جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آذر 1393 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید



برف می بارید! هوا بسیار سوزناک و سرد بود! هیچ بنی بشری در این سرما بیرون از خانه ی خود نبود! ... صبر کنید ، انگار یکی هست! خب بریم سراغش ... شاید سوژه مارو هم ساخت! ما که در ذهنمان هیچ سوژه ای نیست!

یک مرد قد بلند با یک لباس بلند سیاه در این هوای برفی و رمانتیک در حال قدم زدن بود. هیچ صدایی جز صدای قدم های آن مرد در کوچه شنیده نمی شد! البته کسی هم این وقت شب بیدار نبود که آن صدا را بشنود و عملا صدایی نبود! یا شایدم بود ... حالا بگذریم

مرد ناشناس بعد از کمی قدم زدن به یک کوچه باریک تر پیچید و وارد مغازه ای شد که تنها مفازه ای باز در این وقت شب ، در این شهر بود. داخل مغازه اصلا چیزی دیده نمی شد! همه جا دود بود! فقط دود ...

بله ... اینجا قهوه خونه دره ی گودریک بود. پاتوق مردان بیکار و البته دانشجویان عزیز بود! حالا ما کاری به کار اونا نداریم! میریم سراغ همین مرد ناشناس که وارد قوه خونه میشه که شالگردن بزرگ خود رو که نصف صورتش رو پوشونده بود ، در میاره! به این ترتیب قیافش هم نمایان میشه و ما از سبیل های خوشگلش می فهمیم که ایشون کسی نیست جز "ماندانگاس فلچز"

ماندانگاس به طرف مردی رفت که در آخرین صندلی قهوه خونه نشسته بود و داشت دو سیب می کشید و دود حلقه ای میداد ، بیرون! مرد ، شنل سیاه رنگی پوشیده بود و کلاه شنل رو هم روی سرش گذاشته بود و صورتش کاملا مخفی شده بود!

ماندانگاس همینکه پیش مرد ناشناس نشست ، گفت: « شبا اینترنت مجانیه! »

مرد ناشناس با صدایی کلفت و ترسناک گفت: « اشتباهه! »

ماندانگاس دستی بر سرش کشید و کمی فکر کرد. بعد گفت: « مرتضی پاشایی فوت کرد! »

مرد ناشناس یک دود حلقه ای دیگر از دهنش خارج کرد و گفت: « این مال ماه پیش بود! »

ماندانگاس دوباره به فکر رفت و چانه ی خود هی می خاروند. بعد از یک دقیقه با ذوق بسیار زیاد ، گفت: « آهان یادم اومد! زن بنیامین مرد! »

مرد پاسخ داد: « درسته! حال می کنی چه رمزی گذاشتم؟! نه جون من حال می کنی؟! حالا با مرگ پاشایی هیچ کس فکر خواننده ی دیگه ای نیست چه برسه به یه اتفاق که یه سال ازش می گذره! هه ... می بینی چقدر زرنگم؟! »

ماندانگاس نیز خندید بعد بلند شد و یک قلیان دیگر برای خودش آورد و شروع به کشیدن آن کرد!

مرد ناشناس ادامه داد: « آلبوس رو آوردی؟! »

ماندانگاس دود قلیون رو بیرون داد و گفت: « آره گفتم بهش! الاناست که برسه! ولی تو مطمئنی موافقت می کنه؟! »

مرد ناشناس جواب داد: « چرا قبول نکنه؟! از خداشه این همه پول به محفل تزریق بشه! حتی اگه قبول نکنه ، باید مجبورش کنیم. من این دره رو واسه پروژه پدیده می خوام! »

ماندانگاس که حالا سعی داشت دود حلقه ای بده بیرون ، گفت: « اصلا فکر می کنی این پروژه شهر رویاییت تو این دهکده جواب میده؟! »

مرد ناشناس: « سوال اضافی موقوف! این آلبوس پس کجا موند؟! »

در همین لحظه در قهوه خونه دوباره باز شد و مقدار بسیار زیادی موی سفید به همراه آلبوس وارد شد.



