستند سپس خود را عقب کشیدند و از پشت هیکل بلند قدی ظاهر شد که پشتش را به او کرده بود فرد برگشت و او توانست برای هزارمین بار قیافه ی نفرت انگیزش را ببیند چوبدستیش را میدید که در دستانش سبک سنگین میشد با لبخندی که کوچک ترین نشانه ای از دوستی در آن دیده نمی شد به سخن آمد:

-بالاخره آمدی؟...میدونستم اون غرور مسخرت تو رو به این جا میکشونه.برات متاسفم.

دخترک سعی میکرد به نگاه های دیگران توجهی نکند و با صدایی دورگه گفت:حرف بس است...اکنون زمان عمل است.

-بله وقت عمله ، چیزی که تو هیچ وقت این کار رو نکردی.برای مرگت متاسفم.

دختر میدانست که حریفش سعی دارد او را به خشم در آرد ، با تمام وجودش سعی کرد خشمش را که هر لحظه بیش تر میشد پنهان کند ، چوبدستی اش را کشید ، حریفش نیز همین کار را کرد تماشاچیان که فقط برای تفریح به آن جا آمده بودند خود را عقب کشیدند و با چهره هایی هیجان زده به او مینگریستند.

در فاصله ای دو متری از یک دیگر ایستادند ، آن جا تاریک تاریک بود و تنها نوری که دیده میشد از چوبدستی تماشاچیان بود. بیابانی برهوت که حتی حشره ای نیز در آن یافت نمیشد ، با آن تخته سنگ های عجیب که بیشتر شبیه به قبرستان می آمد تا به بیابان.هنوز مشاهدات خود را تمام نرده بود که فریاد وردی را شنید و سپس نوری سبز رنگ که او را به شدت به طرف صخره ای پرت کرد ، میخواست بلند شود اما نمیتوانست ، آستین ردایش به تخته سنگ گیر کرده بود باورش نمیشد که به این زودی مرگش فرا رسیده باشد.

حریف چوبدستی اش را تکان داد و طلسم به سمت او پرتاب شد و او را نجات داد!

چطور ممکن بود؟چرا او را نکشته بود و نجاتش داده بود؟صدای نفس نفسش آزارش میداد از جایش تکان نخورد ، به عبارتی دیگر نمیتوانست این کار را بکند.

-منتظر چی هستی؟میخوای اون لطفی رو که بهت کردم پس بگیرم؟میخوام مرگت رو وقتی که داری به زحمت به مغزت فشار میاری تا طلسمی مرگباری رو بگی حس کنم...

-هرگز!هیچ وقت فرصت اینو بهت نمیدم ... این آرزو رو به مرگ ببر...استیوپیفای...

طلسم به سمت او برخورد کرد اما او آن را دفع کرد ، میدانست که با حریف سختی مقابل است.همچنان ورد هایی را به زبان می آورد اما او آن ها را مثل آب خوردن دفع میکرد. لبخندش را میدید که هر لحظه بیشتر میشود انگار از ناتوانی او لذت میبرد.

-اکسپلیارموس...

چوبدستی دخترک از دستان خون آلودش جدا شد و به درون گودالی فرو رفت ، دیگر کارش تمام بود هیچ کاری نمیتوانست بکند حریفش همچنان نزدیک تر میشد و او لنگان لنگان از او دور میشد تا اینکه به صخره ای خورد و افتاد.

حریف خنده ای وحشتناک سر داد و گفت:میدونستم دوئل کردن با تو کار بی فایده ایه...باید به حرفای دوستام گوش میدادم.

ایستاد و چوبدستی اش را آماده طلسمی کرد که ناگهان فکری به ذهن دخترک رسید ، در واقع این تنها کاری بود که میتوانست انجام دهد پس به سنگ بزرگ و نوک تیزی که در پشت حریفش بود نگریست و تمرکز کرد ، با کمال ناباوری سنگ به حرکت در آمد و سر نوک تیزش به سرکت به سمت حریف آمد.

سرانجام آن ورد مرگبار به سراغ دخترک آمد:آواداکداورا...

همزمان با این طلسم سنگ نوک تیز نیز به قلبش برخورد کرد و هر دو چشم در چشم هم دیگر خیره شدند و سپس دخترک چشمانش را بست و روحش از جسمش جدا شد و به سمت بالا به پرواز در آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ���� ���� �� ��� �ѐ!
ارسال شده در: شنبه 5 بهمن 1387 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
باران به شدت میبارید.

آب تمام سطح خیابان و پیاده رو را فرا گرفته بود و مانع از به گوش رسیدن صدای خش خش برگها زیر پای دخترک میشد.

