جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

75 کاربر(ها) آنلاین هستند (66 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
75
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 2 فروردین 1395 08:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
خلاصه‌ی سوژه با اندکی دخل و تصرف بعد از احیای سوژه:
(اول بگم تغییرات روند سه پست اخیر برای تغییر جهت سوژه و ادامه دادن داستانه.. لطفا گیج نشوید!)
ماه با سه سیاره در یک راستا قرار گرفته! فنریر گری‌بک پریشان از اعضای محفل کمک میخواد چون تحت تاثیر این شرایط گرگینه‌ها دیوانه شدن و قصد شورش علیه ولدمورت رو دارن. محفلی‌ها به این نتیجه می‌رسن که شورش این موجودات نمی‌تونه محدود به خونه‌ی ریدل بمونه و دیر یا زود نوبت اونا هم میرسه.


بیل ویزلی وقتی فرزند نخستش را در آغوش کشید فهمید نگرانی‌هایش بیهوده بودند, که گرگ خویی او به کودک زیبایی که طی سالهای آینده بزرگ شدنش را به تماشا نشست به ارث نرسیده بود و ویکتوریا حالا بانویی جوان و سالم بود اما بدون شک اگر ریموس لوپین زنده بود به این اندازه‌ احساس خوش‌وقتی نمی‌کرد, نه وقتی که نشانه‌های گرگینگیِ تنها فرزندش هم‌زمان با بلوغ یکی پس از دیگری نمود پیدا کردند.
***

- پروفسور از این وضعیت خبر داره تدی؟

لوپین جوان سرش را تکان داد و پرسشگرانه به بیل نگاه کرد, گویی که میخواست مکالمه‌ای خاموش با نیمه‌ گرگینه‌ی جمع کوچکشان برقرار کند اما بیل ترجیح داد سوالش را ناشنیده بگیرد.

جنازه‌ی گرگینه ی دیگر همچنان روی آب شناور بود.
- ما.. باید یه فکری برای این کنیم تا بوی گندش همه جا رو ورنداشته. تو و رون بهتره برین با پروفسور صحبت کنین .. اون بهتر میدونه چیکار باید کرد.

جای بحث نبود. هر دو شنل‌هایشان را دور گردن سفت کردند و آماده ی آپارات به مقصد خانه ی گریمولد شدند.
- من چی پس؟ ارباب چی؟
- فردا شب بیا..

بیل با تردید نگاهی به ماه نو انداخت. تا بدر کامل هنوز دو هفته زمان مانده بوده اما او نمی‌خواست این گرگینه را.. هر چقدر هم شرایطش رقت انگیز بود.. اطراف خانه‌اش ببیند.
- کله گراز, همین ساعت. قبلش ولی کمک کن نعش اینو جابجا کنیم.

اندکی بعد - خانه‌ی گریمولد

اعضای محفل دور میز آشپزخانه نشسته و با چهره‌هایی نگران به داستان رون و تدی گوش کرده بودند. دامبلدور در انتهای میز متفکرانه چشمانش را بسته بود و با ریتمی آرام سرش را عقب جلو می‌برد,‌ انگار که با شخصی نامرئی مشغول گفتگو باشد.
کسی صحبت نمی‌کرد, جیمز دست به سینه به نقطه ای نامعلوم روی میز چشم دوخته بود, یوآن بی صدا روی میز ضرب گرفته بود و ویولت با چینی برپیشانی به تدی نگاه می‌کرد. بقیه چشم به پروفسور دوخته بودند و منتظر واکنش او بودند.
بالاخره چشمان آبی از پشت عینک نیم هلالی ظاهر شدند.

- تو از محل گرگینه‌ها خبر داری تدی؟
- من.. نه.. مطمئن نیستم.. اما فکر میکنم گری‌بک بدونه.
- خوبه! من میخوام با اون کار کنی, ببینی مخفیگاهشون کجاست..اگه لازم شد بینشون نفوذ کنید و جزییات نقشه شون رو بفهمید.

رنگ از چهره‌ی تدی پرید. همکاری با گری‌بک آخرین چیزی بود که تصورش را می‌کرد و راه پیدا کردن بین گروهی گرگینه‌ی افسار گریخته به هیچ‌وجه در لیست کاراهایی که آرزو داشت, نبود اما به خودش اجازه‌ی مخالفت با پیرمرد را نمی‌داد.
- بله پروفسور.

صدای پوزخند ویلبرت به همان بلندی بود که قصد داشت. زیر لب ناسزایی داد و با تمسخر به اورلا گفت:
- نظرت در مورد ماموریت مشترک با مرگخوارا چیه خانم کاراگاه؟
- دقیقا نقشه همینه ویلبرت ..

لحن دامبلدور آرام ولی محکم و جدی بود.
- .. اگه لازم باشه همه باید با هم کار کنیم وگرنه ممکنه همه با هم نابود بشیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 10 اسفند 1394 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
آیا تا به حال خورشید سبز رنگ دیده‌اید؟ یا مثلاً چهار عدد ماه در آسمان؟ در ذهنتان ولدمورتی که بینی درازی داشته باشد می‌گنجد؟ یا آرسینوس جیگری که جیغ‌زنان از این سوی خانه‌ی ریدل‌ها، به سوی دیگرش بدود؟ دامبلدوری که سه‌تیغه کرده باشد؟ یوآن آبرکرومبی ِ بدون دُم حتی؟

فنریر گری‌بکی که به لرد ولدمورت وفادار نباشد..؟

بنابراین به اعضای محفلی که دور فنریر گری‌بک لرزان و پریشان حلقه زده بودند، حق بدهید که مات و متحیر به این پدیده‌ی محیر‌العقول چشم بدوزند.

- من اومدم.. من کمک می‌خوام.. گرگینه‌ها.. دارن..
- شورش می‌کنن.

اگر فرزند ارشد پاترها آنجا حضور داشت، لرزش خفیفی را در صدای گرگ موفیروزه‌ای تشخیص می‌داد که در نتیجه‌ی تقلایش برای تحت کنترل نگه داشتن خود پدید آمده بود. ولی پاترها، و ویزلی‌های حاضر، تنها متحیر به سمت تدی لوپین جوان ِ تازه ظاهر شده چرخیدند.

- چی؟

تدی اخم خفیفی کرد و آرام، شقیقه‌ش را با نوک انگشتش ماساژ داد.
- یه چیزی.. باعث شده گرگ‌ها از کنترل خارج بشن.

با همان اخم، چشمان کهربایی‌ش را به فنریر ِ آشکارا زخمی و وحشت‌زده دوخت.
- اگر اشتباه نکنم، دوستمون نگران خونه‌ی ریدل‌هان. چون گرگینه‌ها..
- دارن دیوونه می‌شن! همه‌شون! وحشی شدن! حقوق برابر نه! می‌خوان.. می‌خوان علیه ارباب شورش کنن! باید کمکم کنین!

فرد ویزلی که به هر حال، حتی به رغم تأیید ضمنی تدی در ارتباط با حقیقت داشتن حرف‌های فنریر، قصد نداشت به یک گرگینه اعتماد کند، گفت:
- ولی چی یهو باعث وحشی شدنشون شده؟

فنریر و تدی، هم‌زمان به آسمان نگریستند.
- تشدید جاذبه‌ی ماه.

و تدی به آرامی افزود:
- به خاطر توی یه خط قرار گرفتنش با سه تا سیاره‌ی دیگه.

نگاهی میان انسان‌های حاضر رد و بدل شد.
شورش گرگینه‌ها قطعاً به خانه‌ی ریدل‌ها محدود نمی‌ماند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: چهارشنبه 28 بهمن 1394 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از موضوعاتی که همیشه انسان را آزار میدهد، " ابهام و گنگ بودن " است. اکثر مردم عقیده دارند که یک موضوع بد را تمام و کمال بدانی بهتر از این است که یک موضوع خوب برایت مبهم باشد. هیچکس دوست ندارد با یک بیماری ناشناخته دست و پنجه نرم کند، چون خود بیماری بد است اما اینکه حتی ندانی با چه چیزی طرف هستی از آن هم بدتر است.

شاید اول موضوعی که هری و فرد را از ویلای صدفی بیرون کشید، همین ابهام باشد. نخستین چیزی که در چشمان فرد مو قرمز مشاهده میکرد، ترس بود. ترس از دست دادن برادرش؟ برادری که او را حتی بیش تر از خودش دوست داشت؟ شاید. هری بدون توجه به رون و هرمیون که جلوتر از او از ویلا خارج شدند، دستش را روی شانه فرد گذاشت و گفت:
- نگران نباش، حتما همین اطرافه.
- فقط امیدوارم فنریر...

جمله ش را خورد، حدس او چندان هم دور از انتظار به نظر نمیرسید، اما در این وضعیت لازم نبود بیش تر از آن، پسر آرتور ویزلی را به وحشت بی اندازد. اول فرد و در آخر خودش از ویلا خارج شدند، چشم هایش را تنگ کرد تا به نور عادت کنند. بعد از چند ثانیه فردی را صد متر آن طرف تر، لب دریا مشاهده کردند، تشخیص او دشوار نبود.

- فنریر گری بک!

فرد دندان هایش را بر هم فشار داد و دستش را به دور چوبدستی اش حلقه کرد، قبل از آنکه کسی بتواند کاری انجام دهد به سمت مرگخوار دوید. هری و رون و هرمیون هم به دنبال او رفتند. فرد زود تر از همه خودش را رو به روی گری بک رساند و منتظر ماند تا بقیه نیز به او ملحق شوند، سپس همه چوبدستی های خود را به طرف او گرفتند.

- نه! صبر کنید!

فنریر دست هایش را برای محافظت از خودش بالا آورد. چیزی عجیبی در اخلاقش مشاهده کرد، وحشت زدگی؟ مرگخوار قدرتمند از چه چیزی میترسید؟

هرمیون با آرنج ضربه ای به پهلوی هری زد و پسر برگزیده توجهش به موجودی که با صورت در آب افتاده بود، جلب شد. چوبدستی اش را پایین آورد و به سمت جسد حرکت کرد. زانو زد و جسد را برگرداند. شاید دیدن یکی از گرگینه هایی که تحت فرمان فنریر بودند، آخرین چیزی بود که حدسش را میزد.

- چه اتفاقی افتاده؟!
- گرگنماها...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 18 آبان 1394 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک | ویلای صدفی | هفته ی گذشته

همه چیز در ویلای صدفی عادی می گذشت! ویلا پس از جنگی که سال ها پیش در آن در گرفته بود، به کمک خانواده ی دلاکور از نوع ساخته شد. هنوز هم میتوان آثار درگیری ها را بر روی تخته سنگ های کنار دریا دید. هوای بارانی دیگر برای بیل و فلور عادی شده بود. اواخر ماه ژانویه بود و هوا به شدت سرد! البته بیشتر روز ها رد ویلای صدفی سرد بود. آن دو هم به این شرایط عادت داشتند.
اما آن چیزی که بیل و فلور را از گذشته متمایز میکرد، فرزند بود! زمانی که هیچ کس انتظارش را نداشت، فلور باردار شده بود. پس بیایین جمله ابتدایی را اصلاح کنم:
« " همه چیز "در ویلای صدفی عادی نبود! »

بیل ویزلی در حال پدر شدن بود! تنها چند هفته تا پایان دوره ی بارداری فلور باقی مانده بود و دیر یا زود زمان آن سر می رسید! خوشحالی در چهره ی بیل ویزلی وصف نشدنی بود.. اما در پَس تمامی این خوشحالی ها، شک و تردیدی بود. بیل ویزلی یک گرگینه است. وقتی هم یک گرگینه باشی، فرزندت یا نیمه گرگینه می شود یا... گرگینه کامل!
فلور هم نگران است. فقط یک بار میتوان این حس را تجربه کرد و لمس کرد. احساس اینکه مادر می شوی، پسرت یا دختر کوچولویت را نوازش میکنی، آن را در آغوش میگیری، همه و همه جای خود را داده به نگرانی و ترس!
بالاخره پس از سکوت فراوانی که اتاقِ فلور را در بر گرفته بود، فلور با صدایی لرزان گفت:

- بیل... من خیلی میترسم!

بیل هم می ترسید! اما او مرد است، شاید تنها امید فلور به بیل باشد.

- نترس عزیزم. من اینجام. درست کنارت... و کنار بچمون!

فلور احساس کرد پسر/دختر بچه ی درون شکمش، لگدی زد! این یعنی حیات، یعنی زندگی! لبخندی بر روی لبان فلور نقش بست. با لبخند فلور، بیل هم قوت قلب گرفت.

- یعنی میشه.. یه روزی.. ما هم یه خانواده ی خوشحال.. باشیم؟

- معلومه که میشه! من از همین الان روزی رو میبینم که از همین پنجره داریم بچمون رو میبینیم که داره روی سنگ ها بالا و پایین میپره.

همه چیز به ظاهر خوب پیش میرفت.. اما " به ظاهر "

پایان فلش بک | ویلای صدفی

هری پاتر چوبدستی خود را بالا گرفت.
- لوموس!
با ورد هری پاتر، همه جا روشن شد، البته فرق چندانی نکرد اما همین هم کافی بود! فرد ویزلی دیگر نزدیک ترین شخص به هری پاتر بود.

- جرج کجاست؟

هری با تردید به فرد ویزلی نگاه کرد. جرج معمولا با فرد ویزلی بود!

- هری، جرج مگه با شما نبود؟

تردید در نگاه هر دو نفر دیده میشد. فرد مطمئن بود که جرج به دنبال هری رفته بود اما هری هم اثری از جرج ندیده بود!

ناگهان فریادِ بلندِ « آواداکداورا » و صدای افتادن جسمی به آب از چند صد متری دور تر شنیده شد! صدای آشنایی که همه ی حاضرین در ویلای صدفی با آن آشنا بودند.
فنریر گری بک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلتنگ آن گوشه گیر قدیمی!

به امید بازگشتِ سیریوس بلک

گوشه گیرم، باز گشت!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1394 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ســــوژه ی جـــــــدید!


هر لحظه به خستگی اش اضافه میشد، با قدم های استوار و محکم در میان مه راه میرفت، سنگ های زیر پایش خش خش میکردند. همچنان در راه ویلای صدفی بود، جایی که بیل و فلور با خوبی و خوشی در آن منطقه زندگی میکردند. پشت سر او دو نفر می آمدند، رون و هرمیون، دست در دست پشت سر هری پاتر حرکت میکردند. باز هم به حرکت خود ادامه داد، قطره ی عرق از روی صورتش روی یک سنگ خشک ریخت، آن قدر بابت بیل و فلور نگران بود که هر لحظه ضربان قلبش بیشتر میشد.

کمی جلوتر چهار نفر حرکت میکردند، آن ها هم مانند هری دلواپس بودند. مالی، فرد،جرج و آرتور ویزلی خسته تر و دلواپس تر از همه به راه خود ادامه میدادند، در میان آن مه هیچ چیز دیده نمیشد اما بوی جسد در هوا پیچیده بود. امکان داشت بیل و فلور مرده باشند. آرتور در قلبش به زنده بودن آن دو امید داشت.

بعضی از سنگ ها بلند بودند، فرد و جرج با هم روی آن ها پا میگذاشتند و با کمی کج شدن خود را روی آن مستقل میساختند. سکوت حاکم بود اما خش خش سنگ ها بخشی از این سکوت را میشکستند. صدای جیغ بلندی آمد. لحظه ای تن همه لرزید، میخواستند سریع تر کاری انجام دهند. فرد و جرج لحظه ای ایستادند، نفس نفس زنان به سمت چپ و راست نگاه میکردند، توانستند تا بخشی از راه را ببینند و بتوانند نقشه ای برای سریعتر رسیدن بکشند. فرد یک قدم به عقب برداشت، لحظه ای بعد کاملا به پشت برگشت و به سرعت شروع به دویدن کرد.

هری، رون و هرمیون، با اخمی از سر نگرانی با دنبال کردن رد پای خانواده ی ویزلی ها به راه خود، ادامه میدادند. از سنگ های کوتاه و بلند رد میشدند تا بتوانند هر چه سریع تر به مقصد خود برسند. هری لحظه ای ایستاد. یکی از پاهایش روی یک سنگ بلند بود و دیگری پایین. چشمانش را تنگ کرد تا بتواند بهتر ببیند. انگشتان خود را لرزاند و به آرامی دستش را به پشت خود برد. هرمیون و رون هم به دنبال او ایستادند و به آرامی دست خود را پشتشان بردند. هری انگشت شست و انگشت اشاره اش را درون جیبش فرو کرد. چوبش را به آرامی بیرون آورد و با کمی جابه جایی آن را درون دستش محکم ساخت. رون فک پایینش را جلو آورد و گفت:
-هری، چه خبر شده؟ چیزی دیدی؟!

هری پاتر دست راست خود را به نشانه ی سکوت بالا برد و با همان دست نشانه ی همراهی را داد. در میان سایه ی سفید مه مردی با چوبی در دست جلو می آمد. هری چوبش را جلو آورد و بلند گفت:
-همونجا وایسا و بگو کی هستی!

مردی که در سایه دیده میشد دستانش را به آرامی بالا آورد. سرش را کج کرد. بلند داد زد:
-هری؟ تویی؟ منم فرد!

هری پاتر نگاهی به هرمیون و رون کرد. سرش را تکان داد و شروع به راه رفتن کرد. به آرامی جلو میرفت، طوری که صدای خش خش سنگ ها شنیده نمیشدند. لحظه به لحظه، دقیقه به دقیقه، پایش را جا به جا میکرد. به نزدیکی فرد رسید، موی قرمزش که در هوا میپیچید دیده میشد. او کمی خود را خم کرده بود و سرش را به چپ و راست میبرد تا بتواند بهتر هری پاتر و دو نفر دیگر را ببیند. او هم دیگر مطمئن شده بود که هری پاتر روبه رویش ایستاده است. پس او هم به جلو آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پسر شوهر، خواهر شوهرم..













we love you emma
فرد میگه..

به یاد اون قدیما




من اغتشاش گرم!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آبان 1393 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین
اگر مدتی از خانه خود دور شوید، متوجه خواهيد شد که در هنگام بازگشت وقتی مى خواهيد اعضاى خانواده خود را ببينيد چقدر هيجان زده و مضطرب هستید. حالا تصور کنید با دعوا از خانه تان بيرون آمده باشيد و براى حل مشکلتان مجبور به بازگشت دوباره به آن خانه باشيد.

دستش را روى زنگ در نگاه داشته بود اما از فشار دادن آن عاجز بود.

فلاش بک- دفتر دامبلدور

- پرفسور مى دونيد که، پدرم با من حرف نمى زنه.

اما دامبلدور مانند همیشه با آرامش فنجان قهوه را به فلورانسو داد و گفت:

- يه پدر در برابر دخترش مقاومت نمى کنه فلورا. به جاى پاترونوس برو پيش اونا و بعد از اين همه وقت ببينشون.

پایان فلاش بک- خانه ى خانواده آلبا

چند ثانیه پس از فشار دادن زنگ، خدمتكار مقابل در ظاهر شد. چقدر تلخ است خدمتكار جدید خانه تان شما را نشناسد.

- شما خانم؟!
- با آقای آلبا کار دارم من..دخ..فلورانسو هستم.

آيا طرد شده ها، باز هم عضو خانواده محسوب مى شوند؟

انسان ها خانه ى خود را هرگز فراموش نمى کنند. فلورانسو هم خانه ى گرمشان را که همیشه بوى عطر مادرش به مشام مى رسید و صداى موسيقى مورد علاقه پدرش شنیده مى شد را فراموش نکرده بود اما ديگر خبرى از آن ها نبود. خانه سوت و کور بود.

- اينجا بشينيد تا ارباب تشريف بيارن!

آنجا ديگر خانه اش نبود بلکه خانه ى اربابش بود. و طولى نکشيد که ارباب از پله هاى مجلل خانه پايين آمد و پشت سرش خانمى که مشخص بود به طور ناگهانى پير شده است.

اينکه مادرش براى در آغوش کشيدن او تمايلى نداشت، برايش عجیب نبود. پدرش قدرتمند بود، خيلى قدرتمند.

- واسه چى اومدى اينجا؟ ها؟
- م..من يه ليست مى خوام. يه ليست از همه ى جادوگراى سياه و موقعیت فعليشون. م..

صداى نفس هاى عمیق و بى صبر صاحبخانه بلند شد. مشخص بود سعى در کنترل خود دارد.

- پس کارت افتاده که پيدات شده آره؟ محفلى هاى سفيدت نتونستن کمکت کنن؟

جوابى نداشت. نمى توانست بگوید که هر روز از دور نگاهشان مى کند. پدرش با خشم ادامه داد.

- باشه..باشه. اون ليست رو ميدم فقط ديگه رو کمک ما حساب نکن!

و دوباره در بالاى پلکان گم شد. فلورانسو فرصت را غنیمت دانست.

- خيلى شکسته شدى مامان!

و قطره اشکى که گونه ى زن را خيس کرد.

- نمى خوايد با من حرف بزنيد؟

شاید مادرش مى خواست جلو بيايد اما صداى پدرش مانع شد.

- بيا، بيا بگیر و فقط برو!

غرور خيلى بد است، خيلى. کدام پدر قلبش براى فرزندش نمى تپد؟ اما غرور..

و فلورانسو دوباره از خانه بيرون آمد و نگاهى به ليست انداخت. بايد آن را سریع تر به دامبلدور تحویل مى داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آبان 1393 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه

گروهی از مشنگ ها و فشفشه‌ها، به سرکردگی مردی به نام دوریان، به شکار جادوگرا و ساحره ها مشغولند. آخرین دستاوردشون، شکار کردن ویولت بودلره که توی مأموریتی برای محفل به سر می‌برد. از طرفی، بیل ویزلی کُتی چرمی از طریق همسرش به دستش می‌رسه که پشتش داستانی خوابیده. "به یه دختر مشنگ که توسط جادوگرا مورد آزار اذیت قرار گرفته بود، کمک می‌کنه و کتش رو می‌ندازه رو دوشش. دختره بهش می‌گه: وقتی این کت برگرده بهت، اوضاع برعکسه!" و وقتی که ویولت دیر میکنه برای جلسه‌ی محفل، بیل ویزلی آشفته، ماجرا رو برای بقیه تعریف می‌کنه.

