تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
57 کاربر(ها) آنلاین هستند (43 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
55
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1389/02/29
آخرین ورود: پنجشنبه 30 آذر 1391 21:10
از: شیر موز فروشی اصغر آقا!
پستها:
88

مرد، " روزنامه " پیام امروز را با آهی حسرت بار به کناری گذاشت. اخبار " اخیر " پر بود از " مرگ " های مرموز در دنیای ماگل ها...
خبر مرگ شهردار " محبوب " لندن در روز " افتتاح " شهرداری جدید ، خبر مرگ نوجوانان در حال "گردش" در باغ ویکتوریا و...
آن مرگ خوار های لعنتی...
مرد به آرامی از جای خود بلند شد و با قدم هایی کوتاه سرتاسر اتاق را پیمود. با لبخندی معنی دار به "اولین" "مدال" مرلین درجه سه اش نگاه کرد. مدالی که بابت شجاعتش در نجات کودکان سال اولی از " کتابخانه " در حال سوختن در هاگوارتز داده شده بود.
به راستی که چقدر مبارزه با پلیدی سخت بود!
تایید شد!
خبر مرگ شهردار " محبوب " لندن در روز " افتتاح " شهرداری جدید ، خبر مرگ نوجوانان در حال "گردش" در باغ ویکتوریا و...
آن مرگ خوار های لعنتی...
مرد به آرامی از جای خود بلند شد و با قدم هایی کوتاه سرتاسر اتاق را پیمود. با لبخندی معنی دار به "اولین" "مدال" مرلین درجه سه اش نگاه کرد. مدالی که بابت شجاعتش در نجات کودکان سال اولی از " کتابخانه " در حال سوختن در هاگوارتز داده شده بود.
به راستی که چقدر مبارزه با پلیدی سخت بود!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/3/2 10:37:25
جزئیات کاربر

لوپين در حاليكه با دست راستش سعي می كرد يقه پالتويش را بالاتر بكشد تا قطرات درشت باران كم تر بصورت يخ زده اش بخورد، به ساعتش نگاهی كرد هنوز پانزده دقيقه وقت داشت و مطمئناً به موقع به محل قرار می رسيد.با اين حال بر سرعت قدم هايش افزود و بهتر ديد كه از پارك جنگلي ميان بر بزند. وارد پارك كه شد بلافاصله متوجه پلاكاردها و تيرك هايی شد كه در گوشه ای از پارك كنار هم بصورت نيمه كاره ای رها كرده بودند.بر روي تابلويي اين عبارت به چشم میخورد"محل افتتاح نمايشگاه محبوب ترين گلهاي..." جمله را نتوانست تمام كند سگ درشت قهوه اي رنگی همراه با صاحبش كه ظاهرا براي گردش در اين هواي بارانی بيرون آمده بود از جلوی تابلو گذشتند و خودش نيز به سمت مخالف پيچيد.
پنج دقيقه بعد تقريبا به ساختمان نيمه تمام كتابخانه مدال ها رسيده بود كه صدايی توجهش را جلب كرد.پيرزن كوتاه قدی را ديد كه در كنارش راه می رفت.
_ آروم به راحت ادامه بده و به اولين فرعی كه رسيدی بپيچ توش!
_ تانكس! چه ات...فا...
حرفش را خورد، و همانطور كه ساحره از او خواسته بود عمل كرد.
_ چه اتفاقي افتاده؟
_محل قرار محفل لو رفته، الانم مرگ خوارا اون اطراف هستن تا شايد بتونن چند محفلی رو به چنگ بيارن، كه البته كور خوندن. اسنيپ به موقع به دامبلدور خبر داد. به خاطر همين مكان قرار عوض شده و به همه خبر دادن.منم چون مسير اومدنت رو ميدونستم خودم اومدم دنبالت.
قطعه اي از روزنامه را در دستش گذاشت كه محتواي آن بخاطر خيس شدنش تقريبا غير خوانا شده بودند.
_ اين رو بگير. آدرس جديد حاشيه روزنامه نوشته شده.
