فرد جرج ویزلیold
از کوچه دیاگون
- تولد نقش
- 1396/03/07
- آخرین ورود
- جمعه 20 مرداد 1396 16:45
- عضویت
- 1393/04/25
- پستها
- 179
تکلیف جلسه چهارم چفت شدگی
به نظر می رسید آخرین روز سال به اندازه یکی از بی مزه ترین داستان های تاریخ جادوگری کش آمده بود. از شومیه نیمه خاموش سالن، دود سفید کمرنگی بلند می شد. کتری مسی کوچکی به صورت وارونه در کنار شومینه خودنمایی می کرد و خیسیِ قالیچه کنار آن نشان می داد که کتری قبل از واژگون شدن حاوی مقداری آب بوده است. جغد قهوه ای کوچکی کنار کتری نشسته بود و با چشمانی نیمه باز به چهارچوب در زل زده بود. صدای چفت در، نوید بازگشت صاحب خانه را می داد. مرد جوانی در آستانه در ظاهر شد چهرش خسته و کلافه بود. کت چهارخانه ی کلفتی به تن داشت و با شالگردنی صورتش را پوشانده بود به محض ورود به خانه و بستن در، شالگردنش را باز کرد و به کناری انداخت. روی نیمه راست صورتش زخم سوختگی کوچک و تازه ای که در حال ترمیم بود خودنمایی می کرد. با چشمان بسته روی تنها مبل داخل سالن کوچک لم داد. با شنیدن هوهوی ملایم جغد قهوه ای کوچک چشمانش را گشود و پس از دیدن صحنه با صدای زمزمه واری که بیشتر به نظر می رسید با خودش باشد گفت :
- زئوس، باز هم که خرابکاری کردی پسر!
جغد قهوه ای با شرمندگی سرش را زیر بالش برد و هوهوی غمناکی کرد. مرد جوان از جا برخاست و کتری را از روی زمین برداشت و سپس با وردی آب روی قالیچه نخ نما را خشک کرد. کتری خالی را روی میز کوچک کنار مبل گذاشت و با چوبدستی اش آتش ارغوانی و گرمی در شومینه ایجاد کرد و سپس رو به جغدش گفت :
- بسه دیگه انقد خودتو لوس نکن، فرجو می بخشتت.
با گفتن این حرف به نظر می رسید جغد کوچک حالش بهتر شده بود. با خوشحالی بال هایش را به هم زد و روی شانه فرجو نشست. فرجو با انگشت اشاره اش شروع به نوازش زیر گردن زئوس کرد. جغد از روی شانه فرجو بلند شد و روی دسته مبل نشست و سپس پایش را به سمت فرجو دراز کرد و هوهوی آمرانه ای کرد. فرجو به پای لاغرِ جلو آمده ی جغد کوچک نیم نگاهی کرد و سپس به آرامی گفت :
-نه زئوس، هیچ نامه ای ندارم که واسم ببری.
جغد قهوه ای با سماجت بیشتری پایش را دراز کرد و محکم تر هوهو کرد. فرجو رویش را از جغدش برگرداند و با جدیتی که هرگز در خودش سراغ نداشت گفت :
- دیگه تموم شده ...
سپس طوری که انگار با خودش باشد ادامه داد :
- دیگه کسی واسه نامه دادن وجود نداره.
زئوس هوهوی غمناکی کرد و پایش را جمع کرد. گویی از چیزی که فرجو می گفت آگاهی کاملی دارد و با او احساس همدردی می کند. جغد قهوه ای کوچک از روی دسته مبل پر کشید و با نوک بالش ضربه ای به شانه فرجو زد طوری که انگار بگوید : غصه نخور رفیق !
