جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1393 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور


تکلیف اول


نویل کتابا رو گشت تا یه چیزی پیدا کنه که بدونه ، قضیه از چه قراره . کتاب جک و لوبیای سحرآمیز تنها که کتابی بود که میفهمیدش و تازه با خودش در ارتباط بود ؛ سحر و جادو . کتاب رو از روی زمین برداشت و بازش کرد و وارد داستانش شد .

تا چند ساعت اول اصلن نمیدونست که کجاس ، چون توی رخت خواب جک خواب بود .

صبح زود با صدای داد مامانش بیدار شد :

- جک ، پسرم . پاشو برو بازار گاو رو بفروش تا با پولش بدهیه صاحب مزرعه رو بدیم .

نویل به مغزش فشار اورد ، اونقدر که با فشاری که توی تمام سال های عمرش به مغزش وارد کرده بود ، مساوی بود . با خودش فکر کرد : جک کیه ؟ گاو کدومه ؟ صاحب مزرعه کدوم تسترالیه ؟ فکرهاش بلخره جواب داد . یه بشگن زد و با غرور گفت :

- فهمیدم . کلاس الا ؛ کتاب جک و لوبیای سحرآمیز .

مامان جک که تازه وارد اتاق شده بود با تعجب پرسید :

- جک ، خوبی ؟ داری هزیون میگی !

- نه ، مامان . خوبم . گاو کجاس ؟

مامانش با تردید از جک پرسید :

- مطمئنی خوبی ؟ گاو جلوی در وایساده ، برو تا نرفته گم و گور شه .

نویل دوید و از در رفت بیرون و ار تو حیاط داد زد :

- تا نهار برمیگردم .

طناب دور گردن گاو رو گرفت و با خوشحالی رفت بازار .

مشتری اول که یه زن بود ، اومد جلو گفت :

- 15 سکه گاوت رو میفروشی ؟

- نه ، خانم . گاوه خر گوش نیست که .

مشری دوم ، سوم و چهارم خیلی بی انصاف تر از مشتری اول بودن و نویل حاضر نشد ، گاو رو همین جوری مفت بوده به اونا . چند دقیقه بهد از رفتن مشتری چهارم ، یه مرد به نویل سلام کرد و نویل هم خیلی مؤدبانه جواب داد :

- سلام ، آقا . کاری دارین ؟

- بله ، پسرم . من گاوت رو میخ.ام ولی به جای پول به تو سه تا لوبیای سحرآمیز میدم . معامله رو قبول میکنی ؟

نویل خودش جادوگر بود پس به جادو اعتقاد راسخ داشت و معامله رو قبول کرد .

- معامله رو قبول میکنم .

نویل گاو رو با سه تا لوبیا عوض کرد و برگشت خونه . بوی تخم مرغ نهارش رو از دو تا کوچه اونود تر حس میکرد . وارد حیاط که شد ، داد زد :

- مامان من اومدم . گاو رو هم معامله کردم .

جک لوبیا ها رو نشون مامانش داد و داستان رو براش تعریف کرد . مامان جک بعد از شنیدن داستان و ندونم کاری جک ، خیلی ناراحت شد ولی چیزی نگفت .

ساعت ها گذشت و گذشت تا شب شد .

مامان جک در حالی که سفره ی شام رو جمع میکرد ، گفت :

- جکی ، رخت خابت رو توی حیاط پهن کردم ، برو بخواب .

نویل قبل از خواب مامان جک رو به یاد مامان خودش بغل کرد و رفت توی حیاط . تو رخت خوابش دراز کشید و دستاش رو گذاشت زیر سرش ؛ آسمون پرستاره خیلی قشنگ بود . بعد از یه عالمه فکر کردن به سه تا لوبیا بلند شد و سرجاش نشست ، زمین کنار زیرانداز رو کند و سه تا لوبیا رو انداخت توش و روش رو با خاک پوشوند .

خواب بود که با تکون های بیش از اندازه ی جای خوابش ، از خواب پرید . چشماش رو که لاز کرد دید از یه ساقه ی خیلی بزرگ آویزونه . از جاش بند شد و راه ساقه رو تا بالا ادامه داد . آخر راه به یه سطح محکم از ابرا رسید و اول یکی از پاهاش رو برای احتیاط رو ابرا گذشت و بعد از اطمینان روی ابرا راه رفت . در کمال تعجب چشش به سطحی بود که روش راه میرفت تا اینکه سرش رو بالا اورد قصر جلوش رو دید .

وارد قصر که شد ، توی قلب سالن اول یه چنگ طلا و یه اردک پیدا کرد که کنارش پر از تخم های طلایی بود . اول در و برش رو نگاه کرد و بعد با احتیاط غاز و اردک رو برداشت و سریع لز قصر رفت بیرون .

سر راهش با چیزی که تقریبن منتظرش بود رو به رو شد ولی خیلی راحت تر از جک واقعی . چوبش رو دراورد با استفاده از اون بلایی به سر دیو زشت اورد که جک واقی هیچ وقت نمیتونست اون کار رو با دیو بکنه .

نویل دستاش پر بود از ارتفاع میترسید ، پس چشاش رو بست به اتاق خونه ی جک و مامانش آپارات کرد و چند دقیقه بعد از اینکه نویل توی خونه باشه ، صاحب مزرعه تو حیاط داد و بیداد راه انداخته بود که نویل از اتاق بیرون رفت و توی حیاط با دادن یکی از تخم های طلایی اردک اون رو ساک کرد و فرستادش خونشون .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
تاپیک انجمن
پاسخ به: کلاس ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1393 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
آخه چی بگم ؟
مال خودت نخواستم

بازم چی بگم ؟
اینم مال خودت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
تاپیک انجمن
پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1393 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
من پست ونوگ جونز رو درک نمیکنم پس ادامه ی پست فرد جرج رو مینویسم

-----------------------


لشگر ممد و فاطی پاترا همراه ماندانا و تدی و هلگا راه شیون رو در پیش گرفتن . وقتی به دم در شیون رسیدن ، همه با افکت هم دیگه رو نگاه کردن . رفتن تو ، اونجا یکی دو تا ممد پاتر برای جو دادن جیغ زدن . ماندانا جمع رو با صدای " اهم و اوهوم " آروم کرد و گفت :

- سریع با بیل و کلنگاتون بیوفتین به جون اینجا ، بجنبین .

همه ی ممدا و فاطیا بر فرض اینکه ماندانا قبلن یه جایی براشون بیل و کلنگ گذاشته ، کله خونه رو زیر و رو کردن ولی چیزی پیدا نکردن . بعد از دو ساعت گذشتن ، یکی از فاطیا ماندانا رواینجوری صدا کرد :

- جناب مدیر ، کدوم بیل و کلنگ ؟

- مگه با خودتون نیوردین ؟

- نه .

ماندانا میخواست خشم اژدها یعنی خودش رو نشون کارگرا بده ولی تدی پرید وسط و گفت :

- من یه جایی رو تو حیاط هاگوارتز میشناسم که پر از بیل و کلنگه . فاطیا اینجا باشن و تمیز کاری کنن ، تا من و ممدا بریم ، بیل و کلنگ بیاریم .

- باشه . زود برین و برگردین .

تدی خیلی سریع ممدا رو جمع کرد و با هم از شیون در رفتن .

اونور داستان جیمز ، ویول ، الا ، نویل ، ویکی . چند تا دیگه از بچه ها یه جایی دور و بر خونه ی هاگرید که دیگه کمی از شیون نداشت ، با بیل و کلنگ کنار یه چاله شبیه قبر وایساده بودن . وقتی تدی رسید ، الا با عجله پرسید :

پس جسد ماندانا کو ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
تاپیک انجمن
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1393 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور


رول اول


نویل مثل همیشه توی سالن خصوصی گریف نشسته بود . البته روی صندلی ای که وقتی حالش بد بود روش میشست . گیدیون تازه اومده بود که نویل رو دوباره با حال زار دید . خیلی با احساس شروع به دلداری دادن ، کرد :

- وای پسر ، نمره که اینقدر گریه نداره . به حق مرلین دفعه ی بعد نمره ی بالا میگیری .

- کی واسه نمره گریه کرد ؟

- پس چی شده ؟

- اون روز که جیمز با یویوش دخلت رو اورد ، سر کلاس سیاهی نیومدی ، آنتو گفت از بهترین چیزی که دارین جدا شین . اتودام

- گیتارم .

نویل و گیدیون همین جوری گریه میکردن . یوآن هم اونور سالن پشت صندلی همیشگیش قایم شده و بود و یواشکی شعراش رو میخوند و گریه میکرد . صدای نویل و گیدیون هر لحظه بیشتر میشد که یوآن دلش گرفت و یه شعر واسه حال خودشون گفت :

حالم بده
بدتر از همیشه
صورتم خیسه
بیشتر از همیشه
باید بدم
بهترین چیزم
ولی عمرن
نمیدم
همه ی عمرم رو نمیدم

هرکس که وارد تالار میشد اگه تا حالا حسش رو نشون نداده بود ، وقتی حال و روز نویل ، گیدیون و بقیه رو میدید ، داغش تازه میشد و یه گوشه توی حال خودش گریه میکرد .

هر از چندگاهی اسم یه چیز میومد که بهترین چیز یکی از بچه ها بود :

- زیرشلواری تدی .

- یویوم .

فضای سالن ماتم زده بود تا اینکه تدی با خوشحالی وارد شد و خیلی خوشحال تر گفت :

- چیه ؟ چه خبرتونه ؟ تالار رو گذاشتین رو سرتون !

ویکی خیلی دست و پا شکسته جواب تدی رو داد :

- کلاس . . . سیاهی . . . بهترین چیزامون .

- آهان . اگه خیلی براتون سخته ، برین خذفش کنین .

همه برای چند لحظه روی صوردت تدی کیلید بودن ولی بعد همه با هم گفتن :

- چرا به ذهن خودم نرسید ؟

همه خیلی سریع صورتشون رو از اشک پاک کردن و راهی دفتر مک گونگال شدن . همه اونجا بودن و یکی یکی کلاس آنتو رو خذف کردن و خوش و خرم رفتن سالن خصوصی گریف و دست و جیغ و هورا .

نکته اخلاقی داستان اینه که " هیچ وقت بهترینات رو ول نکن " .

رول دوم

علوم سال چهارم مشنگی

1 . جویبار چگونه تشکیل میشود ؟

هنگامی که آب باران روی سطح زمین جاری میشود ، جویبار بوجود می آید .

2 . رود چگونه تشکیل میشود ؟

با به هم پیوستن جویبار ها رود بوجود می آید .

دو تا سوالی که اگه سال چهارم جواباشون رو بلد بودی ، هرچی امتحان علوم بود ، نمره ی کامل میگرفتی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
تاپیک انجمن
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1393 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- به گزارش خبرکزاری هیسنا ( جادوگران جهان ) کاپ زیبا و شکیل جام جهانی کوییدیچ مشنگی به دست خرسی که احیانن نوه ی عمویادگار است و در تمام حیطه های ورزشی مهارت خاصی دارد ، دزدیده شده است و

یوآن تازه یه ذره ار آب کدو حلواییش رو خورده بود که همون یه ذره رو هم نثار صورت نویل کرد و هیجان زده گفت :

- کاپ جام حهانی کوییدیچ مشنگی رو دزدیدن ؟

- آره ، بی فرهنگ . از داراییات کم شده ؟

- نه ولی دمش گرم . اگه بقیه داره ، بقیش رو بخون .

- . . . وی خرسی سنتی - شاسخینی بوده ؛ یعنی پدری از نسل خرس های ایرانی و مادری از نسل خرس های زیبای آمریکایی بوده . تمام مأمورین مشنگی به دنبال خرس مذکور هستند . وزیر سحر و جادو در این مورد اظهار کرد : « مأمورین مشنگی کاملن نادان هستند که تا به حال او را دستگیر نکرده اند . ما منتظر خواهش وزیر مشنگی برای دستگیری مجرم هستیم تا او را در کوتاه ترین زمان ممکن دستگیر و تحویل قانون مشنگی دهیم . »

طی 2 دقیقه تمام سرسرا از دزدیده شدن کاپ با خبر شدن . دخترا خیلی راحت از کنار مسئله ای که خیلی برای پسرا مهم بود ، گذشتن .

یکی از پسرای جوگیر ریونی هم بعد از فهمیدن خبر دار فانی را وداع گفت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
تاپیک انجمن
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: جمعه 3 مرداد 1393 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور


رول اول



- ویو ، عزیزم .

- چیه الاف ؟

- همراه نمیخوای ؟

ویولت بعد از شنیدن صدای چاپلوسانه ی الاف سریع برگشت و با یه نگاه عاشقانه گفت :

- نه ، عشقم .

قبل از اینکه الاف بخواد بهانه ی دیگه ای برای خلاصی از اون موجودات دحشتناک پیدا کنه و تحویل ویولت بده ، لیوان نسکافه ی ویو رو صورتش خالی شد . ویولت هم بعد از یه خنده ی مصنوعی توی افق محو شد .

اونور همه مشغول کارهای همیشگی شون بودن ؛ ویکی با رکسان حرف میزد ، نویل ، یوآن و گیدیون با هم یه قل دو قل بازی میکردن و بقیه ی داستان .

جیمز که واسه نگهبانی پشت سر ویولت رفته بود ، همین که صدای ویو رو از پشت دفتر شنید که با ماندانا خدافظی کرد ، دوید تو حیاط و با یه جیغ آژیر خطر زد .

همه هرجوری که شد ، رفتن پیش یه دونه از اون جونورا و یه جوری خودشون رو مشغول نشون دادن ؛ ویکی با زیرشلواری تدی یه پاپیون درست کرد و گذاشت روی شاخ اژدهاش ، گیدیون برای اژدهاش گیتار زد و نویل هم برای اینکه یه کاری بکنه با اتودش روی پوست اژدهاش نقاشی کشید و بقیه ی داستان .

- میبینم کلی به گروه ها ( یه دانش آموزان و یه اژدها ) خوش گذشته و با هم دوست شدین .

همه ی بچه ها برای حفظ ظاهر و اینجور حرفا با هم جواب دادن :

- بله ، استاد .

خب ، همه سوار اژدهاشون بشن .

همه ی بچه ها مضطرب هم دیگه رو نگاه کردن و هیچ کدوم تا حالا به این فکر نکرده بود که اونا عاتقشون رو به اون موجودات دل نازک ثابت کردن وگرنه قبل از نزدیک شدن به هرکدومشون ، از روی زمین محو میشدن .

نویل غافل از همه جا سرجاش وایساده بود و اصلن حواسش به بقیه نبود که حداقلش یه قدم رفته بودن عقب و اون از همه جلو تر بود .

- پسر ، چرا معطلی ؟

- کی ؟ من ، استاد ؟

- آره . برو جلو .

نویل برای یه لحظه با تردید به اتود زرده ی مرلین که تازه ازش پیچونده بود ، نگاه کرد و به اون متوصی شد و رفت جلو .

همین جوری که میرفت جلو یه لحظه فکر کرد که الان توی معده ی یه اژدهای غول پیکره ولی تا چشاش رو باز کرد ، دید روی آژدها نشسته و داره یورتمه میره و همه اونود دست و جیغ و هورا .

وقتی نویل اومد پایین ، زنگ خورد و شانس همه برای یورتمه رفتن با باد فنا رفت خونشون . شانسه که رفت خونشون برای نویل خیلی خوب شد ؛ چون یا یه هفته گولاخ کلاس مراقبت از موجودات جادویی شد .


رول دوم

همین بالایی

درود به جناب اتود قرمز

پسر تو چرا آدم نمیشی ؟

همه ی استادا بهت گفتن داستانات فضاسازی نداره ! چرا درستش نمیکنی ؟ هرچند یه خورده بهتر شد ی .

یه کمم رو نویل بیشتر مانور دادی .

خوبه . حالا دیگه جمع کن اتودات رو برو ، تا لهت نکردم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1393/5/3 23:27:38
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
تاپیک انجمن
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 تیر 1393 10:35
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور


تکلیف اول

قبل از این که همه ی دانش آموزای کلاس غیب بشن ، مایتابه ی آلیس به نشانه س اعتراض به سمت الادورا پرتاب شد ولی به مقصد نرسید ؛ چرا که تدی اونو طی یه حرکت انتحاری قاپید و بر سر جیمز کوفت ، شاید بیهوش یکی پیداش کرد خوردش و از دستش راحت شد .

- اوخ .

- بری دیگه بر نگردی .

بعد از غیب شدن بچه ها ، تخت جمشید

همه ی ایرانی های مخالف اسکندر توی یه مزرعه ی بزرگ که خارج از شهر بود جمع شده بودن . تدی خیلی خونسرد مردم رو به سکوت دعوت میکرد :

- ساکت .

مردم :

- ساکت .

مردم :

- عوووووووووووو

مردم :

- خب ، همون طور که دیدین من اونم ، جادوگرم ، طرف حقم و عاشق ویکیم . معذرت میخوام مورد آخر به شما ارتباطی نداره.

پسرای جمع :

بقیه ی حاضرین جز بعضیا :

سوال یکی از مردم بلخره سکوت حاکم بر مزرعه که بوی نم میداد رو شکست .

- خب تو یه گیریمی . این که چیز جالب و جدیدی نیست ولی اینکه جادوگری یعنی چی ؟

- گفتی من چیم ؟

- یه گیریم . فارسیش چی میشه ؟ گرگینه ؟

- اوه ، بله . من یه جادوگرم یعنی میتونم جادو کنم .

- اینو که میدونیم .

- خب ؟

- نشون بده .

جنگ جهانی اول

نویل همراه یه سرباز به اتاقی میرفت که تفنگ ها رو توش نگه میداشتن .

- بیا اینو بگیر و باهاش بجنگ .

- چجوری آخه ؟

- مگه تو سربازی نرفتی ؟

- اینی که میگی چی هس ؟

- چه نیدونم نویسنده یه چیزی پروند .

سرباز مراحل تفنگ دست گرفتن ، تفنگ پر کردن ، تفنگ تمیز کردن و شلیک با تفنگ رو برای نویل توضیح داد .

- چی یاد گرفتی ؟

- تفنگ یه وسیله برای کشتنه .

- من با تو چیکار کنم ، پسر ؟

تخت جمشید

تدی برای لحظه ای تواناییش رو به رخ کشید و سطل خالی کنار پاش رو پر از آب کرد .

- راضی شدین ؟

- بله .

تدی شیک دو ساعت نقشه ی طویلش رو ده بار برای مردم باهوش ایران توضیح داد .

- . . . پس من میرم اسکندر رو بیهوش میکنم . شما هم بقیه رو بکشین . قبول ؟

- قبوله . قبوله . قبوله .

مردم همراه تدی رفتن وسط شهر . جنگ و از این جور صحبتا . تدی هم که حرکات انتحاریش خوبه خودش رو رسوند به اسکندر ولی قبل از اجرای نقشه توی رخت خوابش بود .

جنگ جهانی اول

هوای سرد اتاق تفنگا روی نویل تاثیر مثبت گذاشته بود .

- میگما اینو میبینی ؟ . . .

- اون چیه ؟ . . .

و سرباز در حال نگاه کردن به چوبدستی نویل از هوش رفت .

- یو هو . چی شدی آقاهه ؟

نویل خیلی شیک و راحت بیهوشی سرباز رو درک کرد و در حین بیهوشی سرباز ده بار جزوه ای رو که با اتود قرمزش درباره ی تفنگ نوشته بود ، مرور کرد .

- وای ! این چیه دستت ؟

- این ؟ چوب جادو .

- واقعن ؟

- بلی ، واقعن . من یه نظری دارم ! من به شخصه تفنگ رو درک نمیکنم . بیا با هم بریم ، من اینو نشون دشمن میدم ، مثل تو بیهوش میشه بعد تو نقش قاتل رو بازی کن . قبول ؟

- قبوله .

نویل و سرباز مذکور از اتاق سرد خارج شدن . بعد از چند دقیقه حدود 20 تا ، به خط مقدم رسیدن . نویل چوبدستیش رو کشید و با هیجان گفت :

- حاضری ، پسر ؟

- بزن بریم .

نویل به اولین سرباز دشمن رسید و چوبدستیش رو تو هوا چرخوند و گفت :

- لا لا ی ، لا ی .

سرباز بیهوش شد و سرباز دوست اونو کشت . سرباز دوم هم داشت بیهوش میشد که نویل رفت تو تختش .

جلسه ی بعد هم جزوه ی تفنگش رو به عنوان گزارش داد به الا و کلی نمره گرفت .

تکلیف دوم

نویل برای رسیدن به خونه باید اتوبوس سوار میشد و اینکار رو کرد و سوارشد . همه ی مسافرا تا 5 دقیقه ی اول خیلی متشخص سرجاشون نشسته بودن ولی بعد از 5 دقیق یکی با موبایلش بازی میکرد ؛ یکی با ام پی تریش ور میرفت و بقیه ی ماجرا .

نویل چون جادوگر خیلی متعصبی بود ، جز از اتوداش و گیم نت مشنگی از چیز دیگه ی مشنگی خوشش نمیومد . پس خیلی شیک سرجاش نشست و از فرط بیکاری با یقه ی لباسش ور میرفت .

حدود 7 دقیقه تا خونه مونده بود که نویل اعصابش خورد شد . چوبش رو دراورد و با یه ورد تر و تمیز موبایل مسافر بدبخت صندلی شماره ی سیزده رو به صندلی شماره ی 2 که خودش باشه رسوند .

مسافرا بدبخت که خیلیم عصبی بود گفت :

- هوی ، عمو . نمیدونم اون درازه که دستته چیه ولی اون یکی مال منه ، پسش بده .

ولی نویل تازگیا به لطف الا خیلی خشن شده بود و چوبش رو یه تکون داد ولی قبل از اینکه ورد بخونه اون بیچاره ی فلک زده به باد رفت .

همین که نویل برگشت دروبرش رو نگاه کنه دید که همه فرار کردن حتی راننده . نویلم مجبور شد تا خونه پیاده بره و در راه حدود هفت یا هشت بار سر راه تیرای چراغ برق قرار گرفت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1393/4/31 11:07:36
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1393/4/31 11:09:25
ویرایش شده توسط نویل لانگ باتم در 1393/4/31 19:35:06
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
تاپیک انجمن
پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
ارسال شده در: دوشنبه 23 تیر 1393 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور

رول اول


صدای خش خش روزنامه و صدای پسرک روزنامه فروش از پنجره ی باز وارد میشد :

- وزیر به دست مردی قدرت طلب به قتل رسید .

- چرا به قولت عمل نکردی ؟

- چون نشد .

- چرا نشد ؟

- چون از اولش باورش نداشتم .

فلش بک

- یادت باشه " جادوی سیاه " فقط برای نجات جون و دفاع از خودمونه ، نه برای رسیدن به قدرت .

- درسته ، استاد .

- درسته یعنی بهش ایمان داری ؟

- ایمان دارم .

پایان فلش بک

سیاهی تمام محیط رو در بر گرفت و مردی که روزی پسری بود که به استادش قول داده بود ، به " جادوی سیاه " به عنوان دفاع نگاه کنه ، حالا استادش رو با استفاده از جادوی سیاه کشت .

رول دوم

کم کم داشت افسردگی میگرفت . به هرکس درباره ی توانایی ـش میگفت ، باورش نمیکرد .

بالاخره تصمیمش را گرفت ؛ وسط دهکده ، جلوی همه .

رفت وسط دهکده ، توانایی ـش رو به رخ کشید ولی کسی ندید . د.باره امتحان کرد اما این بار هم جز نوزادی که در آغوش مادرش بود کسی متوجه ی توانایی او نشد .

اون هر روز میرفت وسط دهکده ، تا این که یک روز قدرتش از کنترلش خارج شد و تنها کسی که از توانایی ـش با خبر بود رو کشت .

از اون روز به بعد کشتن مردم ، تنها کاری برای اثبات توانایی عجیبش بود .

رول سوم

انسان های متقارن همون انسان های عادی هستن که توانایی عادی دارن .

انسان های نامتقارن هم همون انسان های عادی هستن ولی وجود توانایی فراتر از انسان های عادی ، اون ها رو نسبت به متقارن ها ، نامتقارن کرده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
تاپیک انجمن
پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
ارسال شده در: چهارشنبه 18 تیر 1393 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین

گیریفندور


تکلیف اول الی آخر

- آخ جون اردو !

- نویل ، تو هیچ جا نمیری .

- چرا ؟

- چون یه پسر هیچ وقت بدون مادرش جایی نمیره .

- آلیس لانگ باتم ، کی به شما اجازه ی غیبت در این جلسه رو داده ؟

- ببخشید استاد . حواسمون نبود با نویل همکلاسی هستیم .

- کلاس به صف . پیش به سوی برزیل میزبان جام جهانی کوییدیچ برزیل .
صَبرِلَ . به یاد داشته باشید که قطعا به کلاس دالاهوف نمیرسید ؛ شاید به کلاس ویو هم که اینجاس نرسین .

کلاس :

- قبوله . قبوله . قبوله .

چمن ها در حال بلند شدن بچه ها از روی زمین ، تکانی خوردن . نصف راه رو رفته بودن که نویل رفت پیش جیمز .

- استاد ، اونجا کوییدیچ مشنگی بازی میکنیم یا جادویی ؟

- جادویی .

نویل داشت میرفت که جیمز با یک داد به بدرقه ی اون رفت :

- لانگ باتم .

- بله استاد ؟

- با تو نیستم آلیس .

- با من کار دارین ، استاد ؟

- بله . تو کوییدیچ مشنگی بلدی ؟

- بله ، استاد . یوآن هم بلده .

- چجوری ؟

- چی ؟ چجوری ؟

- چجوری یاد گرفتین ؟

- تو گیم نت از دوستای مشنگیمون یا د گرفتیم ، استاد .

- گیم نت چیه ؟ کوییدیچ مشنگی چجوری بازی میکنن ؟

- یعنی واقعا نمیدونین استاد ؟

در اینجا جیمز برای خیط نشدن جلوی نویل به اون دروغ گفت :

- چرا میدونم . میخوام ببینم ، تو چی میدونی .

- استاد ، اگه من الان بخوام هسته ی اتم گیم نت رو برای شما بشکافن باید تا فردا جواب سوالای شما رو بدم ولی کوییدیچ مشنگی ؛ میدونید استاد ؟ کوییدیچ مشنگی مثل کوییدیچ جادویی یه درس عملیه پس من نمیتونم تئوری واسه شما توضیح بدم . اصلنش فوتبال دو تا نیمه داره ما میتونیم نیمه ی اول رو تماشا کنیم ، نیمه ی دوم رو کوییدیچ جادویی بازی کنیم .

- باشد که حرفت درست باشد .

- استاد جیمز !

- بله ، ویکی ؟

- اشتباه اومدیم ، استاد .

- چجور ؟

- چون اینجا ایفل داره ، پس فرانسه ـس و ما قراره بریم برزیل که ریو داره .

- تو اینا رو از کجا میدونی ؟

- وقتی تدی میره مأموریت تو گریمولد جغرافی مشنگی میخونم .

- چه چیزا !! ویکی یادم بنداز بعدا باهات حرف بزنم . حالا باید کدوم وری بریم ؟؟

ویکیقطب نمای خودش رو چک کرد و جواب جیمز رو داد :

- سمت راست ، استاد .

بعد از قرن ها و بچه های کلاس و استاد جیمز به برزیل رسیدن .

بالای ورزشگاه . بازی هلند و آلمان

- نویل ، یوآن بیاین اینجا کارتون دارم .

- بله ، استاد ؟

- بقیه توپ ها کجان ؟

- استاد فوتبال یه توپ بیشتر نداره .

پنج دقیقه بعد همون جا

- دیگه خسته شدم . تیم یک و دو برن تو زمین .

- کدوم تیم یک و دو ، استاد ؟

- همون ! ای بابا ، بازم سال اولی . همون جوری که خودتون بازی میکنین برین تو زمین . انتخاب تیم پروسه سختیه الان نمیشه تیم درست کرد .

- استاد ، با کدوم توپا بازی کنیم ؟

- ویو توپا رو اورده .

- کی ؟ من ؟ کِی قرار بود من توپا رو بیارم ؟

- ویولت

- استاد ! استاد !

- بله ؟ نویل .

- من چند تا توپ مشنگی دارم میشه روشون طلسم اجرا کرد .

- باشه ، نویل . یه توپ اندازه اسنیچ بده .

- توپ گلف ، استاد .

- یه توپ اندازه گوافل .

- توپ فوتبال ، استاد .

- دو تا تو اندازه بلاجر .

- یه توپ سپک تاکرا و یه توپ مینی والیبال ، استاد .

- نویل ؟

- بله ؟ استاد .

- این توپا کجا بود ؟

- یه جایی از همین جا ها ، استاد .

- استاد .

- بله ؟ یوآن .

- میشه من و نویل بریم از نویِر امضا بگیریم ؟

در اینجا جیمز به لهجه اصبیش برمیگرد :

- ها اینی که میگی چی هَ ؟

- دروازه بان آلمان ، استاد .

- بله . برید .

در عرض پنج دقیقه نویل و یوآن از تمامی بازیکنان حاضر و غایب در زمین امضا گرفتن .

- یوآن . یوآن .

- باز چیه ؟

- بین تماشا گرا یه آدم بوقی میبینم .

- کیه ؟

- مسی بوقی . نظرت چیه . . .

بقیه اش رو نمیخواد بگی خودم ، خودم میدونم . بزن بریم .

بعد از انتقام نویل و یوآن از مسی ، تیم ملی آرژانتین و تیم باشگاهی بارسا به باد رفت .

و آمّا کوییدیچ جادویی وسط زمین فوتبال

تماشاگرا که در توسط جیمز به دلایل شخصی روشون قفل شده بود :

- ویو ، میبینی منو ؟

- نه ، آلیس .

آلیس به سمت تماشاگرا رفت و عینک یکیاز اونا رو قرض گرفت :

- ببخشید آقا ، من به عینکتون احتیاج دارم . وای چرا ولو شدی ؟ مهم نیست .

- آلیس داری چیکار میکنی ؟

- هیچی ، استاد . ویو بیا اینو بزن به چشات . این چند تاست ، ویو ؟

- ععععع ، آلیس ان میکروبا چیه رو دستات ؟

- منو مسخره میکن ؟

- نه ، اصلا . میگم دنیا چقدر قشنگه من نمیدونستم .

- میگم استاد بریم جایگاه گزارشگرا بشینیم ؟

- موافقم . بریم .

- یوآن یو برو من میرم یه چیزی بخرم .

- زور برگردیا .

- باشه .

بعد از دو ساعت جایگاه گزارشگرا

- حالا ویکی واسه یه لحظه اسنیچ رو میبینه ولی گمش میکنه .

- استاد ، کرشدم . اینقدر داد نزن .

- نویل خیلی داری غر میزنیا !!

- یوآن چه عجب اومدی !

- نویل ، برای اولین بار یه چیزو درست گفت ، خیلی غر میزنی .

- چرا دیر اومدی ؟

- ای بابا ، طرف تا جارومو دید غش کرد ؛ منم فکر کردم مرده ، نشستم بالا سرش کلی گریه کردم

- یوآن ، اون چیه دستت ؟

- چیزه ؟؟ چیپس استاد . یه خوردنی که شما رو سرگرم میکنه .

هم زمان که جیمز سیریوس سرگرم بود ؛ تماشاگرای داخل ورزشگاه یکی یکی بر فنا رفتن . تماشاگرای توی خونه هم کلی صدا و سیما رو به خاطر خلاقیتشون تحسین و تشویق کردن .

در آخر تیم کوییدیچ دو به لطف دیدگان باز ویو تیم کوییدیچ یک رو برد و اغضای کلاس با شادی به هاگوارتز برگشتن به غیر از نویل و یوآن که کلی توسط جیمز سوال پیچ شدن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
تاپیک انجمن
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1393 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور . میدونم خیلی دیر شد . خیلی هم طولانی شد .
در کل معذرت میخوام .
دنیای وارونه

فرصت ها غنیمت است .


به جای من خودت ویرایش تایید رو زدی نویل؟! اوه خیلی جالب بود.. واقعا خیلی خندیدم اما به هر حال تایید شد.


فرصت ها غنیمت است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1393/4/17 22:47:42
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
تاپیک انجمن