جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 27 مرداد 1393 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ممنون از انتقادهاي سازندتون.قوانين و حتي تعرفه نمايش نامه نويسي را هم خوندم.عكسي نديدم شايد دقت نكردم.باتوجه به بقيه نمايشنامه ها اين رو نوشتم اميدوارم خوشتون بياد:
هري از تخت خواب بيرون امد.شنل نامرىى اش را برداشت و در جيبش گذاشت.نگاهى به رون کرد که هنوز خواب بود وصداى نفس هاى عميقش اين اطمينان خاطر را
به هري ميداد
از اتاق بيرون امد و از تابلوي خانم چاق گذشت.خانم چاق زير لب غرولندي به هري كردو بعد دوباره به خواب رفت.هري شنل را از جيبش بيرون اورد و روي سرش كشيد.وقتي وارد راهرو شد ناگهان گربه فليچ مقابلش ظاهر شد.گربه چندلحظه ايستاد و محلي كه هري ايستاده بود را بوييد،اما چون چيزي پيدا نكرد از انجا دور شد.هري اتاق ها را يك به يك رد كردوبعد وارد اتاقي شدكه سال ها پيش به طور اتفاقي ان را يافته بود.
اتاق همان طور بود كه هري به خاطر داشت وحالا تنها تغيير ان گرد وخاك بيشتري بود كه روي وسايل انبار شده
بود.هري شنل را تا کرد و دوباره در جيبش گذاشت.به گوشه ى اتاق رفت.نفس عميقي كشيد و پرده را از روى ايينه برداشت.بلافاصله پدرومادرش در ايينه ظاهرشدند كه داشتند براي هري دست تكان ميدادند.ان روز تولد هري بود واو مي خواست كه كنار والدينش باشد هر چند ان تصویر غيرواقعي باشد.هري به پدرومادرش زل زد و گفت:دوستتون دارم. "اون ها هم خيلي دوستت دارند هري!" هري بابا وحشت به عقب بازگشت.دامبلدورکه با شمشيري به دست مانند هميشه ارام و خونسرد در مقابلش ايستاده بود.
-پروفسور!؟...من فقط مى خواستم...
-هرى!من مى دونم امروز تولدته.
بعد دستش را در جيبش كرد و برگه اى بيرون اوردو گفت:پدرومادرت قبل از مرگشون اين نامه رو براي تو نوشتند و فكر مي كنم امروز بهترين زمان براي دادن اين نامه به توست.البته براي دسترسي نداشتن ديگران به نامه اون رو طلسم کرده اند ولى من مى تونم با شمشير گريفيندور اون رو برات باز كنم، دوست دارى؟
هرى بدون معطل گفت:بله,لطفا.
دامبلور با شمشير نامه را باز کردوبه هرى داد و گفت:تولدت مبارک هرى.و بعد هرى را تنها گذاشت
هري نامه را باز کرد.نامه اى محبت اميز با قلم مادرش و عکسى که در ان هرى در اغوش پدر و مادرش بود و در اخر اضافه شده بود"خيلي دوستت داريم هري"
هري اشك چشمانش را پاک کرد بوسه اى به نامه زد و رو به پدر ومادرش که همچنان برايش دست تكان مي دادند گفت:ممنونم اين بهترين كادوي تولدم بود.


وسط جمله ها اینتر نزن و در آخر بندها به جای یکبار 2 بار اینتر بزن تا ظاهر نوشته ت مرتب تر بشه.
بعد از نوشتن پستت حتما یکبار مرورش کن تا اشکالات تایپی و املاییش رو برطرف کنی.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط خديجه در 1393/5/27 13:28:14
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/27 20:11:30
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 26 مرداد 1393 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشيد گفتم شاید جمله اخر رو يه جادو گر هم نتونه بخونه پس ترجمه مى کنم:اگه از اين داستان هم خوشت نياد من بهتره عضو نشم.....اين طوري نگاه نکن ميدونم اصلا شبيه اون جمله نيس ولي با گوشى نوشتن سخته خب.راستي من به جاي شمشير نامه را با جادو باز كردم ببين چه خلاقم تاييد كن ديگه ساعت 02:00خوابم مياد واس اين داستان بيدار موندم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 26 مرداد 1393 01:30
نمایش جزئیات
آفلاین
راستش حق داشتي خيلي بدبود.اميدوارم از اين يكي خوشت بياد:دامبلدور براي دومين بار نامه را بررسي كرد سرش رابلندكرد به هري زل زد گفت:گفتى نمى دونى اىن نامه از کجا اومده؟ هرى نفسش را بىرون داد و با غيظ گفت:من که بهتون گفتم ىه نفر اون رو روى ميزم گذاشته بود و فقط اصرار هرمايني بود كه اون رو پيش شما اوردم هرمايني مى گفت شاید نامه طلسم شده باشه كه البته من اينطور فكر نمي كنم..بعد به دامبلدور زل زد و گفت:طلسم نشده درسته؟دامبلدور از روى صندلى اش بلند شد چوبدستي اش را بالا برد و گفت:هري تو بايد بيشتر به هرمايني اعتماد كني. طلسمت را اشكار كن.نامه منفجر شد.هري فقط توانست سرش را پايين بياورد و وقتي دوباره سرش رابلند كرددامبلدور را ديد كه سرش را روي ميز خم كرده بود.جهت نگاهش را دنبال کرد و نامه را ديد كه با وجوکاغذ پوسيده اش هيچ تغىىرى نكرده بود. هرى به ارامي گفت:چى شد...اما حرفش تمام نشد چون دامبلدور چوب دستي اش را بالا برد و اىن بار هرى زودتر سرش را پاىىن برد و فقط صداي دامبلدور را شنيدکه فریاد زد:رازت را شکار کن تام.هرى نمى دانست تام کيست اما وقتی سرش را بلند کرد نامه را دىد که حالا چند تکه شده بود و در ميانش عکسى دىده مى شد-راستش خودمم نفهمىدم منظورت از عکس چى بود ولى ىه چىزى از خودم مى نویسم حالا-و دامبلدور که در حاليکه لبخند مى زد روى صندل اش نشست و گفت:تام و من اىن عکس رو سال پىش از خروجش از مدرسه با همگرفتىم اون جادوگر خىلى خوبی بود اما به جاى خدمت, قدرت راانتخاب کرد...... ديگگهر از اىن گوشت نماد من بهتر عضو نشم.


اول اینکه شما بعد از ارسال یک پست تا 24 ساعت فرصت برای ویرایشش داری و بنابراین نیازی به ارسال پست دوم نیست.
دوم اینکه اولین مرحله ی ورود به ایفای نقش خوندن قوانینه. اگه قبل شرکت در کارگاه نمایشنامه نویسی قوانین رو می خوندی، عکس اینجا رو زودتر پیدا می کردی و بر اساس اون رولت می نوشتی.
سوم اینکه داستانی که نوشتی خیلی بهتر شده اما اشکالات تایپی فراوانی داره و ضمنا بخش باز کردن نامه با شمشیر رو هم شامل نمیشه و اسم این مورد آخر رو نمیشه خلاقیت گذاشت. نمایشنامه ی شما باید در مورد عکس باشه.
چهارم اینکه هیچکس شما رو مجبور نکرده با موبایل رول بزنی و یه متن پر از غلط تحویل بدی. توی ایفای نقش اعضا برای پستشون وقت میذارن و سعی می کنن با کمترین اشکال، بهترین متن رو بنویسن و از کسی هم طلبکار نیستن. بنابراین اگه من با این پست شما رو تایید کنم به اون اعضا و زحماتشون بی احترامی کردم.

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/27 2:37:46
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
نمايشنامه
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1393 20:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هري عينك گردش راصاف كرد ويك بار ديگه سعى کرد چيز جادويي را كه هرمايني مي گفت دران ببينداما جز كاغذكاهي ودرحال پوسيدن نتوانست چيزي ببيند,و گفت:باشه به حرفت گوش مى دم و ميرم پيش دامبلدور.بعدازمقابل چشمان شکاک هرمايني و رون كه از هرمايني عصباني بود گذشت و به سمت دفتر دامبلدور رفت. بعدازكوبيدن در وارد شد دامبلدور سرش را از روي كتاب بلند كرد عينكش را برداشت و گفت:بيا هري! هري روي صندلي نشست،نامه را روي ميز گذاشت و گفت:اين نامه رو بايدبهتون نشون ميدادم.بايد بازش كنيم. دامبلدور نگاهى به نامه انداخت و گفت: خوب شد که پىش من اوردى چون جادو شده.ىه جادوى خيلي قوي كه فقط با بزرگترىن خنثي كننده جادوهاى سياه ميشه بازش كرد......


داستانت خیلی کوتاه و فشرده ست و اصلا بخش مربوط به عکس رو ننوشتی. سعی کن توضیحات بیشتری اضافه کنی و برای نامه و اینکه از طرف کیه و توش چی نوشته هم داستانی بنویسی.

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/25 12:12:48
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1393 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در گوشه ی اتاق با حرص به قیافه ی پر از آرامش دامبلدور خیره شده بود و داشت با خود فکر میکرد کاش دامبلدور در باز کردن نامه کمی سرعت عمل به خرج دهد چطور میتوانست در چنین شرایطی اینگونه با ارامش به کار خود بپردازد.دامبلدور بعد از چند بار زیر و رو کردن نامه با لبخند تمسخر امیزی که بر گوشه ی لبهایش بود رو به هری گفت:هری،پسرم همونطور که قبلا بهت گفتم تام ریدل با همه ی هوشی که داره بعضی وقتا یادش میره که معلم قدیمیش بیشتر از چیزی که فکر میکنه در موردش اطلاعات داره و با افکارش آشناست. هری که متوجه منظورش نشده بود همچنان در سکوت به استادش خیره شد و منتظر ادامه ی حرف های دامبلدور ماند.سر میز شام یکی از دانش اموزان نامه ای از دامبلدور برایش آورده بود که به محض صرف شام به دفترش برود.
دامبلدور ادامه داد این نامه رو تام ریدل در کمد اتاقش در یتیم خانه مخفی کرده بود.افسون پیچیده ای برای جلوگیری از بازکردنش به کار برده ولی خوشحالم که بگم من راه باز کردنشو میدونم و اون چیزی نیست جز شمشیر گریفندور...


سعی کن برای نوشته هات پاراگراف بندی داشته باشی. مثلا قبل از "دامبلدور بعد از چند بار..." می تونستی 2 بار اینتر بزنی تا ظاهر پستت زیباتر و خوندنش آسون تر بشه. کوتاه ولی خوب بود.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/24 19:05:13
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1393 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور خسته بود امد بنشيند كه نامه اي روي ميزش ديد امد بازش كند ولي خيلي سفت بودورد باز كردن قفل هارا خواند ولي نامه طلسم شده بود دامبلدور شمشير گيريفيندور را برداشت و ان را باز كرد در ان شعري به زبان پارسي نوشته شده بود دامبلدور چون پارسي بلد نبود نمي توانست ان را بخواند با قدرتي كه داشت سريع به ايران سفر كرد او مي دانست كه مخفي گاه جادوگران ايراني در زير برج ازادي است او وارد زبر زمين ازادي شد همه با تعجب دامبلدور را ميديدند با زبان پارسي به يك ديگر مي گفتند اين دامبلدور معروفه بزرگ ترين جادوگر جهان يه ابادانيه گفت دامبلدور از ما اباداني ها مي ترسه چه لاف بزرگي دامبلدور سعي كرد زياد جلب توجه نكنه ولي نتونست رفت توي اتاق جواد احمدي بزگ ترين جادوگر ايراني جواد داشت بازيه دربيه استقلال پرسپوليس رو مي ديد و به پرسپوليسي ها مي گفت چهار تايي ها دامبلدور يه سرفه كرد و توجه جواد رو به خودش جلب كرد جواد به انگيليسي گفت به به داش دامبلدور چه عجب از اين طرف ها دامبلدور گفت من يه شعر دارم مي خواهم اين رو ترجمه كني جواد نامه رو گرفت و شروع به خواندن كرد
چو خواهي روي هفت خوان رستم بزن هفت شئ بر شمشير بستم
اگر اين هفت شئرا خواهي روايي. مي رويي اي ظالم جم