فرجو به سمت تنها اتاق خانه کوچکش رفت. اتاق محقر و تاریکی بود. روی تخت خواب چوبی و زهوار در رفته اش دراز کشید و دست هایش را زیر سرش قلاب کرد و به سقف اتاق زل زد. تمام قاب عکس های داخل اتاق مثل یک بوم سوخته نقاشی خالی بود. به نظر می رسید کسی خاطرات صاحب خانه را جارو کرده بود! فرجو به سمت مخالف دیوار غلطید و چشمش به در نیمه باز کمد دیواری کوچک قفل شد. فرجو سعی کرد به محتویات کمد کوچک فکر نکند. چوبدستی اش را از جیبش در آورد و در ذهنش به دنبال محکم ترین افسون قفل کردن اندیشید. چیزی بینِ شک و یقین فکرش را قلقلک می داد و نیم کره های مغزش را از کار انداخته بود. انگشتانش دور چوبدستی شل شد و به نرمی فرود آمد. فرجو از وسوسه قفل کردن کمد صرفه نظر کرد و وسوسه دیگر و قوی تری وجودش را گرفت، مثل همان روز اولی که می خواست قسم بخورد که برای همیشه فراموش کند. بالاخره از روی تخت برخاست و به سمت کمد دیواری رفت با یک حرکت درش را چهار طاق باز کرد. سطح شئ کوچکی که داخل کمد بود از امواج نقره ای موج می زد. فرجو با وسوسه ای شدید، حسی بی پروا و تردیدِ وصف نا شدنی با تماس میلی متری انگشتناش با امواج نقره ای چشمانش را بست و غرق در خاطراتش شد.
*************************************************************************
نمایی از پناهگاه دیده می شد، دیو آتش غول پیکری به دور خانه چنبر زده بود و فرجو با کوله پشتی بزرگی که به پشتش بسته بود به سمت در ورودی می دوید. به نظر می رسید شعله های آتش درون خاطره نیز می خواهند او بسوزاند. فرجو به همراه خاطره خودش وارد حیاط پناهگاه شد، ارتفاع شعله ها مانع ورود فرجو می شد. صدای جیغ از همه جا به گوش می رسید. دیو آتش با هیچ چیز قابل مهار نبود. صدای آرتور ویزلی به گوش می رسید که روی تراس ایستاده بود و با داد و فریاد از فرجو می خواست تا خودش را نجات بدهد و از اینجا برود. صدای جیغ مالی تمام فضا را پر کرده بود. فرجو در سومین تلاشش برای ورود ناکام ماند. و با صورتی پر از دوده و سیاه به تماشای منظره ایستاده بود و چوبدستی اش را به سمت خانه گرفته بود و هر وردی که درباره خاموش کردن آتش به ذهنش می رسید فریاد می زد. ناگهان موجی از آتش به سمتش هجوم برد، فرجو خیزی برداشت و به سمت مخالف آن پرید و سوزش دردناکی در سمت راست صورتش حس کرد. به سختی توانست از آن جان سالم به در ببرد.
- فرجو ازینجا برووووو، فرار کن! ازینجا برو!
مالی ویزلی از روی تراس پناهگاه آویزان شده بود و با فریاد این را می گفت. غول آتش بزرگ و بزرگ تر می شد تا جایی که فرجو توانایی ماندن در حیاط را هم نداشت. آتش سراسر باغ اطراف پناهگاه را فرا گرفته بود. بوی سوختگی چندش آوری همه جا می پیچید. مالی و آرتور به روی تراس یعنی تنها جایی که هنوز نسوخته بود در حال تقلا بودند و با آخرین توان سعی در خاموش کردن آتش داشتند اما به نظر نمی رسید کاری از پیش ببرند. فرجو چشمانش را بست و به سمت آتش هجوم برد. موجی از گرمای شدید و داغی به صورتش کوبید و بوی تند سوختگی مشامش را پر کرد. صدای جیغ و فریاد مالی و آرتور در گوشش پیچید. صدایی دهشناک و وحشت آور.
***************************************************************************
فرجو چشمانش را گشود، روی زمین وسط اتاق نشسته بود. صورت و لباسش غرق در عرق بود. سوز و سرمای اتاق با عرق روی صورتش هم خوانی نداشت. در کمد دیواری باز بود و بخار نقره ای از داخل آن به بیرون سرک می کشید. فرجو حس می کرد فلج شده است. صدای جیغ و گرمای سوزان آتش در ذهنش می رقصید و افکارش را آزار می داد. به سستی از جا برخاست در کمد را بست و فریاد زد :
- لاکت دِ دورز!