----


مرد ناشناس که بود؟
آیا آلبوس دهکده تاریخی گوردیک را به پول خواهد فروخت؟
آیا شهر رویایی پدیده ، تحقق رویایی ملی است؟ شما هم با پدیده همراه می شوید؟
ولدمورت کجاست؟
هری کجاست؟
کی به کیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1393 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمزلدمورت یویوش رو به سمت ویولدمورت نشونه گرفت.
- تو شارژرشو بیار!
- - خودت میاری!
- خودت!
- خودت!

در همین لحظه آلدمورت تکونی خورد و روشن شد:
- راه بیفتیم فرزندانم!

جیمزلدمورت و ویولدمورت که انگشتاشونو به سمت هم نشونه گرفته بودن، نفس راحتی میکشن و پشت سر آلدمورت راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل میشن!

خونه ی ریدل

- ارباب ماییم!
- ما اربابیم!
- ارباب خودمانیم!
-

نفر آخری که ادعای اربابیت کرده بود به علت استفاده از شکلک جیغ و زیر سوال بردن شان و اصالت ارباب، با اردنگی از خونه ی ریدل بیرون شد!
- کافیست پادزهر را پیدا کنیم، تک تک شما چوپان های دروغگو را حلق آویز خواهیم کرد!

ملت مرگخوار درگیر استفاده از فرصت بودن و همه عقده های چندین و چندسالشون رو خالی می کردن. شواهد حاکی از این بود که حموم مخصوص ولدمورت که فقط ولدمورت واقعی اجازه ی استفاده ازش رو داشت، زنبیل گذاری شده بود و اعضای نجینی با بیرحمی تموم به در و دیوار گره خورده بودن. یخچال خونه ریدل شکافته شده بود و یه دونه سیب زمینیم پیدا نمی شد اون ته مها!بعدا محفلیا رو متهم میکنن!

در همین گیر و دار که ملت در تلاش بودن و عرق جبین می ریختن، دیوار خونه ی ریدل شکافته شد و نینجاهای محفل سرازیر شدن.
- احترام بذارین!

طبعا مرگخوارا با یه سری ولدمورت دیگه مواجه شدن و واکنشی نشون ندادن!
- تام، خودت رو نشون بده! مسئولیت این کارها رو به عهده بگیر فرزندم!

ملت دوباره هیچ ری اکشنی نشون ندادن و مشغول کارت بازیشون شدن که ردای یه نفر گیر کرد به سر یویوی جیمز و گیس گیس کشی شروع شد!

ولدمورتا ریختن به جون هم و این وسط نویسندم وار عدم تواناییش در شناخت افراد شرکت کننده در گیس کشی رو نظاره می کرد. یکی از ولدمورتا دست از گیس کشی برداشت و گفت:
- گیس ندارید که! چه گیسی را بکشیم ما؟

و ملت ولدمورت اصلی رو شناختن در این لحظه ولی به هیچ جاشون حساب نکردن و ادامه دادن به کشیدن گیسای خیالی!

در این بین آلدمورت طبق عادت دستش رو کشید به ریشاش و تصمیم داشت بعد از دست کشیدن به هوا برگرده سر کارش ولی ای دل غافل که ریش واقعی اومد به دست! سرش رو چرخوند و نگاهی به تدی و جیمز انداخت که درگیر گیس کشی باهم بودن و یه لحظه وار خیره موندن به هم! اثر معجون داشت از بین می رفت!

در اون سمت سالن لودو مشغول زدن سوروس بود و ویولت با یه نفر گیس کشی می کرد که...هنوز تغییر نکرده بود!

