جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 5 آذر 1396 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر‌ شماره۱۰ کارگاه نمایشنامه نویسی
هری پاتر جوان که به تازگی در کوچه دیاگون قدم نهاده بود همه چیز برایش‌ جالب و عجیب بود اطرافش جادوگران و ساحره ها و موجودات عجیب و خارق و العاده بودند، هری هیجان زده و شاد‌بود ، هری به همراه هاگرید به بانک گرینگتز رفتند و از حسابشان برداشت کردن واز بانک بیرون آمدند.
هری لیستی از جیبش درآورد که شامل وسایل معجون سازی و چوبدستی و...می باشد که می‌خواست آنها را بخرد، هری به همراه هاگرید آن وسایل را تهیه کردند‌ ودر آخر هری جغدی زیبا انتخاب کرد و هاگرید به او گفت:
-هری‌ واقعا سلیقت خوبه قبلا شک داشتم ولی الان‌فهمیدم.

هری می خندد ودر فکر فورو ‌میرود:
-عجب جای عجیبی!چه جای جالبی! چقدر مغازه!

هری در فکر بود که هاگرید صدایش زد وگفت:
-هری!هری !بیا بریم ،منتظره چه هستی دیرمان می شود ها.

هری دوان،دوان با‌ هدویگ که‌در قفس بود به سمت هاگرید میرود؛
،در راه هری نیم نگاهی به نیمبوس۲۰۰۰ میندازد ولی‌‌ توجه نکرد و به راهش ادامه داد،هری در راه مغازه ای میبیند که چیز های عجیبی می‌فروشد هری داخل مغازه میشود، توجه‌اش به آیینه ای جلب می شود از مغازه دار می پرسد:
-این آینه چه کاری‌انجام‌می‌ده؟

مغازه دار گفت:
-این آینه میتونه هر جایی را که بخواهی نشونت بده.

هری تعجب می کند و می گوید:
-اگر اینطوره، هاگوارتز را نشانم بده.

و آیینه هاگوارتز را نشانش می‌دهد وهری هیجان زده می‌شود و می‌خواهد هرچه زودتر به هاگوارتز برود؛هری آن آینه را می خرد واز مغازه بیرون میرود.
هاگرید‌ در راه به او کیک تولد می‌دهد و به همراه نیمبوس۲۰۰۰، هری خوشحال به همراه هاگرید به سمت هاگواتز می‌روند.

پایان

درود فرزندم.

این طوری خیلی بهتر شد. گرچه هنوزم روند سوژه یه مقدار سریعه اما توصیفاتت خوب بود. ظاهر رولت هم خیلی خیلی بهتر و چشم نواز تر از دفعات قبله.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/5 20:06:35
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/5 20:21:41
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/5 20:24:29
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/5 20:31:09
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/5 20:33:05
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/5 20:53:38
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/5 21:49:08
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/5 21:51:01
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/5 21:55:22
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/5 21:56:11
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/6 16:29:19
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/6 16:29:44
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/6 16:47:30

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 5 آذر 1396 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 8


زنگ در دفتر هاگوارتز به صدا درآمد. پروفسور دامبلدور بلافاصله از جا پرید و از پنجره به محوطه‌ ی هاگوارتز نگاهی انداخت. با دیدن کسی که پشت دروازه ی ورودی ایستاده بود لبخند عریضی روی صورتش نقش بست. به سرعت ردای بنفش رنگِ منقش به تصویر یک ققنوسآرمیده اش را پوشیدو منتظر ماند. از آنجایی که نمی توانست هیجانش را کنترل کند، سعی کرد با قدم زدن در عرض اتاق آرامش خود را به دست بیاورد. هرچندموفق نشد و هر از گاهی جستو خیزی میکزد.
بالاخره بعد از چند دقیقه پروفسور مک گونگال از آن پله های گردان بالا آمد.و در را باز کرد و وارد شد.
"آه مینروا! چقدر طولش دادی زودباش بده ببینمش"
"آولبوس! چرا از جغدت استفاده نکرده ای؟ مجبور شدم کلی پله را بالا پایین کنم. حالا این چه هست؟"
"به تو ربطی ندارد" "مردیکه ی ریشو" وپروفسور مینروا درحالیکه چشم غره میرفت از دفتر مدیر آلبوس خارج شد و آلبوس داملدور ماند و تعجبش از لحن مینروا.
مدیر آلبوس دمبلدور کلاه گروهبندی را برداشت و و شمشیر گریفیندور را از آن دراورد و بسته ای که مینروا بهش داده بود را با آن باز کرد.. وقثی محتویات آن را دید بسیار خوشحال شد و چون شب شده بود بسته را زیر بالشتش گذاشت و خوابید.

صبح روز بعد با صدای فوکس از خواب بیدار شد. پاکتش را برداشت و همانطور که پاکت را زیر بغلش زده بود صبحانهاش را خورد و به امور رسیدگی کرد. و بعد از ساعت کاری کش و قوسی به بدنش داد و چیز بطری مانندی را از پاکت خارج کرد و پاکت را روی زمیین انداخت.. روی پاکت نوشته بود "شامپو شپش کش پرژکک"

درود فرزندم.

خوب بود، سوژه ت جدید بود و به نظر میاد از پسش بر اومدی. گرچه گاهی اوقات به نظرم دامبلدور یا مک گونگال اون چیزی نبودن که توی کتاب بهشون اشاره شده بود.

دیالوگ ها رو به این شکل بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.

نقل قول:
بالاخره بعد از چند دقیقه پروفسور مک گونگال از آن پله های گردان بالا آمد.و در را باز کرد و وارد شد.
"آه مینروا! چقدر طولش دادی زودباش بده ببینمش"
"آولبوس! چرا از جغدت استفاده نکرده ای؟ مجبور شدم کلی پله را بالا پایین کنم. حالا این چه هست؟"
"به تو ربطی ندارد" "مردیکه ی ریشو" وپروفسور مینروا درحالیکه چشم غره میرفت از دفتر مدیر آلبوس خارج شد و آلبوس داملدور ماند و تعجبش از لحن مینروا.
مدیر آلبوس دمبلدور کلاه گروهبندی را برداشت و و شمشیر گریفیندور را از آن دراورد و بسته ای که مینروا بهش داده بود را با آن باز کرد.. وقثی محتویات آن را دید بسیار خوشحال شد و چون شب شده بود بسته را زیر بالشتش گذاشت و خوابید.


بالاخره بعد از چند دقیقه پروفسور مک گونگال از آن پله های گردان بالا آمد.و در را باز کرد و وارد شد.

- آه مینروا! چقدر طولش دادی زودباش بده ببینمش.
- آولبوس! چرا از جغدت استفاده نکرده ای؟ مجبور شدم کلی پله را بالا پایین کنم. حالا این چه هست؟
- به تو ربطی ندارد.
- مردیکه ی ریشو.

وپروفسور مینروا درحالیکه چشم غره میرفت از دفتر مدیر آلبوس خارج شد و آلبوس داملدور ماند و تعجبش از لحن مینروا.
مدیر آلبوس دمبلدور کلاه گروهبندی را برداشت و و شمشیر گریفیندور را از آن دراورد و بسته ای که مینروا بهش داده بود را با آن باز کرد.. وقثی محتویات آن را دید بسیار خوشحال شد و چون شب شده بود بسته را زیر بالشتش گذاشت و خوابید.

و بعضی افعال و کلمات توی دیالوگ ها از دستت در رفتن و به صورت کتابی نوشتی. حواست باشه که دیالوگ ها رو محاوره‌ای بنویسی.
بعضی اوقاتم علامت گذاری رو یادت رفته بود که باید دقت کنی.

و دامبلدور نه دمبلدور.

با همه این ها...
تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/5 16:53:57
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 5 آذر 1396 05:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 9:

جیمز ، سیریوس ، ریموس و پیتر در حیاط هاگوارتز قدم می زنند و گروهی از دختران به آنان نگاه می کنند ؛ می خندند و دستی به موهایشان می کشند و مستقیم به جیمز و سیریوس نگاه می کنند . برخی از پسران که دختران را میبیننذ به جیمز و سیریوس چشم غره می روند .

در بین این همه دختر جیمز به ذختری نکاه می کند یه یک بار هم مثل دختران دیگر خودش را برای رویارویی با او و سیریوس خوشگل نکرد. جیمز تا آن دختر رادر حال کتاب خواندن دید لبخند زد سیریوس که لبخند او را دید ؛ نگاه او را نبال کرد و لیلی را دید . سیریوس هم لبخنندی زد چون خوشحال بود که دوستش دختری را برای عاشقش بودن دارد.

سیریوس که زیردرخت می نشست به جیمز کفت :«چرا نمیری باهاش درباره کتابش صحبت کنی؟»

جیمز پس از کمی فکر به سمت لیلی رفت و گفت :« کتاب جالبی به نظر می رسه»

لیلی به جیمز نکاهی کرد و دوباره به کتاب خواندنش ادامه داد؛ جیمز نگاهی به سیریوس کرد که از دور او را نکاه می کرد. حیمز با تغییر دادن حالت صورت اش به سیریوس گفت که نمی دونه چی کار کنه سیریوس با دست به او علامت داد که ادامه بده.جیمز آمد چیزی بگوید که اسنیپ از مدرسه بیرون آمد و تا لیلی رو دید به سمت او دوید. اسنیپ به آنها رسید و گفت:« ببخشید لیلی دیر کردم»

- اشکالی نداره بربم.

و اسنیپ هم خنده ای موزیانه به جیمز زد و با لیلی به سمت مدرسه رفت.

جیمز به زیر درختی رفت که دوستانش زیرش نشسته بودند. مشتی به درخت زد و کفت:«آخه چرا هیچ چیزی از خودش نشون نمیده و انقدر سرده. این کارش باعث پر رو شدن اون اسنیپ میشه.
آخرش من باید معحون عشق بسازم و توی غذای لیلی بریزم.»

درود فرزندم.

بد نبود. سوژه‌ای که انتخاب کردی خوب بود، گرچه یه ذره سریع پیش برده بودی. دیالوگ ها رو هم به یه شکل بنویس. این طوری:

نقل قول:

جیمز به زیر درختی رفت که دوستانش زیرش نشسته بودند. مشتی به درخت زد و کفت:«آخه چرا هیچ چیزی از خودش نشون نمیده و انقدر سرده. این کارش باعث پر رو شدن اون اسنیپ میشه.
آخرش من باید معحون عشق بسازم و توی غذای لیلی بریزم.»


جیمز به زیر درختی رفت که دوستانش زیرش نشسته بودند. مشتی به درخت زد و کفت:
- آخه چرا هیچ چیزی از خودش نشون نمیده و انقدر سرده. این کارش باعث پر رو شدن اون اسنیپ میشه.
آخرش من باید معحون عشق بسازم و توی غذای لیلی بریزم.


یه دور قبل از ارسال رولت رو بخون تا اشکالات تایپیت از بین برن.

تایید شد!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/5 16:46:24
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/5 16:54:30
اینجا جهان آرام است
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 4 آذر 1396 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر‌شماره۱۰ كارگاه نمایشنامه نویسی
هری‌پاتر‌جوان‌که‌برای‌اولین‌باربه‌ کوچه‌ی‌ دیاگون‌
قدم‌نهاده‌بود،‌همه‌چیبرایش‌عجیب‌و‌جالب‌‌بود.
جادوگران و‌ساحره‌ها‌وموجودات
خارق‌والعاده‌وشگفت‌انگیز‌در‌اطرافش‌بودند.
هری‌وهاگرید‌به‌سمت‌بانکی‌به‌نام‌گرینگتز‌
افسانه‌رفتندکه‌امن‌ترین‌‌بانک‌
جادوگران‌بود‌راه‌افتادندوبه‌داخل‌
بانک‌رفتن‌کارمندندان‌آنجاکوتوله‌
های‌عجیبی‌بودند،‌وهری‌ازبانک‌
از‌حسابش‌برداشت‌کرد.
هری‌باهاگرید‌از‌بانک‌بیرون‌آمدند،
‌هری‌هیجان‌زده‌خوشحال‌بود‌او‌ در
فکر‌فورو‌رفت‌وبا‌خود‌می‌گفت:
((عجب‌جای‌جالبی!چقدر‌مغازه!عجب
جای‌عجیب!))ولی‌یک‌دفعه‌هاگریدگفت:
((هری،هری‌بیا‌بریم‌منتظر‌چه
هستی))هری‌دوان‌دوان‌
باهدیگ‌که‌در‌قفس‌بودبه‌سمت
هاگرید‌می‌رفت‌که‌نیم‌نگاهی‌به
مغاره‌ای‌که‌نیمبوس‌
۲۰۰۰‌داشتافتاد‌‌هری‌توجه‌نکرد‌و‌به‌راش‌ ادامه‌داد‌در‌راه‌مغازه‌ای‌دید‌که
چیزهای‌عجیبی‌می‌فروشد‌افتادوارد‌مغازه‌
شد‌و‌توجه‌اش‌به‌گویی‌عجیب‌ جلب‌شدهری‌به‌مغازه‌دار‌گفت:
((ببخشید‌این‌وسیله‌چه‌کاری‌انجام‌می‌دهد؟))
مغازه‌دار‌گفت:((این‌گوی‌می‌تواند‌هر‌جایی‌را‌که‌می‌خواهی‌
نشانت‌دهد))
هری‌تعجب‌کردگفت‌:((اگر‌اینطور‌است‌به‌من‌هاگوارتز‌
رانشانم‌بده))‌وگوی‌جادویی‌هاگوارتزرا‌نشانش‌
دادهری‌خشحال‌بود‌ومی‌خواست‌هرچه‌زودتر‌به‌
آنجا‌‌برودهری‌آن‌را‌خرید‌واز‌مغازه‌بیرون‌رفت.
هاگرید‌در‌میان‌راه‌‌به‌او‌کیک‌تولد
مبارک‌داد‌و‌هدیه‌‌آن‌هم‌نیمبوس۲۰۰۰بود،هری‌
خوشحال‌با‌هاگریدبه‌سمت‌هاگوارتز‌راه‌افتادند.

پایان

(انشا‌الله‌دیگر‌اشتباه‌نداشته‌باشم)


(تشکر‌خیلی‌خیلی‌ویژه‌از‌کلاه‌گروه
بندی‌عزیز)

درود دوباره فرزندم.

دوباره نیم فاصله جدا؟ مثل که مشکل جدیه... خب میدونی ظاهر رولت تو نگاه اول به شدت ایراد داره. خیلیم درهم برهمه.
اول درمورد نیم فاصله... بین کلمات باید فاصله کامل گذاشته بشه. مثل همین جملاتی که من نوشتم. "نیم‌فاصله" برای وقتیه دوتا کلمه به هم مربوط باشن اما مجبور باشیم جدا بنویسیم، مثلا آن‌ها.

درمورد این که کی اینتر بزنیم... درواقع اینتر برای اینه که بریم خط بعد و پاراگراف ها رو جدا کنیم. پاراگراف ها جمله هایی هستن که به هم مربوطن. تو کلا به نصف خط نرسیده اینتر زدی. خب چه کاریه؟

دیالوگ هات رو هم باید با خط تیره بنویسی و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کنی. به اینم توجه کن که رایج نیست دیالوگ به صورت کتابی نوشته بشه، محاوره‌ای بنویسی روی خواننده هم تاثیر مثبتی میذاره.
فکر کنم بعضی کلمات توی توصیفات از دستت در رفته بود و محاوره‌ای نوشته بودی. به اونا هم باید حواست باشه، چون لحن رولت رو به هم میریزه.

علامت گذاریتم مشکل داره. بعضی جمله ها رو بدون علامت گذاشتی، حواست باشه که علامت ها باعث میشن ما بدونیم کجا مکث کنیم و به خواننده خیلی کمک میکنه.

بعضی جاها افعال اشتباه به کار بردی، زمان بعضیاشون هم اشتباه شده و سختار جمله‌ای هم گاهی اوقات از دستت در رفته.

با توجه به همه ی این نکات اگه بخوایم یه قسمت از رولت رو بازنویسی کنیم...

نقل قول:
ولی‌یک‌دفعه‌هاگریدگفت:
((هری،هری‌بیا‌بریم‌منتظر‌چه
هستی))هری‌دوان‌دوان‌
باهدیگ‌که‌در‌قفس‌بودبه‌سمت
هاگرید‌می‌رفت‌که‌نیم‌نگاهی‌به
مغاره‌ای‌که‌نیمبوس‌
۲۰۰۰‌داشتافتاد‌‌هری‌توجه‌نکرد‌و‌به‌راش‌ ادامه‌داد‌در‌راه‌مغازه‌ای‌دید‌که
چیزهای‌عجیبی‌می‌فروشد‌افتادوارد‌مغازه‌
شد‌و‌توجه‌اش‌به‌گویی‌عجیب‌ جلب‌شدهری‌به‌مغازه‌دار‌گفت:
((ببخشید‌این‌وسیله‌چه‌کاری‌انجام‌می‌دهد؟))
مغازه‌دار‌گفت:((این‌گوی‌می‌تواند‌هر‌جایی‌را‌که‌می‌خواهی‌
نشانت‌دهد))


ولی‌ یک‌دفعه‌ هاگرید گفت:
- هری! هری‌! بیا‌ بریم‌، منتظر‌ چی هستی؟

هری‌ دوان‌دوان‌ با هدویگ‌ که‌ در‌ قفس‌ بود، به‌ سمت هاگرید‌ رفت؛ که‌ نیم‌نگاهی‌ به مغازه‌ای که نیمبوس ۲۰۰۰‌ داشت، انداخت. هری‌ توجه‌ نکرد‌ و‌ به‌ راهش ادامه‌ داد‌. در‌ راه‌ مغازه‌ای‌ دید‌ که چیزهای‌ عجیبی‌ می‌فروخت. وارد‌ مغازه‌ شد‌ و‌ توجه‌اش‌ به‌ گویی‌ عجیب‌ جلب شد. هری به مغازه‌دار گفت:
- ببخشید‌، این‌ وسیله‌ چیکار میکنه؟؟

مغازه‌دار‌گفت:
- این‌ گوی‌ می‌تونه هر‌جایی‌ رو که‌ می‌خوای‌ نشونت بده.


درمورد سوژه ت هم...
هنوزم روندش خیلی سریعه. درواقع باید توصیف بیشتری برای هر صحنه بکنی. عجله نکن که داستان رو تموم کنی، هرچی بیشتر هر صحنه رو توی ذهن خواننده شکل بدی بهتره و باعث میشه خوندن رولت لذت بخش بشه.

باید برای نوشتن رول وقت بذاری... میدونم که میتونی.
فعلا... تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 0:24:09
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 0:25:48
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 0:29:19
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 0:31:27
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 0:33:26
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:09:52
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:11:27
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:23:48
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:24:34
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:26:39
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:27:43
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:29:08
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:32:30
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:34:02
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:43:28
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:44:25
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:45:36
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:47:13
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:48:33
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:50:33
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:52:07
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:53:10
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 8:56:01
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 9:00:19
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 9:04:54
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 9:07:49
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 9:10:59
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 9:19:33
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 9:21:47
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 9:23:02
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 9:24:00
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 9:25:21
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 9:26:48
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 9:30:38
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 9:33:41
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 11:01:05
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 11:02:46
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 17:56:01
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 18:01:00
ویرایش شده توسط آبرفورث‌دامبلدور در 1396/9/4 19:35:18
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/4 20:41:28
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/4 20:43:46

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1396 11:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر ‌شماره۵ ‌(کارگاه ‌نمایشنامه
نویسی)
هری‌ ‌پاتر،‌از‌ کو‌چه‌ی‌دیاگون‌ به ‌سمت ‌ایستگاه‌‌قطار‌ راه افتاد اطرافش ‌جادو گران و ساحره ها
دیده می شود، هری‌ سوار‌ قطار
شد،قطار راه افتاد وبه مقصد
هاگوارتز ‌رفت هری‌ در طول سفر
در این فکر بود که :«هاگوارتز
چگونه است،در‌آنجا‌چه‌ کارهایی
انجام می‌دهند؟»بالاخره قطار ایستادصدای هاگرید‌به‌گوش‌
میرسید که‌می‌گف:«بیایین پایین
بچه ها خجالت نکشید کلاس‌ اولی
ها»دانش آموزان از‌قطار پیاده
شدند،واز‌دیدن‌هاگرید‌تعجب
کردن هاگریدگفت:«بیایین دنبال
من»دانش آموزان‌ به همراه هاگرید‌رفتند و سوار قایق شدن
وبالاخره به هاگوارتز رسیدن.
وارد مدرسه ی علوم و فنون جادوگری‌ شدند‌ (پرفسور مک گوناگال)مارا‌ به سر سرای اصلی
هدایت کرد‌چه جای جالبی!چه‌ جای
عجیبی!‌‌سقفی‌عجیب که‌ از آن شمع آویزان بود چهار میز که برای چهار گروه بود‌،(گریفندور)،
(ریونکاو)،(هافلپاف)و(اسلایترین)و‌بالاخره
وقت گوهبندی رسید‌(پرفسور
مک گونا گال)‌اسم‌ نفر‌اول را خواند کلاه‌گروهبندی گفت:
گریفیندور،‌صدای‌بچه‌های‌ گریفیندوری می‌ آمد‌ وآن دانش‌آموز‌به سمت میز گریفیندور رفت.
نفر‌بعدی را صدا زدکلاه‌گروه‌بندی
کمی فکر کردوگفت:«ریونکلاو»
وصدای‌ شادی‌ ریونکلاوی ها در
سر سرا به گوش‌ می‌رسید.
ونفر‌بعدی‌‌هم‌در‌ هفلپاف‌بود،ونفر بعدی هم در‌ اسلایترین بود.
بالاخره‌نوبت هری شد‌ ‌کلاه گروهبندی گفت:«شجاع‌ که هستی،‌هوشتم‌که‌بدک‌ نیست
هری‌ باخود ‌می‌ گفت‌اسلایترین
نباش‌خواهش می‌کنم‌ کلاه‌گروهبندی‌گفت اسلایترین‌
نباشه اونا‌ می‌تونند‌ بهت کمک‌کنند،حالا‌ تورو‌تو‌گروه‌
«گریفندور‌»‌می‌ندازم،‌هری‌شاد
به‌طرف‌ گریفندور رفت.

پایان

درود دوباره فرزندم.

علاقه‌ای که تو به نیم فاصله داری رو کلا درک نمیکنم. کلمات رو با فاصله معمولی از هم جدا کن خب چه کاریه؟
و این که فقط پاراگراف ها رو با دوتا اینتر از هم جدا میکنیم، از وسط جمله که نمیریم خط بعدی.

و این که هنوزم روند سوژه خیلی سریع و جای کار خیلی بیشتری داره. توصیفات و فضاسازی تو بیشتر کن و سعی نکن رول رو زود تموم کنی.

نسبت به دفعه قبل بهتر بود، پس اگه بخوای میتونی بهتر از اینم بنویسی.

فعلا... تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/3 17:17:13

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1396 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر‌شماره۱۰(کارگاه‌نمایشنامه‌نویسی)
هری‌پاتر‌که‌برای‌اولین‌بار‌به‌کوچه‌
دیاگون‌پا‌‌گذاشته‌بود‌همه‌چیز‌برای‌او‌جالب‌بود‌‌،جادوگران‌وساحره‌هاو‌جانوران‌شگفت‌انگیز‌وخارق‌العادهوجالب‌‌در‌آن‌کوچه‌دیده‌می‌شدند‌،
هری‌در‌فکر‌‌فورو‌رفت‌‌بعد‌از‌‌اینکه
از‌بانک‌گرنگاتر‌‌زاز‌حسابشان‌برداشت‌کردند‌به‌راه‌خود‌ادامه‌دادند‌در‌مغازه‌های‌زیادی‌دیدن‌‌‌هری‌پاتر
‌با‌هاگرید‌چیز‌هایی‌که‌می‌خواست‌را‌خرید‌هری‌هنوز‌هم‌در‌فکر‌بود‌‌‌عجب‌جای‌عجیبی!چه‌چیز‌های‌جالبی‌!‌
هری‌در‌فکر‌بود‌که‌هاگرید‌او‌را‌صدا‌زد:«هری‌هری‌بیا‌اینجا‌روببین»
هری‌باسرعت‌به‌سمت‌انجا‌میرود
‌مغازه‌پرنده‌فروشی!پر‌از‌پرنده‌های‌
مانند:‌خفاش‌،‌جغد،و...هری‌یکی‌از‌
آن‌جغد‌هارا‌انتخاب‌کرد‌،‌جغدی‌زیبا‌‌
هاگرید‌گفت:«جغد‌قشنگی‌انتخاب‌
کردی‌هری‌‌واقعا‌سلیقت‌خوبه»‌
هری‌نگاهش‌به‌مغازه‌ای‌جلب‌می‌شود،‌مغازه‌ای‌که‌چیز‌های‌عجیبی‌می‌فروخت‌هری‌داخل‌مغازه‌می‌شود‌نظرش‌به‌آینه‌ای‌جلب‌میشود‌به‌مغازه‌دار‌
می‌گوید‌:«این‌چه‌جور‌آیینه‌ای‌است!چکار‌میکند‌»
مغاره‌دار‌که‌دستش‌بند‌بود‌حرفش‌
را‌نشنید‌.
ولی‌یک‌دفعه‌‌آیینه‌سخن‌گفت‌:«من‌با‌من‌بودی‌؟‌من‌آیینه‌جادویی‌هستم‌‌
که‌می‌توانم‌هرجا‌را‌که‌دلت‌می‌خواهد‌نشان‌دهم.
هری‌تعجب‌کرد:«‌واقعا‌خب‌اگر‌اینطور‌است‌می‌خواهم‌‌هاگواتز‌را‌نشانم‌دهی»
آیینه‌هاگوارتز‌را‌به‌او‌نشان‌داد
هری‌با‌خود‌گفت‌عجب‌جای‌زیبایی‌!
هری‌بادیدن‌هاگوارتز‌هیجان‌زده‌
شد‌ومی‌خواست‌هر‌چه‌زودتر‌به‌آنجا‌برود‌که‌یک‌دفعه‌هاگرید‌آمد‌تو‌وگفت:«هری‌پاشو‌برویم‌دیر‌مان‌میشه‌ها»‌
هری‌آن‌آیینه‌شگفت‌انگیز‌را‌خرید‌
و‌با‌ها‌گرید‌به‌سمت‌هاگورتز‌راه‌افتاد.

پایان

درود بر تو فرزندم.

اول از همه... ظاهر پستت چرا اینطوریه فرزندم؟ بین کلمات چرا فاصله کامل نذاشتی و همه رو نیم فاصله زدی؟
بین کلمات فاصله کامل بزن. توصیفات رو هم پست سر همدیگه بنویس و فقط در پایان پاراگراف ها دوتا اینتر بزن.
سوژت هم جای کار و توصیف خیلی بیشتری داره. خیلی از روی سوژت پریدی و سعی کردی کوتاهش کنی انگار. نکن اینکارو.

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/2 20:05:11

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1396 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین

تصویر شماره 10 کارگاه نمایشنامه نویسی

هری برای اولین بار پا به کوچه دیاگون گذاشت همه چیز بسیار عجیب ولی در عین حال جذاب بود او فقط فکر می کرد:((مدرسه هاگوارتز چه شکلی است؟))
که ناگهان صدای هاگرید او را به خود آورد:((معطل چی هستی هری؟ بیا بریم باید زودتر کارهامون رو انجام بدیم))
هری با سرعت در حالی که هدویگ روی شانه اش بود پیش هاگرید رفت
بعد هری در مغازه ای ایستاد
.
.
فروشگاه لوازم جادویی بود که وسایل جالبی داشت.هری توجهش به وسایل جلب شد وسایل زیبایی بود اما توجه هری به یک گوی زیبای طلایی جلب شد که بسیار زیبا بود این گوی با صاحبش پرواز می کرد و در عین سادگی بسیار جالب بود تصمیم گرفت آن را بخرد ولی با خود فکر کرد وسیله های بهتری نیز پیدا می شود پس با عجله از فروشگاه خارج شد.
شلوغی کوچه دیاگون او را کلافه کرده بود اما خرید وسایل بهتر به او احساس خوبی می داد تا این که به یک مغازه دیگر رسید
که جارو های جادویی داشت و هری خوب کاربرد آن ها را برای پرواز می دانست بسیار جالب بود تا این که هاگرید با گفتن: بیا بریم هری خیلی دیر شده.)) او را وادار ساخت تا از آن مغازه نیز خارج شود.
.
.
.
بعد به هری گفت:((اگه گفتی امروز چه روزیه؟؟))
و هری با تعجب سر تکان داد که یعنی نمی داند.
و هاگرید با گفتن امروز تولدته او را غافلگیر کرد و بعد هدیه بزرگی به او داد هری نمی دانست درون آن چیست اما موقع باز کردن آن توجهش به اسم نیمبوس 2000 افتاد جدید ترین مدل جارو ها بود
و بعد هاگرید با گفتن :((خوب اگه از دیدن هدیه ات سیر شدی بزن بریم))
و سپس آن دو با خنده کوچه دیاگون را به سمت هاگوارتز ترک کردند.


پایان

درود دوباره فرزندم.

این یکی بهتر شد. با این که باز هم روند سوژه سریع بود اما صحنه ها رو خیلی بهتر از قبل به تصویر کشیدی و توصیف کردی. درباره احساسات هری نوشتی و خواننده این دفعه راحتتره میتونه صحنه های رولت رو تصور کنه.

علامت گذاریت هنوز ایراد داره که امیدوارم دقت کنی و دیالوگ ها رو هم این طوری بنویس و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.
نقل قول:
که ناگهان صدای هاگرید او را به خود آورد:((معطل چی هستی هری؟ بیا بریم باید زودتر کارهامون رو انجام بدیم))
هری با سرعت در حالی که هدویگ روی شانه اش بود پیش هاگرید رفت


که ناگهان صدای هاگرید او را به خود آورد:
- معطل چی هستی هری؟ بیا بریم باید زودتر کارهامون رو انجام بدیم.

هری با سرعت در حالی که هدویگ روی شانه اش بود، پیش هاگرید رفت.


با این همه، امیدوارم توی فضای ایفای نقش این اشکالات رفع بشن.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/9/2 2:03:16
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 آبان 1396 15:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر 5 کارگاه نمایشنامه نویسی(کلاه گروه بندی)
هری از کوچه دیاگون خود را به هاگوارتز می رساند بسیار هیجان انگیز بود او برای اولین بار از دنیای انسان ها خارج شده بود و سر انجام شب هنگام قطار به هاگوارتز می رسد.
و هری 4 برج 4 گروه مختلف گریفیندور،هافلپاف،ریونکلا و اسلایترین را به ترتیب می بیند و با خود فکر می کرد که قرار است به کدام گروه بیفتد و امیدوار بود هر چه زودتر لحظه گروهبندی فرا برسد.
.
.
.
و بالاخره لحظه گروهبندی دانش آموزان مدرسه هاگوارتز فرا می رسد. و همه هیجان زیادی دارند.
پروفسور مک گوناگال اسم اولین نفر را می خواند
و کلاه گروه بندی گروه او را اعلام می کند.
.
.
.
هافلپاف
و صدای شادی همه هافلپافی ها بلند می شود
و اسم نفر بعد خوانده می شود
و کلاه گروهبندی گروه او را اعلام میکند.
.
.
.
اسلایترین
و نوبت نفر بعد می رسد تا گروه او انتخاب شود و در لحظه بعد کلاه گروه بندی گروه ریونکلا را برای او انتخاب می کند
.
و او با شادی به سمت همه ریونکلاوی ها می رود
اما نفر آخر هری پاتر بود حالا گروه او کدام بود
به سمت کلاه گروهبندی رفت
و کلاه گروه بندی از او پرسید که کدام گروه را میخواهد
و هری زمزمه کنان گفت: اسلایترین نباشه خواهش می کنم من رو به اسلایترین نبر.
و کلاه گروهبندی گفت:اسلایترین نباشه!!!!!!!!چرا تو می تونی پیشرفت کنی اعضای اسلایترین همه قوی هستند.اما حالا با توجه به احساسات تو، تو را در گروه....
.
.
.
.
.
.
.
.
گریفیندور قرار می دهم
و در یک لحظه هری با شادی به سمت گریفیندوری ها رفت در حالی که می رفت تا پیش دوستان صمیمی خود یعنی رون ویزلی و هرمیون گرینجر بنشیند و با خوشحالی زندگی جدید خود را شروع کند.

درود فرزندم.

سوژه‌ات جای کار خیلی زیادی داشت. درواقع موضوع خیلی ساده ای رو انتخاب کرده بودی و خیلی سریع هم پیش برده بودی. رولت نیاز به فضاسازی و توصیفات بیشتری داشت. خواننده بتونه خودش رو جای شخصیت اصلی بذاره و یا فضای داستان توی ذهنش شکل بگیره.
درواقع تو اونقدر سریع نوشته بودی که هیچی از احساسات هری و یا بقیه دانش آموزان گفته نشده بود.

حواست به علامت گذاری ها هم باشه. نیاز به هفتصدتا علامت تعجب نیست یه دونه هم بسه. جملات رو هم بدون علامت رها نکن. و البته نیاز نیست چند خط با نقطه بیای پایین تا مکث رو نشون بدی، سه نقطه کفایت میکنه.

دیالوگ ها رو هم این جوری، و با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن.
نقل قول:
و کلاه گروهبندی گفت:اسلایترین نباشه!!!!!!!!چرا تو می تونی پیشرفت کنی اعضای اسلایترین همه قوی هستند.اما حالا با توجه به احساسات تو، تو را در گروه....
.
.
.
.
.
.
.
.
گریفیندور قرار می دهم
و در یک لحظه هری با شادی به سمت گریفیندوری ها رفت


و کلاه گروهبندی گفت:
- اسلایترین نباشه! چرا تو می تونی پیشرفت کنی اعضای اسلایترین همه قوی هستند.اما حالا با توجه به احساسات تو، تو را در گروه... گریفیندور قرار می دهم.

و در یک لحظه هری با شادی به سمت گریفیندوری ها رفت.


مطمئنم میتونی خیلی بهتر بنویسی و کافیه یه کمی دقت و وقت به خرج بدی.

پس فعلا... تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط mina6060 در 1396/8/30 15:21:36
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/30 16:16:43
get out..I need to go my mind palace




پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1396 13:41
نمایش جزئیات
آفلاین
قدم زنان در راهرو حرکت می کردو هر از گاهی،نگاهی به تابلو های گوناگون و با نقاشی های متحرک می انداخت.وقتی داشت از کنار دفتر مدیر رد میشد،صدای جیغ گوش خراشی شنید.کمی جا خورد ولی بعد بلافاصله به سمت درِ دفتر رفت.تقه ای کرد،صدایش را صاف کرد و گفت:

_امم،ببخشید پروفسور.میتونم داخل شم؟
صدای مهربان دامبلدور از پشت در بلند شد:

_اوه،بیا تو هری
هری جوان با انگشت عینک اش را روی چشمش مرتب کرد و داخل دفتر شد.در دفتر همه چیز به ظاهر عادی می آمد.پرونده ها و نامه های روی همِ،روی میز،تابلو هایی با عکس های متحرک،شومینه ای روشن که شعله هایی قرمز و نارنجی در آن به رقص در آمده بودند و دامبلدور که با لباس و کلاهی آبی و ریش های بلند و سفیدش در کنار شومینه مشغول نوشیدن چای بود.

_اتفاقی افتاده هری؟
_خیر پروفسور.راستش...صدای جیغ شنیدم و برای همین کمی نگران شدم.
_آه اونو میگی.پس توهم اونو شنیدی؟
_بله قربان
دامبلدور قدم زنان به سمت میز رفت و روی صندلیه پشت میز نشست.

_بیا هری.بیا نزدیک تر توهم ببینش.

هری جوان وقتی نزدیک تر شد،نامه ای به سیاهی شب دید به همراه مُهری سبز رنگ که رویش علامت مار متحرک هک شده بود.هری بسیار جا خورد و کمی نیز ترسید.
_قربان...این...
_درسته پسرم! اون برگشته.
هری بدون اختیار دستش به پاک نامه نزدیک شد اما به محض برخورد دستش،او فریاد زنان به شدت به عقب پرتاب شد و به قفسه کتاب ها برخورد کرد و کتاب ها بر روی او ریخت.

_اوه خدای من !هری!تو حالت خوبه؟

هری درحالی که بلند میشد و دستش را به سرش میکشید،پاسخ داد:

_بله قربان.چیزی نیست.نگران نباشید
من این پاکت رو بازمیکنم.

هری خواست افسونی برای باز کردن آن پاکت نامه شوم بخواند اما دامبلدور مانع شد و گفت:
_این پاکت نامه از جادوی سیاه تشکیل شده...فقط جسمی پاک و آغشته به جادوی سپید میتونه اون رو باز کنه.جسمی قدرتمند!جسمی مثل،شمشیر گریفیندور.

درود بر تو فرزندم.

خیلی بهتر بود این یکی.

فقط یک نکته...

نقل قول:
_درسته پسرم! اون برگشته.
هری بدون اختیار دستش به پاک نامه نزدیک شد


وقتی دیالوگ تموم میشه و میخوای توصیف بزنی، دوتا اینتر بزن.

_درسته پسرم! اون برگشته.

هری بدون اختیار دستش به پاک نامه نزدیک شد


تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالفوی(D) در 1396/8/27 13:44:56
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/27 17:15:00
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1396 21:14
نمایش جزئیات
آفلاین
در دفترش در حال نوشیدن چای بود.ناگهان صدای جیغ گوش خراشی شنید و بعد نامه ای به سیاهی شب بر روی میز افتاد.او خوب میدانست این نامه از طرف کیست...یکدفعه هری جوان وارد اتاق او شد.
_امم.ببخشید پروفسور.داشتم از این جا رد میشدم که صدای جیغ شنیدم.اتفاقی افتاده؟
_بیا نزدیک تر پسرم...
هری جوان به دامبلدور نزدیک شد.
_چیزی که میخوام بهت بگم رو باید همه مخفی نگه داری.حتی از خانم گرینجر و آقای ویزلی.
هری نگران شد.
_لطفا بهم بگید چه اتفاقی افتاده پروفسور
_اون برگشته!
هری پریشان شد
_یعنی ولدمورت قصد داره...
_درسته!
دامبلدور نامه را به هری نشان داد.هری خواست نامه را باز کند.دامبلدور به او هشدار داد اما کمی دیر شده بود.به محض برخورد دست هری با پاکت نامه،هری به عقب پرتاب شد و سرش به قفسه کتاب ها برخورد کرد و کتاب ها بر روی او ریخت.
_هری!تو حالت خوبه؟
هری درحالی که دستش را به سرش میمالید پاسخ داد:
_چیزیم نیست پروفسور.اما...خدای من.تاحالا همچین چیزی ندیده بودم.
_این پاکت نامه با جادوی سیاه مخلوط شده.فقط جسمی که به طور کامل پاک باشه میتونه اون رو بازکنه.چیزی تشکیل شده از جادوی سپید!جسمی مثل،شمیر گریفیندور!

درود فرزندم.

این که سعی کردی از عکس سوژه جدیدی پیدا کنی جالب بود اما... باز هم سوژه پردازیت جای کار خیلی بیشتری داشت. روندش اونقدر سریع بود که خواننده گیج میشد و درست متوجه سیرداستان رولت نمیشد.

بهتر بود توصیفات بیشتری رو به کاری میبردی. توصیفاتت کم بود، درواقع باید فضا رو برای خواننده توصیف کنی و براش فضاسازی کنی تا کسی که رولت رو میخونه بدونه شخصیت ها در چه وضعیت و حالتین.

دیالوگ ها رو هم با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن. این طوری:
نقل قول:
_درسته!
دامبلدور نامه را به هری نشان داد.هری خواست نامه را باز کند.دامبلدور به او هشدار داد اما کمی دیر شده بود.به محض برخورد دست هری با پاکت نامه،هری به عقب پرتاب شد و سرش به قفسه کتاب ها برخورد کرد و کتاب ها بر روی او ریخت.


_درسته!

دامبلدور نامه را به هری نشان داد.هری خواست نامه را باز کند.دامبلدور به او هشدار داد اما کمی دیر شده بود.به محض برخورد دست هری با پاکت نامه،هری به عقب پرتاب شد و سرش به قفسه کتاب ها برخورد کرد و کتاب ها بر روی او ریخت.


مطمئنم میتونی بهتر از این بنویسی.
پس فعلا...

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالفوی(D) در 1396/8/26 21:21:12
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/26 21:57:20
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/8/26 22:00:51