آرام پیش میرفت و موشکافانه به جلو مینگریست.

با خود فکر میکرد که اگر آن مهاجم را بیابد گلویش را با دندان خواهد درید.
مهاجمی که تنها کسش را چه بسیار بیرحمانه از او ستانده بود.
مهاجمی سایه تنها خویشاوند باقیمانده برایش را از سرش ربود.


باران رفته رفته شدت بیشتری میافت.شنل دخترک خیس آب بود.بدنش،دستانش میلرزیدند.
نمیدانست از ترس است یا سرما!

او برای انتقام گیری از چنین جادوگری خیلی کوچک بود.خیلی ناتوان بود.

اما عطش خشم تمام وجودش را میسوزاند.لحظه ای که کمر بر این سفر بسته بود میدانست چه در انتظارش است.اما نمیخواست ترس به دلش راه یابد.گام هایش را تند تر کرد.

میدانست مهاجم جایی همان اطراف است.سه هفته به دنبالش گشته بود.سه هفته شبانه روز گریست تا بالاخره تصمیم بر گرفتن این انتقام گرفت.




نمونهوقتی همه ی روشنایی ها از بین میره،وقتی مغز استخونتم یخ میزنه اون میادوقتی همه ی روشنایی ها از بین میره،وقتی مغز استخونتم یخ میزنه اون میاد[...



مشتاق این تاریکی بود.مشتاق آن سرما بود.گرچه با دردناکیش اما دخترک به چیزی جز انتقام نمی اندیشید.

خود را برای بیشتر از اینها آماده کرده بود.
به راهش ادامه میداد. حس میکرد با ترس درونش ولو اندک نمیتواند مبارزه کند.برای همین خود را مصمم میدانست مدارا کند و فقط به هدفش بیاندیشد.چند قدم به تقاطع نمانده بود که ناگهان لحظه ی موعود فرا رسید.
چراغ ها به خاموشی گراییدند.سرمای فزاینده ای وجودش را فرا گرفت.

مهاجم انتظارش را میکشید.
به تندی ایستاد.

سعی میکرد در آن تاریکی به دنبال حریفش بگردد اما چشمانش یاریش نمیدادند.

به آرامی شروع به چرخیدن کرد.تمام زاوایایی که میتوانست دید اما حتی کوچکترین حرکتی هم ایجاد نشده بود.

تصمیم گرفت جلو تر برود.سرمای طاقت فرسا تازیانه های باران بر روی شنل صورتی رنگش را دوجندان دردناک ساخته بود.

چند قدم پیش رفت که اینبار نور سرخ رنگی در چند متر آنطرف تر به چشمش خورد.

مردی بلند قامت و جهارشانه از میان نور قرمز بیرون آمد و به سوی دخترک قدم برداشت.

نمیخواست پیش از شروع نبرد پا پس بکشد اما از طرفی حس میکرد با نزدیک شدن مرد به او درد تمام بدنش را فرا میگیرد.

به سختی روی پاهایش ایستاده بود.با هر قدم مرد دردی جدید به بدنش راه میافت.

دیگر دوام نیاورد و روی زمین زانو زد.همچنان خیره به مرد مینگریست.


- چرا فکر کردی میتونی بیای و با من رو در رو بشی؟

مطمئن نبود صدای مهاجم را شنیده یا در اثر درد عظیمش دچار توهم شده.
- ت....تو ما... مادرمو ک...کشتی...

- آره من کشتمش چون مستحقش بود.تو خیلی کودکی واسه فهمیدن دلیل...
- ساکت شو!من میدونم...
دخترک بی مهابا حرف مرد را قطع کرد و ادامه داد : همه چیو تو یه نامه نوشته بود.اگه دوستش داشتی هیچوقت باهاش اونکارو نمیکردی

- من دوستش داشتم،همیشه،حتی بعد از اون کاری که باهام کرد.
- نداشتی،دروغ میگی،تو حتی نمیدونی اون چرا از تو گذشت،چرا باهات نموند.

چهره ی مرد آشکارا در هم رفت.دخترک احساس میکرد اندکی هوا گرم تر شده گویی از دردش نیزکاسته شده بود.
- تو نمیدونی،تو خیلی بچه ای...
- من بچه نیستم!!!
چنان فریادی بر سر مرد کشید که بدون شک تعدادی از اهالی کوچه بیدار شدند.با دست لرزانش نامه ای پوسیده را از جیبش در آورد و به سمت مرد گرفت.

مرد به سرعت نامه را از دستش قاپید.کاغذ پوستی قدیمی که عطر خوشش اندک مرحمی بر آن فضای دلگیر بود

.
الکس عزیزم،امیدوارم این نامه چه در زمان حیاتم و چه پس از مرگم به دستت برسد.

