جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

57 کاربر(ها) آنلاین هستند (50 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
54 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور

[[continious]] دخمه‌های قلعه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1388 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
چوب دستی اش را بالا نگه داشت و برای دفاع از خود آماده شد. همچنان که به دیوار تکیه داده بود، به موجود عجیب زل زده بود که به آهستگی روی زمین می خزید و به او نزدیک میشد. با خود اندیشید:

نکنه یه باسیلیسکه؟ نه... هرچی که بخزه که باسیلیسک نیس!

موجود دهانش را گشود و دندان های تیزش را به جیمز نشان داد. ناگهان نفس خود را بیرون داد و بوی گندی که از دهانش خارج شد، جیمز را از هوش برد.

تالار گریفیندور

دانش آموزان گریفیندوری با شور و نشاط درحال آماده شدن برای صرف شام بودند که در همین لحظه، تد ریموس وارد تالار عمومی شد:
- بچه ها یه چیزی به نظرتون غیرعادی نیس؟

چارلی ویزلی که به طور شگفت انگیزی هنوز در تالار باقی مانده بود و انگار کار در مجارستان را فراموش کرده بود، نیشخندی زد:
- چرا هس... ماها با اینکه همه مون بزرگ شدیم، هنوزم وسط شما جغله ها داریم درس می خونیم.

- عووو عوووو دایی چارلی! اینکه الان چار ساله داره اتفاق می افته. منظورم اینه که الان دقیقا یه ساعته که جیمزی جیغ نکشیده و این خعــــــــلی غیرعادیه!

همه ساکت شدند و به این واقعیت اندیشیدند.

دیدالوس با حواس پرتی گفت:
- تا همین نیم ساعت پیش که با ما بود!

برتا تصحیح کرد:
- همین یه ساعت پیش. تا وقتی که اون در رو دیدیم با ما بود. بعد که فرار کردیم دیگه ندیدمش.

تمامی ویزلی ها که نسبت به خواهرزادۀ عزیز خود احساس مسئولیت می کردند با نگرانی پرسیدند:
- کدوم در؟

برتا ماجرا را توضیح داد. جرج پیشنهاد کرد:
- بریم سراغ همون در. این پسره اگه یه رگش به من و فرد رفته باشه الان توی اون اتاقه!

تدی با نگرانی مخالفت کرد:
- عوووووووووو... بهتره بریم پیش پرفسور دامبلدور.

فرد:
- بچه شدی تدی؟ این یه کار پیش پا افتاده س که یه پسربچه بازیگوشو پیدا کنیم. لازم نیس چغلی شو به مدیر بکنیم!

در بحثی که پس از این جمله درگرفت، دندان های تیز گرگینه، که به طور تهدید آمیزی برق می زدند، پیروز ماجرا بود.

دفتر پرفسور دامبلدور

- بله پرفسور. اینم آخرین باری که ما جیمزی رو دیدیم و تدی فکر می کنه که جیمزی احتمالا رفته اون پایین.

مونتگومری حرفش را به پایان برد و با نگرانی به پرفسور دامبلدور چشم دوخت. دامبلدور انگشتانش را به هم چسبانده و متفکرانه به پشت سر دانش آموزان خیره شده بود. کمی بعد زنگی را به صدا درآورد. همه در سکوت منتظر ماندند ولی پرفسور چیزی نگفت. دقایقی بعد، پرفسور مک گونگال، پرفسور فلیت ویک، پرفسور اسنیپ و پرفسور گرابلی پلنک پشت سر هم وارد شدند و درکنار هم ایستادند. پرفسور مک گونگال پرسید:
- چیزی شده آلبوس؟

دامبلدور به دانش آموزان گریفیندوری اشاره کرد:
- بچه های گریفیندور دخمۀ ارواح رو باز کردن و جیمز سیریوس پاتر احتمالا اونجاس.

چهار سرپرست هاگوارتز وحشت زده به دانش آموزان گیج زل زدند. پرسی ویزلی با نگرانی پرسید:
- کار بدی کردیم پرفسور؟

دامبلدور با مهربانی لبخند زد:
- کار نسنجیده ای بود ولی اجتناب ناپذیر. توی اون لحظه که در ظاهر شده، هر گروه دیگه از دانش آموزا هم بودن بازش می کردن. کنجکاوی جوونا پایانی نداره.

تدی پرسید:
- حالا چی میشه؟ برای جیمز اتفاق بدی می افته؟

پرفسور اسنیپ با لحنی سرد پاسخ داد:
- به خاطر دخالت بیجای شما، نه تنها برای اون پاتر فضول، بلکه برای تمام هاگوارتز اتفاق بدی رخ میده... اگه درب ممنوعه که ارواح ازش محافظت می کنن باز بشه، کل قلعه به زیر زمین فرو میره و ما مجبوریم در کنار ارواح خودمون زندگی کنیم.

پرفسور دامبلدور متوجه شد که گیجی موجود در جهرۀ دانش آموزان بیشتر شده بنابراین با لبخندی توضیح داد:
- هرکدوم از بچه هایی که وارد هاگوارتز میشن، یک روح دقیقا مث خودشون توی دخمۀ ارواح ظاهر میشه تا از هاگوارتز محافظت کنه. برطبق افسانه ها یه در اونجا هست که نباید هرگز باز بشه درغیر اینصورت همۀ ما به داخل دخمه کشیده میشیم و ناچاریم کنار روحمون زندگی کنیم. مثلا دوتا دامبلدور اونجا هست. یکی فقط روح و یکی جسم دامبلدور با روح خودش. منتهاش شک دارم بخوام شکلات های نعنایی خودم رو با اون روح شریک بشم. می دونم که شما هم اینو نمی خواین.

کسی به شوخی آخر دامبلدور نخندید. پرفسور گرابلی پلنک با نگرانی پرسید:
- حالا باید چکار کنیم آلبوس؟

- باید از هر گروه هاگوارتز یه دانش آموز رو انتخاب کنیم و همراه کتیبۀ جادویی بفرستیم به همون دخمۀ ارواح. باید ارواح رو متقاعد کنن تا جیمز رو پس بدن و درضمن، اگه در باز شده بود یا درحال بازشدن بود، قبل از اینکه کل افراد توی قلعه به زیر زمین کشیده بشن، در رو ببندن.

دانش آموزان به بیرون دفتر دامبلدور فرستاده شدند تا اساتید، دانش آموزان واجد شرایط هر گروه را انتخاب کنند.

******************

توضیح برای نفر بعدی، لطفا از هر گروه هاگوارتز، یعنی اسلیترین، ریونکلا، گریفیندور و هافلپاف (به ترتیب حروف الفبا گفتم اسم گروه ها رو!) یک نفر رو انتخاب کنین و به اون دخمه بفرستین.

نکته: سرنوشت جیمز که بیهوش روی زمین و جلوی اون موجود عجیب افتاده نامعلومه. اون موجود عجیب هم هنوز شکلش و اینکه اصولا خطرناکه یا نه، مشخص نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1388 07:51
نمایش جزئیات
آفلاین
آهسته به سمت در آن طرف اتاق حرکت کرد. سرمای عجیبی را در اطرافش حس می کرد. می خواست یک سپر مدافع درست کند، می دانست این سپر برای جلوگیری از حمله ی دیوانه سازان است اما نوعی آرامش به او می داد که به آن نیاز داشت. پس چوب دستی اش را در آورد و زیر لب گفت:
-اکسپکتو پاترونم!

هیچ اتفاقی نیفتاد؛ البته از همان اول هم انتظاری جز این نداشت. نمی توانست به خاطره ی خوبی فکر کند. چوب دستی اش را روشن کرد و به اطراف نگاه دقیق تری انداخت. ارواحی که سعی داشتند به او نزدیک شوند به خاطر روشنایی چوب دستی دور تر شدند ولی هنوز هم در اتاق دیگر خیلی از او دور بود و جیمز امیدی نداشت که بدون آسیب دیدن از آنجا عبور کند.

به ستون های اتاق نگاه کرد؛ با خود فکر کرد شاید بتواند از آن ها بالا برود ولی چنین چیزی غیر ممکن بود چون آن ها گرد و لیز بودند و او هیچ جادویی برای بالا رفتن از آن ها سراغ نداشت. گذشته از آن اصلا معلوم نبود به کجا می رسند، در ارتفاع بیست متری در میان توده ای از ابر ها ناپدید می شدند. ابرها مانع دیده شدن سقف بودند. در همان لحظه سوالی به ذهن جیمز خطور کرد:
-آیا این اتاق سقف داشت؟

شاید این سرمای شدید به همین علت بود شاید اگر می توانست خود را به آن بالا برساند، می توانست از آن اتاق خارج شود. اما نه! هیچ پله ای در آن اطراف نبود و آیا جیمز انتظاری جز این داشت؟ از همان اول می دانست که اگر وارد این اتاق شود به آسانی از آن خارج نخواهد شد.

پس به تنها امیدش -در روبرویش- خیره شد. نور هنوز ارواح را از او دور نگه داشته بود، شاید اگر با همان چوب دستی روشن به در نزدیک می شد با او کاری نداشتند.

تمام شجاعتش را جمع کرد و یک قدم برداشت؛ هیچ اتفاقی نیفتاد. کمی امیدوارتر شد و با قدم های آهسته به سمت در حرکت کرد. هیچکس با او کاری نداشت پس قدم هایش را تند تر کرد و درست در یک قدمی در بود که دریچه ای زیر پایش باز شد و جیمز به درون آن افتاد.

با تمام نیرویش جیغ می کشید و به دیواره های اطراف تونل چنگ می زد. اما هیچ چیزی نبود که بتواند آن را بگیرد و از افتادن جلوگیری کند. با سرعت پیش می رفت و بالاخره بعد از یک قرن به انتهای آن رسید و با شدت روی سطح سخت زمین افتاد.

تمام اعضای بدنش درد می کردند. سعی کرد آرام از جایش بلند شود. اما درد طاقت فرسایی مانع این کار می شد. کشان کشان به سمت نزدیکترین دیوار رفت. دستش را روی چند آجر که از دیوار بیرون زده بودند گذاشت و آرام خود را بالا کشید. به شنل نامرئی اش نگاه کرد که در همان نقطه ای که او افتاده بود، قرار داشت. با خود فکر کرد کاش آن را از روی زمین برداشته بود که در همان لحظه صدایی آمد. سرش را بلند کردو به اطراف نگاهی انداخت و در همان لحظه آن را دید...

موجود عجیبی که به سمتش می آمد. دهانش از وحشت باز مانده بود. چرا تا آن لحظه به او حمله نکرده بود؟ شاید از ورود ناگهانی او شکه شده بود.

چوب دستی اش را بالا نگه داشت و برای دفاع از خود آماده شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دخمه های قلعه
ارسال شده در: دوشنبه 18 خرداد 1388 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید!!!

بچه ها در حال قدم زدن در تالار طبقه اول بودند که ناگهان دری کوچک توجه آنها رو به خود جلب کرد، در را باز کردند. پشت در صد ها پله بود که به طرف پایین پیچ میخورد....

بچه ها اندکی به پله های پر پیچ و خم نگاه کردند.پله ها ی کج و پوسیده ای که بسیاری از آنها لبه نداشته و کثیف و سیاه بودند.

بچه هایی که داشتند پله ها رو نگاه می کردند همه جیغ زنان فرار کردند به غیر از یک نفر:جیمز سیریوس پاتر!

او داشت با تعجب زیادی به پله های ترسناک نگاه میکرد.لبخندی بر روی لبانش نشت و با خود گفت:باید برم ببینم اون جا چه چیزی پنهان شده...اصلا این پله ها که تو هاگوارتز نبودند...ولی به هر ترتیب باید برم اونجا.

این حرف را زد و در را که در آن اتاقی پر از پله به سمت پایین بود بست و رفت به خوابگاهش تا وسایل مورد نیازش را از جمله شنل نامرئی _که از پدرش هری کش رفته بود_با خود بیاورد.

جیمز به در رسید که تازه بر دیوار هاگوارتز مرئی شده بود.شنلش را پوشید و چوبدستی اش را در آ<رد و به درون اتاق رفت.

بلافاصله که در اتاق قدم گذاشت در پست سرش با صدای بلند بسته شد.جیمز از جا پرید و بلافاصله فهمید که نباید این تو می آمد.

جیمز هر چقدر سعی کرد نتوانست در را باز کند.حتی با چوبدستی هم نتوانست این کار را بکند.حتی دو یا سه بار جیع و فریاد زد تا کسی صدایش را بشنود ولی کسی جواب نمی داد...

جیمز از فرار دست برداشت و با خود گفت:من تا اینجا اومدم و گیر کردم ولی باید راهمو ادامه بدم...شاید چیزی اونجا باشه یا شاید از اونجا بتونم از قلعه سردر بیارم...

و این بود اشتباه بزرگ جیمز!

جیمز آروم آروم از پله های بیشمار پایین رفت...همین جور پایین و پایین تر رفت.

بعد از نیم ساعت پایین رفتن به یک در رسید که روی آن عکس یک مار بزرگ کنده کاری شده بود.جیمز ترسید.فکر می کرد به خونه ی ریدل ها اومده.

جیمز با شجاعت خاص گریفندوری ها جلو رفت و دست گیره ی در که کله ی مار بود چرخاند و در مقابل خود چیزی دید که باورش نمی شد...

اینجا خانه ی ریدل یا شبیه اون نبود...دنیایی دیگر بود...

در اینجا روح تمام آدم های درون قلعه حضور داشتند.پروفسور دامبلدور،معلما،هاگرید و در نهایت خود جیمز!

آنها داشتند از این ور به اون ور می رفتند و گاهی هم چیزی به هم می گفتند.

جیمز هم هر چی صداشون می کرد فقط به او نگاه می کردند...ولی پاسخی در کار نبود.

جیمز شروع کرد به راه رفتن تا از میان ارواح عبور کند ولی ارواح او را محاصره کردند.روح یکی از دانش آموزن اسلیترینی با صدای بسیار ترسناک و دو رگه ای گفت:تو حق نداری جلو تر بری!

جیمز جیغی زد و عقب عقب رفت...به سمت دستگیره ی در رفت تا در را باز کند ولی در مثل در طبقه ی بالا باز نمی شد...

جیمز رویش را به سمت ارواح کرد...باید از میانشون رد می شد...ممکن بود در اتاق روبرویش که ارواح آدم های درون قلعه از اون حفاظت می کردند بتواند نجات پیدا کند.

ادامه دهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
دخمه‌های قلعه
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1388 13:52
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به همگی

دخمه های قلعه هاگوارتز...جایی مخوف و ترسناک، جایی که اتفاقات زیادی در آن به وقوع میپیوندد و بدن های زیادی را از ترس به لرزه در می آورد.

ترسناک بنویسید و ترسناک بخوانید.
-------------
برای سوژه اول هم من یه قسمتی مینویسم، اگه دوست داشتین ازش استفاده کنین:

بچه ها در حال قدم زدن در تالار طبقه اول بودند که ناگهان دری کوچک توجه آنها رو به خود جلب کرد، در را باز کردند. پشت در صد ها پله بود که به طرف پایین پیچ میخورد....

از همگی ممنون
ناظر انجمن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/3/16 13:57:32
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/3/22 22:43:53
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 13:13:21
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?