جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

117 کاربر(ها) آنلاین هستند (102 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
116 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: گریفلاو
ارسال شده در: یکشنبه 2 مرداد 1390 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس با گله ای هیپوگریف سفید همچون شهزاده ی سوار بر اسب سپید بیامد و آنا را بلند کرد و با شمشیر زرین خود ملت را به زمین بینداخت و آنا را با خود ببرد تا بر در شیون آوارگان رسید .

ساختمان شیون آوارگان ظاهری بسیار وحشتناک داشت از ظاهرساختمان پیدا بود که به زودی میریزد بر سر روح های درون ساختمان چهره آنا از وحشت سفید شده بود و با صدای دو رگه ای گفت :
-این چ...ه جا...جا...ییه منو آوردی...دی ؟
سریوس که از حرف آنا خیلی تعجب کرده بود گفت: - فکر میکردم خوشت میاد من بیشتر وقتا میام اینجا و یکمی شیطونی میکنم
-حالا بیا بریم توش رو بهت نشون بدم خوشت میاد باور کن به زیر شلواری مرلین قسم

آنا دوباره نگاهی به پیکره ساختمان انداخت و با جدیت گفت: -عمرا پامو اونجا نمیذارم
سریوس با التماس و خواهش بلاخره آنا رو راضی کرد که با هم برن به داخل ساختمان دست آنا را گرفت و با هم در را گشودنند .

قــــــــــــــییــــــــــــــــیــــــــــژ
در با صدای گوش خراشی باز شد و هر دو باهم وارد ساختمان شدنند آنا با دیدن داخل خانه به سرعت به پشت سریوس رفت و او را محکم گرفت سریوس که قند تو دلش آب شد با تعجب گفت:
-عزیزم آروم باش من پیشتم نترس

آنا با صدای لرزانی گفت :
-سریوس من میترسم...تورو مرلین بیا از این جا بریم
-بیا نترس بیا بریم واست یه سوپرایز دارم ....!
وقتی به آخر راه رو رسیدن سریوس چشمان آنا را با دستانش گرفت و او را به داخل اتاق راهنمایی کرد ...
-بیا...بیا...بیا...دزدکی نگاه نکنی ها؟!

-اهان بیا حالا نگاه کن ...

صحنه زیبایی بود تمام اتاق با شمع های کوچک تزیین شده بود و نور شمع های کوچک اتاق را روشن و نورانی کرده بود یک قالیچه زیبا وسط اتاق خود نمایی میکرد که یک بطری نوشیدنی و دو جام نیز در کنارش بود
-وای .... یا مرلین .... چقدر رمانتیک ....تو چقدر مهربونی سریوس....آنا گونه ی سریوس را بوسید و در کنار او بر روی فرش نشست
بعد از چند دقیقه ی عشق ورزی

-جییــــــــــــیغ

یکهو صدای وحشت ناکی آمد و روحی با صدای وحشناک خود در و پنجره ها رو بهم میکوبید با آمدن روح به درون اتاق باد شمع ها را خاموش کرد و اتاق به
تاریکی و ظلمات قبل خود درآمد آنا با وحشت تمام از جایش بلند شد و با زدن یک سیلی جانانه به صورت سریوس با جیغ و فریاد از خانه بیرون رفت

فردای آن روز آنا در گوشه یاتاق نشسته بود و غرق در حال خواندن کتاب بود

وپسرها نیز در گوشه تالار روبه روی آنا نشسته بودنند و از خجالت نمیتوانستند به طرف آنا بروند همه ی انها جلوی آنا ضایع شده بودنند

چند روزبعد...
-دیشب دیدی آنا داخل دستشویی چیکار میکرد ؟
این را جسی داشت به دابی میگفت.
-نه ندیدم داشت چیکار میکرد ؟
-اون غیر قانونی لوازم آرایش اورده مدرسه تازه نه فقط این من آمارشو گرفتم از اون دختر هاست خلافه!

-واقعا خلافه؟اصلا به قیافش نمیاد لامصب موز مار ...