سال ها بعد

- آره نوه جون، به خودم اومدم و دیدم دارم ولدمورت رو میزنم! بعد فقط یادم میاد که مرگخوارا متفرق شدن تا جلو چشِ ولدمورت نباشن، محفلیام تصمیم گرفتن برگردن، جنگیدن با ولدمورت تک و تنها خیلی ناجوونمردی بود! رسم پهلوونی گفتن بالاخره!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1393 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
در آن سمت ماجرا فرزندان روشنايي براي بار آخر نگاهى به کتاب انداختند، خوب اكسپليارموس رو حفظ كردند و آماده ي حركت شدند.اما پیش از آنکه کسی قدم از قدم بردارد ناگهان کسی از میان جمع گفت:
-ببخشید من یه سوالی داشتم!قراره ما الان دقیقا چیکار کنیم؟

سر جماعت ولدمورتی با فرمت به طور خودکار به طرف گوینده عبارات فوق چرخید که در این سوژه او را ممد پاتری می نامیم از نسل پاتریون و ویزلیون و اگر کسی بپرسد پس چرا اسم او پاتر است نه ویزلی به دلیل بی سوادی و عدم اطلاع از اینکه بچه نسبش به پدر می رسد نه مادر 50 امتیاز از گروهش کسر میشود!

دامبل- ولدمورت که تریپ روشناییش با چهره ولدمورتیش در تضاد کامل بود ریشش را خاراند.
- ممدم! تو پستای قبلی گفتیم که برای چی میریم اونجا.ولی باز هم برات توضیح میدم چون روشنایی از سر و روم می چکه.

- پروفسور آلدمورت.الان دقیقا این سخن شما چه ربطی به سفید بودنت داشت؟

آلدمورت طبق معمول یکی از لبخندهای سفید و از نظر خودش تاثیرگزار را تحویل پرسش کننده داد که در مقابل ایشی غلیظ از طرف دریافت کرد.
- پسرم تو نمی تونی ربطشون رو درک کنی چون فقط من اینجا هستم که مغز خارق العاده ای دارم. و در پاسخ به تو ای فرزند روشنایی نوظهور محفلی من! ما داریم میریم مقر مرگخواران تا تام رو دستگیر و به سزای اعمال ناشایستش برسونیم و دنیارو پر از سفیدی و عشق و لامپ های صد واتی سفیدی و پودرهای سفید کننده و پاک کننده تحت لیسانس هنکل آلمان در بیار...ی...م...

آلدمورت این را گفت و پت پتی کرد و روی حالت off رفت. ولدمورتی با موهای فیروزه ای رنگ که به دیوار تکیه داده بود با دیدن این منظره آهی کشید.
- چقدر گفتم قبل از هرکاری قرصای پروفسورو بهش بدین.بفرما حالا به غیر از اون اول باید شارژش کنیم.یکی بره شارژر پروفسورو بیاره.

ولدمورت یویو به دستی که کنار تلدمورت ایستاده بود و با یویو هرچه دم دستش می رسید را مورد لطف و عنایت قرار می داد جیغی کشید.
- میشه بگی شارژرو به کجاش وصل کنیم وقتی ریش نداره در حالت فعلی؟ مگه یادت رفته ما همیشه با ریشاش شارژش می کردیم؟

تلدمورت:بیا مشکل شد چندتا!موندم پس این سه ساعت داشت به چی دست می کشید؟ حالا فعلا این مهم نیست.مشخصا به خاطر مصرف نکردن به موقع قرصاشه.یکی قرصاشو بکنه تو حلقش.بعدم واسه شارژ کردنش یه راه حلی پیدا می کنیم.صد دفعه بهش گفته بودم قبل از مصرف قرصا تصمیمات به این مهمی رو نگیره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1393 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل

- ولدمورت.
- ولدك.
- لردك.
- هپ.
- امم...کچل.
- نه قبول نيس. حتما بايد يه تيكه از اسمش رو داشته باشه.
- فرزندم! چرا جر مى زنى؟ قرار بود القابش رو بگيم، خب کچل هم يه لقبه.
- من اصلا بازي نمي كنم. اين سوژه رشدش از ريش هاي مبارك شما هم بيشتره.

دامبلدور يك بار ديگر جاى ريش هايش را لمس مي كند و مى گويد:

- اي ريش هام كجايي كه يادت بخير...حالا كدوم يك از فرزندان من نظري داره؟
- من يه نظر دارم...

و بار ديگر مانند تمااااام سوژه ها، فلورانسو درحالی که يك عينك آفتابي براي جلوگيري از حمله ي نوري کله هاى کچل زده بود بسيار ريلكس آمد و نشست كنار بقيه و کسى هم اعتراض نکرد که چرا آمدى؟ بعد از اين همه پست اين وسط براى چى آمدی؟ بلكه مثل بچه هاى گل به باقي صحبت ها فلو گوش دادند.

