-----------------------------------------
_تو رو به خدا نگاه کن!میخواستیم شیون آوارگان رو تصرف کنیم آخرش به اینجا رسیدیم که باید روح یه جادوگر سفید رو تقدیم به مادر شیاطین بکنیم!
_حالا اینها رو بیخیال دانگ چه طوری از شر پسر مادر شیاطین خلاص بشیم؟!
گفتگوی دانگ و فرد با وارد شدن پسر مادر شیاطین ناتمام موند...اما پسر مادر شیاطین اونقدر ها هم ترسناک نبود...بیشتر شبیه یه پسر بچه ده دوازده ساله بود تا یه شیطان...پسر مادر شیاطین به محض اینکه فرد و دانگ رو دید،ازشون پرسید:
_هی!شما کی هستین؟!اینجا چیکار میکنید؟!مامان من کجاست؟!
_خب چیزه...میدونی؟!ما اومدیم که...اومده بودیم با مادرت یه قرارداد ببندیم...آره...قرار شد که ما بریم برای مادرت جادوگر سفید بیاریم...آره!
پسر مادر شیاطین نگاه عاقل اندر سفیهی به دانگ و فرد کرد و گفت:
_خب!موفق باشید...من باید دنبال مامانم بگردم...
_اااا....مرسی...خب دیگه ما هم باید بریم...لیلی...بیا اینجا دیگه باید رفع زحمت کنیم...
لیلی از دوستان جدیدش خداحافظی کرد و به فرد و دانگ پیوست تا از این ساختمان مخوف خارج بشن...
وقتی که به اندازه کافی از شیون اوارگان دور شدن دانگ گفت:
_ووووه!در رفتیم از دستشون...خب حالا از کجا یه جادوگر سفید گیر بیاریم؟!
_منظورت چیه دانگ؟!
_خب!یادت رفت که ما یه قرارداد با مادر شیاطین بستیم و اگه به اون وفادار نباشیم...خودت میدونی بعدش چی میشه!
_آره...ولی فکر کردی من واقعا این کار رو میکنم؟!این جا دنیای جادوگریه...حتما یه راهی هست که از شر این قرارداد بدون مرگ کسی خلاص بشیم...باید بریم دنبال اون راه...
_اما...اما اون صندوق پر از سکه؟!
_دانگ؟!
_باشه...باشه...بریم دنبال راه حل...به اون خواهرزادت هم بگو دنبال اون تسترال بیچاره نکنه...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

خب بريم؟

این دوتا هم دوستامن.خیلی دخترای باحالین!ولی مثل این که نمی تونن حرف بزنن چون هر بار که اسمشونو پرسیدم، همین جوری خیره شدن تو چشام. برای همین خودم براشون اسم گذاشتم.اسم این کوچولو جوجوئه و...





هم دیگه رو نگاه کردن . رفتن تو ، اونجا یکی دو تا ممد پاتر برای جو دادن جیغ زدن