-دختره رو دیدن توی جاهای بدجور با پسرا !
-واقعا....!
دخترا همه باهم گفتن : -باید یه فکری به حالش بکنیم با این اوضاع اون میخواد همه پسرای گروهمون رو اذیت بکنه .
-دابی گفت : بریم به پسرا بگیم چطور آدمیه این آنا ....
جسی گفت: ولی پسرا حرفمون رو باور نمیکنن اونا رو طلسم خودش کرده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چشمانت را

به مناظره دعوت می کنم
Re: گریفلاو
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسیوال ،فارغ البال و به سرعت به سمت تک درخت کنار ساحل دریاچه می رفت و میخواند:
- چقد چشات قشنگه....چقد خوش آب و رنگه ....آبی به رنگ دریاست....قشنگ ترین رنگاست....هرکی ببینه چشمات....میخره ناز و ادات.

و با یک پرواز بلند خود را به تنه ی درخت تکیه داد.و ناگهان سیب های با شخصیت روی درخت ،کله ی سفید و پر موی پرسیوال را مورت تفقد و عنایت قرار دادند و پرسیوال زیر انبار سیب دفن شد.

با تقلای بسیاری از زیر سیب ها در آمد و به ناگاه چشمش بر رخسار آن پریوش ماه روی فتاد.

از فرط زیبایی رخ آن دلدار سرشک از دیده روان ساخت و پیشانی بر خاک قدومش سائید.

آن لعبت فتان با ناز و خرامان پای چون ابرش را بر دیدگان و صورت آن پیرمرد بدبخت نهاد و به کنار او نشست.

پرسیوال از فرط شعف چنان فریادی بزد که أذن های آن شهدخت به آزار آمد و بر او بتافت.

پرسیوال به زبان آمد و بگفت:
- از چه تو را بدین زیبایی و جمال می بینم؟مگر تو دخت خدایی یا دلبند رسولش؟

آنا زبان باز کرد و به ندا آمد:
- ایها البرسیوال....من بسی میل به دیدار تو پیدا کردم و دعوتت را قبول....و ایدر تو چرا موجب آسایه ی مرا آن چنان که در سرسرا اجرا کردی و مرا دیده ی حیرت ،متمرکز ماند،فراهم نمی کنی؟

به ناگاه آن پیر فرتوت چوبدستیش را به آب دریاچه گرفت.

فواره هایی به آسمان بلند شدند از نوع موزیکال،چنان نور های رنگی بر آسمان بدرخشید که همه را انگشت حیرت به دندان گزان شد،باد به امر پرسیوال چنان در میان شاخه های درخت پیچید که خود نوایی بود از نای و نی ، پری های دریایی به سطح آب آمدند و شروع به رقص و پایکوبی کردند، زیباترین آنان اینگونه میخواند و می رقصید:
- یه امشب شب عشقه ....همین امشبو داریم....چرا قصه دردو ....به فردا نگذاریم....عزیزان همه با هم بخونید....یه امشب شب عشقه یه امشب شب عشقه.....بخندید و بخونید ،بدونید....یه امشب شب عشقه یه امشب شب عشقه....

لعبت فتان و مجنون حیران و دیگر دانش آموزان هم با آنها هم صدا شدند.

دگر بار با اشاره ی چوبدستی پرسیوال گله ای سمکات (ماهی ها)دریاچه به پرواز درآمده و به انجام حرکات آکروباتیک مشغول بشدندی و بسی بیریک برقصیدند و آنا در نهایت لذت بر گونه ی پرسیوال گلبوسه ای بنواخت چنان که جای ماتیک سرخش به سان لب لعل گونش بر آنجا ماند.

که به یکباره...

سیریوس با گله ای هیپوگریف سفید همچون شهزاده ی سوار بر اسب سپید بیامد و آنا را بلند کرد و با شمشیر زرین خود ملت را به زمین بینداخت و آنا را با خود ببرد تا بر در شیون آوارگان رسید .

پرسیوال ناکام چنان بر سر خود بکوفت که بیهوش شد و بر زمین فتاد....
لعبت فتان حال به کنار مجنونی دیگر بود....سیریوسی که واله و شیدای طره ی گیسوان او بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در 1390/5/2 0:10:04
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
Re: گریفلاو
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسیوال از لوستر تالار در حالی که از آنجا دیدبانی می کرد ، افتاده بود و باعث شده بود کل تالار پر از گرد و خاک شود و ای گرد و خاک ها دوشیزه انا را اذیت می کرد!

انا: « وای ... چرا اینجا اینطوری شد؟! »

در این لحظه صدای منفجر شدن چیزی آمد و چند مین بعد تمام گرد و خاک ها تغییر رنگ دادند و تبدیل به دود های قرمز شدند که بیشتر در شکل قلب بودند.

انا گفت: « وای ... چقدر قشنگه »

در این هنگام جرج ویزلی از بین دود بیرون آمد و در حالی که چیزی در جیب ردایش جا می داد ، گفت: « من بودم که اینکارو کردم ... خوشتون اومد؟ »

انا در حالی که دستانش را در چانه اش قرار داده بود و پشت سر هم پلک می زد با سرش حرف جرج را تایید کرد.

در این هنگام که جرج فرصت را غنیمت شمرده بود ، گفت: « می تونم شما رو تا تالار سراسری همراهی کنم؟ »

انا بار دیگر با حرکت سر حرف جرج رو تایید کرد و به آرامی از پله ها پایین آمد و در حالی که دستش را روی دست جرج قرار داده بود ، شروع به حرکت کرد.

تالار سراسری

جرج و انا در کنار هم نشسته بودند و در حال غذا خوردن بودند و جرج در هر ثانیه ، نیم سانتی متر صندلیش را به انا نزدیک می کرد تا اینکه دیگر جا نداشت نزدیک تر شود. ()

در این هنگام تمام صورت های گریفندوری که انا را می پاییدند ، به طرف پرسیوال چرخش کرد که با چوب دستیش داشت کار های عجیب غریب می کرد. در این هنگام انا که بسیار هیجان زده شده بود ، از صندلیش بلند شد و به طرف پرسیوال رفت.

پرسیوال همینکه انا را کنار خودش دید ، کارش را قطع کرد و رو به انا گفت: « اگر دوستش داری بعد از کلاس معجون سازی ، کنار دریاچه بیا تا بهت یاد بدم! »

انا که بسیار هیجان زده شده بود ، با سرش حرف پرسیوا را تایید کرد و بدون آنکه برگردد و غذایش را تمام کند ، به طرف کلاس معجون سازی رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1390/5/1 15:29:03
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: گریفلاو
ارسال شده در: جمعه 31 تیر 1390 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



کنار شومینه گریف ...

بله دوستان؛ تعداد کثیری از دانش آموزان گریف اعم از دختر و پسر که بیشتر برای نقش های سیاهی لشکر استخدام شده اند گرداگرده! تالار ایستاده بودند و به فرد مذکور در پست گودریک خیره شده بودند!
- باز هم خیره بودند!
.
.
.
آنها همچنان خیره اند!
.
.
.
تعدادی خیره تر بودند!
.
.
.
تـــــــق، بووم ( افکت ترکیدن عینک 3بعدی یکی از آن موجود خیره!!!!)



دخترک تازه وارد داستان ما که با چهره ی معصوم و از خجالت گلگون شده ی خود با نگرانی به جمع نگاه میکرد هر از گاهی سرش را سمت چند دختر که کنار پنجره ایستاده بودند میچرخاند، گویا با چشمهایش آنان را برای نجاتش فرا میخواند!
سارا درحالی که پوزخندی بر لب داشت و در دل به دلفریبی آنا غبطه میخورد رو به جسی کرد و گفت:
- اگه جغدپرونی هات با ریگولوس تموم شد بیا بریم پیش این تازه وارد، از وقتی اومده یک سانت شک دارم نفس هم کشیده باشه!!؟!
جسی روبان روی موهایش را سفت کرد و با لبخند به سمت دخترک شتافتند!


- چند دقیقه بعــــــد ؟!!

- خب عزیزم! نظرت درمورد تالار ما چیه؟!
آنا بار دیگر دسته ی چرمی کیفش را پیچاند و گفت:
- اینجا خیلی قشنگه و بچه های خوبی داره ! امیدوارم بتونم دوست خوبی برای شما باشم!
- البته عزیزم! ما از حضور تو خوشحالیم! فکر میکنم بهتر باشه استراحت کنی !! مگه نه سارا ؟!؟
سارا که حواسش هنوز به نگاههای پسرها بود با حواس پرتی حرف جسی را تایید کرد و لبخندی مصنوعی بر لبانش نقش بست!



- صبح روز بعــــد!!!

اولین روز مدرسه برای آنا، که سرحال از خواب برخاست، شروع شده بود!!
ردای مشکی و قرمز رنگش را به تن کرد و با لبخندی ذاتی از خوابگاه دختران خارج شد ولی به محض آنکه سرش را بلند کرد ، سیریوس بلک را دید که با تعدادی گل رز درست جلوی درب ایستاده بود!
- دوشیزه فالونی ! از ورودتون به تالار واقعا خوشحالم! آیا مایلید با هم صبحانه بخوریم ؟!؟!
آنا متعجب از برخورد سیریوس دستی به موهایش کشید و در ذهن به دنبال جواب بود که، جیمزتدی فریاد زد:
- اگه پیشنهاد اونو قبول کنی میدم نهنگم گازت بگیره !!!
آنا :
در همین حال صدای شکسته شدن شی ای به گوش رسید ، همه ی سرها به سمت پرسیوال چرخید !!



________________________

بعد از مدتها اینجا پست زدم! امیدوارم بد نشده باشه! موفق باشین !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسیکا پاتر در 1390/4/31 1:16:21
Re: گریفلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1390 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

بانوی چاق کنار می رود و دختری با مو های قهوه ای رنگ و با چشمانی پسر کش () و همبنطور صورتی بدون چروک و سفید ، وارد تالار می شود. اول به طرف تابلوی اعلانات می رود و مشغول خواندن آن می شود اما دیری نمی گذرد که گودریک گریفندور وارد تالار می شود و کنار دختر می رود و در حالی که دستش را در شانه ی او می گذارد ، می گوید: « خب تمام گریفندوری ها توجه کنن ... ایشون انا فالونی ، دانش آموز جدید هاگوارتز و عضو گروه گریفندور هستن ... خب دیگه زود باشین بیایین باهاش آشنا بشین! »

در همین هنگام گریفندوری ها همه شان از یک سوراخ سنبه ، بیرون آمدند و منظره مقابلشان را تماشا کردند اما از نظاره کردن منظره مقابلشان سیر نشدند. ()

گودریک گریفندور بار دیگر گفت: « خب دیگه بیایین با هم گروه جدیدمون اشنا بشین! »

----------------

خب موضوع از این قراره که یک گریفندوری دختر ، تازه وارد تالار شده و تمام گریفندوری ها که پسر هستن ، عاشق دختر تازه وارد می شن که ای افراد از این قرار هستن: جرج ویزلی - آقای الیواندر - پرسیوا دامبلدور - سیریوس بلک - جیمز سیریوس پاتر و تد ریموس لوپین و .... هستن.

خب سوژه رو ادامه بدین ... هر طوری که خواستین فقط زود تمومش نکنید. الان هر کی می خواد ادامه بده ، می تونه خودش تو داستان بره جلو و شروع کنه و به حرف زدن با دختر ... کلا هر کس موضوع رو به نفع شخصیتش خودش جلو ببره فقط زیاده روی نشه!

موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
گریفلاو
ارسال شده در: پنجشنبه 30 تیر 1390 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام

خب احساس کردم تالار بزرگ گریفندور نیاز به کمی عشق داره و برای همین این تاپیک رو زدم. در این تاپیک ماجرا های عشقی اعضای گریفندور قرار می گیرد که پر از هیجان و عشق هست.

ایده ی این تاپیک از تالار هافل گرفته شده

موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 18:05:04
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.