- يه آمپول...چيزه...يه تفنگ پر كنيم از خنثي كننده هاي اين معجون و بريم خونه ي ولدك خب؟ بعد هم ولدك رو شكست داديم و هم ملت از کچلى نجات پيدا مي كنن. خوبه؟

خانه ي ريدل

لودو محكم به وسط دستش كوبيد، نخود را در هوا قاپيد و گفت:

- هاااااا...اين دختر اقدس خانم دماغش شبيه عقابه.
- يوهاهاهاهاها...
- پوهاهاهاهاهاهاها...
- هااااا...وذاريد من بگم...دماغ دختر صغری خانم شبيه چماقه.
- دوهاهاهاها...
- موهاهاهاهاهاها...
- امم...بوهاهاهاهاهاهاها...

ناگهان آمبريج بعد از يك سال از مرلينگاه بيرون آمد و گفت:

- دماغ دختر کبرى خانم شبيه كلاغه.
- هوهاهاها...
- ما مثلا مي خواستيم كودتا كنيم.
- كوهاهاهاهاها...

در حالي كه مرگخوارها بوهاهاهاها و پوهاهاهاها و دوهاهاهاها و انواع خنده ها را روي صحنه به اجرا در مي آوردند، در آن سمت ماجرا فرزندان روشنايي براي بار آخر نگاهى به کتاب انداختند، خوب اكسپليارموس رو حفظ كردند و آماده ي حركت شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1393 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
در ادامه ی احیای سوژه های نیمه تمام باحال قدیمی!
خلاصه ی سوژه:

لرد ولدمورت تصمیم میگیره تا با پخش کردن معجونی به اسم «چاشنی دارک لرد» افکار مردم رو سیاه کنه تا جهان پر بشه از اندیشه های پلید و ولدمورتی!

اما متاسفانه بر اثر یک اشتباه به جای اینکه افکار ولدمورتی شن، افرادی که معجون رو می خورن (از جمله محفلی ها و تصادفا خود مرگخوار ها) به شکل ولدمورت در میان. در نتیجه گروه گروه ملت مظلوم غزه! و سایر مناطق به شکل ولدمورت درمیان!

حالا از آشفته بودن اوضاع در محفل و اینکه ملت همدیگه رو نمی شناسن و بدتر از اون دارن ولدمورت بازی می کنن ( ) بگذریم، اوضاع خانه ی ریدل از همه جا بدتره! هیچکس نمی تونه ولدمورت واقعی رو بشناسه! ضمن اینکه مروپی، لودو و سالازار اسلیترین نقشه ی کودتا علیه ولدمورت رو می کشن.

حالا دو نکته ی اسرار آمیز قابل پردازش هم وجود داره:

1- دلوروس آمبریج به شکل عجیبی از اثر معجون مصون مونده که هر دو طرف محفل و مرگخوار رو گیج کرده (و این نکته هم منو گیج کرده که دلوروس تو خانه ی ریدل چیکار می کنه!)

2- مطابق این بخش:
نقل قول:
لارتن: « امان از دست این محفلی ها! انگار باید خودم از این قیافه استفاده کنم! میرم مخفیگاه ولدمورت و به همه ی مرگخوارا میگم اون ولدمورت اصله ، تقلبیه!»
و لارتن دیگر محفلی ها را که در حال انجام کار های مختلفی بودند ، تنها گذاشت!

لارتن کرپسلی الان باید در خانه ی ریدل مشغول خرابکاری باشه!

اتمام خلاصه!

حالا این خلاصه اینجا باشه، شاید یکی پیدا شد و ادامه داد داستان رو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 25 دی 1392 21:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان همه ی سرها به سمت تدی برگشت و با نگاه بازجویانه از او توضیح خواست.