چشمان مرد با سرعت زیادی حرکت میکردند.
فقط بدان که آنچه از من دیدی فقط بخاطر سلامت ماندنت بود...


فقط بدان آنقدر دوستت دارم که تمام زندگیم را به باد دادم تا فقط تو در امان بمانی... کنفوسیوس تهدید کرد اگر....
مرد با صدای اندوهگینی گفت : کنفوسیوس کیه؟
دخترک که گویی از به زبان آوردن آن کلمه شرم داشت به آرامی گفت : پدرمه.

مرد دوباره نامه را از اول خواند.بار دیگر نیز همین کار را کرد.


دستش را روی دستخط نامه کشید و گفت : یعنی... یعنی من؟
- آره،یعنی تو مادر منو کشتی در حالی که اون همیشه دوستت داشت.

دخترک فریاد میزد.تک تک کلمه هایش چون پتک بر سر مرد کوبیده میشد.

دیگر دخترک ایستاده بود و چ.بدستیش را نیز در دست داشت.
- اون هیچوقت ازت دل نکند،هر کاری کرد به خاطر سلامتیت بود،ام تو، تویی که حتی با وجود اون همه التماس اونشبش اجازه ندادی حرف بزنه و اینارو بگه بهت.


مرد دیگر صدای دختر را نمیشنید.

دنیایش پایان یافته بود.از زنده بودنش منزجر میشد.
- اما نمیزارم بی خیال واسه خودت بری،انتقامشو ازت میگیرم.میکشمت.

دختر انتظار داشت مرد حرکتی بکند اما اون همچنان به چشمان سیاهرنگ تنها باز مانده ی عشق قدیمیش خیره بود.

-الان میکشمت.آوداک...

اما حتی این نیمکلام طلسم نیز مرد را وادار به حرکت نکرد.

دختر نمدانست قادر به کشتن هست یا نه.

خدا خدا میکرد تا مرد اندکی عکس العمل نشان دهد اما نه تنها مرد حرکتی نکرد،بلکه روی زمین زانو زد به سرش را پایین انداخت.

گویی متظر بود دختر کار را تمام کند.

صدای جغدی در دوردست ها به گوش میرسید.
ناگهان دخترک اختیار از کف داد.از خونسردی مرد خشمگین بود.
- آوداکداورا!!!

پرتو سبز رنگ از نوک چوبدستیش خارج شد و سر مرد اصابت کرد.

مانند عروسکی کهنه به زمین افتاد و نامه از دستش خارج شد.

او دیگر به عشق دیرینه اش پیوسته بود.



میدونم بد شد اما دیگه چه میشه کرد.عشق با آوداکداورا جور نمیشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: جمعه 4 بهمن 1387 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- این حماقت ِ تو رو میرسونه نارسیسا ! راه های بهتری هم برای اثبات قدرتمند بودنت به لرد سیاه وجود داره !

- ولی فکر نمیکنم هیچ کدوم از اون راه ها اندازه دوئل ارزش و اعتبار برای اربابم داشته باشه !

- مسخرست ! با اینکه یه روزی از شما بودم ، ولی دیگه الان بینتون نیستم ، دوئل کردن با من و شکست دادن ِ من چه اهمیتی میتونی برای لرد داشته باشه ؟!

- این انتخاب من هست پرسی ! ترجیح میدم به جای بحث کردن شروع کنی !

- انتخاب با تو ! پس شروعشم با تو ! دوست ندارم من شروع کننده این کار که حاصل ِ حماقت یکی از وفاداران ِ لرد سیاه هست باشم !

نارسیسا که مقابل پرسی در کافه دوئل تا پای مرگ ایستاده بود ، لبخند سردی که خاطره آخرین مقابله او با خواهرش بلاتریکس را به یاد پرسی می آورد ، زد و با لحن تمسخر آمیزی گفت : اوه ! این وفاداریت به لرد سیاه همیشه منو تحت تاثیر قرار میده پرسی ! ... لحظه ای مکث کرد و سپس فریاد زد : آواداکداورا !

پرسی که چهره اش نشان میداد هنوز هم دوئل با یکی از مرگخواران را حماقت محض میدانست ، بدون اینکه تغییری در اعضای صورتش ایجاد شود و بدون اینکه حرکتی کند ، چوبدستی اش را بالا آورد و زیر لب چیزی زمزمه کرد ؛ پرتو نارنجی رنگی که از چوبدستی اش خارج شد به راحتی طلسم مرگ را منحرف کرد و البته باعث شد یکی از قفسه هایی که گوی های قدیمی ارزشمندی در آن نگهداری میشد نابود شود !

