جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1388 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
چند روز دیگر هم به همین ترتیب گذشت و آن ها فرصتی برای این کار نیافتند.

لیلی دست به سینه روی مبلی جلوی شومینه ولو شد و با عصبانیت به آرامی به لونا گفت: این طوری که نمیتونیم نقشه بکشیم ، باید یه راهی برای دور کردن اون از خودمون پیدا کنیم.

لیسا از پشت روی مبل پرید و با حالتی هشدارگونه گفت: یکم آروم تر! من که همه حرفاتونو شنیدم!

جرقه ای در ذهن لونا زد و گفت: لیسا ، تو میتونی این مشکلو حل کنی.

لونا با دیدن قیافه ی متحیر لیسا گفت: گوشتو بیار جلو تا بگم!

- هیس پیس میس شیش پیش میش اوش کیش ( افکت درگوشی صحبت کردن! )

شب همان روز:

آرنولد در میان دیگر اعضای ریون نشسته بود و با یکدیگر در مورد مسائل مختلف صحبت می کردند.

طبق برنامه لیسا همان وقت با سینی پر از نوشیدنی کره ای وارد تالار شد و گفت: بچه ها بیاین یکم نوشیدنی بخوریم شاد شیم!

همه با شور و ذوق از این کار استقبال کردند. لیسا چشمانش را به نوشیدنی که محلول خواب آور درونش بود دوخت تا مبادا با یکی دیگر قاطی شود و یکی یکی جلوی ریونیا گرفت.

بادراد چشم در چشم لیسا دوخت و گفت: عجب دختر خوش فکری هستی تو عزیزم!

و دستش را دراز کرد و دقیقا می خواست نوشیدنی را بردارد که درونش محلول بود.

- ااا ... بادراد مواظب باش کدومو بـ...

گابر برای جلوگیری از خراب شدن نقشه گفت: راست میگه دیگه ، بادراد مواظب باش به کی خیره نگاه میکنی!

لیسا جلوی دیگر اعضای ریون نیز گرفت و تنها دو نوشیدنی برای آرنولد و لیسا باقی ماند. آرنولد دستش را دراز کرد تا نوشیدنی را بردارد که سالم بود ...

- آرنولد ، اون چیه روی شلوارت ریخته؟

آرنولد خم شد که نگاهی به شلوارش بیاندازد و لیسا سریع جای لیوان ها را عوض کرد.

آرنولد سرش را بلند کرد و گفت: تمیزه که ، ولش نوشیدنی رو بده بیاد.

با برداشتن نوشیدنی لبخندی بر لب اعضای ریون نشست.

- همه به افتخار ریون ، بنوشید!

همه نوشیدنی هایشان را خوردند جز آرنولد.

- مشکلی پیش اومده آرنولد؟
- الان که فکرشو میکنم میبینم اگه بخورم شب WC م میگیره!
- آرنولد لوس بازی در نیار دیگه ، یه امشبو بخور دیگه!
- نمیشه آخه.
- اه واقعا که داری لذت خوردن نوشیدنی رو از بین میبـ...
- باشه باشه! میخورم.

آرنولد نوشیدنی را تا ته نوشید و طبق نقشه ی قبل همه برای رفتن و خوابیدن آماده شدند.

آرنولد خمیازه ای کشید و گفت: نوشیدنی خوبی بود ، چسبید بهم. حالا یه خواب آسوده نیاز دارم.

و رفت که بخوابد و فرصت طلایی برای نقشه کشیدن برای ریونیا بوجود آمد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 23 خرداد 1388 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
شب فرا رسید و همه غافل از اینکه قرص ماه دیگر کامل نیست با چشمانی بسته و به ظاهر خواب منتظر آلفرد و آرنولد بودند که از جایشان برخیزند و آن ها برای کشف جرم به دنبالشان بروند.

بیدل مرتب در حالی که زیر پتو فرو رفته بود به ساعتش نگاه میکرد ، دیگر چیزی تا نیمه شب باقی نمانده بود.

زنوف در تخت خودش مقابل آلفرد نشسته بود و چشمانش از زیر پتو به دنبال آلفرد بود.

چند دقیقه ای گذشت اما نه آرنولد و نه آلفرد هیچ حرکتی نکردند. بالاخره نیمه شب شد و در همان لحظه زنوف بلافاصله متوجه اشتباهشان شد.

دستش را به پیشانیش زد و بلند گفت: امشب که قرص ماه کامل نیست!

بلافاصله بادراد گفت: هی مگه مرض داری داد میزنی؟ خب الان لو میریم!

با این حرف چشمان همه ی پسران به سمت آلفرد و آرنولد دوخته شد.

هر دو مثل قبل در خواب بودند. بیدل رو به زنوف آهسته گفت: یعنی باید تا ماه دیگه صبر کنیم؟

زنوف هم چشمشو از آلفرد برداشت و گفت: چاره ی دیگه ای نداریم!

بنابراین همه به تخت خواب هایشان برگشتند تا دوباره بخوابند و این خبر را فردا به بقیه دهند.

بادراد پتو را روی خودش کشید ، چشمانش را بست و به فکر فرو رفت.

چند دقیقه به همین منوال گذشت و بادراد از فکر و خیال خود خارج شد ، رویش را برگرداند و به مهتاب بیرون خیره شد. در همان لحظه ، لحظه ای چشمانش به آرنولد افتاد و احساس کرد که چشمانش را در یک ثانیه باز دیده است.

صبح روز بعد:

آرنولد که متوجه موضوع شده بود مرتب در بین دیگر اعضای ریون بود تا آن ها فرصتی برای یافتن حقیقت نیابند!

بنابراین آن ها فرصتی برای صحبت نداشتند جز در کلاس ها.

لیلی سرش را به لیسا نزدیک کرد و گفت: آرنولد همش پیش مائه. من که فکر میکنم آلفرد گرگینه س!

لیسا سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و گفت: اون روز آرنولد بیشتر لباسش پاره پوره بود!

و لونا اضافه کرد: اما باید به فکر اینم باشیم که ممکنه از ماجرا بویی برده باشه و از قصد این کارو میکنه!

هر سه به هم نگاهی کردند و با ورود اسنیپ به کلاس ساکت شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1388 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
همه با تعجب و خیره به آن دو مینگریستند، هیچ یک جرات حرف زدن با او را نداشت، چگونه ممکن بود؟آیا گرگینه های دیشب همان آلفرد و آرنولد بودند؟

پس از این که دو پسر به سمت خوابگاه هایشان رفتند، هم همه ای در تالار برپا شد، تنها به یک چیز فکر میکردند:گرگینه که بود؟و پرتاب کننده ی سنگ که بود؟

بالاخره گابریل سر حرف را باز کرد:نمیتونیم بفهمیم کدومشون گرگینس!

بادراد که ترس در صورتش به وضوح دیده میشد گفت:خب معلومه که اون دو تا خود گرگینن، اون شلوار خاکی و صورتای زخمی و لباس پارشونو ندیدین؟

لیلی که تا آن موقع حرفی نزده بود گفت:نه!ما فقط یه گرگ دیدیم، پس ینی اون دو تا نبودن!

لیسا حرف لیلی را کامل کرد:یا شایدم...یکیشون گرگینست و اون یکی پرتاب کننده ی سنگه؟

-اما ما باید از کجا بفهمیم؟
- باید امشب مراقبشون باشیم!
-در ضمن طوری وانمود کنید، که هیچی از ماجرا نمیدونید!

پس تصمیمی خطرناک هر یک مشغول کار های خود شدند.

غروب!

همه مشغول انجام تکالیفشان بودند، اما هنوز آلفرد و آرنولد از خوابگاه بیرون نیامده بودند؛ بالاخره آرنولد با قیافه ای خسته از خوابگاه بیرون آمد و بالافاصله بدون اینکه بخواهد حتی یک نگاه به آن ها بیندازد از تالار خارج شد!

شب!

اکنون تمام ریونی ها در خواب بودند و اینبار نوبت لونا بود تا بیدار بماند که ناگهان صدایی از داخل خوابگاه پسران شنید، از سوراخ در به خوابگاه روبرو یی نگاهی انداخت و آلفرد را دید که با لباس هایی عوض کرده از تالار خارج شد!


