سوژه جدید
برف می بارید! هوا بسیار سوزناک و سرد بود! هیچ بنی بشری در این سرما بیرون از خانه ی خود نبود! ... صبر کنید ، انگار یکی هست! خب بریم سراغش ... شاید سوژه مارو هم ساخت! ما که در ذهنمان هیچ سوژه ای نیست!
یک مرد قد بلند با یک لباس بلند سیاه در این هوای برفی و رمانتیک در حال قدم زدن بود. هیچ صدایی جز صدای قدم های آن مرد در کوچه شنیده نمی شد! البته کسی هم این وقت شب بیدار نبود که آن صدا را بشنود و عملا صدایی نبود! یا شایدم بود ... حالا بگذریم

مرد ناشناس بعد از کمی قدم زدن به یک کوچه باریک تر پیچید و وارد مغازه ای شد که تنها مفازه ای باز در این وقت شب ، در این شهر بود. داخل مغازه اصلا چیزی دیده نمی شد! همه جا دود بود! فقط دود ...
بله ... اینجا قهوه خونه دره ی گودریک بود. پاتوق مردان بیکار و البته دانشجویان عزیز بود! حالا ما کاری به کار اونا نداریم! میریم سراغ همین مرد ناشناس که وارد قوه خونه میشه که شالگردن بزرگ خود رو که نصف صورتش رو پوشونده بود ، در میاره! به این ترتیب قیافش هم نمایان میشه و ما از سبیل های خوشگلش می فهمیم که ایشون کسی نیست جز "ماندانگاس فلچز"
ماندانگاس به طرف مردی رفت که در آخرین صندلی قهوه خونه نشسته بود و داشت دو سیب می کشید و دود حلقه ای میداد ، بیرون! مرد ، شنل سیاه رنگی پوشیده بود و کلاه شنل رو هم روی سرش گذاشته بود و صورتش کاملا مخفی شده بود!
ماندانگاس همینکه پیش مرد ناشناس نشست ، گفت: « شبا اینترنت مجانیه! »
مرد ناشناس با صدایی کلفت و ترسناک گفت: « اشتباهه! »
ماندانگاس دستی بر سرش کشید و کمی فکر کرد. بعد گفت: « مرتضی پاشایی فوت کرد! »
مرد ناشناس یک دود حلقه ای دیگر از دهنش خارج کرد و گفت: « این مال ماه پیش بود! »
ماندانگاس دوباره به فکر رفت و چانه ی خود هی می خاروند. بعد از یک دقیقه با ذوق بسیار زیاد ، گفت: « آهان یادم اومد! زن بنیامین مرد!
»مرد پاسخ داد: « درسته! حال می کنی چه رمزی گذاشتم؟! نه جون من حال می کنی؟! حالا با مرگ پاشایی هیچ کس فکر خواننده ی دیگه ای نیست چه برسه به یه اتفاق که یه سال ازش می گذره! هه ... می بینی چقدر زرنگم؟!
»ماندانگاس نیز خندید بعد بلند شد و یک قلیان دیگر برای خودش آورد و شروع به کشیدن آن کرد!
مرد ناشناس ادامه داد: « آلبوس رو آوردی؟! »
ماندانگاس دود قلیون رو بیرون داد و گفت: « آره گفتم بهش! الاناست که برسه! ولی تو مطمئنی موافقت می کنه؟! »
مرد ناشناس جواب داد: « چرا قبول نکنه؟! از خداشه این همه پول به محفل تزریق بشه! حتی اگه قبول نکنه ، باید مجبورش کنیم. من این دره رو واسه پروژه پدیده می خوام! »
ماندانگاس که حالا سعی داشت دود حلقه ای بده بیرون ، گفت: « اصلا فکر می کنی این پروژه شهر رویاییت تو این دهکده جواب میده؟!
»مرد ناشناس: « سوال اضافی موقوف! این آلبوس پس کجا موند؟! »
در همین لحظه در قهوه خونه دوباره باز شد و مقدار بسیار زیادی موی سفید به همراه آلبوس وارد شد.
----
مرد ناشناس که بود؟
آیا آلبوس دهکده تاریخی گوردیک را به پول خواهد فروخت؟
آیا شهر رویایی پدیده ، تحقق رویایی ملی است؟ شما هم با پدیده همراه می شوید؟
ولدمورت کجاست؟
هری کجاست؟
کی به کیه؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

وار خیره موندن به هم! اثر معجون داشت از بین می رفت!
بعد هم ولدك رو شكست داديم و هم ملت از کچلى نجات پيدا مي كنن. خوبه؟

(آهشونو برم)
پسرم، واقعا خودتی؟ آنقدر ولدرمورت دور و برمان را گرفته است که تشخیصمان را دچار خطا کند.






..هوووم... فس فس!
چند تا نشخهات یه گوشه دارن نقشهی کودتا میکشن..آنتونین آخرین مرگخواریه که ظاهرش تغییر نکرده..


»
»
»