نارسیسا که کاملا روی هدفش تمرکز کرده بود ، بدون اینکه حتی نیم نگاهی به قفسه از بین رفته بیاندازد ، باری دیگر چوبدستی اش را بلند کرد و با عصبانیت فریاد زد : کروسیاتوس کارس !

او ترجیح میداد به جای اینکه مانند دیوانه ها بالا و پایین بپرد یا خودش را خم و راست کند ، با ضد طلسم ، آنها را خنثی کند ، بنابراین باری دیگر ورد نامفهومی را زیر لب تلفظ کرد و این بار پرتو فیروزه ای رنگی که از نوک چوبدستی اش به بیرون خزید ، مانند دهان ماری باز شد و پرتوی حاصل از طلسم شکنجه را در خود فرو کشید .

پرسی که به نظر میرسید از ناراحتی اش کاسته شده باشد لبخندی زد و گفت : فکر میکردم لرد سیاه به مرگخواران تازه کارش یاد میده که ادا کردن طلسم های شوم با فریاد و صدای بلند ، باعث نمیشه قدرتشون افزایش پیدا کنه ! بلکه اجرا کننده واقعا با تمام وجود باید بخواد که به طرف مقابلش ضربه بزنه ! میبینی نارسی ؟! دفع این طلسم های شومی که تو میفرستی ، حتی از دفع آلاهومورا هم ساده تر هست !

این بار کمی مصمم تر از قبل شده بود ، چوبدستی اش را بالا برد و همانطور که لب هایش را بهم میفشرد ، زمزمه کرد : پتریفیکوس توتالوس ، کروسیاتوس کارس ، آواداکداورا !

این بار تنها ضد طلسم نمیتوانست کار ساز باشد ، پس به ناچار کمی خودش را حرکت داد و با دو ضد طلسم موفق شد طلسم های ارسال شده از طرف نارسیسا را از بین ببرد . لبخند تلخی زد و جلوتر آمد و زمزمه کرد : سکتوم سمپرا !

به نظر میرسید که او کمی هل شده باشد ، چرا که پایش لغزید و با اینکه به خوبی خودش را پایین کشیده بود ، ولی باز هم نتوانست خود را از گزند پرتوی درخشان این ورد نابخشودنی حفظ کند ؛ در عرض چند لحظه ، برش های عجیب و بزرگی روی بدنش پدیدار شد و خون از زیر ردایش جاری شد !

پرسی بی توجه به اطرافیانش جلوتر آمد و به غلت زدن های عاجزانه نارسیسا که تنها باعث میشد شدت خونریزی اش افزایش پیدا کند نگاه کرد ، لبخند تلخی زد ، چوبدستی اش را به سوی او گرفت و زمزمه کرد : آواداکداورا !

پرتوی سبز رنگ جهش کنان از چوبدستی او روانه شد و مستقیما در قلب نارسیسا فرو رفت ، گویی او را فلج کرده باشند ، چون بلافاصله لرزیدن بدنش متوقف شد و چون سنگ بی حرکت شد !

پرسی زیر لب زمزمه کرد : حیف ! لرد سیاه به اصیل زاده هایی مثل ِ تو میبالید ! ولی افسوس که اصیل زاده ها همواره غرورشون باعث ِ از بین رفتنشون شده ! افسوس ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: جمعه 4 بهمن 1387 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک رول تکی،دوئل دو فرد را شرح دهید.در این دوئل باید از وردآواداکدابرا استفاده بشه(این که فرد مورد نظر بمیره یا نه با خودتون.)

دختری آهسته در خیابان تاریکی پیش می رفت. کلاه لباسش بر روی صورتش بود و تشخیص آنکه او چه کسی است دشوار بود. با قدم هایی کوتاه و آهسته به سمت انتهای خیابان پیش میرفت ، جایی که جز چندین مغازه با شیشه های شکسته و کافه ای ویرانه چیز دیگری وجود نداشت.

پس از چند دقیقه دختر به انتهای خیابان رسید ، چند لحظه ای به مغازه ها و کافه نگریست و بلافاصله مغازه ها و کافه ی ویرانه تبدیل به فروشگاه هایی زیبا و کافه ای چوبی اما خاموش و تاریک شد. چند لحظه ای مردد ماند و به اطرافش نگاه کرد ، گویی تصمیم به بازگشت داشت. به یاد صحبت هایش با دوستش افتاد که به او می گفت: « لیلی یه وقت به سرت نزنه بریا! خیلی خطرناکه! »

با به یاد آوردن این حرف به سمت کافه حرکت کرد. کافه ای که از چشم مشنگ ها دور بود و چیزی جز ویرانه برای آن ها نبود. به سمت در کافه رفت ، دستش را دراز کرد تا کوبه ی افعی شکل آن را بزند ، لحظه ای دستش در نزدیکی کوبه متوقف شد اما دوباره به سمت کوبه رفت و زده شد.

منتظر ماند اما صدای کسی به گوش نرسید ، سعی کرد در را باز کند اما قفل بزرگی بر روی در به چشم می خورد. این کافه محل رفت و آمد جادوگران و ساحرگان بود ، اما در این وقت شب هیچ کس در آن نزدیکی به چشم نمی خورد. دستش را به داخل ردایش برد و چوبدستیش را کشید و به سمت در گرفت. آهسته زیر لب گفت: « آلوهومورا ». بلافاصله صدای تقی شنیده شد و لحظه ای بعد در به روی او باز شد. آهسته وارد کافه شد ، قبل از بسته شدن در نگاهی به خیابان ظلمانی کرد و برگشت.

همه جا تاریک بود و جز پنجره ی کوچکی در کنار کافه که نور مهتاب به درون آن روشنایی می انداخت روشنایی دیگری نبود. دوباره چوبدستیش را بالا برد اما در همان لحظه صدای شخصی را شنید. از ترس سر جایش میخکوب شد اما بعد دوباره به خود آمد و زیر لب گفت: « لوموس »

نور چوبدستی لحظه ای به میزهای درون کافه ، لحظه ای بعد به پیشخوان و سپس به پیکر شخصی بر روی زمین افتاد. به سمت آن شخص رفت ، به نظر می رسید دختر باشد. با این فکر قلبش به شدت در سینه تپید ، نکند او ...

صدای فریاد مردی به گوش رسید و بلافاصله همه جا روشن شد. دختر که از ترس خشکش زده بود به مرد خیره شد. گویی می خواست نفرتش را به او بگوید اما نمیدانست چگونه باید صفت او را بگوید.

- درست مثل پدرتی! اونم نمی تونست وقتی اطرافیانش در خطر بودن یه گوشه آروم بشینه. امروز با اومدنت به اینجا همه چیز به پایان میرسه. دوستت بیهوشه ولی همین الان جلوی چشمای خودت می خوام بکشمش! نمیدونی چه لذتی داره وقتی کسی رو این طوری می کشی ...

چوبدستیش را بلند کرد و به سمت دختر مو طلایی بر روی زمین گرفت. نور سبز رنگی از نوک چوبدستیش خارج شد و به شکم دختر برخورد کرد و لحظه ای بعد ساکت و خاموش بر روی زمین افتاد!

اشک در چشمان دختری که در کنار دخترک مو طلایی زانو زده بود جمع شد. چوبدستیش را بلند کرد و به سمت مرد گرفت و فریاد زد: اکسپلـ...

اما با حرکت چوبدستی مرد خنثی شد. مرد نیز چوبدستیش را به سمت او گرفت و مبارزه شروع شد.

- سکتوم سمپرا!

دختر با شیرجه ای به پشت میزی پناه گرفت و ورد به پیشخوان برخورد کرد. با این حرکت ناگهانی کلاه دختر از روی صورتش کنار رفته و حالا دیگر موی سرخ رنگش نمایان شده بود. با اینکه می دانست نمی تواند بر آن مرد غلبه کند اما میخواست در آخرین لحظات زندگیش از خودش دفاع کند. از پشت میز بیرون آمد و فریاد زد:

- استیوپفای!

مرد با حرکتی ماهرانه جا خالی داد و ورد به در پشت سرش برخورد کرد.

- پتریفیکـ...

دوباره ورد خنثی شد. لیلی پشت سر هم وردهایی را که به زبانش می رسید را بر زبان می آورد اما هر بار ورد خنثی می شد. لیلی که کاملا نا امید شده بود برای آخرین بار چوبدستیش را بالا آورد ، اما قبل از آنکه بتواند وردی را بر زبان آورد پرتوی سبز رنگی از چوبدستی مرد خارج شد و محکم به سینه اش برخورد کرد. بی حرکت بر روی زمین افتاد و چوبدستیش از دستش خارج شد.

بله ... حالا دیگر او نیز به دوستش پیوسته بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: شنبه 16 شهریور 1387 13:51
نمایش جزئیات
آفلاین
_ با اين وضع اوضاع عالي مي شه.اونها هم هدف ما رو دنبال مي كنن.
_ بله قربان من خودم شنيدم كه قصد حميه به ما را دارند.آقاي پرسي چه دستوري مي ديد.
_ جيمز!برو به بچه ها بگو كه جلسه داريم.