تدی که از این تغییر یک صدم ثانیه ای آن ها تعجب کرده بود، در حالی که یویوی جیمز را از موهایش خارج می کرد، گفت: چی شد؟ فکری به ذهنای ولدرمورتیتون رسید؟

- پسرم، تو با دلورس چرا می پلکی؟ تو یادت نیست، نبایدم باشه، اما تو که ندیدی سال پنجم منو ققنوسو به چه بلایایی دچار کرد!

تدی که دچار دیگران درگیری شده بود، جواب داد: من! دلورس! ویکتوریا! پلکیدن! نه بابا؟ مگه نمی بینین همه جا هست. تو روزنامه، ، TV ،مجله، مدرسه. اصلا دلورس اون جا، دلورس این جا، دلورس همه جا شده. بالاخره ماهم آدمیم، جو تاثیر داره رومون.

اعضای محفل اهی از سر آسودگی کشیدند. (آهشونو برم)

خانه ریدل

چهار ولدرمورت نما پشت در مرلینگاه ایستاده بودند و به چهره ی بس خوشایند یکدیگر می نگریستند.

مروپی که چهره ای متفکر به خود گرفته بود و به چند لحظه قبل فکر می کرد، سکوت را شکست: جد بزرگ، به نظرتون عجیب نیست که دلورس شکل ما، یعنی پسر شیرین و شکلاتمان نشده؟

در همین لحظه لامپ های تفکر بر بالای سر سه مرگخوار شکل گرفته و نوشته ی Please Wait بر روی آن ها نمایان شد.

مروپی با مشاهده کردن این صحنه، با یک حساب سرانگشتی و مساحبه ی سرعت اینترنت ضرب در کشش مغز سه مرگخوار، به این نتیجه رسید که بهتر است لامپ ها را به حال خود گذاشته و پیگیر دانلود ورژن جدید کروشیو باشد.

در حین دانلود وارد یکی از اتاق ها شد و ولدرمورتی را دید، که گوشه ای نشسته و سرش روی پاهایش افتاده است. به سمت او رفت و لگدی به او زد و داد زد: هی، تو؟ کی هستی؟

ولدرمورت موردنظر سرش را بلند کرد و چشمانش را باز کرد و نالید: مادر، ما هستیم. پسر قند عسلتان!

مروپی که آثار شوک در چهره اش نشست و برخاست برگزار کرده بودند، با لحنی خرکننده گفت: پسرم، واقعا خودتی؟ آنقدر ولدرمورت دور و برمان را گرفته است که تشخیصمان را دچار خطا کند.

ولدرمورت چشمانش را خمار کرد و گفت: مادر، بگو، ما منتژر هشتیم.

مروپی با شنیدن کلمات "منتژر" و "هشتیم" شوک های صورتش را پی مذاکرات همه جانبه فرستاد و جیغ زد: مورفـــــــــــــــــــــــــــــــــین! اگر دیگر پول چیزتان را دادیم؟ اصلا خوب است برویم به دلورس که الان در مرلینگاه مشغول طرح نقشه برای یافتن یکی از اعضای بدنت است، لوت بدهیم؟ اصلا تو میدونی دلورس چه شکلی شده است؟ در واقع هیچ شکلی نشده است. همان شکل وزغ گونه اش را حفظ کرده است. به نظرت این عجیب نیست؟

مروپی پس از به رگبار بستن مورفین، نفس عمیقی کشید تا خفه نشود و منتظر به مورفین خیره ماند.

مورفین که با شنیدن نام دلورس، دنبال موشی می گشت تا سوراخش را اجاره کند، جواب داد: ابژی، الان باید اینارو بگی؟ یا لرد شیاه ریللی(really) ! در جواب قشمت دوم حرفتون باید بگم که از خواهرزاده مون شنیدیم که معجونی که شاخته بود، فقط افکار رو تغییر میداد نه ظاهر رو. نکنه این وزغ ملعون با منویی، گیاهی، چیژی معجونو تغییر داده باشه که بتونه با خیال راحت هر غلطی میخواد بکنه، ماروهم این جا به جون هم بندازه؟

مروپی: :worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در 1392/10/25 22:24:00

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 24 آذر 1392 01:38
نمایش جزئیات
آفلاین
همون سو قبلی ماجرا

- ببین من یه استخون میندازم طرف ارباب، بعد ارباب جا خالی میدن... عه، نه، چیزه! من که دیگه استخون ندارم. آقا این ایده منتفی شد، نفر بعد.

