جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  226 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  312 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  216 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1393 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- شاید بد نباشه دو نفر از ما بریم و یه سری به محل مأموریت ویولت بزنیم. اینطوری خیال همه‌مون راحت‌تره، نه؟

بیل بلافاصله از جا بلند شد. دامبلدور که در جستجوی دونفر مامور بود، با دست راستش از او خواست که بنشیند و خطاب به فلور گفت:
- فلور، بیل می تونه تو یکی از اتاق های بالا استراحت کنه...

بیل قصد مخالفت داشت که..
- شاید به اعضای خبره ای مثل تو نیاز داشته باشیم، بیل!

**************************


- دابی کارهای آشپزخانه اش ماند، دابی باید صبحانه درست کرد!

رکسان قدم هایش را تندتر برداشت شاید هرچه زودتر به محل ماموریت ویولت برسند و بتواند از دست غرغرهای دابی نجات پیدا کند. "دابی کار داشت.." فقط ده متر دیگر، "دابی اصلا نفهمید..." چند قدم دیگر، "دابی دلش می خواست.."
- رسیدیم!

بعد از این که بیل همراه فلور راهی طبقه ی بالای گریمالد شده بود، دامبلدور تک تک اعضای محفل را از نظر گذرانده بود. برخلاف آن چه نشان می‌داد، نگران ویولت بود ولی ممکن بود اعضای محفل را برای ماموریت مهم تری نیاز داشته باشد، پس...
- من می‌خوام برم!

سر چرخاند و صورت رکسان ویزلی را مقابل خود یافت.
- دابی رو هم با خودت ببر رکس!


نفسی از سر آسودگی کشید و قدم به داخل خانه ی متروک گذاشت. دابی درحالی که هنوز زیرلب غر می‌رد، در را پشت سرش بست.
- دابی شک داشت این جا مقر مرگخواران بود، مرگخوارها تمیزتر از این بود!

رکسان نیز با او هم عقیده بود ولی با این حال کمی حالت تدافعی به خود گرفت و قدم هایش را آرام تر برداشت. مطمئن بود که صدای "معو" ی ضعیفی به گوشش خورده، سر جایش ایستاد و سعی کرد محل صدا را تشخیص دهد. این طور که معلوم بود ماگت همین طرف ها بود!
- لوموس!

چوبدستی اش را پایین تر گرفت و قطره های خون روی زمین اولین چیزی بودند که به چشم خوردند.
- ویو، ماگت!

چند قدم دیگر برداشت. در نور اندک چوبدستی، گربه ای نیمه جان دراز کشیده بود و کنارش چند گلوله ی تفنگ جا خوش کرده بودند. نفسش را در سینه حبس کرد. دابی با قدم های لرزان جلوتر آمد و زانو زد. گربه ی شجاع را از روی زمین بلند کرد و دستانش را دور پیکرش حلقه کرد.
- دابی فکر کرد باید یه سپر مدافع فرستاد!

بی درنگ چوبدستی اش را بلند کرد و پلنگ نقره ای رنگی از نوک چوبدستی خارج شد. محفل خبرهای خوبی دریافت نمی کرد! باید هرچه سریع‌تر یک کاراگاه خبره می‌فرستادند تا محلّ درگیری را تجزیه تحلیل کند..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1393 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
روی یک زانو، نشست و همانطور که با چشمان تیزبینش، سرتاسر خانه‌ی تاریک و خاموش را از زیر نظر می‌گذارنید، اجازه داد ماگت روی شانه‌ش بپرد:
- به نظر متروکه میاد رفیق. نه؟

ماگت با کج‌خلقی، غرغری کرد. به عنوان یکی از معدود موجوداتی که نگران امنیت و سلامت بودلر ارشد بود، مأموریت‌ها محفل همیشه کلافه‌ش می‌کردند. به خصوص که کاملاً می‌دانست عقل درست و حسابی هم در کلّه‌ی صاحبش نیست.

- لوموس!

محیط اطراف اندکی روشن‌تر شد:
- باو من که از اول گفتم مرگخوارا موندشون بالاس، عمرناش همچین جایی لونه نمی‌کنن. مودی سه پیچ بود.

چرخی زد در کلبه‌ی خاک‌گرفته و ادایی در آورد:
- "تو نمی‌دونی یه مرگخوار ممکنه چیکار کنه، مگر این که مرگخوار باشی! هستی بودلر؟" بعدم یه‌جور نیگا کرد انگار...

نیازی نبود فشار پنجه‌های ماگت را روی شانه‌ش حس کند. گوش‌های قدرتمندش، یک‌آن، حرکتی را پشت سرش تشخیص دادند. ویولت، روی پاشنه‌ی پایش به سرعت چرخید و ماگت هم جلوی پاهاش پرید:
- اکسپلیارموس!

شنیدن صدای ناسزای مهاجم به او فهماند باید دست دیگرش را به جلو دراز کند تا چوبدستی باریک و تراشیده‌ی ناشناس را در هوا بقاپد.

- تفنگ؟!

با برخورد فلز سرد به دستانش، ذهنش ناباورانه این را زمزمه کرد. صدای شلّیک که بلند شد، به سرعت خودش را به گوشه‌ای پرت کرد و همانطور که غلت‌زنان به دنبال جان‌پناهی می‌گشت، مغز سریع‌الانتقال ریونکلایی‌ش، مشغول تحلیل دانسته‌هایش شد.

- مرگخوار نیست.. یا مشنگه، یا فشفشه.. دو نفرن.. امّا چرا؟! لعنتی! خودمو با اون طلسم لو دادم!

پشت دیواری بالاخره پناه گرفت. این اسلحه‌های جهنمی مشنگی! همه‌شان برای کشت و کُشتار ساخته شده بودن!

- بیا بیرون جادوگر کوچولو..!

چه؟!!

- بیا بیرون خوشگله. این همه سال شماها زورتون به ما رسیده، حالا ما قراره زورمون به شما برسه. نترس! نمی‌کشیمت!

خنده‌های کثیفشان، می‌توانست لرزه بر اندام هر دختری بیندازد. ولی خب.. ویولت.. هر دختری نبود!

پوزخندی زد:
- اگه یه نظر منو دیده بودی داداش..

چوبدستی‌ش را غلاف کرد. چاقوی ضامن‌دارش را بیرون کشید. انصاف نبود با کسی که به جادو مسلح نیست، چوبدستی‌ به دست دوئل کرد!

- عمرناش خوشگله صدام نمی‌کردی!..

***


- شاید بد نباشه دو نفر از ما بریم و یه سری به محل مأموریت ویولت بزنیم. اینطوری خیال همه‌مون راحت‌تره، نه؟

دامبلدور با لبخند ملایمی، دستانش را از هم گشوده بود و هیچ نمی‌دانست در محل مأموریت دختر مخترع محفل..

تنها ماگت ِ زخمی و نیمه‌جان باقی مانده‌است!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1393 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
عرق سردی روی پیشانی بیل نشسته بود که با هوای سرد روز عید هم خوانی نداشت.
نمی توانست حس دیگران را بفهمد، همه با قیافه های متعجب به او چشم دوخته بودند. فلور لیوانی پر از نوشیدنی عسلی از غیب ظاهر کرد و به دستان همسرش داد و با صدایی نجوا مانند گفت :
_ چی شده بیل؟ چرا عرق کردی؟

بیل ویزلی تمام تلاشش را کرد تا سکوت کند اما هر لحظه صحنه جلوی چشمانش واضح تر می شد! سرانجام در برابر نیروی ذهن زانو زد.
****************************************

صدای فریاد از همه جا به گوش می رسید. به نظر می رسید چند زن با تن های صدای یکسان در حال خواند اپراهایی ناموزون و نامتقارن هستند.
نور بنفش رنگی سراسر محیط را روشن کرده بود و شعله های نارنجی رنگی، هماهنگی متناقضی با محیط ایجاد می کرد.
ناگهان سکوت هراسناکی بر فضا مستولی گشت. استرس در تمام ارتعاشات این سکوت موج می زد. بیل حس می کرد که همه این ها به ویولت ربط داشت، اما نمی دانست چگونه!؟
از تک تک لحظات این توهم بوی خطر حس می شد. ویولت در خطر بود!
_ ویولت رو نجات بدید... اون به کمک نیاز داره!

بیل با فریاد بلندی از توهماتش بیرون کشیده شد.همچنان فلور کنارش نشسته بود و لیوان نوشیدنی به دستش می داد! یک چیزی درست نبود.
همه اعضای محفل از جمله دامبلدور به او چشم دوخته بودند. فلور چینی روی پیشانی اش نقش بسته بود.
_ بیل تو چت شده؟ اولش اون خواب، الانم فریاد های بی دلیل!
_ نه، هیچ کدوم اینها بی دلیل نیست.

صدای رسای دامبلدور که این جمله را با تحکم ادا می کرد، تمام شبهات مبنی بر رفتار غیر عادی بیل را تخریب کرد. فلور که نگرانی اش چندین برابر شده بود با صدایی لرزان اما محکم پرسید :
_ میشه واضح تر بگید؟ بیل حالش اصلا خوب نیس انگار!

دامبلدور کنار بیل نشست و به چشمانش زل زد :
_ توهم خاج از زمان داشتی؟
_ فکر .
_ ام ... امیدوارم بودم حدسم غلط باشه.

فلور با بی تابی نالید :
_ خواهش می کنم بگید چی شده؟
_ وقتشه که تاوان بلاهایی که اجداد اصیل زادمون به سر مشنگ های بی گناه وارد کردند رو ما بدیم.

دامبلدوز از جای برخاست و روبه روی تمام اعضا ایستاد :
_ تکنولوزی و پیشرفت بی حد و حصر انسان ها در حال اثر گذاری و نابودی نسل ما جادوگرانه! توهمات بی دلیل خارج از زمان تنها یکی از بلاهایی هست که میدان های مغناطیسی و الکتریکی جامعه مشنگی بر ما تحمیل خواهد کرد ...
_ ولی اون توهم نبود! اون واقعی بود! ویوبت تو خطره!

صدای فریاد بیل سخنان دامبلدور را نیمه تمام گذاشت و در حالی که ایستاده بود با جنگ طلبی به همه نگاه می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مهر 1393 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
با فریادی به هوش آمد. گیج و منگ به اطرافش چنگ می زد و عاجزانه می خواست «جینی را نکشند». وقتی به خود آمد که دید فلور، همسرش، با نگرانی بالای سرش ایستاده و هر از گاهی طول کاناپه را طی می کند. فهمید که خواب دیده. یک خوابِ تلخ.. تلخی اش را همچنان توی دهانش حس می کرد، تلخیِ یک مرگ..! وقتی چشمانش را باز کرد و تلاش کرد تا بشیند، چهره های مشوشی را دید که به او خیره شده بودند. همه برای جلسه محفل ققنوس به ویلای صدفی آمده بودند.

- چی دیدی، بیل؟

بیل چیزی نگفت. تنها سرش را به سویی دیگر چرخاند. نمیخواست از کابوسش برای همه صحبت کند، نه در آن لحظه!
کم کم افراد از کنار کاناپه کنار رفتند اما همچنان فلور مانده بود و به داستانی گوش می داد که بیل برایش تعریف می کرد. داستانی که هر بار نام جینی می آمد، اخم های بیل در هم می رفت.

آلبوس دامبلدور به آرامی در بالاترین نقطه اتاق ایستاد تا صحبتش را آغاز کند. این هم یکی از آن جلسات معمولِ محفل بود که باید ماموریت های کوچک و بزرگ را به افراد محول می کرد. سخن از دهانِ دامبلدور خارج نشده بود که با پرسشی، دیگر هیچگاه منعقد نشد.

- پرفسور، چرا ویولت حاضر نیست؟ ماموریت داشت؟

دامبلدور عینکش را جا به جا کرد. معمولا همیشه همین کار را می کرد، وقتی میخواست به سوالی پاسخ دهد.
- خیلی عجیبه! من دوشیزه بودلر رو پیش از همه برای جلسه احضار کردم.

پنجره های چوبیِ رنگ و رو رفته وبلا باز بودند. باد سردی به داخل خانه وزید و بیل از سرما لرزید. شاید هم از چیز دیگری بود، اما از هر چه بود، ثانیه ای بعد، بیل ویزلی دیگر هم بیلِ قدیمی و محکم نبود، مردی هراسان بود که با نگرانی می گفت :
- ویولت.. ویولت.. نجاتش بدید! باید ویولت رو نجات بدید.



---------
امضا: ( ) خانه تکان دهندگانِ جدی نویسِ محفل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1393/7/23 22:36:52
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1393/7/23 22:37:21
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1393/7/24 18:22:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
[
تصویر تغییر اندازه داده شده

بنفش! [ ]

پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1393 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظه ای بعد بیل با تعجب به سمت دامبلدور رفت.

-اینجا چه خبره؟ دامبلدور ماجرا چیه؟ تو به من دروغ گفتی؟
-اوه نه! من واقعا دروغ نگفتم!
-پس جینی اونجا چیکار میکرد؟
-نمیدونم! امممم... تو این مواقع ارواح به داد آدم میرسن! وایسا! اجی مجی لاترجی ارواح ظاهر شوند!

دقایقی بعد از سالن پذیرایی صدایی آمد! صدایی آشنا بود! بیل و دامبلدور فلور دلاکور، جیمز، جینی و هری را رها کرده و به سمت سالن پذیرایی رفتند. روی کاناپه مردی با قد متوسط و مویی قرمز نشسته بود. او فرد بود...فرد با غرور به دامبلدور و بیل نگاهی انداخت.

-چی میخواین؟
-من جسد جینی رو پیدا کرده بودم! اما اون الآن زندست! ماجرا چیه؟
-اوه... فکر کردم با این همه دانشت فهمیدی که ماجرا چیه! اما حالا که نمیدونی... اممممم وایسا گوی پسگو رو بیارم!

گویی قرمز رنگ ظاهر شد. فرد وردی خواند و بخاری در گوی به وجود آمد... پس از چند دقیقه تصویری آمد. بلاتریکس لسترنج بود! معجونی در دست داشت. معجونی سیاه که حباب میداد. آن را خورد و پس از چند دقیقه به یک فرد دیگر تبدیل شد! به جینروا ویزلی. از آنجایی که این بخار ماجرا را سریع نشان میداد ، میگفت بلاتریکس لسترنج یا جینی ویزلی جدید به خانه ی جینی ویزلی رفت. چوبش را زیر گلوی او گذاشت و سعی کرد که اورا بکشد اما جینی ویزلی با یه چندتا حرکت کاراته چوب او را به سمت خودش کرفت و بلاتریکس را کشت!

-حالا فهمیدی؟
-نه! چون این که اگه بمیرن باید به حالت اولیه برگردن ! مگه اینکه...
-آره درست فهمیدی! معجون مرکب ابدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میجنگم، زیرا من...

یک ویزلی ام



خوشحالم از تیم کارآگاهان بیرون آمدم و خداحافظ را گفتم! خداحافظ جن خانگی!!!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1393 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
"خلاصه داستان"
در روز قبل روز عید فلور میخواهد برای بیل هدیه ای بخرد ولی فقط3گالیون و87نات پول دارد او درسدد پیدا کردن هدیه ای مناسب برای بیل باان پول کم است.او برای خرید هدیه به کوچه دیاگون میرود وپیرزنی را میبیند که اصرار دارد که کتی دست دوم را برای همسرت بخر که اورا بسیار خوشحال میکند و ان کت را به زور به فلور میدهد .
وقتی فلور هدیه را به بیل میدهد بیل پی میبرد که ان همان کتی است که در گذشته برای کمک به دختری جوان داده است ولی در همان زمان پیغامی برای جلسه فوری ازطرف دامبلدور میرسد وفلوروبیل به خانه گریمالد میروند ودر انجا با خبری بد مواجه میشود.
"ادامه داستان"
دامبلدور:متاسفم که باید خبر مرگ خواهرت رو بهت بدم، بیل!
.
فلور اهی از ناراحتی سر میده ولی بیل خشکش میزنه وبرای مدتی سکوتی طولانی برقرار میشه.
بلاخره بیل سکوت رومیشکنه:منظورتون از خواهرم کیه؟؟؟منظورتون جی...جینیه.
دامبلدور:متاسفم ! ولی باید بگم بلهه جینی به وسیله طلسم اواداکدارا کشته شده.
بیل:من اینو قبول نمیکنم جینی نمرده.
دامبلدور سکوت میکنه ودوباره سکوت حکمروا میشه.
فلور به بیل کمک میکنه تا از اتاق خارج بشه .
جیمز هنوزم داره به اون نقطه نگاه میکنه.
ناگهان صدایی سکوت را میشکند صدای زنگ در.
فلورانسو میره ودر را باز میکنه . ولی یکدفعه سر جاش خشک میشه با صدای جیغ او همه حتی جیمز که مدتی بود از جاش تکون نخورده بود به سمت در میرند.
هیچ چیز ان هارا تو همچین موقعیتی اونقدر خوشحال نکرده بود.
پشت در هری بود
جیمز :بابا
اما چی بود که فلورانسو را انقدر متعجب کرده بود. جیمز نگاه فلورانسو رو دنبال میکنه و نگاهش با چهره زنی اشنا برخورد میکنه با چهره جینی.
باورش نمیشد این واقعا مادرش بود که عقب تر از پدرش ایستاده بود.
*****
بیل: امااین چطورممکنه پس اون جسدی که دامبلدورپیدا کرده متعلق به کیه؟؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1393 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
لحظه ای که بیل و فلور در ذهنشان ورودی خانه گریمالد را به تصویر می کشیدند، تا یکی از سه شرط آپارات را به جا آورده باشند، انتظار داشتند که به محض ورود به خانه، با یکی از جلسه های همیشگی دامبلدور مواجه شوند. از همان جلسه هایی که بچه ها خود را به هردری می زدند که یک کلمه اش را بشوند، نه با گوش های گسترش پذیر!

اما درست از همان لحظه ای که در توسط کلاوس بودلر باز شد و زوج جوان قدم در خانه گذاشتند، مشخص شد که اوضاع مثل همیشه نیست. جیمز در گوشه ای از آشپزخانه کز کرده بود و به گوشه ای خیره شده بود، فلورانسو مات و مبهوت روی مبل قهوه ای نشیمن جا خوش کرده بود و همین که چشمش به بیل و فلور افتاد، سرجایش سیخ شد.

فلور یک لحظه برق موهای طلایی ویکتوریا را دید، شک نداشت صدای هق هقی که گذرا به گوش می رسید نیز متعلق به ویکی ست.
- از این طرف بیل! سلام فلور!

هردو چرخیدند و به مردی خیره شدند که ردای بنفشش پشت سرش تاب می خورد. دامبلدور هردو را به اتاق کارش راهنمایی کرد. روی یکی از مبل های اتاق نشستند و به دامبلدور خیره ماندند که پشت به آن ها، کنار پنجره ایستاده بود و رهگذرانی را که قادر به دیدنش نبودند، از نظر می گذراند.
- کاغذی که روی میزه رو بخونین!

بیل دست انداخت و کاغذ کوچکی را که روی میز افتاده بود، برداشت. پشت کاغذ نوشته ی کوتاهی حک شده بود که خواندنش زیاد هم وقت نمی برد.
- باز هم هست؟ متوجه نمیشم!

فلور مثل کسی که معنی یک بیت شعر را نفهمیده باشد، سوالش را پرسیده بود. دامبلدور چشم از منظره بیرون پنجره برداشت و شروع به صحبت کرد. غم نهفته در صدایش کاملا مشهود بود.
- این یه تیکه کاغذ، روی جسد یکی از اعضای محفل پیدا شده!

جسد ؟ جسد؟

نفسشان در سینه حبس شده بود. اسم های آشنا در ذهن هردو تکرار می شدند.
- متاسفم که باید خبر مرگ خواهرت رو بهت بدم، بیل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ها؟!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: یکشنبه 20 مهر 1393 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک

- اکسپلیارموس!

صدای فریاد برادران ویزلی که انوار طلسم‌هایشان، به کوچه‌ی تاریک هاگزمید روشنایی می‌بخشید، گروهی چوب‌دستی به دست را که انتهای کوچه ایستاده بودند، پراکنده کرد.

بیل ویزلی همان‌طور که به سمت جسم ِ کِز کَرده در کنار دیوار می‌دوید، فریاد زد:
- نذار فرار کُنن چارلی!

چارلی، سری تکان داد و به دنبال آن چند نفر دوید. بیل، سراسیمه خودش را به دختر جوانی رساند که تا لحظاتی پیش، جیغ‌هایش، به سکوت شب پنجه می‌کشیدند..

کنارش زانو زد و کُت قهوه‌ای رنگش را روی شانه‌ش انداخت. صورت دخترک در تاریکی، می‌درخشید و قطرات درشت عرق روی آن دیده می‌شد. چشمانش، از درد و وحشت گشاد شده بودند. بیل ویزلی زیر لب به آن اصیل‌زاده‌های لعنتی، ناسزایی گفت و سپس سعی کرد لبخند اطمینان‌بخشی بزند.
- نگران نباش. دیگه جات امنه. ما بهت آسیبی نمی‌زنیم.

دخترک به سختی زمزمه کرد:
- شما جادوگرا.. شما جادوگرا..

دستی سرد، قلب ویزلی ارشد را فشرد. این جادوگرهای نژاد پرستی که حتی فشفشه‌ها را آزار می‌دادند.. لعنتی‌ها! لعنتی‌ها!

- ما همه‌مون اینطوری نیستیم.. واقعاً.. واقعاً متأسفم..

دختر رنگ‌پریده، دستش را به دیوار گرفت تا از جایش بلند شود.
- یه روزی..

زمزمه‌ش چنان لرزان و پج پچ‌گونه بود که بیل به زحمت می‌توانست صدایش را بشنود.

- یه روزی.. این کُت.. بهت برمی‌گرده..

برگشت و نگاه سوزانی به بیل ویزلی که هنوز روی زمین زانو زده بود، انداخت:
- و اون روز.. اوضاع برعکس میشه..!

پایان فلش بک

بیل غرق در خاطراتش، به آرامی گفت:
- و انقدر مبهوت مونده بودم که حتی نفهمیدم اون دختر کجا رفت و ناپدید شد. بعدش هم هرچی با چارلی گشتیم، پیداش نکردیم. نه خودش رو و نه..

اشاره‌ای به کُت قهوه‌ای رنگ و رو رفته کرد.

- این کُت رو!

فلور، مبهوت و متحیّر، نگاهش از بیل به کُت قهوه‌ای و از کُت قدیمی، به سمت بیل در نوسان بود.

ناگهان، ققنوس نقره‌ای رنگی، میان ویلای صدفی حاضر شد:
- بیل و فلور عزیز. اگرچه ممکنه درگیر مسائل شخصی باشید، ولی افسوس که زمان فرمانرواست. الآن، وقتیه که ما باید دور هم جمع بشیم. نور نگهدارتون.

پاترونوس دامبلدور که ناپدید شد، نگاه بیل و فلور در هم گره خورد. این پیام تنها یک مفهوم داشت:

باید هرچه سریع‌تر به خانه‌ی شماره دوازده گریمولد می‌رفتند.

چیزی..

درست نبود..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1393 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
بیل لبخند دلگرم کننده ای زد.صدایش رنگ و بوی طنز داشت:

-امیدوارم چیز خوبی باشه...میدونی که هنوز کادوی شما دست من گروگانه!

فلور لبخند تلخی زد:

-با این حساب باید کادوت رو بدی به...یکی دیگه...

بیل اخم شیرینی کرد:

-من این کادو رو برای فلور دلاکور خریدم.تو فلور دلاکور دیگه ای میشناسی؟!

و مشغول باز کردن کادو شد.دستان فلور عرق کرده و بود و قلبش تند می زد.واکنش بیل چه بود؟اخم و ناراختی؟شوخی و خنده؟تمسخر؟یا بی تفاوتی؟

فلور درگیر خیال پردازی بود که متوجه حالت غیر عادی بیل شد.بیل تلو تلو خوران به سوی کاناپه می رفت.قلب فلور از حرکت ایستاد:

-بیل؟!

بیل برگشت و لبخند لرزانی به فلور زد.با زمزمه کرد:

-فلور،این...این کت...از کجا خریدیش؟!

فلور سر به زیر انداخت و با شرمندگی توضیح داد.
سرش را اندکی بالاتر گرفت.فک منقبض بیل توجهش را جلب کرد.وقتی تصمیم گرفت با خودش رورواست باشد،فهمید که کمی از این بیل "جدید"ترسیده است:

-بیل،خوبی؟

بیل زمزمه کرد:

-خوب؟فکر نمی کنم...

فلور کلافه صدایش را بالا برد:

-دیوونه دارم سکته می کنم؛بالاخره میگی چی شده یا نه؟!

بیل به زمزمه ادامه داد:

-آره...گمونم باید برات تعریف کنم...بیا اینجا بنشین!

و به کنار خود اشاره کرد.خانم خانه هیجان زده نشست.دستان بیل با موهای او بازی میکردند.اما فلور مطمئن نبود که حواس بیل در خانه صدفی ست یا نه.بیل به نقطه ای خیره شده بود...گویی در گذشته های دور سیر می کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر تغییر اندازه داده شده




شناسه قبلی:لاوندر براون
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1393 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور نگاهی به کت قهوه ای رنگ مندرس انداخت. از خودش حرصش گرفت. به راحتی پیرزن گولش زده بود و پولش را گرفته بود.
حتی به نظر می رسید که سر آستین ها و یقه اش نخ نما شده است. آخر چطور می توانست این را به بیل هدیه بدهد. با ناراحتی به بقیه پول توی دستش نگاه کرد. به سمت مغازه ای که چند قدم آن طرف تر از آرایشگاه بود رفت. داخل مغازه شد و با باقی پولش جعبه کادوی زیبایی به رنگ طلایی با ربان نقره ای خرید.

-حداقل ظاهر کادوم زیبا باشه!

با دلخوری این را گفت و دوباره در ویلای صدفی ظاهر شد. کت قهوه ای را کمی با افسون های تمیزکاری و خاک تکانی تمیز کرد و سر انجام به طرز شیکی داخل جعبه گذاشت.
گوشه گوشه ی ویلای صدفی از رنگ و رو افتاده بود. میز ها دیگر به درخشانی گذشته نبودند. البته نه اینکه خانم خانه تمیز نبود! همه اجزای خانه گرد و غبار فقر گرفته بودند. این سالهای اخیر حتی مجبور به فروش
یک سری از وسایل خانه شده بودند.
فلور جعبه طلایی را در اتاق خواب گذاشت و برای آماده کردن شام شب عید وارد آشپزخانه شد. گوشت های استیکی که مالی به او شب گذشته داده بود وسط میز چهارگوش آشپزخانه افتاده بود و منتظر آماده شدن بود.
فلور تصمیمش را گرفت. از جا بلند شد و شروع به کار کرد. باید تا آنجا که می توانست شبی به یاد ماندنی، صرفه نظر از کادوی نخ نمای دو گالیونی اش، رقم می زد.
**************************************************************


-سلام فلور، عجب بوی خوبی راه انداختی دختر!
-سلام بیل، چه به موقع اومدی، کلی غذای خوب انتظارتو میکشه.

بیل نگاهی به استیک های آبدار و نیم پز روی میز که بخار خوشبویی از آنها متصاعد می شد، انداخت. با اینکه بیل به سبزیجات لب نمی زد و فقط استیک های نیم پز را می خورد، فلور به طرز زیبایی و با شیوه فرانسوی آنها را با انواع سبزیجات تزیین کرده بود. دستاورد دیگر خانه داری فلور روی میز خودنمایی می کرد. ظرفی پر از مایع غلیظ که رویش صدف های آب پز شناور بودند. در ویلای صدفی همیشه برای مناسبت های خاص، سوپ ماهی با دستورالعمل ویژه خانم دلاکور، سرو می شد.

-وای سنگ تموم گذاشتی فلور خیلی عالیه!
-به نظر میاد اصلا انتظارشو نداشتی بیل!

فلور با شک و تردید این را گفت و سپس صندلی میز را برای همسرش کنار کشید.

-فلور عزیزم تو که می دونی منظورم چیه، امیدوارم خیلی خودتو اذیت نکرده باشی.

بیل روی صندلی نشست و با مهربانی این جمله را گفت.
فلور سر شام تقریبا ساکت بود و بیشتر بیل بود که حرف می زد و سعی می کرد فلور را بخنداند. فلور استرس عجیبی گرفته بود. انگار واقعا وقتش رسیده بود! باید کادویی مندرسی که در لفاف زرینی بود را پیشکش همسر مهربانش می کرد.

-فلور چی شده چرا انقدر غمگین به نظر میای؟

فلور طاقتش تمام شد و به سمت اتاق خواب دوید. جعبه طلایی را برداشت و بلافاصله به سمت بیل شتافت.

-عزیزم واقعا دلم می خواست کادوی بهتری بهت بدم. چیزی که واقعا لیاقتشو داری. نه این ...

فلور با سری کج شده روی شانه به جعبه طلایی اشاره کرد. بیل با مهربانی و لبخندی که برای آن صورت زخمی کمی عجیب و غریب بود دست های فلور را گرفت و جعبه را گوشه میز گذاشت و گفت :

-اگه دوس نداری اصلا این هدیه رو بازش نمی کنم. از نظر من هر چی باشه خیلی قشنگ و عالیه.

فلور نفس راحتی کشید و گفت :

-نه بیل بازش کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!