سه چهار سطر از سرخط خبرها را نخوانده بود که صدای بال زدن جغدی باعث شد سرش را از روی روزنامه بلند کند. میوز روی پنجره ی آشپرخانه نشسته بود و از نگاهش آشفتگی می بارید.
انگشتانش را دور فنجان قهوه ی داغ حلقه کرده بود و از پشت قطرات آبی که بخار قهوه روی شیشه به وجود آورده بود، نقطه ای نامعلوم را می نگریست. سکوتی که بر اتاق حاکم شده بود با صدای ناگهانی باز شدن در شکست. حتما دوباره کسی از سد منشی دفترش رد شده بود و اصرار داشت کار مهمی دارد. با بی حوصلگی نگاهش را روی شیشه حرکت داد تا چهره ی تازه وارد را ببیند. اولین چیزی که نظرش را جلب کرد، زخم روی پیشانیش بود.
- کار مهمی پیش اومده، آقای پاتر؟
هری پاتر بدون توجه به عکس العمل وزیر بدون مقدمه شروع به صحبت کرد. لحن خصمانهی معمولش که به علت تمایل وزیر به جادوی سیاه در مکالمه با او پیوسته رخ مینمود، جای خود را به لحنی نگران و مضطرب داده بود
- همه راه های ارتباطی با هاگواتز بسته شدن. جغدا بدون هیچ پاسخی برمی گردن و شومینه ها کار نمی کنن. گزارش های هواشناسی منطقه رو چک کردم. اون نقطه کاملا سیاه شده قربان.
بلافاصله بعد از جمله ی "اون نقطه کاملا سیاه شده" پنجره جذابیت خود را برای وزیر از دست داد. فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت و لرزش دستش کاملا مشهود بود. بدون این که لحظه ای را از دست بدهد، به سمت در خروجی راه افتاد. در بین قدم هایی که با سرعت برمی داشت، رو به هری پاتر گفت:
- میریم بخش پیشگویی!
دقایقی بعد، هری پاتر در کنار وزیر سحر و جادو، به پیشگویی قدیمی ترین پیشگویی موجود در قفسه ها، پیشگویی جد بزرگ سبیل تریلانی گوش می کرد.
"و آنگاه، آخرین جادوگر، صاحبان چهار گوهر را نفرین کرد. نفرینی چنان سخت که تا مریخ و مشتری در یک خط قرار نگیرند، برآورده نخواهد شد و آنگاه، جوی اشک و خون در هم خواهد آمیخت. تاریکی گوهرهای تنها را فرو می بلعد و بقا، از آن کسانیت که وارثان حقیقی هر چهار گوهرند.. از بسیاری، یکی.. از خودشان، بر خودشان.. و جادوگر بی چهره در وجود تک تک غاصبان دمیده خواهد شد!"
نگاه هردو درهم گره خورد. امیدوار بودند حداقل کسی را بیابند که سن و سالش، به فهمیدن قدیمی ترین پیشگویی تاریخ جادوگری قد بدهد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

جیمز رو نظاره میکنن. آخرسر تدی به خواست نویسنده (

وار عدم تواناییش در شناخت افراد شرکت کننده در گیس کشی رو نظاره می کرد. یکی از ولدمورتا دست از گیس کشی برداشت و گفت:
وار خیره موندن به هم! اثر معجون داشت از بین می رفت!