3-4 مرگخوار ولدمورت نما، در گوشه ی تنگ و تاریکی از خانه ی ریدل جمع شده بودند تا در مورد مبحث مهم کودتا علیه برد ولدمورت اصلی صحبت کنند.

لودو ولدمورت نما با صدای آرومی گفت:
- ببینید به نظر من بهتره ارباب رو بکشیم و خودمون جاشو بگیریم. اینجوری اگه هم اثرات این معجون از بین رفت دیگه کسی نیست که بابامونو در بیاره.

مروپی ولدمورت نما با عصبانیت گفت:
- دست به پسر گیگیلی من بزنی چشماتو از کاسه در میارم.

آخرین لرد ولدمورت با لهجه ی زاقارتی گفت:
- آه فهمیدیَم. ما باید به پسریَم تام القا کنیَم که او ولدمورت واقعی نیست و یکی از ما لرد ولدمورتیــــه!

تق تق تق تق

صدای شیرینی از پشت در به گوش رسید:
- خواهش می کنم زود باش. ملت هم کار دارن عزیزم.

در همین حال بود که 4 ولدمورت یک نگاه به خودشون، یک نگاه به همدیگه، یک نگاه به سوراخ مرلینگاه که بینشون بود انداختند و یکی پس از دیگر تا زیر زانو سرخ شدند.

چند لحظه بعد در مرلینگاه باز شد و 4 ولدمورت سرخ جلوی چشمان دلوروس آمبریج از آن خارج شدند.

دلو نگاهی به اونا انداخت و زیر لب با تأسف زمزمه کرد:
- ای بابا، مکتب دامبولیسم به خونه ی ریدل هم نفوز کرده.

دوباره اون ور خوب و سفیده

- چی میگی پسرم؟ این بود آرمان های من؟ این بود اون راهی که من به شما نشان دادم؟ من گفتم عشق بورزید، راز و نیاز کنید، سرباز برای محفل تولید کنید. اما تسلط بر دنیــ...

ملت:

- عه خب اون مال جوونی و اینا بوده.

جیمز پرید که به ریش دامبلدور آویزون بشه ولی ارور 404، ریش نات فاند داد و این کودک خوش صدا با مغز رفت توی دیوار و به کما رفت.
به محض رسیدن آخرین خبر ها با قطع برنامه ها شما را از آن ها مطلع خواهیم کرد!

لارتن رو به تدی گفت:
- بله دیگه، وقتی با دلوروس می پری همینا رو هم باید بهت یاد بده دیگه.

ناگهان ملت محفلی کل الیوم با هم به فکر فرو رفتند!
دلوروس؟! محفل؟! تدی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 18 آذر 1392 06:58
نمایش جزئیات
آفلاین
- ما این وضعیت رو تحمل نمی‌کنیم. فس فسوو ناجینی فسوو!

ناجینی هم فس فسی کرد و خودشو به سمت آنتونین کشید و سر راه جلو آینه قدی (مهم نیست این آینه وسط خونه ی ریدل چیکار می‌کنه، مهم اینه که برای فضاسازی لازمه!) نیش ترمزی زد و قربون هیکل مثل بازیلیسکش رفت و بعد که اعتماد به نفسش حسابی به سقف زد، چشم در چشم آنتونین شد.

ناجینی:
آنتونین: چه دختر خوبی... نازی...گود گرل..سیت..سیت!

ناجینی اخم کرد و رو به اربابش کرد:

- فیسفس فسو فس فسا
- فسا؟ ..هوووم... فس فس!

آنتونین که زبون ماری نمی فهمید ولی انقدر مکالمه‌های ولدمورت و حیوون دست‌اموزش رو شنیده بود که بفهمه هر وقت صحبت از فسا میشه، اتفاقات خیلی بدتر از مارگزیدگی در انتظار شخص خاطیه، فسا چیزی بود شبیه بالاک که تبعیدی‌ها مرگی دردناک رو هر شب تجربه می‌کردن و دوباره روز بعد همون آش بود و همون کاسه!