لوپين براي مدتي احساس كرد داغ شده و به طور عجيبي همين گمان رو نسبت به تانكس كرد.
_ خب... ممنون از لطفت... ام... بهتره تا دير نشده بريم ... منم گزارش مهمي براي محفل دارم.
(ببخشيد كه طولانی شد.)
تایید شد!
پنج دقيقه بعد تقريبا به ساختمان نيمه تمام كتابخانه مدال ها رسيده بود كه صدايی توجهش را جلب كرد.پيرزن كوتاه قدی را ديد كه در كنارش راه می رفت.
_ آروم به راحت ادامه بده و به اولين فرعی كه رسيدی بپيچ توش!
_ تانكس! چه ات...فا...
حرفش را خورد، و همانطور كه ساحره از او خواسته بود عمل كرد.
_ چه اتفاقي افتاده؟
_محل قرار محفل لو رفته، الانم مرگ خوارا اون اطراف هستن تا شايد بتونن چند محفلی رو به چنگ بيارن، كه البته كور خوندن. اسنيپ به موقع به دامبلدور خبر داد. به خاطر همين مكان قرار عوض شده و به همه خبر دادن.منم چون مسير اومدنت رو ميدونستم خودم اومدم دنبالت.
قطعه اي از روزنامه را در دستش گذاشت كه محتواي آن بخاطر خيس شدنش تقريبا غير خوانا شده بودند.
_ اين رو بگير. آدرس جديد حاشيه روزنامه نوشته شده.
لوپين براي مدتي احساس كرد داغ شده و به طور عجيبي همين گمان رو نسبت به تانكس كرد.
_ خب... ممنون از لطفت... ام... بهتره تا دير نشده بريم ... منم گزارش مهمي براي محفل دارم.
(ببخشيد كه طولانی شد.)
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور آ.سينيسترا در 1389/2/23 19:28:55
ویرایش شده توسط پروفسور آ.سينيسترا در 1389/2/23 19:37:11
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/2/24 12:22:03
ویرایش شده توسط پروفسور آ.سينيسترا در 1389/2/23 19:37:11
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/2/24 12:22:03

-------------------------------

پروفسور - ماگل - جاروي پرنده - سرسرا - ويكتور كرام - چپ چپ -متحير - جشن - هيس - شومينه
ویکتور کرام با حالتی عجیب در سرسرا به اینطرف و اون طرف می رفت و صداهایی ایجاد میکرد
در همین حال پرفسور دامبلدر در جنگل ممنوع به دنبال هری پاتر میگشت که متوجه جاروی پرنده ی هری شد و سکوت مرموزی که از درخت ها بلند شده بود یک نفر در اون طرف بلند فریاد می زد هیس هیس و پرفسور چپ چپ نگاهش می کرد
فردا قرار بود جشنی برپا بشه که حضور هری الزامی بود و پرفسور متحیر شد که اون فرد ممکنه هری باشه که جادو شده بعد به سرعت به طرف اون رفت دستش رو گرفت و به اتاقی برد که در اون شومینه جادویی قرار داشت.هر دو به سرعت داخل شومینه شدند و ....
پایان....
آقا من فکر می کردم فرمتون از بالا یه پایین هست
به هر حال من با این کلمات یک داستانی نوشتم که فکر کنم هدفتون همینه!!!ببینم لایق همکاریتون میشم یا نه!یا حق!!!
لطفا با این کلمات داستان بنویسید:
کتابخانه - مرگ - روزنامه - محتوا - محبوب - افتتاح - گردش - اولین - مدال - اخیر
ویکتور کرام با حالتی عجیب در سرسرا به اینطرف و اون طرف می رفت و صداهایی ایجاد میکرد
در همین حال پرفسور دامبلدر در جنگل ممنوع به دنبال هری پاتر میگشت که متوجه جاروی پرنده ی هری شد و سکوت مرموزی که از درخت ها بلند شده بود یک نفر در اون طرف بلند فریاد می زد هیس هیس و پرفسور چپ چپ نگاهش می کرد
فردا قرار بود جشنی برپا بشه که حضور هری الزامی بود و پرفسور متحیر شد که اون فرد ممکنه هری باشه که جادو شده بعد به سرعت به طرف اون رفت دستش رو گرفت و به اتاقی برد که در اون شومینه جادویی قرار داشت.هر دو به سرعت داخل شومینه شدند و ....
پایان....
آقا من فکر می کردم فرمتون از بالا یه پایین هست
به هر حال من با این کلمات یک داستانی نوشتم که فکر کنم هدفتون همینه!!!ببینم لایق همکاریتون میشم یا نه!یا حق!!!
لطفا با این کلمات داستان بنویسید:
کتابخانه - مرگ - روزنامه - محتوا - محبوب - افتتاح - گردش - اولین - مدال - اخیر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط faarshid در 1389/2/19 12:01:00
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/2/19 13:59:23
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/2/19 13:59:23
جزئیات کاربر

کلمات:
کتابخانه - مرگ - روزنامه - محتوا - محبوب - افتتاح - گردش - اولین - مدال - اخیر
داستان:
-هری پاتر در حالی که به صندلی خود در سازمان کارآگاهان تکیه کرده بود، محتوای روز نامه ای را مورد بررسی قرار می داد. ناگهان چشمش به خبر جدید و مشکوکی افتاد:
"بازیکن معروف و محبوب بلغاری کوییدیچ به طور مشکوکی در افتتاح مسابقات دور جدید کوییدیچ کشته شد. این بازیکن که در بازی اخیر خود در تیم بلغارستان اولین مدال جوانمردی را از آن خود کرده بود، دیروز در صحنه ای مشکوک به قتل رسید. کارآگاهان بلغاری در حال بررسی وقایع هستند....."
هری بعد از مطالعه خبر با خود اندیشه می کند: مرگ بازیکن محبوب کوییدیچ در افتتاحیه مسابقات؟ یعنی چه دلیلی دارد؟چه کسی این کار را کرده؟...
هری با یک بشکن معاون خود را فرا می خواند:
- هرچه زودتر آماده سفر به بلغارستان شو. به جینی هم اطلاع بده که نمی تونم برم خونه...
-چشم قربان!
.....
پایان داستان
ببخشید نمی دونستم باید داستان کاملی باشه یانه. داستان من همونطور که خوندید ناقصه و محتاج ادامه دادن!
تایید شد!
کتابخانه - مرگ - روزنامه - محتوا - محبوب - افتتاح - گردش - اولین - مدال - اخیر
داستان:
-هری پاتر در حالی که به صندلی خود در سازمان کارآگاهان تکیه کرده بود، محتوای روز نامه ای را مورد بررسی قرار می داد. ناگهان چشمش به خبر جدید و مشکوکی افتاد:
"بازیکن معروف و محبوب بلغاری کوییدیچ به طور مشکوکی در افتتاح مسابقات دور جدید کوییدیچ کشته شد. این بازیکن که در بازی اخیر خود در تیم بلغارستان اولین مدال جوانمردی را از آن خود کرده بود، دیروز در صحنه ای مشکوک به قتل رسید. کارآگاهان بلغاری در حال بررسی وقایع هستند....."
هری بعد از مطالعه خبر با خود اندیشه می کند: مرگ بازیکن محبوب کوییدیچ در افتتاحیه مسابقات؟ یعنی چه دلیلی دارد؟چه کسی این کار را کرده؟...
هری با یک بشکن معاون خود را فرا می خواند:
- هرچه زودتر آماده سفر به بلغارستان شو. به جینی هم اطلاع بده که نمی تونم برم خونه...
-چشم قربان!
.....
پایان داستان
ببخشید نمی دونستم باید داستان کاملی باشه یانه. داستان من همونطور که خوندید ناقصه و محتاج ادامه دادن!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/2/9 18:00:39
چیزی را بگو که بتوانی آن را بنویسی، چیزی رابنویس که بتوانی آن را امضا کنی، چیزی را امضا کن که بتوانی به آن عمل کنی!