در تالار گريف

پرسي:بچه ها طبق آخرين خبري كه به دست ما رسيده اسلايتريني ها هم مي خوان نقشه مارو پياده كنن و به ما حمله كنن.
بر و بكس:نــــــــــــــــــــــه!!!
_بــــــــــله!!! حالا وضع خيلي فرق كرد اونها دارن آماده مي شن و حداكثر تا فردا به ما حمله مي كنن در نتيجه بايد هر چه سريعتر آماده بشين.
_ اما فرصت خيلي كمه!
_ همينه كه هست...راستي يه مورد همونطور كه مي دونيد اگه تو هاگوارتز بخواهيم جنگ كنيم.مك گوناگال از سقف آويزونمون مي كنه پس بايد يه جايي رو به عنوان ميدون جنگ انتخاب كنيد.
بچه ها:
چند لحظه بعد
هري:يافتم...يافتم
بچه ها:چي رو؟
_ما توي كافه دوئل هاگزميد مي جنگيم.
بچه ها خيلي خوشحال شدند و شروع كردند به دست زدن براي هري:

پرسي نيز خوشحال شد زيرا اونجا بهترين جا براي جنگيدن بودالبته آنها بايد با رئيس آنجا حرف مي زدند زيرا او مردي خشن و عصبي بود.

شب همان روز

بچه هاي گريف قرار بود براي شناسسايي محل و صحبت با صاحب كافه كه مردي بود ابن شكلي: به كافه دوئل بروند.
در راه پرسي كه جو گرفت بودش هي به بچه ها با حالت دستور مي داد و يواش يواش اعصاب همه را خورد مي كرد.آنها بالاخره رسيدند كافه نسبتا بزرگ بود و شكل مربع داشت مكاني مناسب براي جنگ انها وارد شدند و به سمت پيشخوان رفتند.ولي...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلي پلنك در 1387/6/16 13:52:11
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1387 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
جيمز با بي حوصلگي وارد تالار گريفندور ميشود.
_ چي شد جيمز؟ پرسي باهات چي كار داشت؟
همه ي گريفندوري ها كنار جيمز ، جمع شدند. جيمز به تك تك گريفندوري ها نگاه كرد و گفت: ما بايد بجنگيم!
اين جمله ، باعث شد همه ي گريفندوري هاي مشتاق ساكت شوند و برخي از آنها با چشماني گرد و دهاني باز ، به جيمز خيره شودند.
مدتي سكوت بر قرار شد.
_ پرسي ميخواد كه گريفندور به مقام اول هاگوارتز برسه! براي همين ، با خودش فكر ميكنه كه بهتره تمام گروه هاي هاگوارتز از بين برن تا...
جيني ويزلي به ميان حرف جيمز پريد: چييي؟ اين محاله!
جيمز رو به جيني گفت: به نظر پرسي اين محال نيست. فقط بايد بجنگيم.
هوگو با چشمان متعجب به جيمز نگاه كرد و پرسيد: بايد اونا رو بكشيم؟
_ ام....درسته! بايد همشونو نابود كنيم.
گريفندوري ها به يكديگر نگاه كردند ، در حالي كه مغزشان ، پر بود از سوال هاي عجيب و غريب!
يكي از گريفندوري ها پرسيد: چه طور ممكنه؟ ما در برابر اين همه گروه ميبازيم.
_ اينو از پرسي ويزلي بپرس!
در بين هياهوي تازه ايجاد شده ميان گريفندوري ها ، پرسي ويزلي وارد تالار ميشه.
_ اتفاقي افتاده؟
اين ، صداي رسا و فرياد گونه ي پرسي ويزلي بود كه در كل تالار پيچيد و دانش آموزان گريفندوري را به خودشان آورد.
پرسي ويزلي در حالي كه لبخندي شايسته و زيبا بر لبانش نقش بسته بود ، روي دسته ي يك مبل بزرگ خم شد و گفت: نقشه رو بهشون گفتي جيمز؟
_ بله قربان!
پرسي نگاهي به همه ي گريفندوري هايي انداخت كه با تعجب به او نگاه ميكردند.
_ چرا منو اين طوري نگاه ميكنين؟
يكي از دانش آموزان چاق گفت: منظور جيمز از حمله چيه؟
پرسي يكي از ابروهايش را بالا برد و با كنجكاوي پرسيد: اوه...حمله! درسته! ما فردا اين جنگ رو آغاز خواهيم كرد.
_ فردا؟!
اين جمله ، بي اختيار ، از دهان دانش آموزان خارج شد.
پرسي از روي مبل بزرگ بلند شد ، ردايش را مرتب كرد و گفت: آماده ي حمله باشيد.
_ حمله با كيا؟
_ اسلايتريني ها!
پرسي اين كلمه را گفت و با متانتت و در كمال صبر و حوصله از تالار خارج شد و گريفندوري ها را با چهره هاي متعجب تنها گذاشت.
يكي از دختران گفت: با اين حساب...ما خيلي وقت براي آماده شدن نداريم.

در تالار اسلايتريني ها:

_ من يه نقشه ي كاملا جديد دارم.
اين جمله را يك شخص ناشناس زبان آورد.
يكي از اسلايتريني ها گفت: چه نقشه اي دارين قربان؟
او كه روي يك صندلي چرخ دار نشسته و پاهايش را روي ميز قهوه اي رنگي گذاشته بود گفت: يك نقشه كاملا حساب شده!
يكي ديگر از اسلايتريني ها گفت: ميشه نقشتونو بگين؟
او رو به اسلايتريني ها كرد و گفت: ما با همه ي گروه هاي هاگوارتز مقابله ميكنيم و اونها رو شكست ميديم و وقتي كه همه ي اونها از ما شكست خوردن ، ميدونين چي ميشه؟
_ چي ميشه ؟
اين سوال را فردي از پشت سر آن شخص پرسيد. او جواب داد: اونوقت ما توي هاگوارتز اول ميشيم. فردا هم جنگ رو شروع ميكنيم.
_ به كدوم گروه؟
اين سوال رو هم همان فرد قبلي پرسيد. آن شخص دوباره جواب داد: گريفندور!
و اينبار ، لبخندي سرد و خشك بر لبانش نقش بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: جمعه 21 تیر 1387 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

کافه ی دوئل خلوت بود. پرسی ویزلی روی یک صندلی در گوشه ی اتاق مربعی شکل کافه نشسته بود. روی پیشخوان کافه که پشتش شیشه های نوشیدنی ها مختلف و گاها ناجور! ، مقدار زیادی خاک به چشم میخورد. پرسی با یک بشکن یکی از نوچه هایش را ظاهر کرد.

- جونم پرسی! تصویر تغییر اندازه داده شده
یویوی جیمز سیریوس پاتر زودتر از خودش به سمت جلو پرتاب شد. پرسی با لگدی که در دهن جیمز زد به او فهماند که ساکت باشد تا پرسی آستکبارانه حرفش را بزند.

- گوش کن جیمز، عزیز دلم! اگه کاری که بهت میگم رو برای انجام بدی باهات کلاس خصوصی میذارم!
- کارت؟
- خب گوش کن! میدونی که من خیلی گلاخم! میدونی که گریف هم واسه ی داشتن یک فردی مثل من خیلی خوشحاله! کلا گریفندوری ها واسه ی من میمیرن!
جیمز : تصویر تغییر اندازه داده شده

- خب؟ ولی میدونی که گروه های دیگه هم همچین ضعیف نیستن! مثلا همین اسلیترینی ها! نمیدونی چه جلب مخفی هایی هستند! کروشیو ! جیمز به من گوش کن! تصویر تغییر اندازه داده شده

جیمز از خواب بیدار میشه و با تکان دادن سرش نشون میده که داره به حرف های پرسی گوش میده.
- .. کجا بودم؟ هممم، همین دیگه. حالا من میخوام همه ی اونها رو پیدا کنی و از بین ببریشون ! میتونی از هر کسی که خواستی کمک بگیری ! فعلا اسلیترینی ها رو از بین میبریم بعد میریم سراغ ریونی ها !
- اونا میرن نحوه ! تصویر تغییر اندازه داده شده
- حالا هر چی! نمیذاریم کار به اونجاها بکشه! سریع همه اشونو پخ پخ میکنیم! و بع دمیریم سراغ هافلیا! ما باید امسال قهرمان هاگوارتز بشیم! تصویر تغییر اندازه داده شده
----
آقا یکم بیاید هم دیگر و ضایع کنیم! عسل مسل و اینا رو ول کنید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1387 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام
ما كه از پست كينگزلي عزيز چيزي نفهميديم
سعي خودمو مي كنم كه به پستم به پست كينگزلي ربط بدم.اگه نتونستم ببخشيد.من اصلا قضيه چاركي و آنتونين رو نگرفتم!البته من جسارت اينو نمي كنم كه بخوام در مورد پست كينگزلي نظر بدم.به هر حال...
با اجازه حضار گرامي و استاد عزيزم پيوز پست پاياني اين جا رو مي زنم.چون بايد تا 12 فروردين كل ماموريت طنز تموم مي شد.
ممنون از توجهتون به ماموريت
===========
هرميون با كفش پاشنه بلند و يك كلاه سفري قرمز داخل مي شه.جماعت بوق زده همين طور دارن بهش نگاه مي كنن.همه ساكت هستن و تنها چيزي كه داره سكوت رو مي شكنه، صداي برخورد پاشنه هرميون به كف زمين هست كه گرد و خاك عجيبي روش نشسته.
بارتي بعد از مدت ها به حرف مياد:
-كدوم گوري بودي تا الان؟
شترق!
هرميون بعد از زير گوش بارتي با دست هاي لطيفش گفت:
-عوض دستت درد نكنه هستش! از دور شاهد ماجرا بودم!من دوستي نزديكي با عله دارم!!يه جغد براشون فرستادم كه بياد اين دوتا رو بلاك كنه!
لحظه اي سكوت بر سالن حكم فرما شد.بعد از اون صداي دست زدن رون و پيتر و بارتي بلند شد.پيوز هم جلو اومد و چون حافظشو از دست داده بود و نمي دونست چه خبره عروسي هرميون رو بهش تبريك گفت
اما اين خوشحالي ها زياد طول نكشيد.چون در همون موقع يك طلسم با صداي غيژغيژ!! از زير پاي بارتي رد شد.جماعت اندك اوباش داخل سالن، سريع پناه بردن پشت ميز دوئل!
دو ناظر خيلي طلسم هاي مرموزي بلد بودند.پيوز كه هنوز در حال يافتن غذا بود، وقتي كله نيمه چسبيده پيتر را ديد فرياد زد :
-آخ جون!كله پاچه
بومــــــــــــــب!
با يك طلسم انفجاري از سوي آنتونين ، ميزي كه اوباش در آن پناه برده بودند به پودر تبديل شد!
دو ناظر در حالي كه چوبدستي هايشان را به سوي اوباش ها گرفته بودند همه آن ها را خلع سلاح كردند.چيزي تا پايان بوقيده شدنشان نمانده بود!
در همان زمان عله در حال خواندن نامه هرميون...
-اي ناظرهاي نامرد!به گروه مورد علاقه من يورش بردين؟
و با عجله مي ره پشت كامپيوتر و يه خورده هم طول مي كشه تا كامپيوتر بالا بياد سريع وارد منوي مديريت مي شه...
در همان هنگام كافه دوئل...
-خوب!ديگه وقت مجازاتتونه!مي كشيمتون
و هر دو بدون اطلاع قبلي با هم فرياد زدند:
آواداكداو....
كلمات بر زبان اين دو ناظر خشك شدند.در واقع نه تنها كلمات بلكه تمام اعضاي بدنشان خشك شد!
هرميون نفس عميقي از روي راحتي كشيد.پيتر طرف ناظران خشك زده رفت و چون عادت هميشگي او مي باشد، جيب آن ها را گشت!در جيب آن ها كارت اينترنت،گاليون هاي طلا و سرانجام...
چسب رازي...!
پيتر با خوشحالي سر آن را باز كرد و كمي چسب را در دستان خود ريخت و آن را به اطراف محل قطع شدن سرش كشيد.نگاهي مستانه به دو ناظر كرد و با صداي بلند گفت:
-منم بايد صبر كنم چسبم مثل شما خشك بشه!(نكته نويسنده: اين يك آرايه ادبي است)
آن گاه همه با خستگي به طرف در خروجي سالن رفتند.بارتي و رون همچنان با ناراحتي به پيوز نگاه مي كردند.
قبل از خروج پيتر گفت:
-صبر كنيد.پدر خواندمون قبل از خروج هميشه يه كرمي مي ريخت تو سالن!مي گي چيكار كنيم؟
رون جواب سوال رو انجام داد:
-كليمينيوس راستاگوگوش!
و درست بعد از اين ورد يك لايه محافظ زرد رنگ در مقبلشان پديدار شد.
پيتر:
-اين چيه؟
-يه لايه محافظه كه به غير از اوباش ها هيچ كي نمي تونه ببينه؟
حالا چي؟به چه درد مي خوره؟چي مي شه اگه كسي ازش رد بشه؟
-ميميره!
= = = = = = = = = = = =
اراذل به حياط كافه قدم نهادند.اراذل ديگر در حال بازي گرگم به هوا بودند
پيتر فرياد زد:
نخاله ها! بوقي ها! يه خورده به جاي بازي بياين رول بنويسين! الان پدر خواندمون حالش خرابه!
اراذل تحت تاثير اين حرف قرار گرفتند و قول دادند كه مطيع پيوز باشند

======================
دوستان ادامه ماموريت در كافه مادام پاديفوت هست.

موفق باشيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در 1387/1/11 14:23:51
[b]تن