- اربابا!! به من رحم کنین! من بی تقصیرم! این روزا همه شبیه شمان...سخته جنس تقلبی رو تشخیص دادن.. اربابا.. فرصت بدین من مسئول این وضعو خودم کت بسته میارم تحویل شما و ناجینی میدم.

- با ارباب حرف میژنی به من نگاه کن!

آنتونین:
نجینی:
ولدک:

ولدمورت جدیدالورود سلانه سلانه، پای چپش رو دنبال خودش کشید رفت یه گوشه‌ای روی زمین ولو شد و لحظاتی قبل از اینکه دچار خواب بعد از نئشگی بشه، اعلام کرد:

- این معژون هر چی بود، تو آشپژخونه هم نشتی کرده.. دایی ژون... چند تا نشخه‌ات یه گوشه دارن نقشه‌ی کودتا میکشن..آنتونین آخرین مرگخواریه که ظاهرش تغییر نکرده..

و آامااا آنسوی مملکت در دره‌ی گودریک


- فرزندان روشنایی بی مو و بی دماغ... ما باید خونه‌ی ریدل رو بگیریم!

یکی از ولدمورت‌ها که سوییچ نارنجی رنگی رو دور انگشتش مي‌چرخوند پرسید:

- خب که چی بشه بعدش؟
- منم با عمو ولدک موافقم.. خب که چی بشه بعدش؟

-پروفسور ولدموت، من بگم؟ من بگم؟
- بگو تدی! متوجهی که با این زلف آبی نمیتونی خودتو جای ولدک بزنی دیگه؟
- آره بابا! الان فقط واسه اینه که معلوم بشه کی به کیه!‌ آقا من تازگی به کمک دلورس کشف کردم که ما اهداف بزرگتری رو دنبالش هستیم، ما دنبال تسلط به دنیا و حتی تو دهن آستاکبار زدن هستیم، ما باید دنیا رو تسخیر کنیم..حتی به زور. ولی اول باید خونه ی ریدل رو بگیریم و مرگخوارا بشن برده ی ما.. حتی ولدک هم بشه برده ی ما و بعد بریم دنیا رو فتح کنیم!

جماعت حاضر در کافه:





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 27 آبان 1392 11:15
نمایش جزئیات
آفلاین
در محفل ققنوس:

- آقایون ِ ولدمورت! ساکت لطفا!..آقا ساکت!..بیا پایین فرزند روشنایی!.. آهای ولدمورت!..نه شما رو نمیگم! اونو میگم اون که اون ته نشسته!.. جیغ نزن آقا!.. ولدمورت!..ای بابا چرا همه تون برمیگردین گمش میکنم! اونی که ردای ارغوانی تنشه!..بوقی بشین بذار ببینم پشت سرتو!..عه! عه عه! اون اشعه ی سبز چی بود!؟..بی جنبه ها کی آوادا زد!؟..کشتیش!!..یعنی چی که ولدمورت بود!!..

ولدمورتی روی میز رفته بود و یر سر ولدمورت ها فریاد می زد آلبوس دامبلدور بود که با دوستانش به مقر محفل بازگشته بود. همه چیز زیر سر آن نوشیدنی های مخصوص کافه گودریگ بود. این را دیگر حتی دامبلدور هم فهمیده بود. آخر نانشان کم بود، آبشان کم بود، ماه محرمی مجلس فسق و فجور و پارتی و نوشیدنیشان چه بود؟

ولدمورت ها آرام و قرار نداشتند. از سر و کول هم بالا میرفتند، فحش های بد می دادند، با هم شکنجه بازی می کردند و از ولدمورت بودنشان لذت می بردند.

