انصراف- منم بازی! منم بازی!
- بکش دستتو کچل! کوافلو کچلی کردی! برو تیله بازیتو بکن! چخه!
کاپیتان سال پنجمی تیم اسلیترین کوافل را از دستان دانش آموز کچل سال اولی بیرون کشید و او را با لگدی به اعماق جنگل ممنوعه پرتاب کرد.
نام کودکی که لحظاتی بعد با بینی زیر درختان جنگل سقوط کرد {و در همان حادثه بینی اش را از دست داد}، "لرد ولدمورت" بود.
لرد ولدمورت روی زمین زانو زده بود و به دنبال دماغ گم شده اش می گشت.
قطرات اشک که با خون دماغ نداشته اش در هم آمیخته بودند، قطره قطره زیر درخت را خیس می کردند.
لحظاتی بعد، ولدمورت کوچک ناامید از یافتن بینی، به زحمت از جایش بلند شد و ردایش را تکاند.
نگاهی به خورشید که در حال غروب بود انداخت و به سمت ساختمان مدرسه دوید.
نمی خواست به تماشای مسابقه دیر برسد.
شص سال بعد – خوابگاه پسران گریفندور :
- وای به حالتان اگر روز مسابقه خرسند نباشید! بعد از مسابقه من دانم و شما، هرآینه اگر بهترینتان را ارائه ننمایید، حالتان را اخذ می نمایم!

گودریگ گریفندور شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و با حرکتی نمایشی روی نزدیک ترین تخت پرید و دوباره فریاد زد:
- زین همرهان سست عناصر، دلم گرفت!..
صدای شلیک خنده در خوابگاه پیچید.
- اینجا چه خبره!!؟ چرا هنوز نخوابیدین!؟
این فریاد استرجس پادمور، کاپیتان تیم کوییدیچ گریفندور بود که در آستانه ی در ایستاده و با خشم به پسرها نگاه می کرد.
خنده روی لب گریفندوری ها خشکید. گودریگ آب دهانش را قورت داد و با چشم غره ی استرجس خودش را روی تختی که ایستاده بود انداخت و ملافه را بر سرش کشید و صدای خر و پفش به هوا رفت.
استرجس وارد خوابگاه شد و در را پشت سرش بست. پسرها به سرعت، یکی پس از دیگری پرده ی تختشان را می کشیدند.
بالاخره وقتی تنها صدایی که سکوت خوابگاه را می شکست خر و پف های ساختگی بود، استرجس صدایش را بلند کرد:
- نیمه شب وقت خوابه!؟ اونم شب مسابقه کوییدیچ؟ وای به حالتون اگه روز مسابقه سرحال نباشین! بعد از مسابقه من میدونم و شما، در هر صورت اگه تمام سعیتونو نکنین، خودم حالتونو می گیرم!

سپس در حالیکه زیرلب می خواند "زین همرهان سست عناصر، دلم گرفت.."، از خوابگاه بیرون رفت تا برای بار آخر قبل از خواب، تاکتیک های مسابقه ی فردا را مرور کند.
شص سال قبل – انبار کوییدیچ هاگوارتز:
- منو بازی نمیدین ها؟ دل ِ منو میشکونین آره؟ باشه..لوموس!

نورافکنی انبار را روشن کرد. ولدمورتک (ولدمورت کوچک) که برای بهبود بینایی اش در تاریکی به چوبدستی نیازی نداشت، به عنوان تشکر دستی به سر طاسش کشید و دوباره به جستجو مشغول شد.
- باید همین ورا باشه..منو بازی نمیدین؟ ندین. اما من تو کوییدیچ جاودانه میشم. بخشی از من همیشه کوییدیچ بازی می کنه! .. آهااااا! ایناهااااش!
ولدمورتک با اشتیاق به اسنیچ طلایی که در بند جعبه ی چوبی اش بال ها را بسته و آرام گرفته بود، چشم دوخت.
شص سال بعد - زمین کوییدیچ هاگوارتز:
- باژی شروع شد.
- این چه طرز ِ گزارش کردنه!

دلوروس آمبریج بود که بر سر مورفین گانت، گزارشگر بازی، فریاد می کشید:
- باحال گزارش کن گانت!