سعدي

جواد گفت من نمي دونستم سعدي هم جادوگر بوده ولي دامبلدور هيچي نگفت و فهميد بايد چند جان پيچ را نابود كنه


بعد از نوشتن پستت یکبار بخونش تا اشکالات تایپی و املاییش رو برطرف کنی. بعد از ورودت به ایفا بیش تر رول بخون و بنویس تا قلمت قوی تر بشه.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/20 23:48:11
به جاي امضا شعر مي خونم
غروب پاييزه چيزم غم انگيزه نه دلم غم انگيزه چشم فلك نم نم چيزاشو مي ريزي نه اشكاشو مي ريزه
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1393 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هری پاتر برای سومین بار در طول روز به اتاق دامبلدور می رفت معلوم نبود چرا دامبلدور هر دفعه به بهانه ای هری را می خواست .هری این دفعه پیش خودش گفت حتما ازش می پرسم دودفعه ی قبل دامبلدور فقط تو چشمای هری خیره شده بود و فقط شکلات بهش داده بود شکلاتاش واقعا طعمی نداشت فقط هری رو یک جورایی گیج می کرد.
این دفعه هری در اتاق دامبلدور رو زد در بر خلاف دفعات قبل در خود به خود با ز نشد دامبلدور خودش درو باز کرد باز با اون چشمای زیرکش موشکافانه تو چشمای هری خیره شد وبهش شکلات داد هری تمام جراتش را به خرج داد گفت استاد می...دامبلدورگفت می دونم ولی الان نه من باید مطمئن بشم هری ساکت و مبهوت دامبلدور رو نگاه کرد دامبلدور گفت هری از ساعت شنی زمان استفاده کردی؟ هری گفت نه دامبلدور از داخل کتاب قطوری که گریه می کرد یک نامه در آورد و گفت هری شاید ندونی این نامه از آینده اومده ؟!نمی دونم کی فرستاده ولی حدس میزنم کار خودت باشه این شکلات دست ساز خودمه یک چیزهایی رو می شه با این ازآینده رو تو چشات ببینم ولی مبهمه ..هری لال شده بودپیش خودش فکر می کرد که درآینده برای دامبلدور نامه بنویسم که......دامبلدور گفت:شاید لازم باشه با شمشیر گریفندور بازش کنم شاید طلسمی توش باشه البته اگه کار خودت نباشه...
با شمشیر آرام بازش کرد طلسمی در کار نبود نامه رو با وردی بالا آورد وشروع به خوندن کرد .هری هم نا خود آگاه شروع به خواندن نامه کرد نامه یک هشدار بود .هری باید هر چه سریعتر به خونه برگرده وبسته ای روکه دامبلدور دو سال پیش بهش داده بود رو پیدا کنه. هری تازه متوجه شده بود . دامبلدور بازم نگاهش کرد . گفت هری بسته جاش امن نیست مگه بهت نگفتم همیشه همراهت باشه . هری تو توی آینده به اون بسته احتیاج داری شاید بد گرفتار شده باشی آماده باش زودتر بریم همراهت میام ..


نمایشنامه ت رو با تاخیر بررسی کردم تا 24 ساعت بگذره و دیگه مثل پست قبلی امکان ویرایش یا حذف پستت رو نداشته باشی.
یادت باشه ویرایش یا حذف پست بعد از ویرایش ناظر یا نقل قول شدنش توسط دیگران ممنوعه.
اگه سوال و اشکالی هم داری باید در گفتگو با ناظرین بپرسی. پست های غیر مرتبط با این تاپیک حذف میشه.

اما در مورد نمایشنامه ای که نوشتی در آخر هر بند به جای یکبار 2 بار اینتر بزن و در آخر جملات کامل یک نقطه و در آخر جملات ناقص سه نقطه بذار. تعداد نقطه های بیش تر و کم تر اشتباهه.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/20 23:40:16
زندگی
یک جادوگر است از دونوع
بد و خوب
مهم دیدن زندگی است که ایا ما
خوب ببینیم یا بد
گریفندور
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1393 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور به شمشیر نگاه می کرد انگار پر از سحر و جادو بود بهش خیره شدم و گفتم ایا پیزی هست که باید بدونیم از چشمهاش ترس موج می زد معلوم بود خبری هست من اقای اسنیپ رو نگاه می کنم خیلی جو سرد شد بعد دامبلدور گفت :این شمشیر شمشیر مرلین هر وقت میاد این جا خرابی می اید یعنی هشدار دهنده یک جنگه بزرگه ترسیدم کمی بعد گفتم یییعننی چی یعنی داره بر می گدره گفت:اره داره می اد خیلی سریع هم می اد حتی نمی تونی فکرش رو هم بکنی ناگهان می بینیم نامه رو دامبلدور از کیفش در اورد و چسبوند به شمشیر شمشیر یک ان در خشید و یتقوت هایی پدید امد اسنیپ گفت من دیگه برم بعد هنه چی تاریک شد و بعد دیدم خواب بودم و بیدار شدم 2:00شب بیود دوباره خوابیدم اخه من خواب زیاد میبینم چونمی خوام برم سال اول.


کاملا بی دقت و بی حوصله نوشته شده بود.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/19 19:24:11
زندگی
یک جادوگر است از دونوع
بد و خوب
مهم دیدن زندگی است که ایا ما
خوب ببینیم یا بد
گریفندور
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 18 مرداد 1393 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
_خوش امدید عزیزان من سال نو را بهتان تبریک می گویم

این صدای دامبلدور بود


هری،رون ،هرمیون،نویل و جینی در قلعه بودن علاوه بر انها سه نفر از سال اولی های اسلاترین و یک نفر از ریوکانلابود و ان یک نفر کسی جز چوچانگ نبود.
چوچانگ و هری سال پیش به هم دل بسته بودند و روابط نزدیکی داشتند اما امسال هری با جینی بود .
چوچانگ فرد مورد نظرش نیود به او علاقه داشت امااو تنها در فکر سدریک دیگوری بود و اورا دوست داشت قلبش مال هری نبود اما قلب جینی متعلق به هری بود.
پس از مرگ سیریوس بلک پدر خوانده ی هری که هری اورا بسیار دوست داشت هری نیازمند فردی بود که در تمام لحظه ها با اوباشد و احساسش را درک کند و در تما لحظات غم و شادی اس با او همراه باشد ،جینی تمام این ویژگی ها را داشت .

هری به خاطر داشت سه سال پیش در سالی که هری سیریوس را پدا کرد مانند امسال بقیه میز ها را کنار گذاشته بودن و تنها یک میز در وسط سالن قرار داشت که تمام افراد هاگوارتز از پروفسور ها تا دانش اموزان سر ان میز مینشستندو با هم غذا می خوردند.
مثل همیشه پروفسور دامبلدور پس از صرف نها گفت پس چرا منتظرین؟ ترقه هایتان را باز کنید دیگ
و سپس همان لبخند همیشگی بر روی لبش نشست.
همه ترقه هایشان را برداشتند پروفسور دامبلدور هم همین طور اما همین که ترقه اش را باز کرد نور خیره کننده ای سرسرا را پر کرد هری فکر کرد که کسی بمب منفجر کرده است
پروفسور دامبلدور به نامه ای که در دستش بود نگاه کرد بر روی نامه هیچ اسمی ننوشته بود اما در عوض جمله ای نوشته بود (درود بر شمشیر گرینفندر)همه با نگاه کردن به پشت نامه ترسیدنمد اما پروفسور لبخندی زد این برای او مانند یک رمز بود
به سمت اتاقش باز گشت

همین که وارد اتاقش شد فوکس صدایی در اورد اما پروفسور دامبلدور بدون توجه به او به شمت شمشیر گرینفندر رفت و با ان نامه را باز کرد
خطی اشنا در میان چشمانش نمایان شد
خط خواهرش بود خواهرش که سال ها پیش مرده بود در ان نوشته شده بود


برادرم
من امروز نقاشی زیبایی را کشیده بودم و ان را برای مادرم بردم به دستش دادم اما او از خواب بیدار نشد نمی دونم چرا البوس کی باز می گردی دلم برای تو تنگ شده است
از طرف خواهرت که بسیار تو را دوست دارد


دامبلدور پشت نامه را نگاه کرد خط اشنای دیگری درمقابلش بود این خط برادرش بود



البوس
امیدوارم به خاطر بیاوری ان زمان که مادر مان از دنیا رفت تو در کنارش نبودی و حتی از نظر من باعث مرگ خواهرمان شدی امیدوارم پشیمان باشی تومستحق مرگ هستی

دامبلدور برای اولین بار در عمرش داشت گریه می کرد



اشکالات تایپی و املایی زیادی داشتی که اگه بعد از نوشتن، یکبار متنت رو مرور کنی خیلی هاش برطرف میشن.
در اول نمایشنامه ت از روابط خصوصی هری پاتر نوشتی که ربطی به ادامه و آخر داستانت نداره و نوشتنش لزومی نداشت.
بیشتر بخون و بنویس تا جمله بندی هات قوی تر بشن.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/18 14:59:15
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 18 مرداد 1393 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
افتاب همچون گلوله ای اتشین بر فراز هاگوارتز نورافشانی میکرد و از لای کوچک ترین درز ها وارد میشد.نویل به بدن خودش کش و قوسی داد و توی تختش غلتید.هیچی بهتر از تعطیلات کریسمس توی مدرسه نبود.پیش خودش فضای کمابیش شلوغ سرسرا رو تصور کرد.درخت های تزئین شده شیرینی های کره ای شکلات هایی با طعم خاک خیس.اروم اروم چشماشو باز کرد بعد از اینکه هشیاریشو به دست اورد روی تختش نشست و به صورتش دستی کشید.هری و رون درست روبه روش به خوابی بس عمیق فرو رفته بودن و گویی اصلا در این دنیا نبودن.دین هم درست کمی انطرف ترش توی خواب هذیان میگفت.پایین تختش را نگاهی انداخت و با کادوهای براقی روبه رو شد که انتظارشان را میکشید.یه جعبه شکلات با طعم همه چیز که از طرف مادربزرگش بود و همچنین یه شالگردن که اون هم دست باف مادربزرگش بود.یه عینک همه چیز بین از طرف لونا (که البته زیاد مطمئن نبود که ان را به چمانش بزند).و در اخر سه کتاب گیاه شناسی که هر سه از طرف رون هری و هرمیون بود.به نظر میرسید که نمیدونستن هر سه هدیه هایی یکسان گرفتن.با اشتیاقی وصف ناشدنی پتو را از روش کناز زد و از تختش پایین اومد در همون لحضه چیزی از میان ملحافه اش سر خورد و زمین افتاد.خم شد و زمین را وارسی کرد چشمش به نامه ای مهر و موم شده افتاد که روش نوشته شده بود: برای نویل عزیزمان.
نویل که به شدت کنجکاو شده بود با دستش راستش نامه رو بلند کرد ولی با اصابت سر انگشتانش با نامه دستانش سوخت و انگشتش تاول زد به سرعت دستش را عقب کشید . نامه رو این بار با تعجبی بیش تر نگاه میکرد.چرا کسی باید یه نامه رو با افسون اتش جادو کنه و برای اون بفرسته؟اصلا چه کسی نامه را فرستاده بود؟نگاهی به اطرافش انداخت همه همچنان خواب بودن اما میدانست که با این وضعیت نمیتواند بخوابد به همین دلیل بی درنگ شالگردن بافتنی را برداشت و ان را به دور نامه پیچید ردا و لباسش را به تن کرد.از راهپله های پایین رفت و از فرشینه بالا رفت.توی راهرو و کلاس ها هیچ کس دیگری نبود.با سرعت قدم برمیداشت و مطمئن نبود که کار درستی میکنه یا نه.
-سحر خیز شدی لانگ باتم!
پورفسور مک گونگال مثل جنی سبز شده بود و با چشم ها شکاکش نویل رو برانداز میکرد.
-پورفسور!من میخوام مدیر رو ببینم.
-این وقت صبح؟
-کارم ضروریه.
پورفسور با دو دلی به شالگردن گوله شده نگاهی انداخت و بعد هم به نویل.
-دنبالم بیا.
پورفسور مک گونگال نویل رو به سمت دفتر دامبلدور راهنمایی کرد و رو به رو ی در کل اژدری متوقف شده:
-یه عالمه زنبور ویز ویزی
کله اژدری ناگهان جان گرفت و باز شد.نویل که به راهپله ی پیچ پیچیه روبهروش خیره مونده بود با صدای پورفسور مک گونگال به خود امد:
-عجله کن نویل.نمیخوام طولش بدی.
نویل که به خود امده بود با حرکت سر جواب مثبت داد و از پله های بالا رفت تا به در دفتر رسید با تردید به در کوبید و منتظر جواب ماند.
-مشتاق دیدار.
در باز شد و در چارچوب ان دامبلدور با ریش نقره فامش اشکار شد.این اولین بار بود که نویل دفتر دامبلدور را میدید.جای شلوغی بود.یه عالمه تابلو به دیوار بود که نویل حدس میزد باید مدیر های قبلی مدرسه باشن و اوای دلنشینی که از قفس بغل گوشش بلند میشد.
-متاسفم قربان نمیخواستم این وقت صبح مزاحم بشم.
-اوه لانگ باتم!صبح قشنگیه نه؟
نویل که گیج شده بود جوب داد:
-بّ..بله!
-خب اونتو چی داری؟
دامبلدور به شالگردن گوله شده اشاره کرد و این سوال را پرسید.
-بین کادو های کریسمسم یه نامه ی...نفرین شده گرفتم.
-چه هیجان انگیز فرستنده اش باید خیلی دوست داشته باشه.
نویل که منظور دامبلدورو نمیفهمید با دهن کج شده اش به کلاه منگوله دار دامبلدور خیره موند.دامبلدور خنده ای کرد و دستشو جلو اورد تا شالگردنو از نویل بگیره.شالگردنو رو میز گذاشت و بازش کرد .نامه از پس نخ های بافته شده نمایان شد.
-قربان بهش دست نزنید...من ورد خنثی کننده اشو بلد نبودم.
-مشکلی نیست.
دامبلدور شمشیری رو از ویترین شیشه ایش برداشت و با او سر نامه را پاره کرد و بعد با حرکت ملایم چوبدستیش نامه توی هوا معلق ماند.نویل که با چشمای گشاد شده اش به جمله های نوشته شده خیره مونده بود اصلا متوجه دامبلدور نبود که در اون لحضه شالگردن روبا حالتی تحسین برانگیز وارسی میکرد.

نویل عزیزم؛تولدت مبارک.امیدوارم سالی پر از سعادت و خوش شانسی داشته باشی.

با عشق:مامان و بابا

نویل که هنوز گیج و متحیر بود با نگاهی پرسشگرانه به دامبلدور خیره ماند:
-اوه نویل واقعا مادر پدر نازنینی داری.تعجب میکنم که چجوری چوبدستی گیر اوردن.
-ولی...اونا؟اخه...تولد من تو تابستونه....چجوری؟
-نگران نباش اونها ممکنه کریسمسو از یاد ببرن ولی هرگز پسرشونو از یاد نمیبرن.حتما به جایه افسون بسته بندی از افسون اشتباهی استفاده کردن ولی این خیلی ارزش منده لانگ باتم...تو میدونستی که نامه از طرف کیه نه؟حداقل حدس میزدی!چون در غیر این صورت میرفتی پیش پورفسور مک گونگال و ازش میخواستی که ورد باطل کننده اشو برات اجرا کنه ولی تو یکراس اومدی پیش خودم تا از حدست مطمئن بشی.
-من.....خب...
دامبلدور لبخند ملیحی زد و نامه رو به سمت نویل گرفت.
-حالا دیگه میتونی بهش دست بزنی.
نویل که سعی میکرد حلقه های اشک تو چشماش پنهان بمونو تشکر کرد و به سمت در رفت.در همان حال ناگهان دامبلدور با صدای سرخوشی که با خنده ای امیخته بود فریاد زد:
-اوه راستی کریسمس مبارک!
-کریسمس مبارک.

نویل متوجه نشد که دامبلدور شالگردن را دور گردنش انداخته


یه سری اشکالات تایپی و املایی داری که با یکبار مرور بعد از نوشتن خیلی هاش رو می تونی برطرف کنی.
نمایشنامه ی بسیار خوبی بود.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/18 11:14:55