گریفیندور
تکلیف اول
نویل کتابا رو گشت تا یه چیزی پیدا کنه که بدونه ، قضیه از چه قراره . کتاب جک و لوبیای سحرآمیز تنها که کتابی بود که میفهمیدش و تازه با خودش در ارتباط بود ؛ سحر و جادو . کتاب رو از روی زمین برداشت و بازش کرد و وارد داستانش شد .
تا چند ساعت اول اصلن نمیدونست که کجاس ، چون توی رخت خواب جک خواب بود .
صبح زود با صدای داد مامانش بیدار شد :
- جک ، پسرم . پاشو برو بازار گاو رو بفروش تا با پولش بدهیه صاحب مزرعه رو بدیم .
نویل به مغزش فشار اورد ، اونقدر که با فشاری که توی تمام سال های عمرش به مغزش وارد کرده بود ، مساوی بود . با خودش فکر کرد : جک کیه ؟ گاو کدومه ؟ صاحب مزرعه کدوم تسترالیه ؟ فکرهاش بلخره جواب داد . یه بشگن زد و با غرور گفت :
- فهمیدم . کلاس الا ؛ کتاب جک و لوبیای سحرآمیز .
مامان جک که تازه وارد اتاق شده بود با تعجب پرسید :
- جک ، خوبی ؟ داری هزیون میگی !
- نه ، مامان . خوبم . گاو کجاس ؟
مامانش با تردید از جک پرسید :
- مطمئنی خوبی ؟ گاو جلوی در وایساده ، برو تا نرفته گم و گور شه .
نویل دوید و از در رفت بیرون و ار تو حیاط داد زد :
- تا نهار برمیگردم .
طناب دور گردن گاو رو گرفت و با خوشحالی رفت بازار .
مشتری اول که یه زن بود ، اومد جلو گفت :
- 15 سکه گاوت رو میفروشی ؟
- نه ، خانم . گاوه خر گوش نیست که .
مشری دوم ، سوم و چهارم خیلی بی انصاف تر از مشتری اول بودن و نویل حاضر نشد ، گاو رو همین جوری مفت بوده به اونا . چند دقیقه بهد از رفتن مشتری چهارم ، یه مرد به نویل سلام کرد و نویل هم خیلی مؤدبانه جواب داد :
- سلام ، آقا . کاری دارین ؟
- بله ، پسرم . من گاوت رو میخ.ام ولی به جای پول به تو سه تا لوبیای سحرآمیز میدم . معامله رو قبول میکنی ؟
نویل خودش جادوگر بود پس به جادو اعتقاد راسخ داشت و معامله رو قبول کرد .
- معامله رو قبول میکنم .
نویل گاو رو با سه تا لوبیا عوض کرد و برگشت خونه . بوی تخم مرغ نهارش رو از دو تا کوچه اونود تر حس میکرد . وارد حیاط که شد ، داد زد :
- مامان من اومدم . گاو رو هم معامله کردم .
جک لوبیا ها رو نشون مامانش داد و داستان رو براش تعریف کرد . مامان جک بعد از شنیدن داستان و ندونم کاری جک ، خیلی ناراحت شد ولی چیزی نگفت .
ساعت ها گذشت و گذشت تا شب شد .
مامان جک در حالی که سفره ی شام رو جمع میکرد ، گفت :
- جکی ، رخت خابت رو توی حیاط پهن کردم ، برو بخواب .
نویل قبل از خواب مامان جک رو به یاد مامان خودش بغل کرد و رفت توی حیاط . تو رخت خوابش دراز کشید و دستاش رو گذاشت زیر سرش ؛ آسمون پرستاره خیلی قشنگ بود . بعد از یه عالمه فکر کردن به سه تا لوبیا بلند شد و سرجاش نشست ، زمین کنار زیرانداز رو کند و سه تا لوبیا رو انداخت توش و روش رو با خاک پوشوند .
خواب بود که با تکون های بیش از اندازه ی جای خوابش ، از خواب پرید . چشماش رو که لاز کرد دید از یه ساقه ی خیلی بزرگ آویزونه . از جاش بند شد و راه ساقه رو تا بالا ادامه داد . آخر راه به یه سطح محکم از ابرا رسید و اول یکی از پاهاش رو برای احتیاط رو ابرا گذشت و بعد از اطمینان روی ابرا راه رفت . در کمال تعجب چشش به سطحی بود که روش راه میرفت تا اینکه سرش رو بالا اورد قصر جلوش رو دید .
وارد قصر که شد ، توی قلب سالن اول یه چنگ طلا و یه اردک پیدا کرد که کنارش پر از تخم های طلایی بود . اول در و برش رو نگاه کرد و بعد با احتیاط غاز و اردک رو برداشت و سریع لز قصر رفت بیرون .
سر راهش با چیزی که تقریبن منتظرش بود رو به رو شد ولی خیلی راحت تر از جک واقعی . چوبش رو دراورد با استفاده از اون بلایی به سر دیو زشت اورد که جک واقی هیچ وقت نمیتونست اون کار رو با دیو بکنه .
نویل دستاش پر بود از ارتفاع میترسید ، پس چشاش رو بست به اتاق خونه ی جک و مامانش آپارات کرد و چند دقیقه بعد از اینکه نویل توی خونه باشه ، صاحب مزرعه تو حیاط داد و بیداد راه انداخته بود که نویل از اتاق بیرون رفت و توی حیاط با دادن یکی از تخم های طلایی اردک اون رو ساک کرد و فرستادش خونشون .
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

هم دیگه رو نگاه کردن . رفتن تو ، اونجا یکی دو تا ممد پاتر برای جو دادن جیغ زدن
. ماندانا جمع رو با صدای " اهم و اوهوم " آروم کرد و گفت :
صدا کرد :
و هیجان زده گفت :
. از داراییات کم شده ؟
.


.