- باژی باحال شروع شد.
- منظورم این نبود! گزارشگر همیشگیمون کجاست!؟
- اونژا!
مورفین گانت به لی جردن اشاره کرد که کوافل را زیربغل زده بود و سعی داشت مهاجمان حریف را دریبل کند.
آمبریج آهی کشید و به مورفین اشاره کرد که گزارشش را ادامه دهد.
- اشامی بشه های گریفندور رو براتون میخونم. یدونه اشترجش دارن که در به در ِ اشنیچه، یدونه شلوار لی دارن که بلده جاروشواری کنه، یدونه گودریگ دارن که گریفندوره، دوتا مدافع دارن که یکیشون بوژبوژیه یکیشونم توله گرگ ژشت و به مقدار لاژم ویژلی!
تد ریموس لوپین بلاجری را که مستقیما به سمت ِ استرجس روانه شده بود رها کرد و دسته جارویش را به سمت جایگاه اساتید کج کرد و مقابل گزارشگر ایستاد.
- آهای مفنگی! دفعه ی آخرت باشه به جیمز میگی بوژبوژی!
- برو بابا مجازی!
در همین لحظه صدای جیغ گوشخراش دافنه گرینگراس توجه جمعیت را به خود جلب کرد و باعث شد بازیکنان هم برای لحظه ای از بازی دست بکشند.
- سوووووووووووووووووسک! سووووسک!

- بــــــــــعله! به نژر میرشه لی جردن روی مهاجم ِ راونکلاو شوشک انداخته، ناجوانمرد! داف به این خوبی. چطور دلت اومد؟
لی که سعی داشت سوسکش را از میان موهای دافنه بیرون بکشد و به آستین ردایش برگرداند سراسیمه عذرخواهی می کرد و تلاش می کرد دافنه را قانع کند که لی نبود و سوسکش بود، تقصیر آستینش بود.
اما دافنه گوشش به این حرف ها بدهکار نبود، جارویش را بالا کشید و به سمت تام ریدل پرواز کرد:
- تام! تام! اینو از موهام بکش بیرون!
- من نمیتونم من مجازی ام.

دافنه دوباره جیغ کشید و به سمت فلور پرواز کرد که بی توجه به او، از اول بازی به نقطه ای در نزدیکی دروازه ی گریفندور خیره شده بود و با این حرکتش استرجس را که مدام دور حلقه های گریفندور به دنبال اسنیچ می گشت گیج کرده بود.
- فلور! سوسک تو موهامه! سوسک!!

- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

در میان جیغ ساحرگان راونکلاو، مهاجمان گریفندور شش گل زده بودند.
لودو بگمن در حالیکه سعی داشت با یک چوبدست هر دو بلاجر را به سمت لی و گودریگ که مالک کوافل بودند منحرف کند رو به دختران تیمش فریاد زد :
- داریم می بازیم بچه ها! بیخیال دیگه! فقط یه سوسکه!! آماندا بیا کمک!!
اما دافنه، فلور ، آماندا، لینی و لونا به طور گروهی از سویی به سوی دیگر ورزشگاه پرواز می کردند و جیغ می کشیدند.
خیلی خیلی دورتر- زیر سایه ی علامت شوم:
- اخ!
- چی شد ارباب!؟
- زخمم! زخم ِ جای دماغم درد میکنه!
- ولی..ولی شما قول داده بودین ذهنتونو به روی پاتر ببندین ارباب!
- نمیتونم! حتما نزدیک ِ یکی دیگه از هورکراکسامه! حتما میخواد یکی دیگه شونو نابود کنه! اَخ!
- ارباب! :worry:
ولدمورت برای بار دوم مشتش را به میان صورتش کوبید. چشم هایش را بست و میان درد طاقت فرسای دماغگاه، به هورکراکس هایش فکر کرد.
و بالاخره آن را دید. اسنیچش را دید. اسنیچ قدیمی را که در یازده سالگی هورکراکس کرده بود. دست هایی پشت پرده را دید که در جستجوی پاره ی تنش بودند.
- بلا بچه ها رو خبر کن پاق! کنین وسط زمین کوییدیچ! به سالی هم خبر بده من دارم حمله میکنم درو وا کنه!
لرد ولدمورت آپارات کرد و بلاتریکس را تنها گذاشت که زیرلب می گفت:
- چشم! ولی شما هم باید با پروفسور دامبلدور راجع به این دردا حرف بزنین ارباب.
ایالت های جنوب غربی آمریکا – کلرادو:
- ییییییییییییها!
تبر مرد نیمه سرخ پوست چند تار از موی بلاتریکس را برید و به درخت پشت سرش میخ کرد.
- یعنی چی که داره حمله می کنه درو وا کنم؟! تو از طرف ِ ابر سفید اومدی؟
بلاتریکس که خودش هم نمی دانست چرا باید به سالی خبر حمله ی اربابش را می داد و احساس می کرد در تشخیص سالی موردنظر دچار اشتباه کوچکی شده، جویده جویده گفت:
- نــ...ـه! اما من خیلی سریال شما رو دوست دارم. همیشه می بینم. به دکتر مایک سلام برسون و لپ کیتی رو از طرف ِ من بکش! :worry:
تبر بعدی سالی از جایی گذشت که تا لحظاتی قبل سر بلاتریکس در آن جا قرار داشت.
بلاتریکس غیب شده بود.
زمین کوییدیچ هاگوارتز:
سالازار اسلیترین در لژ مخصوص نشسته بود و آب پرتقال می خورد.
دلوروس را می دید که همزمان بر سر گزارشگر بی حال داد می کشید، یکی یکی به تالار های خصوصی سرک می کشید و اخطار می داد که سریعا ترکیب تیمی شان را اعلام کنند، داوری بازی را می کرد، پاسخگوی سوالاتی بود که در دفتر مدیریت مطرح می شد و پشت گوش گربه هایش را نوازش می کرد.
هوا تاریک شده بود. حتی تشخیص رنگ ِ ردای بازیکنان برای مدیر هاگوارتز سخت بود.
ناگهان سوزشی را در ساعدش احساس کرد. خودش بود. علامت لرد سیاه!
صدای بلاتریکس، مرگخوار مقرب لرد به گوشش رسید:
- سالازار! ارباب می خواد به هاگوارتز حمله کنه! گویا هورکراکسش در خطره، ممنوعیت آپارات هاگوارتز رو بردار ارباب الان احتمالا پشت دره، ما هم الان میایم!
آپ پرتقال در گلوی سالازار پرید. بلافاصله آستین ردایش را پایین کشید و بشکن زد. ممنوعیت آپارات را برداشته بود.
- هشتاد – صفر به نفع ِ گریفندور. اشنیچ هنوژ پیدا نشده. حوشله مون شر رفته. بیاین بشینیم شای نبات بخوریم.
استرجس از جارویش پیاده شده بود و روی زمین، کنار ِ پایه ی حلقه دروازه های گریفندور، میان چمن ها به دنبال اسنیچ می گشت. شک نداشت که فلور دلاکور قبل از آنکه به دیگر ساحره های تیمش بپیوندد دقایقی طولانی را به دروازه های گریفندور خیره شده بود.
پاق!
- یوهاهاهاها!
من ارباب لرد ولدمورت ِ کبیــ...- جیییییییییییییییییییغ!

لرد ولدمورت که به تازگی وسط زمین و هوا ظاهر شده بود جاخالی داد تا با ابری عظیم و جیغ جیغو برخورد نکند.
- کله کچلتو بدزد!
این را جیمز سیریوس فریاد زد که بلاجرش را به سمت ِ لودو بگمن پرتاب کرده بود.
ولدمورت سرش را دزدید و بلاجر را دنبال کرد که در زمین راونکلاو توسط ِ لودو دریافت شد.
لودو : آقا نامردیه شما دونفرین.
جیمز: باو تدی که مجازیه حساب نیست. بزن سرویسو.
لودو شانه هایش را بالا انداخت و بلاجر را دوباره به سمت جیمز پرتاب کرد.
لرد ولدمورت صدایش را صاف کرد و با بیشترین ولومی که حنجره اش اجازه می داد فریاد زد:
- یوهاهاهاها!
من ارباب لرد ولدمورت..- اوووووووووه...بیل! قهرمان ِ من!

بیل ویزلی که ساعت ها پیش دروازه اش را رها کرده بود،سوسکی را که از میان موهای دافنه بیرون کشیده بود پیروزمندانه در دست راستش رو به جمعیت تکان میداد و در ورزشگاه دور افتخار می زد.
- به نژر میرشه جشتجوگر اشنیچو گرفته. جمعیت داره بهش ابراژ احشاشات میکنه. بالاخره باژی تموم شد! ارنی! منقلو آتیش کن که اومدم.

- چی داری میگی مردک ِ مفنگی! جستجوگر منم! اسنیچم هنوز پیدا نکردم! آهاااااااای!
کسی به فریاد های استرجس که از نقطه ای تاریک روی زمین اعتراض می کرد توجهی نداشت.
ولدمورت سرگردان بود. هیچ کس به او هم توجهی نداشت.
- داداش! نورافکن! دمت گرم! بیا وایسا بغل ِ دروازه ی من، چش داشته باشم ببینم حداقل این نامردا کدوم حلقه رو هدف می گیرن، کمتر گل بخورم!
ولدمورت، راضی از اینکه کسی او را دیده به سمت ِ صدایی حرکت کرد که خطابش کرده بود.
- یه چیژی تو دشتای دلاکور برق میژنه. اون دیگه واقعا اشنیچه! 150 – 140 به نفع راونکلاو! راونکلاو برد!
فلور دلاکور با لپ های گل انداخته روی زمین کوییدیچ ایستاده بود و اسنیچ را بالا گرفته بود. روبرویش بیل ویزلی عاشق پیشه زانو زده بود و جعبه ی خالی اسنیچ را در دست داشت.
پاق! پاق! پاق! پاق!
پاق! پاق! پاق!
پاق! پاق!
پاق!
مرگخواران یکی پس از دیگری در ورزشگاه ظاهر می شدند. جمعیت، وحشت زده یکدیگر را هل می دادند تا زودتر از ورزشگاه بگریزند.
- آوادا کداورا!!
جنازه ی تام ریدل که از روی جارویش به سمت ِ زمین سقوط می کرد باعث شد اینبار همه ی ورزشگاه صدای لرد ولدمورت را بشنوند که می گفت:
- یه اسم شیک و با ابهت برای خودم ساختم، که اسم ِ توی مشنگو یدک نکشم بعد خیره خیره تو چشای من نگا میکنه میگه بهت افتخار میکنم، نورافکن خوبی شدی! مرگخوارا! حملــــــــــــــه!!
ارتش سیاهی به اشاره ی ولدمورت فریادی کشیدند و همه با هم به سمت فلور دلاکور حمله ور شدند.
فلور: به جان خودم منم از خودتونم!
مرگخواران بی توجه به او، فریاد زنان نزدیک می شدند.
فلور با وحشت خودش را پشت بیل پنهان کرد.
- بیل! از من محافظت کن!
اما قبل از آن که جمله ی فلور منعقد شود، بیل فلنگ را بسته بود.
ساعتی بعد – زمین کوییدیچ هاگوارتز:
- من من!
- تو تو!
- کشــــیــــدم.
- کی رو؟
- مورفینو!
مورفین گانت سیگارش را تف کرد و سلانه سلانه به سمت گروه لینی وارنر رفت.
حالا تنها کسی که از هر دو گروه جدا افتاده و میان زمین کوییدیچ ایستاده بود...
- ارباب!

- هوم!؟

- افتخار میدین تو تیم من بازی کنین؟

- اهوم!!

ولدمورت دست ها را در جیب ردایش فرو برد و به سمت گروه لاکهارت رفت. از اسنیچ عزیزش چشم برنمی داشت. چه چیزی از این بهتر؟ اسنیچ را نجات داده بود. پدرش را کشته بود. کلی آدم فراری داده بود و حالا در آخرین ساعات شب در یک تیم کوییدیچ یارکشی شده بود!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







همینطور میرن بالا و بالا می بینن خداوند داره با فرشتگان کوییدیچ بازی میکنه. جستجوگران خجالت میکشه به خالق بگن بده اسنیچو اما به دنبال راهی میگردن که با اعمال نیکو، خداوند بهشون ببخشه اسنیچ رو. دریغا که نمیدونن میلیارد ها سال نوری با کره زمین فاصله دارن و الان برگردن، اصلا معلوم نیست کسی وجود داره یا نه.
) به تابلوی امتیازات خیره شده بودند.