رکس و دابی میرن دنبال ویولت و با ماگت نیمه‌جون رو به رو می‌شن و صحنه‌ی درگیری. درخواست کاراگاه‌های زبده‌ی محفل رو می‌ده تا بفهمن ماجرا چیه.

+++_______________________+++


دامبلدور پشت میز اتاقش نشسته بود و اطلاعاتی را که چند دقیقه پیش به ذهنش راه یافته بودند حلاجی می کرد. خبرهای خوبی دریافت نکرده بود. ویولت بودلر در محل ماموریت حضور نداشت و از شواهد امر برمی آمد که زد و خوردی پیش آمده باشد. لحظاتی ذهنش درگیر ماگت، گربه ی شجاع ویولت شد. گربه را دست ویکتوریا سپرده بود، از پسش برمی آمد.

بلافاصله بعد از این که پاترونوس رکسان را دریافت کرده بود، دو کارآگاه را به محل اعزام کرده بود. برخلاف آن چه فکر می کرد، مثل این که موضوع جدی بود. کارآگاهان محل درگیری را به دقت بررسی کرده بودند و یکی از آن ها خاطرنشان کرده بود که " فکر نمی کنم کار جادوگرا باشه، هیچ اثری از جادو به چشم نمی خورد، به علاوه اینا!"

نگاهش به سمت پوکه های گلوله ی روی میز چرخید. تکنولوژی؟ جادوگرهای سیاه هیچ وقت عاشق تکنولوژی نبودند و این اواخر هم تغییری در عقیده شان نداده بودند. پس...کل جامعه جادوگری از سوی نیرویی دیگر یا به احتمال زیاد، مشنگ ها تهدید می شد.

هنگامی که دستش روی دستگیره در قرار گرفت و در باز شد، دامبلدور با چهره هایی مواجه شد که نگرانی و اضطرابشان را به خوبی حس می کرد. تک تکشان چشم به دهان داملدور دوخته بودند، رکسان ویزلی خبرهای خوبی به آن ها نداده بود! با این حال رو به فلورانسو کرد:
- فکر می کنی بتونی یه پاترونوس بفرستی دوشیزه فلورانسو؟

فلورانسو سرش را به علامت تایید تکان داد. دامبلدور اشاره ای به اتاقش کرد و گفت:
- پس لازمه تو اتاقم صحبتی داشته باشیم!

بعد از این فلورانسو پشت ردای دامبلدور از نظر پنهان شد، دامبلدور رو به جمع دوستان ویولت کرد:
- همه مون ویولت رو می شناسیم، بودلر ارشد از پسش برمیاد!

سپس چرخید و در پشت سرش بسته شد.

دخترک محفلی روی یکی از مبلمان های اتاق نشسته بود و چشم انتظار دامبلدور بود.
- از پدر و مادرت خبری داری فلورانسو؟

سرش را پایین انداخت و جواب گرداننده محفل را نداد.
- فکر کنم وقتشه پاترونوسی واسشون بفرستی و از حالشون باخبر بشی، یا اگه بخوام منظورم رو بهتر بیان کنم جویای حال کل جادوگرهای سیاه بشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 2 آبان 1393 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
از پنجره به بیرون خیره مانده بود. لندن.. شهر همیشه گریان.. چه دیده بود این شهر که همیشه می‌گریست..؟

- دوریان. آوردیمش.

برنگشت به سمت کسی که تازه وارد اتاق شده بود. ذهنش جای دیگری بود. "لیانا.." این اسم، سال‌ها در ذهنش تکرار می‌شد.. همه آن دختر را فراموش کرده بودند. آن جادوگرهای لعنتی با چوبدستی‌های لعنتی‌شان، باعث شده بودند لیانای او فراموش بشود. آنطور که شکنجه شده بود.. آنطور که عذاب کشیده بود.. و دوریان تمام این سال‌ها، این کینه را مانند صخره‌ای داغ و سوزان، در قلبش حفظ کرده بود.. از تک تکشان انتقام می‌گرفت.. از تک تکشان!

تازه‌وارد، هنوز پشت سرش این پا و آن پا می‌کرد:
- دوریان؟

بالاخره به سمت او برگشت. چشمان سردش، روی بازو و شانه‌ی باندپیچی‌ش قفل شد:
- چه طلسمی خوردی توبی؟

توبی من و من کرد:
- طلسم نبود. دختره.. چاقو کشید. از جادو استفاده نکرد جلومون.

دوریان پوزخندی زد. می‌دانست دختر یکی از آن جوجه‌های دست‌پرورده‌ی محفل ققنوس است. جوجه جادوگرهای شریف.. هه! جادوگرهای شریف! مثل این که بگویی دریاهای خشک!..

به سمت در اتاق حرکت کرد و متوجه شد توبی دارد به دنبالش می‌آید:
- دوریان.. اون دختر.. خیلی کم سن و ساله. و حتی به ما هم آسیب نمی‌زد.. برای پیدا کردن جادو توی جادوگرا.. شاید بهتر باشه یه جادوگر دیگه رو برای تشریح پیدا کنیم..

دوریان به یک‌باره ایستاد و توبی محکم به او خورد.

- بهتره یه جادوگر دیگه رو بیاریم؟

لحنش نرم و آرام بود. توبی احساس آسودگی خاطر کرد. عجب اشتباهی!
- اوم.. میدونی.. اون تقریباً هم‌سن لیاناس..
- هم‌سن لیانا!

ناگهان با خنده‌ای جنون‌آمیز، این کلمات را فریاد زد:
- هم‌سن لیانا!! وقتی که اون جادوگرای لعنتی انقدر آزارش دادن که دیوونه شد! و بعدش بردنش و ذهن همه رو ازش پاک کردن! هم‌سن لیانای پونزده سال پیش! لیانایی که همیشه می‌خندید و بعدش همه فراموش کردن حتی چطوری می‌خندید!

صدایش آرام شد. بار دیگر، سرد و نفوذناپذیر، به خودش مسلط گشت.
- ولی.. من هرگز فراموش نمی‌کنم توبی.

و به سمت اتاقی حرکت کرد که ساحره‌ی جوان را به تختی بسته بودند:
- برام مهم نیست چند نفرشون بمیرن. برام اهمیتی نداره جوجه‌های محفلن یا مثل اون یارو، بلک، مرگخوارن. همون زجری رو که لیانا کشید، می‌کِشن و..

مکثی کرد. دستش را روی دستگیره‌ی در گذاشت.
- و همون زجری رو که من کشیدم، با دیدن هم‌بازی بچگی‌هام..!

چنان سرمایی در صدایش بود که توبی به خودش لرزید..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/8/2 18:41:23
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1393 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- شاید بد نباشه دو نفر از ما بریم و یه سری به محل مأموریت ویولت بزنیم. اینطوری خیال همه‌مون راحت‌تره، نه؟

بیل بلافاصله از جا بلند شد. دامبلدور که در جستجوی دونفر مامور بود، با دست راستش از او خواست که بنشیند و خطاب به فلور گفت:
- فلور، بیل می تونه تو یکی از اتاق های بالا استراحت کنه...

بیل قصد مخالفت داشت که..
- شاید به اعضای خبره ای مثل تو نیاز داشته باشیم، بیل!

**************************


- دابی کارهای آشپزخانه اش ماند، دابی باید صبحانه درست کرد!

رکسان قدم هایش را تندتر برداشت شاید هرچه زودتر به محل ماموریت ویولت برسند و بتواند از دست غرغرهای دابی نجات پیدا کند. "دابی کار داشت.." فقط ده متر دیگر، "دابی اصلا نفهمید..." چند قدم دیگر، "دابی دلش می خواست.."
- رسیدیم!

بعد از این که بیل همراه فلور راهی طبقه ی بالای گریمالد شده بود، دامبلدور تک تک اعضای محفل را از نظر گذرانده بود. برخلاف آن چه نشان می‌داد، نگران ویولت بود ولی ممکن بود اعضای محفل را برای ماموریت مهم تری نیاز داشته باشد، پس...
- من می‌خوام برم!

سر چرخاند و صورت رکسان ویزلی را مقابل خود یافت.
- دابی رو هم با خودت ببر رکس!


نفسی از سر آسودگی کشید و قدم به داخل خانه ی متروک گذاشت. دابی درحالی که هنوز زیرلب غر می‌رد، در را پشت سرش بست.
- دابی شک داشت این جا مقر مرگخواران بود، مرگخوارها تمیزتر از این بود!

رکسان نیز با او هم عقیده بود ولی با این حال کمی حالت تدافعی به خود گرفت و قدم هایش را آرام تر برداشت. مطمئن بود که صدای "معو" ی ضعیفی به گوشش خورده، سر جایش ایستاد و سعی کرد محل صدا را تشخیص دهد. این طور که معلوم بود ماگت همین طرف ها بود!
- لوموس!

چوبدستی اش را پایین تر گرفت و قطره های خون روی زمین اولین چیزی بودند که به چشم خوردند.
- ویو، ماگت!

چند قدم دیگر برداشت. در نور اندک چوبدستی، گربه ای نیمه جان دراز کشیده بود و کنارش چند گلوله ی تفنگ جا خوش کرده بودند. نفسش را در سینه حبس کرد. دابی با قدم های لرزان جلوتر آمد و زانو زد. گربه ی شجاع را از روی زمین بلند کرد و دستانش را دور پیکرش حلقه کرد.
- دابی فکر کرد باید یه سپر مدافع فرستاد!

بی درنگ چوبدستی اش را بلند کرد و پلنگ نقره ای رنگی از نوک چوبدستی خارج شد. محفل خبرهای خوبی دریافت نمی کرد! باید هرچه سریع‌تر یک کاراگاه خبره می‌فرستادند تا محلّ درگیری را تجزیه تحلیل کند..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1393 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
روی یک زانو، نشست و همانطور که با چشمان تیزبینش، سرتاسر خانه‌ی تاریک و خاموش را از زیر نظر می‌گذارنید، اجازه داد ماگت روی شانه‌ش بپرد:
- به نظر متروکه میاد رفیق. نه؟

ماگت با کج‌خلقی، غرغری کرد. به عنوان یکی از معدود موجوداتی که نگران امنیت و سلامت بودلر ارشد بود، مأموریت‌ها محفل همیشه کلافه‌ش می‌کردند. به خصوص که کاملاً می‌دانست عقل درست و حسابی هم در کلّه‌ی صاحبش نیست.

- لوموس!

محیط اطراف اندکی روشن‌تر شد:
- باو من که از اول گفتم مرگخوارا موندشون بالاس، عمرناش همچین جایی لونه نمی‌کنن. مودی سه پیچ بود.

چرخی زد در کلبه‌ی خاک‌گرفته و ادایی در آورد:
- "تو نمی‌دونی یه مرگخوار ممکنه چیکار کنه، مگر این که مرگخوار باشی! هستی بودلر؟" بعدم یه‌جور نیگا کرد انگار...

نیازی نبود فشار پنجه‌های ماگت را روی شانه‌ش حس کند. گوش‌های قدرتمندش، یک‌آن، حرکتی را پشت سرش تشخیص دادند. ویولت، روی پاشنه‌ی پایش به سرعت چرخید و ماگت هم جلوی پاهاش پرید:
- اکسپلیارموس!

شنیدن صدای ناسزای مهاجم به او فهماند باید دست دیگرش را به جلو دراز کند تا چوبدستی باریک و تراشیده‌ی ناشناس را در هوا بقاپد.

- تفنگ؟!

با برخورد فلز سرد به دستانش، ذهنش ناباورانه این را زمزمه کرد. صدای شلّیک که بلند شد، به سرعت خودش را به گوشه‌ای پرت کرد و همانطور که غلت‌زنان به دنبال جان‌پناهی می‌گشت، مغز سریع‌الانتقال ریونکلایی‌ش، مشغول تحلیل دانسته‌هایش شد.

- مرگخوار نیست.. یا مشنگه، یا فشفشه.. دو نفرن.. امّا چرا؟! لعنتی! خودمو با اون طلسم لو دادم!

پشت دیواری بالاخره پناه گرفت. این اسلحه‌های جهنمی مشنگی! همه‌شان برای کشت و کُشتار ساخته شده بودن!

- بیا بیرون جادوگر کوچولو..!

چه؟!!

- بیا بیرون خوشگله. این همه سال شماها زورتون به ما رسیده، حالا ما قراره زورمون به شما برسه. نترس! نمی‌کشیمت!

خنده‌های کثیفشان، می‌توانست لرزه بر اندام هر دختری بیندازد. ولی خب.. ویولت.. هر دختری نبود!

پوزخندی زد:
- اگه یه نظر منو دیده بودی داداش..

چوبدستی‌ش را غلاف کرد. چاقوی ضامن‌دارش را بیرون کشید. انصاف نبود با کسی که به جادو مسلح نیست، چوبدستی‌ به دست دوئل کرد!

- عمرناش خوشگله صدام نمی‌کردی!..

***


- شاید بد نباشه دو نفر از ما بریم و یه سری به محل مأموریت ویولت بزنیم. اینطوری خیال همه‌مون راحت‌تره، نه؟

دامبلدور با لبخند ملایمی، دستانش را از هم گشوده بود و هیچ نمی‌دانست در محل مأموریت دختر مخترع محفل..

تنها ماگت ِ زخمی و نیمه‌جان باقی مانده‌است!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)