جزئیات کاربر

آگوستوس پلی آرام فنجان قهوه اش را مزمزه كرد. نگاهش روی اولين صفحه روزنامه بود اما فكرش حول و حوش مسائل ديشب می چرخيد.
صدای كشيده شدن صندلی باعث شد كمی جابه جا شود و به بالا و به صورت خسته همكارش بالمی تالكوس نگاه كند.
_ بالاخره اومدی، كارت با مريض اتاق 8 به كجا رسيد.
تالكوس در حاليكه روي صندلي جا مي گرفت با حالتي كسل شانه هايش را بالا انداخت.
_ مي خواستي چطور باشه، از وقتيكه بهوش اومده، دائم بهانه خانوادش رو می گيره و در موردشون سؤال می پرسه.
سعی كرد مقداری شكر در قهوه اش بريزد اما انگار متوجه نبود كه درپوش ظرف را برنداشته.
_.... آخه چطور به يك بچه ی 8 ساله بگم پدر و مادر و برادرت ديگه وجود ندارند ....
_.... بگم هر سه تاشون با طلسم مرگ اون، اون ... م...مرگ خواراي رذل ... بزدل...
به اطراف اتاق وسواس گونه نگاهي انداخت، انگار كه منتظر حادثه اي باشد.
_ وحشی ها... !
مكثی كرد حالا با شدت مشغول هم زدن قهوه ی بدون شكرش شده بود.
_ تنها كاري كه كردم، دادن معجون آرامش و خواب بدون رويا بود!
آگوستوس متحير به همكارش نگاه كرد. هرگز نديده بود احساساتش را به اين شدت بروز دهد، مخصوصا او كه بعد از حوادث اخير – مرگ پروفسور دامبلدور، شخصيت محبوب و مورد احترامش – خود را بی طرف و بی تفاوت نشان داده بود.
پلی در جواب حرف هاي همكارش تنها سري تكان داد و دوباره روزنامه را به جلوي خودش كشيد. اينبار سعي كرد محتواي روزنامه را بخواند .» افتتاح كتابخانه ي جادوگران...»
براي لحظه ای گرماي خاصي دور گردنش حس كرد. آرام بدون آنكه توجه كناريش را جلب كند مداليون آويخته بر گردنش را لمس كرد. صداي آشناي آرتور ويزلي در ذهنش پيچيد.
_ سلام آگوستوس. تا يك ساعت ديگه اعضاي محفل معين شده براي عمليات، در گردشگاه چوب هاي جادويی جمع ميشن. پس خودت رو به موقع برسون!
به بهانه اينكه خسته است كمي خود را كش و قوسي داد و رو به بالمي گفت:
_ واقعا خسته ام من ديگه مي رم خونه ... ام ... صبحانه رو خونه مي خورم .
سپس در حاليكه به سرعت ردايش را بر مي داشت، سري به علامت خداحافظي تكان داد و از اتاق خارج شد.
(مي دونم طولاني شد اما حيفم اومد از اين كلمات درست وحسابي بهره نبرم خوشحال ميشم نظرت را بگي پ.كوييرل عزيز).
صدای كشيده شدن صندلی باعث شد كمی جابه جا شود و به بالا و به صورت خسته همكارش بالمی تالكوس نگاه كند.
_ بالاخره اومدی، كارت با مريض اتاق 8 به كجا رسيد.
تالكوس در حاليكه روي صندلي جا مي گرفت با حالتي كسل شانه هايش را بالا انداخت.
_ مي خواستي چطور باشه، از وقتيكه بهوش اومده، دائم بهانه خانوادش رو می گيره و در موردشون سؤال می پرسه.
سعی كرد مقداری شكر در قهوه اش بريزد اما انگار متوجه نبود كه درپوش ظرف را برنداشته.
_.... آخه چطور به يك بچه ی 8 ساله بگم پدر و مادر و برادرت ديگه وجود ندارند ....
_.... بگم هر سه تاشون با طلسم مرگ اون، اون ... م...مرگ خواراي رذل ... بزدل...
به اطراف اتاق وسواس گونه نگاهي انداخت، انگار كه منتظر حادثه اي باشد.
_ وحشی ها... !
مكثی كرد حالا با شدت مشغول هم زدن قهوه ی بدون شكرش شده بود.
_ تنها كاري كه كردم، دادن معجون آرامش و خواب بدون رويا بود!
آگوستوس متحير به همكارش نگاه كرد. هرگز نديده بود احساساتش را به اين شدت بروز دهد، مخصوصا او كه بعد از حوادث اخير – مرگ پروفسور دامبلدور، شخصيت محبوب و مورد احترامش – خود را بی طرف و بی تفاوت نشان داده بود.
پلی در جواب حرف هاي همكارش تنها سري تكان داد و دوباره روزنامه را به جلوي خودش كشيد. اينبار سعي كرد محتواي روزنامه را بخواند .» افتتاح كتابخانه ي جادوگران...»
براي لحظه ای گرماي خاصي دور گردنش حس كرد. آرام بدون آنكه توجه كناريش را جلب كند مداليون آويخته بر گردنش را لمس كرد. صداي آشناي آرتور ويزلي در ذهنش پيچيد.
_ سلام آگوستوس. تا يك ساعت ديگه اعضاي محفل معين شده براي عمليات، در گردشگاه چوب هاي جادويی جمع ميشن. پس خودت رو به موقع برسون!
به بهانه اينكه خسته است كمي خود را كش و قوسي داد و رو به بالمي گفت:
_ واقعا خسته ام من ديگه مي رم خونه ... ام ... صبحانه رو خونه مي خورم .
سپس در حاليكه به سرعت ردايش را بر مي داشت، سري به علامت خداحافظي تكان داد و از اتاق خارج شد.
(مي دونم طولاني شد اما حيفم اومد از اين كلمات درست وحسابي بهره نبرم خوشحال ميشم نظرت را بگي پ.كوييرل عزيز).
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پلی در 1389/2/7 12:42:43
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: شنبه 21 شهریور 1405 14:55
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1389/02/03
آخرین ورود: جمعه 15 بهمن 1389 10:12
از: عاشق كه ساعت نمي پرسن !!!
پستها:
49

بچه های گروه گریفیندور برای حضور در کلاس مراقبت از موجودات جادویی از سرسرای بزرگ با آن سقف اسرارآمیزش گذشته و به چمنزار شیبدار بیرون قلعه رسیدند ؛ از آنجا که همیشه هاگرید را در کنار کلبه اش منتظر آنها میدیدند با نبودن او درکنار کلبه بطور ناخودآگاه به اطراف نگاه کردند و با دیدن هاگرید یه سوی دریاچه شتافتند.هاگرید سوار بر قایقی که برای هیکل او کوچک بهنظر میرسید برای آنها دست تکان داد و گفت:درس امروزتون غذا دادن به موجوداتیه به نام سرس ؛ این موجودات عجیب که از نظر ظاهریشباهت زیادی به موجودات دم انفجاری دارن در آ...
بچه ها با شنیدن اسم موجودات دم انفجاری دیگر به بقیه ی حرف های هاگرید گوش ندادند و شروع کردند به زمزمه و پچ پچ کردن؛ آخه هنوز انگشتای دست هاگرید داخل باند بود ؛ در واقع اونا فکر میکردند که غذای سرس ها انگشتاشونه...
تایید شد!
بچه ها با شنیدن اسم موجودات دم انفجاری دیگر به بقیه ی حرف های هاگرید گوش ندادند و شروع کردند به زمزمه و پچ پچ کردن؛ آخه هنوز انگشتای دست هاگرید داخل باند بود ؛ در واقع اونا فکر میکردند که غذای سرس ها انگشتاشونه...
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1389/2/4 19:20:43
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/2/5 12:22:41
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/2/5 12:22:41
جزئیات کاربر

خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه
در سال های قبل یک اتاق بسیاز اسرار آمیز بود. کسی از آن اتاق خبری نداشت.همه میگفتند که در سال های پیش چنیدن سواره به آن جا میرفتند و کارهای عجیبی میکردند.در کنار اتاق نیز دریاچه ایی معلوم بود که در آنجا دختر بچه ای خفه شده بود.
آن اتاق همیشه خاموش و تاریک بود و کسی به آنجا نزدیک نمیشد.
تنها یک نفر به انجا میرفت که آن هم بیشتر شباهت به جن ها داشت با چشمان درشت و بزرگ.
ظاهر آن مرد بسیار وحشت ناک بود و کار های عجیبی میکرد.
مردم میگفتند که آن مرد از وفاداران سواره بوده است .
آن سواران نیز از گروه اشراف بوده اند ولی به دلیل کارهای کثیف آنها نفرین شده اند.
و آن خانه نفرین شده است.
تایید شد!
در سال های قبل یک اتاق بسیاز اسرار آمیز بود. کسی از آن اتاق خبری نداشت.همه میگفتند که در سال های پیش چنیدن سواره به آن جا میرفتند و کارهای عجیبی میکردند.در کنار اتاق نیز دریاچه ایی معلوم بود که در آنجا دختر بچه ای خفه شده بود.
آن اتاق همیشه خاموش و تاریک بود و کسی به آنجا نزدیک نمیشد.
تنها یک نفر به انجا میرفت که آن هم بیشتر شباهت به جن ها داشت با چشمان درشت و بزرگ.
ظاهر آن مرد بسیار وحشت ناک بود و کار های عجیبی میکرد.
مردم میگفتند که آن مرد از وفاداران سواره بوده است .
آن سواران نیز از گروه اشراف بوده اند ولی به دلیل کارهای کثیف آنها نفرین شده اند.
و آن خانه نفرین شده است.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/2/1 16:55:29
جزئیات کاربر

خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه
مجلس سخنوران
* جای خیلیا خالیه!
مری فریز باود :
براي شناختن من به خودم مراجعه كنيد اما شناختن زمان میبرد ! چون باطن در پس ظاهر است .
فلور دلاکور :
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چيزيه كه فكرشو مي كردم ملت جادوگر و ساحره قدر جادوگران و اعضاشو بدونين و من به این سایت وفادار میمونم !
چو چانگ :
«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»
لرد ولدمورت :
subject similarity
The difficult we do immediately, the impossible takes a little more time
ایوان روزیه :
در دشتی به وسعت زمین هیچ خرابه ای پیدا نمیکند که تن خسته و رنجورش را اندکی استراحت دهد.
زخم ها و خنجرها،هیچ وقت فراموش نخواهند شد.سیاهی شب به زودی دشت را فرا میگیرد و از او هیچ چیز باقی نخواهد ماند.
آخرین نفس های یک قهرمان.خاطراتی که به یک ذهن خسته روانه میشود میتواند کشنده باشد.
اما خاطرات او را از پای در نمیاورد.سلحشور به زودی خواهد مرد.او فرو ریختن کاخ های استوار را به چشم دید.
این پایان زندگیست.سقوط شروع شده و تاریکی دیر یا زود او را خواهد بلعید.
و او خاموش میشود!
استرجس پادمور :
اکنون هر لحظه زمزمه میکنم :
دلم واسه خودم داره میسوزه که زندگیمو باختم .... دلم واسه خودم داره میسوزه یک عمری با تو ساختم ....
پیوز :
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار در دریاچهی سختکوشی قابل دسترسیه ! »
آلبوس سوروس پاتر :
جادوگران و گروهاش فقط یک بازی است!
جیمز هری!سیریوس پاتر :
من دیگه خسته شدم، بس كه این سایت بی یویوئه!
پس دلم تا کی فضای سایبرو مهمونیه؟
من دیگه بسه برام، تحمل آینه اسرار
بسه جنگ بی ثمر، برای محفل و مرگخوار!
این همه پستیدی و بحثیدی! آخرش چی شد؟!
اون بلیت باز ِ دائم، بگو به نفع کی شد!؟
همه کویی همه عله جای جیمزا پس كجاست
این همه منو و سیر، جای زوزه هات کجاست؟!
نمیخوام دربه در تاپیک های این سایت بشم
واسه رول های همه یه سوژه ی آماده شم
یا یه جیمز ساکت و مودب و افتاده شم
وایسا عله ، وایسا کویی من میخوام بلاک بشم!
از سواری خسته شدم میخوام پیاده شم!
بیل ویزلی :
mysterious,Soon we must all face the choice
between what is right and what is easy
مجلس سخنوران
* جای خیلیا خالیه!
مری فریز باود :
براي شناختن من به خودم مراجعه كنيد اما شناختن زمان میبرد ! چون باطن در پس ظاهر است .
فلور دلاکور :
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چيزيه كه فكرشو مي كردم ملت جادوگر و ساحره قدر جادوگران و اعضاشو بدونين و من به این سایت وفادار میمونم !
چو چانگ :
«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»
لرد ولدمورت :
subject similarity
The difficult we do immediately, the impossible takes a little more time
ایوان روزیه :
در دشتی به وسعت زمین هیچ خرابه ای پیدا نمیکند که تن خسته و رنجورش را اندکی استراحت دهد.
زخم ها و خنجرها،هیچ وقت فراموش نخواهند شد.سیاهی شب به زودی دشت را فرا میگیرد و از او هیچ چیز باقی نخواهد ماند.
آخرین نفس های یک قهرمان.خاطراتی که به یک ذهن خسته روانه میشود میتواند کشنده باشد.
اما خاطرات او را از پای در نمیاورد.سلحشور به زودی خواهد مرد.او فرو ریختن کاخ های استوار را به چشم دید.
این پایان زندگیست.سقوط شروع شده و تاریکی دیر یا زود او را خواهد بلعید.
و او خاموش میشود!
استرجس پادمور :
اکنون هر لحظه زمزمه میکنم :
دلم واسه خودم داره میسوزه که زندگیمو باختم .... دلم واسه خودم داره میسوزه یک عمری با تو ساختم ....
پیوز :
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار در دریاچهی سختکوشی قابل دسترسیه ! »
آلبوس سوروس پاتر :
جادوگران و گروهاش فقط یک بازی است!
جیمز هری!سیریوس پاتر :
من دیگه خسته شدم، بس كه این سایت بی یویوئه!
پس دلم تا کی فضای سایبرو مهمونیه؟
من دیگه بسه برام، تحمل آینه اسرار
بسه جنگ بی ثمر، برای محفل و مرگخوار!
این همه پستیدی و بحثیدی! آخرش چی شد؟!
اون بلیت باز ِ دائم، بگو به نفع کی شد!؟
همه کویی همه عله جای جیمزا پس كجاست
این همه منو و سیر، جای زوزه هات کجاست؟!
نمیخوام دربه در تاپیک های این سایت بشم
واسه رول های همه یه سوژه ی آماده شم
یا یه جیمز ساکت و مودب و افتاده شم
وایسا عله ، وایسا کویی من میخوام بلاک بشم!
از سواری خسته شدم میخوام پیاده شم!
بیل ویزلی :
mysterious,Soon we must all face the choice
between what is right and what is easy
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
جزئیات کاربر

من وفادارترین فرد به هری هستم و عضو گریفیندور.حال خموش باشید و گوش دهید.امشب به یک مکان عجیب و اسرارامیز می رویم.همگی سوار بر جارو بیایید.به قسمتی از دریاچه خواهیم رفت که شباهت زیادی به قبرستان دارد.از این قرار حرفی نزنید حتی در موردش زمزمه هم نکنید.دیوار دراکو داره دراکو هم گوش داره.
تایید شد!
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط jooker در 1389/1/26 22:06:26
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/2/1 16:55:02
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1389/2/1 16:55:02
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج