1.عددایی که واسهی ساختن قفس به کار میره، 1، 4 و 9 هستن.
هیبرنیوس وقتی طلسم رو گفت این اعداد با نظم خاصی شروع به حرکت کردن. عدد 9 روبهروی هیبرنیوس ایستاد و مانند یک سلول تقسیم شد و به دوازدهتا عدد 9 تبدیل شد. این اعداد مانند میلههای یک قفس، تشکیل یک مکعب مربع را دادن، به گونهای که حفرهاش بالا قرار گرفت. سپس عدد 1 تقسیم شد و به چهارتا 1 تبدیل شد. هر کدام وارد سوراخهای یک ضلع شدن. عدد 4 هم برای سفت کردن عدد یک در گوشههای قفس وارد عمل شد.
و به این شکل قفس مورد نظر تشکیل شد.
هیبرنیوس بعد از ساخت قفس رو به جادوآموزا کرد و گفت: «حالا که نحوهی ساخت این قفس رو دیدید برای جلسهی بعد ازتون میخوام که هرکدومتون یه قفس کوچیک درست کنین و بیارین.»
بعد از گفتن این جمله کلاس تموم شد و جادوآموزا برای صرف ناهار به تالار اصلی رفتن.
2.روبهروی آیینه ایستاده بود و خط چشم سیاهش را میکشید. یقین داشت که وقتی خط چشم دارد، نگاهش ترس بیشتری را در دل دیگران القا میکند. یک چشمش را تکمیل کرده بود و سعی در قرینه کردن آن روی چشم دیگرش داشت که صدای دویدن شخصی را شنید که به سمت اتاقش میآید.
- خانوم بلاتریکس! ببخشید مزاحمتون شدم. یکی دیگه رو آوردن. ارباب گفت که بهتون خبر بدم تا به زیرزمین برین و به ورودی جدید رسیدگی کنین.
ترس را میشد از تک تک کلماتش حس کرد. حتی جرئت نکرده بود که در را باز کند و وارد اتاق بلاتریکس شود. از همان پشت در حرفی که به او محول شده بود بزند را زد.
- فهمیدم.
سرعت دویدنش موقعی که داشت دور میشد بیشتر از زمان آمدن بود و بنظر میرسید که شخص دارد فرار میکند.
بلاتریکس خط چشم را تکمیل کرد و لبخند معروفش را رو به آینه زد. لرزش آینه نظریهی بلاتریکس را تایید میکرد. نفوذ نگاهش با خط چشم بیشتر میشد.
- عاشق روزاییام که زیرزمین مهمون جدید داره.
اتاقش را به مقصد زیرزمین ترک کرد. در مسیر به چیزی غیر از کارهایی که قرار بود انجام دهد فکر نمیکرد. بی تفاوت از کنار دیگر مرگخواران عبور میکرد. انگار آنها را نمیدید.
- سلام بلا!
- به خودت زحمت نده. اصلا نمیفهمه که وجود داری. وقتی اون لبخند رو روی صورتش دیدی اینو بدون که انگار توی این دنیا نیست. اون داره فقط به یه چیز فکر میکنه... شکنجه!
بلاتریکس با شنیدن کلمهی شکنجه لبخندش گشادتر شد.
پلهها را برای رسیدن به در ورودی زیرزمین، دوتا یکی رد کرد. هرچه به در نزدیکتر میشد، تپش قلبش و سرعتش قدمهای بیشتر میشد. این موارد تا زمانی بود که دستگیرهی در را بگیرد. ناگهان همه چیز عادی شد. انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
بلاتریکس در را باز کرد و داخل شد. در را پشت سرش بست و نگاهی به مهمان جدیدش انداخت.
بیتفاوت از بدن لرزانش که روی صندلی بسته شده بود عبور کرد و به انتهای زیر زمین رفت. دری آنجا بود که پشتش صداهای خفه شدهای به گوش میرسید.
اسیر جدید دید که وقتی بلاتریکس آن در را باز کرد، صداها واضح تر شدند. صدای چند آدم بود که درخواست عفو و بخشش میکردند. اسیر همچنین دید که چشمهای بلاتریکس تمام آن اتاق را رصد کرد و سپس صورت بیروحش، جان تازهای گرفت. چشمانش برق میزدند و برق دندانهای سفیدش نور صورتش را بیشتر کردند.
- امروز قراره خیلی خوش بگذره.
بلاتریکس در را بست و رو کرد به سمت او.
- البته به من. به تو اصلا قرار نیست خوش بگذره عزیزم.
اسیر از فضای بسته و تاریک میترسید. ولی در آن لحظه فضای بسته و نور بسیار کم زیرزمین نبود که آن را میترساند. در حال حاضر، آهنگ صدای بلاتریکس بود که لرزه به اندامش میانداخت. صدای قدمهایش وقتی به او نزدیک میشد نیز کمک کننده بود.
بلاتریکس به سی سانتی متری او رسید. از کمر خم شد و فاصلهی صورت خود را با او به چند سانت رساند. دست راستش را روی پای اسیر گذاشت.
- صدای آدما رو توی اون اتاق شنیدی نه؟ حتما شنیدی. وقتی در رو باز کنم صداشون رو همهی اعضای این خونه میشنون. میخوای بدونی اون اتاق چه شکلیه؟
اسیر دهانش را باز کرد و حنجرهاش یاریاش نکرد که چیزی بگوید.
- نیازه که بدونی اونجا قراره محل جدید زندگیت باشه.
دستش را از روی پایش برداشت و روی پای اون نشست. به چشمانش زل زد.
- ببین عزیزم اونجا یه اتاق خیلی بزرگه. پر از قفس! قفسایی که برای مهمونای اینجا درست شده. من به عنوان میزبان وظیفهام اینه که جای خواب مهمونام رو درست کنم دیگه مگه نه؟
بلاتریکس با دست چپش چنگی به موهای او زد و با زور سرش را پایین و سپس بالا برد که تاییدی برای حرف خودش باشد.
- در حال حاضر همهی قفسها پر شده. جایی برای تو نیست. تو این شرایط باید یه قفس ساخت. طلسمش خیلی ساده و کاربردیه. سه تا عدد میخواد و گفتن چند کلمه. ولی یه چیزی توی این طلسم هست که من خیلی دوسش دارم.
لبهایش را کنار گوش اسیر برد و آرام زمزمه کرد:
- اعداد میتونن به هر شکلی باشن.
سرش را عقب برد و ادامه داد:
- این یعنی اینکه حتما لازم نیست که با مداد یا قلم پر یا امثال این چیزا نوشته بشن. میتونی این اعداد رو بسازی و همچنان طلسم کار کنه. الان هم من و تو میخوایم این اعداد رو بسازیم.
از روی پای او بلند شد و روبهرویش ایستاد.
- البته من میسازم و تو فقط همونجا میشینی.
چاقوی محبوبش را از جیبش در آورد و به برق فلز تراشخورده نگاه کرد.
- تو یهجورایی نقش مادهی اولیه رو داری.
چاقو را به ران او نزدیک کرد.
- اصولا باید توی این شرایط یه چیزی بذارم توی دهنت تا اونو گاز بزنی ولی خب من شنیدن صدای جیغ رو خیلی دوست دارم.
بلاتریکس شروع کرد به حکاکی روی پوست او. داشت طرح اولیه اعداد 1، 4 و 9 را روی پوستش میکشید. اسیر تاب تحمل درد را نداشت و پایش را مدام تکان میداد. بلاتریکس نیز روی تمیز بودن کارش بسیار حساس بود. برای همین چاقو را کنار گذاشت. از کمد چوبی و کهنهای که در سمت چپش بود، یک میخ و چکش بیرون آورد. میخ را روی شست پای اسیر گذاشت و محکم روی آن کوبید. میخ از گوش او عبور کرد و زمین زیر پایش را سوراخ کرد.
بلاتریکس بیتوجه به داد و فریادی که در چند سانتیاش اتفاق میافتاد به کارش ادامه داد.
بعد از تمام شدن طرح اولیه نوبت کار اصلی بود.
- قراره یکم دردش بیشتر بشه. مشکلی که نداری؟
اسیری که روبهرویش بود از شدت درد بیهوش شده بود.
- اینجوری که حال نمیده، دارم اثر هنری خلق میکنم. باید بیننده داشته باشه!
سطل آب سردی را رویش خالی کرد تا به هوش بیاید.
- مگه نگفتم قراره همکاری کنیم؟ سر کار چرا میخوابی؟ حواست اینجا باشه.
با چاقو دور طرح را کمی خالی کرد و سپس پوست را از بدن اسیر جدا کرد. این کار را کمی آرام انجام داد تا صدای کنده شدن را حس کند.
بلاتریکس نفس عمیقی کشید. با افتخار به هنری که خلق کرده بود نگاه میکرد. به نشانهی تعظیمی به بینندههای خیالی روبهرویش خم شد.
- بنظرم که کارمون حرف نداشت.
خون را از صورتش پاک کرد. اعدادی که درست کرده بود را کنار هم گذاشت. چوبدستیاش را درآورد، دایرهای کشید و طلسم را زمزمه کرد. هوا با فشار از نوک چوبدستی خارج شد و به عددهای از جنس پوست انسان خورد. پوستها جان گرفتند و تکانی خوردند.
بلاتریکس به سمت اسیر که داشت از درد به خودش میپیچید رفت. با دو دستش سر او را نگه داشت.
- اینجا رو تماشا کن. این بهترین قسمتشه. اثر هنریمون داره به کمال میرسه!
اعداد 9 و 1 تقسیم شدند. هر کدام در جای خود قرار گرفتند و عدد 4 وظیفهی خودش را انجام داد. در عرض چند ثانیه یک قفس از جنس پوست انسان روبهروی هردویشان ساخته شد.
- دیدی؟ معرکه نبود؟ قطرات خون هنوز روی سطح میلههای این قفس هست. بوش عالیه. هیچی بهتر از بوی خون تازه از بدن درومده نیست! میخوای تو هم حسش کنی؟
بلاتریکس به سمت صندلی رفت. دستها و پاهای اسیر را باز و او را بلند کرد. دید که نمیتواند رو پایش بایستد.
- اگه اینجوری لفتش بدی تازه بودن قفس رو از دست میدی. بذار کمکت کنم.
چاقو را در آورد و صاف فرو کرد در قسمتی از پایش که دیگر پوستی نداشت. صدای اسیر بلند شد.
- خب فکر کنم شارژ شدی. حالا بیا بریم سمت قفس.
اسیر سعی کرد درد را تحمل کند تا فقط بتواند خودش را به قفس برساند.
- بوش کن.
با اکراه بینیاش را نزدیک میله برد. بلاتریکس از پشت سر او را به سمت میله هل داد. صدای شکسته شدن استخوان بینی اسیر فضای تاریک زیرزمین را پر کرد. بلاتریکس منتظر ماند تا انعکاس صدا تمام شود. زیرزمین در سکوتی هولناک غرق شد. این سکوت را خندهی بلند بلاتریکس شکست. خندهای که موی بدن افرادی که در طبقهی اول بودند را سیخ میکرد.
- شنیدن این خنده هیچوقت قرار نیست برام عادی بشه. ازش متنفرم!
بلاتریکس دوباره دستش را لای موهای اسیر برد و سرش را بلند کرد تا به او نگاه کند. اسیر دیگر حتی توان ابراز درد را هم نداشت.
- بنظر خسته میای... البته بهت حق میدم. کار آدمو خسته میکنه. فعلا میندازمت توی خونهی جدیدت تا یکم استراحت کنی. الان باید برم پیش ارباب ببینم که اصلا چرا انقدر اذیتت کردم؛ بعدش برمیگردم پیشت تا اگه نیاز بود همکاریای دیگه هم داشته باشیم.
بلاتریکس اسیر را در قفس انداخت و با طلسمی، قفس را به اتاق انتهای زیرزمین هدایت کرد.
- براتون دوست جدید آوردم عروسکای بیمصرف!
در را بست. دستی به موهایش کشید. نفسی تازه کرد. لبخند زد و به سمت اتاق لرد ولدمورت راه افتاد.
در کلاس آخر منت گذاشته و شرکت میکنم.