صبح!

- نتیجه ای نداشت!ما باید تعقیبشون کنیم!آره تنها راهمون همینه!تعقیب!

- اما ممکنه خطرناک باشه!

-لسا ما مجبوریم!امشب چند نفرمون میره دنبال آرنولد و چند نفرمون میرن دنبال آلفرد!

.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1388 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
چون تاپیک جدیه ، جدی مینویسیم!

سوژه ی جدید که میاد به بازار کهنه میشه دل آزار:

اعضای ریون زیر نور ماه نشستن و در حال خوردن هندونه هستن. ( یه کوچولو از جدی نویسی پرهیز کردن که عیب نداره ... اممم از پشت صحنه میگن امکان نداره خیله خب جدی مینویسیم! )

اعضای ریون در هوای گرگ و میش شبانه ، زیر تازیانه ی باد نشسته و در حال کشف جرم بودند. در همین حال باران نیز شروع به باریدن کرد و پیکره ی همه ی آن ها آغشته به باران که درون آن رگه های خونی نیز مشاهده میشد کرد.

اما اعضای ریون بدون توجه به این موضوع به کار شبانه ی خود ادامه دادند ... آن ها باید هرچه سریع تر گرگینه را شناسایی می کردند.

فلش بک:

اعضای ریون در زیر نور مهتاب نشسته اند و در فکر راه اندازی دوباره ی باغ وحش هستند.

- به نظرتون چی کارش کنیم؟

- قفسشو درس کنیم!

- حیوون بیاریم!

- بگیم ملت بیان بازدید!

-

ملت:

همه دوباره به فکر فرو رفتند و بالاخره گابریل لب به سخن گشود.

- اینارو همه ی ما میدونیم ، تنها کار اینه که ببینیم بدون بودجه و اینا چه طور میشه این کارو کرد ، باید خودمون دست به کار بشیم! آرنولـ...

ناگهان برقی آسمان را روشن کرد و در دوردست گرگی نمایان شد اما اعضای ریون متوجه این موضوع نشدند.

- آرنولد و آلفرد کجان؟ الان همین جا بودن!

برای یافتن آرنولد و آلفرد از جای برخاستن که ...

در همان لحظه اعضای ریون متوجه گرگ که به سرعت به سمت آن ها می آمد شدند و فریاد آن ها به هوا برخاست.

هر کدام به سویی گریختند اما می دانستند که هیچ راهی برای فرار ندارند. بنابراین به هم چسبیدند و به گرگ که آرام به سمت آنان می آمد ، خیره شده بودند.

دیگر راه فراری نبود ... تا دقایقی دیگر همه ی آن ها تبدیل به گرگینه میشدند.

گرگینه حالت نیم خیز به خود گرفت و آماده ی حمله شد اما در همان لحظه بلافاصله به عقب برگشت. همه ی ریونیا به وضوح سنگی را دیده بودند که به سمت گرگینه پرتاب شد.

گرگینه از آن ها دور شد و به سمت شخصی که صورتش در زیر سایه ی درختان سیاه شده بود و پرتاب کننده ی سنگ بود رفت.

پایان فلش بک

فلش بک دو:

صبح روز بعد ریونیا که به شدت ترسیده بودند و نخوابیده بودند از صبح تا شب بیدار مانده بودند تا بفهمند کدام یک از آن ها گرگینه شده بود. با شنیدن صدای در تالار به خود آمدند.

آلفرد و آرنولد هردو با صورت هایی خش خورده و خونین و لباس هایی پاره وارد تالار شدند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1388 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
« اگه بلایی سر مری بیاد من خودم رو نمی بخشم. من چند روز پیش باعث شدم از دستم ناراحت بشه و بعد قهر کنه و بذاره بره ! من خودمو نمی بخشم .. »

لیسا با ناراحتی سری برای گابریل تکان داد و سپس با اطمینان گفت :

« نترس ، مشکلی پیش نمیاد . تو قوی تر از این ها هستی که بخاطر گم شدن ِ ساده ی مری خودت رو گم کنی ! من امیدوارم که به زودی پیداش میکنیم . »

اما یاس به وضوح در صدایش موج میزد. هنوز لرزش دستش قطع نشده بود که چوبدستی اش را کشید ، ترس باعث میشد شجاع تر از همیشه باشد . به رهبری از گروه خودشان که شامل سپتیما ، لیلی و بادراد و گابر بود ؛ به حرکت افتاد .

خبری از بقیه نبود . احتمالا" درراهی برای ورود به هر سوراخی در تالار ریونکلاو بودند . بادراد گفت :

- شاید یک راهروی مخفی یا چیزی توی تالار باشه ! شاید یه جایی یا چیزی که فکرش رو نمی کنیم ، وجود داشته باشه و به مری مربوط بشه .

-من گمون نمی کنم هیچ جایی از تالار بتونه چنین چیزی داشته باشه .

- حتی اینجا ؟

صدای تمسخر آمیز لیلی بود . لیلی به دریچه ای اشاره میکرد که نزدیک در اصلی ِ خوابگاه پسران بود . بادراد اعتراف کرد :
- من تا به حال این رو ندیده بودم ...
- به نظرتون اگه یه گشتی اینجا بزنیم...؟

بادراد بدون اینکه منتظر دختر ها باشه ، دریچه رو باز کرد. سپتیما میخواست جلوی او را بگیرد ، اما قبل از آن در به شدت باز شد و نور زیاد و سفید رنگی به بیرون تابید . همه دست هارا سایبان چشمانشان کردند ، و بادراد بدون توجه به فریاد های آنان درون دریچه پرید !

----

موقعیت گروه دوم رو شما مشخص کنید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1388 12:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد***مخصوص ماموريت***


شب سردي بود.باد زوزه كنان مي وزيد.پرده هاي تالار مدام تكان مي خوردند.هيچ كس حرفي نمي زد.سكوتي عظيم تالار را فرا گرفته بود.همه پريشان و ناراحت بودند.

يكي از آنها نبود!يكي از اعضاي ريونكلا نبود!گم شده بود...

و او كسي نبود جز... مري باود!كه دوريش براي همه سخت بود و اين دليل اصلي نگراني اعضاي ريون بود.

در تالار باز شد.گابريل با حالتي گريان وارد تالار گرديد.چشم ها به سويش خيره شدند.همه مي خواستند سوالي بپرسند كه با ديدن حالت چهره ي گابريل منصرف شدند.اما بالاخره كسي از ميان آن جمعيت توانست به خود جرات پرسيدن دهد.ليسا با ناراحتي از گابريل پرسيد:«گابريل؟چي شد؟پيدا شد...؟»


گابريل از شدت ناراحتي نتوانست حرفي بزند و تنها سرش را به نشانه ي «نه» تكان داد.سپس به گوشه اي از تالار رفت و نشست و هق هق گريه سر داد.


اشك در چشمان همه جمع گرديده بود.يعني مري كجا مي توانست باشد؟چرا گم شده بود؟چرا...چرا...؟!
مري تا ديروز در تالار بود.تا ديروز هيچ كس هيچ غمي نداشت...اما به ناگاه او گم شد. خيلي ها دنبالش گشتند اما به طرز عجيبي هيچ كس ردي از او پيدا نكرد. همه ناراحت و گريان بودند.اه...گير چه بدبختي بزرگي افتاده بودند...

ليلي با ناراحتي از جاي بلند شد و با حالتي عصبي گفت:«خوب بسه ديگه...!اه... !نمي تونيم كه فقط يه گوشه بشينيم و گريه كنيم!بايد دست به كار شيم!»

لونا فورا پاسخ داد:«چي چيو دست بكار شيم؟به نظرت ما كاري مي تونيم انجام بديم؟!وقتي خود كاركناي مدرسه همه جا رو گشتن و مري رو پيدا نكردن،ما چطوري مي خوايم پيداش كنيم؟»

ليلي گفت:«انرژي منفي نبايد بدي...»سپس با جديت ادامه داد:«ما مري رو پيدا خواهيم كرد!»

ليسا كه در حال پاك كردن اشكهايش از چشم هايش بود،سرش را تكان داد و گفت:«ليلي راست مي گه...ما بايد خودمون دنبالش بگرديم!»

گابريل هنوز در حال گريه كردن بود.ليسا از جايش برخاست و به سوي گابريل رفت.كنارش نشست و دستش را بر روي شانه ي او گذاشت.

«گابريل!اينقدر ناراحت نباش!ما مي تونيم پيداش كنيم و پيداش مي كنيم!اينو بهت قول ميدم!»

گابريل سرش را كه روي پاهايش گذاشته بود،بلند كرد و رو به ليسا كرد .سپس لبخندي زد و گفت:«خيلي خوبه...آره ...خودمون بايد پيداش كنيم...ولي من الان نمي تونم باهاتون بيام...»

ليسا چشمكي زد و گفت:«اشكالي نداره!هر وقت حالت خوب شد مي توني بياي!»سپس از جاي بلند شد و بلند به همه اعلام كرد:«من آماده ام!هر كي مي خواد بريم با هم مري رو پيدا كنيم دستش بالا...»

ابتدا فقط ليلي دستش را بلند كرد.اما بعد از مدتي كوتاه دست ها بالا برده شدند...

ليسا شروع به خواندن اسامي افرادي كرد كه دستشان را در آن لحظه بالا برده بودند.

«خوب...سپتيما...ليلي...لونا...بادراد...تري...آرنولد...اوه!گلگومات!تو هم مياي؟!»

گلگومات لبخندي زد و گفت:«گلگومات ماجراجويي دوست...گلگومات مري هم دوست ...!»

ليسا با خوشحالي گفت:«عالي شد!پس بلند شين تا همين حالا شروع كنيم!»

افرادي كه دستشان را بالا برده بودند،به طرف ليسا رفتند.سپس همگي از تالار خارج شدند تا ماجراجويي شان را آغاز نمايند.

ادامه بدهيد...
***
بچه ها!چون فعلا مري نيست ،اون رو انتخاب كردم براي گم شدن...حالا فرقي نمي كنه.نمي دونم حالا اگه نظر ديگه اي دارين ،بگين!

خوب شما مي تونيد جوري اين پستو ادامه بديد كه وقتي بچه ها مي رن دنبال مري مي فهمن كه :
مثلا مري به وسيله ي يك كسي دزديده شده

مري يه جايي رفته بوده بعد حالش بد شده و همونجا مثلا افتاده يا غش كرده!

يكي از اعضاي تالار مقصر بوده.مثلا به مري حسودي مي كرده و اونو يه جايي پنهان مي كنه.

تازه شايدم يكي مري رو كشته باشه! خدا رو چي ديدين!!!!

يا هم اصلا هيچ كدوم از اينا!هرچي خودتون صلاح مي دونيد!!منم هي ميام اينجا پست مي زنم كه باز تاپيك قديمي نشه و توش پست نخوره!

***

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/1/1 12:03:28
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/1/1 12:04:59
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1387 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
اين تاپيك به عنوان تنها تاپيك جدي نويسي تالار به فعاليت ادامه ميده! به دلايل زير:

-ما در ريون زياد به جدي نوشتن نميپردازيم و كلاً همين يه تاپيك هم از سرمون زياده!
-اين تاپيك محدوديته خاصي نداره و هر سوژه اي رو ميتونين براي نوشتن پستاتون توي اون استفاده كنين!

باز شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری باود در 1387/10/19 21:00:56
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1388/1/1 10:39:43
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: چهارشنبه 5 تیر 1387 10:00
نمایش جزئیات
آفلاین
من داشتم صفحه های اول ِ قدیمی رو میخوندم، به مقدار زیادی جو گیری بهم دست داده و میخوام پست بزنم!

پیش نوشت : این سوژه ی باتیلداسا، فقط با یه ذره تغییر! دیدم اونو کسی ادامه نداده خودم دوباره همونو بنویسم!


----

تالار ریونکلاو در سکوت غرق شده بود. پرنده در تالار پر نمیزد. شخصی از در تالار وارد شد. به دور تا دور تالار نگاهی انداخت و سپس آهی کشید. سرافینا به سمت شومینه رفت و لبخندی بر لبانش نقش بست. یاد گذشته ها افتاده بود، دوستانش خوبش.. دستی بر دیواره ی سنگی و مقاوم شومینه کشید.
- چی کار میکنی؟
صدای فلور بود که سراف را از جاپراند. سرافینا در حالی که بند کیفش را محکم نگه داشته بود، گفت:
-هیچی.. فقط..
اما نتوانست ادامه بدهد. شومینه حرکت کرده بود! درست میدید.. شومینه به سمت عقب رفت و سپس به چپ چرخید و در دیوار کنارش فرو رفت. فلور با وحشت نزدیک شومینه شد. هر دو از شدت تعجب میخکوب شده بودند و هیچ یک حرکت نمیکرد. راهروی طویل و تاریکی پشت شومینه قرار داشت. سراف به عقب بازگشت و به چهره ی متعجب وشگفت زده ی فلور نگاه کرد. فلور نالید:
- این دیگه چیه؟
سرافینا با کنجکاوی قدمی در شومینه گذاشت.
- نه! سراف، تو که نمیدونی پشت اون راهرو ممکنه چه چیزی وجود داشته باشه. بهتره بریم به بچه ها بگیم!

چند ساعت بعد

همه در تالار دور هم جمع شده بودند. آلفرد با اخم کنار شومینه ایستاده بود و تمام حواسش به داخل راهرو معطوف بود. لونا و لیلی با دقت به سرافینا گوش میدادند که توضیح میداد چطور آن را پیدا کرده است. آریانا نیز مثل آلفرد به راهرو خیره شده بود. بعد از تمام شدن حرف سرافینا، گابریل با شادی گفت:
- خب چرا معطل هستید، بریم توی راهرو! ما که میتونیم جادو کنیم. هر چیزی هم که در مقابلمون باشه، میتونیم از بین ببریم!
سرافینا به فلور نگاه کرد.
- راست میگه!
فلور با بدخلقی گفت:
-اگرهم قرار باشه کسی بره داخل اون شومینه، من و سرافینا و راجر و آلفرد میریم.
لیلی گفت:
- آره! به نظرم بهتره شما ها برید.. ما هم میتونیم اگه کمک خواستید بهتون کمک کنیم.. آریانا هم میتونه کشیک بده! چطوره؟
گابریل اعتراض کرد :
- ولی من میخوام ببینم اون تو چه خبره ..! هر چی هست به ریونکلاو مربوط میشه خب منم یه ریونی هستم! کسی هم نمیتونه مانعم بشه !
سراف با صدای بلندی گفت:
- خب! بهتره تا شب نشده بریم .. آریانا و لیلی و لونا ؛ مراقب تالار و ما باشید! بریم بچه ها.
گابریل نیز با خوشحالی بلند شد و به دنبال سایرین وارد راهرو شدند..

----
----
قضیه هم همونیه که باتیلدا گفت. یه سری اشیای شیطانی هست که الان ریونی ها باهاش مواجه میشن و اونا رو به تالار میبرن ! البته اول باید برن به اسلیترین ! ادامه بدین که جدی نویسی امونم خوب بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 30 شهریور 1386 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
اما هیچ کس از راهنمایی ها ی فیلیت ویک چیزی سر در نمی آورد.سالن نزدیک 20 دقیقه در خاموشی فرورفت
و ناگهان چو گفت:فهمیدم!اون دری که همیشه ی خدا بسته بوده پس در اون راه مخفی است.اما کلیدش کجاست؟فیلیت ویک گفت؟اینجاست و کلید را از زیر رداش در آورد و به دست آنتونی داد و گفت در را باز کن.
وقتی که آنتونی در را باز کرد راهروی باریکی را دید که بسیار تاریک بود.
آنتونی گفت:پروفسور کیا میرن؟
فیلیت ویک که داشت عرق پیشانیش را پاک می کرد گفت:بزار ببینم:گلدشتاین،دیویس،چانگ،و.بودلر،ک.بودلر، بگشات.شما ها از الان مسئول نابودی آن طلسم ها هستید.فقط باید مواظب باشید و با عجله کار نکنید.مواظب خودتونم باشید.الان دیر وقته فردا شما 6 نفر اجازه دارید زمان کلاس من غیبت کنید و به تحقیق و سر زدن به خوابگاه اسلیترین کنید و از محل آن با خبر شوید.
-----------------------------------------------------
بقیشو ملت بنویسن
ONLY RAVEN!


اونوقت الان این چیه ؟ روله ؟ چی هست ؟ یکی به من بگه این چیه این وسط خورده ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1386/7/1 17:13:45
به ریونکلاو سلام خواهم گفت
--------------------
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 شهریور 1386 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
من می خوام سوژه ی جدید شروع کنم. بگید که بهتره داستان قبلی کاملا تموم بشه یا نه.
به امید پست های شما!!
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

باتیلدا که لحظه ای سرش رو از روی کتابش بلند نمی کرد () وارد تالار شد. همهمه ی عجیبی شنیده می شد. پس سرش را بلند کرد و بقیه را دید که دور چیزی جمع شده بودند. کتاب را بست و با کنجکاوی به سمت آن ها حرکت کرد. همه خوشحال بودند و به هم تبریک می گفتند. در این بین، رزی متوجه حضور او شد و با خوشحالی گفت:
- ببین چه چیزی اینجاست! قرار شد یه مدت دست ما باشه و یه مدت دست اونا!
- اول آوردینش اینجا! بذار ببینمش.
وینکی برگشت و جام طلایی رنگ کوییدیچ در دستانش می درخشیدند. کریچرهم داشت آن را برق می انداخت! باتیلدا کتاب را به گوشه ای پرت کرد و به جمع خوشحال ریونکلایی ها پیوست.

کمی بعد اختلاف نظر در مورد مکان قرار دادن جام شروع شد! بعد آراگوگ برای سامان دادن به اوضاع جلو آمد و نظری داد:
- بهتر نیست کاپیتان یعنی کورن جاش رو مشخص کنه؟!
ویولت هم موافقت کرد و گفت:
- آره، این طوری بهتره!
پس کورن جام را گرفت و به دقت به اطراف خیره شد. کمی فکر کرد و به سمت شومینه حرکت کرد.

حدود ساعت 9 شب، در تالار باز شد و پروفسور فلیت ویک وارد شد. خسته به نظر می رسید و مدام عرق پیشانی اش را پاک می کرد. بینز که سرگرم حرف زدن با راجر بود، او را ندید و از پروفسور بیچاره رد شد! ادوارد به کمک شتافت و فلیت ویک را روی مبلی نشاند.
- ببخشید پروفسور!
بینز این را گفت و با دستپاچگی به دنبال بقیه ی بچه ها رفت تا در کنار شومینه جمع شوند.
بعد از این که همه آمدند، فلیت ویک روی مبل ایستاد. سرفه ای کرد وآماده ی گفتن خبر مهمش شد.
- ام... الکسا می شه یه لیوان آب برام بیاری؟
همه با بی صبری الکسا را دنبال کردند و بعد مشتاقانه منتظر حرف رئیس گروهشان شدند.
یک دقیق ی بعد فلیت ویک آماده بود تا چیزی را که مدت ها برای گفتنش صبر کرده بود، افشا سازد!
- بچه ها، من مدتیه که منتظر این لحظه بودم. مراقبتون بودم تا ببینم آمادگیش رو دارید یا نه. و فکر می کنم که همین حالا بهترین لحظه است.
------------------------------------------------------------------------
موضوع اینه که تالار ریونکلا به جاهایی مثل تالار اسلیترین راه داره! راونا ریونکلا فکر کرده که ریونی ها می تونن مانع بعضی اتفاق های ناگوار بشن که امکانشون هست. چون بنیانگذار اسلیترین و و چند اسلیترینی دیگه چیزهایی در تالار باقی گذاشتن که به جادوی سیاه مربوط هستن وباید نابود بشن یا راه ورود بهشون بسته بشه.
فلیت ویک راهنماییشون می کنه تا راه ورود به اون جاها رو پیدا کنن. اما فقط راهنمایی می کنه.

پست ها بهتره مثل قبل بلند نباشن تا داستان بهتر پیش بره. (البته اگه پيش بره!!!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست
يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي؛
و اگرچه