در کمد دیواری با صدای تاقی بسته شد. فرجو به سمت سالن رفت و روی مبل کوچکش نشست. سرش را در دستانش گرفت و سعی کرد تمرکز کند. زئوس روی کتری خالی نشسته بود و با تعجب به او می نگریست. فرجو سرش را بلند کرد و لبخند بی رمقی به جغد کوچکش زد و سپس گفت :
- من پیداشون می کنم رفیق! من اون نامردایی که اینجوری به اعضای خونوادم تو خونشون حمله کردنو پیدا می کنمو به بد ترین شکل ممکن به سزای کارشون می رسونم! من لوسیوس مالفوی و دار دسته شو می کشم!
زئوس هوهوی محکمی کرد و روی شانه فرجو نشست.
به نظر می رسید آخرین روز سال به اندازه یکی از بی مزه ترین داستان های تاریخ جادوگری کش آمده بود. از شومیه نیمه خاموش سالن، دود سفید کمرنگی بلند می شد. کتری مسی کوچکی به صورت وارونه در کنار شومینه خودنمایی می کرد و خیسیِ قالیچه کنار آن نشان می داد که کتری قبل از واژگون شدن حاوی مقداری آب بوده است. جغد قهوه ای کوچکی کنار کتری نشسته بود و با چشمانی نیمه باز به چهارچوب در زل زده بود. صدای چفت در، نوید بازگشت صاحب خانه را می داد. مرد جوانی در آستانه در ظاهر شد چهرش خسته و کلافه بود. کت چهارخانه ی کلفتی به تن داشت و با شالگردنی صورتش را پوشانده بود به محض ورود به خانه و بستن در، شالگردنش را باز کرد و به کناری انداخت. روی نیمه راست صورتش زخم سوختگی کوچک و تازه ای که در حال ترمیم بود خودنمایی می کرد. با چشمان بسته روی تنها مبل داخل سالن کوچک لم داد. با شنیدن هوهوی ملایم جغد قهوه ای کوچک چشمانش را گشود و پس از دیدن صحنه با صدای زمزمه واری که بیشتر به نظر می رسید با خودش باشد گفت :
- زئوس، باز هم که خرابکاری کردی پسر!
جغد قهوه ای با شرمندگی سرش را زیر بالش برد و هوهوی غمناکی کرد. مرد جوان از جا برخاست و کتری را از روی زمین برداشت و سپس با وردی آب روی قالیچه نخ نما را خشک کرد. کتری خالی را روی میز کوچک کنار مبل گذاشت و با چوبدستی اش آتش ارغوانی و گرمی در شومینه ایجاد کرد و سپس رو به جغدش گفت :
- بسه دیگه انقد خودتو لوس نکن، فرجو می بخشتت.
با گفتن این حرف به نظر می رسید جغد کوچک حالش بهتر شده بود. با خوشحالی بال هایش را به هم زد و روی شانه فرجو نشست. فرجو با انگشت اشاره اش شروع به نوازش زیر گردن زئوس کرد. جغد از روی شانه فرجو بلند شد و روی دسته مبل نشست و سپس پایش را به سمت فرجو دراز کرد و هوهوی آمرانه ای کرد. فرجو به پای لاغرِ جلو آمده ی جغد کوچک نیم نگاهی کرد و سپس به آرامی گفت :
-نه زئوس، هیچ نامه ای ندارم که واسم ببری.
جغد قهوه ای با سماجت بیشتری پایش را دراز کرد و محکم تر هوهو کرد. فرجو رویش را از جغدش برگرداند و با جدیتی که هرگز در خودش سراغ نداشت گفت :
- دیگه تموم شده ...
سپس طوری که انگار با خودش باشد ادامه داد :
- دیگه کسی واسه نامه دادن وجود نداره.
زئوس هوهوی غمناکی کرد و پایش را جمع کرد. گویی از چیزی که فرجو می گفت آگاهی کاملی دارد و با او احساس همدردی می کند. جغد قهوه ای کوچک از روی دسته مبل پر کشید و با نوک بالش ضربه ای به شانه فرجو زد طوری که انگار بگوید : غصه نخور رفیق !
فرجو به سمت تنها اتاق خانه کوچکش رفت. اتاق محقر و تاریکی بود. روی تخت خواب چوبی و زهوار در رفته اش دراز کشید و دست هایش را زیر سرش قلاب کرد و به سقف اتاق زل زد. تمام قاب عکس های داخل اتاق مثل یک بوم سوخته نقاشی خالی بود. به نظر می رسید کسی خاطرات صاحب خانه را جارو کرده بود! فرجو به سمت مخالف دیوار غلطید و چشمش به در نیمه باز کمد دیواری کوچک قفل شد. فرجو سعی کرد به محتویات کمد کوچک فکر نکند. چوبدستی اش را از جیبش در آورد و در ذهنش به دنبال محکم ترین افسون قفل کردن اندیشید. چیزی بینِ شک و یقین فکرش را قلقلک می داد و نیم کره های مغزش را از کار انداخته بود. انگشتانش دور چوبدستی شل شد و به نرمی فرود آمد. فرجو از وسوسه قفل کردن کمد صرفه نظر کرد و وسوسه دیگر و قوی تری وجودش را گرفت، مثل همان روز اولی که می خواست قسم بخورد که برای همیشه فراموش کند. بالاخره از روی تخت برخاست و به سمت کمد دیواری رفت با یک حرکت درش را چهار طاق باز کرد. سطح شئ کوچکی که داخل کمد بود از امواج نقره ای موج می زد. فرجو با وسوسه ای شدید، حسی بی پروا و تردیدِ وصف نا شدنی با تماس میلی متری انگشتناش با امواج نقره ای چشمانش را بست و غرق در خاطراتش شد.
*************************************************************************
نمایی از پناهگاه دیده می شد، دیو آتش غول پیکری به دور خانه چنبر زده بود و فرجو با کوله پشتی بزرگی که به پشتش بسته بود به سمت در ورودی می دوید. به نظر می رسید شعله های آتش درون خاطره نیز می خواهند او بسوزاند. فرجو به همراه خاطره خودش وارد حیاط پناهگاه شد، ارتفاع شعله ها مانع ورود فرجو می شد. صدای جیغ از همه جا به گوش می رسید. دیو آتش با هیچ چیز قابل مهار نبود. صدای آرتور ویزلی به گوش می رسید که روی تراس ایستاده بود و با داد و فریاد از فرجو می خواست تا خودش را نجات بدهد و از اینجا برود. صدای جیغ مالی تمام فضا را پر کرده بود. فرجو در سومین تلاشش برای ورود ناکام ماند. و با صورتی پر از دوده و سیاه به تماشای منظره ایستاده بود و چوبدستی اش را به سمت خانه گرفته بود و هر وردی که درباره خاموش کردن آتش به ذهنش می رسید فریاد می زد. ناگهان موجی از آتش به سمتش هجوم برد، فرجو خیزی برداشت و به سمت مخالف آن پرید و سوزش دردناکی در سمت راست صورتش حس کرد. به سختی توانست از آن جان سالم به در ببرد.
- فرجو ازینجا برووووو، فرار کن! ازینجا برو!
مالی ویزلی از روی تراس پناهگاه آویزان شده بود و با فریاد این را می گفت. غول آتش بزرگ و بزرگ تر می شد تا جایی که فرجو توانایی ماندن در حیاط را هم نداشت. آتش سراسر باغ اطراف پناهگاه را فرا گرفته بود. بوی سوختگی چندش آوری همه جا می پیچید. مالی و آرتور به روی تراس یعنی تنها جایی که هنوز نسوخته بود در حال تقلا بودند و با آخرین توان سعی در خاموش کردن آتش داشتند اما به نظر نمی رسید کاری از پیش ببرند. فرجو چشمانش را بست و به سمت آتش هجوم برد. موجی از گرمای شدید و داغی به صورتش کوبید و بوی تند سوختگی مشامش را پر کرد. صدای جیغ و فریاد مالی و آرتور در گوشش پیچید. صدایی دهشناک و وحشت آور.
***************************************************************************
فرجو چشمانش را گشود، روی زمین وسط اتاق نشسته بود. صورت و لباسش غرق در عرق بود. سوز و سرمای اتاق با عرق روی صورتش هم خوانی نداشت. در کمد دیواری باز بود و بخار نقره ای از داخل آن به بیرون سرک می کشید. فرجو حس می کرد فلج شده است. صدای جیغ و گرمای سوزان آتش در ذهنش می رقصید و افکارش را آزار می داد. به سستی از جا برخاست در کمد را بست و فریاد زد :
- لاکت دِ دورز!
در کمد دیواری با صدای تاقی بسته شد. فرجو به سمت سالن رفت و روی مبل کوچکش نشست. سرش را در دستانش گرفت و سعی کرد تمرکز کند. زئوس روی کتری خالی نشسته بود و با تعجب به او می نگریست. فرجو سرش را بلند کرد و لبخند بی رمقی به جغد کوچکش زد و سپس گفت :
- من پیداشون می کنم رفیق! من اون نامردایی که اینجوری به اعضای خونوادم تو خونشون حمله کردنو پیدا می کنمو به بد ترین شکل ممکن به سزای کارشون می رسونم! من لوسیوس مالفوی و دار دسته شو می کشم!
زئوس هوهوی محکمی کرد و روی شانه فرجو نشست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

) و یک جا از طرف استاد به حسابمون وارد می شه و اما...


گاهی پیش میاد که مغز آدم هنگ میکنه و جمله اش خراب میشه، سعی کن اصلاحش کنی و اگه نتونستی پاک کنی و کلا از نو بنویسی!




و اما تکلیف: بدترین خاطره عمرتون رو بنویسید. طنز یا جدی بودنش با خودتون. نحوه روایت هم همینطور. (خاطره وار، اول شخص، سوم شخص و ...)
وارانه منتظر ننه باباش می شینه! ولدمورت یه نگاه
وارانه میندازه به هری که هری جیغ می زنه:


به گور تام ریدل که دیدی! وایسا بینیم چی میگه هرمیون! بگو هرمیون، بگو عشقم. 

وای من که می دونم بلک میخواد از من دعوت کنه، خودم دیدم که سر کلاس فلسفه وقتی داشت در گوش جیمز یه چیز می گفت، نوک چوبدستی اش سمت من قرار گرفته بود! البته درسته که پشتش به من بود ...
همیشه سر کلاسا میاد ازم جزوه می گیره و هیچ وقت پسش نمیده، من واسه همین همیشه دوتا جزوه می نویسم، خب دلش واسم تنگ میشه دیگه! :zogh:
این جیمز چند وقته سیریش شده ول نمیکنه.
بابا بیچارم کردید شما، سیریوس چند بار بهت بگم این لی لی واسه جیمزه، قراره عروسی کنند، هری به دنیا بیاد و بقیه ماجرا. لی لی دختره ی خیره سر چند دفعه بهت بگم که انقد دّله نباش!
با همین جیمز عروسی کن دیگه و شما بقیه دخترا یعنی عرضه ندارید این سیریوس رو تور کنید ننه مرده ها! کلا واسه همینه که اسمتونو تو کتاب نیاوردما ! جمع کنید بساط و تا تو کتابم لو ندادم که سر لی لی همش بین سیریوس و جیمز جنگ و دعوایه!
در آمد. یک مرد و یک زن که معلوم نبود از کجا آمده بودند در مرکز وزارتخانه نشسته بودند. لرد به کارگردان نزدیک شد و گفت: