آنجلینا جانسونold
از یو ویش!
- تولد نقش
- 1396/03/09
- آخرین ورود
- پنجشنبه 10 اسفند 1396 23:40
- عضویت
- 1396/03/07
- پستها
- 127
1
آنجلینا ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شد. صدای باد و اصابت قطره های باران به پنجره را از پشت پرده آویخته خوابگاه می شنید. هوا می بایست گرگ و میش می بود، این را از هاله مبهم پشت پرده می توانست حدس بزند. رخت خوابش به طرز دلپذیری گرم بود و آنجلینا دلش نمی خواست آن را ترک کند. چشم انداز کلاس های امروز هم کمکی نمی کرد. دو جلسه معجون سازی پشت سر هم، مراقبت از حیوانات جادویی و پیشگویی. آنجلینا به خودش نهیب زد:
- تو کاپیتانی!
سپس تا سه شمرد و با شماره سه از رختخوابش برخاست و شروع به دراز و نشست کرد. در رختخواب بغلی آلیشیا هم چشمانش را باز کرد و با خمیازه کشداری روی تخت نشست. آنجلینا و آلیشیا به هم لبخند زدند و آلیشیا از روی تخت برخاست تا آهسته کتی را از خواب بیدار کند. سه دختر آهسته ردا های کوییدیچ شان را پوشیدند و خوابگاه را ترک کردند. دو دختر دیگر هنوز در تخت هایشان خواب بودند.
وقتی آنجلینا، آلیشیا و کتی به محوطه مدرسه رسیدند ساعت شش و چهل و پنج دقیقه بود. وقتی به سمت زمین کوییدیچ حرکت می کردند باران شدیدی همراه با باد به صورتشان می کوبید و رداهایشان را در پشت سرشان تکان میداد. کتی هر چند دقیقه یک بار خمیازه می کشید و قیافه خسته و ماتم زده ای به خودش گرفته بود. وقتی بلاخره به زمین کوییدیچ رسیدند مجبور بودند چند دقیقه دیگری زیر باران منتظر پسرها باشند. بلاخره حدود ساعت شش سر و کله فرد، جرج، رون و هری پیدا شد و تیم گریفندور مشغول اولین تمرین سال جدیدشان شدند. هنوز چند دقیقه ای بیشتر از تمرینشان نگذشته بود که آنجلینا متوجه سایه ای در حال پرواز در اطراف جنگل ممنوعه شد. آنجلینا به بقیه تیم اشاره کرد و به سمت زمین فرود آمد.
-حاضرم قسم بخورم همین الان گراهام مونتاگ رو دیدم که داشت به سمت جنگل ممنوعه پرواز می کرد.
فرد گفت: منم حاضرم قسم بخورم آنجلینا که دیشب زیاد شام خوردی!
-فرد من اون بوزینه کله پوک رو از پشت سر هم رو جارو میشناسم. خودش بود داشت میرفت سمت جنگل.
در همان لحظه هری به گوشه ای از آسمان خاکستری اشاره کرد:
-اونجا رو!
پیکره تیره ای سوار بر جارو به سمت جنگل ممنوع می رفت. چیز زیادی از جارو سوار دوم از آن فاصله دیده نمی شد به جز دسته ای از موهای طلایی روشن.
رون پرسید:
-ببینم اون مالفوی نبود؟
جرج ادامه داد:
-مثل اینکه آنجلینا اونقدر هم شام نخورده بود فرد.
هری نگاه کنجکاوانه ای به سمت جنگل ممنوع انداخت و گفت:
-حتما کار مهمی دارن که ریسک دیده شدن رو به جون خریدن، اونم به جنگل ممنوع!
فرد نگاه حساب گری به جنگل انداخت و گفت:
-نه لزوما.اگه آنجلینا ما رو بوق سگ بیدار نمی کرد برای تمرین کوییدیچ هیچ کس متوجهشون نمی شد. من که میگم عمدا این موقع رو انتخاب کردن.
آنجلینا چشم غره ناجوری به فرد رفت و گفت:
-بر میگردیم سر تمرین.
هری اما نمی توانست فکرش را از مالفوی و مونتاگ معطوف کند. یعنی چه کار مهمی می توانست آن دو را این موقع صبح به سمت جنگل ممنوعه بکشاند؟ تمام تمرین آن روز یک چشم هری به سمت جنگل بود تا شاید اثری از اسلیترینی ها ببیند اما تا آن لحظه که آنجلینا تمرین را متوقف کرد و همه با عجله برای تعویض ردا و رفتن به کلاس ها به سمت قلعه راه افتادند، چیزی به جز چند جغد نامه بر خیس خورده ندید.
۲
فردای آن روز اعضای تیم کوییدیچ گریفندور مثل روز قبل، قبل از شروع کلاسها برای تمرین در زمین بازی جمع شدند.
قبل از اینکه پرواز را شروع کنند هری بحث را شروع کرد:
-مالفوی سر کلاس مراقبت از موجودات جادویی دیر رسید. کراب و گویل هم همینطور.
کتی گفت:
- مونتاگ هم سر معجون سازی دیر رسید.
جرح گفت:
-البته زیاد مهم نبود، مگه نه؟ چون خود اسنیپ هم ده دقیقه دیر رسید.
هری و رون همزمان گفتند: چی؟
-سالوس چرب و چیل جوری تا آخر کلاس رفتار کرد انگار ما مقصریم! ده امتیاز روی هم از گریفندور کم کرد.
-ولی جرج تو پاتیلش رو جادو کردی که شیشکی در کنه!
فرد گفت:
-نه من کردم.
آنجلینا گفت:
-وقتی جام کوییدیچ رو امسال گرفتیم آنوقت قیافه ش دیدن داره.
هوای آن روز از حتی از دیروز هم بدتر بود. باد شدید جارو های تیم گریفندور را منحرف میکرد و قطرات باران و تگرگ را به سر و صورتشان می کوبید. بیست دقیقه ای طول کشید تا آنجلینا بلاخره کوتاه آمد و تمرین آن روز را متوقف کرد. اعضای تیم گریفندور مثل موش های آب کشیده در حالی که جارو هایشان را روی دوششان حمل می کردند به سمت قلعه راه افتادند به این امید که شاید امروز به صبحانه برسند. در اواسط راه بود که کتی با دست به آسمان اشاره کرد:
-اونجا رو!
دو سایه جارو سوار دوش به دوش هم پرواز می کردند. با اینکه جنگل ممنوعه در دید رس نبود، می شد فرض کرد امتداد مسیر دو پیکر به آن سمت است.
آنجلینا که روی پیشانی اش چروک هایی در اثر کنجکاوی پدید آمده بود پرسید:
-کسی این دو تا رو شناخت؟
رون گفت:
-فکر کنم اون گوریله آدرین پوسی بود.
هری گفت:
-حاضرم شرط ببندم دوتا اسلیترینی دیگه بودن. جفتشون هم می رفتن به جنگل ممنوع!
هری احساس خوبی به پرواز مخفیانه یک دسته اسلیترینی کله سحر به سمت جنگل ممنوعه نداشت. حالتی در چهره آنجلینا بود که هری می توانست ببیند او هم نسبت به این قضیه هشیار شده است. آنجلینا چشمان قهوه ای اش را از آسمان برداشت و گفت:
-یک وجه مشترک دیگه بین همه این اراذلی که دیدیم وجود داره. همه شون برای تیم کوییدیچ اسلیترین بازی می کنن.
رون گفت:
-چی میخوای بگی آنجلینا؟
آنجلینا گفت:
-هر چی که هست رون باید مربوط به کوییدیچ باشه. این ها دارن یه نقشه ای سوار می کنن.
هری گفت:
-باید به مک گونگال بگیم. اگه استاد ها بفهمن تیم کوییدیچ اسلیترین تو جنگل ممنوع تمرین میکنه تو دردسر خیلی بزرگی میگفتن.
-بچه نشو هری. اگه چیزی هست ما باید همینجا بین خودمون ته توش رو در بیاریم.
فرد که لبخند شیطنت باری به صورتش نشسته بود گفت:
-گل گفتی آنجلینا. خودمون شخصاً یه گوشمالی حسابی بهشون میدیم.
جرج که حتی لبخندش هم مثل برادرش بود گفت:
-از مونتاگ چنان قناری خوشگلی میشه ساخت که نگو. من و فرد هنوز چند کیلو خامه قناری داریم.
آنجلینا که دوباره چهره جدی کاپیتانی اش برگشته بود گفت:
-باید حساب شده رفتار کنیم. اول باید بفهمیم چه کاسه ای زیر نیم کاسه است.
آلیشیا گفت:
-وارینگتون مهاجم کله پوکشون خیلی از خود متشکره. میدونم از من خوشش میاد. شاید بتونم از زیر زبونش حرف بکشم.
آنجلینا پرسید:
-هری احیانا شنل نامرییت رو که گم نکردی؟
هری که از آغاز این گفت و گو همین نقشه را در سر می پروراند لبخندی شیطنت بار تر از برادران ویزلی زد و گفت:
-جاش امن آمنه آنجلینا.
-فکر می کنی بتونی موقع جارو سواری هم ازش استفاده کنی؟
- تو این هوا شاید هرازگداری یه تیکه ازم پیدا بشه، اما با توجه به این باد و بوران بعید میدونم متوجه بشن. این دو روزه که متوجه ما توی زمین کوییدیچ نشدن. اتفاقا فردا صبح من و رون تا ساعت یازده کلاس نداریم.
رون که به عنوان تازه ترین عضو گروه سعی داشت خودی نشان دهد پیشنهاد داد:
-من میتونم با هاگرید صحبت کنم. هاگرید با همه موجودات جنگل دوسته. تقریبا غیر ممکنه کسی به جنگل ممنوع بره و هاگرید خبردار نشه.
کتی گفت:
-اگه از من می پرسین اسنیپ هم تو هرچی که هست دخیله. بازیکن های اسلیترین بدون اجازه اسنیپ آب نمی خورن.
فرد و جرج که لبخند شان شیطنت بار تر شده بود همزمان گفتند:
-اسنیپ با ما.
آنجلینا گفت: خوب پس از فردا صبح شروع می کنیم. هری، تو شنل نامرییت رو میپوشی و اولین کسی رو که دیدی دنبال می کنی. رون، تو میری با هاگرید حرف میزنی ببینی تازگی ها چیز مشکوکی متوجه شده یا نه. آلیشیا تو زیر زبون وارینگتون رو می کشی. فرد و جرج، اسنیپ رو به شما می سپرم. من و کتی هم منتظر هری میمونیم تا ببینیم با چی مواجهیم. شاید هری کمک لازم داشته باشه. شما سه تا برای غیبتمون سر کلاس معجون سازی صبح یه چاخان سر هم کنید.
۳
هری از شدت هیجان تمام شب خواب های آشفته دید و چندباری از خواب بیدار شد. هری، رون و هرمیون تا به حال چندین بار قوانین هاگوارتز را شکسته بودند و به ماجراجویی های مخفیانه ای مثل سپردن نوربرت اژدهای نروژی به دوستان چارلی برادر رون، خوردن معجون مرکب پیچیده و رفتن به خوابگاه اسلیترینی ها و فراری دادن سریوس پدرخوانده هری با کمک یک هیپوگریف پرداخته بودند. اما این اولین دفعه بود که هری به قانون شکنی با اعضای تیم کوییدیچش روی آورده بود.
همانطور که در رختخواب برای خواب رفتن تقلا می کرد برای یک لحظه قیافه الیور وود را در حال قانون شکنی تصور کرد. تصور خنده داری بود. هری مطمئن بود الیور وود امروز به محض دیدن پوسی، به دفتر مک گونگال می رفت. اما با اینکه هر دوی آنها کاپیتان های جدی و تیم پرستی بودند، چیزی متفاوت در آنجلینا وجود داشت که هری دوست داشت و تحسین می کرد. بلاخره حدود ساعت پنج صبح از تقلا دست برداشت. از رختخواب برخاست، شنلش را برداشت و از تالار گریفندور بیرون زد.
وقتی به محوطه قلعه رسید هوا هنوز گرگ و میش بود. شنل نامرئی اش را به سینه ردایش سنجاق کرد، محض احتیاط که باد شنل را کامل ببرد. سپس خودش را زیر شنل چپاند، سوار آذرخش شد و به سمت آسمان پرواز کرد. بلافاصله حس خوبی معکوس با همه حس های آن شبش در زیر پوستش پخش شد. پرواز همیشه به او این حس را میداد. پرواز با شنل نامرئی معرکه بود زیرا که تا حد زیادی از گزش باد می کاست، البته هوا هم امروز اندکی بهتر بود. هری اوج گرفت و روی سقف یکی از بارو های قلعه نشست. انتظارش زیاد طولانی نشد. از آن بالا نوری را دید که برای چند لحظه چمن های جلوی قلعه را روشن کرد، در قلعه باز شده بود. چند لحظه بعد بلتچلی دروازه بان اسلیترین را دید که در هوا اوج می گرفت و به سمت جنگل ممنوع می رفت. هری که منتظر این لحظه بود به تعقیب بلتچلی پرداخت.
بلتچلی پانزده دقیقه ای به سمت اعماق جنگل پرواز کرد تا سرانجام به داخل محوطه ای با درختان نسبتا تنک فرود آمد. هری در هوا منتظر ماند. کم کم شش بازیکن دیگر اسلیترین به بلتچلی پیوستند. سپس هر شش تای آنها دور چیزی که از این بالا شبیه پاتیل می ماند جمع شدند. هری چیزی نمی شنید فقط با دقت نگاه می کرد. در کمال تعجب هری، بازیکنان تیم اسلیترین مشغول تمرین بهترین بازی کوییدیچی شدند که هری از آنها دیده بود. بلتچلی قهرمانانه در مقابل حملات بی عیب و ایراد کاپیتان مونتاگ، وارینگتون و پوسی می ایستاد، کراب و گویل با ضربات محکم و هدف دار بازدارنده ها را به هم پاس می دادند و از همه بد تر مالفوی هر چند دقیقه یک بار گوی زرین را با مهارت می گرفت و رها می کرد.
۴
فرد، جرج و آلیشیا برای کلاس معجون سازی به سمت دخمه اسنیپ راه افتادند. اسنیپ امروز سر وقت بود و به دلیل نامعلومی خرسند به نظر می رسید. در اواسط کلاس وقتی همه دانش آموزان مشغول خرد کردن ریشه گیاه ورستوکشان بودند، آلیشیا متوجه شد فرد و جرج به ردای یک دانش آموز دختر اسلیترینی اشاره می کنند و نخودی می خندند.
-ویزلی و ویزلی. سرتون به معجون تون باشه!
-چشم پروفسور!
آلیشیا با کنجکاوی به دختر اسلیترینی خیره شد. دختر دماغ بیش از اندازه سر بالا و چشم های سبز کسل کننده ای داشت. بازو های گوشتی و شونه های پهن داشت، و همینطور که آلیشیا در حال ورانداز کردنش بود ناگهان جیغی کشید و شروع کرد به دویدن دور دخمه اسنیپ:
-مارمووولک! مارمووولک! یه مارمولک تو ردامه!
گریفندوری ها زیر خنده زدند. اسنیپ که رشته کار از دستش در رفته بود سعی میکرد دختر را گیر بیاندازد و آرام کند و این خنده گریفندوری ها را شدید تر و اعصاب اسنیپ را پریشان تر می کرد.
-گریلر صبر کن دختره ی احمق! بهت دستور میدم صبر کن!
اما دوشیزه گریلر همچنان جیغ زنان به گوشه و کنار دخمه اسنیپ می دوید و در حالی که ردایش را می تکاند جیغ های ممتد می کشید. بلاخره اسنیپ موفق شد مارمولک را از لباس دختر بردارد.
-دوشیزه گریلر! دو امتیاز از اسلیترین کم میشه. این حتی یه مارمولک واقعی نیست دختره ی خیره سر! کم مونده بود ردات رو بکنی! یه شوخی طلسم شده از سمت کساییه که فکر می کنم بدونم کی باشن!
اسنیپ به سمت برادران ویزلی برگشت که قیافه فوق العاده معصومانه ای به خود گرفته بودند.
-پروفسور شما که فکر نمی کنید ما قصد ترسوندن دوشیزه گریلر رو داشته باشیم؟
-پنجاه امتیاز از گریفندور کم میشه!
صدای آه و ناله گریفندوری ها به هوا رفت.
-ولی پروفسور شما از کجا مطمئنید؟
-ساکت. ویزلی و ویزلی، پنج شنبه بعد از ظهر با من مجازات دارید. این مارمولک تقلبی رو هم به عنوان مدرک نگه میدارم و نشون مدیر مدرسه میدم. مطمئنم ایشون هم با من موافقن که این از شوخی های برادران ویزلیه.
وقتی بلاخره زنگ خورد آلیشیا خودش رو به فرد و جرج رساند و پرسید:
-پنجاه امتیاز از گریفندور کم شد! همین رو میخواستین؟
فرد در حالی که شانه هایش را بالا می انداخت با لحن بی خیالی گفت:
- دقیقا!
-نمیدونم، کجای این کار به نقشه ما کمک می کنه؟
جرج در حالی که رشته طناب در هم گوریده صورتی رنگی را از جیبش در می آورد گفت:
-اونجاش که تو شکم مارمولکه یک عدد گوش گسترش پذیر بی سیم جاساز شده.
۵
وقتی هری روی زمین کوییدیچ فرود آمد، آنجلینا و کتی منتظرش بودند. روز قبل آنها چند علامت را با هم تمرین کرده بودند تا در صورت لزوم هری برای درخواست کمک بفرستد، اما هیچ کدام لازم نشدند، اعضای تیم اسلیترین خیلی ساده فقط مشغول تمرین کوییدیچ بودند. و ظاهرا روش خیلی خوبی برای بازی پیدا کرده بودند که به هیچ وجه نمی خواستند کسی مشاهده کند.
چند ساعت بعد همانطور که با هم قرار گذاشته بودند همه کنار شومینه تالار گریفندور جمع شدند. هری برای همه هر آنچه که دیده بود را بازگو کرد. رون از هاگرید شنیده بود که هاگرید فقط بوی گوگرد مانندی را از انتهای جنگل استنشاق کرده و آلیشیا در مقابل وارینگتون دست خالی مانده بود، گفت و گویشان به بحث و جدل کشیده شده بود و با یک طلسم ناجور از سمت آلیشیا به اتمام رسیده بود. این میان تنها فرد و جرج پیروز قطعی میدان بودند.
آنجلینا که بعد از شنیدن تمرین بی عیب و نقص اسلیترین پکر بود، گفت:
-من هنوز هم شک ندارم کاسه ای زیر نیم کاسه است. اگه میخوان تمرین کنن چرا همینجا تمرین نمی کنن؟
هری که خودش هنوز تصویر مالفوی با آن قیافه آزمندش در حال گرفتن گوی زرین جلوی چشمش بود گفت:
-تا به حال ندیدم اینقدر خوب بازی کنن. لابد اسنیپ براشون مربی حرفه ای گرفته.
جرج گفت: دوست عزیز، من و همکارم آقای ویزلی میتونیم در این زمینه کمک قابل توجهی به شما بکنیم. این که میبینید گوش گسترش پذیر بی سیمه. جدید ترین اختراعمونه. فقط هنوز بردش کمه باید نزدیک اتاق اسنیپ باشی که بشه خوب شنید. حالا اگه شما از اون نقشه غارتگرت خوب استفاده کنی دفعه بعد که یکی از بازیکنهای اسلیترین بره دفتر اسنیپ، من و تو و فرد میریم زیر شنل نامرئی و بیرون دفترش گوش وا میستیم.
آنجلینا بلافاصله گفت:
- من هم میام!
فرد گفت:
-چهار نفری زیر شنل جا نمیشیم.
-خب پس شما دوتا نمیاین!
-ولی گوش گسترش پذیر مال ماست.
- خب پس فقط یکیتون میاد.
-ولی تو توی خوابگاه دخترایی. تا بیایم خبرت کنیم ممکنه حرفا شون تموم شه.
-شنل مال منه و من میخوام خودم و رون بریم.
-من کاپیتانم و من میگم کی با کی میره. هر کسی هم بحث کنه از تیم اخراجه!
۶
هری بیشتر بعد از ظهر آن روز و روز بعد را همراه هم تیمی هایش در کنار شومینه تالار عمومی گریفندور گذراند. نقشه غارتگر در لای کتاب کوییدیچ در گذر زمان نیمه بازش، حرکت تمام ساکنین هاگوارتز را نشان میداد. هری تمام توجهش به نقطه اسنیپ روی نقشه بود. اما ظاهرا اسنیپ ملاقات خاصی نداشت. اعضای تیم گریفندور مجبور بودند چند روز دیگر به این موش و گربه بازی ادامه دهند. بلاخره غروب روز سوم هری متوجه مونتاگ و وارینگتون شد که هنوز بیرون خوابگاه با هم قدم می زدند و به نظر می آمد به سمت دخمه ها در حرکتند. هری سراسیمه برخاست و به سمت حفره رفت. بدون هیچ صحبتی آنجلینا و فرد هم برخاستند و هری را مشایعت کردند. فرد قبلا جرج را در شطرنج جادویی برده بود و یک لنگه گوش گسترش پذیر در جیبش برای همچنین لحظه ای داشت.
۷
-پرفسور ما یک مقدار دیگه گوگرد و عصاره تخم غورباقه احتیاج داریم. مالفوی قراره فردا یه پاتیل دیگه محلول انرژی زا درست کنه. ایندفعه باید تا بازیمون با گریفندور کافی باشه.
-تمرین هاتون چطور پیش میره؟
-عالی پروفسور. چنان برد جانانه ای خواهیم داشت که تو تاریخ اسلیترین بی سابقه باشه.
-خیلی خوشحالم مونتاگ. از سری قبل که دو سال پیش گریفندور جام رو برد پروفسور مک گونگال هر روز بهم یادآوری میکنه. بیا این گوگرد و تخم غورباقه رو بگیر و دیگه تاکید نکنم، مطمئن باش همه چیز خوب پیش بره.
-چشم پروفسور. خیالتون راحت باشه، جام مال ماست.
بیرون در آنجلینا، فرد و هری با قیافه های حیرت زده به یکدیگر نگاه می کردند.
۸
کتی بل با عصبانیت گفت:
-ولی این اسنیپ باید خیلی احمق باشه. اگه مچشون رو بگیرن اونا رو از مسابقات ممنوع میکنن اسنیپ رو هم اخراج می کنن.
اعضای تیم کوییدیچ در تالار عمومی دور هم جمع شده بودند. همه آنها هنوز از خبری که شنیده بودند در شوک بودند.
هری با تلخی گفت:
-دامبلدور هیچ وقت اسنیپ رو اخراج نمی کنه.
آنجلینا گفت:
-مسئله اینها نیست، مسئله اینه که چطور همچنین اتهام بزرگی رو ثابت کنیم. اگه تهمت به این بزرگی رو به اسلیترین بزنیم و نتونیم ثابت کنیم مک گونگال زنده زنده میخورتمون.
آلیشیا گفت:
-به محض اینکه قضیه دوپینگ اسلیترین رو مطرح کنیم اسنیپ تمام تلاشش رو میکنه قضیه رو مخفی کنه. متاسفانه ما با تیم اسلیترین تنها طرف نیستیم، با اسنیپ طرفیم. مطمئنم یه کاری میکنه که مثل سگ پشیمون شیم. متاسفانه اطلاعات ما درباره این قضیه خیلی قانونی به دست نیومده، ما مثل جاسوسا از اتاقش استراق سمع کردیم. اجازه هم نداشتیم به جنگل ممنوع بریم.
رون که رنگ پریده به نظر می رسید گفت:
-حق با آلیشیا ست. اگه طرح تهمت کنیم و ازمون بپرسن از کجا میدونیم جوابی نداریم بدیم.
فرد با قیافه شیطنت باری گفت:
-مطمئنم اونا پاتیل دوپینگ رو با خودشون جایی نمی برن. شرط میبندم تمام بعد از ظهر همونجا تو جنگله. میتونیم بریم خالیش کنیم توش مسهل بریزیم.
آنجلینا گفت:
-فکر درستیه. البته مسهل رو نمیگم. پاتیل باید تمام روز همونجا تو جنگل باشه. میتونیم بریم به عنوان مدرک برش داریم.
جرج گفت:
-چطور میخوای ثابت کنی مال اسلیترینی هاست؟ ممکنه از هر جایی اومده باشه. باید حین ارتکاب جرم گیرشون بندازیم.
رون گفت: این اتهام باید از طرف یکی غیر از ما مطرح شه. کسی که اجازه داشته باشه بره تو جنگل. و من فکر کنم یه نفر مناسب رو بشناسم.
۹
اعضای تیم اسلیترین سوار بر جارو، صبح زود یکی یکی در جنگل ممنوعه فرود می آمدند. وقتی آخرین نفر، دراکو مالفوی هم به زمین نشست و مشغول مرتب کردن ردایش شد، کاپیتان تیم، مونتاگ، همه را به دور پاتیلی که از آن بخار های سبزی بلند می شد فراخواند.
-ببینم مالفوی هرچیزی که لازم بود رو اضافه کردی؟
-آره. تا الان دیگه باید قوام اومده باشه. لیوان هاتون رو بیارین جلو تا براتون بریزم.
-از اون پاتیل فاصله بگیر آقای مالفوی!
اعضای تیم اسلیترین با تعجب و وحشت سرشان را به سمت قسمتی از جنگل چرخاندند که صدا از آنجا آمده بود. پرفسور مک گونگال با چهره ای عصبانی از پشت درختان به سمت آنها می آمد. او تنها نبود. پرفسور فلیت ویک، پروفسور اسپراوت، مادام هوچ، هاگرید و پروفسور اسنیپ هم پشت سر او بودند.
-همچین چیزی تو تاریخ هاگوارتز سابقه نداشته. چی پیش خودتون فکر می کنین؟
فلیت ویک که برای رسیدن به مک گونگال عصبانی مجبور بود بدود در همان حال دویدن گفت: واقعا که شرم آوره مینروا. من که میگم باید از مسابقات محروم شن.
پروفسور اسپراوت که به ندرت عصبانی می شد، رنگ به صورت نداشت و با ابروهای گره کرده گفت: صد در صد باید محروم بشن. اینها حق مساوی تلاش سالم و بردن رو از بقیه گروه ها گرفتن.
خانوم هوچ هم بینی اش را بالا گرفت و گفت: تصمیم با مسئول گروه ها و مدیر مدرسه است، اما من توی بازی که این متقلب ها توش بازی کنن سوت نمی زنم.
مونتاگ با قیافه وحشت زده به سمت اسنیپ برگشت:
-پروفسور...
-پروفسور و زهرمار مونتاگ. واقعا که سرشکسته ام کردین. هیچ به من بیچاره فکر کردین؟
با این موضع گیری اسنیپ، اسلیترینی ها که آخرین بارقه امیدشان هم از دست داده بودند بیش از قبل وحشت زده و مستاصل شدند. هیچ کدام جرأت نداشت پای اسنیپ را به وسط معرکه بکشد.
پروفسور مک گونگال که از شدت عصبانیت لب هایش به یک خط باریک تبدیل شده بود با نگاه مشکوکی به سمت اسنیپ برگشت:
-برات جالب نیست سوروس این بچه مدرسه ای ها طرز تهیه معجون نیروبخش رو از کجا یاد گرفتن؟
-مطمئنم یه جوری به قسمت ممنوع کتابخونه دست پیدا کردن مینروا.
بخت با اسنیپ یار بود، دروغش گرفت. پرفسور اسپراوت دستانش را دور دهانش حلقه کرد و گفت:
-وای مینروا. من به مونتاگ اجازه استفاده از قسمت ممنوع کتابخونه رو دادم. برای پروژه گیاهان جادویی امسالش چندتا مقاله لازم داشت.
مک گونگال که خیلی راضی به نظر نمی رسید گفت:
-به هر حال هرچی که هست تصمیم نهایی با مدیر مدرسه است، ولی من که بعید میدونم تیمت این لیگ بازی کنه سوروس.
سپس به سمت هاگرید برگشت:
-کارت حرف نداشت روبیوس. به موقع مچ این متقلب ها رو گرفتی و ما رو خبر کردی.
هاگرید که سرخ شده بود گفت:
-خواهش میکنم پروفسور مک گونگال، من از همون اول که شنیدم، اه یعنی دیدم که این مالفوی و دار و دسته اش میان این طرف ها شک کردم کاسه ای زیر نیم کاسه اشونه. اینه که خودم تنهایی تصمیم گرفتم بیام به شما بگم.
و مثل بقیه وقت هایی که نصف حقیقت رو نمیگفت سرخ تر و سرخ تر شد. و بعد هم عذرخواهی کرد و به سمت کلبه اش راه افتاد. چندتا دوست قدیمی اش در کلبه منتظرش بودند تا خبر های دست اول را بشنوند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!

?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

