جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

59 کاربر(ها) آنلاین هستند (38 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
56
مهمانان
3
اعضا
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: شنبه 24 آبان 1404 11:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
امتیازات جلسه سوم کلاس ریاضیات جادویی


لرد ولدمورت: 18 (4+14)
شما برای تکلیف مفهومی نمره کامل دریافت نمی‌کنید، چون با اینکه از خلاقیتتون برای فرار جوجه ها خوشم اومد و خیلی هم جالب توصیفش کرده بودین، اما اینو یادتون نره که آقای تال یه غیب گوعه و اگر چنین چیزی رو پیش‌بینی می‌کرد، هیچوقت جوجه ها رو سرکلاس نمی‌آورد. چون آقای تال شاگرداشو دوست داره و نمی‌ذاره که خورده بشن!
و رولی که نوشته بودین رو دوست داشتم، خلاقیتتون قابل تحسین بود در کل، اما ترجیح می‌دادم خودِ لرد هم نقشی توی اجرای طلسم داشته باشه... نمره‌ی کسر شده ازش بخاطر همینه.

گابریلا پرینتس: 19 (5+14)
بله تکلیف مفهومی‌ت درسته. اینم می‌تونه یکی از آینده هایی باشه که اتفاق میفته! که اونوقت با این حجم از کارنابلدی بچه ها، داری میگی من خوب درس ندادم و تعلیم نکردم آره؟ داری میگی چون یه دلقکم، نمیتونم معلم خوبی باشم؟ خوبه منم ده امتیاز منفی به ریونکلاو بدم که ببینی این دلقک چه کارا که از دستش برنمیاد؟
و تکلیف رول نویسی‌ت، چقدر عجیب بود. چندباری خوندم تا فهمیدم چیشد و جادوگرای اولیه چیکار کردن! راستش تنها چیزی که همون اول کاری درک کردم، اون بخشی بود که میگفتی فقط یه تیکه لباس دارن.
به دور از شوخی، قشنگ نوشته بودی و خلاقیتت هم قابل تحسین بود اما همون‌طور که گفتم یکم گیج کننده بود، می‌تونست شفاف تر از این هم نوشته بشه.

بلاتریکس لسترنج: 19 (4+15)
این تکلیفِ مفهومی رو قشنگ هرکسی یه طوری نوشته. خوشم میادا.
شما سرراست ترین نتیجه‌ی احتمالی رو نوشتی، که البته ممکنه اتفاق بیفته و خیلی هم قشنگ بود. چون به هرحال پایان خوش بود! اما میخواستم یکم خلاقیت هم توش ببینم... یه نمره‌ی کسر شده‌ت بخاطر همینه.
و رول نویسی‌ت، عالی بود! واقعا ازش لذت بردم... یعنی شرارتی که به کار برده بودی داشت روی خودمم تاثیر می‌ذاشت انقدر که خفن و جالب بود. آفرین

دلفی: 20 (5+15)
اینکه تابلو های هنری از کلاسمون خلق بشه و به بخشی از تاریخ تبدیل بشه رو دوست دارم! به هرحال مهمه که همه ما رو بشناسن و ازمون یاد کنن دیگه... اما کاش اینم ذکر می‌کردی که اونی که این اشتباهِ عددی رو انجام داد، در آخر به چه عاقبتی دچار شد. چون آقای تال هرچقدرم مهربون باشه، هیچوقت یادش نمیره که به شاگرداش درساشو خوب و جامع یاد بده. جوری که هیچوقت فراموشش نکنن.
و رول نویسی‌ت، هیچ کلمه‌ای در وصف زیباییش نمی‌گنجه. البته طلسم های کتابِ ریاضیات خیلی هم به درد بخور و جامعه! اما توصیفاتت و موضوعی که انتخاب کرده بودی، همه و همه عالی بود. خسته نباشی.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- طبق قانون زیر، ۱۰ امتیاز از گروه هافلپاف به‌دلیل عدم ارسال امتیازات توسط پرفسور هیبرنیوس مالکولم در بازه‌ی زمانی مقرر (دو هفته) کسر می‌گردد.
- همچنین 20 امتیاز از گروه هافلپاف بابت عدم برگزاری جلسه چهارم کم می شود.
- کلاس ریاضیات جادویی بعد از برگزاری سه جلسه به اتمام میرسه و جلسه چهارمی نخواهد داشت.
- پرفسور هیبرنیوس مالکولم هنوز دو هفته (تا 26 آبان) برای اعلام نتایج جلسه سوم وقت دارند.

نقل قول:
جریمه‌ی بدقولی اساتید: اگر استاد امتیازات را به‌موقع ارسال نکند، ۱۰ امتیاز از گروهش کسر شده و تمام شرکت‌کنندگان آن کلاس ۲۰ از ۲۰ خواهند گرفت. همچنین اگر استاد بدون هماهنگی قبلی جلسه‌ای را برگزار نکند، ۲۰ امتیاز از گروهش کم خواهد شد و مدیریت یا استاد جایگزین، کلاس را برگزار خواهد کرد. بنابراین، بدقولی تنها به ضرر گروه استاد تمام خواهد شد.


امتیازات جلسه دوم کلاس ریاضیات جادویی


اسلیترین: 60 از 60 امتیاز
1- بلاتریکس لسترنج: 20 امتیاز
2- دلفی: 20 امتیاز
3- لرد ولدمورت: 20 امتیاز


گریفیندور: 60 از 60 امتیاز
1- کوین کارتر: 20 امتیاز
2- جینی ویزلی: 20 امتیاز
3- آستریکس: 20 امتیاز

4- هرمیون گرنجر: 20 امتیاز


ریونکلاو: 60 از 60 امتیاز
1- گادفری میدهرست: 20 امتیاز
2- گابریلا پرنتیس: 20 امتیاز
3- لیلی لونا پاتر: 20 امتیاز

4- دابی: 20 امتیاز
5- لاکرتیا بلک: 20 امتیاز


هافلپاف: 0 از 60 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Three of the founders coexisted quite harmoniously, one did not!
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1404 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف مفهمومی:

اون‌چه که در ادامه‌ی کلاس اتفاق افتاد رو می‌تونیم یک شکست بنامیم. درست زمانی که همه‌ی جادوآموزان درگیر ساخت قفس بودن، یکی‌شون به جای عدد ۳، عدد ۲ رو نوشت و این باعث شد محاسبات ساخت قفس که با دقت ویژه‌ای انجام شده بودن به‌هم بریزن و ناگهان طلسم غیرمهندسی شده صدای عجیبی از خودش توليد کرد و قفسی به بزرگی کلاس که همه‌ی جادوآموزان رو در خودش حبس کرد شکل گرفت. این قفس که عایق جادو بود درجا چوبدستی‌هاشون رو از کار انداخت و باعث یک تراژدی شد که بعدها ازش در کلاس‌های تاریخ صحبت کردن و تابلوهای هنری زیادی با الهام از اون صحنه ساخته شدن.

تکلیف رولی:

یک روز عادی بود. دلفی پس از پیچاندن مادرش پای گوشی نشسته بود و داشت کامنت‌های چنل جوتیوبش را می‌خواند و آن‌هایی که دوست نداشت را پاک می‌کرد. جواب کامنت‌های پسرها را می‌داد و در جوابشان قلب قرمز می‌گذاشت و کامنت‌های دخترها را صرفا لایک می‌کرد یا دسته گل می‌گذاشت.
تا اینکه به یک کامنت مشخص رسید.

"دلفی جون دماغت رو پیش کدوم شفاگر عمل کردی؟ حس می‌کنم هر روز داره کوچیک‌تر می‌شه! منم دنبال یه شفاگر خوب هستم، لطفا توی یه ویدیوی دیگه راجع به عملت کامل توضیح بده. "

برای هر کس دیگری این یک کامنت عادی و حتی خوشحال‌کننده بود... اما نه برای او. چند باری زمزمه کرد:« نه... این حقیقت ندارد... این حقیقت ندارد!» به سرعت از جایش بلند شد و جلوی آینه رفت. او حتی دماغش را عمل نکرده بود و به او از این تهمت‌های ناروا می‌زدند! با ناراحتی مشغول معاینه‌ی دماغش شد و سعی کرد با ضربه زدن به آن باعث شود کمی ورم کند و بزرگتر به‌نظر برسد، اما به نتیجه‌ای نرسید. کسی که برایش آن کامنت را گذاشته بود راست می‌گفت...

دماغش در حال کوچک شدن بود!

دلفی جیغ زد و به طرف کتاب‌های درسی‌اش که آن‌ها را روی تختش تلنبار کرده بود تا مادرش فکر کند درس می‌خواند و همچنین در زمان لزوم گوشی‌اش را زیر آن‌ها قایم کند شیرجه زد. تمام ترس‌هایش داشتند به حقیقت می‌پيوستند... او داشت شبیه پدرش می‌شد و دماغ عزیزش را از دست می‌داد. اما باید راهی پیدا می‌کرد تا جلوی این اتفاق را بگیرد. حتما در این دنیای جادویی طلسمی پیدا می‌شد که دماغ‌ها را روی صورت اشخاص حفظ کنند.

کم‌کم داشت شب می‌شد و هنوز به نتیجه‌ای نرسیده بود. برنامه داشت تا هر چند روز که لازم است بیدار بماند و یک سرنخ برای حل مشکلش پیدا کند و نگذارد دماغش کوچک‌تر شود. اگر این اتفاق می‌افتاد چطور جواب مادرش را می‌داد؟ حتما می‌خواست بگوید " حقته! من که گفته بودم انقدر سرتو توی گوشی نکن!" و او هیچ جوابی برای این حرف نخواهد داشت و تا ابد باید به سرکوفت‌های مادرش و مسخره شدنش در پست‌های مردم تن می‌داد. این افکار توی مغزش غوطه‌ور بودند تا اینکه به منابع کلاس ریاضیات جادویی رسید و مشغول ورق زدن کتاب "طلسم‌های عددی" شد.
- این دیگه چه کتاب عجیبیه؟ طلسم جدا کردن زن از شوهر؟ طلسم بخت‌گشایی زن تنها؟ مسخره!

دلفی نگاهی به اطراف انداخت، طلسم آخر را گوشه‌ای نوشت و به خواندن ادامه داد.
- خب، این سربرگ نوشته طلسم‌های مربوط به اعضای بدن! شاید اون چیزی که دنبالشم رو اینجا پیدا کنم. طلسم پنج گوش شدن برای جاسوسی... طلسم بزرگ شدنِ... واقعا استاد دلقکمون اینا رو به عنوان منبع معرفی کرده؟ بذار ببینم... آها! پیداش کردم! طلسم بزرگ شدن دماغ، مخصوص بویایی بهتر به‌ویژه برای حیوانات ردیاب!

دلفی زیاد خوشحال به نظر نمی‌رسید که مجبور است از طلسمی استفاده کند که مخصوص حیوانات است. به نظر کار پر ریسکی می‌آمد و شاید در این فرایند جانش را از دست می‌داد. اما او شعار "بکش و خوشگلم کن" را توی بیوی چنل جوتیوبش نوشته بود و باید به آن عمل می‌کرد.
- بریم که دماغمو خیلی بزرگ کنیم!

کمی بعد، دلفی دستور طلسم عددی موردنظر را مطالعه کرده و با هیجان ایستاده بود.
- این‌طور که اینجا نوشته، اول از همه باید دور اون قسمتی که می‌خوایم روش طلسم رو اجرا کنیم با دایره مشخص کنیم... بعدش هر چقدر که می‌خوایم دماغمون بزرگ‌تر بشه عدد پنج رو بیشتر تکرار می‌کنیم و بعد منتظر تاثیر جادو می‌مونیم!

بعد از اینکه با چوبدستی دایره‌ی موردنظر را دور دماغ عروسکی‌اش کشید، طلسم عددی را دورش نوشت. در انتخاب این‌که چند پنج بنویسد شک داشت، اما در نهایت برای اطمینان ۵ بار آن را نوشت تا به سایزی برسد که دیگر در آن جای بحث نباشد.
- "در نهایت از آن‌جایی که این طلسم با اعضای بدن سر و کار دارد، لازم است تا صبح روز بعد برای مشاهده‌ی تاثیر آن منتظر بمانید." چطوری این‌همه صبر کنم؟ نکنه تاثیر نداشته باشه؟ یا بدتر... تاثیرش برعکس باشه و دماغ عزیزم کوچيک‌تر شه؟

دلفی در حالی که نگران این چیزها بود، با اضطراب زیاد زیر پتویش جمع شد و با هزار فکر و خیال خوابید.

صبح روز بعد، دلفی با شنیدن صدای جیغ مادرش که می‌گفت:« ذلیل شده چرا انقدر می‌خوابی؟ از بچه‌های مردم یاد بگیر، صبح خروس‌خون دنبال ریختن خون‌ان ولی تو چی؟ » از جایش بلند شد و بلافاصله با صورت روی زمین افتاد.
- آخ! چرا سرم انقدر سنگینه؟ نکنه...

دلفی درجا به طرف آینه دوید تا نتیجه‌ی طلسم را ببیند و بعد بلافاصله جیغ زد. همه‌ی اعضای خانه‌ی ریدل‌ها با نگرانی به طرف اتاق دلفی دویدند تا ببینند از چه چیزی انقدر ناراحت است و با دلفی‌ای مواجه شدند که دماغش آن‌قدر بزرگ شده بود که نصف چشم‌هایش را پوشانده بود و باعث شده بود سرش رو به جلو خم باشد.

- ببینین چقدر دماغم خوشگله؟

جیغ دلفی از سر خوشحالی بود.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دلفی در 1404/8/9 21:15:57
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: جمعه 9 آبان 1404 15:33
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آنلاین
1.
عددایی که واسه‌ی ساختن قفس به کار می‌ره، 1، 4 و 9 هستن.

هیبرنیوس وقتی طلسم رو گفت این اعداد با نظم خاصی شروع به حرکت کردن. عدد 9 روبه‌روی هیبرنیوس ایستاد و مانند یک سلول تقسیم شد و به دوازده‌تا عدد 9 تبدیل شد. این اعداد مانند میله‌های یک قفس، تشکیل یک مکعب مربع را دادن، به گونه‌ای که حفره‌اش بالا قرار گرفت. سپس عدد 1 تقسیم شد و به چهارتا 1 تبدیل شد. هر کدام وارد سوراخ‌های یک ضلع شدن. عدد 4 هم برای سفت کردن عدد یک در گوشه‌های قفس وارد عمل شد.

و به این شکل قفس مورد نظر تشکیل شد.

هیبرنیوس بعد از ساخت قفس رو به جادوآموزا کرد و گفت: «حالا که نحوه‌ی ساخت این قفس رو دیدید برای جلسه‌ی بعد ازتون می‌خوام که هرکدومتون یه قفس کوچیک درست کنین و بیارین.»

بعد از گفتن این جمله‌ کلاس تموم شد و جادوآموزا برای صرف ناهار به تالار اصلی رفتن.

2.

روبه‌روی آیینه ایستاده بود و خط چشم سیاهش را می‌کشید. یقین داشت که وقتی خط چشم دارد، نگاهش ترس بیشتری را در دل دیگران القا می‌کند. یک چشمش را تکمیل کرده بود و سعی در قرینه کردن آن روی چشم دیگرش داشت که صدای دویدن شخصی را شنید که به سمت اتاقش می‌آید.

- خانوم بلاتریکس! ببخشید مزاحمتون شدم. یکی دیگه رو آوردن. ارباب گفت که بهتون خبر بدم تا به زیرزمین برین و به ورودی جدید رسیدگی کنین.

ترس را می‌شد از تک تک کلماتش حس کرد. حتی جرئت نکرده بود که در را باز کند و وارد اتاق بلاتریکس شود. از همان پشت در حرفی که به او محول شده بود بزند را زد.

- فهمیدم.

سرعت دویدنش موقعی که داشت دور می‌شد بیشتر از زمان آمدن بود و بنظر می‌رسید که شخص دارد فرار می‌کند.

بلاتریکس خط چشم را تکمیل کرد و لبخند معروفش را رو به آینه زد. لرزش آینه نظریه‌ی بلاتریکس را تایید می‌کرد. نفوذ نگاهش با خط چشم بیشتر می‌شد.
- عاشق روزایی‌ام که زیرزمین مهمون جدید داره.

اتاقش را به مقصد زیرزمین ترک کرد. در مسیر به چیزی غیر از کارهایی که قرار بود انجام دهد فکر نمی‌کرد. بی تفاوت از کنار دیگر مرگخواران عبور می‌کرد. انگار آن‌ها را نمی‌دید.

- سلام بلا!
- به خودت زحمت نده. اصلا نمی‌فهمه که وجود داری. وقتی اون لبخند رو روی صورتش دیدی اینو بدون که انگار توی این دنیا نیست. اون داره فقط به یه چیز فکر می‌کنه... شکنجه!

بلاتریکس با شنیدن کلمه‌ی شکنجه لبخندش گشادتر شد.

پله‌ها را برای رسیدن به در ورودی زیرزمین، دوتا یکی رد کرد. هرچه به در نزدیک‌تر می‌شد، تپش قلبش و سرعتش قدم‌های بیشتر می‌شد. این موارد تا زمانی بود که دستگیره‌ی در را بگیرد. ناگهان همه چیز عادی شد. انگار نه انگار اتفاقی افتاده.

بلاتریکس در را باز کرد و داخل شد. در را پشت سرش بست و نگاهی به مهمان جدیدش انداخت.

بی‌تفاوت از بدن لرزانش که روی صندلی بسته شده بود عبور کرد و به انتهای زیر زمین رفت. دری آنجا بود که پشتش صداهای خفه‌ شده‌ای به گوش می‌رسید.

اسیر جدید دید که وقتی بلاتریکس آن در را باز کرد، صداها واضح تر شدند. صدای چند آدم بود که درخواست عفو و بخشش می‌کردند. اسیر همچنین دید که چشم‌های بلاتریکس تمام آن اتاق را رصد کرد و سپس صورت بی‌روحش، جان تازه‌ای گرفت. چشمانش برق می‌زدند و برق دندان‌های سفیدش نور صورتش را بیشتر کردند.
- امروز قراره خیلی خوش بگذره.

بلاتریکس در را بست و رو کرد به سمت او.
- البته به من. به تو اصلا قرار نیست خوش بگذره عزیزم.

اسیر از فضای بسته و تاریک می‌ترسید. ولی در آن لحظه فضای بسته و نور بسیار کم زیرزمین نبود که آن را می‌ترساند. در حال حاضر، آهنگ صدای بلاتریکس بود که لرزه به اندامش می‌انداخت. صدای قدم‌هایش وقتی به او نزدیک می‌شد نیز کمک کننده بود.

بلاتریکس به سی سانتی متری او رسید. از کمر خم شد و فاصله‌ی صورت خود را با او به چند سانت رساند. دست راستش را روی پای اسیر گذاشت.
- صدای آدما رو توی اون اتاق شنیدی نه؟ حتما شنیدی. وقتی در رو باز کنم صداشون رو همه‌ی اعضای این خونه می‌شنون. می‌خوای بدونی اون اتاق چه شکلیه؟

اسیر دهانش را باز کرد و حنجره‌اش یاری‌اش نکرد که چیزی بگوید.

- نیازه که بدونی اونجا قراره محل جدید زندگیت باشه.

دستش را از روی پایش برداشت و روی پای اون نشست. به چشمانش زل زد.
- ببین عزیزم اونجا یه اتاق خیلی بزرگه. پر از قفس! قفسایی که برای مهمونای اینجا درست شده. من به عنوان میزبان وظیفه‌ام اینه که جای خواب مهمونام رو درست کنم دیگه مگه نه؟

بلاتریکس با دست چپش چنگی به موهای او زد و با زور سرش را پایین و سپس بالا برد که تاییدی برای حرف خودش باشد.
- در حال حاضر همه‌ی قفس‌ها پر شده. جایی برای تو نیست. تو این شرایط باید یه قفس ساخت. طلسمش خیلی ساده و کاربردیه. سه تا عدد می‌خواد و گفتن چند کلمه. ولی یه چیزی توی این طلسم هست که من خیلی دوسش دارم.

لب‌هایش را کنار گوش اسیر برد و آرام زمزمه کرد:
- اعداد می‌تونن به هر شکلی باشن.

سرش را عقب برد و ادامه داد:
- این یعنی اینکه حتما لازم نیست که با مداد یا قلم پر یا امثال این چیزا نوشته بشن. می‌تونی این اعداد رو بسازی و همچنان طلسم کار کنه. الان هم من و تو می‌خوایم این اعداد رو بسازیم.

از روی پای او بلند شد و روبه‌رویش ایستاد.
- البته من می‌سازم و تو فقط همونجا می‌شینی.

چاقوی محبوبش را از جیبش در آورد و به برق فلز تراش‌خورده نگاه کرد.
- تو یه‌جورایی نقش ماده‌ی اولیه رو داری.

چاقو را به ران او نزدیک کرد.
- اصولا باید توی این شرایط یه چیزی بذارم توی دهنت تا اونو گاز بزنی ولی خب من شنیدن صدای جیغ رو خیلی دوست دارم.

بلاتریکس شروع کرد به حکاکی روی پوست او. داشت طرح اولیه اعداد 1، 4 و 9 را روی پوستش می‌کشید. اسیر تاب تحمل درد را نداشت و پایش را مدام تکان می‌داد. بلاتریکس نیز روی تمیز بودن کارش بسیار حساس بود. برای همین چاقو را کنار گذاشت. از کمد چوبی و کهنه‌ای که در سمت چپش بود، یک میخ و چکش بیرون آورد. میخ را روی شست پای اسیر گذاشت و محکم روی آن کوبید. میخ از گوش او عبور کرد و زمین زیر پایش را سوراخ کرد.

بلاتریکس بی‌توجه به داد و فریادی که در چند سانتی‌اش اتفاق می‌افتاد به کارش ادامه داد.
بعد از تمام شدن طرح اولیه نوبت کار اصلی بود.
- قراره یکم دردش بیشتر بشه. مشکلی که نداری؟

اسیری که روبه‌رویش بود از شدت درد بیهوش شده بود.

- اینجوری که حال نمی‌ده، دارم اثر هنری خلق می‌کنم. باید بیننده داشته باشه!

سطل آب سردی را رویش خالی کرد تا به هوش بیاید.
- مگه نگفتم قراره همکاری کنیم؟ سر کار چرا می‌خوابی؟ حواست اینجا باشه.

با چاقو دور طرح را کمی خالی کرد و سپس پوست را از بدن اسیر جدا کرد. این کار را کمی آرام انجام داد تا صدای کنده شدن را حس کند.

بلاتریکس نفس عمیقی کشید. با افتخار به هنری که خلق کرده بود نگاه می‌کرد. به نشانه‌ی تعظیمی به بیننده‌های خیالی روبه‌رویش خم شد.
- بنظرم که کارمون حرف نداشت.

خون را از صورتش پاک کرد. اعدادی که درست کرده بود را کنار هم گذاشت. چوبدستی‌اش را درآورد، دایره‌ای کشید و طلسم را زمزمه کرد. هوا با فشار از نوک چوبدستی خارج شد و به عددهای از جنس پوست انسان خورد. پوست‌ها جان گرفتند و تکانی خوردند.

بلاتریکس به سمت اسیر که داشت از درد به خودش می‌پیچید رفت. با دو دستش سر او را نگه داشت.
- اینجا رو تماشا کن. این بهترین قسمتشه. اثر هنریمون داره به کمال می‌رسه!

اعداد 9 و 1 تقسیم شدند. هر کدام در جای خود قرار گرفتند و عدد 4 وظیفه‌ی خودش را انجام داد. در عرض چند ثانیه یک قفس از جنس پوست انسان روبه‌روی هردویشان ساخته شد.

- دیدی؟ معرکه نبود؟ قطرات خون هنوز روی سطح میله‌های این قفس هست. بوش عالیه. هیچی بهتر از بوی خون تازه از بدن درومده نیست! می‌خوای تو هم حسش کنی؟

بلاتریکس به سمت صندلی رفت. دست‌ها و پاهای اسیر را باز و او را بلند کرد. دید که نمی‌تواند رو پایش بایستد.
- اگه اینجوری لفتش بدی تازه بودن قفس رو از دست می‌دی. بذار کمکت کنم.

چاقو را در آورد و صاف فرو کرد در قسمتی از پایش که دیگر پوستی نداشت. صدای اسیر بلند شد.

- خب فکر کنم شارژ شدی. حالا بیا بریم سمت قفس.

اسیر سعی کرد درد را تحمل کند تا فقط بتواند خودش را به قفس برساند.

- بوش کن.

با اکراه بینی‌اش را نزدیک میله برد. بلاتریکس از پشت سر او را به سمت میله هل داد. صدای شکسته شدن استخوان بینی اسیر فضای تاریک زیرزمین را پر کرد. بلاتریکس منتظر ماند تا انعکاس صدا تمام شود. زیرزمین در سکوتی هولناک غرق شد. این سکوت را خنده‌ی بلند بلاتریکس شکست. خنده‌ای که موی بدن افرادی که در طبقه‌ی اول بودند را سیخ می‌کرد.

- شنیدن این خنده هیچوقت قرار نیست برام عادی بشه. ازش متنفرم!

بلاتریکس دوباره دستش را لای موهای اسیر برد و سرش را بلند کرد تا به او نگاه کند. اسیر دیگر حتی توان ابراز درد را هم نداشت.

- بنظر خسته میای... البته بهت حق میدم. کار آدمو خسته می‌کنه. فعلا می‌ندازمت توی خونه‌ی جدیدت تا یکم استراحت کنی. الان باید برم پیش ارباب ببینم که اصلا چرا انقدر اذیتت کردم؛ بعدش برمی‌گردم پیشت تا اگه نیاز بود همکاریای دیگه هم داشته باشیم.

بلاتریکس اسیر را در قفس انداخت و با طلسمی، قفس را به اتاق انتهای زیرزمین هدایت کرد.
- براتون دوست جدید آوردم عروسکای بی‌مصرف!

در را بست. دستی به موهایش کشید. نفسی تازه کرد. لبخند زد و به سمت اتاق لرد ولدمورت راه افتاد.

در کلاس آخر منت گذاشته و شرکت می‌کنم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آبان 1404 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
1.
خیلی اتفاقات خوبی نمیفته پروفسور.
چون درسته که شما طلسمو گفتین، ولی لزوما همه در اولین اقدام موفق نشدن درست انجامش بدن. بنابراین جدای از این که یه عده اصلا موفق نمی‌شن حتی یه چهاردیواری بسازن (الان نگین دایره بود می‌دونم، نمی‌دونستم چطوری مفهومو برسونم. )، شاهد یه عالمه قفس می‌باشیم که هرکدوم یه جاش می‌لنگه. یکیش سقف نداره. یکیش میله‌هاش درست پایه‌گذاری نمی‌شن که باعث می‌شه سازه کامل فرو بریزه. یکیش اندازه‌هاش درست در نیومده و یه قفس کج و کوله‌ای شده. اون یکیم که این سه خانِ پروفسور هیب رو با موفقیت پشت سر گذاشته، فاصله بین میله‌هاش برابر نیستن و یه بخشیش اونقد کوچیکه که انگشتتم از توش رد نمی‌شه و یکیش اونقد بزرگه که جوجه‌ها کامل از توش رد می‌شن و می‌تونن اتوبان بزنن به درون و بیرون قفس.

خلاصه که به نظر میاد کار با اعداد اونقدرا هم ساده نیست و جا به جایی یکیشون یا ترتیب نادرستشون می‌تونه خیلی تاثیرگذار باشه!

نتیجه اما؟

آقای تال به مقصودش نمی‌رسه و چنان بلوایی به پا می‌شه که مجبور می‌شه جوجه‌ها رو که دیگه داشتن صبرشون رو از دست می‌دادن و می‌خواستن جادوآموز بخورن رو برگردونه به سیرک و پایان زودهنگامی برای کلاس رقم بخوره. تازه اینم نگفتم همون تعداد انگشت‌شمار جادوآموزانی که طلسمو اولین‌بار درست اجرا کرده بودن و پروفسور تال برای تستش چند تا جوجه زیرشون حواله داده بود، اونقد ثابث‌قدم(!) نبودن و جوجه‌ها با قفس دورشون از اینور به اونور رژه می‌رفتن. بالاخره اینم یه پیشرفت بود چون حداقل جوجه‌های توی اون قفسا قادر به خوردن کسی نبودن!


2.
اون قدیم قدیما که آدمای اولیه به دو دسته‌ی ماگل اولیه و جادوگر اولیه تقسیم می‌شدن، نه ماگلاشون خیلی چیز میز بلد بودن و نه جادوگراشون. در واقع عمده‌ی تمایز بین ماگل اولیه و جادوگر اولیه همین جادوهای درونی بود که باعث می‌شد هری موهای از بیخ کوتاه شده‌ش روز بعد از نو رشد کنه یا از بلندی بیفتن به اندازه یه ماگل آسیب نبینن.

شاید شنیدن این موضوع برای خیلیا سخت باشه، ولی اوایل دوران زندگی آدمای اولیه، جادوگرای اولیه تو هر چیزی از ماگلای اولیه الگو می‌گرفتن. اونم به همین دلیل که جادوگرا کم‌تر از ماگلا تو دنیای وحشِ اون روزا با چالش رو به رو می‌شدن. ماگلای اولیه برای عبور از این چالش‌ها و نجات از خطرات بود که تونستن وسایل جدید یا حتی آتیش رو کشف کنن. جادوگرای اولیه هم با دیدن ماگلای اولیه دست به تقلید می‌زدن. ولی چون جادوگر بودن، به شکل متمایزی پیاده می‌شد.

مثلا فکر می‌کنین چوبدستی برای جادوگران چطور بوجود اومد؟ همین کشف آتیش! ماگلای اولیه سنگ برمی‌داشتن به هم می‌کوبیدن و جرقه‌ش باعث می‌شد چوبا آتیش بگیرن. جادوگر اولیه اما بعد از چند بار کوبیدن سنگ و به نتیجه نرسیدن، با چوب بازی بازی می‌کنه و شروع به سیخونک زدن به باقی چوبا می‌کنه تا جایی که یکهو می‌شه آن‌چه باید بشه! و جرقه‌ای از "چوبِ توی دستش" (که بعدها به چوبدستی تغییر نام می‌ده) بیرون می‌زنه که چوبا رو آتیش می‌زنه و این‌چنین می‌شه که جادوگرای اولیه به در دست گرفتن چوب برای هدایت جادوشون ایمان میارن.

اما طلسم اعداد کجای داستان قرار داره؟

این به وقتی برمی‌گرده که آدمای اولیه تصمیم می‌گیرن از مسیرهای آبی عبور کنن. ماگلای اولیه چند تا چوب رو با رشته‌های گیاهی محکم کنار هم قرار می‌دادن و ازش برای عبور از رودخونه استفاده می‌کردن. اما جادوگرای اولیه که از همون اول دوست داشتن متمایز از ماگلای اولیه عمل کنن، دنبال راهی بودن تا چوبِ توی دستشون عملیات ساخت چنین وسیله‌ای رو انجام بده تا خود دستشون.

پس اینطوری می‌شه که روزها و شب‌های زیادی جادوگرای اولیه به چوبای جمع‌آوری کرده زل می‌زنن. یه چیزایی بلغور می‌کنن و هر از گاهی خب، به اشتباه چوبایی که با زحمت جمع کرده بودن آتیش می‌گیره. ولی در نهایت موفقیت از آن جادوگران اولیه می‌شه!

یکیشون که حوصله‌ش از شکستای پیاپی سر رفته بود، با چوب توی دستش سرگرم کشیدن خطوطی موازی اما با فاصله از هم روی زمین می‌کنه. اشتباه نکنین، علتش الهام یکهویی از آسمون نبود. در واقع یه حشره بالدار جلوش رو زمین فرود میاد و اون با فاصله، همراه چوب توی دستش روی زمین چوبو می‌کشه و جلو می‌بره. تا این که حشره بال می‌زنه و یکم اونورتر دوباره فرود میاد تا به جادوگر اولیه‌ی داستان ما حمله کنه. جادوگر با چوب توی دستش این‌بار از جلو به عقب دنبال حشره می‌ذاره و نقش و نگاری از حرکت منحنی شکلش روی زمین ایجاد می‌شه که ما امروزه ازشون بعنوان اعداد اولیه یاد می‌کنیم.

خلاصه که یه بار حشره به سمت جادوگر اولیه بدو و جادوگر اولیه با چوب توی دستش به دنبال حشره بدو می‌شه. یه بار حشره پا به فرار و جادوگر اولیه با چوب توی دستش، حشره رو تعقیب بکن می‌شه. تا این که حشره به کل بال می‌زنه و می‌ره. اما چیزی که روی زمین می‌مونه، نقش و نگاری با خطوطی تقریبا موازی با همه.

همون موقع جادوگر اولیه دیگه‌ای که بابت سوختن چوبای قبلی برای جمع‌آوری چوبای جدید رفته بود برمی‌گرده و اونا رو مستقیما روی همون نقطه‌ای می‌ندازه که این خطوط قرار داشتن. حشره که بعد از استراحتی کوتاه، روحیه‌ی حمله‌ی دوباره پیدا کرده بود برمی‌گرده و همون اتفاقات با جادوگر اولیه‌ی مشابه تکرار می‌شه اما این‌بار روی چوب‌هایی که تو نقطه‌های قبلی حکاکی شده قرار گرفته بودن! جادوگر اولیه حالا با چوب توی دستش شروع می‌کنه به لمس و عبور عمود شکل از روی چوبایی که افقی کنار هم قرار گرفته بودن تا با اسباب‌بازیش (حشره) بازی کنه.

و اینجاس که با رسیدن به نقطه پایانی، ناگهان طناب‌هایی از غیب شروع به ظاهر شدن می‌کنن که دور تا دور چوب‌ها قرار می‌گیرن و اونا رو محکم به هم می‌چسبونن. جادوگر اولیه که از کرده‌ی خودش حسابی ذوق‌مرگ شده بود، اگه جامه داشت حتما می‌درید و یه دوی ماراتون تو جنگل اطراف می‌زد. ولی خب، کل جامه‌ش برگی بیش نبود پس فقط سر جاش بالا و پایین می‌پره و صداهای اوگوندا موگوندایی در میاره و همین کارو عینا رو یه بخش دیگه‌ی زمین و چوبای دیگه‌ای انجام می‌ده تا آموخته‌شو به باقی جادوگرای اولیه که مشتاق یادگیری بودن انتقال بده.

پس این‌چنین شد که اولین طلسم عددی برای ساخت طناب به دور چوب بوجود اومد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 4 آبان 1404 19:32
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
تکلیف جلسه سوم



سوال اول (مفهومی):


آنچه در ادامه کلاس آقای تال رخ داد، یک قیام خونین اما بزرگ و سرنوشت‌ساز بود. در حقیقت، قیام جوجه‌ها یکی از بزرگ‌ترین قیام‌ها در تاریخ سیرک است. در واقع جرقه‌های اولیه این انفجار بزرگ، سال‌ها قبل و از درون خود سیرک شروع شد و بعداً در کلاس آقای تال به زیبایی به نهایت خود رسید. جوجه‌های آدم‌خوار سال‌ها در استعمار افراد سیرک بودند و افراد مختلف از توانایی آنها برای جاسوسی، جنایت و ترور استفاده می‌کردند. در حقیقت سیرک پوششی خوب و غیرقابل‌نفوذ برای تشکیلاتی بسیار مخوف و بی‌رحم بود که جوجه‌ها یکی از سربازانش بودند.

ظاهر معصوم و کودکانه جوجه‌ها همواره موردتوجه باند سیرک بود. آنها این کودکان پردار بی‌پناه را به دل دشمن می‌فرستادند و از آنها برای استراق سمع، جاسوسی و گاه دزدیدن اشیا خاص استفاده می‌کردند. اگر موقعیت نیز بغرنج می‌شد و مأموریت جوجه‌ها لو می‌رفت، خاصیت آدم‌خواری ایشان به حذف حریف کمک کرده و عملیات با موفقیت به اتمام می‌رسید.
جوجه‌ها که از این وضع ناراضی بودند، از سال‌ها قبل اعتراض خود را در قالب جیک‌جیک‌های ممتد و طولانی ابراز داشتند و خواستار جدایی‌شان از سیرک شدند. اما همان‌طور که آقای تال نیز در کلاس درس مطرح کرد، این اعتراض با خورده شدن جوجه‌ها به خاموشی می‌گرایید و سربازان معترض با اشد مجازات روبرو شده و اکبر جوجه می‌شدند. ولی باوجود این عاقبت بسیار تلخ، جریان اعتراضات جوجه‌ها نسل به نسل و پر به پر ادامه یافت و جوجه‌های آدم‌خوار بسیاری در این راه سرخ شده و همراه با رب انار سرو شدند.

در مورخه کلاس سوم آقای تال، جریان اعتراضات به اوج خود رسید. جوجه‌ها در مقاومتی بی‌سابقه در مقابل خورده شدن‌های مداوم، سر خم نکردند و جیک‌جیکشان به حدی بالا رفت که سیرک از آقای تال درخواست کرد که موقتاً آنان را در زندانی نگه دارد که سیرک بتواند در مورد سرنوشتشان تصمیم‌گیری کند؛ زیرا علاوه بر اعتراضات گسترده، برادران گلبادی که از هم‌پیمانان سیرک بودند مدام به سیرک فشار آورده و خواهان جوجه‌های بیشتری برای اکبر جوجه‌شدن بودند.

اما ورود جوجه‌ها به کلاس آقای تال سرنوشت همه چیز را تغییر داد. جوجه‌ها که دیدند آقای تال به همراه اعداد سرگرم یاددادن طلسم‌های قفس‌سازی هستند، موقعیت را مغتنم شمرده و تا جایی که می‌توانستند دهانشان را باز کردند. بعد دهان بازان به سرکردگی شوالیه "جوجو" به دودسته تقسیم شدند. دسته‌ای شروع به خوردن آدم‌های سر راهشان کردند و دسته‌ای شروع به نعره‌زدن نمودند که دشمن را گیج کنند. جوجو که جوجه‌ای بی‌باک بود با شجاعت بسیار این دو گروه را رهبری نموده و با خورده شدن 14 جادو آموز و کر شدن 3 نفر دیگر توانست جوجه‌ها را به بیرون کلاس راهنمایی کند و موجب آزادی آنان گردد. بعدها در زمان تأسیس جوجستان، مجسمه جوجو در میدان مرکزی پایتخت ساخته شد که هم اکنون پابرجاست.

در مورد اینکه چرا آقای تال جلوی قیام جوجه‌ها خورده شدن جادو آموزان را نگرفت؛ حدس‌های زیادی زده می‌شود. عده‌ای معتقد هستند که خود آقای تال نیز موافق قیام جوجه‌ها بود و جریان خورده شدن جادو آموزان اصلاً اتفاق نیفتاده و آقای تال بوده که در کلاس را بازکرده که اینان فرار کنند. عده‌ای دیگر نیز می‌گویند جوجو با نوک نیز خود به آقای تال حمله کرد و او را در قفسی که خودش برای جوجه‌ها ساخته بود انداخت که چنین چیزی اگرچه بعید به نظر می‌رسد؛ اما غیر مکن نیز نیست. به‌هرحال آقای تال بعدازاین اتفاق نیز با شاگردان باقی‌مانده قفس‌ها را ساخت و کلاس را به اتمام رساند که چون جوجه‌ای برای زندانی‌شدن نبود، قفس‌ها بعداً به انباری منتقل شد و به جایی برای جاروها و رداهای قدیمی تبدیل شد.

سوال 2:


خانه ریدلها درست در وسط یک عصر پاییزی و در میان برگ‌ریزان درختان خاکستری به نظر می‌رسید و درحقیقت در دودی غلیظ فرورفته بود و مسبب این دود کسی نبود جز گلرت گرینوالد.
در آن روز خاص خانه ریدل ها که به سبب مأموریت لرد خالی شده بود، توسط گلرت تغییر کاربری داده و برای صفا آماده شده بود. گلرت پیراهن سفید گشادی پوشیده بود و آستین‌ها را تا مچ بالا زده بود و دکمه اول و دوم پیراهن را باز گذاشته بود که موهای فرفری سیاهش از آنجا به بیننده‌ها سلام کنند. با شلواری پاچه گشاد مشکی، یک‌پایش را جمع کرده بود و پای دیگر را هشتی روی زمین گذاشته و دستش را به آن تکیه داده بود. روبرویش یک لوله شیشه‌ای بلند قرار داشت که در قسمت بالایی‌اش زغال قرار داده بودند و در قسمت پایینش آب می‌جوشید. به این لوله شیشه‌ای؛ یک لوله انعطاف پذیر وصل بود که بخار این آب جوشیده را هدایت می‌کرد و گلرت با مکش فراوان بخار را در ریه می‌کشید.

تصویر تغییر اندازه داده شده

- دلاااااا تنهایی هم عاللللللمی دارد... دوست تنهایی منننننننننن، لرد منننن اسسسستتتت....... آآآآآآآآآ.....دلاااااا.....جااااان!

گلرت که حس شجریان را گرفته بود، بخار دو سیب -خامه را در ریه کشید و بعد مستقیماً توی صورت تنها مرگخوار خانه، لوسیوس مالفوی که درست کنارش نشسته بود فوت کرد.
- ضد حال نزن غلام! چه چه کن...

لوسیوس با نگاه زهر آلودی گفت:
- غلام چیه؟... اسم منو...

گلرت که خونش پر از بخارهای خوشبو شده بود، چوب‌دستی لوسیوس را در حرکتی شنیع از شلوارش بیرون کشید و بعد سمت زغال‌ها گرفت و گفت:
- میسوزونمش غلام‌ها!... چه چه بزن!

لوسیوس بنده خدا که تازه رخی در خانه ریدلها و تالار نشان داده بود و نمی‌خواست چوب‌دستی نازنینش بسوزد، گفت:
-چچچچچچ.....چچچچچچ.....چچچچچچچ....

گلرت که از صدای قناریوس خود رضایت داشت، دوباره سر به خواندن نهاد:
- سلاممممتیییی سه کس.... لرد و دامبل و گلرت بی کس.... میخوای بدونی چرا؟... آآآآآآآآآآ.... زندانی قفسمممم... چه چه‌ام زیباست ولی... ولی چی؟.... بالم بسته.... چه چه بزن!

(لوسیوس با قیافه سیر از این دنیا در پس زمینه)
- چچچچچچچ....چچچچچچ....چچچچچچ....

لوسیوس که از بس دودگرفته بود داشت حالی به حالی می‌شد و گوش‌هایش از شنیدن چه، چه گلرت به خون‌ریزی افتاده بود، دعا کرد که مرلین کسی را در خانه ریدلها نازل کند و یک فرشته نجات برایش بفرستد. دست‌برقضا مرلین در آن زمان وقتش آزاد بود و همین‌جوری داشت برای خودش اسکرول می‌کرد که دعای لوسیوس به او رسید. مرلین که تازه یک کلیپ طنز را دیده و لایک کرده و سرحال بود، فوراً دعای لوسیوس را مستجاب نمود و این‌گونه دابی که هیچ ربطی به سوژه نداشت، وسط خانه ریدل ها ظاهر شد.

دابی که خودش هم اهل‌دل بود و اصلاً موسیقی کار می‌کرد، نوت گلرت را گرفت و ادامه داد:
- تو قلبت کی عزیزتر شده از من؟... (آفرین بر تو که داری ادامه شو تو دلت میخونی)... کی اومد که بدت اومده از من؟...

گلرت نیز به آهنگ پیوست و هر دو خواندند:
- صدام کن که دوباره بشم عاشق عاشق!... بیام با یه ستاره... یه ستارهههه.... یه ستارهههه.... یه ستارهههههههه!

در آن لحظه اتفاق عجیبی افتاد. یک ستاره بزرگ و درخشان درست روی زمین و به دور لوسیوس شکل گرفت. در حقیقت دابی و گلرت با سه بار صدازدن ستاره، پورتال ستاره را بازکرده بودند و پورتال دقیقاً به مرکزیت لوسیوس در حال شکل‌گرفتن بود. ضلع‌های ستاره درخشیدند و شروع به لرزیدن کردند. نور مدام زیادتر شد و به حدی رسید که گلرت و دابی چشم‌هایشان را بستند. بعد ناگهان پورتال باز شد و لوسیوس که بسیار راضی بود که دارد از آن جمع می‌گریزد، با صدای چکیدن یک قطره آب (دولوپ) در پورتال افتاد.

سی دقیقه بعد در اتاق خواب لرد ولدمورت:


تمام پنجره‌های خانه برای خارج‌شدن دود باز شده بودند و گلرت و دابی پشیمان روی زمین زانو زده بودند. لرد ولدمورت با قیافه بسیار عصبانی بالای سر آنها ایستاده بود و مدام نفس عمیق می‌کشید.

دابی با صدای ریزی گفت:
- به جان هری، دابی یک دقیقه هم توی خونه نبود که لوسیوس رو بردن! تقصیر گلرته!

گلرت به مثال عذرخواهی " وزیر اعظم" از " امپراتور گوموا" در جومونگ، دست بر زمین نهاد و گفت:
- تقصیر من بود ارباب! لطفاً مرا بکشید!
البته همین که لرد ولدمورت آمد چوبدستی را در بیاورد، لحنش را عوض کرد.
- نه نکشید!... آقا! توجومونگ اینو میگفتن هیچ وقت یارو رو نمیکشتن!

لرد با عصبانیت گفت:
- مگه اینجا جومونگه؟... لوسیوس رو کجا فرستادین دوتایی؟... این بچه تازه داشت فعالیت می‌کرد!... بعدش هم خونه رو کردی قهوه خونه گلرت!

گلرت سرش را تکان داد و گفت:
- نه قهوه نداشتیم! فقط دود بود!

لرد غرید:
- حالا هرچی! تو حرف من نزن!... بیایید این پورتال رو باز کنید دوباره... بریم لوسیوس رو نجات بدیم!

به دنبال حرف لرد، دابی و گلرت دست در دست هم شروع به خواندن کردند:
- تو قلبت کی عزیزتر شده از من؟ کی اومد که بدت اومده از من؟... صدام کن که دوباره بشم عاشق عاشق... بیام با یه ستارهههه... یه ستارهههه... یه ستارههههه!
اما هیچ ستاره‌ای ظاهر نشد.
لرد گفت:
- درست خوندین؟... همینجوری بود؟

دابی سرش را تکان داد و گفت:
- بله لرد! دابی آهنگ رو از حفظ بود! دابی هر شب باهاش قر داد!... دابی نباید قر داد! دابی بد!
بعد سرش را محکم به زمین کوبید که خود را تنبیه کند.

گلرت یقه دابی را گرفت که خودش را نکشد و گفت:
- لردا! بیایید تو همون موقعیت بخونیمش! شما بشو لوسیوس و دابی ییهو بیاد تو!

لرد قبول کرد و هر سه به پذیرایی رفتند. لرد کنار گلرت نشست و دابی بیرون رفت که دوباره مقابلشان ظاهر شود.
- میگم که... لوسیوس چهچه می‌زد...
- خفه شو گلرت!
چند لحظه بعد دابی مجدداً ظاهر شد و با همان ترتیب قبل آهنگ را خواند. گلرت نیز به او ملحق شد و آهنگ را تکمیل کرد. اما باز هم ستاره‌ای ظاهر نشد.

گلرت متفکرانه گفت:
- میگم دود رو برگردونیم؟ شاید تاثیر دود بوده!

دابی موافقت کرد و با ذوق گفت:
- دابی دود دوست! دابی وقت نکرده بود یکم بخاری بشه!

لرد که دیگر از این پوکرتر نمی‌شد، چشم‌هایش را چرخاند و گفت:
- برین اون وسیله رو بیارید ببینم چی کار می‌کنید!

و دابی و گلرت دود را برگرداندند و آهنگ را خواندند؛ اما باز هم ستاره‌ای ظاهر نشد. دابی مشغول شد و این بار گلرت به جمع اضافه شد و باز هم اتفاقی نیفتاد. با جابه‌جایی گلرت و لرد، گلرت برعکس، دابی با لباس کامل، جابه‌جایی سیب با خامه، جابه‌جایی سیب با سیب و حتی جابه‌جایی دود با دابی نیز اتفاقی نیفتاد.

گلرت که از بازی "لوسیوس را ظاهر کنید" خوشش آمده بود باذوق گفت:
- میخوایید برم بیرون با سرعت میام تو... از وسط پاهای لرد لیز می‌خورم... کله مو میذارم رو کله دابی و آهنگ رو برعکس بخونم؟

که البته پیشنهادش با کروشیو لرد جواب داده شد و در ادامه این کروشیو نصیب دابی که داشت فرار می‌کرد نیز شد.

متاسفانه در نهایت پورتال ستاره‌ای هرگز باز نشد و لوسیوس نیز گمشده باقی ماند و هم اکنون نیز اطلاعاتی از او در دسترس نیست.

در جلسه آخر نیز هستیم...

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1404 09:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جلسه سوم
ریاضیات جادویی؛ جادو و اعداد


کلاسِ ریاضیات مثل همیشه پر از عجایب بود. دستِ کمی از یه سیرک عجایب نداشت! اما خب اینبار همه‌ی اشکالی که توی جلسه های قبلی وجود داشتن، از بین رفته بودن و به جاشون انواع و اقسام اعداد، با رنگ و ابعاد مختلف درحال قدم زدن توی کلاس بودن. البته اعداد پایی برای قدم برداشتن نداشتن! برای همینم قدم هاشون درواقع پرش هایی به سمت جلو بود. بعضی وقتا یه ترتیبی به خودشون می‌دادن و بعضی وقتا درهم برهم صف می‌بستن. مشخص بود که حوصلشون سر رفته و حتی از خود جادوآموز ها هم اشتیاق بیشتری برای شروع کلاس دارن. البته نمیشه تحیر جادوآموز ها رو نادیده گرفت! به هرحال کم پیش میاد که اعدادی رو ببینی که دارن می‌پرن و راه میرن و می‌چرخن!

هنوز یک ربع هم نشده بود که ناگهان، پورتال سفید رنگِ لوزی شکلی باز شد و آقای تال، با قدی خمیده ازش عبور کرد. آقای تال همچنان کلاه بلند و چکمه های عجیبش رو داشت. پاپیون و کت بلندش رو هم داشت! توی یک کلمه، میشه گفت که هنوزم یه دلقک بود.

- سلام به بچه های قشنگم. و سلام به اعداد ناز و گل منگولی. قبل از اینکه کلاس رو شروع کنیم، باید یه چیزی رو بهتون بگم.

و بعد، از جلوی پورتالی که هنوز پشتش باز بود کنار رفت و نزدیک به چهل عدد جوجه‌ی رنگی، از داخل پورتال روونه‌ی کلاس شدن. جوجه ها هیچ صدایی از خودشون تولید نمی‌کردن و با ناز ترین چهره‌ی ممکن، به جادوآموز ها زل زده بودن. و همین ناز بودنشون باعث شده بود که جادوآموز ها، برخلاف تعجبشون هیچ اعتراضی نکنن و متقابلا خیره به جوجه ها زل بزنن.

- اینا از جوجه های نازِ سیرکمون هستن. راستشو بخواین قفسشون خراب شده بود... هی اینور اونور راه میرفتن و اعصاب اعضا رو به هم ریخته بودن. بعد خب خدا نصیب دشمنش هم نکنه، اما ما یه کوتوله هایی توی سیرک داریم که کارشون تمیزکاریه. اینا به محضِ دیدن جوجه ها، بهشون حمله کردن که بگیرن و کبابشون کنن. اینطوری بود که مجبور شدم با خودم بیارمشون.
- اخییی چه ناز.

و این گابریلا بود که ناز ناز گویان به جلو رفت و یکی از جوجه ها رو توی دستش گرفت. جوجه بلافاصله بعد از نشستن روی دستِ گابریلا، در ابعادی حدودِ ده در ده دهنش رو باز کرد و کل جمجمه‌ی گابریلا رو درون دهنش جا داد.

- فقط حواستون باشه که اینا یکم آدمخوارن. البته نگران نباشین، الان می‌خوایم توی کلاس براشون قفس درست کنیم. اینم جزو تمرین های ریاضیاتتون محسوب میشه.
- بله اگه قبلش خورده نشیم.
- معلومه که نمی‌شین. فکر می‌کنین من همچین ریسکی رو قبول میکنم؟ نه! قبل از اینکه این جوجه ها رو بیارم به آینده‌ی ممکنش فکر کردم.

آقای تال همینطور که اینو می‌گفت، جوجه رو از گابریلا جدا کرد و روی میزش قرار داد. بعدش یکی یکی اعداد مختلف رو دورش جمع کرد و شروع به حرف زدن کرد.

- خب، مهم ترین اعدادی که ما توی ریاضیات جادویی باهاش سر و کار داریم سه، شش و نُه هستش. این اعداد اصولا مادرِ اعداد نامیده میشن و خیلی هم ناز و مودبن.

بعد از اتمامِ جمله‌ی اقای تال، این سه عدد که تا اون لحظه ساکت ایستاده بودن، شروع به بالا و پایین پریدن کردن. جوری که انگار می‌خواستن حضور خودشون رو بیشتر به رخ بکشن!

- و البته اعدادِ یک، دو و صفر هم به عنوان اعداد جادویی شناخته میشن. شاید براتون جالب باشه اما حتی پایه و بنیاد طبیعت هم با همین اعداد ساخته شدن. مثل یه معادله‌ی ریاضی بزرگ... مثل سرزمین اعداد! و ما هم دقیقا همونطور که این دنیا توسط اعداد ساخته شده، از اعداد استفاده می‌کنیم تا وسیله های جدید بسازیم. یکیش مثل همون پورتال ها، یا قفس و زندان ها، طلسم های محدود کننده و انواع و اقسامِ زنجیر ها! یکی از راحت ترین نوعِ طلسم های عددی، قفس ها هستن. و من ازتون می‌خوام یه قفس درست کنین و این جوجه ها رو روونه‌ی خونه‌ی جدیدشون بکنین.
- ببخشید استاد، باید به چه ترتیبی اعداد رو به کار ببریم؟
- این یه تخصصه در حقیقت. شما کوچولو ها نمی‌تونین به این سرعت یاد بگیرین.
- پس چجوری قفس بسازیم.
- معلومه که من کدِ طلسم رو میگم و شما فقط کافیه اجراش کنین. مهم اینه که نحوه‌ی اجراش رو یاد بگیرین، نه نحوه‌ی ساخت و کشفِ یک طلسم! مثل همون ورد هایی که زیر لب میارین.
- پس کد رو بگو بزنیم دیگه.
- با صبوری بیشتر گلرت جان. الان بهتون نشون میدم.

این‌بار آقای تال قدمی به عقب برداشت و اجازه داد بعضی از اعداد به جلو قدم بردارن... و در الگوی خاصی جلوی جادوآموز ها بایستن.

- این طلسم ماست. با چوبدستی یه دایره بکشین و این طلسم رو دور تا دورش بنویسین.

نقل قول:
تکالیف:

تکلیف اول (مفهومی): همونطور که می‌بینین، من ادامه‌ی وقایعِ کلاس رو ننوشتم. پس شرح بدین که در ادامه چه اتفاقاتی توی کلاس میفته، و کلاس به چه شکلی به پایان می‌رسه؟
تکلیف دوم (رول نویسی): یه طلسم عددی دیگه پیدا کنین و بزنین، و نتیجه‌ش رو برامون تعریف کنین. برای مثال، رفتین کتابخونه و توی یه کتاب یه طلسم پیدا کردین که نوشته اگر اجراش کنین، می‌تونین یه پورتال به فلان سرزمین بسازین! شما هم اجراش می‌کنین و یا موفقیت آمیز میشه یا نه. که خب همچنان ریش و قیچی دست شماست پس از نهایت خلاقیتتون استفاده کنید.


تکالیف اختصاصی:

(این سری تکالیف اختصاصی رو به شکل رول نویسی میدم و اگر می‌خواین نمره کامل بگیرین، می‌تونین تکلیفِ عمومی‌دوم که رول نویسی هست رو انجام ندین و به جاش تکلیف اختصاصی خودتونو، به همراه تکلیف مفهومی عمومی انجام بدین.)

گابریلای عزیز: ماجرای اولین طلسم عددی که در طولِ تاریخ جادوگران اجرا شده رو برامون بازگو کن.

لیلی عزیز: می‌خوام یکی از اعدادِ یک رقمی (1,2,3,4,5,6,7,8,9) رو انتخاب کنی و داستانِ شکل گیریش رو برامون تعریف کنی.

جینی عزیز: ازت میخوام یه تورِ بازدید از سیرک عجایب برگزار کنی و همه‌ی بچه های این کلاس رو با خودت همراه کنی! البته که قبلش لازمه از آقای تال اجازه بگیری. اون روی سیرکش خیلی حساسه، مگه نه؟

آستریکس عزیز (که تو پیام شخصی اعلام کردی تکلیف میخوای): اژ اونجا که خلاقیت قوی و خوبی داری، من فقط چندتا سوال ازت میپرسم و شما آزادی که به نسبتِ سوال های من، یه متن به شکل رول بنویسی و بفرستی.
سوالات: به نظرت اعداد می‌تونن برقصن؟ اگر آره گ، چجوری می‌رقصن؟ اصلا به نظرت اعداد فرهنگ دارن؟ اگر اره، پس فرهنگشون چه شکلیه.

بلاتریکس عزیز: و بله! یه سیاه اصیل مثل بلاتریکس، باید یه کاربرپ اصیل و سیاه تر هم داشته باشه دیگه. مگه نه؟ من میخوام این طلسمی که این جلسه یاد دادم رو، به سیاه ترین و شروزانه ترین شکل ممکن به کار ببری.

گلرت عزیز (که تکلیف اختصاصی جلسه قبلت رو جوجه های ادمخوار خوردن): حالا که یه جادوگر خیلی خفن و بامزه توی کلاسمون داریم، ازت می‌خوام یه کنفرانس ارائه بدی. یه روز بیا و جای آقای تال بشین. در این صورت، دوست داری چه چیزی رو در این کلاس به بقیه یاد بدی؟


جواب تکالیف هم به زودی خواهد آمد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 23:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
1- چون که شاید تو سرزمین عجایب ما رو به مهمونی دعوت کردن و لازم شد لباس مهمونی باخودمون همراه داشته باشیم. هر چند من دوست دارم همین لباسی که الان تنمه بازم تنم باشه و از پرو و تعویض لباس بدم‌ میاد.
شایدم بخوایم بخوابیم و باید لباس خواب ببریم که راحت باشیم یا حتی بریم سرعین جادویی عجایب و تو چشمه های آبگرمش حسابی حال کنیم و بعد لباس تمیز بپوشیم و باز بریم مهمونی.


۲- اینو جدا فرستادم


۳- لحظه‌ای بعد، همگی با یک پوف نرم و بی‌ صدا، روی زمینی فرود آمدند که شبیه هیچ‌دچیز نبود. این زمین، ترکیبی از مخمل کبریتی و پنبه‌ نُت بود؛ هر قدمی که جادو آموزها برمی‌ داشتند، صدایی شبیه نواختن یک آکورد موسیقیایی شاد تولید می‌ کرد.

- بنژرم اومدیم شرژپین موشیشقی ها.
- آخجون من عاشق گیتار الکتریکم.

بالای سر آن‌ها، آسمان یک دریای آرام از حباب‌های صابونی عظیم قرار داشت که در هر کدام، یک منظومه‌ی کوچک از درخشش‌های نقره‌ای و طلایی شناور بود. وقتی یکی از حباب‌ها به آرامی به زمین نزدیک می‌ شد، بوی یک میوه‌ی ناشناخته و شیرین را پخش می‌ کرد.

در اطراف، به جای درخت، قارچ‌های غول‌ پیکری روییده‌ بودند که کلاه‌هایشان به رنگ‌های سرخابی و سبزآبی درخشان بود و ساقه‌هایشان به شکل لوله‌های موسیقی درهم‌ تنیده.

پروفسور تال با خنده‌ای بلند دست زد.
- ببینید! قانون اول اینجا اینه که اگه چیزی رو دوست دارین، با احترام به آن نزدیک بشین.

او به سمت رودخانه‌ای که در نزدیکی‌شان به آرامی جریان داشت، اشاره کرد. این رودخانه از مایعی صورتی و غلیظ پر شده بود که بوی توت‌فرنگی و شربت سیب می‌داد.
- این رود، جوی‌ بار حواس‌پرتیه! اگه رسعی کنید ازش بنوشین، فقط خاطرات روز گذشته‌تون رو برای چند ساعت فراموش می‌کنین. اما اگه با احترام ازش عبور کنیم اتفاقای بدی برامون نمیفته.
- من که ترجیح میدم کل این زندگیو فراموش کنم.

پروفسور تال حرف پسرک را نشنیده گرفت و اردک جیغ‌کش‌اش را بالا برد. اردک دوباره جیغ زد، و در میان مه صورتی رودخانه، یک پل معلق موقت ظاهر شد. این پل از نوارهای پهن و ارتجاعی ساخته شده بود که به نظر می‌رسید از نخ‌های پشمی بافته شده‌اند که در هر لحظه رنگ عوض می‌کنند.

کوین با هیجان به جلو دوید. او اولین کسی بود که شروع به عبور از پل کرد. پل زیر پای او تاب می‌خورد و رنگ عوض می‌کرد، و هر بار که کوین پایش را می‌گذاشت، یک صدای ووومپ آرام ایجاد می‌کرد.
- واییی اینجا شگفت‌انگیزتر از شیرینی‌فروشی هاست!

کوین فریاد زد و سعی کرد به پاهای خود نگاه نکند تا تعادلش به هم نخورد. پروفسور تال، در حالی که با آرامش از روی پل می‌گذشت، توضیح داد:
- تو این سرزمین، تردید بزرگ‌ترین دشمنه. هر چی مطمئن‌ تر قدم برداری، زمین زیر پات محکم‌تر میشه. شک و ترس، همونهایی هستن که باعث می‌شن رودخونه شما رو به خواب ببره.

بچه ها پشت سر آفای تال از رودخانه عبور کردند و به انعکاس تصویرشان درون آب جادویی خیره شدند به نظر زندگی در آن سرزمین چندان هم بد نبود و اگر به خودشان ایمان داشتند، می توانستند از پس مشکلات و سختی هایشان بر بیایند.

کمی بعد آنها به سرزمین آلات موسیقی رسیدند و با اجازه آقای تال متواری گشتند تا ساز خود را انتخاب و کنسرت اجرا کنند. و اینطوری شادی و انرژی را به سرزمین عجایب صداها بازگردانند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 23:23
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوال 1 (مفهمومی):

مطمئناً به لباس اضافه نیاز داشتند که بتوانند از جهانی منطقی به جهان اسرارآمیز و بی‌منطق وارد شوند. در حقیقت برای تجربه درست یک فضا باید در آن آمیخت و با آن هم‌رنگ شد که بتوان حس واقعی آن دنیا را درک کرد. باید گاهی فراموش کنیم که چه کسی هستیم و آماده تجربه‌های جدید باشیم؛ بنابراین مسلماً لباس جادو آموزان هاگواتز که معمولاً یک لباس ساده با ردای معمولی است در سرزمینی بی‌منطق مانند سرزمین عجایب آلیس بسیار ناهمگون و جدا به نظر می‌رسد و هرگز موردقبول نخواهد بود. ازآنجاکه آقای تال به دنبال ایجاد یک تجربه واقعی از دنیای عجایب است، لباس‌های عجیب و بی‌منطق نیز ضروری می‌داند که ظاهر جادو آموزان به آنها کمک کند که به تجربه واقعی و جدی از دنیای جدید برسند.
این که این دنیا چه باشد، لباس‌های افراد نیز می‌تواند متفاوت باشند و این بستگی دارد که درگاه به چه دنیایی باز شده باشد.

سوال 2 (رولی):

آقای تال به همراه شاگردانش از پورتال رد شد و ورود به دنیای عجایب با یک‌صدای شاد شروع شد.

" داران داران داران دان... شینگلی نانایی نا نای!... دیرین دیرین دیرین دین... شینگل نانایی، نا نای!.. شینگل، شینگل، شینگل، شینگل..."


آقای تال به همراه دسته جادو آموزان زیر رقص نور ایستاده بودند و به دنیای جدید نگاه می‌کردند. هرمیون به آقای تال که لبخند بزرگی داشت، نگاهی کرد و پرسید:
- ببخشید... اینجا کجاست؟

آقای تال به هرمیون نگاه دلقک اندر بچه‌ای انداخت و گفت:
- معلوم نیست؟... اینجا عروسی ابدیه!

در حقیقت دنیای جدید یک جشن بزرگ بی‌پایان بود. این دنیا یک زمین وسیع بود که هرگز طلوع هیچ نوری را ندیده بود و تنها با روشنایی شمع‌های رنگی، آتش‌بازی‌ها و فشفشه‌ها روشن می‌شد. در گوشه و کنارش چادرهای متفاوت برافراشته بودند و صندلی‌های تزیین شده و میزهای پذیرایی در همه‌جا دیده می‌شد. همه مردمان این سرزمین لباسی رسمی و شاد برتن داشتند و برای زمانی بی‌پایان در حال خوش‌گذرانی و شادی بودند. همه چهره‌ها آرایش‌کرده و خندان بودند و همه در حال لرزاندن و تکان‌دادن و جابه‌جاکردن بودند.

گادفری که اصلاً از دنیای جدید خوشش نیامده بود، گفت:
- الان چه کنیم؟... میشه برم خون چند تا از اینها رو بخورم؟

آقای تال قهقهه‌ای زد و گفت:
- البته که نه! چیزهای قرمز بهتری برای خوردن هست!... ما اومدیم اینجا خوش بگذرونیم و البته یک درس جدید یاد بگیریم... لباس‌های عروسی که آوردین رو بپوشین!

تام ریدل غرغرکنان کت شلوار قرمز براقش را درآورد و گفت:
- اخه دنیای خودمون مگه عروسی نداشت؟... الان چی یاد بگیرم از عروسی مردم؟... وایی مروپ پاره‌ام میکنه بفهمه رفتم عروسی...

آقای تال با صدای بلند گفت:
- رگه‌های طلا میان سنگ‌ها پنهان اند تام! باید خودت پیداشون کنی!

البته سخن فلسفی آقای تال خیلی مؤثر واقع نشد؛ چون در همان لحظه ریتم آهنگ تغییر کرد و به " همینو می‌خواستی حالا... ضربان قلب رفت بالا..." تغییر کرد و حواس همه به جشن پرت شد. این آهنگ شاد، صدای خنده‌ها، بوی غذاها و تم جشن بالاخره در دانش‌آموزان اثر می‌گذاشت و آنها با ریتم قر دادن ریزی، کم‌کم لباس‌هایشان را عوض کردند و وارد جشن شدند.
گابریلا که یک پیراهن اکلیلی آبی‌رنگ پوشیده بود سریعاً به سمت دسته‌ای از افراد رفت که در حال بازی با فشفشه و آتش‌بازی بودند و بلافاصله یک انفجار نور در هوا راه انداخت که با تشویق افراد حاضر در جشن روبرو شد.

گابریلا که یک موشک در دست داشت به سمت نزدیک‌ترین فرد برگشت و گفت:
- چند تا چیز میشه بترکونیم؟... چقدر مهمات دارید؟

فردی کناریش که یک پسر بچه شیطان بود، خندید و جواب داد:
- هرچی دلت بخواد!

ابروهای گابریلا بالا رفت و از هیجان جیغ کشید. این آتش‌بازی‌ها او را یاد جهنم محبوبش و عمو سالازارش می‌انداخت. عموسالازاری که این موشک‌ها درون جهنمیان می‌ترکاند و به پخش‌شدن احشا و اعضایشان می‌خندید.

تام ریدل به سمت پارکینگ ماشین‌ها رفت که ببیند عموها و دایی‌ها در آنجا چه می‌کنند که هرکس که به پارکینگ سر می‌زند، شاداب و خندان و سست بیرون می‌آید. شاید یک نوشیدنی کره‌ای مخصوص این دنیا را پیدا می‌کرد و سرحال‌تر می‌شد. هرمیون به جمع مردان پیر با شکم‌های برآمده پیوست که در مورد سیاست حرف می‌زدند و یک جمله در میان می‌گفتند: اینا همش کار خودشونه!
البته هرمیون اصلاً نمی‌دانست چه کارهایی انجام شده و این خودشان در حقیقت چه کسی است؛ ولی چون این بحث تنها بحث جدی در آن فضا به نظر می‌رسید، سعی کرد خوب گوش کند و چیزی یاد بگیرد که شاید منظور آقای تال را بیابد.

کوین با سرهمی قرمز به بچه‌های میان مجلس رقص پیوست که یک‌سره می‌دویدند و جیغ می‌کشیدند و همه را روانی می‌کردند و در آخر برای جمع‌کردن شاباش روی زمین شیرجه می‌رفتند. لیلی و جینی نیز به میزهای پذیرایی حمله کردند و مشغول تست‌کردن صدها مدل شیرینی و غذاهای سرو شده گشتند و دلی از عزا در آوردند.

این وضع تا زمانی نامعلوم ادامه یافت و چون ساعتی در جشن نبود کس نفهمید که چقدر در دنیا ماندند. اما زمان به‌قدری گذشت که گابریلا تنها یک مرحله با ترکاندن بمب اتم فاصله داشت، تام ریدل خیلی‌خیلی شل شده و روی زمین خوابش برده بود، هرمیون با یکی از مردان چاق بر سر کسی اصلاً نمی‌شناخت دعوا کرده بود و کوین از شدت دویدن به گریه افتاده بود. جینی و لیلی نیز در گوشه‌ای در حال بالاآوردن محتویات معده‌شان بودند و اصلاً حال خوشی نداشتند.

آقای تال که معلوم نبود دقیقاً در جشن مشغول به چه کاری بوده، در میانه جمع روی یک صندلی رفت و ایستاد. بعد با صدای بلند جادو آموزان را صدا زد و جمع کرد.
- خب به نظرم خیلی بهتون خوش گذشته... خیلی زیاد! ولی ببینیم درس رو یاد گرفتین یا نه... بهم بگین عروس و دوماد رو دیدیدن؟

همگی گیج شدند و به هم نگاه کردند. آن جشن مسلماً یک جشن عروسی بود. از غذاها و رقص‌ها و بحث‌ها گرفته تا بنرهای خوش آمد گویی به عروسی و مجسمه‌های مینیاتوری عروس و داماد بر سر میزها همگی نشان‌دهنده این موضوع بود. اما هیچ‌کس عروس یا داماد را ندیده بود و به نظر می‌رسید برای افراد درون جشن نیز این مسئله عدم حضور عروس و داماد مهم نبود؛ چون نه کسی سراغ آنها را می‌گرفت و نه کسی به آنها اشاره می‌کرد.

آقای تال ادامه داد:
- بعله... عروس و دوماد رو ندیدین چون وجود ندارن! این جشن... یه شادی بی هدفه! دقت کنین عروسی یا هر جشن دیگه ای یه هدف داره و یه زمان محدود! برای همینم تو ذهنمون میمونه و بهمون خوش میگذره... ولی اینجا یه شادی بی پایان بی معنیه و برای همینم شاید همه چی اولش خوب به نظر بیاد و خوشش بگذره ولی در نهایت ادامه‌دادنش باعقل سلیم خیلی سخته... این درسی بود که باید یاد میگرفتین که فکر نمی‌کنم یاد گرفته باشین و الانم تا قبل از اینکه خودتون خودتون رو بکشین یا گابریلا هممون برو بکشه، بیایید با سرویس " کیسه عمو تال" بریم خونه!

آقای تال کیسه‌ای هزار رنگ را از ناکجاآبادش در آورد و جادو آموزان را مانند سیب‌زمینی در درون کیسه انداخت و کیسه را روی دوشش انداخت و به سمت پورتال راه افتاد.

درست زمانی که یک‌قدم با ورودی پرتال فاصله نداشت، صدای بیپ آمد و ناگهان همه چیز متوقف شد. همه در جای خود خشک شدند و صداها خاموش شد و نورها از حرکت ایستادند. نجم‌الدین شریفی از گوشه یک چادر به درون مجلس آمد و شروع کرد آرام‌آرام دست زد. لبخند کجی روی صورتش نقش بسته بود و یک ابرویش بالا رفته بود.
به روبروی آقای تال رسید و نگاه تحسین‌آمیزی به او انداخت.
- جدا فکر نمی‌کردم از این امتحان موفق بیرون بیای آقای تال! تو تونستی از توهم شادی بی‌نهایت رد بشی و بفهمی شادی باید در زندگی هدف‌دار باشه و درست در جای خودش حس بشه! تو تونستی از امتحانم زنده بیرون بیای! می‌خواستم جادو آموزات رو توی دنیام بکشم... ولی خب میتونین برین!

آقای تال از همان اول هم می‌دانست چیزی به اسم عروسی بی‌نهایت وجود ندارد. این دنیا توهمی بود که نجم‌الدین شریفی برای آزمودن افراد ایجاد کرده بود و ازآنجاکه او یک قاتل حرفه‌ای سریالی بود، قربانیانش را از میان همین عروسی انتخاب می‌کرد و معتقد بود کسی که تنها به فکر شادی و خوشحالی است و هدفی در زندگی ندارد، لیاقت زنده‌بودن هم ندارد.

آقای تال که نمی‌خواست احیاناً این هیولای به‌ظاهر مهربان را تحریک کند، سری به نشانه تشکر تکان داد و گفت:
- البته نجم‌الدین جون که خیلی امتحان سختی از من گرفتی... مرسی که میذاری بریم و برای عید قربان قربانیمون نمی‌کنی!

در همان لحظه کیسه تکانی خورد و صداهای ناهنجاری از آن برخاست و بعد بوی بسیار نامطبوعی در هوا پخش شد.

چهره آقای تال درهم رفت و گفت:
- خب تام توی کیسه تگرگ زد!... من دیگه برم!
و بعد از پورتال رد شد.

افرادی که لایک کردند

THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: ریاضیات جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف غیر رول (مفهومی):

همون‌طور که توی تکلیف پایین تعریف خواهم کرد، سرزمین عجایب پر از موجودات عجیب و خاصیه که شاید حتی جادوگرای اصیل هم توی زندگیشون اونا رو ندیده باشن. یکی از این موجودات، "لباس‌پرست" هست. لباس‌پرست همون‌طور که از اسمش معلومه، عاشق لباس‌هاست یا بهتره بگیم اونا رو می‌پرسته. اون یکی از بزرگترین دروازه‌های سرزمین عجایب رو نگهبانی می‌کنه و هر کسی که بخواد از اونجا رد بشه، باید یه دست لباس تمیز و زیبا بهش پیشکش کنه؛ در غیر این‌صورت، لباس‌پرست مجبورش می‌کنه لباسی که به تن داره رو دربیاره تا بهش اجازه‌ی عبور بده. آقای تال هم که قصد داشت جادوآموزها رو از این دروازه عبور بده، ازشون خواست با خودشون لباس اضافه بیارن تا توی این مرحله به مشکل نخورن.

تکلیف رول:

روز شگفت‌انگیزی برای یک سفر کوتاه به سرزمین عجایب بود. هوای خنک و تازه‌ی نزدیک ظهر، سرزمین عجایبی که پر از چیزهای جالب بود، و دانش آموزانی که به دنبال آقای تال، پروفسور ریاضیات جادویی، در حرکت بودند.

دلفی بیشتر از همه خوشحال بود. اهل درس نبود، دوست‌های زیادی هم نداشت. معتقد بود که فقط می‌تواند با پسرها دوست باشد و دخترهای کلاس هم صدایش می‌زدند "انتخابم کن". از طرفی می‌دانست که پسرها هم چون علاقه‌ی زیادی به او دارند نمی توانند دوست معمولی‌اش باشند. افسوس.
اما از آن‌جایی که شرکت در یک سفر کوتاه می‌توانست او را کمی از مادرش و غر شنیدن‌های بی‌نهایت دور کند، چرا که نه؟

در مرحله‌ی اول، برای پیش‌روی از مسیری که آقای تال انتخاب کرده بود به دروازه‌ی نیم‌دایره‌ای بزرگی رسیدند که از گوشه و کنارش لباس‌های مختلف آویزان شده بودند. وقتی دلفی با دقت بیشتری به آن نگاه کرد، متوجه شد که خود دروازه هم از لباس‌های مختلف درست شده است.

- خب، اول از همه این‌که به هیچی دست نزنین و فقط دست لباس‌ اضافی‌تون رو آماده کنین. لباس‌پرست داره از یه گوشه بهمون نگاه می‌کنه و منتظره کسی کار خطایی انجام بده تا از پوستش چرم بسازه.
- مامان من کلکسیونش رو داره‌. وقتی پنج‌سالم بود از جن خونگیم چرم ساخت و توی اتاقم آویزون کرد. هنوزم وقتی می‌بینمش از ترس اسممو یادم می‌ره ولی عوضش مامانم یکم کمتر منو دوست نداره.

اگر دلفی انقدر "انتخابم‌کن" نبود، شاید دل بقیه برایش می‌سوخت.

- خب، می‌بینم که ۵۰ تا آدم جدید می‌خوان از این‌جا رد بشن. پنجاه دست لباس جدید لازمه تا بذارم عبور کنین. چیا برام آوردین؟

لباس‌پرست برخلاف آن‌چه عموم ممکن است تصور کنند، جادوگر سیبلیوی درشت اندامی بود که چهل کلاه، دوازده کت و شلوار و پنج کفش پاشنه بلند روی هم پوشیده بود که باعث می‌شد از آن‌چه هست هم درشت‌تر و بلند‌تر به‌نظر برسد.
- چرا دو دست لباس زیر زنونه بین اینا کمه؟
- لباس زیر زنونه می‌خوای چی...

آقای تال به جواب احتمالی این سوال رسید اما سعی کرد مثبت‌نگر باشد.

- اگه لباس زیر کثیف باشه یک دست هم کافیه.

آقای تال دیگر نمی‌توانست مثبت‌نگر باشد. عذرخواهانه به دخترهای کلاس نگاه کرد و با آن‌ها به نتیجه رسید. و نوبت به مرحله‌ی بعدی سفرشان رسید. همین‌طور که از دروازه رد می شدند، دلفی چیزی شبیه به یکی از رداهای لرد تاریکی در آن‌جا دید اما فکر کرد حتما اشتباه دیده و توجهی نکرد.

چیزی که آقای تال به عنوان سرزمین عجایب برایشان در نظر گرفته بود و فکر می‌کرد همه‌شان از دیدنش تعجب خواهند کرد؛ هر چند دلفی چیزهای عجیب زیادی در زندگی‌اش دیده بود و فکر نمی‌کرد به این راحتی‌ها شگفت‌زده شود... تا اینکه با صحنه‌ی روبرویش مواجه شد.

هزاران بلاتریکس لسترنج از در و دیوار بالا می‌رفتند و هر یک از بلاتریکس‌ها با دیگری فرق داشت. یکی موهای صاف داشت و در کمال تعجب لبخند بر لب داشت. دیگری لباس صورتی پفی به تن کرده بود و داشت روی بوم نقاشی می‌کشید. یکی دیگر هم لباس باله داشت و می‌رقصید.

- برای امروز یکی از عجیب‌ترین سرزمین‌ها رو براتون انتخاب کردم... سرزمینی که پر از بلاتریکس لسترنجه و هیچ‌یک از این بلاتریکس‌ها شبیه قبلی نیست! این یکی از عجیب‌ترین پدیده‌های جهانه.
- پروفسور یعنی اینا همشون مامان دلفی هستن؟
- در این مورد هنوز شبهاتی وجود داره. اما تئوری‌هایی وجود دارن که می‌گن بلاتریکس فعلی از اینجا فرار کرده و وارد دنیای جادوگری شده. اما این ثابت نمی‌کنه که اون مادر اصلی دلفیه، چون همون‌طور که می‌بینید پدر دلفی از مسافران پر و پا قرص این سرزمین هست.

آقای تال به گوشه‌ای اشاره کرد و لرد ولدمورت را نشان داد که با تعداد زیادی بلاتریکس خاص و لوند و بلوند احاطه شده بود.

- چرا اینطوری به ما نگاه می‌کنید؟ مگر ما دل نداریم زن لوند بخوایم؟ زن فعلی‌مون وقتی تلاش می‌کنه لوند باشه شب خوابمون نمی‌بره.
- بلاتریکسی اینجا وجود نداره که اسید فروش باشه؟

اولین باری بود که دلفی هوس مادرش را می‌کرد تا از او درخواست کند چشمانش را از حدقه در بیاورد؛ اما وقتی از کنار بلاتریکسی رد شد که دست نوازش بر سر در و دیوار می‌کشید، دست و پایش شل شد.
- بلاتریکسی که همش می‌گه "بهت افتخار می‌کنم دخترم" کجاست؟ اونو می‌خوام. یه بلاتریکس دیگه هم می‌خوام که موهام رو برام ببافه. یه بلاتریکس هم بهم بدید که کارش این باشه وقتی لباس جدید می‌پوشم ازم تعریف کنه و نگه داره چاق نشونم می‌ده!

آن روز به یکی از بهترین روزهای زندگی دلفی و آن سرزمین به یکی از مقصدهای همیشگی‌اش تبدیل شد. دلفی و لرد تاریکی قرار گذاشتند از این به بعد دست در دست هم به این‌جا بیایند و هیچوقت نگذراند بلاتریکس اصلی از این اتفاق خبردار شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلفی در 1404/7/28 23:53:05
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