مخفیگاه لرد:

- ارباب همه ولدمورت شدن به دستور شما :grin:
لرد ولدمورت که چوبدستی اش را میان انگشتان باریک و سردش بازی می داد بی آن که به آنتونین نگاه کند زمزمه کرد:
- هوممم..خوبه..به زودی جهان پر میشه از ایده های ناب سیاه و تاریک..به زودی ذهن ها به تیرگی می گرایه!..هومم؟ می گراید؟..می گر..گرا..اه! به زودی ذهن ها تیره میشه و همه به سیاهی ایمان میارن و ..
- ارباب؟
لرد سرش را بالا کرد و نیم نگاهی به انتونین انداخت که با نگرانی به زمین چشک دوخته بود و جویده جویده می گفت:
- ار..ارباب..میشه یه بار دیگه نقشه تون رو بگین؟
- منظورت چیه؟
- ارباب مگه نگفتین که ..

نقل قول:
وقتی قیافه ی البوس تغییر کنه ، مطمئنم به فکر استفاده از فرصت می افته و میاد اینجا! می تونم البوس نو ظهور کرده رو همین جا خفه کنم!
؟؟

- من؟! من گفتم؟! من به گور ِ تام ریدل خندیدم!! یعنی چی قیافه ی آلبوس تغییر کنه؟! منظورت از تغییرقیافه چیه؟!..
رنگ از رخسار انتونین پرید.
برگه روزنامه ای را در جیب ردایش میان انگشتانش فشرد. ارباب تغییر روانی خواسته بود. نه فیزیکی. پس..پس آن ولدمورتی که به او گفته بود نقشه کشتن دامبلدور است که بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آبان 1392 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین

تدی با چشمانی باز به لارتن خیره شده بود. بعد یک دقیقه گفت: « خب که چی؟ »

لارتن: « وای شما چقدر خنگید! یکم فکرتون رو بکار بندازین! ما می تونیم با این قیافه خیلی کارا کنیم! مثلا ... »


دو دقیقه بعد

لارتن هنوز چیزی به ذهنش نرسیده بود و همینطور در حالت مثلا مانده بود: « »

ولدمورتی که صدایش کمی مسن تر بود ، گفت: « حتما می خواستی بگی می تونیم با این قیافه مرگخوار ها رو قول بزنیم! »

لارتن: « اره اره همینه! نوک زبونم بود ها! ولی تو گفتی! منم می خواستم همینو بگم! »

در همین هنگام بود که صدای جیغ بلندی آمد. همه ی اهالی محفل به جیمز نگاه کردند که بشقاب فلزی کافه را برعکس کرده و از پشت ان به صورت خودش نگاه می کرد!

جیمز: « با این قیافه دهنم 5 سانتی متر بیشتر باز میشه و جیغم بلندتره! هورا »

البوس ولدمورت نما آهی کشید و دستش را از روی عادت به سمت ریشش برد تا ان را نوازش کند اما دستش به ریشش نرسید: « تامی جون ریش نداشت؟ حتما سه تیغ زده! وای اینطوری پوستش جوش می زنه! باید برم دکتر متخصص پوست ، مو و زیبایی! »

در طرف دیگر نیز گودریک سرش را به میز می کوبید تا خودش را خلاص کند: « باورم نمیشه؟ این چه سرنوشتیه؟ بعد این همه خدمت به جامعه ی جادوگری ، این بود پاداش من؟ »

تدی نگاهی به محفلی ها کرد و به عمق ماجرا پی برد! در همین هنگام که به عمق ماجرا پی برده بود ، متاسفانه در قسمت خیلی عمق دار به علت بلد نبودن شنا غرق شد! جیمز هم که در کف قیافه ی جدید خود بود ، نتوانست تدی را نجات دهد.

لارتن: « امان از دست این محفلی ها! انگار باید خودم از این قیافه استفاده کنم! میرم مخفیگاه ولدمورت و به همه ی مرگخوارا میگم اون ولدمورت اصله ، تقلبیه! »

و لارتن دیگر محفلی ها را که در حال انجام کار های مختلفی بودند ، تنها گذاشت!


مخفیگاه ولدمورت

- « ارباب بالاخره می فرمایین نقشتون چیه؟ »

ولدرمورت: « وقتی قیافه ی البوس تغییر کنه ، مطمئنم به فکر استفاده از فرصت می افته و میاد اینجا! می تونم البوس نو ظهور کرده رو همین جا خفه کنم! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده